گروه دین و اندیشه «سدید»؛ اولین سؤال این است که ضرورت دینداری چیست؟ یعنی اگر ما بخواهیم ضرورت دینداری را به افراد بگوییم، این ضرورت از کجا ناشی میشود و چرا باید انسان به دین توجه کند؟ دین چه کارکردی میتواند برای او داشته باشد؟ دکتر خسرو باقری در گفتاری با همین موضوع به مسئله دینداری در دوران مدرن پرداخته است که مشروح بخش نخست آن را میخوانید.
ضرورت دینداری چیست؟
جامعه روی تربیت دینی همیشه تأکید داشته و دارد؛ اما در سالیان اخیر، به روشنی شاهد اختلالاتی در تربیت دینی هستیم. به هر حال میبینیم که نسلهای جدید، اقبالی به دین نشان نمیدهند یا میشود گفت اعراض میکنند؛ حداقل این است که اقبالی نمیکنند و در نتیجه باید فکر کنیم و ببینیم که چرا تربیت دینی دچار مشکل شده است. آیا این میتواند از شیوۀ عرضه دین باشد؟ یعنی ما دین را طوری عرضه میکنیم که به مذاقشان سازگار نیست یا ایراد کار در جای دیگری است؟ علاوه بر این، شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه هم نقشآفرین است؛ اما به هر حال، حاصل کلام این خواهد بود که وقتی کسی به دین اقبال نمیکند، ممکن است تصویری که دریافت میکند، برایش انگیزهای ایجاد نکند و مشکلآفرین باشد. این مسئله باعث شد تا به پیشنهاد دوستان، در این باره بررسی و تحقیقی انجام شود. چون قبلتر کتابی با عنوان نگاهی دوباره به تربیت دینی به نگارش درآمده بود و سخن این بود که نگاهی دوباره به دین، دینداری و آنچه از دینداری میتوان انتظار داشت، داشته باشیم، این انگیزه باعث شد تا در این باره مطلبی بنویسیم. محورهای عمدهای که در این زمینه میتوان روی آنها تأکید کرد، چند محور است که عرض میشود و اگر دوستان بخواهند، میتوانند به کتاب مراجعه کنند.
اولین سؤال این است که ضرورت دینداری چیست؟ یعنی اگر ما بخواهیم ضرورت دینداری را به افراد بگوییم، این ضرورت از کجا ناشی میشود و چرا باید انسان به دین توجه کند؟ دین چه کارکردی میتواند برای او داشته باشد؟ به نظر میرسد که همیشه سه انگیزه اساسی در گذشته در رابطه با توجه به دین وجود داشته است. یکی مسئله ترسها بوده است؛ انسانها همیشه از چیزهایی ترس داشتهاند. مسئله دوم، رنجهایی است که در طول زندگی انسان وجود دارد که به واسطه آن انسان دچار ناامیدی میشود و سوم هم مسئله نادانی و جهل است. اینها چیزهایی بوده است که از گذشته وجود داشتند؛ برحسب اینکه در چه زمانی چه نوع ترس، ناامیدی و جهل باشد، انسان احساس نیاز به دین را پیدا میکرد. همیشه این امید هم وجود داشته است که در آینده اتفاقات خوبی خواهد افتاد و همین احساس امنیت و آرامشی فراهم میکرد تا بتواند به پاسخ برخی از سؤالات خود برسد و جایگزین جهلها شود.
دین با جزئیات کاری ندارد!
امروزه ممکن است ما احساس کنیم که اینها موردی ندارد؛ یعنی انسانها عالم شدهاند، تکنولوژی دارند و علومی دارند که به مشکلات آنها پاسخ میدهد؛ علومی مانند روانشناسی که باید بتواند به اضطرابها و نگرانیها پاسخ دهد. اما آیا دیگر جایی برای دین باقی میماند یا خیر؟ مسئله این است که مصادیق تغییر میکند، ولی تمام نمیشود؛ یعنی ترسهای انسان ادامه دارد و فقط عوامل آن فرق میکند، رنجها همچنان ادامه دارد و عوامل آن متغیر میشود و جهلهایی که دین میتواند به آنها جواب دهد، با جهلهایی که خود انسان تدارک میبیند، متفاوت است. یعنی قرار نیست لزوماً دین به امور ریز و جزئی در زندگی روزمره ما پاسخ دهد؛ مثلاً اینکه چگونه تولید ثروت کنیم؟ دین به اینها پاسخ نمیدهد.
قرار نیست لزوماً دین به امور ریز و جزئی در زندگی روزمره ما پاسخ دهد؛ مثلاً اینکه چگونه تولید ثروت کنیم؟ دین به اینها پاسخ نمیدهد.
انسان یک جهل اساسی نسبت به آغاز و انجام زندگی خود دارد. سؤالاتی مانند اینکه علت خلقت و هستی ما چه بوده است و به کجا خواهیم رفت؟ این سؤالات، سؤالاتی نیست که علوم و تکنولوژیها بتوانند پاسخ آنها را بدهند؛ چراکه اینها به نحوی سؤالات برون جهانی هستند. سؤالات درون جهانی را انسان با عقل و تلاش خود پاسخ میدهد؛ کمااینکه پاسخ داده است و به نظر هم نمیرسد که دین عهدهدار این مسائل باشد. این موارد را خود انسانها پیش میبرند. مثلاً ترس از مرگ همیشه وجود داشته و دارد و برای انسان، همیشه یک معما این است که مرگ چیست و ما را به کجا میبرد؟ آیا وقتی انسان میمیرد، زندگیاش تمام میشود؟ بعد از آن چه اتفاقی میافتد؟ علم و تکنولوژی هیچگاه نمیتواند پاسخی به این سؤالها بدهد. در این مورد، فلسفه و ادیان پاسخ میدهند؛ چرا که جزء مباحث بنیادی است. در نتیجه انسان هنوز نیاز دارد که معمای مرگ و زندگی پس از مرگ را برای خود روشن کند. چه تفسیری از رنجهایی که وجود دارد، میشود داشت؟ یعنی چطور ما در کنار این رنجها معنا داشته باشیم؟
معناآفرینی، وظیفه نظامهای فکری بنیادین مانند فلسفهها و ادیان است. به همین شکل، نادانی مربوط به آغاز و انجام که همیشه انسانها با این مسئله درگیر هستند نیز مطرح است. در نتیجه به نظر میرسد که ضرورت وجود دین در گذشته، همچنان ادامه دارد. فقط موارد و مصداقهای مربوط به آن، ممکن است جدید باشد. رنجی که امروز میبریم مانند جنگهای خاصی که پیش میآید، شکلهای جدید جنگ که در گذشته نبوده و... همه از جمله موارد تازهای است که دین میتواند و باید به آنها پاسخ دهد؛ بنابراین مصادیق عوض میشود، ولی مسئله همانطور باقی است و مسئله معنا داشتن و معنادادن به زندگی در کنار دین مطرح میشود. انسان باوجود این ترسها و رنجها و گرفتاریهایی که کم نمیشود و حتی شاید در زندگی انسان بیشتر هم شود، چطور احساس معنا کند؟ انسانها در این برابر این مسئله، راهکارهای متفاوتی داشتهاند. یکی دست به خودکشی میزده؛ کمااینکه هنوز هم چنین راهکاری وجود دارد و دیگری خود را از این فشارها با تمسک به مواردی همچون مصرف مواد مخدر دور میکند. چه در افراد بزرگسال چه در جوانان، این یک راه گریز از رنجها و فشارها است. اما این یک خودفریبی و سر در برف کردن است و در واقع، فشارها به قوت خود باقی است و وقتی سرحال میشویم، باز هم به سراغ ما میآید و باید به نحوی خودمان از اینها فرار کنیم. یک راهحل دیگر این است که بعضی از ادیان شرقی مانند «بودیسم» پیشنهاد میدهند؛ باید بپذیریم زندگی همین است و با آن بسازیم! یعنی رنج را بهعنوان ذات جهان و حیات بپذیریم. وقتی میپذیریم، قدری آسودهتر میشویم. وقتی که نمیخواهیم بپذیریم، یعنی میخواهیم ناراحت باشیم. بعد هم میگوییم همین است و باید با آن سازگار شویم.
