در گفتگو با همسر شهید دفاع مقدس مطرح شد؛
همسر شهید عبدالرضا حسن زاده با اشاره به ارادت خاص شهید حسن زاده به امام رضا(ع) گفت: مادر شهید چند بار صاحب فرزند شده بود؛ اما هر بار آن‌ها بعد از تولد از دنیا می‎رفتند تا اینکه همسرم را نذر امام رضا علیه‌السلام می‎کنند و نامش را عبدالرضا می‎گذارند.
به گزارش «سدید»؛ قرار مصاحبه در مهمانسرای پایگاه چهارم هوانیروز ارتش در اصفهان است و او با یک دسته گل می‎آید. یکی از خلبانان حاضر در محل دیدار که زحمت میزبانی را برعهده‌دارد، می‌گوید: سال‎هاست این همسر شهید در مراسم نظامیان، با هزینه خودش تعداد زیادی گل آورده و به سربازان و نظامیان هدیه می‌دهد. دسته‎گل‌هایی که شاید نشان از گل‌هایی ‎است که برای آسایش و آرامش مردمش تقدیم کرده. او دو برادر و همسرش را برای برفراز ماندن پرچم میهن، فدا کرده و این برای یک زن یعنی تمام سرمایه‎اش؛ ‎همه آن‌هایی که می‎توانستند پشت و پناه روز‌های سختش باشند. اما او خود مانند کوه استوار است و قد خم نکرده. صلابت و استواری را در همان روز‌های سخت ترکش و بمب و خمپاره آموخت. همان روز‌ها که در کنار همسرش ماند و دم نزد. آماده بود تا اسلحه بدست گیرد و رودررو با دشمن بجنگد؛ اما غیرت مردان ایران زمین به او این اجازه را نداد و او در پشت جبهه به یاری رزمندگان پرداخت؛ و امروز آمده تا از آن روز‌ها و همسر شهیدش برایمان بگوید. آمده تا بگوید مردان مردی، چون سرهنگ شهید عبدالرضا حسن زاده، با دست خالی؛ اما سینه‎ای ‎پر از ایمان به خدا و، ولی او در برابر دشمن متجاوز ایستادند، تا امروز ایرانمان ایرانی آباد و مستقل باشد.

بنده جهان عزیزی همسر شهید عبدالرضا حسن‎زاده ‎هستم. در اول فروردین سال ۱۳۳۱ در اصفهان به دنیا آمدم و فرزند اول یک خانواده ۶ نفره بودم. تا ۶ سالگی در میدان امام اصفهان زندگی کردم. اما پس از آن و با فوت پدرم به آبادان، محل سکونت پدربزرگ و مادربزرگ مادری رفتیم.

عبدالرضا هشتم آبان ۱۳۲۳، در آبادان به دنیا آمد. تا ششم به مدرسه رفت و بعد شبانه درسش را ادامه داد و در رشته ریاضی دیپلم گرفت.

آشنایی و ازدواج
خانواده همسرم ساکن اهواز بودند. وقتی ما در محله آن‌ها ساکن شدیم، عبدالرضا با دیدن من، تصمیم می‎گیرد با من ازدواج کند. وقتی دیدم انسان سالم و مومنی است و اهل هیچ خلافی نیست، او را قبول کردم.

شهید عاشق شغلش بود؛ حتی برادرش گفت بیا برویم شرکت نفت؛ ولی او قبول نکرد و گفت: «من از ابتدا شغلم را دوست داشتم و می‎خواهم در همین لباس بمانم.»

من تا زنده هستم و نفس می‎کشم عاشق ارتش و وطنم هستم.‌ای کاش می‎شد جانم را هم نثار کنم. همان طور که آن‌ها صادقانه رفتند. زمانی که همه از جنگ فرار می‎کنند؛ ارتشی‌ها ‎مانند آتش نشان‌ها ‎به دل خطر می‎زدند.

ما سال ۵۱ با هم ازدواج کردیم و حاصل این ازدواج، دو پسر و یک دختر است. احمد متولد سال ۵۱ است، لیلا متولد ۵۳ و رضا ۶۰. او نام خودش را روی پسر سومم گذاشت و هر چه گفتم نامش را علی بگذار قبول نکرد و گفت می‎خواهم نام خودم را بگذارم.

عبدالرضا و ارادت به امام مهربانی‌ها
مادر شهید چند بار صاحب فرزند شده بود؛ اما هر بار آن‌ها بعد از تولد از دنیا می‎رفتند تا اینکه همسرم را نذر امام رضا علیه‌السلام می‎کنند و نامش را عبدالرضا می‎گذارند. همسرم ارادت خاصی به امام رضا داشت. ما هر سال می‎رفتیم پابوس امام رضا (ع) و نذر همسرم را ادا می‎کردیم. وقتی صاحب فرزند شدیم باز هم به مشهد رفتیم و، چون شلوغ بود به دفتر دریافت نذورات رفتیم. احمد مشکل معده داشت. وقتی برایمان غذا آوردند. او دستش را جلو برد و یک لقمه از غذای سفرهامام رضا را خورد. از آن روز مشکل معده‎اش ‎حل شد و دیگر آن مسئله سراغش نیامد.

خصوصیات اخلاقی
او از همه نظر بهترین و دلسوز همه بود. خانواده‎ای ‎را در اقوام پوشش داده بود؛ چون پدر خانواده از دنیا رفته بود و شرایط مالی خوبی نداشتند؛ اما کسی از این موضوع اطلاع نداشت. دل نترسی داشت؛ بنده هم دوست داشتم مانند او باشم. همین طور هم شد. از کسی نمی‎ترسم و راحت حرفم را می‎زنم.

ما در نزدیکی سه راه سوسنگرد ساکن بودیم و دشمن تا ۴۰ کیلومتری شهر آمده بود. به من جودو یاد داده بود. می‎گفت اگر دشمن حمله کرد بتوانی از خودت دفاع کنی.

تا زمانی که ایشان بود من کوچکترین دردی در وجودم نداشتم. اصلا بیماری نمی‎شناختم. هم خودم و هم بچه‌ها؛ اما بعد از او، به دوش کشیدن بار زندگی به تنهایی برایم خیلی سخت شد. او خیلی مهربان بود. وقتی می‎دید در خانه کاری نداریم یا بچه‌ها ‎بهانه می‎کنند می‎گفت حاضر شوید برویم بیرون. بچه‌ها ‎را به تفریح می‎برد و وقتی پشت فرمان می‎نشست، با صبر و حوصله داستان‌های ‎قدیمی را برایشان تعریف می‎کرد و آن‌ها هم با دقت به صحبت هایش گوش می‎دادند، گویا رادیو برایشان قصه می‎گوید و این در خاطر بچه‌ها ‎مانده است.

همیشه با گل وارد خانه می‎شد. در باغچه منزلمان هم همیشه گل میخک می‎کاشتیم. وقتی می‎خواست به جبهه برود به من گفت مراقب این گل‌ها ‎باش. زمانی که گل‌ها ‎باز شد خبر شهادتش را آوردند. رضا سوم خرداد به دنیا آمد و تقریبا دو سال و نیمه بود که پدرش شهید شد. روز تشییع پدرش گل‌های ‎میخک را به دستش دادیم. او این گل‌ها ‎طوری نگه داشت و تا بهشت آباد اهواز آورد که کوچکترین آسیبی ندیدند؛ با اینکه میخک خیلی ترد است و زود می‎شکند. اصلا گویا کسی این‌ها را برایش سالم نگه داشته بود.

فعالیت انقلابی
ما طرفدار امام خمینی (ره) بودیم. آن زمان هم که گفتند امام (ره) می‎آید، همسرم جزو انقلابیون بود. او در لباس ارتش بود؛ ولی قلبا با مردم. ما با یکی از دوستان همسرم به نام حاج آقا مولایی که بسیار مرد مومنی بود، رفت و آمد داشتیم. آقای حسن‎زاده ‎قبل از انقلاب انبار ارتش را در اختیار داشت و با همکاری حاج آقا مولایی اعلامیه‌ها ‎را آنجا پنهان می‎کردند تا در موقعیت مناسب در پادگان توزیع کنند. با هم در راهپیمایی‌ها ‎شرکت می‎کردیم. در مسیر‌های طولانی و شاید چهار ساعت تا حسینیه اعظم راهپیمایی می‎کردیم.

همگی آماده شهادت بودیم
ما در اهواز مستاجر بودیم. یک روز مطلع شدم یکی از دوستانمان از آبادان به اهواز آمده است. من رفتم تا آن‌ها را ببینم که به من اطلاع دادند یک نفر وارد منزلمان شده است. گفتم حتما همسرم است. رفتم دیدم پسر صاحبخانه است. گفتم چرا بدون اجازه وارد خانه ما شدی؟ گفتم آمدم ببینم خانه سالم است یا نه. گفتم الان خانه در اختیار ما است. اگر هم آسیبی ببیند ما باید پاسخگو باشیم.

این موضوع را با همسرم در میان گذاشتم و گفتم من دیگر در این خانه نمی‎مانم. اینجا امنیت ندارد. البته دوست نداشتم او را زیر فشار قرار بدهم؛ چون حقوقمان آن قدر نبود که بخواهیم جای بهتری را اجاره کنیم. اما این مسئله برایم قابل تحمل نبود.

تا اینکه یک خانه سازمانی پیدا کرد. اما گفت خانه مناسبی نیست و نیاز به تعمیرات زیادی دارد. گفتم‌اشکالی ندارد حداقل می‎دانم وقتی شما نیستید ما در امنیت هستیم. گفت منطقه نظامی است و ممکن است بمبارن شود. گفتم اگر قرار است تو شهید شوی بگذار ما هم شهید شویم. تا آخر جنگ دیگر ترسی نداشتم. چون خانه سازمانی بود و در منطقه جنگی. حتی همسرم دو بار وصیتنامه نوشت و من هر دو بار آن‌ها را پاره کردم و گفتم ما زودتر از تو شهید می‎شویم.

عشق به امام و رهبر
یک قرار ملاقات با امام تدارک دیده بودند. او برای این دیدار روزشماری می‎کرد. وقتی انقلاب شد گفت خدا را شکر که از زیر سلطه و گرفتاری نجات پیدا می‎کنیم.

وقتی اعلام کردند امام جام زهر را نوشیدند؛ همان شب خواب دیدم شهدا از قبر درآمده‌اند و شعار الله اکبر می‎دهند؛ اما متوجه نشدم معنای این خواب چیست. در هر صورت، چون رهبرم را قبول داشتم، گفتم: هر چه ایشان بفرمایند، همان است. رهبر کسی بود که به او الهام می‎شد. وقتی آبادان در محاصره افتاد صحبت‌های ‎امام راهگشا بود. باید صحبت‌های ‎امام باز شود. رهبر ما الان می‎داند در منطقه چه گذشته و تا ایشان به منطقه نیامده بود، ما پیروزی‌های ‎چندانی نداشتیم.

داغ سه شهید بر یک دل
دو برادر من در جنگ به شهادت رسیدند و گویا تقدیر این گونه بود که او هم به برادرانم بپیوندد.

ابتدا برادرم ایرج که جزو نیرو‌های مردمی بود، در درگیری‌های ‎شروع جنگ مفقود شد. اسماعیل هم در والفجر ۴
به شهادت رسید. او ابتدا روی ماشین‌های ‎سنگین کار می‎کرد و وقتی که وارد سپاه شد، به جبهه رفت و با بلدوزر خاکریز می‎زد. مدتی هم آرپی‎جی‎زن شد. همسرم سوئیچ ماشین خودش را به او داد و گفت بیا با ماشین کار کن و به جبهه نرو. اما اسماعیل می‎گفت یک نگاه امام به همه چیز می‎ارزد. وقت نماز که می‎شود، «ادعونی استجب لکم» به ذهنم می‎آید؛ حرفی که بار‌ها از زبان شهدایمان شنیدم.

وقتی اسماعیل شهید شد نمی‎خواستم در مقابل همسرم یا بچه‌ها ‎اشک بریزم و ناراحتی‌ام را ببینند؛ برای همین هم مقداری لباس برمی‌داشتم و می‎رفتم داخل حمام و شروع می‎کردم به شستن لباس‌ها ‎و ساعت‌ها ‎همانجا می‎ماندم و اشک می‎ریختم. اصلا دوست نداشت من را غمگین ببیند. وقتی از در وارد می‎شد، و می‎دید به استقبالش می‎روم خوشحال می‎شد. وقتی هم بدرقه‎اش ‎می‎کردیم، از همراهی ما خوشحال می‎شد.

آغاز تجاوز دشمن به خاک میهن
منزل مادرم در خرمشهر نزدیک نیروی دریایی بود. حدود ۵ یا ۶ ماه قبل از شروع جنگ خرمشهر شلوغ شده بود. در نقاط زیادی از خرمشهر هر روز یک اتفاقی می‎افتاد. تیراندازی‌های ‎شبانه انجام می‎شد. گاهی کسی هم کشته می‎شد؛ اما نمی‎دانستیم این اتفاقات از کجا آب می‎خورد. گفتم عبدالرضا چرا روی دیوار‌ها نوشته هنا عربستان. مگر اینجا عربستان است؟ گفت اوضاع به هم ریخته.

منزل خاله‎ام در نهر یوسف بود. او می‎گفت مدتی است که اتفاقات عجیبی می‎افتد. ابتدا آمدند و دام‌ها ‎را بردند و بعد هم دختر‌ها را. عشایر با هم متحد شدند که ببینند چه کسی این کار‌ها را انجام می‎دهد که متوجه شدند ارتش صدام حمله می‎کند. بعثی‌ها ‎ابتدا روستایی‌ها ‎را تحت فشار قرار دادند و بعد به سمت اهواز آمدند. خوزستان منطقه وسیعی است و همه هم صاف است. ارتش ما خوب بود؛ اما‌تانک‌های ‎عراق یکباره حمله کردند.

فعالیت در واحد مهندسی
عبدالرضا مسئول واحد مهندسی لشکر ۹۲ اهواز بود. می‎گفت واحد مهندسی مانند آچارفرانسه است و بسیاری از کار‌ها را انجام می‎دهد. هر جا لازم بود می‎رفتند و پل می‎زدند. مدتی در واحد پل شناور پی ام پی مشغول به کار بود. در واقع یکی از عوامل مهم آزادی خرمشهر همین پل‌ها ‎بود. در جریان پیروزی خرمشهر برای عبور رزمندگان و تجهیزات، ادوات، خودرو‌ها و جنگ‌افزار‌های غول پیکر از رود غرنده و پرتلاطم کارون برای پیشروی و رسیدن به خرمشهر و عقب راندن
دشمن از این پل‌ها ‎استفاده می‎کردند. پل‌های ‎شناوری که توسط مهندسان نیروی زمینی ارتش نصب می‎شدند.

آن‌ها در قسمتی از رود پل را نصب می‎کردند، نیرو و تجهیزات را می‎فرستادند، بعد پل را جمع می‎کردند و می‎رفتند جلوتر آن را نصب می‎کردند. حدود ۴ بار این پل را جابه‌جا کردند که دفعه آخر هر چه تلاش می‎کنند، یکی از پایه‌های ‎پل محکم نمی‎شود. تا اینکه یک نفر می‎آید و می‎گوید اجازه بدهید من بروم پایین و زیر پایه بایستم تا پایه محکم شود. همسرم می‎گفت وقتی این صحنه را دیدم بغض کردم و گفتم خدایا من باید این حرف را از این سرباز بشنوم؟! این کار او مانند همان زمانی بود که رزمندگان داوطلبانه می‎رفتند روی مین و معبر باز می‎کردند. عبدالرضا تعریف می‎کرد که وقتی این را گفتم گویا یکی پایه پل را از پایین نگه داشت.

همراه آب رفت...
روز بیست و یکم اسفند سال ۱۳۶۳ بود که گفتند آب، یکی از قایق‌ها ‎را در بهمن شیر برده. آن روز در واقع در استراحت بود و می‎توانست نرود؛ ولی گفت: مشکلی پیش آمده و باید بروم. وقتی آمد لبه ایوان که پوتین‌هایش را بپوشد گفت: نمی‎دانم چرا پایم داخل پوتین نمی‎رود. گفتم: حتما آب داخل آن رفته. هنگام رفتن گفت: هرکس آمد دنبال من بگو ساعت ۱۱ رفت. این جمله او در ذهن من ماند و ساعت ۱۱ برای من علامت خاصی دارد. الان هم چه ۱۱ شب و چه ۱۱ روز، یاد آن لحظه می‎افتم.

آن روز عبدالرضا سوار قایق بادی جیمینی می‎شود که برود قایق را بیاورد؛ اما قایقش منفجر می‎شود. صورتش براثر انفجار می‎سوزد. ساعت‌ها ‎شنا می‎کند؛ اما، چون دید نداشته جریان آب او را تا دهانه خلیج‌فارس می‎برد. شناگر ماهری بود. یک بار از داخل آب یک نخل پیدا کرده بود. در حالی که نخل را با یک دستش گرفته بود با دست دیگر شنا کرده بود. وقتی آمد منزل گفت این را آوردم که در کوچه بکارم. اما این بار به خاطر شدت انفجار و آسیبی که دیده بود، نتوانست خودش را نجات بدهد.

دو شب قبل از شهادتش خواب دیدم که امام از دنیا رفته. غروب بود و مرغ‌های ‎دریایی بلند می‎شدند و می‎نشستند. من هم همانجا دنبال امام می‎گشتم؛ چون واقعا ایشان را دوست داشتیم.

مرگ با عزت
یکی از مسئولان پادگان به همراه دوستمان آقای مولایی آمدند منزل ما. من رفتم برای پذیرایی چای یا شربت بیاورم. دیدم با صدای بلند به هم می‎گویند، راستی توپخانه عراق اینجا را زده و یک قایق منفجر شده. با خودم گفتم عبدالرضا هم شناگر ماهری است و هم اینکه نزدیک خطر نیستند و توپخانه آنجا را نمی‎زند. اگر هم قرار باشد اتفاقی بیفتد، برای ما می‎افتد و ما زودتر از او شهید می‎شویم. ما هم ترسی از شهادت نداشتیم.

قبول نمی‎کردم که شهید شده. او خیلی تند و تیز بود و برای همین هم می‎گفتم حتما می‎تواند شنا کند و خودش را نجات بدهد. آن‌ها ادامه دادند: گویا یکی دو تا از بچه‌های ‎واحد پل شهید شده‌اند. چای به دست رفتم داخل اتاق و گفتم: خدا رحمتشان کند، به آرزویشان رسیدند. گفتند: یعنی هر کس شهید می‎شود به آرزویش می‎رسد؟ گفتم: آخر و عاقبت هر کسی مرگ است. پس مرگ با عزت، بهتر از مردن در رختخواب است. گفتند: خب اگر حسن‎زاده ‎شهید شود چه؟ گفتم: من هم مانده‎ام زیر آتش گلوله و ترسی از شهادت ندارم. شهادت شامل حال هر کس نمی‎شود و سعادت می‎خواهد. حاج آقا مولایی گفت: گویا حسن‎زاده ‎شهید شده است.‌

نمی‌خواستم باور کنم پشت و پناهم رفته. گفتم باز هم من باید مشکلات و سنگینی زندگی را بچشم. چون با بودن او نمی‎دانستیم غم و غصه چیست. با شنیدن خبر شهادتش یکباره بار سنگینی را روی دوشم حس کردم. باز هم باور نمی‎کردم. می‎گفتم او ماموریت است. از شروع جنگ تا سال ۶۳ در جبهه بود؛ و در این مدت در بازه‌های ‎زمانی ۱۰ روزه به مرخصی می‎آمد. در این ۱۰ روز می‎رفتیم اصفهان و سری به اقوام می‎زدیم یا می‎رفتیم مشهد.

در جست و جوی پیکر شهید
پیکر او را هم آب برده بود. من رفتم ستاد و به فرمانده گفتم من یک برادر مفقود دارم، دیگر نمی‎توانم مفقود شدن همسرم را تحمل کنم.

به برادر همسرم گفتم من را به ستاد برسان. رضا هم همراهم بود. در زدم، یک افسر آمد و گفت چکار داری؟ گفتم با فرمانده کار دارم؛ می‎دانم از دست شما هم کاری برنمی آید. گفت چه می‎خواهی؟ گفتم می‎خواهم به فرمانده بگویم غواص و قایق می‎خواهم.

من خوزستان را مانند کف دستم می‎شناختم. فکه و دشت آزادگان تفریح‎گاه ما بود. همسرم هر هفته ما را می‎برد. پنج شنبه عصر یا ۴ صبح جمعه می‎رفتیم بیرون. آشیانه‌تانک‌ها ‎را نشانم می‎داد. می‎گفت حالا که دوست داری رمز و راز ارتش را بدانی، جریان این است.

آن افسر گفت: این‌ها را برای چه می‎خواهی. گفتم من یک اسکناس هزارتومنی داشتم که گم شده. باید بگردم تا آن را پیدا کنم. گفت خانم منطقه وسیع و زیر آتش گلوله است. گفتم من یک مفقود دارم و نمی‎خواهم دوتا شوند! یکی از همکاران به همراه حاج آقا مولایی آمدند و گفتند ما هم حاضریم همکاری کنیم. قایق و غواص گرفتیم. جست و جو
کردند؛ اما پیکر پیدا نشد. چون رسم آب زمستان این است که اگر کسی غرق شود، تا دو سه روزه پیکر را پس نمی‎دهد؛ ابتدا جنازه ته نشین می‎شود و بعد می‎آید روی آب. برای همین هم ۸ تا ۱۰ روز طول می‎کشد که پیکر بالا بیاید.

در جریان جست و جو، حاج آقا مولایی دو بار داخل رودخانه می‎افتد و او را می‎آورند بالا. در نهایت ۳ اسفند پیکر پیدا شد و اول فروردین او را به خاک سپردیم.

مدتی بعد از شهادت همسرم به اصفهان برگشتیم. آن زمان هنوز اهواز زیر آتش گلوله بود؛ برای همین هم
امام جمعه وقت گفت برای چه اینجا مانده اید؟ مگر اقوامتان در اصفهان نیستند؟ گفتم چرا. بعد هم برگشتیم اصفهان. در اصفهان من رفتم بنیاد شهید. گفتند اصفهان زیاد شهید داده و ما را هم به عنوان اصفهانی قبول نداشتند، برای همین هم در لیست دیدار با حضرت آقا قرار ندادند.

مراقب سرباز‌ها بود
می‎گفت دوست دارم هر چه هست به بسیجی‌ها و سرباز‌ها بدهیم. اگر خرما یا شیرینی می‎بردیم گلزار شهدا می‎گفت: آن را به سرباز‌ها تعارف کن. این‌ها ‎در منطقه غریبند. همیشه به سربازان احترام می‎گذاشت و هوای آن‌ها را داشت. برای همین هم هر جا هم می‎رفتیم با افرادی مواجه می‎شدیم که می‎گفتند یک زمان سرباز همسرم بوده‌اند. خودش هم در جبهه به عنوان سرباز در منطقه خدمت می‎کرد. درجه‎هایش را کنده بود که مشخص نشود چه درجه‎ای ‎دارد.

در حال حاضر هم هرگاه می‎خواهم نذری بدهم، آن را به پادگان می‎دهم. بچه‌های ‎ارتش هم یاری می‎کنند، حتی آشپزی هم می‎کنند. جالب اینکه هرگاه برایشان چیزی نذر می‎کنم حتما حاجت روا می‎شوم.

جنوب رسم است به مهمان شربت زعفران می‎دهند. یک بار نیرو‌های ارتش آمدند منزل ما و من می‎ترسیدم شربت کم بیاید. یک ظرف بزرگ شربت درست کردم. وقتی پارچ را پر می‎کردم که داخل لیوان‌ها ‎بریزم. برمی گشتم و می‎دیدم که ظرف همچنان پر است. همه این‌ها برای این است که این کار‌ها با اعتقاد به امام حسین (ع) انجام می‎شود و مطمئنا هر کس در راه امام حسین (ع) قدم بردارد، امام او را تنها نمی‎گذارد.

هنوز هم فرمانده است
زمان شهادت همسرم، بچه‌ها ‎کوچک بودند و نمی‎خواستند نبود پدرشان را بپذیرند و بهانه جویی می‎کردند.

رضا وقتی شش ساله شد گفت مامان من حالا معنی شهادت را می‎فهمم. در ابتدا نخواستم بدانند چه اتفاقی افتاده تا مبادا ضربه روحی بخورند؛ اما متاسفانه خیلی آسیب دیدند. دخترم دردانه شهید بود؛ لذا من ماندم و کوهی از مشکلات. هیچ وقت هم دوست نداشتم دستم را جلوی کسی دراز کنم یا در مقابل کسی سر خم کنم. از طرفی، چون حس کردم شهید حضور دارد، همیشه با افتخار در جامعه حاضر شدم و سرم را بالا گرفتم. هر اتفاقی برایم بیفتد قبل از آن به خوابم می‎آید. گویا شهید در تمام لحظات زندگی ما حضور دارد.

تا مدتی بعد از شهادتش در خواب و بیداری می‎دیدم که با ۵ عدد نان می‎آید. می‎آمد نان را می‎داد و می‎رفت. واقعا او را می‎دیدم. در می‎زد و می‎آمد داخل، چند لحظه می‎ایستاد و نگاه می‎کرد، بعد نان را می‎داد و می‎رفت. همیشه حدود ساعت ۵ صبح می‎آمد؛ درست وقت نماز.

الان هم هر جا می‎روم چشمم به در است و فکر می‎کنم قرار است بیاید.

ارتش مظلوم
ارتش صادقانه و مظلومانه جنگید؛ اما دوربینی نبود که کارهایشان را ثبت کند. آن‌ها زمانی در محاصره افتاده بودند. نانی که برای پرنده‌ها ‎می‎ریختند می‎شستند و می‎خوردند. یا با خودشان سیب زمینی می‎بردند و روی آتش می‎پختند.

وقتی غذا‌های پشت جبهه را تهیه می‎کردیم آن را داخل پلاستیک‌ها ‎می‎ریختیم. گاهی مجبور می‎شدند غذا را با همان پلاستیک پرت کنند تا به دست رزمنده‌ها ‎برسد.

در حمله رمضان بچه‌ها ‎قیچی شدند و فقط آن‌ها که در کانال بودند زنده ماندند. ارتش یک سری قاطر آورده بود. گفتم این قاطر‌ها برای چیست؟ گفت این‌ها برای این است که این‌ها را بفرستند روی مین ها. اما برخی جا‌ها نیرو‌ها بودند که خودشان را فدا می‎کردند و روی مین می‎رفتند.

ما در ابتدای جنگ در اهواز ستون پنجمی داشتیم و همین باعث می‎شد که حمله‌ها ‎لو برود. اما خداوند همیشه ما را یاری کرد. یک بار سمت بستان قرار بود حمله کنند و باران شدیدی بارید و تمام مین‌های ‎کاشته شده رو شد. یا ۴۰۰‌تانکی که در گل فرو رفتند، همه امداد‌های خداوند بود.

ارتش خدمت بزرگی به این کشور و مردم می‎کند. آن زمان که ما آسوده در خانه‌هایمان خوابیده ایم، یک عده از این سرزمین محافظت می‎کنند و جانشان را به خطر می‎اندازند. آن‌ها دائما آماده‌باش هستند؛ اما دیده نمی‎شوند. یکی از ستون‌های این مملکت ارتش است. رهبر هر دستوری به ارتش بدهد انجام می‎دهند. در تمام خطوط مرزی ما پرچم مقدسمان برپاست و یک سرباز پای آن ایستاده است. آرزویم این است که مردم قدر ارتش را بداند.

