جامعهشناس : سیدحسین شهرستانی گروه فرهنگ وهنر«سدید»؛ چرا اراده عمومی ایرانیان که در بزنگاههای تاریخی همچون انقلاب و جنگ به شکلی شکوهمند و وحدتبخش فوران میکند، نمیتواند به یک الگوی ساختاری و پایدار در حکمرانی تبدیل شود؟ این پرسش کلیدی، محور گفتوگوی ما با سید حسین شهرستانی - پژوهشگر حوزه اندیشه و مدیر گروه حکمت هنر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی - است. او با ریشهیابی این مسئله، در جدال میان «دولتسازی آمرانه» و «ملتسازی» در تاریخ معاصر، انقلاب اسلامی را «لحظه رخداد گونه» تحقق ملتی میداند که پس از فروکشکردن شور اولیه، در مرحله «اثبات» و ساختارسازی با بحران مواجه شد. در این گفتگو، ضمن تحلیل موانع ساختاری و نظری، راهکارهای گذار از این وضعیت - از جمله نقش «نهادهای واسط» و لزوم بازسازی گفتمان انقلاب برای رسیدن به «وحدت در عین کثرت» - بررسی میشود. در ادامه بخش دوم این گپوگفت تقدیم نگاه شما میشود.
تاریخ ایران قبل انقلاب، استبداد مطلق نیست
باتوجهبه مباحث بخش اول گفتوگو، این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان این ساختمان جدید را برپا کرد و چگونه میتوان از تعامل با نهادهای مدرن و ارتباط با نهادهای سنتی جامعه ایرانی، به یک الگوی پایدار رسید؟
شهرستانی: پاسخ در بازگشت به همان مفهوم «نفی و اثبات» نهفته است. همانطور که گفتیم، این نفی به معنای حذف مطلق نیست، بلکه نوعی «رفع» است. جالب آنکه ساختارها و سازوکارهای دموکراسیهای مدرن نیز به این مشکل - یعنی چگونگی تداوم اراده مردم - فکر کردهاند و راهحل آنها، «نهادهای مدنی واسط» بوده است. این نهادها، نقش میانجیگری دائمی میان دولتها و ملتها را ایفا میکنند. ما نیازمند چنین میانجیهای پایدار، دائمی و فعالی هستیم. صندوق رأی، یک میانجی مهم اما مقطعی، ناپایدار و عمدتاً منفعل است. اما نهادهای مدنی واسط، بهعنوان حلقههایی پایدار و پویا، ارتباط مستمر بین دولت و ملت را برقرار میسازند؛ بنابراین، ما باید این نهادها را اخذ کنیم، اما چگونه میتوانیم آنها را «از آنِ خود» کنیم؟ بخشی از این فرایند، مستلزم گفتگو و برقراری ارتباط با تاریخ خودمان است. باید ببینیم که آیا در تاریخ فرهنگی ایران، اشکالی از انجمنها، نهادهای مردمی و اجتماعاتی وجود داشته که تصویری از یک «قدرت اجتماعی» را برای ما تداعی کند؟ یا آنطور که بخشی از روشنفکری ایرانی ادعا میکند، ما صرفاً یک «رعیت تخت و بیشکل» در برابر استبداد مرکزی بودهایم؟ اگر این صورتبندی دوم از تاریخ ایران را بپذیریم، دستورالعمل روشن است: تقلید صرف از مدلهای دموکراسی غربی. اما اگر روایتی متفاوت از تاریخ خود داشته باشیم و به دنبال الگوهایی متمایز یا حداقل یک الگوی میانه باشیم، آنگاه مسیر دیگری پیش روی ما قرار خواهد گرفت.
واقعیت این است که در جامعه ایرانی، نهادهای واسطه مدنی همواره وجود داشتهاند و جامعه ما یک جامعه استبدادی مطلق نبوده است. متأسفانه این تصور از «استبداد مطلق ایرانی»، هم توسط برخی روشنفکران و هم به طور متناقضی توسط برخی انقلابیون ترویج شد. انقلابیون در ابتدای راه، یک «لا»ی بزرگ و مخرب، نه فقط علیه شرق و غرب، بلکه علیه کل تاریخ ایران نیز به کار بردند.
