گروه منابع و اطلاعات فرهنگ سدید- سید مهدی مرتضوی نژاد: نوع هستی شناسی، معرفت شناسی و انسان شناسی در طول قرون و اعصار متفاوت، جلوه مبنای تفکر ارادی انسانهاست که در ساحت تمدنی و در ابعاد مختلف فرهنگی، سیاسی و اقتصادی تاثیر گذاشته و نظامهای متفاوت فردی و اجتماعی را پدیدار ساخته است که البته این ظهورهای تمدنی متفاوت، نوع پاسخگویی به نیازهای بشری را در این نظام اجتماعی نشان میدهد. همانگونه که میتوان نظام اندیشهای حاکم بر مغرب زمین در فلاسفه پیش از سقراط را بر مبنای اسطوره مداری و فلاسفه پس از او را بر اساس کاسموسانتریسم تحلیل کرد.
این نظام اندیشهای در دوران مدرنیته نیز بر اساس نوع هستی شناسی غربی به پاسخ نیازهای بشری ذیل سه مولفه کلان راسیونالیسم، اومانیسم و سکولاریسم شکل گرفته است.
ساحت علم نیز به عنوان یکی از شاخههای نظری غرب مدرن از این گفتمان بی بهره نمانده و ساحت علم مدرن نه در معرفت شناسی فرامادی و عقل مبتنی بر وحی، بلکه در عقل خود بنیاد معنا یافته و تحلیل بنیاد علوم مختلف از جمله علوم انسانی با روش شناسی شناخت «سوبژه» یا به عبارتی فاعل شناسا که در علوم مختلف ریشه دوانده معنا مییابد. بر این اساس عقل خود بنیاد، محور ساخت علوم در این عصر شده و این اندیشه در دوران فلاسفه ای، چون دکارت و کانت و هگل به اوج خود میرسد.
اما علم در مبانی دینی ما تعبیر به نور شده و حاصل نظام تعلیم و تربیت و آموزش پرورش باید فردی باشد خودساخته که مطابق روایت «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» نورانیتر شده باشد؛ که نتیجه آن خشوع و تقوای بیشتر است همان گونه که خداوند میفرماید: «انما یخشی الله من عباده العلماء». علم در ساحت مبانی، ریشه در حقیقت عالَم دارد نه ریشه در واقعیت آن، لذا علم دینی ظرفیتی دارد که عالِم را در وصول به حقیقت عالَم سیر میدهد. کشف این حقیقت نیز بر اساس عقل متعبد و عقل مبتنی بر وحی در ادراک، فراهم میشود که حاصل آن «ماعبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» است.
اوضاع در دوران مدرنیته به گونهای دیگر رقم خورده است چراکه علم به معنای کشف واقعیت بکار رفته و از ساحت قدسی به ساحت دنیوی تقلیل پیدا کرده و فروکاسته شده است. بر این اساس نیز تعریف جدیدی از نیازهای بشری پدیدار شد و حوزه نیازهای بشری به نیازهای مادی متعین گشت؛ و علم با روش تجربی برای پاسخگویی به این نیازهای مادی به خدمت گرفته شد.
پس علوم مدرن وظیفه پاسخ گویی به نیازهای بشری مبتنی بر اومانیسم و بر اساس عقل خود بنیاد (عقل مدرن) دارد. بر این اساس نظام فلسفی و اجتماعی غرب بر پایه نفس گرایی به سمت کمال خودبنیادی در حرکت است که در چنین شرایطی با خودآگاهی ایجاد شده توسط انقلاب اسلامی، نظام جدیدی این ماهیت و صیرورت خودبنیادی را به سمت الله بنیادی تغییر دارد و در این نظام اختلال ایجاد کرد.
الله محوری اولین سامان را با انقلاب اسلامی به عرصه سیاسی تمدن خود بخشیده است و از این حیث فقط توانسته ابتداییترین نیاز بشر که همان نیاز به حکومت باشد را پاسخ دهد که البته در دوران دولت اسلامی و گام به سوی جامعه اسلامی؛ مظاهر بیشتری از الله محوری پدیدار شده و خواهد شد. در امتداد جریان انقلاب اسلامی نیازمند علومی هستیم که بتواند مبنای تفکری انقلاب اسلامی را در همه حوزههای نیاز بشری به ظهور برساند و از این رهگذر به سمت الله محوری و ظهور تمدنی آن پیش رود.
معنای انسان در تقابل مبداء و معاد هویت یافته و صیرورت از مبداء به معاد در مسیر قربی، صیرورتی الهی است. زمینه ساز جهان پدیداری الهی، انگاشتن وجود در ترابط با الله است. الله است که مبداء است و الله است که مقصد است و آنچه رساننده مبداء به مقصد است درست بودن چگونگی رسیدن است؛ در جهان پدیداری اسلامی کیفیت وصول از مبدا به مقصد در قالب اصول اسلامی بیان گردیده است.
غایت صیرورت الهی در تقرب الی الله است و صیرورت ناگزیر از سالک و مسلک و سلوک است که هریک مختصاتی ویژه در جهان پدیداری اسلامی دارد همانگونه که این مختصات در اومانیسم طرحی مختص به خود داشته و در اصولی تغییرناپذیر در قالب مفاهیمی، چون سوبژکتیوسیم، ساینتیسیسم و سیطنسیم در جوامع غربی ظهور کارکردی یافته است.
حال در این صیرورت از خود بنیادی به سمت الله بنیادی، که هنوز هم دستاوردهای تکنولوژی و تکنیکی آن جریان دارد؛ آیا میتوان نیازهای بشری را بی پاسخ گذاشت؟ علم متناسب برای پاسخگویی به این نیازها چیست؟
در دوران انقلاب اسلامی پاسخهای متفاوتی نسبت به دستیابی علوم انسانی اسلامی داده شده است که در حقیقت همه این پاسخها با وجود اختلافات خرد و کلان، پرده از حقیقت واحدی بر میدارد و آن هم نیاز به علومی برای پاسخ گویی به نیازهای انسان اسلامی بر معارف عقلِ مبتنی بر وحی (نه عقل مستقل از وحی) است که شرایط و اقتضائات حکومت اسلامیِ در حالِ حرکت به سمت جامعه توحیدی و ذیل ولایت الله و در مقابل تمدن غربیِ در حال حرکتِ به سمت توحش و ذیل ولایت شیطان را بشناسد و مطابق آن؛ علوم انسانی مبتنی بر دین را پایه گذاری نماید.
در نتیجه عالِم اسلامی دوران گذار باید بتواند اولا در فهم جهان پدیداری فرا گذار قدم بردارد و در ثانی با شکست بنیادین مفاهیم رشته تخصصی خود در حوزه اعتباریات آن؛ مفاهیم دینی را به عرصه کارکردگرایی بکشاند و تقابل مسائل تمدنی با مفاهیم اعتباری دینی در رشته تخصصی را ایجاد نماید تا از رهگذر این تقابل در دوران گذار، علوم انسانی اسلامی متناسب دوران گذار تولید شده و پوستین تمدنی غربی شکاف بردارد.