۱۴۰۵/۰۱/۲۳
۱۷:۴۲
کد خبر : ۱۲۱۸۰
بررسی ریشه‌های تاریخی و اجتماعی مقاومت در ایران در گفت‌و‌گو با عطاءالله بیگدلی؛

آغاز تاریخ از یک مخالفت!

عطا بیگدلی مقاومت در جامعه ایرانی را بررسی میکند
ژئوپلیتیک، زندگی عادی ما را به یک زندگی مقاومتی تبدیل کرده است. هر ایرانی از لحاظ روانی آمادگی جنگ، قحطی و بلایای طبیعی را دارد. کشور ما زلزله‌خیز است و معمولاً سیل می‌آید. ما هر ده - پانزده سال یک خبر زلزله شدید یا سیل بزرگ را تجربه کرده‌ایم. ما آمادگی ذهنی برای این وضعیت‌ها را داریم و این خودش یک تجربه تاریخی و اجتماعی مهم است.
عطاءالله بیگدلی پژوهشگر علوم انسانی : عطاءالله بیگدلی

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در نگاه به یک جامعه، زاویه دیدهای گوناگونی وجود دارد که هرکدام هم نتیجه مختص خودش را دارد و نسخه‌ای از آن بیرون می‌آید. ما در یک گفت‌وگوی صمیمی با دکتر عطاءالله بیگدلی - استاد دانشگاه و پژوهشگر مسائل ایران - دیدگاه‌های ایشان را نسبت به مسئله مقاومت ناظر به جنگ دوازده‌روزه جویا شده و به گفت‌وگو نشسته‌ایم. این گفت‌وگو پس از جنگ ۱۲ روزه انجام شده و در حین جنگ رمضان منتشر شده است که مشروح آن در ادامه از منظر شما می‌گذرد:

 

زندگی عادی همراه با مقاومت است

ما می‌خواهیم در بررسی موضوع مقاومت و رابطه آن با زندگی اجتماعی در جامعه ایران، از یک تجربه زیسته شروع کنیم و سپس به یک نگاه کلان برسیم؛ در آن فضای جنگ رسانه‌ای و جنگ روانی که در جنگ دوازده‌روزه وجود داشت، اقداماتی برای مختل کردن زندگی مردم صورت گرفت. رهبر انقلاب هم بر این نکته تأکید داشتند که مردم به جریان عادی زندگی بازگردند و این مسئله تا حدود زیادی محقق شد. اکنون می‌خواهیم ببینیم که اولاً رابطه این تجربه - جایی که زندگی عادی مصداقی از مقاومت شد - با خود مفهوم مقاومت در چه سطح و نسبتی است؟ همچنین عکس آن یعنی رابطه مقاومت با زندگی اجتماعی چیست؟ ابتدا مرور کوتاهی بر تجربه جنگ دوازده‌روزه داشته باشیم.

بیگدلی: خیلی موضوع خوب و جالبی است و از قبل هم موردتوجه بوده است. مقاومت به‌مثابه یک مفهوم و معنای دینی، مثل خیلی از مفاهیم دینی دیگر مانند ایمان، یقین و علم، یک مفهوم مدرّج است. یعنی به طور خیلی روشن، برای فرد دین‌دار - به‌خصوص دین‌دار حوزه ادیان ابراهیمی و اسلامی - تاریخ از یک جنگ و مخالفت آغاز می‌شود. اصلاً تاریخ بشر این‌گونه در کره زمین شروع می‌شود و هبوطِ انسان، همراه با شیطان که «عدوّ مبین» است، رقم می‌خورد. مقاومت، یکی از کلیدی‌ترین مفاهیمی است که در قرآن کریم و روایات، بارها با آن و با واژه‌های همنشینش مواجه می‌شوید. مقاومت یعنی صبر و معادلی که بیشتر در واژه عربی‌اش استفاده می‌کنیم، «استقامت» است. این واژه، اغلب معنای توانایی برای حفظ وضعیت ایستادن را می‌رساند. نکته اول این است که ما با یک مسئله خیلی ناآشنایی مواجه نیستیم. این موضوع، ادبیاتی طولانی در منابع دینی ما دارد. از مؤمنین خواسته شده است که در زندگی‌شان اصولاً با صبر و استقامت و جهاد زندگی کنند و این یک امر ذومراتب است.

معنای زندگی در نگاه اسلامی چیزی جز مبارزه و مقاومت و جهاد نیست و نباید چیزی به‌عنوان زندگی عادی داشته باشیم. البته از آن طرف هم نمی‌شود توقع داشت که آدم‌ها همه به مراتب عالی زندگی جهادی برسند. اما باید بر حذر داشت که اگر تو می‌خواهی مسلمان باشی و در جامعه ایمانی تعریف شوی، نباید سودای زندگی عادی داشته باشی.

نکته دوم اینکه باز هم در ادبیات دینی، نقطه مقابل مقاومت، یعنی آن «عدو» که ما در برابرش باید صبر و استقامت و جهاد داشته باشیم، سه جبهه بزرگ هستند که با هم متحدند. این دشمنان، علیه ما کار می‌کنند و ما باید در برابر این‌ها جواب داشته باشیم. یکی نفسِ خودمان است که پاسخ ما برای مقابله، جهاد اکبر است. یکی شیطان است که ما امر شدیم به اینکه او را دشمن بدانیم و دشمن بگیریم و یکی هم دشمنان «انسی» هستند که عمدتاً شامل یهود و نصاری می‌شود. پس ادبیات دینی ما - به‌خصوص قرآن کریم - خیلی تمرکزش بر یهود و نصاری به‌عنوان «عدوّ» است. مشرکین و منافقین داخلی هم جزء همین دشمنان هستند. بررسی آیات دویست صفحه ابتدایی قرآن کریم و پژوهش‌های انجام‌شده، نشان می‌دهد که مصداق «عدوّ الناس»، همین یهود و نصاری هستند. پس دشمن‌شناسی یعنی شما بدانی که در برابر چه چیزی می‌خواهی مقاومت کنی.

نکته سوم اینکه اگر این دو گام را طی کنید، اصولاً زندگی یک مؤمن چیزی جز مقاومت نیست. اصلاً ما چیزی به نام «زندگی عادی» به این معنا نداریم. زندگی عادیِ آدم‌های متعلق به جبهه ایمان، اصولاً یک زندگی مجاهدانه و مقاومتی است. این فرد، صبح که بلند می‌شود، سه چهار دشمن به او حمله می‌کنند. پس او در چنین صحنه‌ای دارد زندگی می‌کند. اصلاً فارغ از این صحنه، ایمان، نماز و استعانت معنا ندارد. شما از خدای متعال استعانت می‌کنید که علیه این‌ها بجنگید. اصلاً به نظر من در ادبیات و آن چارچوب نظری دینی، دوگانه‌سازیِ بین زندگی عادی و زندگی مجاهدانه درست نیست.