خدمت در پشت جبهه
وقتی ۵۸ نقطه اهواز را زدند موج همه ما را برداشت و یک گوشم آسیب دید. سال اول جنگ گفت: اینجا نمانید، خطر دارد، بروید اصفهان. ما را برد گذاشت اصفهان، اما پنج روز بیشتر نتوانستم بمانم. گفتم نه خودم می‎توانم بدون شما بمانم و نه بچه‌ها. گفتم ما هم مانند شما. یک اسلحه داشته باشیم می‎جنگیم. نشد که بجنگیم؛ اما به همراه خانم آقای مولایی و مادر شهید علم الهدی در پشت جبهه کمک می‎کردیم. در رختشوی خانه‌ها ‎و خیاطی‌ها ‎کار می‎کردیم. کار ما برای رضا خدا بود. حامی انقلاب بودیم و نمی‎خواستیم جایی کار زمین بماند. ابتدا به بیمارستان رازی اهواز رفتم. من به بچه شیر می‎دادم و می‎رفتم بیمارستان. اهواز خط مقدم جبهه بود و لحظه‎ای ‎صدای آژیر آمبولانس قطع نمی‎شد. الان هم که صدای آمبولانس می‎شنوم یاد آن زمان می‎افتم. وقتی اعلام خطر شد که دشمن ممکن است شیمیایی بزند. ارتش یک سری ماسک و آمپول بین مردم منطقه توزیع کردند. باید آمپول را هنگام بمباران شیمیایی به ران پا تزریق می‎کردیم. خودمان هم پارچه‌هایی ‎را مانند ماسک درست می‎کردیم و زغال و نمک را می‎کوبیدیم و داخلشان ریختیم و آماده نگه داشتیم برای مواقعی که شیمیایی می‎زدند.

بعد از جنگ رفتم هلال احمر داخل خیاط‌خانه آن کار می‎کردم. وقتی برای درمان به تهران می‎رفتم، دارو‌های کمیاب جانبازان را هم می‎گرفتم. همسران ایثارگران به من می‎گفتند تو یک پا مددکار شده ای. من شروع کردم خاطرات آن زمان را بنویسم؛ حتی حدود ۳۵ صفحه هم نوشتم؛ اما وقتی خاطرات برایم مرور می‎شود، به شدت ناراحت و بیمار می‎شوم؛ برای همین هم نتوانستم ادامه بدهم. ما صحنه‌های ‎خیلی بدی را دیدیم. وقتی خانه‎ای ‎دیوار نداشته باشد و دشمن به راحتی نفوذ پیدا کند. اگر من اینجا نشسته‎ام می‎دانم همه برادرانم هستند.

باید بایستیم و حقمان را بگیریم
آخر و عاقبت انسان مرگ است. اگر بنا باشد من امروز صبح بمیرم، چه در رخت خواب باشم چه در حال خدمت این اتفاق می‎افتد. پس چه بهتر که با عزت برویم. انسان باید صداقت داشته باشد، ایمان داشته باشد. اگر درون انسان قوی باشد، از هیچ چیزی نمی‎ترسد. من از دشمن می‎ترسم؛ اما خودم را قوی می‎کنم که حتی اگر با دشمن روبرو شدم او را نابود کنم. نه اینکه من بمیرم. درست است که آرزوی شهادت خوب است و سعادت می‎خواهد؛ اما نباید تسلیم مرگ شوم. باید ابتدا ایستادگی کنم و حقم را بگیرم تا در زمان خود، جانم را فدا کنم. در جریان بیماری کرونا من تلاشم می‎کنم که هم خودم و هم دیگران در امان باشیم. اما مرگ حق است.

به دوتابعیتی‌ها ‎مسئولیت ندهید
خواسته من از مسئولین این است که کسانی که هم پاسپورت ایران را دارند و هم پاسپورت بیگانه را سر کار نباشند. این‌ها وطن فروشند. باید وطن فروش‌ها ‎را کنار گذاشت. هر کسی که می‎خواهد باشد. چه در مجلس باشد و چه در دولت. باید در قانون بیاید که این‌ها به جایی نرسند و کلید‌های اصلی مملکت دست این‌ها نیفتد. ما با عراق نمی‎جنگیدیم، ۴۰ کشور در مقابل ما قرار داشت. اگر مردم ما بدانند که فرانسه میراژهایش را می‎فرستاد که مانند پرستو ما را بمباران می‎کرد و می‎رفت؛ هیچگاه نمی‎رویم آنجا. حتی برای تفریح. اگر بگویند تو را رایگان می‎بریم، حاضر نیستم بروم.
 
انتهای پیام/
ارسال نظر
نام:
* نظر:
* captcha: