۱۴۰۴/۰۵/۱۹
۰۷:۴۲
کد خبر : ۱۱۲۹۴
بررسی رابطه اسلام و ایران به قلم حمید یزدان‌پرست/ بخش اول؛

جایگاه اسلام در تعیین هویت ایرانی مشخص نشده است

جایگاه اسلام در تعیین هویت ایرانی مشخص نشده است
هنوز جایگاه اسلام در تعیین هویت ایرانی مشخص نشده و متقابلاً از نقش ایران در تشکیل و برپایی تمدن اسلامی پرده‌برداری نگردیده است. هنوز عده‌ای از کنار هم نشستن این دو واژه به هراس می‌افتند و روی ترش می‌کنند و هنوز برخی پذیرش و دلبستگی به یکی از آنها را مستلزم به حاشیه راندن دیگری می‌دانند.

به گزارش «سدید»؛ پیامبران به زبان قومشان سخن می گویند، لذا ناگزیرند به چارچوب‌های زبانی آنها نیز تن دردهند و مطلب را آن‌گونه که برایشان قابل فهم است، بازگو کنند و اینجاست که خواه ناخواه به محدوده مثال‌ها و رویکردهای تاریخی و جغرافیایی نزدیک می‌شوند و بدین ترتیب رنگی از آن دو در کلامشان آشکار می‌شود.

کدام دین و آیین و مکتب و مرامی است که بازتابی هرچند محو از تاریخ و جغرافیای پیرامونی را نتوان در آن سراغ گرفت؟ وقتی به فضای کلی هر کتاب آسمانی وارد می‌شویم، کم‌وبیش رنگی از محیط را در آن می‌یابیم. اوستا و تورات و انجیل که به نوعی روایت تاریخی یک قوم هم هستند، گواه و مثال روشن این سخن‌اند. قرآن کریم نیز که فراتر از تاریخ و قومیت، کتاب هدایت و راهنمایی همه بشر است، در حدی کمتر نمونه‌هایی از این موضوع را در خود دارد و این کاملاً طبیعی است؛ چرا که به فرموده خداوند: «و ما أرسلنا من رسولٍ الا بلسان قومه لیُبیّن لهم: ما هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم، تا [حقایق را] برای آنان بیان کند» (ابراهیم،۴)

وقتی قرار است پیامبران به زبان قومشان سخن بگویند، ناگزیرند به چارچوب‌های زبانی آنها نیز تن دردهند و مطلب را آن‌گونه که برایشان قابل فهم است، بازگو کنند و اینجاست که خواه ناخواه به محدوده مثال‌ها و رویکردهای تاریخی و جغرافیایی نزدیک می‌شوند و بدین ترتیب رنگی از آن دو در کلامشان آشکار می‌شود.

بخش مهمی از اوستا به ایران و ایرانیان و سرزمین‌ها و مردمان دیگری همچون اقوام خیون، داهی، توران، سیریم و غیره اختصاص دارد. در تورات و ملحقاتش (عهد عتیق) با اقوام و ملل و سرزمین‌های بسیار متنوعی روبرو می‌شویم؛ از قبیل: آرام و آرامیان، آشور و آشوریان، ادوم، اردن، اسپارت، اسرائیل و بنی‌اسرائیل، بابِل، روم، سامره و سامریان، سوریه، صور، عرب، عقرون و عقرونیان، عمالقه، عمونیان، عیران و عیرانیان، عیلام، فارس (ایران)، فلسطین، فینیقیه، قبرس، کلده، کنعان، کیلیکیا، لبنان، ماجوج، مصر، مقدونیه، موآب، نینوا، یمن، یونان و موارد دیگر. در انجیل و ملحقاتش (عهد جدید) نیز با موارد انبوهی مواجهیم که بیشتر در حوزه سوریه، لبنان، اردن و فلسطین امروزی (یعنی مجموعاً شام قدیم) قرار دارد، به اضافه مناطق متعدد آسیای صغیر و جنوب اروپا. اما در قرآن کریم سوای اقوام از میان رفتة پیشین، عمدة سخن قومی در باره اعراب و بنی‌اسرائیل است، مگر یک جا که از روم نامی به میان آمده و تلویحاً یادی از ایران شده است؛ زیرا قرآن لحن روایی ندارد و مقصود، هدایت و نتیجه‌گیری اخلاقی و عملی است، نه بیان تاریخ. در عوض، متون حدیثی اشارات فراوانی به اقوام و سرزمین‌های گوناگون کرده‌اند که نگارنده در کتاب «ایران و ایرانیان در متون مقدس» تنها بخش ایرانیات آن گرد آورده است.