نکته بعدی این است که چون این جهاد، «ذومراتب» است، نمی‌شود توقع داشت که حداقل در برخی از برهه‌های تاریخی و وضعیت‌های اجتماعی و جغرافیایی، همه آدم‌ها در مراتب عالی سبک زندگی مقاومتی باشند. معنای زندگی در نگاه اسلامی چیزی جز مبارزه و مقاومت و جهاد نیست و نباید چیزی به‌عنوان زندگی عادی داشته باشیم. البته از آن طرف هم نمی‌شود توقع داشت که آدم‌ها همه به مراتب عالی زندگی جهادی برسند. اما باید بر حذر داشت که اگر تو می‌خواهی مسلمان باشی و در جامعه ایمانی تعریف شوی، نباید سودای زندگی عادی داشته باشی. این تمنای یک انسان دینی نیست که من فارغ‌دلانه بروم یک گوشه‌ای زندگی‌ام را بکنم. اصلاً جهان خلقت، این‌طور طراحی نشده است. نهایتاً نفسی هست که رهایت نمی‌کند. دو دشمن اصلی یعنی شیطان و نفس رهایت نمی‌کنند. به همین خاطر، چون چنین توقعی از خیلی‌ها مقداری نامعقول است. به نظر من، رویکرد دینی به رهبران و بزرگان و امام امت، چنین دستوری می‌دهد که ساختارهایی را فراهم کنند تا در آن، آدم‌ها امکان جهاد داشته باشند؛ ولی با تأمین زندگی‌شان.

ما بعضی مواقع گرسنگی می‌کشیم یا بعضی مواقع امنیت ما در خطر می‌افتد. بعضی مواقع فقط عده‌ای می‌مانند که در آن مراتب بالا هستند. این‌ها در هر شرایطی دین‌دارند. مؤمن هستند ولی گرسنگی و تشنگی می‌کشند. امنیت ندارند، اما ثابت‌اند؛ «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»[1] پس شما یک دوگانه‌ای دارید که از یک طرف موظفید معنا و شرایط زندگی جهادی را حفظ کنید و از یک طرف اگر می‌خواهید توده‌هایی که مراتب پایین‌تری از ایمان را دارند همراه شما باشند، باید به یک معنایی یک زندگی عادی را هم برای مردم فراهم کنید. این باید آب و نانش باشد، امنیتش باشد، آزادی فراهم باشد، مشارکت سیاسی داشته باشد و... پس چطور بگوییم هم زندگی عادی و هم مقاومت و جنگ؟ این چهارچوب نظری بحث است. در همین چارچوب نظری باید ببینیم که در مصداق ایران، وضعیت تاریخی آن جنگ دوازده‌روزه یا جنگ هشت‌ساله و نسبت با استکبار و... وضع ما چطور است.

 

مهاجرینی که از منظومه ایمان خارج‌اند!

پس اگر کسی نخواهد طبق نظام ارزشی اسلام زندگی کند، می‌تواند زندگی عادی داشته باشد. یعنی چارچوب معنایی زندگی عادی به این معنا که دنبال رفاه و صلح باشد و درگیری نداشته باشد، برایش حاصل شود؟

بیگدلی: این بستگی به آن زمانه، تاریخ و اراده خدا دارد. اما اگر کسی به آن جبهه دیگر برود، ما خیلی با او نمی‌جنگیم؛ چون اگر کسی که به آن سو برود، دشمنش ما می‌شویم و ما فعلاً سر جنگ نداریم. یعنی اگر کسی به آن سمت برود و زندگی کند، ما خیلی با او کاری نداریم. البته فردای قیامت معلوم نیست چه بشود، اما فعلاً در این دنیا یک زندگی فارغ‌دلانه دارد. کسی که جزء اولیاء شیطان می‌شود، دیگر شیطان با او نمی‌جنگد، بلکه این ما هستیم که باید با او بجنگیم. کسانی که مهاجرت می‌کنند و مثلاً به اسکاندیناوی می‌روند، زندگی خیلی خوبی دارند و فارغ‌البال و فارغ‌القلب زندگی می‌کنند. نه کسی با آنها کاری دارد و نه آنها با کسی کاری دارند. زندگی خوبی دارند، آدم‌های خوبی هم هستند، اما دیگر از منظومه ایمانی خارج شده‌اند؛ یعنی به اهدافی که برای خودشان در مقابل این نظام ارزشی ترسیم می‌کنند، می‌رسند. یک ماشین و مقداری رفاه می‌خواهد و هفتاد سال زندگی می‌کند.

خیلی از کسانی که از جامعه ایمانی می‌روند، می‌گویند «اینجا خیلی استرس دارد. زندگی در اینجا سخت است؛ همیشه جنگ و دعواست.» یک فردی گفته بود: «من اگر جای شما بودم، برای زندگی در ایران بلیت می‌فروختم». یک عده‌ای آدم‌های ماجراجویی هستند که اصلاً چنین فضایی را دوست دارند و می‌گویند سی - چهل سال است که همیشه جنگ است؛ هر روز یک اتفاقی می‌افتد؛ یا اغتشاش است یا چیز دیگر و همیشه درگیری است. این چه جامعه‌ای است که همیشه درگیری دارد و با همه در جنگ است؟ همه در حال پیشرفت هستند. به همین دلیل، این وضعیت درگیری را رها می‌کنند و به جایی آرام می‌روند که همه سر جای خودشان هستند، کار می‌کنند و کسی به کسی کاری ندارد. همه چیز خوب و گل و بلبل است و دیگر ذهنشان این وضعیت روانی را تحمل نمی‌کند. نه اینکه لزوماً پول بیشتری دربیاورند یا رفاه آن‌چنانی داشته باشند، بلکه احساس آرامشی می‌کنند که به واسطه تشخیص درستشان درباره خروج از یک وضعیت درگیری به دست آمده است.

 

البته این احساس آرامش خودش جای مناقشه دارد که آیا واقعاً وجود دارد یا خیر؟

کسانی که مهاجرت می‌کنند و مثلاً به اسکاندیناوی می‌روند، زندگی خیلی خوبی دارند و فارغ‌البال و فارغ‌القلب زندگی می‌کنند. نه کسی با آنها کاری دارد و نه آنها با کسی کاری دارند. زندگی خوبی دارند، آدم‌های خوبی هم هستند، اما دیگر از منظومه ایمانی خارج شده‌اند.

بیگدلی: به نظرم این احساس وجود دارد و درست هم هست؛ به‌خاطر اینکه از این وضعیت درگیری بیرون آمده و در یک منطقه امن زندگی می‌کند. اما اینکه آیا از درون خودش و از این نظام فکری که در آن قدم برمی‌دارد، احساس آرامش می‌کند یا نه، محل بحث است. آنهایی که معمولاً تازه از این نظام فاصله می‌گیرند، وجدان و فطرتشان بیدار است. معمولاً انسان می‌تواند فطرت ثانویه‌ای برای خود بسازد. شما برای خودتان امنیت ذهنی می‌سازید، بعد برای آن نظریه‌پردازی هم می‌کنید، کلی هم کتاب در موردش می‌خوانید و می‌نویسید و بعد به‌تدریج علیه نظام فکری قبلی خود موضع می‌گیرید که «این چه زندگی‌ای است؟».

