گروه دین و اندیشه «سدید»؛ در بخش نخست این گفتگو تلاش شد تا مسئله منزلت اجتماعی روحانیت در دوران معاصر مورد بازخوانی قرار بگیرد. روحانیت شیعه بهعنوان یکی از کهنترین نهادهای اجتماعی و دینی، همواره نقشی کلیدی در زندگی مردم ایفا کرده است. اما در دوران معاصر، پرسشهای مهمی درباره جایگاه، نقش و چالشهای این نهاد در جامعه ایرانی مطرح شده است. از جمله این پرسشها میتوان به تأثیر ورود روحانیت به عرصه سیاست بر کاهش مرجعیت اجتماعی آن، ضرورت تفکیک میان رسالت دینی و گرایشهای سیاسی و چگونگی بازگشت به نقش تاریخی واسطهگری میان مردم و حاکمیت اشاره کرد. در بخش دوم گفتگوی خود با حجتالاسلام دکتر محسن الویری - استاد و مدیرگروه تاریخ دانشگاه باقرالعلوم (ع) - به بررسی دقیقتر این مسائل پرداختهایم تا ابعاد سیاسی، اجتماعی و علمی آینده روحانیت را واکاوی کنیم. در ادامه مشروح این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
روحانیت باید پذیرای سخن جامعه باشد!
در انتهای بخش نخست گفتگو، شما به مسئله تأثیر به رسمیت نشناختن تکثرهای سیاسی در ضمن حفظ اصول، بر کاهش نقش رهبری روحانیت در جامعه اشاره کردید. همچنین گفتید که روحانیت باید برای انجام امور دینی همه گروهها با هر ذائقه سیاسی نیروی به رسمیت پذیرفته شده در حوزه داشته باشد. اگر بخواهیم بحث را از نقطهای که در بخش پیشین به پایان رساندیم، مجدداً آغاز کنیم، پرسش آن است که به باور شما، چه میزان از اشکالی که طرح میکنید ناشی از عدم تفکیک میان رسالت دینی و سلیقه سیاسی است؟ بهعبارتدیگر، اینطور به ذهن متبادر میشود که اگر گروههایی از جامعه، سلیقههای سیاسی رادیکال داشته باشند، حوزه علمیه، انجام امور دینی آنها را در شمار رسالتهای خود بهحساب نمیآورد. از طرف دیگر، اگر همین مطلب را یک سطح عمیقتر کنیم، آیا جامعه ایرانی باتوجهبه فرهنگی که بر آن مستولی است، از اساس علاقهای به این تفکیک دارد؟ نه صرفاً ناظر به روحانیت، بلکه شاهدیم که جامعه ما تفکیکی میان سلیقه سیاسی و دانش تخصصی افراد قائل نمیشود. نظر شما در این خصوص چیست؟
الویری: در بخش قبل من این مطلب را عرض کردم که روحانیت گفتگو با خود را بلد نیست، این روحیه که در جامعه وجود دارد هم چهبسا متأثر از روحانیت باشد. نه این که روحانیت آن را در مردم ما ایجاد کرده باشد، بلکه به این معنی که روحانیت میتوانست این نقیصه را برطرف کند و نکرد. باتوجهبه ظرفیت بسیار استثنایی سالهای پیروزی انقلاب اسلامی و نیز در طول دفاع مقدس، روحانیت میتوانست کارهای بزرگی برای تغییر خلقیات مردم انجام دهد. اگر روحانیت چنین دغدغهای میداشت و خودش تمرین مدارا و نقد و گفتگو را شروع میکرد، قطعاً در جامعه نیز برای آن فرهنگسازی میشد و رواج مییافت.