 در این میان نکته شگفت‌انگیز و شایان تأمل، یادکرد نیکوی همه این منابع مقدس از ایران و ایرانی است که با اطمینان می‌توان گفت نظیر دیگری ندارد. اگر در عهد عتیق با دلدادگی خداوند به قوم یهود و گزینش آنان از میان عالم و آدم مواجهیم، در جاهای بسیاری نیز آنها را زیر رگبار حمله و ناله و نفرینِ او می‌بینیم که برایشان خط و نشان می‌کشد و به انواع و اقسام بلاها و فتنه‌ها گرفتارشان می‌کند.

 در عهد جدید نیز به نوعی این حملات ادامه می‌یابد و گاه بر آن افزوده هم می‌شود و آنها تا حد قومی سرکش، پیامبرکش و درخور عذاب نمایانده می‌شوند. در قرآن مجید نیز افزون بر ستایش موردیِ این قوم، در جاهای دیگر آشکارا از کوفتن مُهر خواری و درماندگی بر پیشانی‌شان حکایت می‌شود و بارها و بارها تهدید و توبیخ می‌گردند و سوای اینان، اعراب که مخاطب اصلی و اولیة وحی هستند، به طرز بی‌سابقه‌ای نکوهش می‌شوند و به جز چند مورد، به بدی تمام از ایشان یاد می‌گردد؛ در متون روایی هم که جای خود دارد.

اما تنها گروهی که اشارات تلویحی چندبارة قرآن درباره‌اش جز نیکی و تحسین نیست، و در کتب آسمانی پیشین نیز عمدتاً چنین است و در متون حدیثی هم پیوسته ستوده شده و جز در چند مورد نقد نگردیده، ایران و ایرانی است. پیداست که یادکردی این‌چنین در متون مقدس، برای ما ایرانیان شعف‌انگیز و شُکرخیز است؛ چه، نزدیک به یک‌سوم مردم جهان متدین به یکی از ادیان زرتشتی، یهودی، مسیحی و اسلام هستند و همین نکته می‌تواند زمینه‌ساز نگرش مثبت آنها به این دیار، فرهنگ و ساکنانش باشد.

یادآوری این نکته نیز پر بیراه نیست که به استناد قرآن کریم، کلیات تورات و انجیل مورد تأیید اسلام است؛ ازجمله آنجا که می‌فرماید: «آمن الرسولُ بما اُنزل الیه من ربه و المؤمنون کلٌّ آمن بالله و ملائکته و کتبه و رُسُله لا نُفرّق بین أحد من رسله: پیامبر بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتاب‌ها و پیامبرانش ایمان آورده‏اند [و گفتند:] میان هیچ‌یک از فرستادگانش فرق نمی‏گذاریم» (بقره، ۲۸۵)؛ و نیز آیه «الله لا اله الا هو الحی القیّوم نزّل علیک الکتاب بالحق مصدّقاً لما بین یدیه و أنزل التوراة و الانجیل من قبل هدیً للناس: خدایی که هیچ معبودی جز او نیست، همان زندة پاینده‏ این کتاب را که مؤید آنچه [از کتاب‌های آسمانی‏] پیش از خود می‏باشد، به حق بر تو نازل کرد، و تورات و انجیل را پیش از آن برای راهنمایی مردم فرو فرستاد» (آل‌عمران، ۲ـ۴)؛ بنابراین آنچه مورد اعتقاد بیش از یک‌میلیارد مسیحی و یهودی است، الزاماً مورد انکار افزون بر یک‌میلیارد مسلمان نیست. و یکی از نکات مشترک همه آنها، یادکرد نیکو و تحسین‌آمیز از ایران و ایرانی است که متأسفانه تا به حال مورد بررسی ژرف و همه‌جانبه قرار نگرفته است، مگر در همان کتاب نگارنده که مبتنی بر چهار منبع کلی است: اوستا، کتاب مقدس (شامل تورات و ملحقاتش، یعنی عهد عتیق، و انجیل و ملحقاتش، یعنی عهد جدید)، قرآن و متون حدیثی شیعه و سنی. 

ناگفته پیداست که در این میان کفه مطالب و مآخذ اسلامی بسیار سنگین‌تر است و این علاوه بر مسلمانی مؤلف و دسترسی بهتر او به این متون، به رابطه خاص اسلام و ایران نیز بازمی‌گردد؛ رابطه‌ای که با وجود گذشت پانزده سده، هنوز به‌درستی و همه‌جانبه بررسی و کاویده نشده است و از این روی مسائل مهمی همچنان نامشخص و حتی ناگفته باقی مانده است.

هنوز جایگاه اسلام در تعیین هویت ایرانی مشخص نشده و متقابلاً از نقش ایران در تشکیل و برپایی تمدن اسلامی پرده‌برداری نگردیده است. هنوز عده‌ای از کنار هم نشستن این دو واژه به هراس می‌افتند و روی ترش می‌کنند؛ هنوز برخی پذیرش و دلبستگی به یکی از آنها را مستلزم به حاشیه راندن دیگری می‌دانند و هنوز جمعی نتوانسته‌اند میان «اسلام» به عنوان یک دین و آیین، و «عرب» به عنوان یک قوم، تفاوت قائل شوند و از این روی یا مسلمان تند و تیز و عرب‌زده می‌شوند و یا مسلمان شناسنامه‌ای و عرب‌ستیز!

در میان تمام امت اسلام، شاید تنها ایرانی جماعت باشد که چندین قرن در نوسان میان هویت ملی و هویت دینی و اسلامی به سر برده است و گاه از یکی به دیگری گریخته و حتی گاه خواسته یکی را به پای دیگری قربانی کند!

شکی نیست که این حالت را نه کسانی که یکسره در دین هضم شده‌اند، درمی‌یابند و درخور اعتنا می‌دانند و نه کسانی که از آن رمیده‌اند و دیگر کاری به کارش ندارند. اینجا سخن از یک روح کلی است که سر بزنگاه‌هایی خود را نشان می‌دهد و مشخص می‌سازد که ما پس از قرنها، چگونه گاه بر سر دو راهی قرار می‌گیریم و عموماً نیز «هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم/ هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم!»

تاریخ به ما می‌گوید هر چه جامعه توازن و تعادل بیشتری در زمینه‌های گوناگون داشته باشد، این احساس دوگانه نهفته‌تر می‌شود و هرگاه که به دلایلی این توازن کم‌رنگ شده و احساسات عمومی، «چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شده»، رخ می‌گشوده و شعله‌ای را که فسرده می‌نمود، برمی‌افروزد و می‌نماید که «چه سوزهاست نهانی درون پیرهنم!» و مشکل آنجاست که این دو گرایش به دلایلی رو در روی یکدیگر قرار گیرند و گویی فرد ناگزیر می‌بایست تنها یکی از آنها را برگزیند. 

 
از یاد نمی‌برم روزگار کودکی را که طفلی دبستانی بودم و سخت دوستدار ایران و حساس و توفنده نسبت به دشمنان و تازندگانی که متأسفانه تعدادشان کم نبوده، و از سوی دیگر سخت دلبسته اسلام و معتقد به حقانیتش و پرشور از گسترش سریع و فتوحات فزاینده‌اش؛ اما این شوق و ذوق تا جایی دوام می‌آورد که مسلمانان به ایران می‌رسیدند. در این هنگام دچار تعارض می‌شدم و دیگر نمی‌دانستم چه باید کرد و چه موضعی اختیار کنم: از پیروزی کدام گروه شاد شوم و بر شکست کدام طرف اندوه بخورم؟ آیا اسلام نیاید؟ پس چگونه با پیامبر و علی آشنا شویم؟ عشق به امام حسین و یارانش چه می‌شود؟ چه کسی ضامن آهو می‌گردد و او را از کمند صیاد می‌رهاند؟ تکلیف این‌همه گنبد نیلگون و گلدستة برافراشته و کاشیکاری شگرف و آینه‌کاری خیال‌انگیز و بوی گلاب و بانگ اذان چه می‌شود؟ و نیز نماز جماعتِ شام و صبح در حرم رضوی در کنار حوضها و فواره‌هایی که مرا در عمق خیال فرو می‌بُرد و ذهن سودازده‌ام را در مرز حقیقت و رؤیا می‌نشاند! از سوی دیگر چگونه می‌توانستم همدل و همراه کسانی شوم که هموطنانم را کشتند، اموالشان را بردند و زن و فرزندشان را به اسارت گرفتند و استقلال ما را زیر پا نهادند؟

 این دغدغه سالها ادامه داشت تا اینکه آشنایی بیشتری با تاریخ ایران و اسلام یافتم؛ به‌ویژه سالهای پایانی حکومت ساسانی و سالهای آغازین تاریخ اسلام و به این نتیجه کلی رسیدم که نه می‌بایست تازیان را با اسلام یکی انگاشت و طرز رفتارشان را تماماً مبتنی بر آموزه‌های دینی دانست و نه ساسانیان خلاصه و عصارة ایرانیان بودند که برافتادنشان به‌منزله شکستن پشت ایران و تمدنش باشد.

حقیقت آن است که حکومت ساسانی ـ به‌خصوص در سالهای پایانی ـ با خودکامگی‌ها، تبعیض‌ها، فسادها، جنگهای طولانی بی‌حاصل، ستمگری‌های اجتماعی و دینی و اقتصادی و آشفتگی‌های فرسایندة سیاسی‌اش، راهی برای دفاع از خود باقی نگذاشته بود. مضافاً که مهاجرت‌ها و بلکه فرارهای دسته‌جمعی به خارج از کشور، بی‌خانمانی هزاران تن از دهگانان و کشاورزان جنگ‌زده، وقوع برخی مصائب طبیعی ویرانگر و شیوع طاعونی مرگبار، شورش‌های پیاپی نظامی، تحریکات و فتنه‌انگیزی‌های رومیان و اختلافات گسترده داخلی، چنان کشور را دچار هرج و مرج کرده بود که در مدت چهار سال، سیزده تن، از زن و مرد روی کار آمدند و هر کدامشان که توانست، نزدیکان خود یعنی شاهزادگان ساسانی را از میان برد تا مدعی سلطنتی در مقابلش نباشد و شگفتا که بیشتر این کسانی که به سلطنت رسیدند ـ چه زن، چه مرد و چه کودک، چه بزرگ ـ کشته شدند!

شکسته شدن سدهای دجله و فرات و زیر آب رفتن بخشهای وسیعی از میان‌رودان که دل ایرانشهر و مرکز فرماندهی کل کشور بود و اقدام نابخردانه خسرو پرویز در انقراض دولت دست‌نشاندة حیره (آل‌لحم) که سالها همچون سدی در برابر هجوم تازیان به نواحی مرزی عمل کرده بود و این بار هم می‌توانست تا مدتها اعراب را به خود مشغول کند، و مشکلات عام هر نظام طبقاتی که در مواردی مردم را به ستوه می‌رساند، نیز مزید بر علت بود.

متأسفانه در این هنگامة بلاخیز که دین می‌توانست متحدکننده مردم و امیدبخش آنها باشد و دینیاران می‌بایست با همدلی و همراهی، همگان را آرام و همسو کنند و از این خستگی روحی برهانند، چنان درگیر قدرت و تعصب و دشمنی و سرکوب دگراندیشان بودند که در انجام وظیفه خود کوتاهی کردند و مردم را بدون پشتوانه معنوی گذاشتند. مضافاً که برخی از خاندان سلطنتی ازجمله یزدگرد سوم به مسیحیت یعنی دین رومیان شمن گرویده بودند و همین امر عموم مردم را در دفاع از آنان بی‌رغبت می‌کرد. مجموعه این امور کشور را در آستانه انفجار و فروپاشی قرار داد.

 در همین اوضاع و احوال بود که تازیانِ تازه‌نفس از گرد راه رسیدند. با این دعوی که: هیچ‌کسی بر دیگری برتری ندارد و همه فرزند یک پدر و مادرند و باید همچون خواهر و برادر باشند؛ بنابراین طبقه اجتماعی و جامعه طبقاتی معنا ندارد و آنها آمده‌اند «تا مردم را از پرستش بندگان، به پرستش خدا سوق دهند و از تنگناهای دنیا به وسعت آن ببرند؛ و از ستم دینها به عدل اسلام برسانند»،۱  و تنها می‌خواهند که دیگران را «به دینی بخوانند که نیک را نیک شمرده و زشت را زشت دانسته؛ و اگر آن را پذیرفتند، کتاب خدا را در میانشان بگذارند و مردم را به پیروی از آن فرابخوانند و خود بازگردند و دیگر ایشان دانند و کشورشان.»۲  

همین وعده‌ها و ساده‌زیستی‌ها و رفتار برادروار و بی‌پیرایه با هم و سادگی دین، عقلانی بودن اصولش، تازگی پیام و معنویت بیکرانش بود که جمع فراوانی را جذب و دلباخته خود کرد؛ اما سرازیر شدن انبوه اموال و اسیران و سیم و زر، و اسبان تربیت‌شده و استران رهوار و پیلان زره‌پوش و جامه‌های زربفت و فرش بهارستان‌ها و غیره و غیره، دیوهای خفتة نفس را «که از غم بی‌آلتی افسرده بودند»، بیدار ساخت و به این ترتیب، خیل تازیانی که به ایران روی آورده بودند، هرچند در آغاز کم نبودند مخلصانی که درد دین داشتند و چنین می‌نمود که نهضتی آزادی‌بخش را نمایندگی می‌کنند، به‌تدریج که جا ‌افتادند و جان گرفتند و دنیا آن روی فریبنده‌اش را نشان داد و بهشت نقد را پیش چشمشان آورد، آنها نیز آن روی دیگرشان را نشان دادند و معلوم شد که بسیاری از آنان نیز چنان‌اند که «زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش» و با کشتارها و ویرانگری‌هایشان و اسیر گرفتن‌ها و بیگاری کشیدن‌ها و تحقیرکردن‌ها و طبقه جدید آفریدن و باز به‌نوعی جامعه را طبقاتی‌کردن و دیگر کارها، راهی برای دفاع از رفتارشان نگذاشتند. و هر چه زمان می‌گذشت و شور دینی جای خود را به مطامع دنیوی و درگیری‌های قومی و نگرش‌های نژادی می‌داد، این وضع بدتر و بدتر می‌شد تا کار یکسره به دست امویان افتاد و همان شد که شاهنامه از زبان رستم فرخزاد پیشگویانه بازگو می‌کند:

بـرنجد یکی، دیگـری  بر خورد    
به داد و به بخشش کسی ننگرد
ز پیمـان بگـردنـد و از راسـتی    
گـرامی شـود کژّی و کـاسـتی
رباید همی  این از آن، آن از این     
ز نـفرین نـداننـد باز آفـرین
 نهـانی بـتر ز  آشـکارا شــود    
دل مـردمان سـنگ خارا شود
بریزند خـون از پی خواسـته    
 شـود روزگــار بـد آراســتـه

با قبول همه این سختی‌ها و گزندها، دریغا که جمعی گویی تنها این برگ تاریخ را خوانده‌اند و همین مقطع را به‌منزله پیام و رهاورد اسلام گرفته‌اند و خون خورده‌اند و به ایرانیان زار و گریان شده‌اند و بر ساسانیان موییده‌اند و آن نابسامانی‌ها را نادیده گرفته‌اند. نگارنده نیز یکی از آنها!

تا اینکه بعدها دریافتم آنان که فرمان تازش به ایران را داده‌اند، پیشتر به خاندان همین پیامبری تاخته‌اند که امروز پرچمش را به ‌دست گرفته‌اند! و دریافتم همان حیدرِ حیرت‌آفرینی که شیر میدان و مرد مردستان بوده، در هیچ‌یک از این فتوحات و کشورگشایی‌ها به چهار سوی جهان شرکت نجسته و آنگاه نیز که بر مسند خلافت قرار گرفته، هرگز نخواسته با جهان‌گشایی و سرازیر کردن اموال و افراد، مردم را رام و آرام کند و با دمیدن در تنور آمال و امیال و برانگیختن هوا و هوسها به نام دین و جهاد در راه خدا، هدف اصلی دین را که رواج اخلاق و برپایی عدل و قسط بوده، بپوشاند یا وارونه سازد.

می‌یافتم و می‌خواندم که همین تازیانِ بر او خرده می‌گرفتند که چرا به ایرانیان پر و بال می‌دهد و آنها را گستاخ می‌کند و دور و برش را از آنان پر کرده و عرب اصیل و متعصب و مغرور را که فرزند صحرای تفتیده است و غنوده در زیر سایه شمشیر و امروز برگزیدة خداست، با مشتی ایرانی شکست‌خورده خوارشده گنگ (=عجم) برابر می‌شمرد و به دفاع از آنان برمی‌خیزد و سنتی را که مبتنی بر تحقیر ایشان بوده، به یکسو می‌نهد و گرامی‌شان می‌دارد. سپس از حضور چندماهه او در یمن و تبلیغ دین از جانب پیامبر(ص) و آشنایی اولیه ایرانیان آن دیار با وی و گرایش بعدی یمنیان به او و خاندانش آگاه شدم و نیز از احتمال پیوند فرزندش با یکی از اسیران ایرانی؛ و اینکه کسی چون سلمان چگونه با درایت تمام بذر اسلام راستین را در ایران و میان‌رودان کاشت؛ به ‌طوری که نخستین شورش اعتراضی نسبت به فاجعه کربلا، نه در کوفه و مدینه، که در ایران (سیستان) صورت گرفت و سپس قیام گستردة مختار شکل گرفت که در میان‌رودان بود و باز عمده لشکریانش ایرانی بودند!

 

/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...

منبع: روزنامه اطلاعات 

گزارش خطا پسندها :