انسان امکان برساختن دارد و می‌تواند در صورت‌های ذهنی که برای خودش می‌سازد، زندگی کند و آرام هم باشد؛ اگر شرایط اجتماعی‌اش اجازه چنین کاری را بدهد، قطعاً از لحاظ نظری این کار را می‌کند. مثلاً در آمریکا یا اروپا زندگی می‌کند و شرایط اجتماعی‌اش به‌گونه‌ای است که مسئولیتی بر عهده‌اش نیست. دیگر آن بار تاریخی را ندارد که «تمدن نوین جامعه اسلامی به تو احتیاج دارد» یا «تو یک نخبه هستی». اینها بار روی دوش آدم می‌گذارند. آنجا دیگر هیچ‌کدام از این مسئولیت‌ها را نداری؛ نه مسئولیت تاریخی داری، نه شیطان با تو کاری دارد و نه هیچ‌چیز دیگر. می‌توانی بروی و زندگی‌ات را بکنی.

حالا اگر وارد آن تجربه دوازده‌روزه شویم، نکته به نکته سعی می‌کنم بحث را بر چهارچوب نظری خودمان تطبیق کنم. نکته اول اینکه به نظر من، ما چند کشور یا جامعه دینی داریم که در طول صد تا صد و پنجاه سال گذشته، زندگی مقاومتی را به این معنا انتخاب کرده‌اند و شاید چاره دیگری هم نداشته‌اند. یعنی در موقعیتی قرار گرفته‌اند که از جانب هر سه گروه دشمن - به‌خصوص از جانب ابلیس و یهود و نصارا (تمدن غرب و وجه سکولارش) - بسیار به آنها حمله شده است. شاید مهم‌ترینشان ما ایرانی‌ها باشیم. ایران، یمن، عراق و افغانستان، این چهار کشور علوی‌نشین و سوریه به‌عنوان پنجمین کشور، خیلی در معرض تهاجم دائمی بوده‌ایم و به نوعی، زندگی عادی با استانداردهای بین‌المللی اصلاً در ذهن مردم ایران وجود ندارد. این دقیقاً مانند این است که یک نفر در یک شهر با امکانات بالا زندگی می‌کند و یک نفر در جبهه با امکانات دیگری زندگی می‌کند. هرچقدر هم سطح «معمولی بودن» در جبهه بالا برود، باز هم جبهه است. یعنی شاید کفِ زندگی شهری از بالاترین سطح زندگی در جبهه نیز بالاتر باشد و ما اکنون در جبهه هستیم. تمام این زد و خوردها و درگیری‌هایی که شما ملاحظه می‌فرمایید، در یک منطقه درگیری در حال وقوع است. ما وسط معرکه هستیم. این شرایط بسیار متفاوت است و ما به آن خو گرفته‌ایم.

 

تعجب سایر جوامع از سبک زندگی مقاوم جامعه ایرانی

وقتی کسانی که در جوامع دیگر زندگی می‌کنند و چنین تجربه‌ای ندارند ما را می‌بینند، تعجب می‌کنند. کمااینکه ما از دیدن وضعیت کسانی که از ما بیشتر در خط مقدم هستند، شگفت‌زده می‌شویم؛ مثلاً تعجب می‌کنیم که یمنی‌ها چگونه زندگی می‌کنند. هشت سال است که زیر بمباران و در بدترین شرایط زندگی می‌کنند، اما کوتاه نمی‌آیند و هر روز موشکی به جایی می‌فرستند و مثلاً اسرائیل را هدف قرار می‌دهند. چندین تُن بمب بر سرشان می‌ریزند ولی کوتاه نمی‌آیند. من ده - دوازده سال است که هر روز می‌شنوم که بندر «الحدیده» را برای پانصدمین بار با خاک یکسان کرده‌اند و زیرساخت‌هایش را نابود کرده‌اند، اما فردا دوباره فعال است. مگر شما آنجا چه چیزی دارید که تمام نمی‌شود؟ ده سال است آنجا را می‌کوبند و این‌ها هنوز هستند. آنجا واقعاً خط مقدم است و آن زندگی برای ما بسیار مقاومتی و حتی شگفت‌انگیز است. با این حال، ما چهار - پنج ملت نیز به همین نسبت هستیم. برای کسی که در ترکیه زندگی می‌کند، تعجب‌برانگیز است که ایرانی‌ها و عراقی‌ها چگونه زندگی می‌کنند. به همین تناسب، برای کسی که در روسیه یا یک کشور دیگر زندگی می‌کند، اصلاً قابل‌تصور نیست که ما چگونه زندگی می‌کنیم. آنها هشتاد سال است که صدای تیر نشنیده‌اند. کشوری مانند سوئیس را در نظر بگیرید که در تمام جنگ‌های جهانی همان وسط مانده بود. سه نسل از مردم آنجا اصلاً اغتشاش خیابانی ندیده‌اند و نمی‌دانند این‌ها یعنی چه! در دنیا جنگ است و این کشور در حال شمردن پول‌هایش است. چون نسل‌های متوالی چنین تجربه‌ای نداشته‌اند، این وضعیت برایشان غریب است.

به نظر من این ملت - چه بخواهد چه نخواهد - اصولاً در جبهه است. یعنی عادی‌ترین وضعیت زندگی‌اش در سطح بالایی از جهاد و مقاومت قرار دارد. حتی غرغروترین آدم‌هایی که در ایران زندگی می‌کنند، سطح بالایی از معنویت و مقاومت را دارند. کسانی که از ایران مهاجرت می‌کنند و حتی به خدا و پیغمبر هم ناسزا می‌گویند، وقتی به آنجا می‌روند، باز هم مشخص است که شخصیتشان نسبت به بافت آنجا متفاوت است. این یک واقعیت اجتماعی است که باید در جامعه ایران آن را دید و جنبه منفی آن هم نباید برجسته شود. این فرد در چنین فضایی زندگی و رشد کرده است. به همین دلیل، آن نکته‌ای که شما گفتید، بسیار درست است؛ عادی‌ترین زندگی در ایران، خودش بزرگ‌ترین مصداق مقاومت است. همین که فردی سر کار می‌رود و مغازه‌اش را در این شرایط باز می‌کند، خیلی مهم است. این موضوع برای بسیاری از جامعه‌شناسان جهان مدرن نیز شگفت‌انگیز است. برای یک اقتصاددان متعارف، چنین چیزی غیرممکن است. یک وضعیت اقتصادی که صدسال تورم متوسط ۲۵ تا ۳۰ درصد داشته باشد و آدم‌ها در آن زنده بمانند، روی کاغذ محال است. صدسال است که ما به طور متوسط ۲۰ درصد تورم داریم.