زندگی، مسابقه لذتبردن از رنجها
راهحل چهارم که برخی از ادیان و فلسفهها اتخاذ میکنند، این است که میخواهند به این رنجها معنا بدهند. یعنی بگویند این رنجها برای چه وجود دارند و به این روش، مسئله را حل کنند که اینها دستاویزهایی برای رشد و تحول انسان است. مثلاً برخی ادیان، زندگی را یک مسابقه ترسیم میکنند که انسان در این فرایند برای مسابقه آماده میشود. انسان باید تمرینهای سخت و رنجآور و با فشاری را تحمل کند. اما اینها را چطور میبیند؟ بهعنوان اینکه من عضلاتم را از رهگذر این تمرینها قوی میکنم و آماده میشوم و روزی باید این مسابقه را انجام دهم و برنده شوم. به نظر میرسد که این راهحل، از سه راهحل پیشین قوت بیشتری دارد. خودکشی که فرار و ضعف است. تخدیر هم بدتر از آن است. سازگاری هم خوب است ولی کافی نیست؛ یعنی انسان در برابر رنجها منفعل است و کاری از او بر نمیآید. اما این راهحل چهارم که در برخی فلسفهها و ادیان وجود دارد، این است که زندگی را باز تعریف میکند و اینطور میگوید که اینجا یک مرحله درگیری با فشارها است؛ مانند کوهنوردی که میخواهد قله را فتح کند. به او میگویند در این مسیر افتادن، زخمی و مجروح شدن و مسائل دیگر وجود دارد و اینها جزء طبیعت این مسیر است و اگر نباشد تعجب دارد. به قول معروف، یک گشتالت سوئیچ انجام میشود و یک چرخش کامل و یک صحنه جدید رقم میخورد. این کار را ادیان انجام میدهند و اسلام هم البته دقیقاً همینطور است.
یرخی ادیان، زندگی را یک مسابقه ترسیم میکنند که انسان در این فرایند برای مسابقه آماده میشود. انسان باید تمرینهای سخت و رنجآور و با فشاری را تحمل کند. اما اینها را چطور میبیند؟ بهعنوان اینکه من عضلاتم را از رهگذر این تمرینها قوی میکنم و آماده میشوم و روزی باید این مسابقه را انجام دهم و برنده شوم.
در آیات قرآن به این مسئله اشاره شده که زندگی دنیا یک آزمون بوده ابتلا و در آن مشکلاتی است: «وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ» یعنی شما با کمبودهایی مواجه خواهید شد، هم در خوراک هم در فقدان عزیزان و هم در خیلی چیزهای دیگر و در آخر هم اشاره میکند که «و بَشِّرِ الصَّابِرِينَ» آنهایی که صبر میکنند و اینها را تحمل میکنند را بشارت ده. البته نه تحمل انفعالی، بلکه تحملی که درد آن را حس میکنند ورزیده میشوند؛ مانند ورزشکاری که تمرین را تحمل میکند، این افراد شایسته تقدیرند. اسلام اینچنین نگاهی را به ما میدهد و آدم فعال میشود؛ یعنی دقیقاً میداند که این کارها فلسفهاش چیست و به چه قصدی میخواهد انجام شود. مسئله این است که ما گزینههای ممکن را روی میز بگذاریم و ببینیم که چه کارهایی میتوانیم انجام دهیم و چه راهحلهایی داریم؛ بنابراین از این راهحلهایی که ارائه دادیم، راهحل چهارم ما را در مقابل این مشکلات قویتر و استوارتر میکند و ادیان نیز این رویه را انتخاب میکنند. نمونههایی هم میبینیم؛ مانند داستان امروز غزه که کاملا مصداقی برای راهحل چهارم است. اهالی غزه برای مشاهدهگران تعجببرانگیز بودند که چه موجوداتی هستند. اینها در اوج مشکلات مخروبهای درست کردند. اینها چگونه به زندگی امید دارند که در ماه مبارک رمضان در بین مخروبهها سفره افطار پهن میکنند؟ دو طرف مخروبه و وسط هم سفره! چطور چنین چیزی ممکن است؟ یعنی انسان بتواند در قبال چنین مشکلاتی که گرفتاریهای عظیم جانی و مالی و همه چیز در آن هست، اینطور مقاومت کند. اهالی غزه در بعضی از مصاحبههایشان هم میگویند که ما بهخاطر خدا مقاومت میکنیم و حقمان را خواهیم گرفت! اینان امید به آینده دارند و این را یک مسیر تمرینی برای پرورش خود میدانند؛ در واقع انگار یک خطمشی تربیتی وجود دارد که قرآن هم مقاومت انسان در برابر مشکلات را یک خطمشی تربیتی لحاظ میکند.
روزمرگی معنا آفرین است
با این بیانها میتوانیم به این نتیجه برسیم که ضرورت دینورزی در زندگی امروز ما همچنان وجود دارد. دین میخواهد به انسان در قبال ترسها و رنجها و نادانیهایی که نسبت به آغاز و انجام خود دارد، یک الگوی مناسب و متناسب پیشنهاد کند. این مدل در کنار مدلهای رقیب دین بسیار توانمند است. من در این کتاب اشاره کردم که در پردازش دینی، معجونی از همه این موارد درست میشود. میتوان چهار وجه برای معنای زندگی قائل شد. یک وجه ذهنی که معنای امر ذهنی است؛ یعنی باید احساس معنا کرد و باید حس کنیم که یک چیزی معنا دارد. پس در آن یک جنبه ذهنی است.
وجه دوم جنبه عینی است؛ یعنی اوضاعواحوال هم باید با این قضیه تقارنی داشته باشد و اگر صرفاً ذهنی باشد، تبدیل به خیالات میشود. برای مثال، یک معتاد هم ممکن است در ذهن خود برای کارهایش معنایی درست کرده باشد، اما وقتی ما وضعیت او را میبینیم، میگوییم مفلوک و گرفتار است. در نتیجه باید ترکیبی بین جنبه ذهنی معنا و جنبه عینی معنا وجود داشته باشد. یعنی در واقعیت هم ببینیم که این انسان قوی است، کار میکند و با مشکلات خود مواجه میشود. این یک طرف داستان است.
طرف دوم یعنی دو زاویه دیگر که وجه سوم و چهارم را درون خود دارد، به مسئله روزمرگی و هدفهای نزدیک و از سوی دیگر هدفهای دور برمیگردد. یعنی معنا باز هم به این دو وابسته است. روزمرگی خودش معنا آفرین است. ما در حال روزمرگی هستیم. اینکه صبح باید به دانشگاه برویم و در یک ساعت مشخص حضور خود را ثبت کنیم و تکالیفی که به عهده ما است را انجام دهیم و در هر موقعیتی که باشیم و در پایان روز، احساس خوبی داشته باشیم، این مهم است. اگر انسان در خانه بنشیند و هیچ کاری نداشته باشد، احساس پوچی میکند. در نتیجه انسانها بخشی از معنا را از همین کارهای روزمره به دست میآورند و هرچند که این امور تکراریاند، یعنی چرخش روزمرگی در همهشان تکرار میشود، ولی باز هم از بیکاری بهتر است؛ چرا که با بیکاری دچار مشکلات عدیده جسمی و ذهنی میشویم.
دین، افق دیدی به انسان میدهد که بتواند زندگیاش را در آن افق قرار دهد و از طرف دیگر، جنبه ذهنی و عینی، یعنی جنبه ذهنی که انسان باید چیزی را لمس کند و اینکه واقعیتی در زندگیاش باشد را هم میسازد یا جهت میدهد.
زاویه بعدی معنا، زاویه افق است. افق دید و بلند نگری با معنا سر و کار دارد. برای مثال، وقتی سنی از انسان میگذرد، این افق برایش مهم میشود. او افق بزرگتر را میبیند و میپرسد که آیا من از زندگیام راضی هستم؟ در این چندین سال، چه کاری انجام دادم و نتیجهاش چه خواهد شد؟ این هم با معنا سر و کار دارد. اگر افق انسان تیره باشد یا کلیت داستان زیر سؤال باشد، احساس پوچی و بیمعنایی به انسان دست میدهد. البته در سن جوانی هم این مسائل رخ میدهد؛ وقتی که ما میپرسیم برای چه زندگی میکنیم، به افق زندگیمان میاندیشیم. وقتی یک جوان خودکشی میکند، افق دید کوری دارد. در نتیجه احساس بیمعنایی میکند. پس روزمرگی و افق دید، دو عنصری هستند که در معنای زندگی دخیلاند؛ بنابراین جنبه ذهنی، جنبه عینی، روزمرگی و افق دید چهار عنصرند که در معناسازی برای زندگی مرتباً با هم در ارتباط هستند. چون همه ما در زندگی اجتماعی بیشتر با این جنبه سروکار داشتیم، در دین اسلام و بسیاری از ادیان دیگر، مسئله معنا اینطور حل میشود که این چهار جنبه را به هم گرایش میدهند؛ یعنی معناجویی روزمره را با افق دید هماهنگ میکنند. دین، افق دیدی به انسان میدهد که بتواند زندگیاش را در آن افق قرار دهد و از طرف دیگر، جنبه ذهنی و عینی، یعنی جنبه ذهنی که انسان باید چیزی را لمس کند و اینکه واقعیتی در زندگیاش باشد را هم میسازد یا جهت میدهد.
در معناآفرینی دینی، سعی بر این است که چهار عنصر بهصورت دوبهدو با هم ملاقات کنند و اینطور میشود که انسان در این اتمسفر، میتواند احساس معنا داشته باشد. هر آدمی نیاز دارد که این چهار عنصر را در زندگی تنظیم کند تا احساس معنا کند. در غیر این صورت، دیر یا زود احساس پوچی خواهد کرد و برنامه دین برای تأمین معنا از این زاویه ناشی میشود. بر این اساس، ضرورت دینورزی در این روزگار و هر روزگاری برقرار است و مادامی که انسان مشکل معنای زندگی داشته باشد و نتواند با ترسها و رنجها و آگاهیهای بنیادین کنار بیاید، یک پروژهای شبیه به پروژه دین که در بعضی فلسفهها هم وجود دارد، میتواند این مسئله را مدیریت کند. البته این هم اختصاصاتی برای خود دارد و این همان حس غریب و عجیب ارتباط با یک مبدأ قدسی است.
نسبت عقل و دین
بعضی از ارائهکنندگان دین در این رابطه میگویند که دین با تعبد سروکار دارد و با تعقل سروکار ندارد! یعنی میگویند اگر میخواهی دیندار باشی، باید تعبد داشته باشی. تعبد در این نگاه یعنی ما همه چیز را دربست قبول کنیم. این نگاه در زندگی امروزی طرفدار ندارد و زیر سؤال رفته است.
ویژگی دین این است که یک امر قدسی را معرفی و ما را با آن مرتبط میکند. این از ویژگیهای خاص دین است؛ یعنی اگر فلسفههایی وجود دارند که غیردینی هستند، این اصول در آنها وجود ندارد. این اصول، قدرت خاصی دارند. در دیندارها کارکردهای ویژه دین بهراحتی قابلمشاهده است. یکی از مهمترین پروژههای من، شناخت و بررسی مسائلی است که چهره دین را برای آدمها - خصوصاً نسل جدید - مخدوش میکند مشکلاتی که میتوانیم بگوییم بسیاری از آنها ناشی از دینورزیهای ناقص ما یا فهم ناقصی است که از دین داریم. این فهم فقط در دینداران متوسط وجود ندارد و میتواند از مراتب بالا تا پایین هم وجود داشته باشد. حتی کسانی که تخصص دین ورزی دارند، ممکن است در ارائه دین اشکالاتی داشته باشند. بهعنوانمثال، یکی از این معضلات، معضل رابطه دین و عقل است. چه ارتباطی بین عقل و دین وجود دارد؟ بهعبارتدیگر، آیا دینداری با عقلانیت قابلجمع است؟ در روزگاری مثل روزگار ما که علم و اندیشه بسیار گسترده شده، همه آدمها به این عقل ورزی اهمیت میدهند، لذا اگر چیزی خرافه باشد و منطق نداشته باشد، معمولاً برای بچهها این چالش را ایجاد میکند که برای چه باید به چنین گزارهای اهمیت بدهیم؟ میگویند برای چه باید این کار را انجام دهند؟ برای چه باید این اعتقاد را داشته باشند؟ هرقدر که علم و اندیشه بیشتر میشود، این عقل ورزی هم قویتر میشود و امروز در روزگار ما بسیار قوی است. میدانید که بعضی از ارائهکنندگان دین در این رابطه میگویند که دین با تعبد سروکار دارد و با تعقل سروکار ندارد! یعنی میگویند اگر میخواهی دیندار باشی، باید تعبد داشته باشی. تعبد در این نگاه یعنی ما همه چیز را دربست قبول کنیم. این نگاه در زندگی امروزی طرفدار ندارد و زیر سؤال رفته است.
/ انتهای بخش اول / ادامه دارد....