واقعیت این است که در جامعه ایرانی، نهادهای واسطه مدنی همواره وجود داشتهاند و جامعه ما یک جامعه استبدادی مطلق نبوده است. متأسفانه این تصور از «استبداد مطلق ایرانی»، هم توسط برخی روشنفکران و هم به طور متناقضی توسط برخی انقلابیون ترویج شد. انقلابیون در ابتدای راه، یک «لا»ی بزرگ و مخرب، نه فقط علیه شرق و غرب، بلکه علیه کل تاریخ ایران نیز به کار بردند. رویکرد انقلابی چنین احساس میکرد که پیش از انقلاب ۵۷، هرکس در این سرزمین حکومت کرده، «طاغوت» بوده است. چون محمدرضا شاه در مقابل امام قرار داشت و بد بود، پس همه شاهان تاریخ بد بودهاند و ۲۵۰۰ سال تاریخ شاهنشاهی که محمدرضا میخواست آن را ایدئولوژیک کند، کاملاً مذموم است. این نگاه با مذاق تفکر چپ که در گفتمان انقلاب نیز نفوذ کرده بود، همخوانی داشت؛ چرا که چپ، ذاتاً رویکردی گذشته ستیز، سنتگریز و ریشهکن دارد. مثل «شاملو» که با فردوسی در میافتد. این رویکردها باعث شد که ما ظرفیتهای تاریخی خود را بهدرستی نشناسیم و گفتمان «استبداد ایرانی» بیشازپیش تقویت شود. حال آنکه کل تاریخ ما در مفهوم «استبداد» خلاصه نمیشود. ما اشکال دیگری از حیات اجتماعی هم داشتهایم. حتی نهاد «شاه» نیز در تاریخ ما یک شکل واحد نداشته و محمدرضا پهلوی اساساً نمادی اصیل از مفهوم عمیق «شاه» در فرهنگ ایرانی نبود، بلکه کاریکاتوری از آن بود. مفهوم اصیل شاه در سپهر تفکر ایرانی، نزدیک به همان مفهومی است که امام خمینی (ره) در قالب «ولایت» و «امامت» طرح کرد؛ بنابراین، نه حاکمیت و نه جامعه، هیچکدام به طور کامل اسیر مناسبات استبدادی نبودند. برای مثال، نمونههایی از نهادهای اجتماعی واسطه بین حکومت و مردم عبارت بودند از:
۱. جماعتهای فتوت و جوانمردی: این انجمنها که بعدها در فرهنگ شیعی، در قالب هیئات مذهبی و تکایا تداوم یافتند، در نهادهای اجتماعی دیگری چون قهوهخانه و زورخانه نیز تجلی پیدا کردند.
۲. نهاد روحانیت و حوزههای علمیه: تفاوت اساسی جامعه شیعی - بهخصوص در ایران - با جامعه اهلسنت در این است که نهاد روحانیت در تشیع یک نهاد «مردمی» است، درحالیکه در تسنن غالباً یک نهاد «حکومتی» بوده است. این تفاوت تاریخی حوزههای شیعی با نهادهایی مانند «الأزهر» مصر یا «نظامیهها» است. بهواسطه وجوهات شرعی (خمس و زکات) که مردم میپرداختند و همچنین مظلومیت تاریخی شیعه، روحانیت همواره در جانب مردم قرار داشت و پایه اقتصادیاش، مردمی بود. این یک شعار نیست؛ روحانیت شیعه وابسته به پول حکومت نبود، بلکه با پول مردم و بازاریان اداره میشد. درحالیکه الأزهر و نظامیهها در طول تاریخ، توسط حکومتها تأمین مالی میشدند؛ بنابراین، نهاد علم و مذهب در ایران، یک نهاد مدنی مستقل و قدرتمند بود. به همین دلیل است که بزرگترین مصلحان اجتماعی در تاریخ معاصر ما، از میرزای شیرازی اول تا مدرس و کاشانی و نهایتاً امام خمینی (ره) از دل همین نهاد برخاستند.
۳. نهاد بازار: بازار در ایران همواره در پیوندی ارگانیک با نهاد دین و دیگر نهادهای مردمی قرار داشته و استقلال نسبی خود را از قدرت دولت حفظ کرده بود. بازار هم در انقلاب مشروطیت و هم در انقلاب اسلامی، یکی از ارکان اصلی مقاومت در برابر قدرت مرکزی بود.
این نمونهها نشان میدهد که آن رابطه کاملاً یکسویه دولت - ملت در تاریخ ایران وجود نداشته و میتوان بر اساس این ظرفیتهای تاریخی، گفتگویی سازنده میان سنت خودی و دستاوردهای مدرن برقرار کرد.
بازگشت روحانیت انقلابی به محافظهکاری قبل انقلاب
آیا میتوان گفت که راهحل رسیدن نهادهای واسط مدنی به یک «خودآگاهی تاریخی» عمیق در راستای بهروزرسانی آن الگوهای تاریخی است؟
شهرستانی: بله، تقریباً این اتفاق افتاد. در همین راستا، باید به نقش تاریخی روحانیت در انقلاب اسلامی توجه کرد. روحانیت در این انقلاب، نقش «نیروی آوانگارد سیاسی» را ایفا کرد که در گزارشهای فوکو از انقلاب اسلامی ایران نیز موجود است. یعنی همان نقشی که در غرب، روشنفکران برای آگاهسازی طبقه کارگر بر عهده داشتند، در ایران توسط روحانیت ایفا شد. اما پس از انقلاب، روحانیت به جای پویاتر شدن، بهتدریج عقبنشینی کرد و گویی مسئولیت تاریخیاش به پایان رسیده و دوباره به موضع محافظهکارانه پیشین خود بازگشت.