اینکه می‌گوییم ما در وسط یک جنگ اقتصادی هستیم، به معنای ناامنی نیست. در ادبیات جدید، امنیت به معنای امنیت زندگی و امنیت در سرمایه‌گذاری تعریف می‌شود. پولی که اینجا داری، فردا ممکن است دوبرابر یا نصف شود. زندگی در نظام اقتصادی ایران دقیقاً شبیه بازی مار و پله است؛ ممکن است با یک نردبان بالا بروی و ناگهان با یک مار پایین بیایی. این وضعیت، با قواعد متعارف سازگار نیست.

 

ما به جنگ، خو گرفته‌ایم

علت این موضوع چیست؟

بیگدلی: اگر بخواهم قسمت دوم را جمع‌بندی کنم، به نظر من در یک روایت، اگر سؤال این باشد که آیا جامعه ایران یک جامعه مقاومتی است یا نه، پاسخ من مثبت است. علی‌رغم تمام انتقادات و مسائلی که شما می‌بینید، جامعه ایران یک جامعه بسیار مقاومتی است. عادی‌ترین زندگی در این کشور، مقاومت بسیار زیادی را در خود دارد. اینکه جامعه‌شناسی مدرن، توقع دارد اینجا دائماً آشوب و درگیری باشد، بی‌دلیل نیست. ایران از لحاظ همین شاخص‌ها تقریباً در صدر کشورهای جهان است. در طول صدسال گذشته، ما سه - چهار انقلاب و چهار - پنج شورش بزرگ داشته‌ایم. از این لحاظ، کشور بسیار پرجنب‌وجوش، متلاطم و پرنوسانی هستیم. در تحقیقی که چند تن از جامعه‌شناسان ایران با همکاری یونسکو انجام دادند، آماری از انقلاب‌ها، شورش‌ها و موارد مشابه را گرفتند و ما متوجه شدیم که تقریباً در صدر قرار داریم؛ مخصوصاً پس از تلاطم‌های جریان چپ و ظهور مارکسیست‌ها در این کشورها در شصت - هفتاد سال پس از جنگ جهانی دوم و به‌خصوص پس از فروپاشی شوروی، ما همچنان در صدر هستیم.  

عادی‌ترین زندگی در ایران، خودش بزرگ‌ترین مصداق مقاومت است. همین که فردی سر کار می‌رود و مغازه‌اش را در این شرایط باز می‌کند، خیلی مهم است. این موضوع برای بسیاری از جامعه‌شناسان جهان مدرن نیز شگفت‌انگیز است.

ما کشور بسیار متلاطمی هستیم؛ سه - چهار بار تا آستانه انقلاب رنگی پیش رفته‌ایم و جزء کشورهایی هستیم که تقریباً همه دنیا فکر می‌کنند فردا نظاممان تغییر می‌کند، اما این اتفاق نمی‌افتد. این هم از آن موارد جالب است. اما چرا این‌گونه شده‌ایم؟ یعنی چرا این دوگانه «زندگی عادی» و «زندگی مقاومتی» در ایران تا این حد به هم نزدیک شده است؟ اگر بخواهم وضعیت جامعه ایران را صورت‌بندی کنم، این‌طور است که زندگی عادی با زندگی مقاومتی بسیار نزدیک شده است و به همین خاطر، جامعه به‌سرعت به حالت عادی بازمی‌گردد. ممکن است در برخی وضعیت‌های اجتماعی دیگر، بازگشت به حالت عادی پس از یک جنگ، سه تا چهار سال طول بکشد. اما شما می‌بینید که کل ناتو به شما حمله می‌کند و یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های دهه گذشته را تجربه می‌کنید؛ ولی دو یا سه هفته بعد، بلکه دو یا سه روز بعد، بسیاری از مردم به شهرها برمی‌گردند و مغازه‌ها در تهران باز می‌شوند. حتی در خود جنگ ۸ساله نیز این‌گونه بود. ابعاد جنگ دوازده‌روزه کوچک بود؛ یعنی حدود نود درصد کشور اصولاً درگیر جنگ نشد. اما تهران که گل سرسبد و نمادی از وضعیت کل اجتماعی ایران است، سنگین‌ترین جنگ را تجربه کرد. این جنگ مانند جنگ هشت‌ساله نبود که هشت سال بجنگیم و روز آخر موشک به اینجا اصابت کند؛ همان روز اول تهران را هدف قرار دادند و پس از آن، آذربایجان در درجه دوم قرار داشت. جالب اینجاست که در این جنگ دوازده‌روزه، مرزها از همه‌جا امن‌تر بودند.

در آن زمان، از لحاظ جامعه‌شناختی بحث می‌شد که حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد مردم تهران، شهر را ترک کرده‌اند و این اتفاق بسیار خوبی بود. خروج نود درصد مردم تهران از چند جهت کمک‌کننده بود. اولاً، این موضوع بزرگی و قوت اقتصاد و وضعیت اجتماعی ایران را نشان می‌دهد؛ به این معنا که تقریباً هر تهرانی (به جز شاید دو - سه دهک بسیار پایین) یک پناهگاه برای خود در جایی غیر از تهران دارد. آنها می‌توانند چند روزی را در خانه پدری در فلان روستا، خانه برادر در شهری دیگر یا اگر از طبقه بالاتر باشند، در باغچه‌ای در اطراف تهران، خانه‌ای در شمال یا لواسان سپری کنند. بالاخره جایی برای رفتن دارند. اگر دولت می‌خواست برای این هفت - هشت میلیون نفر پناهگاه بسازد، باید در طول ده‌ها سال، هزاران میلیارد هزینه می‌کرد و تازه به این خوبی هم از آب درنمی‌آمد. این پراکندگی جمعیت یک فرصت است. اگر دولت فقط راه‌های خروج از تهران و بنزین‌رسانی را تسهیل کند، مردم تهران در جنگ‌ها بسیار پایدار عمل می‌کنند؛ می‌روند دو سه هفته‌ای می‌مانند، سری می‌زنند و دوباره بازمی‌گردند. اگر قرار بود چنین طرحی در کشور دیگری به‌صورت دولتی اجرا شود، هزینه‌های هنگفتی در بر داشت.

نکته بعد این است که مثلاً نظام تأمین خوراک ایرانیان را در نظر بگیرید. غالب ایرانیان برنج سالانه‌شان را یک‌جا می‌خرند. معمولاً آخر شهریور که برنج تازه به بازار می‌آید، نود یا صد کیلو برنج برای مصرف سالشان تهیه می‌کنند. حتی آنهایی که توانایی کمتری دارند، چهل - پنجاه کیلو می‌خرند. یعنی تقریباً هر خانواده ایرانی، غذای یک سالش را که فاسد نمی‌شود، در خانه دارد. این خودش یک نظام مقاومتی در تأمین خوراک است. این خرید فله‌ای در چنین مواقعی به کار می‌آید. غالب خانواده‌ها یک انباری هرچند کوچک دارند. علاوه بر این، ما که زن و بچه داریم، معمولاً علاوه بر برنج، ماکارونی، روغن و حبوبات برای مصرف یک یا دو ماه را همیشه در خانه ذخیره داریم. این یک ویژگی خانواده‌های ایرانی است که همیشه مقداری ذخیره در خانه دارند و همین امر، مقاومتی در برابر قحطی‌های بزرگ ایجاد می‌کند.

