گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ آخر هفتهای که گذشت را در ینگه دنیا «Black Friday» یا همان جمعه سیاه نامگذاری کردهاند. شاید شما نیز امسال سرتان سوت کشیده باشد از حجم بسیار بالای تبلیغاتی که راه و بیراه خود را بهپیش چشم شما میکشید. گویی همه پلتفرمها و مغازهها، در رقابتی نمایشی تلاش داشتند تا از دیگری جا نمانند. هدف از این نامگذاری اما چیز چندان پیچیدهای نیست، ترفندی ساده که در قالب آن به اسم تخفیف، چرخه تولید-مصرف را تضمین کرده و کمک میکنند تا بهاصطلاح بازاریها، چرخ کسبوکار بچرخد. در فرنگ که فرهنگ «جمعه سیاه» را تدارک دیده، یک آخر هفتهای را در نظر گرفتهاند تا کسبوکارها که در آستانه سال نو میلادی هستند، انبارهای خود را از این طریق خالی کرده تا مهیای کالاهای جدید در سال جدید شوند. لذا وجه این همه تخفیف در میانه پاییز، آنهم در کشور ما چندان مشخص نیست. با این حال اما این نامگذاریها، هرچند با ظاهری ساده اما پیچیدگیهای فرهنگی خاصی را نمایندگی میکنند. اگر به ریشه این نامگذاری بازگردیم، میتوانیم بینیم که چگونه فرهنگ انسان غربی در تاروپود این تخفیفهای ساده نهفته است. ظهور صنعت در غرب بر بنیان انسان جدید ممکن شد. گسترش روبه تزاید چرخه تولید-مصرف تنها امری بود که میتوانست ماهیت سرمایهداری بهمثابه «طلب سود روزافزون» را پاسبانی کند. با این حال سود روزافزون بهمثابه یک هدف نهایی هیچگاه با ساخت انسان سنتی همگون نمیشد. انسان سنتی که بر اساس مفاهیمی نظیر قناعت، سادهزیستی و مصرف برای رفع نیاز زیست میکرد، نمیتوانست اشتهای سرمایهداری را کفایت کند، بهناچار برای پاسداشت مرز سرمایهداری، مرز انسانیت درنوردیده شد.
آدم جدیدش خوبه!
در این پروژه مهندسی انسانی، طبع انسان از سادهزیستی و قناعت به سمت مصرف حداکثری سوق داده میشد. برای این منظور لازم بود تا مصرف برای رفع نیاز، جای خود را به مصرف برای کسب لذت بدهد. اما کار به اینجا نیز ختم نشد، بلکه مصرف به مولفهای فرهنگی، نشانهای از انسان بودن و عاملی برای حس رضایت ذهنی تبدیل شد. برای این انسان جدید لازم بود تا مناسکسازی شود، لازم بود تا تقویم متناسب با آن، اصلاح شده و نقاط ثقل جدیدی افزوده شود. نقاط ثقلی که بتواند کفه مصرف را سنگین کند.
البته که این همه آسمان و ریسمان به هم نبافتیم تا بگوییم نباید تخفیف داد یا با فروش چند مغازه مشکل داریم، اما به نظر میتوان از پس این آخر هفته با تخفیف، نکات عمیقتری را جست.
نخستین نکتهای که میتوان در پس این مسئله به دست آورد، ضرورت نگاه شبکهای و نظاممند، به این مسائل است. «جمعه سیاه»، «جشن هالوین»، «هفت مارس و روز زن» و دهها عنوان دیگر که در تقویمها جایابی شده و علیرغم ماهیت غربی آن در سطح جهانی از جمله در کشور ما نیز نهادینه گشته، هریک بهمثابه تکههایی از پازل هستند که نگاه اتمی، مانع از درک آسیبهای فرهنگی آن میشوند.
فرهنگ با بازار فراگیر میشود
با مطالعه سازوکار گسترش و فراگیری این مناسک و مناسبتها، نکته قابل تأملی به دست میآید: «فرهنگ با کمک بازار فراگیر میشود». اگر سازوکار بقا و تداوم این مناسک و مناسبتها را در خود غرب مطالعه کنیم، به این موضوع خواهید رسید که بازار نقش بسیار جدی در بسط این فرهنگ دارد. شکلدهی مناسبات «عرضه-تقاضا» و «کالا-سود» پیرامون این مقولات، به ما نشان میدهد که تمدن غرب قابلیت بسیار بالایی در بازاری سازی فرهنگ و بسط فرهنگی در قالب تجارت دارد. هریک از این رویدادها بهمثابه کالاهایی فرهنگی هستند که به واسطه شکلگیری مکانیسم بازار پیرامون آنها، افراد را از طریق جذابیت سود، به خود جلب میکنند. چندی پیش به بهانه مناسبت هالووین بود که مسئله تورهایی متفاوت در قالب طبیعتگردی، محمل توجه رسانهها را به خود فراهم کرد. این تورها از نظر برگزارکنندگان آن صرفاً تلاشی برای کسب سود بیشتر بود.
اما این هنر و مهارت را غرب از کجا آموخته است؟ به عبارت دیگر هنر تبدیل نمودن فرهنگ به کالا و بسط فرهنگی در قالب بازار را غرب به چه واسطهای آموخته است؟ در نگاهی تبارشناسانه شاید بتوان خواستگاه این هنر را به عصر استعمار بازگرداند. جایی که مهاجمان تازهوارد، آمده بودند تا بمانند، نه آنکه بروند و برای این ماندن، خود را لاجرم از این میدیدند که در فرهنگ میزبان تصرفهایی داشته، اگر میتوانند دینی را تغییر دهند و اگر هم نشد زبان آنها را عوض کنند. دستکم اگر دو ارزش پیشین نیز امکان تحقق نیافت، قلب فرهنگی انجام میدادند، یعنی با وجود حفظ پوسته فرهنگ، باطن و جوهره آن را تهی از معنا میکردند و کالا یکی از ابزارهای مهم این مقوله بود. چه آنکه امروزه نیز کالای لوکس یکی از لوازم بسط استعمار نو بوده و بدان واسطه خیلی از کشورهای جهان سوم را در عصر رقیت و بندگی نگه داشتهاند. تجار و بازرگانان بهضمیمه کشیشها همراهان همیشگی سربازان استعمار در فتوحات بودهاند.
فرهنگ را با حرفزدن نمیتوانیم گسترش دهیم
امروزه اما خیلی از دغدغهمندان عرصه فرهنگ از رایج شدن مناسبتهای غربی در تقویم ما ابراز نگرانی میکنند. نگرانی آنها به نظر درست است؛ اما چگونه میتوان در این زمینه طراحی فرهنگی کرد؟ در پاسخ مناسب است تا به خود سازوکار بسط فرهنگی در غرب بازگردیم، یعنی بازارسازی پیرامون فرهنگ. تنها همین بازارسازی و منطق «سود» است که باعث میشود تا چند هزار کیلومتر اینطرف تر، یعنی در کشور ما همه در تکاپوی خیلی از مناسبتهای تقویمی غرب بیفتند.
با این حال به خلاف این رویکرد، ما در کشور خود مسیر متفاوتی را اتخاذ کردیم. در کشور ما، سازوکار بسط فرهنگی از طریق تولید پیام، تولید محتوی و سخن فهم شده است. تصور غالب آن است که اگر بتوان برای یک موضوع، استدلال بهتری ارائه کرد، افراد حتماً این دلیل ما را شنیده و در عمل آن را نمایندگی میکنند. بعدها نیز که این تفتن به وجود آمد که نسلهای جدیدتر، چندان حالوحوصله استدلالهای عریضوطویل ما را ندارند، عوض آنکه منطق مواجه خود با عرصه فرهنگ را تغییر دهیم، این بار روی بهجانب استدلالهای ساندویچیتر، کوتاه و با عمق کمتر آوردیم، بلکه بتواند در قالب چند کلمه نسل جدید را قانع کنیم.
ریشه این شیوه مواجهه اما در کجاست؟ پیرامون این سؤال چندان نمیتوان ابراز موضع قطعی کرد. چه بسی ریشه این موضوع خود فرهنگ شفاهی جامعه ایرانی باشد که همه چیز را با تکلم و گفتگو پیش میبرد و چندان حوصله آن را ندارد که معانی خود را به زبان عینیت ترجمه کرده و بازار حول آن شکل دهد. اما بهطورقطع میتوان نظام حکمی و فلسفی را نیز موثر دانست.
اما چگونه میتوان این مسئله را به نظام حکمی و فلسفی بازگرداند؟ در پاسخ باید گفت که اگر بخواهیم انسانشناسی فلسفه صدرا را در قالب یک کاریکاتور رسم کنیم؛ انسانی داریم با سر بسیار بزرگ، قلب نسبتاً کوچک و دیگر هیچ. نقش غریزه، طبیعت و احساسات در انسانشناسی صدرایی بهشدت تضعیف شده و گویی ساختار انسان بهگونهای است که اگر نسبت به سود و زیان یک امر اشراف داشته باشد، چنانچه غفلت بر این فهم وی مستولی نشود، پس حتماً بایستی به لوازم عملی فهم خود پایبند باشد. حالآنکه آدمی از اساس چنین نیست.
انقلابفرهنگی یا انقلاب اقتصادی
فهم پیشین بهنوعی در سازوکارها و منطق حکمرانی ما در جمهوری اسلامی نیز رسوخ داشته است. به طور قطع ماهیت و جوهره اصلی انقلاب اسلامی را میتوان معرفتی و فرهنگی دانست. اما این پیام را چگونه میتوان بسط و توسعه داد؟ پاسخی که در ابتدای انقلاب توسط بزرگانی نظیر مرحوم آیتالله مصباح به این موضوع داده شد، انقلابفرهنگی بود، گویی که با اصلاح سازوکارهای معرفتی، میتوان انقلابی را که در سال ۱۳۵۷ رخداده بود، به نقطه کمال خویش رسانده و بسط و توسعه داد. ضمن تحفظ بر مزیتهای این تفکر، اما جا دارد تا یک پرسش اساسی را در اینجا طرح کرد؛ آیا یک انقلابفرهنگی میتوانست چرخه انقلاب اسلامی را تکمیل کند یا یک انقلاب اقتصادی؟ مراد از انقلاب اقتصادی ترجمه نمودن معنای جاری در دل انقلاب به مناسبات عینی از جمله مناسبات بازار بود، چه آنکه تاریخ ثابت کرده است که وقتی امری را به زبان عینیت و بازار ترجمه میکنید، دانش نیز پیرامون شکل میگیرد.
البته که باید اعتراف نمود عرصه مذکور نیز چندان سهلالوصول نیست، چراکه بازار عرصه فقدان معناست، جایی که صرفاً مناسبات سود و زیان و خریدوفروش حاکم بوده و غرب که خود را به افق ماده محدود ساخته، کار راحتتری برای این ترجمه پیش خود دارد، آن هم در قیاس با فرهنگ دینی و اسلامی که از اساس ماده را تحقیر کرده و در پایینترین مرتبه وجود آن را لحاظ میکند.
بهعنوان سخن نهایی باید اضافه کرد که ما در این زمینه، چندان نیز تهی از تجربه نیستیم و اتفاقاً تجربه موفقی در ترجمه مناسک ملی نظیر شب یلدا و عید نوروز به زبان بازار داریم. یلدا و عید نوروز امروزه بهشدت پتانسیل آن را دارند که افراد زیادی به واسطه آنها کسب سود کنند، همین امر نیز میتواند برای آنان ضامن یک تداوم تاریخی باشد. اما پرسش آنجاست که آیا نمیشد پیرامون دیگر مناسک ملی و یا حتی دینی از چنین سازوکاری استفاده کرد؟ البته که در طرح این ایده، از پایگاه قطعیت سخن نمیگویم، بلکه صرفاً بهعنوان یک پرسش این امکان را بهپیش میکشیم تا شاید زمینه گفتگوهای بیشتر حول آن به وجود آید.
/انتهای پیام/