روحانیت در این انقلاب، نقش «نیروی آوانگارد سیاسی» را ایفا کرد که در گزارشهای فوکو از انقلاب اسلامی ایران نیز موجود است. یعنی همان نقشی که در غرب، روشنفکران برای آگاهسازی طبقه کارگر بر عهده داشتند، در ایران توسط روحانیت ایفا شد. اما پس از انقلاب، روحانیت به جای پویاتر شدن، بهتدریج عقبنشینی کرد و گویی مسئولیت تاریخیاش به پایان رسیده و دوباره به موضع محافظهکارانه پیشین خود بازگشت.
مثال مهم دیگر، شکلگیری «سپاه پاسداران» در آغاز انقلاب است. این نهاد، در یکی از مهمترین ارکان دولت مدرن یعنی «ارتش»، تصرف کرد. دولتسازی در همه جای جهان با تشکیل قوای نظامی متحد و منظم آغاز میشود. نظم سلسلهمراتبی، استانداردسازی (مانند لباس یکشکل) و عبور از تعلقات قومی و قبیلهای به نفع یک هویت ملی، از ویژگیهای ارتش مدرن است. در گذشته، ارتشها مجموعهای از قشون ایلیاتی بودند که موقتاً تحت فرمان یک حاکم گرد میآمدند. ارتش مدرن این ساختار را دگرگون کرد و تعلقهای قومیتی و شخصی را از افراد گرفت و همه را بهصورت یکپارچه ذیل مفهوم ملیت گنجاند و سلسلهمراتب حرف اول را میزند. سپاه پاسداران با ظهور خود، این الگوی مدرن را به چالش کشید. اما سپاه به وضعیت قشونی پیش از رضاشاه بازنگشت، بلکه با عبور از هر دو الگو، به وضعیتی سوم و کاملاً جدید رسید که متأسفانه به دلیل فقدان عمق نظری و خودآگاهی تاریخی، این تحول بنیادین بهدرستی درک و تداوم نیافت. اگر آن مقدمات هم نبود، این تحول نبود؛ اگر ارتشی شکل نمیگرفت، در نتیجه سپاهی هم شکل نمیگرفت که بتواند از ارتش عبور کند. باید ابتدا ارتش شکل میگرفت تا از آن وضعیت ایلیاتی، غیرملی و پراکندگی قومی عبور شود تا بعد از آن، سپاه از مفهوم ارتش مدرن عبور میکرد. «سپاه» یک مفهوم پستمدرن است. اما پستمدرن به معنای تعریف خاص کلمه به معنای عبور از اصل سوبژکتیویته.
چه تضمینی وجود دارد که ما در این مسیر پرمخاطره ساخت و اثبات پس از نفی انقلاب اسلامی در نظم جهانی هضم نشویم؟
شهرستانی: هیچ تضمینی وجود ندارد. در واقع ما در حال طیکردن دو مسیر همزمان هستیم که هر کدام به مقصدی متفاوت منتهی میشود. این یک قمار بسیار خطرناک است؛ شما همزمان که در دل این نظم جهانی حضور دارید و پذیرفتهاید که در آن باشید، میخواهید بهتدریج طرح جدید خود را نیز پیش ببرید. اما صرفِ بودن در دل این نظم، میتواند تمام نیروهای شما را فرسوده کند و دیگر رمق و امیدی برایتان باقی نگذارد. از یک جایی به بعد، بهخاطر تنشهای طاقتفرسای ناشی از قرارگرفتن در این موقعیت، مسئله به چیز دیگری تبدیل میشود.