 

نمونه‌هایی از زندگی مقاومتی در ایران

اگر بخواهم از این مشخصات بگویم، موارد زیادی وجود دارد. برای مثال، نسبت استفاده ما از خودروی شخصی در مقایسه با متوسط جهانی بد نیست. اگر اتفاقی بیفتد، شاهد صف‌های طولانی در متروها، فرودگاه‌ها یا ترمینال‌ها نخواهیم بود؛ بلکه بیشتر ترافیک جاده‌ای خواهیم داشت. حتی گاهی دو خانواده با یک ماشین می‌روند. یعنی مردم وسیله‌ای دارند که می‌تواند آنها را در برابر برخی تهاجمات حفظ کند و برای دورشدن از مهلکه، نیازمند کمک دولت یا ناوگان عمومی نیستند. مثال دیگر این است که معمولاً همه ایرانی‌ها در خانه، مقدار بسیار بیشتری از نیازشان لباس دارند. شما چند کاپشن دارید و همه یکی - دو کمد لباس دارند که معمولاً از بخش زیادی از آن استفاده نمی‌کنند. در بسیاری از کشورها این‌گونه نیست و مردم واقعاً توانایی چنین سبکی از زندگی را ندارند. از این مصادیق زیاد می‌توان برشمرد؛ از جمله لوازمی که هر خانواده ایرانی در خانه‌اش دارد، مقدار زیادی دارو است.

نمونه دیگر این زندگی مقاومتی، نگهداری طلا در خانه است. تقریباً هر ایرانی مقداری طلا در خانه‌اش دارد که این موضوع برای یک اروپایی شگفت‌انگیز است. حتی خانواده‌ای که با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند، احتمالاً چند سکه از مراسم عروسی‌اش را نگه داشته است. یک خانواده اروپایی اصلاً مفهوم «سکه بهارآزادی» را نمی‌فهمد. در بسیاری از کشورها، مردم ذخیره طلای مسکوک ندارند. اگر بخواهند سرمایه‌گذاری کنند، شمش‌ها در بانک نگهداری می‌شود و معادلش پول در حسابشان است. اما در ایران یک حس عمومی وجود دارد که من باید سرمایه‌ام را به شکل طلا و نزد خودم نگه دارم، چون به ریال و کاغذ، اعتباری نیست. این خودش یک تجربه تاریخی است. هیچ‌کس در بالشت خود ریال نگه نمی‌دارد. محاسباتی وجود دارد که نشان می‌دهد خانواده‌های ایرانی حجم قابل توجهی طلا در خانه‌هایشان دارند که این خود یک پایه اقتصاد مقاومتی است.

البته اقتصاددانان جدید اگر این را بشنوند، سکته می‌کنند و می‌گویند این کار ضدتولید است، چون پول باید در چرخه اقتصاد و بورس بچرخد. اما شهروند ایرانی یک‌بار پولش را در بورس گذاشته و دولت با یک ترفند، سرمایه‌اش را با خاک یکسان کرده است. به همین دلیل، به بورس علاقه ندارد. در نهایت ترجیح می‌دهد بخشی از سرمایه‌اش را طلا بخرد و نگه دارد. این رفتار در اقتصاد مدرن، به معنای کشتن اقتصاد است، چون سرمایه از چرخه خارج می‌شود؛ اما همین رفتار، برای سال‌ها عامل بقای خانواده ایرانی بوده است. چیزی که در نگاه اول ممکن است عامل ضربه به اقتصاد تلقی شود، عامل بقای ما بوده است. میل ایرانیان به خرید زمین و ملک نیز از همین جنس است؛ علاقه دارند سرمایه‌شان را بلوکه کنند و پیش خودشان نگه دارند. این سبک زندگی مقاومتی است.

ممکن است در برخی وضعیت‌های اجتماعی دیگر، بازگشت به حالت عادی پس از یک جنگ، سه تا چهار سال طول بکشد. اما شما می‌بینید که کل ناتو به شما حمله می‌کند و یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های دهه گذشته را تجربه می‌کنید؛ ولی دو یا سه هفته بعد، بلکه دو یا سه روز بعد، بسیاری از مردم به شهرها برمی‌گردند و مغازه‌ها در تهران باز می‌شوند.

هرچه یک خانواده یا یک ایرانی متدین‌تر و با مفاهیم دینی آشناتر باشد، این مقاومتی را که به‌صورت طبیعی در این سرزمین شکل گرفته است، به‌صورت معنوی‌تری تجربه می‌کند. این به نظرم بحث بسیار مهمی است؛ کره شمالی هم در برابر آمریکا مقاومت می‌کند، اما سؤال این است که ایرانی‌ها با چه نیت و نگرشی به جهان، این زندگی مقاومتی را انتخاب کرده‌اند؟ باید به این سؤال پاسخ دهیم که این پدیده چیست که اینجا اتفاق افتاده است؟ آیا یک واکنش زیستی است؟ مثلاً چون سرزمین ما کم‌آب بوده، ما قومی مقاوم در برابر بی‌آبی و بسیاری از مسائل دیگر شده‌ایم؟ یا به ژنتیک آریایی و موارد مشابه مربوط است؟

از همه مهم‌تر که به نظرم جای بحث زیادی دارد، آن صورت‌بندی معنوی و نیتی است که ایرانیان برای این مقاومت دارند. اما چرا این‌گونه شده است؟ به نظر من، عمده‌ترین علت این که سطح زندگی ایرانی از لحاظ مقاومتی بسیار بالاست، ژئوپلیتیک است.

ما در طول تاریخ در جایی قرار گرفته‌ایم که این جغرافیا و این وضعیت سیاسی، چند امر را برای ما به ارمغان آورده یا مقتضی آن بوده است. یکی از آنها، کثرت جنگ‌هاست. در این منطقه بسیار به ما حمله شده و جنگ‌های زیادی را تجربه کرده‌ایم. هر کسی که از اینجا رد شده، چنگی به ما زده است. به‌خصوص که ما بین شرق و غرب قرار داشته‌ایم و آنها برای عبور، از سرزمین ما رد می‌شدند. این منطقه یک مستطیل جنگ است و هنوز هم همین‌طور است. کل دنیا آرام است، اما در این مستطیل، جنگ برقرار است؛ مستطیلی که از نیمه‌های ترکیه شروع می‌شود، اوکراین و روسیه امروزی را در بر می‌گیرد، تا شمال افغانستان امتداد می‌یابد، تا خلیج‌فارس پایین می‌آید و تا شمال آفریقا کشیده می‌شود. این مستطیل پس از جنگ جهانی دوم تقریباً همیشه درگیر جنگ بوده است؛ از افغانستان و عراق گرفته تا لیبی و یمن. ایران و عراق به تنهایی هشت سال با هم جنگیدند که خودش طولانی‌ترین جنگ قرن بیستم است. جنگ عربستان و یمن نیز همچنان ادامه دارد. اسرائیل و فلسطین هم که در هشتاد سال گذشته، یک روز آرام نداشته‌اند. لبنان و سوریه همواره درگیر جنگ و تجزیه بوده‌اند. بغداد نیز یکی از شهرهایی است که در طول تاریخ، بیشترین میزان جنگ و تخریب را تجربه کرده است. اگر جنگ نبوده، حوادث طبیعی مانند سیل دجله آن را ویران کرده است.