گروه گستردهای از فضلا که اکنون بهناچار ساکت نشستهاند، به همین خاطر ساکت نشستهاند که معتقدند اگر حرف بزنند، بالاخره نظام تضعیف میشود. یعنی از سر دلسوزی چیزی نمیگویند،
ریشه بخشی از آنچه که اکنون در جامعه ما وجود دارد، ناشی از خلقیات ایرانی است. اما استمرار آن، چهبسا ریشه در برخی سنتهای حوزوی داشته باشد. بهعنوانمثال، یکی از سنتهای پسندیده و اصیل حوزوی، سنت مباحثه است. طلبهای که مباحثه میکند، در عین رفاقت با هممباحثه خود، اصلاً بنایش بر این است که سخن طرف مقابل را قبول نکند. این یک ورزش علمی خیلی مؤثر برای یادگیری است. ولی گاهی احساس میشود که گویی این روحیه مباحثه، به سطح اجتماعی تسری پیدا کرده و به محض این که کسی اندکی مخالف باورهای ما و اندیشههای ما حرف میزد، با این مبنا که بههیچوجه نباید حرف او را پذیرفت، باید در مقابل او موضع گرفت و از زمین و زمان برای مخالفت با او دلیل تراشید. یا اگر کسی از ما اشکال گرفت و از ما انتقاد کرد، همین رفتار را با او در دفاع از خود داشته باشیم. حال آن که در عرصه اجتماع، سیره معصومین در خیلی جاها سکوت و روی برگرداندن و بیاعتنایی بود. ایکاش یکی از سیره پژوهان جوان ما پایاننامه یا کتابی در باره سکوت در سخن و سیره معصومان بنگارد. سکوت همواره دربردارنده پیامهای فراوانی است. همه جا لازم نیست که اینقدر بهاصطلاح قرص و محکم پای حرفمان بایستیم.
عرصه اجتماع، جلسه مباحثه نیست و هر حرفی هم اصول مسلم اعتقادی ما نیست؛ بنابراین من هم قبول دارم که یکی از ابعاد فرهنگ حاکم بر مردم ما، عدم تفکیک بین رسالت دینی و سلیقه سیاسی است که این هم ریشه در یکی از خلقیات ایرانیان یعنی برنتافتن یکدیگر دارد. برنتافتن یکدیگر، عدم تفکیک مسائل مختلف در داوریکردن در باره دیگران و حکم منفی کلی صادرکردن با مشاهده یک خطا در آنهاست. ولی به نظر بنده، همانطور که گفتم اگر روحانیونی که آنها هم بخشی از همین مردم هستند، این خودآگاهی را داشتند که در گام نخست، خود را از این نقیصه برهانند، حتماً میتوانستند در گام بعدی نسبت به کاهش آن در بین مردم نیز اقدام کنند.
روحانیت؛ کارگزار سیاسی یا عضو جامعه مدنی؟
برخی اصل حضور روحانیت در قدرت را عامل اصلی کاهش مقبولیت وی میدانند. از منظر این افراد، در گذشته روحانیت نقش تسهیلگر برای تقویت جامعه مدنی را ایفا میکرد. یعنی مطالبات مردمی را در نزد حاکمیت مطرح ساخته و بهنوعی نماینده مردم بهحساب میآمد. امروزه اما روحانیت خود بخشی از حکومت است. از طرف دیگر حتی آن گروهی از روحانیت که در حکومت ورودی نداشتهاند - که بخش بزرگی از روحانیت را شامل میشود - الگویی برای مطالبهگری از حاکمیت ندارند. بالاخره روحانیت چگونه میتواند مانع سیاستی شود که مردم را به نحو مستقیم متضرر میکند؟ در گذشته روحانیت از ابزارهایی نظیر توصیه، فتوا، بستنشینی، تحصن، کفنپوشی و امثال آن استفاده میکرد تا فشار زیادی را بر حکومت تحمیل کند، اما هنگامی که نظام سیاسی دینی شد، در رأس آن یک مجتهد برجسته قرار گرفت و قوانین آن به تأیید شورای نگهبان رسید، در چنین ساختاری اگر روحانیت بخواهد اعتراض کند یا بخواهد نسبت به سیاستی که مردم را متضرر میکند، واکنش نشان داده و نقش جامعه مدنی را ایفا کند، چه مدلی پیش پای او وجود دارد؟