تنش این است که شما نه نظم تازهای برپا کردهاید و نه با نظم فعلی به طور کامل کنار آمدهاید و اکنون، چوبِ درافتادن با آن را میخورید؛ یعنی فشار و فرسایش را تحمل میکنید. آن وقت به لحظهای میرسید که منازعه دیگر نه بر سر هویت، ماهیت، جوهر و آرمانها، بلکه صرفاً بر سر «بقا» است. این لحظه بسیار خطرناکی است؛ لحظهای که فقط برای «باقیماندن» میجنگید. در این وضعیت، احتمالاً ناچار میشوید بسیاری از آرمانها را وانهید و جهتگیریهای اصیل خود را به تعلیق درآورید. البته جنگیدن برای بقا، چون وجه حماسی و اگزیستانسیال عمیقی دارد، میتواند آن لحظههای شورانگیز آغازین را موقتاً بازیابی کند. ما این را در جنگهای اخیر - مانند جنگ دوازدهروزه - تجربه کردیم که چگونه احساسات انقلابی در جامعه ایرانی احیا شد. البته در این حالت، شما دیگر در مسیر بازسازی ساختارها و نظامات اجتماعی حرکت نمیکنید و نمیتوانید به آن مرحله تمدنسازی برسید. آن مرحله، فراغت بیشتری میطلبد و در لحظه جنگیدن برای بقا، فراغتِ لازم برای ساختارسازیهای جدید وجود ندارد. بااینحال، این دو مرحله (نفی و اثبات یا بقا و ساختارسازی) کاملاً از هم جدا نیستند. گاهی در خودِ لحظه نفی، یک ایجاب و سازندگی ظهور میکند. اما بهصورت کلی، تمدنها برای ادامه حیات، نیازمند ارادههای قوی هستند. تمدن مدرن نیز در لحظه تکوین خود، حماسی بوده است.
همیشه یک سوژه مصرفیِ بیخیال و بیمبالات نبوده که جهان را تسخیر کرده است. تمدنی که جهان را فتح کرده، برای این کار هزینههای بزرگی پرداخته و کارهای عظیمی انجام داده است. بورژوازی یا سرمایهداری امروز شاید به یک نیروی لخت تبدیل شده باشد، اما در لحظه تأسیس، «بورژوازی» یک نیروی حماسی، قدرتمند و سازنده بود. تمدنها در این لحظات به ارادههای محکم و تزلزلناپذیر نیاز دارند و این ارادهها ممکن است در مقاطع دشوار، سست شوند. تحمل شرایط فعلی و پیشبرد افق مطلوب، با یک اراده متوسط و معمولی ممکن نیست. پرسش اصلی این است: چگونه میتوان ارادههای عمومی را که برای عبور از این مرحله ضروری است، زنده و پویا نگه داشت؟ یک بخش از کار، تهییج، تشجیع و ترغیب ارادهها و احساسات است که مثلاً رسانهها انجام میدهند تا مردم را از این ساختار معیوب فراتر برده و به لایههای عمیق روح جمعی خود متصل کنند. این مسئله، به همان هویت مستقل جامعه ایرانی و موقعیت «ملت بودنِ» ملت ایران بازمیگردد. سازوکار این مقوله میتواند تبلیغ و تهییج باشد، اما این تنها بخشی از داستان است؛ بهخصوص امروز که ما عمدتاً گمان میکنیم همه چیز در رسانه خلاصه میشود.
فرهنگ هم مثل اقتصاد، دست نامرئی دارد
آنچه عمیقتر و درونیتر عمل میکند، حوزه هنر و ادبیات است. هنر و ادبیات این امور را درونی کرده و به آن خودآگاهی ملی، عمق و پایداری میبخشند. در مرتبه بعد، علومانسانی قرار دارد. چرا در گذشته تمدنها به جامعهشناسی و امثالهم نیاز نداشتند و یک سعدی یا یک فردوسی، کار همه اینها را میکرد؟ چون آن نظام ساختاری پیچیده و تکنیکالی که امروز وجود دارد، در گذشته نبود. جوامع تحولاتی کُند و بطیء داشتند که به نحو ناخودآگاه رخ میداد و کسی نیاز نداشت روی آن تأمل نظری کند. نهایتاً شاعران، ادیبان و در لایهای دیگر فیلسوفان و فقیهان، زبانِ گویای زمانه خود بودند و آن را بیان میکردند. فرهنگها یک صیرورت خودانگیخته و درونی داشتند. اما امروز دیگر اینگونه نیست. بله، مداخله مهندسیشده و از بالا به پایین در فرهنگ به شکل نامتجانس، نتایج نامطلوبی دارد، اما اساساً دیگر چیزی به اسم «فرهنگ دستنخورده و خودانگیخته» وجود ندارد. هیچچیز بیرون از تأثیرات ساختاری نیست. شما نرخ دلار را تغییر میدهید و همه چیز - از جمله فرهنگ جامعه - دگرگون میشود. مگر در بازار، مناسبات طبیعی و «دست نامرئی» واقعاً وجود دارد؟ فرهنگ هم همینطور است. چنین چیزی نهایتاً تا اواسط قاجار وجود داشته است. الان ساختار دولت مدرن همه چیز را ذیل خود قرار داده و در آن دستاندازی میکند. به همین دلیل که صیرورت تمدن و فرهنگ، دیگر خودانگیخته نیست، علومانسانی، نقشی حیاتی پیدا میکند. جامعه خودبهخود متحول نمیشود، مگر اینکه این صیرورت به یک «خودآگاهی» تبدیل و تمشیت (مدیریت) شود. اینجا به اهل نظر و متخصصان علومانسانی نیاز است. اینکه «آگوست کنت» میگوید: «جامعهشناس جای کشیش را در تمدن سابق میگیرد»، به همین دلیل است. ما امروز فاقد علومانسانی سالم، کارآمد و متناسب با وضعیت خود هستیم و بخشی از بحران ما همین است. ما هنوز واجد یک علومانسانی که بتواند این وضع پیچیده را توضیح دهد، نیستیم.
اساساً دیگر چیزی به اسم «فرهنگ دستنخورده و خودانگیخته» وجود ندارد. هیچچیز بیرون از تأثیرات ساختاری نیست. شما نرخ دلار را تغییر میدهید و همه چیز - از جمله فرهنگ جامعه - دگرگون میشود. مگر در بازار، مناسبات طبیعی و «دست نامرئی» واقعاً وجود دارد؟ فرهنگ هم همینطور است.
روند خودآگاهی علومانسانی و هنر، هر دو بلندمدت است و در آینده ثمر میدهد، باتوجهبه اهمیت طی این دو مسیر، برای کوتاهمدت چه باید کرد؟
شهرستانی: در حوزه هنر، ما پیشرفتهایی داشتهایم. معمولاً گفته میشود هنر، اولین قلمروی است که یک نظم و تفکر تازه را در خود متجلی میکند. یک ایده نو، اولینبار به زبان هنرمندان بیان میشود، سپس به زبان فیلسوفان درمیآید و نهایتاً در ساختارهای اقتصادی و سیاسی تجسم مییابد. هنر از همه جلوتر و تیزبینتر است. به همین دلیل ما از همان لحظه انقلاب، «هنر انقلاب» داشتیم: نقاشی، شعر، سرود و موسیقی انقلاب. البته در همین هنرها نیز، آنهایی که ساختاریافتهتر هستند، مانند سینما دیرتر یا سختتر ظهور کردند که بهخوبی شعر نیستند. در معماری که به طور خاصی بروز نداریم. بههرحال ما در هنر دستاوردهایی داریم، اما در علومانسانی هنوز از افق ایدهای که داریم، بسیار دوریم. جریانی که بتواند این وضع را توضیح دهد، هنوز پدیدار نشده است. البته اسمهایی مانند «علوم انسانی اسلامی» یا «جامعهشناسی اسلامی» روی آن میگذارند که کاملاً بیمعنا است. یکی از میانجیهای ضروری برای عبور از این بحران، خودِ علومانسانی است. نقش علومانسانی فقط تفسیرِ پسینیِ وقایع نیست؛ بلکه با همین تفسیر، در خودِ واقعه سهیم میشود و به آن جهت میدهد.
معضل شکافهایی که بازخوانی نمیشوند
ایدهای که برای این صیرورت و مرحله اثبات مطرح شده و آیتالله خامنهای هم آن را مطرح کردهاند، ایده حلقههای میانی است. فرمودهاند برای ایجاد حرکت عمومی به جوانان و برای حرکت جوانان هم نیاز به وجود حلقههای میانی داریم. به نظر میرسد این راهکار ایشان برای وضعیت فعلی است. اما این پرسش مطرح است که ساختار، خودش را اصلاح نمیکند. این حلقههای واسط دقیقاً باید چه کنند تا ساختار را وادار به اصلاح کنند؟ عدهای معتقدند این رویکرد، مخالف منطق دولت مدرن و ساختاری است که به جامعه نظم میدهد و نوعی بازگشت به حرکتهای نهضتی گذشته است که ما از آن عبور کردهایم. نظر شما در این باره چیست؟
شهرستانی: این نوع تجربهها در طول تاریخ انقلاب - بهویژه پس از سال ۱۳۸۸ - بارها تکرار شده است. مثل بسیج، قرارگاه خاتم و... نسلهای مختلفی حرکتهای میدانی متعددی را شکل دادهاند که نیازمند بررسی دقیق هستند. در اینجا باید یک مسیر دیگر را نیز به بحث خودآگاهی اضافه کنیم و آن هم ضرورت تجربهنگاری تاریخی انقلاب است. ما اکنون چهل و پنج سال تجربه انباشته تاریخی در اختیار داریم، اما چون این تجربهنگاری با یک «بازاندیشی مفهومی» همراه نبوده، تجارب ما دائماً تکرار شدهاند. من خودم در همین عمر نسبتاً کوتاهم، بارها شاهد بودهام که چگونه ایدهها بدون درسآموزی از گذشته، تکرار و آزمونوخطا میشوند.
بخشی از کارکرد اصلی علومانسانی در غرب، همین بازخوانی تجارب و صورتبندی مفهومی آنهاست. علم اقتصاد کلاسیک چیست؟ چیزی جز صورتبندی مفهومیِ سازوکار بازار مدرن نیست. الگوهایی که بهتدریج در میدان عمل شکل میگیرند و تکرار میشوند، نیازمند صورتبندی مفهومی و نقد هستند. مثلاً ممکن است بحرانی بسازند تا سؤال درست برای متفکر آشکار شود؛ اینکه ما اکنون دقیقاً به چه چیزی باید فکر کنیم و چه مسئلهای را باید حل کنیم. متفکران بزرگ غربی نیز دائماً در حال بازاندیشی تاریخ خودشان بودهاند. حتی در سطح «کانت»، «هگل» و «مارکس» میتوان مشاهده کرد که آنها تاریخ طی شده تجدد را از زمان «دکارت» بازاندیشی کردند و بحران آن را درک کردند تا توانستند افقی جدید باز کنند. ما اینگونه عمل نکردیم. خیلی از افرادی که مدعی علوم انسانی اسلامی هستند در عوالم دیگری سیر میکنند، درصورتیکه باید این رویکرد تاریخی ما به دلیل تکرار زیاد، نقادانه بررسی شود.
مسئله دیگر این است که نیروی انقلابی همواره درصدی از جامعه ایرانی را تشکیل میداده است. حتی در لحظه انقلاب، شاید نیروی وفادار و ایدئولوژیک به انقلاب بیش از ۳۰ درصد جامعه نبود، اما این ۳۰ درصد، «پیشران» بود و توانست ۹۰ درصد از باقیمانده جامعه را با خود همرنگ و همراه کند. اکنون وضعیت اینگونه نیست. یعنی آن بخش پیشران انقلابی را داریم که شاید در برخی وجوه، از ابتدای انقلاب هم خالصتر و آگاهتر شده باشد، اما عموم جامعه با آن زاویه پیدا کرده و شکافی عمیق ایجاد شده است. از طرف دیگر، یک نیروی پیشران اجتماعی جدید با هویت و مرجعیتهای متفاوت نیز در جامعه به وجود آمده که همان طیف غربگراست. در این وضعیت، «وحدت ملی» در معرض خطر قرار میگیرد.
در این وضعیت، صورتمسئله چیست؟ اولاً، ما دیگر نمیتوانیم به آن «امت واحده» دوران نخستین انقلاب بازگردیم. این جامعه متکثر شده و نمیتوان از آن توقع یک جامعه انقلابی همگون دهه شصت را داشت. برخی تغییرات اجتماعی تهنشین شده و آن نیروی پیشران مدرن در جامعه ایرانی عمیقاً شکلگرفته و هویت، مناسک و مرجعیتهای اجتماعی خود را پیدا کرده و یک اکوسیستم کامل برای خودش ایجاد کرده است.
آیا این وضعیت تعارض گونه لایتغیر است؟ امکان تحقق امت واحده بر فرض این تعارض چگونه است؟
شهرستانی: اینکه آن «امت واحده» دیگر امکان تحقق ندارد، به این معنا نیست که ما نمیتوانیم به شکلی از هویت ملی یا انسجام اجتماعی برسیم. ما قطعاً باید به الگویی از «وحدت در کثرت» بیندیشیم. یکدست شدن، یکسانسازی و همگونی سراسری دیگر امکانپذیر نیست.
همگون شدن به چه معنا؟
شهرستانی: یکیشدن. آن وحدت لحظه اول انقلاب، لحظهای قدسی و وحدت وجود گونه بود. یک تجربه استثنایی بود که ای قطرهها با این دریا متحد شوید. نه قبل از آن بوده و نه بعد از آن خواهد آمد. البته چون یک بار اتفاق افتاده، آن نیرو هنوز با ما هست. آنچه پس از این میتواند شکل بگیرد، اگر بتوانیم به شکل مطلوبی به آن برسیم، وحدتی در عین پذیرش کثرت است. اتفاقاً از وحدت نخستین مطلوبتر خواهد بود؛ زیرا وحدت نخستین، وحدت خامی است، اما وحدت فرجامی، وحدتی در عین کثرت است. جالب است که هگل، وحدت در کثرت را خصلت ایران میداند و میگوید که در تاریخ جهان، اولین دولت جهانی در ایران شکل میگیرد که یک امپراطوری، اقوام مختلف با تمام تکثرها را ذیل مفهوم ایران متحد میکند و این تجلی یک نوع وحدت در کثرت است.