 

مشکل در ژئوپلیتیک است!

به نظر من، مهم‌ترین علت این وضعیت، کثرت جنگ‌ها و آسیب‌هایی است که به‌خصوص پس از جنگ‌های ایران و روسیه و جنگ جهانی اول به ما وارد شده است. جنگ‌های ایران و روس از ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۳ (جنگ اول) و از ۱۸۲۶ تا ۱۸۲۸ (جنگ دوم) به طول انجامید. با سیزده سال فاصله بین دو جنگ، ما تقریباً بیست و پنج سال درگیر جنگ بودیم که با قحطی‌های بسیار بزرگ، رشوه‌های گسترده و ازدست‌دادن سرزمین‌ها (قراردادهای گلستان و ترکمانچای) همراه بود. گویی برای ایرانیان از دویست سال پیش محرز شده است که زندگی عادی، ممکن نیست؛ یا جنگ است یا قحطی، گرما یا مشکلی دیگر. نمی‌توان مثل یک کشور عادی، در یک گوشه‌ای زندگی کرد. ژئوپلیتیک ما اجازه نمی‌دهد. پس یا باید از اینجا برویم (که خیلی‌ها می‌روند) یا اگر می‌خواهیم اینجا زندگی کنیم، باید آماده باشیم؛ آماده جنگ، تجزیه، مقاومت و تهاجم فرهنگی. ما انقلاب کرده‌ایم و دولتی برای خود درست کرده‌ایم و حالا می‌خواهیم گوشه دنیا زندگی کنیم؟ هفتصد شبکه ماهواره‌ای علیه ما برنامه می‌سازند. ایرانی‌ها حتی اگر بگویند: «بیایید نفت را هم یک‌جا ببرید و فقط بگذارید ما زندگی کنیم»، باز هم آنها اجازه نمی‌دهند. مسئله نفت و ثروت‌های طبیعی ایران نیست - هرچند آن هم بخشی از ماجراست - اما مسئله این است که در جای بدی قرار گرفته‌ایم و آن را هم نمی‌توان تغییر داد.

ضربه کاری را جنگ جهانی اول به ما زد. این جنگ بلافاصله پس از مشروطه اتفاق افتاد. مشروطه در سال ۱۲۸۵ شمسی شکل گرفت. «شیخ فضل‌الله نوری» در ۱۲۸۸ اعدام شد و جنگ جهانی اول در سال ۱۲۹۲ یا ۱۲۹۳ آغاز شد و تا ۱۲۹۷ ادامه یافت. یعنی حدود چهار سال پس از اعدام شیخ و در بحبوحه مشروطه، ما درگیر جنگ جهانی شدیم. احمدشاه به اروپا فرار کرد و ما فقط به او حقوقی می‌دادیم که به مملکت بازنگردد. از سال ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۹ (کودتای اسفند)، چهل دولت در ایران عوض شد! این وضعیت در حافظه تاریخی جامعه ماند: جنگ شده، قحطی آمده و نصف جمعیت هم از گرسنگی مرده‌اند. ببینید چه ضربه‌ای به اقتصاد و جمعیت کشور وارد شده است. وضعیت این‌گونه است که شاه فراری شده، دولت مرکزی نداریم، جنوب کشور دست انگلیس و شمال کشور دست روسیه است. در این میان، فردی مانند «رئیسعلی دلواری» پیدا می‌شود که با بچه‌محل‌هایش می‌رود با انگلیسی‌ها بجنگد. این کار شگفت‌انگیزی است، درحالی‌که حکومت مرکزی و پادشاه در اروپا در حال خوش‌گذرانی هستند. در جنگ جهانی دوم نیز در زمان رضاشاه در سال ۱۳۲۰، پس از یکی - دو روز مقاومت، کشور اشغال شد. یک قحطی هم در این دوره بوده که شنیده‌ام آمار تلفات بالا بوده، اما نسبتش مانند جنگ جهانی اول نبوده است.  

تمام دوره پهلوی، جنگ جهانی دوم، درگیری‌ها، خود انقلاب و کودتاها را در نظر بگیرید. پس از انقلاب، ما جنگ هشت‌ساله را داریم که دولت تدبیری اندیشید و مقداری برنج از شمال آوردند و در تهران توزیع کردند. یکی از دلایلی که پس از انقلاب و در زمان جنگ، سیستم کوپن راه‌اندازی شد، همین تجربه تاریخی بود. رئیس سازمان برنامه وقت نزد آقای «هاشمی» رفته و گفته بود: «ما در طول ۱۵۰ سال گذشته، هر موقع جنگ کرده‌ایم، قحطی آمده است. باید به مردم کوپن بدهیم و ارزاق وارد کنیم تا از گرسنگی نمیرند». برای اولین‌بار کوپن در جنگ هشت‌ساله به کار گرفته شد تا آن مشکل پیش نیاید.

 

آیا ما در زمان جنگ هشت‌ساله هم قحطی داشتیم؟

اگر شما بخواهید خودتان را بیش از حد به یک قطب بچسبانید، ایرانی‌ها واکنش نشان می‌دهند. مردم احساس می‌کنند که استقلالشان به خطر می‌افتد و اگر استقلال از بین برود، آن قطب جهانی یک روزی ما را در جای حساسی خرج خواهد کرد و نابود می‌شویم. ما باید در میانه بایستیم. اگر خیلی غربی شوید، ایرانی‌ها می‌ترسند؛ اگر خیلی هم شرقی شوید، باز هم می‌ترسند.

بیگدلی: خیر، این اتفاق به چند دلیل نیفتاد. یکی از علل این بود که مهاجم به داخل کشور وارد نشد. یعنی ما توانستیم جنگ را در طول خطوط مرزی نگه داریم و کشور اشغال نشد. در نتیجه، کارخانه‌ها و بخش کشاورزی به فعالیت خود ادامه می‌دادند. سیستم واردات و بنادر جنوبی مانند چابهار نیز باز بود و ما مقدار زیادی گندم از آرژانتین، برزیل و کشورهای دیگر وارد می‌کردیم تا مردم از گرسنگی نمیرند. حتی سیگارمان هم قطع نشد، چه برسد به نان. به همین خاطر، به نظرم این ژئوپلیتیک، زندگی عادی ما را به یک زندگی مقاومتی تبدیل کرده است. هر ایرانی از لحاظ روانی آمادگی جنگ، قحطی و بلایای طبیعی را دارد. کشور ما زلزله‌خیز است و معمولاً سیل می‌آید. ما هر ده - پانزده سال یک خبر زلزله شدید یا سیل بزرگ را تجربه کرده‌ایم. ما آمادگی ذهنی برای این وضعیت‌ها را داریم و این خودش یک تجربه تاریخی و اجتماعی مهم است که من به پسرم و او به پسرش منتقل می‌کند.