الویری: من اکنون درباره اصل حضور روحانیت در حاکمیت و تأثیر آن بر کاهش محبوبیت این قشر، بحثی ندارم و با آن موافق هستم، ولی روشن است که اگر قبول کردیم که ورود به صحنه سیاست یک وظیفه دینی است، آن گاه به بهانه کاهش محبوبیت نمیتوان از آن چشم پوشید. اما ناظر به بخش پایانی سؤال شما باید بگویم این سخن درست است و من هم این اعتقاد را دارم، اما چند ملاحظه وجود دارد. در این قسمت من همان سخن قبلی را تکرار میکنم که روحانیت اگر انعطاف سیاسی لازم را داشت این مشکل پیش نمیآمد. ورود به سیاست و حاکمیت، یک مرز قطعی ثابت انعطافناپذیر دارد؛ مانند اصل سیاسی بودن دین اسلام و اصل دفاع از نظام اسلامی که در آن هم بحثی نیست، ولی در سطوح پایینتر از آن که یک نفر این گرایش را دارد و دیگری گرایشی دیگر دارد، در این سطح اگر این تنوع پذیرفته میشد، طبعاً آن نقش واسطهگری روحانیت بین مردم و حاکمیت هم حفظ میشد و شاهد این مشکل که اشاره کردید و خیلی مشکلات دیگر نمیبودیم. متأسفانه بخشی از تنگنظریها و سیاستزدگیها در همین مطالبهگری نمایان میشود. در یک دورهای، دستگاه رسمی روحانیت و مبلغان، همگی به مطالبهگر از دولت تبدیل میشوند و کمبودها آنقدر پررنگ و برجسته دائماً در همه تریبونها گفته میشود و در یک دوره دیگر هر چند کمبودها بیشتر باشد، انگار نه انگار و هیچ خبری از مطالبهگری نیست. اینجاست که اگر آن تکثر سیاسی پذیرفته میشد، در هیچ دورهای شاهد فروکشکردن نقش مطالبهگری دستگاه رسمی روحانیت نبودیم. من فرقنگذاشتن بین نقش سیاسی داشتن و افتادن به دام جریانهای سیاسی و اصرار بر اینکه فقط یک جریان، نماد رسمی حوزه باشد و از حوزه یک صدا شنیده شود و با هر صدای دیگری غیر از آن هم برخورد شود را علتالعلل بسیاری از چالشهای پیشآمده برای روحانیون از جمله مخدوششدن نقش مطالبهگری آنها میدانم.
سکوت فضلای حوزه به نفع مصلحت نظام
نکته مهم دیگری که در پرسش شما بود، این است که ما واقعاً در جامعه اسلامی مبتنی بر نظام ولایتفقیه، الگوی اعتراضمان چیست؟ اگر روحانیت به یک موضوع اعتراض یا انتقاد داشت، حتی اعتراض تند داشت، باید چه کند؟ ما برای این موضوع واقعاً الگو نداریم. این سخن افزون بر روحانیون، درباره کلیت جامعه نیز صادق است و هیچ سازوکار تعریف شده و روشنی برای اعتراضات وجود ندارد. اغلب روحانیونی که با نظام همدل هستند و خیرخواه هستند و قصد تضعیف نظام را ندارند، هر چند اعتراض داشته باشند اما به دلیل نگرانی سوءاستفاده از کلام خود، ناچار به سکوتاند.
مسئله این است که منِ نوعی چگونه میتوانم ضمن پایبندی به نظام، اعتراض خود را نسبت به مسائل مختلف بیان کنم؟ واقعاً پاسخ این سؤال روشن نیست. در حوادث سال ۸۸، حداکثر روش اعتراض برای کسی که نمیخواست خلاف قانون عمل کند و مثلاً به خیابان بریزد، این بود که مخفیانه به کسی که احتمال میداد با مقامات ارتباط دارد بگوید که دارید اشتباه میکنید و این روش مواجهه با دستهای از مردم که موافق نظر رسمی حاکمیت نیستند، درست نیست و آن فرد هم در جواب بگوید که کاری از ما ساخته نیست و یا این که ما هم همین را قبلاً گفتهایم، ولی فایدهای ندارد.
اغلب روحانیونی که با نظام همدل هستند و خیرخواه هستند و قصد تضعیف نظام را ندارند، هر چند اعتراض داشته باشند اما به دلیل نگرانی سوءاستفاده از کلام خود، ناچار به سکوتاند.
منِ نوعی که بهاصطلاح نمیخواهم با آن کسی که به خیابان آمده همسویی داشته باشم، ولی درعینحال به شیوه مدیریت افکار عمومی بهشدت اعتراض دارم و به جد معتقدم که دارند اشتباه میکنند، چگونه میتوانم اعتراض خود را آشکار کنم؟ این که کسی با اندک اعتراضی، بهصورت رسمی و غیررسمی به اتهام همراهی با ضدانقلاب تحتفشار قرار بگیرد، یک الگوی قابلدفاع است؟ به اتهام و فشارها کاری ندارم که بالاخره برای دفاع از حق و مبارزه با باطل باید بهای لازم را پرداخت کرد، ولی سخن در اینجاست که این فرد معترض که ته دل خودش هم نمیخواهد نظام و رهبری تضعیف شوند و در این عین حال به برخی روشها و اقدامات اعتراض دارد، در کدام تریبون رسمی میتواند این اعتراض خود را بیان کند؟
ما واقعاً الگو نداریم؛ نه الگویی برای اعتراضکردنهای علما و روحانیون و چهرههای شاخص علمی دانشگاهی، نه الگویی برای احزاب سیاسی و نه الگویی برای توده مردم. فقدان الگو برای اعتراض محدود به عرصه سیاسی نیست، در عرصههای دیگر نیز همینطور است؛ مثلاً اگر نخبگان یا مردم به یک طرح یا لایحه در دست بررسی مجلس که شاید به قانون تبدیل شود اعتراض داشته باشند، کجا میتوانند جمع شوند و حرفهایشان را بزنند که معلوم شود اینها واقعاً با دوستداشتن کل نظام، با احترام به نمایندهها، ولی درباره این قانون مشخص، فریاد اعتراضی دارند؛ چرا که مثلاً این قانون زندگی ما را تلختر از آنچه هست میکند و نباید این کار صورت بگیرد. شاید بهخاطر همدلیهای بسیار زیاد مردم با نظام، هیچگاه احتمال داده نمیشد که شاید روزی همین مردم اعتراضهایی داشته باشند، لذا اصلاً به هیچ الگویی نیندیشیدهایم و فکری در این باره نکردهایم.
شدت همدلی با انقلاب و نظام و همه اجزا و ارکان آن به حدی بالا بود که بنده واقعاً بهعنوان مشاهدات شخصی خودم که به اقتضای سنم از اولین روزهای انقلاب در فضای همه رویدادها بودهام، خوب به خاطر دارم که وقتی اولین مخالفتها از سوی چهرههای داخل نظام نسبت به برخی اقدامات ابراز میشد، نوجوانانی مثل ما بهشدت دچار حیرت میشدیم که چگونه ممکن است کسی نسبت به یک تصمیمی در این نظام مخالفت و به بیان شما اعتراض داشته باشد؟ یعنی آنقدر همدلی با انقلاب قوی بود که تصور نمیشد کسی که آدم خوبی است و غرض و مرضی هم ندارد و نمیخواهد از قطار انقلاب هم پیاده شود، به چیزی انتقاد و اعتراض داشته باشد؛ لذا برای چگونگی اعتراض هیچ تدبیری اندیشیده نشده و به این موضوع اصلاً توجه نشده است.
در دهه اخیر چند باری هم شعار دادند که میخواهیم این کار را انجام دهیم و مثلاً یک جایی را در نظر بگیریم که مردم در آنجا آزاد باشند به هر موضوعی اعتراض کنند و آزادانه حرفهایشان را بزنند، ولی این فقط در حد شعار ماند و عملی نشد. در سال ۱۴۰۲ و در سالگرد رحلت حضرت امام خمینی (ره) که برای توضیح منشور روحانیت به یکی از برنامههای شبکه چهار دعوت شده بودم، در آن برنامه عرض کردم که سکولاریسم حوزه که برخی نسبت به آن اظهار نگرانی میکنند، یک سکولاریسم تحمیلی است. اینکه حوزه به سمت جدایی دین از سیاست پیش میرود، بر حوزه تحمیل شده است. چون وقتی اصرار داشته باشید همه فقط یک موضع داشته باشند و یک حرف بزنند و اگر کسی خارج از آن چارچوب حرف بزند، دچار مشکل میشود، لذا طبیعی است که بسیاری از کسانی که حرفهای متفاوتی دارند، ترجیح میدهند سکوت کنند و چیزی نگویند و این را نباید حمل بر سکولاریسم کرد؛ بلکه به دلیل نداشتن الگوی اعتراض و انتقاد، این یک سکولاریسم تحمیلی است.
اگر بپذیرند که در حوزه حرفهای متعدد زده شود، آن وقت میبینید که حوزه سکولار هست یا نیست. آن وقت میبینید که در کوچکترین مسائل، خیلیها هستند که حرف و تحلیل متفاوت دارند. گروه گستردهای از فضلا که اکنون بهناچار ساکت نشستهاند، به همین خاطر ساکت نشستهاند که معتقدند اگر حرف بزنند، بالاخره نظام تضعیف میشود. یعنی از سر دلسوزی چیزی نمیگویند، چون ساز کار مشخصی برای تحمل حرف مخالف نداریم و بلافاصله او را متهم به همسویی با رادیو بیبیسی و رادیو آمریکا یا قرارگرفتن در فلان حزب یا جریان سیاسی میکنیم، طبیعی است که دلسوزان راه سکوت را پیشه میسازند.
جمع بین مردم و حکومت، سخت است!
اگر چنین الگویی تدوین و نهادینه شود، حوزه به نظر من به لحاظ سیاسی بسیار بسیار پرشور، پر نشاط و پر مطلب خواهد بود و آن وقت شاید این ذهنیت که روحانیت نقشش را برای واسطهگری میان جامعه و حکومت از دست داده، زدوده شود. وقتی الگویی برای بیان اعتراضها وجود نداشته باشد، روحانیون به ناچار گاهی در برابر دوگانه دفاع از نظام یا ایفای نقش مدنی واسطهگری بین مردم و حکومت قرار میگیرند و انصافاً هم همه جا نمیتوان بین این دو جمع کرد؛ لذا در این دوگانه، جانب دفاع از نظام را ترجیح میدهند و حال آن که سزاوار است تدبیری اندیشید که آن نقش طولانی تاریخی واسطهگری که تضعیف هم شده، همچنان محکم و استوار باقی بماند.
مرجعیت ملی یا محلی؟
اگر از سویههای سیاسی بحث مقداری فاصله بگیریم و به ابعاد دیگر بحث توجه کنیم، یکی از پرسشهای مهم دیگر، سخن از مرجعیت ملی یا محلی است. فرم مرجعیت فعلی ما چه تأثیری در کاهش مقبولیت مرجعیت داشته است؟ برخی معتقدند که در طول تاریخ، مراجع محلی جایگاه مهمی داشتهاند. مراد مجتهدانی است که در سطح یک محله، شهر یا منطقه مرجع تقلید بودهاند. مرجعیت عام نخستینبار با فتوای لزوم تبعیت از مرجع اعلم شیخ انصاری شکل گرفت که این فتوا مصداق خود را در شخصیت شیخ انصاری پیدا کرد و ایشان نخستین مرجع عام شیعه شدند. نکته مهم به باور این افراد چنین است که مراجع محلی دیگر از بین رفتهاند. امروزه درست است که مراجع فعلی هر یک به شهر و منطقهای تعلق دارند، اما فرم و نشانههای حضور آنان در جامعه کاملا ملی است و مردم شهر زادگاه آنها دیگر از منظر قرابتهای قومی و منطقهای ارتباطی با وی برقرار نمیکنند. جدای از آنکه سکونت مراجع دیگر در شهرها نیست و حتی رتوریک سیاسی و اجتماعی آنان نیز دیگر رنگ و بویی از یک بوم یا قوم را ندارد؛ در حالی که شاهدیم گاهی در اقلیتها، فرم محلی یک روحانی در اقبال اجتماعی به وی بسیار تأثیرگذار است. نظر شما در این خصوص چیست؟
الویری: تحولی که درون ساختار و نظام روحانیت پس از انقلاب روی داد، خیلی جای بحث و تحلیل دارد و ایکاش کارشناسان هم در رشته جامعهشناسی، مدیریت و متولیان تاریخ روحانیت نشستهای جدی بدون پیشفرضها و سوگیری قبلی بگذارند و این موضوع را بازخوانی کنند. در مسئله فعلی که شما مطرح کردید، اصطلاح رسمی به جای مراجع محلی، اصطلاح «علمای بلاد» است. همانگونه که اشاره کردید، ما پیش از این در هر شهری یک عالم بلاد داشتیم. مثلاً عالم شاخص شیراز شهید آیتالله «دستغیب» بود. عالم شاخص یزد شهید آیتالله «صدوقی» بود. در هر شهری یک عالم بزرگ اینگونه وجود داشت که از همان شهر بود و در همان شهر بزرگ شده بود و کاملا آشنا به آن شهر بود؛ ولی اکنون علمای شهر اینطور نیستند که از دل مردم بجوشند و بالا بیایند. کسی سالهای سال مثلاً در قم بوده و حالا به او مأموریت داده میشود که در فلان استان مستقر شود. این خیلی فرق دارد با آنکه از دل مردم جوشیده است، کودکیاش را مردم آنجا دیدهاند و مراحل رشدش را میدانند. کسی که از بیرون به یک شهر برود، هر چند اصالتاً متعلق به همان شهر باشد، نمیتواند آن جایگاه علمای بلاد را پیدا کند.
روحانیون به ناچار گاهی در برابر دوگانه دفاع از نظام یا ایفای نقش مدنی واسطهگری بین مردم و حکومت قرار میگیرند و انصافاً هم همه جا نمیتوان بین این دو جمع کرد؛
در حال حاضر در اکثریت قریب به اتفاق شهرها، عالم بلاد و عالم شاخص شهر کسی است که امامجمعه آن شهر است و در سطح استان هم امامجمعه مرکز استان و نماینده ولیفقیه در آن استان این جایگاه را دارد. این امر باعث میشود که فرد به طور طبیعی در مقام یک فرد حکومتی بروز و ظهور پیدا کند و جز در چند شهر که دارای حوزه علمیه قوی باشد، امامان جمعه برترین عالم دینی شهر باید بهحساب بیایند و مثلاً اگر آنها در جلسهای حضور یابند، باید بالاترین مکان متعلق به آنها باشد. این پدیده که منجر به محو جایگاه علمای بلاد در تجربه تاریخی ما شده است، به نظر بنده اشتباه است. البته این تحلیل بنده یک برداشت ذوقی و فاقد پشتوانه علمی یا بررسیهای آماری است و همانطور که عرض کردم، تحلیل علمی این موضوع کار جامعهشناسان، استادان مدیریت و صاحبنظران ارتباطات است، ولی بههرحال بنده هم برداشت شخصی خود را در معرض نقد و داوری میگذارم؛ بنابراین بنده هم قبول دارد که تغییر در روش استقرار عالم برجسته منطقه بر کاهش جایگاه اجتماعی علما مؤثر بوده است؛ چون این روش عملاً به حذف علمای بلاد به مفهوم سنتی آن که ستون خیمه منطقه خودشان بودند انجامیده است. در مواردی دیگر هم بههمزدن ساختارهای سنتی مثل ساختارهای قبیلگی و جانشینکردن روحانیون به جای بزرگ قبائل اشتباه بود؛ در حالی که هیچ نیازی به این جابهجایی نبوده است. ولی درباره وحدت مرجعیت، هر چند این وحدت میتواند اثرگذار و انسجامآفرین باشد، ولی به دلیل همان ضرورت تکثری که عرض کردم، اتفاقاً خوب است که ما شاهد تکثر مراجع تقلید باشید تا همه مردم بتوانند مرجع مطلوب خود را داشته باشند و مناسب نیست که به دنبال مرجعیت واحد باشیم.
اولویت ولیفقیه نسبت به مراجع در امور حکومتی
در صورت تعدد مراجع تقلید، در جایی که در مسائل اجتماعی بین آنها اختلاف پیش بیاید، واضح است که در این موارد باید نظر ولیفقیه مبنا قرار بگیرد؛ چون اداره جامعه مربوط به اوست.
در صورت تعدد مراجع تقلید، در جایی که در مسائل اجتماعی بین آنها اختلاف پیش بیاید، واضح است که در این موارد باید نظر ولیفقیه مبنا قرار بگیرد؛ چون اداره جامعه مربوط به اوست. طبیعی است که مثلاً نمیتوانیم در قوانین واردات و صادرات، شاهد تنوع احکام فقهی باشیم و هر مرجعی یک چیزی بگوید. در جایی که اداره جامعه نیازمند یک فتوای معیار باشد، این فتوای معیار فتوای ولیفقیه است؛ ولی خوب است که مراجع متکثر و متعدد باشند. همانطور که عرض کردم، اگر تکثر وجود داشته باشد همه افراد با سلیقههای مختلف به سمت آنها میروند و حال آن که اگر به سمت وحدت مرجعیت برویم، چهبسا این مرجع واحد مطلوب همه نباشد. ناظر به این سؤالی که مطرح کردید، من در حقیقت پاسخ روشنی ذکر نکردم و فقط عرض کردم که پاسخ علمی این پرسش، مطالعه دقیقتر میخواهد؛ اما چند کاستی و عامل مؤثر در کاهش نفوذ اجتماعی را نیز پذیرفتم.
آینده سیاسی، اجتماعی و علمی حوزه
پرسش نهایی پیرامون آینده روحانیت است. به نظر شما، روند حاشیهنشینی روحانیون ادامه پیدا میکند یا باتوجهبه بنیه تاریخی که دارند، میتوانند از طرفی مسئولیت سنگین سیاسی خود را ایفا کنند و از طرف دیگر در برابر تحولات جامعه رفتار مناسبی نشان دهند؟
در عرصه فضای مجازی و بلاگری و مانند اینها هم واقعاً روحانیان جوان بسیار تأثیر مثبتی داشتهاند و البته اشتباهات و حتی خرابکاریهایی هم داشتهاند. ولی یک ارزیابی رسمی روشن در باره آنها وجود ندارد.
الویری: این پرسش هم نیاز به فکر و تأمل و بررسی بیشتری دارد، اما آنچه در این مجال کوتاه میتوان گفت، این است که باید میان سه عرصه تفاوت قائل شد. به باور من، آینده روحانیت در این سه عرصه با هم تفاوت دارد و ما شاهد سه تحول متفاوت خواهیم بود: در عرصه سیاست، قطعاً روحانیت محدودتر و نفوذ و اعتبارش کمتر خواهد شد و به حاشیه رانده خواهد شد. من هیچ شکی در این باره ندارم.
در عرصه اجتماع، جایگاه روحانیت نوسان دارد. در عرصه اجتماع حسب تصمیماتی که خود حوزه گرفته و میگیرد و خواهد گرفت، در برخی محورها خیلی موفقتر از قبل عمل خواهد کرد و بر میزان محبوبیت خود خواهد افزود و در برخی محورهای دیگر هم دچار ضعف و کاهش جایگاه خواهد شد. مرادم از عرصه اجتماع، عرصه موضوعاتی نظیر تبلیغ دینی، تنوعبخشیدن به شیوههای تبلیغ دینی و مسائلی از این دست میباشد. برخی طلبهها دست به ابتکاراتی برای تبلیغ زدهاند و حوزه بهعنوان یک نهاد رسمی سردرگم است که این روشها را تأیید کند یا تأیید نکند. بهعنوانمثال، چند طلبه در کنار ساحل دریا به فعالیت تبلیغی میپردازند و وقت نماز، نماز جماعت میخوانند و به شکلهای مختلف پاسخگوی پرسشهای فقهی و کلامی و اخلاقی مردم هستند. حوزه بهصورت رسمی هنوز نمیداند که این کار، کار خوبی است یا کار بدی است. شاید اشخاص نظر روشنی در موافقت یا مخالفت داشته باشند، ولی موضع رسمی حوزه نسبت به این نوع ابداعات روشن نیست. بعضیها میگویند چهکار خوبی کردید که نماز جماعت را حتی در ساحل دریا برگزار میکنید و برخی هم نگاهی انتقادی دارند و میگویند به جای اینکه اهل ساحل را به مسجد بیاورید، اهل مسجد را هم به ساحل آوردهاید!
موضع حوزه هنوز روشن نیست
در عرصه فضای مجازی و بلاگری و مانند اینها هم واقعاً روحانیان جوان بسیار تأثیر مثبتی داشتهاند و البته اشتباهات و حتی خرابکاریهایی هم داشتهاند. ولی یک ارزیابی رسمی روشن در باره آنها وجود ندارد. بههرحال جایگاه اجتماعی روحانیت در آینده با نوسان روبروست. در برخی زمینهها روبهکاهش و در برخی زمینهها ثابت و یا روبهافزایش خواهد بود. بعید است حوزه با این شرایط بتواند در آینده جلوی تنوعآفرینی طلاب جوان را بگیرد؛ لذا ناچار است به آن تن بدهد؛ چون مبنایی برای مقابله با آنها ندارد و برخی از این روشهای جدید باوجود مخالفان جدی که در درون حوزه دارد، بهشدت مورد استقبال مردم قرار گرفته است.
در عرصه علم، من برداشتم این است که حوزه کاملاً روبهجلو حرکت کرده و حرکت میکند و اگر غبار سیاستزدگیها فروبنشیند، حوزه حتی با همین وضعیت کنونی خود خواهد درخشید
عرصه سوم، عرصه علم است. در عرصه علم، من برداشتم این است که حوزه کاملاً روبهجلو حرکت کرده و حرکت میکند و اگر غبار سیاستزدگیها فروبنشیند، حوزه حتی با همین وضعیت کنونی خود خواهد درخشید. من از سال ۱۳۸۵ از تهران به قم آمدهام. در اصل هم بهصورت موقت و برای تکمیل دروس طلبگی آمده بودم؛ ولی شرایط بهگونهای رقم خورد که در قم ماندم. در تمام این مدت پیشفرض و برداشت و تحلیل من این بوده که یک تحول علمی بزرگ در حوزه در حال وقوع است و یکی از ادله و انگیزههای بنده برای ماندن در قم این بود و هست که اگر آن شایستگی را ندارم که در این تحول علمی در قم شریک باشم، لااقل از نزدیک شاهد آن باشم. همچنان هم بهشدت بر این اعتقاد باقی هستم. تحول علمی خیلی امیدوارکنندهای که زیر پوست حوزه دارد صورت میگیرد، انشاءالله دیر یا زود ثمراتش خیلی بیشتر آشکار خواهد شد. این تحول علمی، بیتردید این ظرفیت را دارد که با اندکی ویرایش در حد خیلی وسیع در سطح جهانی با موفقیت مطرح شود.
/ انتهای پیام /