وحدت در عین کثرت، کثرت در عین وحدت؛ نیاز امروز انقلاب
این نوع از وحدت در نسبت با وحدت تجربه شده در اوایل انقلاب چگونه است؟
شهرستانی: تکثر میتواند وحدت خام را از بین ببرد، اما در مکانیزم وحدت در عین کثرت اینطور نیست؛ پس نوع دوم از وحدت خام، متکاملتر است. مثلاً بلوک شرق به این مکانیزم دست نیافت و فروریخت. غرب به واسطه سرمایهداری، مفهوم کمیت و پول توانست یک نوعی از وحدت در کثرت را در بیرون و در سطح ایجاد کند. اما باید به دنبال نسخه درونی و عمیق آن باشیم. نکته این است که چگونه میتوان به آن نقطه رسید. یک راهکار ساده و نزدیک این است که گفتمان انقلاب باید به نحوی بازطراحی شود که هم دایره شمول خود را گستردهتر کند و هم هویت، جوهره و جهتگیری بنیادین خود را از دست ندهد. یعنی نباید به بهانه حفظ هویت، دایره «دیگری» را بزرگ و دایره «خودی» را تنگ کند؛ در مقابل، نباید برای فراگیرکردن دایره خودیها، آن بنیادها و جوهره اصیل و جهتبخش خود را از دست بدهد.
گفتمان انقلاب باید به نحوی بازطراحی شود که هم دایره شمول خود را گستردهتر کند و هم هویت، جوهره و جهتگیری بنیادین خود را از دست ندهد. یعنی نباید به بهانه حفظ هویت، دایره «دیگری» را بزرگ و دایره «خودی» را تنگ کند؛ در مقابل، نباید برای فراگیرکردن دایره خودیها، آن بنیادها و جوهره اصیل و جهتبخش خود را از دست بدهد.
چگونه گفتمان انقلاب میتواند تجدید و فراگیر شود تا بخش حداکثری جامعه ایرانی را در بر بگیرد؟ گفتار انقلاب نباید صرفاً با زبان مذهبی و دینیِ محض بیان شود. در هویت ملی ما، مذهب و تشیع حضوری انکارناپذیر دارند و دوگانهای میان این دو وجود ندارد، اما گفتمان انقلاب در درون خود نیازمند یک بازسازی مفهومی و زیباییشناختی است که در آن، دلالتهای ملی ذیل تفکر انقلابی بازیابی شوند؛ زیرا این دلالتهای ملی اکنون وجود دارند و متأسفانه به آسیاب جریان اپوزیسیون آب میریزند. در واقع، آن جریان پیشران انقلابی یا همان حلقههای میانی، نباید جداافتاده از بطن و متن جامعه عمل کنند؛ بلکه باید به نقطه پیوند جمهوری اسلامی با متن جامعه تبدیل شوند و خودشان بهعنوان یک قطب در درون جامعه قرار نگیرند و جامعه را دوقطبی نکنند. این اتفاقی است که متأسفانه اکنون رخداده و بهخصوص پس از حوادث سال ۱۴۰۱، این شقاق و جدایی ایجاد شد و جامعه دوپاره گشت. البته بعد از جنگ، مقداری ترمیم شد اما در کل، مردم در برابر مردم قرار گرفتند و شبکههای اجتماعی و رسانههای جدید نیز به این شقاق دامن میزنند؛ زیرا اقتضای ذاتی این ساختارها و شبکههای اجتماعی، قطبیسازی جامعه، تشدید تنشها و رادیکال کردن تمایزات است.
بنابراین، آن حلقههای میانی یا جریان مؤمن انقلابی، درعینحال که در اراده انقلابی خود خالصتر میشوند، نباید این «خلوص» را به «تمایزیابی حاد با بقیه جامعه» تعبیر کنند. خالص شدن به معنی عمیقشدن در اراده انقلابی است، نه به معنی تمایزیابی اجتماعی حداکثری. رویکرد انقلابی از ابتدا با این تمایزیابی اجتماعی مخالف بوده است. اگر قرار بود یک جامعه ایمانی را در تمایز از بقیه جامعه حفظ کنیم که «انجمن حجتیه» این کار را بهتر انجام میداد. آنها میگفتند بچههایتان را به مدارس ما بیاورید تا از گناهان جامعه پاک بمانند. اگر قرار بود گفتمان دینی به یک «فرقه» تبدیل شود، انجمن حجتیه پیش از این وجود داشت. انقلاب اسلامی دقیقاً در مقابل صورت فرقهای شده حیات دینی ایستاد. من یک مقاله راجع به موضوع فرقه در برابر مکتب نوشتم و گفتمان انجمن حجتیه را بهمثابه صورت فرقهای شده حیات دینی در مقابل انقلاب اسلامی - که یک گفتمان مکتبی است - قرار دادم. مکتب، رویکردی از حیات دینی است که خودش را بهعنوان یک اجتماع کوچکتر از بقیه جامعه جدا نمیکند و یک دعوت باز و علنی در سطح عمومی جامعه دارد. اگر قرار بود ما «فرقه» شویم که دیگر انقلاب نمیکردیم. ما مدعی اداره یک جامعه هشتادمیلیونی هستیم. سرنوشت کل مردم بر عهده ماست. پس نمیتوانیم با اقتضائات، سلیقه یا خواسته یک اقلیت عمل کنیم. اگر فرقه بودیم، نباید مسئولیت اداره کشور را بر عهده میگرفتیم.
بخشی از مسئله دقیقاً همین است: این جریان انقلابی، درعینحال که باید اراده خودش را تقویت کند و در آن خالصتر و قویتر شود، نباید این «خلوص» را به معنای جداکردن خود از بدنه اجتماعی تعبیر کند. اگر این تمایز حاد اتفاق نیفتد و اتصال به متن جامعه برقرار شود، در آن صورت میتوان گفت که پنجاهدرصد قضیه برای پیشرانی حرکتی عظیم با پشتوانه مردمی حل شده است. حتی اگر مردم در مقطعی اقبال نشان ندهند، دستکم این نیروی انقلابی به مردم روی آورده و خود را پیشران یک حرکت اجتماعی فراگیر میداند.
از سوی دیگر، باوجود همه کاستیها، شکستها و ناکامیها، جمهوری اسلامی هنوز هیچ آلترناتیو واقعی ندارد و هیچ نیروی پیشران واقعی دیگری در جامعه ایرانی شکل نگرفته است. بله، قشر مدرن بهعنوان یک «قشر اجتماعی» شکل گرفته است، اما واقعاً یک «نیروی تاریخساز» نیست. این قشر، نیروی «تاریخ شکن» و برهمزننده است، اما نیروی «تاریخساز» و سازنده نیست. در شرایط فعلی، هنوز یگانه نیروی سازنده تاریخ در ایران، یگانه نیرویی که میتواند افقی برای آینده کشور طرح کند، همان نیروی انقلابی است. هیچ نیروی دیگری آن پویایی و دینامیزم لازم برای «خلق آینده» را ندارد و تا زمانی که وضعیت اینگونه است - یعنی هیچ نیروی جایگزینِ توانمندی وجود ندارد - اگر این نیروی انقلابی بتواند به مردم اقبال نشان دهد و شئون گفتمانیاش را گستردهتر کند، حتی اگر بخشی از جامعه از این گفتمان دلخور و دلزده هم باشد، عملاً همین نیروست که کشور را پیش خواهد برد. چرا؟ چون سایر نیروها مسئولیت کشور را بر عهده نمیگیرند. این نیروی انقلابی همان نیرویی است که در لحظه انقلاب از موقعیت «رعیت» به موقعیت «مسئول» ارتقا پیدا کرد و این درک از مسئولیت در تاروپود آن تنیده شده است. دیگران در چنین وضعیت تاریخی منسجمی قرار ندارند. این نیرو خودش را مسئول سرنوشت کشور میداند.
حتی آن بخشی از جامعه که مثلاً به نمایندگان سیاسی اصلاحات یا آن نیروی سیاسی گریزازمرکز در درون سیستم رأی میدهد، مسئولیتپذیریاش بسیار کمتر از نیرویی است که گزینههای درون سیستمیتر یا مرکزگراتر را انتخاب میکند. این نیروی مرکزگراتر، حتی اگر گاهی متعصب باشد و در بسیاری موارد بتوان به آن نقد وارد کرد، نهایتاً همان نیرویی است که پای «مسئله ایران» ایستاده و هزینه آن را بر عهده میگیرد. اجازه بدهید یک مثال ساده بزنم: آقای روحانی قیمت بنزین را افزایش میدهد، اما کسی که به ایشان رأی داده، لزوماً برای دفاع از دولت و حفظ ثبات به میدان نمیآید؛ در مقابل، آن کسی که به او رأی نداده (نیروی انقلابی)، برای حفظ اصل نظام و جلوگیری از آشوب، از کلیت سیستم دفاع میکند. این از سر اخلاص است و البته این بهایی است که این نیرو برای قرارگرفتن در موقعیت تاریخیِ مسئولانه میپردازد. این جریان، «مسئولیت تاریخی» را میفهمد و در نهایت، پای همه مسائل کشور ایستاده است. برای همین ممکن است که رهبر انقلاب، برخی تعصبات و تندرویهای این جریان را قبول نداشته باشد، ولی با آن مماشات میکند؛ چراکه معتقد است این نیروی تاریخی باید حفظ شود. بههرحال، بهطورکلی این تنها نیروی منسجم تاریخی است که بالفعل مسئولیت ایران را بر عهده گرفته و آن را زمین نمیگذارد. دیگران شاید ادعای دوستداشتن ایران را داشته باشند، اما این نیروی انقلابی است که این مسئولیت را به دوش میکشد.
/انتهای پیام/