تجربه جنگ دوازده‌روزه برای پسر نوجوان من که کلاس ششم است، بسیار ماندگار بود. او دوازده شب از صدای پدافند نخوابید. من به او گفتم: «ببین بابا! ما دشمن داریم. این فقط در فیلم‌ها نیست». وقتی موشک به آسمان تهران می‌آید و ساختمان‌ها می‌لرزند، می‌فهمد که دشمن واقعی است. پس باید یاد بگیری طوری زندگی کنی که آماده باشی. کار اقتصادی، دین‌داری و وصیت‌نامه‌ات باید آماده باشد. نمی‌توانی بی‌خیال زندگی کنی. ما هر لحظه در معرض خطر هستیم و این خودش بالاترین سطح مقاومت برای یک وضعیت اجتماعی است.

مطالعات جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که تنها چند کشور هستند که طاقت دارند دهه‌ها زیر سایه جنگ و فلج‌کننده‌ترین و بزرگ‌ترین نظام تحریم ثبت‌شده در تاریخ بشر دوام بیاورند و ما آن را تحمل می‌کنیم و زنده هم هستیم. ما الان باید از نظر گرسنگی، وضعیتی شبیه مردم غزه داشته باشیم، اما شگفت‌انگیز است که در چنین شرایطی، قهرمان بدن‌سازی جهان هم می‌شویم. اگر بانک مرکزی کشوری را تحریم کنند، مردمش شش‌ماهه از گرسنگی می‌میرند. این تجربه تاریخی و ژئوپلیتیک، نسل‌اندرنسل به ما یاد داده که باید مقاوم باشیم.

 

به قطب‌ها نزدیک نشوید!

انقلاب چه تأثیری در این معرکه داشته است؟

بیگدلی: این سؤال بسیار خوبی است. به طور خلاصه، به نظر من شاید یکی از مهم‌ترین عللی که مردم ایران علیه شاه قیام کردند، همین بود که احساس کردند آن زندگی مقاومتی در حال به‌خطرافتادن است. وابستگی بیش از حد، کشور را به لبه پرتگاهی می‌برد که به یک بلوک ملحق شویم. ایرانیان در طول چند صدسال گذشته، یاد گرفته‌اند که با فاصله از نظام بین‌الملل و حتی دولت خودشان زندگی کنند. این یک تجربه تاریخی است. اگر شما بخواهید خودتان را بیش از حد به یک قطب بچسبانید، ایرانی‌ها واکنش نشان می‌دهند. مردم احساس می‌کنند که استقلالشان به خطر می‌افتد و اگر استقلال از بین برود، آن قطب جهانی یک روزی ما را در جای حساسی خرج خواهد کرد و نابود می‌شویم. ما باید در میانه بایستیم. اگر خیلی غربی شوید، ایرانی‌ها می‌ترسند؛ اگر خیلی هم شرقی شوید، باز هم می‌ترسند.

آقای شهید «حاجی‌زاده» می‌گفتند: «خدمت رهبری رفتیم و گفتیم روسیه فروپاشیده و حاضر است با قیمت عالی به ما موشک بفروشد. آقا فرمودند: نخرید! این وابستگی به بلوک شرق است. خودتان بسازید. گفتیم بیست سال دیگر می‌سازیم. فرمودند خودتان بسازید». نباید خیلی به یک سمت رفت. مسئله استقلال در ایران، مسئله بقاست؛ یک امر تفننی نیست. در کره شمالی شاید تفننی باشد و کسی کاری به آن ندارد. اما موقعیت ما حساس است. به نظر من، انقلاب شاید نوعی حفاظت و دفاع از زندگی مقاومتی در ایران بود؛ اینکه ما نمی‌خواهیم این ساختار به هم بخورد.

من می‌خواهم یک ادعا را مطرح کنم که البته ممکن است برخی جامعه‌شناسان بگویند به‌اندازه کافی شواهد و مؤیدات ندارد و بیشتر مبتنی بر تجربه شخصی من به‌عنوان یک عضو از جامعه ایرانی در طول یک زندگی چهل‌ساله است. من با آدم‌ها و طبقات مختلف با رویکردهای گوناگون در ارتباط بوده‌ام و تنوع زیادی دیده‌ام. خانواده‌های ایرانی معمولاً ترکیبی هستند؛ یعنی این‌طور نیست که همه مذهبی و حزب‌اللهی یا همه بی‌دین باشند. در یک خانواده متدین، ممکن است افرادی با گرایش‌های چپ، کمونیست یا حتی منافق هم پیدا شوند. محله‌ها، دانشگاه‌ها و محیط‌های دیگر نیز همین‌طور مختلط هستند. ادعای من این است که پایه این مقاومت، دین است. یعنی مردم ایران، عموماً این زندگی مقاومتی را با یک معنای دینی - حتی ناخودآگاه - برای خودشان توجیه می‌کنند. این معنا به واسطه وجود فرهنگ عاشورا، اربعین، تشیع علوی و محوریت شخصیت امیرالمؤمنین (ع) در فرهنگ عمومی ایرانیان شکل‌گرفته است. البته شاید در یکی - دو دهه گذشته این موضوع کم‌رنگ‌تر شده باشد، اما در چهار - پنج دهه گذشته بسیار پررنگ‌تر بوده است.

وقتی فشارهای زندگی - به‌ویژه در زمان جنگ - افزایش می‌یابد، می‌بینیم که چه به‌صورت خودآگاه و چه ناخودآگاه، از دستگاه مفهومی دینی ما استفاده می‌شود. برای مثال، در جنگ دوازده‌روزه، ما مظلوم واقع شدیم. به نظرم این جنگ از منظر عموم ایرانیان کاملاً موجه بود؛ هیچ‌کس با پاسخ‌دادن به آن مخالفتی نداشت. غالب ایرانیان از پذیرش آتش‌بس شوکه شدند و می‌پرسیدند که چه اتفاقی افتاده است؟ آنها این جنگ را ناجوانمردانه می‌دانستند؛ حمله‌ای که در میانه مذاکرات صورت گرفت و تأسیسات هسته‌ای ما را هدف قرار داد. این حس ناجوانمردی به‌خصوص از آن جهت تقویت می‌شد که حمله از سوی اسرائیل انجام شده بود. اگر آمریکا مستقیماً از ابتدا وارد می‌شد، شاید تحلیل‌ها متفاوت بود، اما اسرائیل دانشمندان ما را هدف قرار داده بود و این دیگر یک بازی متفاوت بود. بنابراین، جنگ برای ایرانیان کاملاً موجه بود؛ این‌طور نبود که ما جنگ‌طلب باشیم، بلکه آنها ناجوانمردانه حمله کرده بودند.

