جامعهشناس محمدرضا قائمی نیک گروه دین و اندیشه «سدید»؛ از شکلدهی به هویت ملی و فرهنگی ایرانیان تا ایفای نقش در تحولات اجتماعی و سیاسی، روحانیت حضوری مداوم و مؤثر داشته است؛ اما این نقش در دوران معاصر و بهویژه پس از مواجهه ایران با تجدد و مدرنیته، ابعاد تازهای یافته و پرسشهای جدیدی را برانگیخته است. آیا روحانیت توانسته در این دوران پر تلاطم، همچنان نقش محوری خود را حفظ کند؟ اکنونیت جامعه ایرانی تا چه اندازه وامدار روحانیت است؟ آیا روحانیت توانسته در مواجهه با چالشهای برخاسته از دنیای مدرن، نقش مدیریتی خود را بهدرستی ایفا کند؟ از طرف دیگر، ظهور دنیای مدرن مساوی با طرحی از نهاد علم است که بهمثابه جانشین نهاد دین، در ستیز با آن محقق میشود. ورود این رویکرد به علم در کشور ما نیز منجر به دوپارگی نهاد علم در کشور ما شد؛ بهگونهای که دانشگاه با اعتبارزدایی از دانش حوزوی بهمثابه علم، ضرباتی را به مرجعیت آن وارد ساخت. حوزه در طرح وحدت علم و دین تا چه اندازه موفق بوده است؟ ما در گفتگو با دکتر محمدرضا قائمی نیک - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه علوم رضوی - به بررسی این پرسشها و ابعاد گوناگون نقش روحانیت در جامعه معاصر ایران میپردازیم.
روحانیت و اکنونیت جامعه ایران
پرسش اول پیرامون نقش روحانیت بهعنوان یک گروه مرجع، در معاصرت جامعه ایرانی است. روحانیت چه نقشی در تکوین مفهوم ایران، هویت ملی و همچنین ساخت فرهنگ ایرانی داشته است؟ بهعبارتدیگر، جامعه ایرانی در اکنونیت خود تا چه اندازه به روحانیت وابسته است؟
قائمی نیک: درباره سؤال اول باید از برخی مفاهیم موجود در پرسش شما ابهامزدایی شود؛ از جمله این مفاهیم، «اکنون جامعه ایرانی» است. این مفهوم، متضمن فهمی تاریخی از جامعه ایران است که عمدتاً پس از مواجهه ما با غرب و بهویژه پس از مشروطه بهعنوان مسئلهای برای ایرانیان و شاید مسلمانان مطرح شد که پرسش از وضع اکنون در نسبت با گذشته و آینده بود. این پرسش متضمن نگاهی به فلسفه تاریخ است که پاسخ به آن طبیعتاً از خلال پاسخ به فلسفه تاریخ ایران یا اسلام و موضوعات مرتبط با این قضیه قابلطرح است. صورتبندی اولیه از این مفهوم - یعنی اکنونیت جامعه ایران - در فضای معمول، طرح مسئلهای مبتنی بر فلسفه تاریخ غرب و مدرنیته است. به تعبیر دیگر، در این سؤال، شما پرسشی را از روحانیت مطرح میکنید که روحانیت تا قبل از جهان معاصر شاید چندان به آن نمیاندیشیده و ضرورتی نیز برای اندیشیدن درباره آن نداشته است. اینکه روحانیت و نهاد دین بهطورکلی در ایران دست به چنین پرسشی بزند، امر نامطلوبی نیست؛ اما باید بین دو نوع مواجهه با این مفهوم تفاوت گذاشت.
گاهی این مفهوم بهعنوان مسئلهای برای نهاد دین و روحانیت مطرح میشود و آنگاه نهاد دین و روحانیت، باید به آن پاسخی متناسب با اقتضائات خود بدهد. گاهی نیز نهاد دین و روحانیت، ابژه این طرح مسئله شده و گویی باید در اکنونیت لحظهای ایران قرار گیرد و در آن سنجیده و ارزیابی شود؛ لذا این پرسش شما به نظر من مبهم است. اما اگر معنای مدرن را از آن استفاده کنیم، این خواهد شد که در معنایِ مدرن، جامعه ایران جامعهای پذیرای تجدد و مدرنیته است و آن را کاملا پذیرفته و در لحظه اکنون خود، روحانیت و نهاد دین باید تکلیف خود را با آن معلوم کند. به تعبیر دیگر، پشت این شکل از پرسش این است که گویی تاریخ ایران از گذشته تا اکنون مانند جامعه انگلستان، فرانسه، آلمان و... در مسیر متجدد شدن قرار گرفته است. همانطور که کلیسا و کشیشها در لحظه اکنون مدرنشدن این جوامع پاسخی به این مسئله دادهاند، اکنون نیز چون جامعه ایران چنین تاریخی را طی کرده، روحانیت باید چنین پاسخی را در این چهارچوب پذیرفتهشده که ایران را بهسوی تجدد یا مدرنشدن میپندارد، ارائه دهد.
البته میتوان از سؤال شما سویه دیگری نیز برداشت کرد و آن اینکه تاریخ ایران، حداقل بعد از ورود اسلام به ایران، فراز و فرودهایش اساساً تابع نهاد دین و روحانیت بوده و در این فراز و فرودها همانطور که تجربه مواجهه با یونان و مغولها را داشته، اکنون نیز مواجههای با تمدن دیگری دارد و در این لحظه خاص تاریخی باید این مواجهه را صورتبندی کند. نه اینکه خود در تاریخی از پیش ترسیمشده مدرن قرار گرفته باشد، بلکه در این رویکرد دوم، مسئلهای برای تاریخ دین در ایران و تحولات آن در ایران طرح شده و این مسئله باید به شکلی پاسخ داده شود؛ لذا میتوان دو شکل از سؤال شما را برداشت کرد. من اجمالاً با تفکیک هر دو بُعد این سؤال، تلاش کردم تا آن را پاسخ دهم.
فقهِ حجیم و علمِ دوپاره
البته مدنظر ما هم سویه دومی بود که شما مطرح کردید. بحث جامع و دقیقی بود و نفس تفکیکی که قائل شدید، به دقیقتر شدن بحث کمک میکند. پرسش دوم ناظر به امکانها و ابزارهای روحانیت برای مدیریت و برقراری ارتباط با جامعه است. آیا مواجهه روحانیت با جامعه ایرانی و ساختبخشی آن از دریچه فقه صورت میگرفته است؟ در یک معنای کلی، آیا میتوان مدعی شد که جامعه ایرانی تا پیش از مواجهه با آگاهیهای مدرن، فقهی بوده و توسط روحانیت، بهصورت فقهی راهبری میشده است؟
قائمی نیک: با توجه به چهارچوبی که ارائه کردم، اساساً میتوان به مسئله بهگونهای دیگر نگریست. من قائل هستم که پرسش نسبت جامعه ایرانی و روحانیت را باید در چهارچوب برداشت دومی که در سؤال اول عرض کردم، توضیح داد؛ یعنی جامعه ایران فرازوفرودهایی در نسبت دین و روحانیت داشته و در این فراز و فرودها به موقف و لحظه مواجهه با جهان مدرن رسیده است.
اگر از این دریچه نگاه کنیم، پاسخ سؤال دوم شما را اینگونه میدهم که حوزه علمیه بهعنوان نهادی که روحانیت در آن حضور دارد، صاحب تاریخ است و در این تاریخ باید ببینیم که جایگاه فقه چیست یا به تعبیر دقیقتر، مسیرهای ارتباط حوزه در طول تاریخ خود با همه فراز و نشیبهایش در ارتباطگیری با جامعه چه بوده است. به این معنا، آنچه امروز به آن حوزه علمیه و نهاد پرورش روحانیت میگوییم، در گذشته شکل غالب نهاد علم در جامعه ایرانی بوده است. به تعبیر دقیقتر، ما بعد از مقطع مکتبخانه، بهطورکلی و با تسامح بسیار، چیزی به نام حوزه علمیه داریم. البته در ادوار مختلف، مدارس علمیه بهشدت متفاوت است.
جامعه ایران فرازوفرودهایی در نسبت دین و روحانیت داشته و در این فراز و فرودها به موقف و لحظه مواجهه با جهان مدرن رسیده است.
برای یافتن منظری کلی به این تحولات، اینگونه صورتبندی میکنم که ما یک نهاد علم در جامعه ایرانی داریم که مخصوصاً بعد از حضور اسلام در ایران و تأکید اسلام بر ضرورت کسب علم، نهاد اصلی علم در ایران است و البته تطورات بسیار زیادی هم دارد. یعنی در ادواری که پادشاهان و حکومتهای اهلسنت در ایران بودند، اَشکالی پیدا میکرد و در دورهای که پادشاهان و حکومتها یا خاندانهای شیعی بر سر کار بودند، اَشکال دیگری مییافت. یا در ادوار مواجه تمدنی ما با یونان و مغول، اشکال مختلفی پیدا میکرد و در دورههایی که این مواجهات صورت نمیگرفت، حوزه شکلهای دیگری داشت.
بهطورکلی به نظر میرسد که ما یک نهاد علمی داریم که در آن علم مورد توجه قرار میگیرد و نقدهای طلبگی و علمی خود را نیز داشته است. ما لزوماً در حوزه، جریانهای کاملاً سازگار و یکدستی نداریم. جریانهایی داریم که یکدیگر را تکفیر میکنند، جریانهایی داریم که اختلافنظرهایی بسیار شدیدی با هم دارند، جریانهای معارض و همسو داریم و البته تعدد و تنوع شاخههای علمی را هم داریم. یعنی در این نهاد علم، هنر، سیاست، ریاضی، فقه، کلام، اخلاق، حدیث و... وجود دارد.
تکفیرهایی که ریشه در علم دارد
آنچه با قدری تسامح وحدتبخش این نهاد علم بود، این است که همه این علوم اسلامی هستند. به تعبیر دیگر، سرمنشأ همه آنها از شعر، تاریخ، فقه، طبیعیات، سیاست، معماری، هنر و همه اینها، در واقع یک چتر وحدتبخش دارند و آن معارف اسلامی بهطورکلی است. در همه آنها مسئله معارف اسلامی، اینکه اسلام مُعید و منبع علم است، وحی بر یافتههای بشری و غیره احاطه دارد و خروج از این چهارچوب کلی به معنای خروج از دایره علم و دین بهصورت توأمان با هم است، دیده میشود. اگر کسی از این چهارچوب کلی که وحی و معارف اسلامی برای او ترسیم میکند خارج شود - که مواردی زیادی هم بوده - بهمثابه موضوع غیرعلمی و غیردینی تلقی میشده و مسئله تضاد علم و دین بهطورکلی وجود نداشته است؛ بلکه مسئله بر سر تفاوت و برداشتهای مختلف عالمان از دین است؛ یعنی اختلافنظرهای علمی به دلیل تفاوت منظرها یا تفاوت علایق و سلایق دانشمندان یا مکاتب علمی از یک حقیقتی است که آن حقیقت، دین و حقیقت علمی نیز هست. بسیاری از تکفیرهایی که در جهان علم و میان علما صورت میگرفته، به واسطه این بوده که برخی شاخههای فکری، شاخه فکری دیگر را غیردینی و غیرعلمی به طور توأمان تشخیص میدادند. یعنی تکفیر از ناحیه تضاد بین علم و دین نیست، بلکه از ناحیه غیرعلمی و غیردینی بودن با هم است. یعنی کسی که تکفیر دینی میشده به واسطه علمی خود، تکفیر علمی هم میشده است.
بسیاری از تکفیرهایی که در جهان علم و میان علما صورت میگرفته، به واسطه این بوده که برخی شاخههای فکری، شاخه فکری دیگر را غیردینی و غیرعلمی به طور توأمان تشخیص میدادند.
البته این مطلب که عرض کردم با تسامح و به نحو کلی است. چهبسا بتوان شواهد نقضی را نیز در تاریخ یافت. حوزه علمیه و روحانیت میراثدار چنین میراثی بوده است. البته حذف بسیاری از شاخههای علوم و به حاشیه رفتن آنها مانند طبیعیات، ریاضیات، هنر و حتی در مواردی فلسفه در دوره معاصر، عمدتاً به واسطه حضور نهاد علم کاملاً جدیدی در تاریخ ماست که بنیان و اساسش در تعارض و تضاد با دین قرار دارد. این نهاد علم اساساً در متن تکوین خود، هم از حیث صورت و هم از حیث محتوا، بهعنوان جایگزین نهاد دینی و علمی کلیسا زاییده شده و شکل گرفته است. به همین دلیل، همانطور که بسیاری از جامعهشناسان علم در غرب نظیر «آگوست کنت» و دیگران از همان ابتدا گفتند، علوم جدید و مخصوصاً علومانسانی، جایگزین فهم و نظم کلیسا شدند، نه اینکه در ذیل نظم کلیسایی به طرح اختلافنظر بپردازند؛ بنابراین با آمدن چنین نهاد علمی و چنین علومی در تمدن ایرانی یا جامعه ایرانی، تعارضی شکل میگیرد و حوزه علمیه به تدریج همه علومش را ذیل پروژه استعمار از دست میدهد و به حداقلی از دانش دینی میرسد. باید توجه کرد که علیرغم همه اینها، هیچگاه حوزه علمیه نام خودش را حوزه دینیه نگذاشته، زیرا اساساً تعارض بین علم و دین را برنمیتابد.
حوزه علمیه در معنای سنتی خود تعارضی بین علم و دین نمیدیده است؛ لذا نگاهی انتقادی به تعارضی که در غرب شکلگرفته داشته است. به همین دلیل، هیچگاه نام حوزه دینیه را بر خود نگذاشته، بلکه همچنان حوزه علمیه بوده و فقه، علم بوده است. حتی در دورهای که همه دانشها از حوزه خروج میکنند و به نهاد دانشگاه - خصوصاً در دوره پهلوی اول و دوم - مهاجرت میکنند، حوزه علمیه همچنان حوزه علمیه باقی میماند و تعارضی بین علم و دین نیست. در دوره استعمار، بسیاری از این دانشها را حوزه علمیه از دست میدهد و به حداقلی از دانش که به بقای حداقلی از دیانت در نزد مردم برمیگشته - یعنی فقه و احکام اولیه مردم - در زیر فشار پروژه استعماری که رضاخان شروع میکند، اکتفا میکند؛ نه از باب اینکه وضع مطلوب او باشد، از باب اینکه نابود نشود.
حفظ هویت حوزه در دوران استبداد رضاخانی
در دوره استبداد رضاخانی و دوره پهلوی دوم، حوزه علمیه به حداقلی از علوم سنتی و گذشته خود اکتفا میکند؛ آن هم در شرایط اضطرار و فشاری که بر آن وجود دارد تا بتواند حداقلی از هویت خود را حفظ کند.
در دوره استبداد رضاخانی و دوره پهلوی دوم، حوزه علمیه به حداقلی از علوم سنتی و گذشته خود اکتفا میکند؛ آن هم در شرایط اضطرار و فشاری که بر آن وجود دارد تا بتواند حداقلی از هویت خود را حفظ کند. این به معنای آن نیست که در ادوار گذشته حوزه علمیه هنر، شعر، ادبیات، هندسه، ریاضیات و طبیعیات نداشته است. همه اینها بوده و حوزه علمیه چنین قلمرویی داشته، اما در دوره معاصر، به دلیلی که عرض کردم، به نظر میرسد فقه بهتنهایی در حوزه باقی میماند و فربه میشود و دانشهای دیگر مثل حدیث و... هم از آن مهاجرت کرده و جایی ندارند و اگر هم حضور دارند، صرفاً در کمک به فقه عمل میکنند.
بنابراین باید توجه داشت که در چه دورهای چنین سخنی میگوییم. در دورهای این نکته را میگوییم که فقه به ناچار در دوره استعمار تنها راه و مسیر ارتباط حوزه علمیه با جامعه بوده است؛ نه اینکه در تمام ادوار مدارس علمیه و نهاد علم دینی در ایران، ارتباط همیشه صرفاً از طریق فقها با جامعه بوده باشد. در ادوار مختلف، بسیاری از ارتباطات نهاد علم یا همان حوزه علمیه یا مدارس علمیه به واسطه هنر، ادبیات، سیاست، طبیعیات، مسائل اقتصادی و بسیاری امور دیگر بوده است. در دوره معاصر این رابطه به حوزه فقه محدود میشود و مخصوصاً در دوره قبل از انقلاب، این واسطه به حداقل میرسد و در تنگنا قرار میگیرد. اگر از این منظر، یعنی از منظر تحولات تاریخ حوزه به مسئله مواجهه با اکنونیت جامعه ایران در مواجهه با تجدد بنگریم، احتمالاً پاسخهای دیگری نسبت به آن رویکرد اول مییابیم و میتوان درباره راههای جدید این مواجهه اندیشید.
حوزه و دردسرهای یک تغییر بزرگ
پرسش دیگری که مطرح میشود، آن است که روحانیت شیعه و مرجعیت چه نقشی در مدیریت تحولات اجتماعی در جامعه ایران داشتهاند؟ خصوصاً از زمانی که جامعه درگیر با اندیشه تجدد و بعدها جهانیشدن میشود، خواستگاه زایش بسیاری از مسائل اجتماعی در غرب است. روحانیت در مواجهه با مسائلی که جامعه درگیر آنها میشود چه نقشی داشتهاند؟ شما عملکرد آنها را چگونه ارزیابی میکنید؟
در ادوار مختلف، بسیاری از ارتباطات نهاد علم یا همان حوزه علمیه یا مدارس علمیه به واسطه هنر، ادبیات، سیاست، طبیعیات، مسائل اقتصادی و بسیاری امور دیگر بوده است. در دوره معاصر این رابطه به حوزه فقه محدود میشود
قائمی نیک: من حدود تاریخی پاسخ به این سؤال را تا قبل از انقلاب یا به تعبیر دقیقتر تا قبل از دهه چهل شمسی و شروع نهضت حضرت امام خمینی (ره) محدود میکنم. حضرت امام خمینی (ره) پیامی به سید حمید روحانی - مؤلف کتاب نهضت تاریخی امام خمینی (ره) - دارند که مفاد آن را از رو میخوانم:
«شما باید نشان دهید که چگونه مردم، علیه ظلم و بیداد، تحجر و واپسگرایی قیام کردند و فکر اسلام ناب محمدی را جایگزین تفکر اسلام سلطنتی، اسلام سرمایهداری، اسلام التقاط و در یک کلمه اسلام امریکایی کردند. شما باید نشان دهید که در جمود حوزههای علمیۀ آن زمان که هر حرکتی را متهم به حرکت مارکسیستی و یا حرکت انگلیسی میکردند، تنی چند از عالمان دینباور دست در دست مردم کوچه و بازار، مردم فقیر و زجرکشیده گذاشتند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پیروز بیرون آمدند. شما باید بهروشنی ترسیم کنید که در سال ۴۱، سال شروع انقلاب اسلامی و مبارزۀ روحانیت اصیل در مرگ آباد تحجر و تقدسمآبی چه ظلمها بر عدهای روحانی پاکباخته رفت، چه نالههای دردمندانه کردند، چه خوندلها خوردند، متهم به جاسوسی و بیدینی شدند ولی با توکل بر خدای بزرگ کمر همت را بستند و از تهمت و ناسزا نهراسیدند و خود را به توفان بلا زدند و در جنگ نابرابر ایمان و کفر، علم و خرافه، روشنفکری و تحجرگرایی، سرافراز - ولی غرق به خون یاران و رفیقان خویش - پیروز شدند.»
امام خمینی (ره)، بزرگ منتقد حوزه علمیه
نکته مهمی که در این پیام وجود دارد، این است که امام (ره) در وضعیت بسیار پیچیدهای در مواجهه با حوزه علمیه قرار دارند. ایشان از یک طرف در حوزه علمیه بزرگ شده و در هیچ نهاد علمی دیگری مانند دانشگاه حضور نداشته و تمام هویتش را چه از حیث مرجعیت، چه از حیث تربیت دینی و روحیات دینی و چه از حیثیتهای دیگر از حوزه دارد، اما درعینحال، یکی از منتقدان بزرگ حوزه است؛ زیرا معتقد است که همین حوزه علمیه با آن روحانیت انقلابی همراهی نداشته است.
امام (ره) در وضعیت بسیار پیچیدهای در مواجهه با حوزه علمیه قرار دارند. ایشان از یک طرف در حوزه علمیه بزرگ شده و در هیچ نهاد علمی دیگری مانند دانشگاه حضور نداشته و تمام هویتش را چه از حیث مرجعیت، چه از حیث تربیت دینی و روحیات دینی و چه از حیثیتهای دیگر از حوزه دارد، اما درعینحال، یکی از منتقدان بزرگ حوزه است
در جای دیگری نیز این تعبیر را دارند که «مقدسنماها که مارهای خوشخطوخال هستند.» لذا امام (ره) درعینحال که مقید به سنت حوزوی است، منتقد وضع موجود حوزه است؛ چرا که وضع انقلابی این نیست. این دقیقاً در چهارچوب همان تحلیل سؤال قبل، از تاریخ حوزه است. امام از یک طرف تاریخ حوزه علمیه را میبیند که منشأ همه تحولات جامعه ایرانی و بلکه منشأ بسیاری از تحولات جهانی در دوره آل بویه، دوره صفویه و... بوده و از طرفی، وضع منحط حوزه علمیه را در دوره خودش میبیند که به حداقلی از امور اکتفا کرده و امکان چنین تحول عظیمی را ندارد.
به باور من، این نکته بسیار مهمی است که نسل انقلابی حوزوی، نسل حوزه موجود نیست یا از قِسم روحانیت حوزه موجود نیست؛ بلکه از قِسم انقلابکننده و قیامکننده علیه آن است. یعنی آنجا اتفاقی افتاده که بخشی از حوزه در مقابل حوزویان دیگر قیام کردند و انقلاب، محصول قیام آنهاست. به همین دلیل به نظر میرسد که باید به این نکته توجه کرد که ما با یک حوزه یکپارچه و یکدست - چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب - مواجه نیستیم که پرسش از ارتباطش با جامعه، جایگاهش در نزد مردم و غیره داشته باشیم. حداقل نسبت به مسئله ارتباط با مردم، ما با یک حوزه دو شقه و دو دسته مواجه هستیم: دستهای که اساساً ارتباط با مردم را جزء سنت حوزوی و دینی میداند و همراهی با مسائل روز و درگیری با سیاست و حضور در عرصههای مخاطرهآمیزی که مردم درگیر آن هستند را جزء سنت حوزوی و دینی میداند و جریانی که به دنبال گسست سنت حوزوی از مردم و جامعه است. بنابراین پاسخ به این سؤال به این سادگی نیست؛ یعنی نمیتوان گفت که روحانیت و حوزه و جامعه، از حیث ارتباط با مردم، یک مجموعه یکدست هستند. حداقل دو نوع رفتار تیپیکال یا سنخشناسانه میتوان در بین روحانیت یافت که هر دو نیز طلبههای رسمی پذیرفته شده هستند، در حوزه هستند، درس میدهند، درس خارج میدهند، درسهای دیگر میدهند، اما مواجههشان با مسئله به شکل متفاوتی است.
/ انتهای پیام /