اینکه فکر کنیم اگر موشک بسازیم و قوی باشیم، جنگ نمی‌شود هم درست نیست. اینجا جنگ می‌شود، حتی اگر بمب اتم هم داشته باشیم. البته اگر قوی باشیم، زنده می‌مانیم و اگر ضعیف باشیم، ما را می‌زنند و صدسال به عقب می‌رویم. تاریخ بارها نشان داده که وقتی ضعیف بوده‌ایم، چه بلایی سرمان آمده است.

در سه - چهار روز اول جنگ، من بسیار نگران بودم. به خانه مادرم رفتم. تلویزیون مدام صحنه‌های اصابت موشک را نشان می‌داد و در منطقه شرق تهران، نزدیک خیابان پیروزی و ستاد مشترک ارتش که خانه‌های سازمانی سپاه نیز آنجاست، صدای انفجارها بسیار شدید بود، حتی شدیدتر از خانه ما که چند کوچه آن‌طرف‌تر بود. طبیعتاً بچه‌ها و بزرگ‌ترها همه می‌ترسیدند؛ بالاخره جنگ است. در این میان دیدم که مادرم با آرامش نشسته و تلویزیون تماشا می‌کند و به کارهای روزمره‌اش مشغول است. به او گفتم: «شما نمی‌ترسید؟ وضعیت خیلی ترسناک است.» پاسخ داد: «ما هشت سال جنگ را دیدیم و اتفاقی نیفتاد.» من توقع نداشتم که مردم در آن شرایط صرفاً به نمازخواندن و دعاکردن در مساجد پناه ببرند، اما این سطح از عادی بودن زندگی برایم جالب بود. به همین خاطر، به نظرم مقاومت ما در مجموع یک دفاع معنوی است. این مقاومت صرفاً ریشه در عوامل تاریخی ندارد؛ چرا که ممکن است ملت دیگری نیز ژئوپلیتیک مشابهی داشته باشد، اما آن عنصر معنوی را نداشته باشند. تجربه‌ای که ما در تلاقی با افغان‌ها، عراقی‌ها، یمنی‌ها و تا حدودی سوری‌ها داریم، این را نشان می‌دهد. سوری‌ها کمی بیشتر تحت‌تأثیر ناسیونالیسم عربی هستند، اما این کشورهای علوی‌نشین بسیار معنوی‌اند.

این نکته برای جمع‌بندی عالی است: نظام تربیتی ما باید به این وجه معنوی بیشتر توجه کند. نظام رسانه‌ای و آموزشی ما باید این واقعیت را منتقل کند که اینجا نمی‌توان یک زندگی عادی به سبک کشورهای دیگر داشت. این خاک، چنین محصولی نمی‌دهد. ما باید از همان کودکی به بچه‌ها بگوییم که اینجا شرایط متفاوتی دارد. نباید وضع به‌گونه‌ای باشد که ۹۹ درصد ورودی‌های دانشگاه شریف مهاجرت کنند. این یعنی آن جوان برای چنین وضعیتی از زندگی آمادگی ندارد و پر می‌زند و می‌رود. ما برای او هزینه می‌کنیم، اما او اینجا نمی‌ماند. در اینجا باید دانه‌ای متناسب با این خاک کاشت. باید از روز اول دبستان، تاریخمان را به بچه‌ها بیاموزیم. این موضوع ربطی به جمهوری اسلامی و غیراسلامی ندارد؛ این کشور جنگ‌دیده است و خواهد بود. این مسئله نه به نظام سیاسی ربطی دارد و نه به نظام اقتصادی. ما هر کاری هم بکنیم، اینجا جنگ خواهد بود. چقدر باید ساده‌لوح بود که فکر کنیم با مذاکره می‌توان از جنگ جلوگیری کرد. مگر در مدرسه و کتاب‌های تاریخ چه خوانده‌اید؟

 

قوی‌شدن بهتر از ضعیف‌بودن

البته از آن سو هم ساده‌انگاری وجود دارد؛ اینکه فکر کنیم اگر موشک بسازیم و قوی باشیم، جنگ نمی‌شود هم درست نیست. اینجا جنگ می‌شود، حتی اگر بمب اتم هم داشته باشیم. البته اگر قوی باشیم، زنده می‌مانیم و اگر ضعیف باشیم، ما را می‌زنند و صدسال به عقب می‌رویم. تاریخ بارها نشان داده که وقتی ضعیف بوده‌ایم، چه بلایی سرمان آمده است. اسکندر حمله کرد و دویست سال طول کشید تا ما خودمان را پیدا کنیم. مغول آمد و از روی ما رد شد و صدسال طول کشید تا کشور را جمع‌وجور کنیم. تیمور آمد و پنجاه سال طول کشید. به یاد دارید که در کتاب‌های تاریخ می‌خواندیم که «در آن زمان ایران به‌صورت ملوک‌الطوایفی اداره می‌شد». این دوره پس از تیموریان و قبل از صفویه است. یعنی تقریباً از سال ۱۴۰۱ تا ۱۵۰۱ میلادی، ایران به مدت صدسال حکومت مرکزی نداشت. یک عده در اردبیل گوسفندداری می‌کردند و عده‌ای دیگر در کوه‌ها زندگی می‌کردند تا اینکه شاه اسماعیل این‌ها را جمع کرد و حکومت صفویه را تشکیل داد و ما دوباره کشور شدیم.

ما باید به بچه‌های‌مان یاد بدهیم که در جایگاه مقاومت ایستاده‌ایم و نمی‌توانیم یک زندگی عادی داشته باشیم و نباید از این واقعیت بترسیم. جای ما اینجاست و چاره‌ای هم نیست. یا باید بی‌غیرتی و بی‌شرفی کرد و مانند انسان‌های بزدل فرار کرد یا باید با تمام بالا و پایین‌هایش ایستاد. ما این را باید به بچه‌ها آموزش دهیم و این اصالت را به جامعه یادآوری کنیم. یک نوجوان معمولی در کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس، چیزی برای مقاومت ندارد. او یک اقتصاد وابسته و توسعه دروغین دارد و حتی نمی‌تواند یک تیر شلیک کند؛ ولی ما در ایران تصمیم دیگری گرفته‌ایم. پدران ما تصمیم گرفتند «نه شرقی، نه غربی» باشند و این راه درستی است. کارمند کویتی کار نمی‌کند. کسی که شناسنامه کویتی دارد، با یارانه‌ای که می‌گیرد زندگی می‌کند و کارها را کارگران مهاجر از بنگلادش و هند انجام می‌دهند. امارات نیز همین‌طور است. آنها زندگی می‌کنند تا خوش بگذرانند. ما اما زندگی متفاوتی داریم. در میان ایرانیان کمتر کسی پیدا می‌شود که آن‌قدر ساده باشد و چنین توصیه‌هایی را برای زندگی را بپذیرد. ما برای حضور در جهان، راه مقاومت را انتخاب کرده‌ایم.

 

[1] بقره، 155

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :