به گزارش «سدید»؛ 30 دانشجوی ایالت کالیفرنیا در اعتراض به محاصره غزه بیش از 10 روز است دست به اعتصاب غذا زدهاند و حتی تهدیدها و فشارهای دولت ترامپ باعث نشده است که دانشجویان معترض دست از آرمانهایشان بردارند و با به جان خریدن تعلیق و اخراج و محرومیت از آموزش همچنان به مبارزه خود ادامه میدهند. در مقابل در دانشگاههای ایران، با وجود فضای باز و بدون محدودیت برای فعالیت و نشان دادن حمایت از مردم مظلوم غزه، جای خالی کنشهای الهامبخش بسیار احساس میشود.در نشستی در دانشکده حکمرانی دانشگاه تهران با عنوان «سِرشدگی»، جمعی از اساتید و پژوهشگران برای پاسخ به این سؤال که آیا دانشگاهیان ما در برابر مسئله غزه سِر شدهاند، حضور یافتند و نظرات و تحلیلها و راهکارهای خود را نسبت به این مسئله بیان کردند.
استعمار امروز به شکل آشکار برگشته است
مجتبی امیری، رئیس دانشکده حکمرانی دانشگاه تهران: انشاءالله اینگونه نشستها و جلساتی که در واقع مبین مسئولیت اجتماعی، بهخصوص در ارتباط با اهل علم است، استمرار یابد و منشأ اثر باشد؛ چراکه خداوند از آنها تعهد گرفته و حجت خداوند بر آنها تمام شده است. این قشر بهخصوص در مقابل اربابان قدرت و ثروت میتوانند زبان گویای مردم و جامعه باشند. موضوعی هم که استحضار دارید و قرار است در مورد آن صحبت شود و از محضر عزیزان بهرهمند شویم، موضوعی است که جزء شگفتیهای جهان امروز به شمار میآید.
دنیا زمانی میخواست بشر بهاصطلاح از وضعیت طبیعی به وضعیت مدنی منتقل شود، در همین راستا این سؤال مطرح شد که چطور میشود از وضع طبیعی به وضع مدنی وارد شد. در پاسخ به آن هم مسائلی مانند نظم و مرزبندیهای دیگر که شما بهتر با آن آشنا هستید، مطرح میشد. متأسفانه امروز ما با یک پدیده عجیب و غریب مواجهیم و البته عجیبتر از آن، بیتفاوتی نخبگان در مقابل چنین مسئلهای است. بشریت بعد از گذشت قرنها و تجربیات و دستاوردهای بسیاری که داشته و دارد، حالا امروز شاهد این هستیم که برخی اربابان قدرت و ثروت، بازگشت از وضع مدنی به وضع طبیعی را در دستورکار قرار دادهاند. امروز قدرت سخن میگوید و متأسفانه جنگ هم قواعد خاص خودش را دارد. مسئله دیگر اینکه زمانی استعمار شکل مرئی داشت و بعد شکل نامرئی پیدا کرد و امروز میبینیم به شکل آشکار بازگشته است. امروز متأسفانه شاهد این هستیم که اسرائیل بهعنوان پرچمدار این قضیه، با رهبری آمریکا چنین کشورهایی را هدایت میکنند. در حالی که در برخی از این کشورها مانند فرانسه که مهد آزادی است، چنین نگرشی بسیار عجیب است.
در آغاز هزاره سوم، که بشر باید متمدنتر، قانونمندتر، انسانیتر و اخلاقیتر عمل کند، امروز شاهد بیاخلاقی کاملاً عریان و برهنهای هستیم. در این میان، یکی از شگفتیها آن است که ما ایرانیان که همواره آزادگی، خردورزی، دادگری و دینداری از ویژگیهای بارزمان بوده، امروز در برابر این سکوت، یا به تعبیر برخی دوستان نشست، سرشدگی، به تأملی عمیق نیاز داریم. امروز عقل نخبگان ما به اسارت درآمده، چنانکه نمیتوانند از این حجت خداوند، از این سرمایه سترگ انسانی برای زیستن شایسته بهرهمند شوند و دستکم با نگاهی انتقادی، روندهای موجود را مورد پرسش قرار دهند. البته افکار عمومی جهان، در این زمینه واکنشهایی آشکار نشان دادهاند؛ از درون خود اسرائیل گرفته تا آمریکا. زیرا به هر حال انساناند. در جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، افکار عمومی در برابر این تجاوز به حریم انسانیت، واکنشی آزادمنشأنه از خود نشان دادهاند، بیآنکه این واکنشها در قالب نهادهای رسمی قدرت سازمان یافته باشد. اما در جامعه ما، متأسفانه پس از انقلاب، سنتی شکل گرفته که حرکتهای اعتراضی و روشنگرانه تنها با اشارهای از سوی دولت یا حاکمیت آغاز میشود. شاید در عرصه عمومی این مسئله قابل پذیرش باشد، اما در میان نخبگان، توجیهپذیر نیست.
ما باید کاری کنیم که افراد، همان رسالتی را که پیامبران عهدهدار بودند، ایفا کنند. در شرایطی که در آمریکا، دانشجویانی تنها بهدلیل امضای یک بیانیه یا اظهارنظری علیه اسرائیل، مورد بازخواست قرار میگیرند و حتی استادان دانشگاه نیز با محدودیت مواجه میشوند، در چنین فضای تنگ و سرکوبگر، انتظار میرود که دستکم در کشور خودمان بتوانیم برخی از مباحث را آزادانه مطرح کنیم، روشنگریهایی را صورت دهیم، و انشاءالله افقهایی بگشاییم که پیشروی سیاستمداران و تصمیمسازان و بهویژه آنان که مسئولیت مستقیم دارند، قرار گیرد.
ساختار اجتماعی امروز نسبت به مردم غزه در فضای ابهامآمیز قرار دارد
ابراهیم متقی، استاد و رئیس سابق دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران: پرسشی که مطرح است اینکه چرا در ماجرای جنگ غزه، حتی در جهان غرب، گروههای اجتماعی و دانشجویی منسجم، معترض و فعال بودند، اما در ایران هیچ نمود منسجم، الهامبخش و مؤثری مشاهده نشد؟ حتی آن زمان من با دوستان بسیج دانشجویی این بحث را مطرح کردم که اینقدر در فضای جناحی و خطی درگیر نباشید؛ به مسائل اساسیتر و بنیادینتری بپردازید. به عبارت دیگر، باید بتوانیم مسائل اصلی و فرعی را از هم تفکیک کنیم.
امروز مهمترین مسئله ایران، دانشگاه و نظم جهانی، مسئله معادله غزه است. بااینحال، این مسئله چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. بحث من دو بخش دارد، نخست اینکه چرا فضای ایران در برابر نسلکشی در غزه منفعل بوده؟ چرا هیچ هیجان اجتماعی شکل نگرفت و بیتفاوتی چنین گسترده و فراگیر شد؟ دوم اینکه اکنون چه میتوان کرد تا هویت مقاومت زنده بماند؟ حتی اگر به لحاظ فیزیکی، عملیاتی و کارکردی جایگاه چندانی نداشته باشیم، باید این کنش هویتی حفظ شود.
برای پاسخ به پرسش اول، من چهار دلیل اصلی در نظر گرفتهام. نخست آنکه جامعه ایران از فضای ساخت دولت فاصله گرفته است. جامعه در وضعیت جدایی ساحتی و گفتمانی قرار دارد. بهعبارتی، احساس خویشاوندی و پیوندی با آن آموزهها و ارزشهایی که نظام سیاسی نسبت به آنها حساسیت دارد، برایشان هزینه کرده و بخشی از حوزه قدرت و امنیت ملی محسوب میشوند، ندارد.
نکته دوم آن است که ساخت اجتماعی نسبت به آینده خود و نسبت به اصلاحات ناامید است. این را از کجا میشود فهمید؟ از طریق نظرسنجیهایی که وزارت ارشاد انجام میدهد. در چندین دوره، در قالب سنجش ارزشها و نگرشها، از جوانان پرسیده شده که اگر مشکلی داشته باشید، آیا خانواده میتواند به شما کمک کند؟ بیش از ۷۰ درصد پاسخ دادهاند که نمیتوانند روی کمک خانواده حساب کنند. در پاسخ به این پرسش که «بعد از فارغالتحصیلی چه امیدی به آینده دارید و شرایطتان چگونه خواهد بود؟»، باز هم حدود ۷۰ درصد در وضعیت ابهام قرار دارند.
نکته سوم آن است که فضای شبکهای، نوعی فردگرایی مفرط را در جامعه ایجاد کرده است. این فردگرایی مفرط موجب شده جوان امروز تمایلی به تماشای فیلم در تلویزیون خانه نداشته باشد، حتی به دیدن برنامههای تلویزیونی یا مسابقات فوتبال از تلویزیون، که یک ابزار ارتباطی جمعی است، علاقهای ندارد. ترجیح میدهد در اتاق خود، در خلوت خود، صرفاً با موبایلش در ارتباط باشد.
نکته چهارم به مسئله بیگانگی عمومی بازمیگردد. ما امروز با نوعی جنگ همه علیه همه مواجهیم. همان چیزی که در برخی مباحث قرن هفدهم نیز مطرح شده و حتی حافظ بهنوعی به آن اشاره کرده است. اکنون، جامعه نیازمند یک نیروی انسجامبخش واقعی است.
منِ استاد قدیمی یا مقامات حکومتی که بالای ۹۰ سال دارند، دیگر نمیتوانند مخاطبان مناسبی برای ساختار اجتماعی امروز باشند. اینجاست که مظلومیت مردم غزه و نسلکشی اسرائیل در غزه و گسترش تهاجمهای اسرائیل از غزه به لبنان، به ایران و به یمن در یک وضعیت ابهام قرار گرفته است. کسی احساس نمیکند که ناموسش، هویتش و امنیتش خدشهدار شده است. اینجاست که ما شاهد یک چالش بسیار بنیادین هستیم.
اولین مسئلهای که باید به آن توجه داشت، این است که ما چگونه میتوانیم اجتماعیسازی کنیم؟ اجتماعیسازی زمانی ایجاد میشود که همه قالبهای فکری که وجود دارد کنار همدیگر قرار بگیرند و در یک فضای نقد واقع شوند.
اولین کاری که باید انجام دهیم این است که برگردیم به خودمان. «خودمان» یعنی چه؟ یعنی اینکه هرکسی که معاند نیست، باید در دایره گفتوگو قرار گیرد. مسئله دیگر اینکه معاند ویژگی دارد یکی اینکه مسلح باشد و با جمهوری اسلامی مقابله کند، دوم اینکه متحد مجموعههایی باشد که در زمان جنگ ایران و عراق متحد صدام بودند، مثل منافقین که امروز هم متحد اسرائیل هستند. اینها معاندند.
خیلی از افراد هستند که حساب جاری خود را با سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی میبندند و به دنبال ایجاد شکافهای هویتی و قومیاند. این را در نظر داشته باشید اگر ساخت سیاسی در این جامعه تضعیف شود، ما آسیبهای زیادی خواهیم دید.
بعد از انقلاب، در همین دانشکده حقوق خودمان، بیش از 30 گروه سیاسی فعالیت میکردند. یکی اتاق داشت، یکی میز داشت، یکی صندلی داشت، یکی تراکت دستش میگرفت. هرکدام در یک قالب فعالیت میکردند. یعنی وقتی ساخت قدرت تضعیف شود، ساخت اجتماعی دچار تجزیه میشود. برای اینکه از این تجزیه جلوگیری کنیم، باید مجموعه نخبگان را فعال کنیم. متاسفانه این بحثهای کرسیهای آزاداندیشی تبدیل شدهاند به یک ناندانی علمی؛ بیا یک امتیاز بگیر یکیک داور بگذار. متاسفانه هر موضوعی که رهبر انقلاب بیان کردند ما آن را تخریب و تبدیل کردهایم به یک قالب پروتکلی. اینگونه آن را از معنای خودش خارجش کردهایم. یکی از نمونههایش، بیانیه گام دوم است. آن را هم تبدیل کردیم به ساختار. هر چیزی را که تبدیل کنیم به ساختار، شکننده میشود؛ باید به معنا تبدیل شود.
پس قدم اول این است که ما یک بازخوانی از انقلاب، بازخوانی از ایران، بازخوانی از انسجام ملی و بازخوانی از هویت ملی داشته باشیم. خودمان را برتر از دیگران ندانیم. چه کسی گفته است که x یاy به نظام سیاسی و انسجامبخشی نظام سیاسی نزدیکتر است؟ چنین چیزی وجود ندارد. نکته دوم این است که بحثها را به قالبهای معنایی تبدیل کنیم. باید آنها را تبدیل کرد به این فیلمهای کوچک یکیدو دقیقهای که بتواند در فضای مجازی معنا پیدا کند.
امروز مردم غزه و بهنوعی حماس در یک وضعیت تراژدیک و یک شوربختی اجتماعی قرار دارند. این وضعیتها که شکل میگیرد پیامدهای خاصی دارد. من رمان «قطره اشکی در اقیانوس» اثر اشپربر را خواندم. مربوط به سوسیالدموکراسی بعد از جنگ جهانی اول است. نتیجهاش چه شد؟ زمانی که کارلیف، کنت روزاروف را در تظاهرات کشت، نتیجهاش ظهور نازیسم شد. یادمان باشد، اگر ساخت اجتماعی پیوند نخورد، اگر آن انسجام معنایی و ساختاری در فضای عمومی شکل نگیرد، هویت بیرونی که هیچ، حتی هویت خودمان هم، بهویژه در وضعیت فعلی دچار اختلال میشود.در خبرها خواندم که پکک در ترکیه اعلام انحلال کرده است. میدانید این یعنی چه؟ این یعنی ترکیه به دنبال انسجامبخشی بیشتر برای حرکت به سمت شرق است و این انسجامبخشی ترکیه با فروپاشی بسیاری از مجموعهها از جمله جامعه ایرانی پیوند خواهد خورد.
دانشگاه باید فرایندهای داخلی را دربارۀ مسئله فلسطین بهینه کند
علی صمدزاده، تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل و منطقه: در مورد موضوعی که محور بحث امروز است، بخشی از آن را آقای دکتر متقی بهدرستی مطرح کردند و به علل فقدان کنشگری فعال در دانشگاهها پرداختند. به نظر من، یکی از اجزای اصلی این بحث آن است که آیا اساساً کنشگری فعال در دانشگاههای ما، حتی فارغ از بحران غزه، وضعیت مطلوبی دارد یا نه؟ این خود، بحث مجزایی است. من تخصص قابلتوجهی در این زمینه ندارم. اما درباره بحران غزه، اگر بخواهیم صحبت کنیم، بهواسطه یک مقایسه ذهنی که بین ما و عمدتاً دانشگاههای غربی صورت میگیرد، این استنباط و احساس ایجاد شده که دانشگاههای ما یا جامعه ایرانی نسبت به مسئله فلسطین اهتمام کمتری دارند.
من چند دلیل را در این زمینه بیان میکنم و سپس به سراغ پیشنهادهایی برای ابتکار عمل میروم. نخست آنکه، حقیقتاً من این سرشدگی عمومی را برای جامعه ایرانی، به معنای عام، قائل نیستم. دلیل آن هم این است که ما و جامعه ایران، پس از انقلاب، در مسیر حمایت از مسئله فلسطین، قلههایی را پیمودهایم که سایر جوامع هنوز در مراحل ابتدایی آن هستند. ببینید، ما بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، سفارت، یا به تعبیر دقیقتر، دفتر حافظ منافع رژیمصهیونیستی در تهران را در اختیار گروههای مقاومت فلسطینی و اصلیترین گروه فعال در آن دوره یعنی جریان فتح قرار دادیم. این کار در دنیا بیسابقه بود. بسیاری از کشورها، از جمله همین کشورهای اروپایی که امروز تجمعات گسترده برگزار میکنند، بهخاطر وجود سفارتخانههای رژیمصهیونیستی، کارخانههای تسلیحاتی یا نمایندگیهای تجاری مرتبط با این رژیم، با معضل حضور صهیونیستها در خاک خود مواجهند و تازه امروز به آن اعتراض میکنند.
در حالی که در ایران، نبود این دشمن فعال در خاک ما، باعث شده تا آن انگیزه تحرک اولیه تا حدی کاهش پیدا کند. ما نهتنها سفارت را تعطیل کردیم، بلکه شرکتهایی که با این رژیم مشارکت داشتند هم بهمرور از سبد تعاملات خود حذف کرده و کنار گذاشتیم. بیش از ۴۵ سال است که جامعه ایران، حتی زمانی که کمتر جامعهای یا نهادی در سطح جهانی به آرمان قدس و فلسطین متعهد بود، متعهدانه به این حوزه عمل کرده است. در طول هشت سال دفاع مقدس، در سختترین شرایط، حتی همزمان با بمبارانهای رژیم صدام، راهپیمایی روز قدس را برگزار کردیم. جامعه ایرانی، تعهد خود را نسبت به آرمان قدس و فلسطین نشان داده است. بنابراین، معتقدم در این قیاسها نباید جفا کرد. نباید مسیری را که حاکمیت و جامعه ایران در این سالها پیمودهاند، نادیده گرفت.
با این حال قبول دارم آنچه انتظار میرفت یا آنچه متناسب با نیاز و اقتضای بحران فعلی است، به آن شکل که باید در جامعه ما و بهویژه در دانشگاهها اتفاق نیفتاده است. به نظر من، دو عامل اصلی در این وضعیت مؤثر بوده است. عامل اول این است که ما در انتقال پیام درباره آنچه در سرزمینهای اشغالی رخ میدهد، دچار نوعی تکرار و بهنوعی کهنگی پیام شدهایم. یعنی هر بار گفتهایم «مقاومت در حال انجام است» و «اشغالگری ادامه دارد»، اما این پیامها هیچ جزئیاتی نداشتهاند. پیامها بسیار کلی به مخاطب منتقل شده است. مثلاً گفتهایم گروههای مقاومت پیروزی بزرگی به دست آوردهاند و فردای انتشار همین خبر دوباره اعلام کردیم که رژیمصهیونیستی در ادامه اشغالگری خود، اقدامات جدیدی را انجام داده، در حالی که نه جغرافیای خبر مشخص است و نه دستاوردهای گروه مقاومت اعلام شده است.
طبیعتاً ذهنیت مخاطب ما در جامعه، بهمرور وقتی این پیامهای مشابه و مکرر را دریافت کرده، کلاً این موضوع از ذهنیت فعالش کنار گذاشته میشود. یعنی به خود میگوید که گروههای مقاومت در حال پیروز شدن هستند و این اتفاق خوبی است. در مقابل هم ما اصلاً شکست بعدی را نگفتهایم و تنها گفتهایم که رژیمصهیونیستی فلان اقدام را انجام داده و مقاومت همچنان ادامه دارد. در صورتی که ممکن است یک شکست راهبردی برای گروههای مقاومت رخ داده باشد یا عقبنشینی گستردهای اتفاق افتاده باشد یا یک تحول منفی در محور مقاومت روی داده باشد. اما اینها روایت نشدهاند. واقعیت اینکه پیام را سادهسازی کرده، جزئیات مهمش را کوتاه کرده و در نهایت به یک روایت مندرس و تکراری رسیدیم. این باعث شده که ذهنیت مخاطب ما، این موضوع را از حیث اهمیتش، از ذهن فعال خودش کنار بگذارد و بگوید این مسئله ادامه دارد و 45 سال است که منازعه بین فلسطینیها و رژیمصهیونیستی ادامه دارد. حتی اگر از قبل انقلاب اسلامی حساب کنیم، حدود ۷۶ سال است که این منازعه وجود دارد.
از طرف دیگر علاوه بر این تکرار پیام و مندرس کردن آن، شاهد آن هستیم که شناخت لازم و آن آگاهیهای ابتدایی که برای کنشگری نیاز بوده، شکل نگرفته است. یعنی ما اگر بخواهیم حرکت کنیم بهسمت یک کنشگری فعال، نیاز به یک ذهن فعال و در گام بعدی، نیاز به یک شناخت داریم. این شناخت، یک حلقه مفقوده بسیار بزرگ و یک معضل هم در جامعه عمومی ما و هم در جامعه نخبگانی است. یعنی الان اگر بعد از گذشت نزدیک به دو سال از منازعه غزه، بخواهیم از فعالان بپرسیم که در کرانه باختری یا در غزه چه اتفاقی میافتد، نمیتوانند تفاوت کرانه و غزه را خیلی آگاهانه توضیح دهند. این برای نخبگان دانشگاهی ما یک ضعف بسیار بزرگ است که بخشی از این مسئله ناشی از ضعف ما در اطلاعرسانی است؛ چراکه ما همیشه مسئله فلسطین را بدون ذکر جزئیات مطرح کردهایم. دلیل دوم این مسئله هم آن است که اصلاً درگیر ساختن یک فرایند دائمی آگاهیبخشی نبودهایم. بهعنوان مثال، یکی از اصلیترین عواملی که دانشگاههای اروپایی و آمریکایی را در ماجرای اخیر زنده نگه داشت و آنها را پای کار آورد، این بود که ما تقریباً قریب به یک دهه است که پروژههای بایکوت ضد رژیمصهیونیستی را در دانشگاههای اروپا و آمریکای شمالی شاهد هستیم. جنبش BDS که یک جنبش بینالمللی است که اتفاقاً در قاره اروپا و آمریکای شمالی نیز فعال است.
این جنبشی است که سالهاست بخش قابل توجهی از جامعه امنیتی - سیاسی اسرائیل آن را یک تهدید آشکار در اروپا و آمریکا میداند. این جنبش، جنبش دانشگاههاست. یعنی تشکلهایی هستند که پراکنده در دانشگاههای اروپایی و آمریکایی فعالیت میکنند برای اینکه همکاریها و مشارکتهای علمی دانشگاههای اروپا با دانشگاههای سرزمینهای اشغالی، با دانشگاههای اسرائیلی، قطع شود و نوعی تحریم علمی است. فرض بگیرید در جایی که اسرائیلیها سفارتخانه دارند، تعاملات اقتصادی دارند، روابط سیاسی بسیار مستحکمی دارند، یعنی تعهدات طرفینی وجود دارد، یک جنبش اینچنینی در دانشگاه شکل گرفته و الآن بیش از یک دهه است که دارد فعالیت میکند. این مسئله به شکلگیری هستههای فعال در دانشگاههای اروپا و آمریکا منجر میشود؛ هستههایی که اندیشه تحریم و مبارزه، دستکم به لحاظ سیاسی، در ذهنشان نهادینه شده است. اینها هستههای منسجمی ایجاد میکنند و وقتی یک بحران بزرگ اتفاق میافتد، یک نسلکشی اتفاق میافتد، از حداکثر ظرفیت فضای سیاسی موجود خود برای اینکه اعتراضشان را، به شکل تجمعات گسترده، راهپیماییها یا اشکال مختلف اعتراضی نشان دهند، استفاده میکنند. از این رو باید بگویم که اینطور نیست که اینها صرفاً غلیان احساسات باشد. نه، یک سازماندهی و یک کنشگری طی دهه گذشته وجود داشته و امروز دارد در این شکل خودش را بروز و ظهور میدهد.
آگاهیبخشی درباره فلسطین هیچگاه در روایتهای ما وجود نداشته است
در طرف مقابل، یعنی در ساختار اسرائیل، در همین پنج سال گذشته که آنها ایران را بهعنوان یک تهدید موجودیتی تصویر کردهاند، بهصورت مستمر در حال افزایش نیروی انسانی متخصص در حوزه ایران بودهاند. آنها در تلاشاند که در ابعاد مختلف به این تهدید پاسخ دهند و برای آن برنامهریزی کنند. اما در طرف ما، با وجود اینکه سطح تهدیدات اسرائیل علیه ایران افزایش پیدا کرده، اما نه کارشناسان حوزه اسرائیل تقویت شدهاند و نه نیروی انسانی جدیدی در این حوزه، بهصورت مشخص و هدفمند، جذب شده است. نمیتوان گفت که فلان نهاد حاکمیتی وقتی دیده اسرائیل صد نفر به نیروی کارشناسی خودش اضافه کرده، این سازمان هم متقابلاً متناسب با آن ده نفر را اضافه کرده است. این افزایش سرمایه انسانی متناسب با افزایش سطح تهدید اتفاق نیفتاده است. نتیجه ماجرا این میشود که وقتی خروجیها را بررسی میکنیم، میبینیم که یک کنش مؤثر در این زمینه شکل نگرفته و بهوجود نیامده است. وقتی ما آگاهی نداشته باشیم و صرفاً بخواهیم شعارها را تکرار کنیم، این شعارها در یک بازه زمانی ممکن است برانگیختگی ایجاد کند. فرض کنید یک کلیپ بسیار تأثیرگذار از صحنههای دلخراش جنگ آماده کنیم و یک هفته آن را پخش کنیم. ممکن است راهپیمایی اعتراضی شدیدی هم شکل بگیرد. اما این موج، موجی احساسی است که بعد از مدتی فروکش میکند. بخشی از دلایل این فروکشکردن همان مواردی است که آقای دکتر متقی هم به آن اشاره کردند؛ یعنی سطحی شدن و درگیر شدن با شبکههای اجتماعی در یک موضوع. البته این مسئله تنها برای ما نیست بلکه در کل دنیا همینگونه است. مسئلهها با سرعت از اولویت خارج میشوند. الآن در کشورهای عربی، کشورهایی هستند که امکانات و جمعیت دارند، حتی هممرز با سرزمینهای اشغالی هستند، اما میبینیم مسئله فلسطین حتی موضوع اول آنها هم نیست. سرشدگی در آن کشورها هم به غایت وجود دارد. بخشی از آن بهدلیل مبارزه امنیتی حاکمیتهای سیاسی با بدنههای اجتماعی است. نگاه کنید در کشورهایی مثل مصر یا اردن، با وجود اینکه کشتارها بسیار نزدیک با آنها در حال وقوع است و آنها دسترسی مستقیم هم دارند، اما تعداد تجمعات و راهپیماییها در این کشورها بسیار اندک است.
هیچ پروژۀ آگاهیبخشی درباره فلسطین در کشور تعریف نشده است
واقعیت اینکه هیچ پروژه آگاهیبخشی درباره مسئله فلسطین تعریف نشده است. آن طرف، یک پروژه جاری بهنام جنبش BDS وجود دارد که در نهایت خروجیاش تبدیل به تجمعات و راهپیماییهای فعال میشود اما در اینجا، هیچ پروژهای در این زمینه وجود ندارد. هیچ آگاهیبخشی دائمی وجود ندارد و متأسفانه انگار جزئیات مهمی هم درباره اتفاقات این حوزه اصلاً مطرح نیست. فرض کنید آقای شهید ضیف به شهادت رسیده یا آقای یحیی سنوار. این اتفاقات چه اثری دارد؟ چه اثری میتواند بر مبارزات مردم فلسطین داشته باشد؟ آیا اینها رهبرانی هستند که بهطور روزمره جایگزین میشوند یا فقدانشان یک خسارت جدی است؟ اینها مسائلی هستند که ما دربارهشان بحث نمیکنیم، از آنها عبور کرده و تنها به حرفهای کلیشهای درباره آنها بسنده میکنیم. در حالی که برای همه روشن است حضور و فعالیت رهبران در بسیاری از جنبشهای مبارزاتی مسئلهای حیاتی و کلیدی است. یکی از اصلیترین مشکلات این است که ما خودمان را آنقدر از مسئله دور فرض کردهایم که تصور میکنیم، ما در ایران نشستهایم و هیچ کاری از ما ساخته نیست. یعنی این طور نگاه میشود که در بالاترین سطح، جمهوری اسلامی فروپاشی رژیمصهیونیستی را بهعنوان یک تعهد سیاسی اعلام کرده و نیروی قدس هم وجود دارد؛ از این رو پس دیگر من دانشجو چه کاری میتوانم انجام دهم؟ اصلاً چه وظیفهای دارم؟ سلاح هم که نمیتوانم بهدست بگیرم و بروم آنجا مبارزه کنم.
نکته دوم این است که اسرائیلیها بهشدت تلاش میکنند گروههای حامی فلسطین را از حمایت ناامید کنند. میگویند اگر دانشجویی در دانشگاه هاروارد، که با سختی وارد آن شده، به نفع فلسطین اقدامی انجام دهد، از دانشگاه اخراج خواهد شد. یعنی درواقع آینده خود را از بین برده است. کسی که وارد این پروژه میشود، بیآینده میشود. درباره جمهوری اسلامی نیز چنین تلقینی وجود دارد؛ اگر وارد پروژه حمایت از فلسطین شوی، دیگر توسعهای نخواهی داشت، چشماندازی برای رشد نخواهی داشت. این دو هدف، یعنی بیآینده کردن مسئله فلسطین هم برای خود فلسطینیها و هم برای حامیانشان با افزایش تصاعدی هزینهها همراه است.
باید تصویر بیآینده شدن دانشجویان اخراجی در غرب را خراب کرد
فرض بگیرید بسیاری از کشورهای عربی که بهسمت عادیسازی روابط میروند، یکی از انگارههایی که در ذهنشان شکل گرفته این است که ورود به این پروژه یک خودکشی سیاسی است. یعنی من، بهعنوان حاکمی که حکومت را در یک کشور عربی بهدست آوردهام یا به هر نحوی در آن جایگاه قرار گرفتهام، اگر بخواهم تداوم داشته باشم، باید دست از این موضوع بردارم. اگر وارد آن شوم، طرف مقابل من یعنی اسرائیلیها میروند در بلوک رقیب من و چنان اتحادی علیه من شکل میدهند یا مشارکتی ایجاد میکنند که من بیآینده میشوم. اما در مورد دانشگاهها، کاری که میتوان در این فضا انجام داد یا از طریق مجامع دانشگاهی دنبال کرد این است که این تصویر را خراب کنیم، این تصویر را ناموفق کنیم. آیا دانشجویی که از دانشگاه هاروارد یا از دیگر دانشگاههای آمریکا اخراج شده، دیگر هیچجا نمیتواند ادامه تحصیل دهد؟ قطعاً میشود این امکان را برای او فراهم کرد. دانشجویی که توانسته به لحاظ علمی خودش را اثبات کند و در آن دانشگاه مشغول به تحصیل شود، دانشجوی ضعیفی نبوده؛ بنابراین امکان تحصیل برای او وجود دارد.
آیا کشوری وجود ندارد که میزبان این جمع از دانشجویان اخراجی باشد؟ یک کشور بهصورت ثابت یا مجموعهای از یک ائتلاف دانشگاهی که بگوید اگر از دانشگاه آکسفورد یا کمبریج یا هر دانشگاه دیگری بهدلیل سیاسی اخراج شدی، من تو را پذیرش میکنم. در هر مقطعی که باشی، اگر دانشجوی دکتری هستی، میتوانی در دانشگاه پکن مشغول به تحصیل شوی. یا اگر از دانشگاه لندن اخراج شدی، به الجزایر بروی. آیا این کار امکانپذیر است؟ بله، اما مقدمات بسیار گستردهای دارد. یعنی باید مجموعهای از دانشگاههای متعهد را شکل بدهیم که پذیرای این افراد باشند، ایده فلسطین را پذیرفته و حاضر باشند از ایده مبارزه یا از آزادی بیان در حوزه مسئله فلسطین حمایت کنند.
ما در وزارت خارجه نیامدهایم گروهی را برای مواجهه با این وضعیت شکل دهیم. اکنون وقتی در مجمع عمومی سازمان ملل رأیگیری میشود، بیش از ۱۲۰ کشور به مسئله فلسطین تعهد دارند، یعنی میگویند باید جلوی کشتار گرفته شود یا در موضوعات مختلف مربوط به فلسطین موضع دارند. اما آیا جمهوری اسلامی، با کشورهایی مثل الجزایر که در بالاترین سطح تلاش میکند تعهدش را به فلسطین نشان دهد، هیچ مشارکت یا ائتلافی دارد؟ الجزایر تنها کشوری است که بهطور رسمی از عملیات وعده صادق علیه رژیمصهیونیستی در قالب بیانیه سیاسی حمایت کرده است.
چرا ما نباید با این کشور و دیگر نظامهای سیاسی همسو، یک ائتلاف شکل دهیم تا آن تصویر بیآینده فلسطینیها را از بین ببریم؟ این تصویری است که باید شکسته شده و جایگزین شود. بخش قابل توجهی از این پروژه نیاز به بسط دادن این ایده دارد و جایی جز دانشگاه برای این بسط وجود ندارد. ما نباید از دانشگاه فقط انتظار داشته باشیم که فعالیتهای میدانی، مثل تجمع اعتراضی انجام دهد. ما باید از دانشگاه انتظار داشته باشیم که طرحهای اجرایی دقیق و قابل اجرا ارائه دهد، در سطوح مختلفی که یکی از آنها عرصه دیپلماسی و یکی دیگر، عرصه بازسازی است.
اکنون تنها طرح بازسازی نوار غزه، طرح مشترک مصر و امارات است. البته بهنام مصر مطرح میشود، اما سرمایهگذاران آن اماراتیها هستند. شرکتهای پیمانکاری که قرار است بازسازی را انجام دهند، مصریاند، اما سرمایه، سرمایه مصری نیست، بلکه سرمایه امارات و متحدان آنهاست. ما در جمهوری اسلامی بهعنوان محور مقاومت، مدعی تعهد به آرمان فلسطین هستیم، چرا نباید بتوانیم چنین پروژهای را شکل دهیم؟ چرا نباید بتوانیم طرحی برای بازسازی تعریف کنیم که مجموعهای از کشورها در آن تعهد داشته باشند؟
نمیتوان چشمانداز مقاومت را تنها مبارزه نظامی قلمداد کرد
نمیتوان مقاومت کرد ولی چشمانداز مقاومت صرفاً جنگ باشد. حتی اگر بپذیریم که شهادت یکی از آرمانهای ماست، این واقعیت هم وجود دارد که همه شهید نمیشوند. همین حالا در نوار غزه حدود ۵۳ هزار شهید و ۱۳ هزار مفقودی داریم که باید به آمار شهدا اضافه شود. بیش از ۱۱۸ هزار جانباز داریم و قطعاً این ۱۱۸ هزار نفر نیاز به خدمات بهداشتی و درمانی دارند. چه کسی متعهد است که پس از جنگ، در وضعیتی که مردم غذا ندارند و از گرسنگی جان میسپارند، خدمات پزشکی را به این قشر ارائه دهد؟ در نوار غزه، بیش از سه هزار کودک وجود دارد که از هر دو سمت، یعنی هم از پدر و هم مادر، یتیم شدهاند. در این وضعیت یکی از نیازهای اساسی در نوار غزه، تأسیس یتیمخانه است. جایی که سرپرستی این کودکان را برعهده بگیرد. چه کسی به انجام این امور تعهد دارد؟ آیا در طرح مصری - اماراتی چنین ملاحظاتی لحاظ شده است؟ این طرح، یک طرح صرفاً بازسازی است، آنهم مبتنی بر برنامهای سیاسی که اماراتیها طراحی کردهاند تا نفوذ خود را در پرونده فلسطین گسترش دهند.
امروز نیازمند رسانۀ فراملی هستیم
حسین رویوران، معاون سیاسی و بینالملل جمعیت دفاع از ملت فلسطین: قالبی میخواستم انتخاب کنم تا عرایضم را در آن چهارچوب مطرح کنم. شاید مثال «بیمار شدن انسان» بتواند قالب مناسبی باشد. اینکه اولاً، هرچند که تفاوت وجود دارد بین جسم و مسائل اجتماعی یا روان جامعه، اما در مرحله نخست، فرد یک پزشک متخصص را انتخاب میکند، بعد پزشک بیماری را تشخیص میدهد، سپس دارو تجویز میشود و در نهایت هم دارو در شرایط خاصی باید استفاده شود. اولین اشکالی که میخواهم وارد کنم، این است که من متخصص این حوزه نیستم. موضوع «سرشدگی جامعه دانشجویی» یا اساساً مسئله «سرشدگی اجتماعی» یک موضوع جامعهشناسی یا روانشناسی اجتماعی است که متخصص باید با دقت بالا درباره آن اظهارنظر کند. با این حال، در این چهارچوب، پرسشی جدی وجود دارد مبنی بر اینکه چرا دانشجویان ما نسبت به تحولات جهانی بیتفاوت هستند؟ در حالی که موضوع غزه، یک رنسانس در دانشگاههای غرب ایجاد کرده است. این سؤال مهمی است.
سؤال این است که چرا دانشگاه، بهعنوان یک قشر روشنفکر اجتماعی دچار چنین وضعیتی شده است؟ بهنظر من، مسئله، فرهنگی است. ما شرقیها ذاتاً جامعهگرا هستیم، اما به دلیل مدرنیته، فضای مجازی، موبایل و بسیاری از ابزارهای جدید، ناخودآگاه بهسمت فردگرایی رفتهایم و از جمعگرایی فاصله گرفتهایم. این مسئلهای جدی است که هیچ تناسبی با فرهنگ دینی و شرقی ما ندارد.
ممکن است کسی بپرسد اگر واقعاً چنین است، چرا در غرب عکس آن در حال وقوع است؟ چرا در فضای دانشگاههای غرب، احساس مسئولیت نسبت به مسئله فلسطین بیشتر شده و در ایران کمتر؟ نتیجه این تعارض چیست؟ چرا در ایران، قشر روشنفکر دینی پایبند به بحث فلسطین شده، ولی در غرب، اتفاقاً نخبگان دانشگاهی احساس مسئولیت بیشتری دارند؟ در حالی که شاید برخی اقشار دینی در غرب مخصوصاً جریان نئوکانها حامی اسرائیل باشند، همه اینها سؤالاتی جدی هستند که در مرحله تشخیص، نمیتوان آنها را نادیده گرفت. آیا میتوان گفت که دغدغههای داخلی ما آنقدر زیاد شدهاند که دیگر مجالی برای فکر کردن به مسائل خارجی باقی نمیماند؟ مشکلات اقتصادی و موضوعات مشابه موجب این نوع مواجهه ما به مسئله فلسطین شده است؟ در حالی که بسیار جالب است که بیش از ۵۰۰ نفر در آمریکا یا از دانشگاه اخراج شدهاند یا ویزا و اقامتشان باطل شده و همچنان حاضرند هزینه بدهند. نمونهاش خانم دکتر هلیا دوطاقی، استاد دانشگاه ییل است، که یکی از معتبرترین دانشگاههای جهان در حوزه حقوق بینالملل به شمار میرود. شوهر این استاد هنوز آنجاست اما خودش اخراج شده است. شاید جای او اینجا بود و باید برای شما صحبت میکرد، نه اینکه من اینجا باشم.
اینکه چرا در آنجا، این حس رنسانس، این شکوفایی حس انسانی در غرب دیده میشود، ولی اینجا دیده نمیشود، سؤال مهمی است. بهنظر من، در مرحله تجویز دارو، باید تقویت ابعاد جمعی در برابر فردگرایی را مورد توجه قرار دهیم. این یک امر کلی است که باید در جامعه اتفاق بیفتد. اینکه هرکسی فقط به فکر خودش باشد، مکتب نیست. اما اکنون این وضعیت تبدیل به یک رفتار رایج شده است.
در ارتباط با این مسئله، ما گفتمانهای مختلفی داریم؛ از گفتمان دینی گرفته تا گفتمانهای انسانی، منطقی و اقناعی. خیلی جالب است که در گفتمان دینی، حدیثی از پیامبر اکرم(ص) داریم که میفرماید: «مَنْ أَصْبَحَ لا یهْتَمُّ بِأُمورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیسَ بِمُسْلِمٍ» یعنی هر کس شب را به صبح برساند و اهتمامی به امور مسلمانان نداشته باشد، مسلمان نیست. این حدیث در واقع نفی فردگرایی است؛ یعنی اسلام دینی است که بر همگرایی جمعی استوار است، نه فردی. چنین متنی نشان میدهد که دین ما دینی اجتماعی است، نه فردی.
متأسفانه تبیین این مسئله بهدرستی انجام نمیشود و این خود یک مشکل است. علما میگویند «فهم سؤال، نصف جواب است.» یعنی اگر فرد بداند مشکل چیست، بهخودی خود به نیمی از پاسخ رسیده است. در روش تحقیق هم، کار با یک سؤال آغاز میشود و درک صحیح از آن، جهت پژوهش را تعیین میکند. ما در ایران، تبیین صحیح مسئله را نداریم و فرایند تبیین بهمعنای واقعی، با اطلاعرسانی درست همراه نیست. این امر برمیگردد به دستگاههایی که در حوزه اطلاعرسانی فعالیت میکنند.
نکته دیگر مربوط به رسانههاست. ما دو نوع رسانه داریم؛ رسانه نسل قدیم که به آن «رسانه ملی» میگوییم، و رسانه نسل جدید که رسانه فراملی نامیده میشود. در رسانه ملی، همانطور که امروز در صداوسیما میبینیم، سلسلهمراتب رعایت میشود. ابتدا اخبار مرتبط با رهبری انقلاب، سپس رئیسجمهور، سپس رؤسای قوا، بعد وزرا و به همین ترتیب جلو میرود. این رسانه از موضع نظام سخن میگوید و القایی است.
اما رسانه فراملی، اولویت را به خبر جهانی میدهد. ساختارش اقناعی است، نه القایی. ابزار آن اقناع است. مثلاً شبکه الجزیره برای یک موضوع، دو نفر با مواضع متعارض را دعوت میکند. مخاطب که سخنان هر دو طرف را میشنود، خودش انتخاب میکند که به کدام نظر نزدیکتر است. چون خودش انتخاب کرده، با آن احساس تعلق پیدا میکند و از آن موضع دفاع میکند. چون برای رسیدن به آن نظر، زحمت فکری کشیده است.
امروز همه شبکههای ضدانقلاب، ساختار اقناعی دارند. اما ما در داخل، همچنان در قالب نسل قدیم و رسانه القایی ماندهایم. بهنظر من، یک تحول در رسانه ملی لازم و ضروری است. بدون چنین تحولی، نمیتوان فضای اجتماعی را بر اساس اقناع به حرکت درآورد. رسانه نقش تعیینکنندهای در اطلاعرسانی و در فرایند جامعهپذیری دارد، در شکلگیری جامعه نقش دارد و دانشگاه نیز بخشی از این جامعه است.
غالب علوم انسانی ما بازتولیدکننده نظم سلطهگر جهانی است
علی عبدی، کارشناس ارشد مسائل غرب آسیا و فلسطین: موضوعی که برای این نشست انتخاب کردهام، بیشتر جنس نظری دارد و درواقع از جنس علمشناسی است. این مسئله اندکی تئوریک بوده و به بررسی کلی فضای علم در کشور میپردازد. موضوع من رویکردی انتقادی و آسیبشناسانه دارد و مسئله کلیت نهاد علم در کشور را با تمرکز بر علوم انسانی و اجتماعی بررسی میکند. اگر بخواهم با همین رویکرد آسیبشناسانه ورود کنم، نخستین مبحثی که مطرح میشود، مسئله صورتبندی خود موضوع است. اینکه اصلاً کجا ایستادهایم و نسبت ما با این مسئله چیست؟ اینکه مسئله را چگونه میتوان تعریف کرد؟ به نظر من در سطح کلان، مسئله این است که نسبت نهاد علم یا نظام آکادمی ایران با پرونده فلسطین بهطور عام و با مسئله غزه بهطور خاص باید مورد پرسش قرار گیرد.
پیش از آنکه به مسئله قشربندی و بررسی کنشگری در دو ساحت استاد و دانشجو بپردازم، بهنظر میرسد ابتدا باید مسئله تولید علم و نسبت آن با موضوع را بررسی کنیم، زیرا خود این تولید علم، عملاً اتمسفری را میسازد که فضای کنشگری را بهصورت مستقیم و عمیق تحتتأثیر قرار میدهد. اگر از تعابیر فوکویی استفاده کنیم، این همان چیزی است که به آن «اپیستمه» (دانش) گفته میشود. درواقع اپیستمهای در دانشگاه شکل میگیرد که خود، کنشگری را نیز جهت میدهد و هدایت میکند.
اگر بخواهیم از منظر فلسفه علم، روششناسی و متدولوژی وارد شویم، میتوانیم از تعبیر «پارادایم» استفاده کنیم؛ همانطور که در کتاب توماس کوهن آمده است. چه اپیستمه بنامیم و چه پارادایم، در هر دو صورت، علم بهنوعی چهارچوبی حاکم ایجاد میکند که درون آن، کنشگری معنا پیدا کرده و جهت میگیرد.
بهنظر من، اکنون مسئله اصلی همینجاست، یعنی اگر سؤال اول ما نسبت نهاد علم یا آکادمی ایرانی با پرونده فلسطین بهطور عام و با مسئله غزه بهطور خاص است، سؤال دوم این است که نسبت علوم انسانی و اجتماعی ما با این موضوع چیست؟ پاسخ به این سؤال دوم، بهنظر من، گره اصلی ماجراست.
اگر بخواهیم به این سؤال وارد شویم، باید بگوییم علوم انسانی و اجتماعیای که در آکادمی ایرانی تولید و بازتولید میشود، نه با قطعیت و اطلاق کامل، اما بهصورت غالب، چه از نظر استادانی که مروج این علوم در دانشگاهها هستند بهویژه در دانشگاههای مادر و چه از نظر منابع درسی که تدریس میشود، عمدتاً بازتولیدکننده نظم سلطهگر جهانیاند، یعنی مروج همان نظمی هستند که امروز بهوضوح و آشکارا، از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تاکنون، با تمام توان از رژیمصهیونیستی و جنایات آن حمایت میکند. در مقابل علوم انسانی و اجتماعیای که نگاه انتقادی به این نظم سلطهگر دارند، حضوری بسیار کمرنگتر، سایهوارتر و محدودتر دارند. این علوم نهتنها ترویج نمیشوند، بلکه با عناوین و برچسبهای مختلف سرکوب نیز میشوند. از نظریههای چپ و پساساختارگرایانه گرفته تا نظریه شرقشناسی ادوارد سعید که خود نقطه اوج این جریان علوم انسانی انتقادی بوده و در خود آمریکا نیز بهشدت مورد نقد و حمله آکادمیک قرار گرفته، همچنین نمونههای مشابه در داخل کشور، در دانشگاهها و دیگر فضاهای علمی دیده میشود.
این مسئله به ساختار حاکم بر علوم انسانی و اجتماعی در نهادهای رسمی کشور مربوط میشود؛ جایی که این علوم معمولاً تحت عنوان «علوم انسانی و اجتماعی غربی» دستهبندی میشوند. اما باید دقت کرد همین علوم انسانی و اجتماعی غربی، یکدست و همگن نیستند. طیف بسیار متنوعی را شامل میشوند.
ما دو دسته کلی در این زمینه داریم که یک دسته علوم انسانی غربی که مروج و اشاعهدهنده و بازتولیدکننده همان نظام سلطهگر حاکم بوده و دسته دیگر علوم انسانی غربیای که منتقد جدی یا حتی رادیکال این نظمند. از نظریههای چپ نو و مکتب فرانکفورت گرفته تا جریانهای پسامارکسیستی و پستمدرن با رویکردهای انتقادی، همگی در این طیف دوم قرار میگیرند. بااینحال در نظام علمی ما، این دسته دوم عمدتاً با برچسبزنی مواجه و پس از آن هم سرکوب میشوند.
وقتی استادی میخواهد سر کلاس درباره مسئله فلسطین صحبت کند، معمولاً با زبان همان دسته اول علوم انسانی حرف میزند، یعنی از همان ابتدا موضعی درباره فلسطین دارد که از دل همان نظم فکری و معرفتی سلطهگر بیرونآمده است. اگر به آن اغراض سیاسی، مسائل فرامتنی، تحولات روز و موضوعات روز سیاسی هم اضافه شود، مجموع این انباشتها منجر میشود به عمل استادی در رشته علوم سیاسی در دانشگاهی مادر در تهران که پس از 30 تا 40 سال تدریس، نتیجه کارش میشود کتابی با عنوان «تولد اسرائیل»! کتابی که عملاً اشاعهدهنده محض مهملات و روایت رسمی صهیونیستی از تاریخ و تاریخنگاری رژیم صهیونیستی است. بعد همین فرد معترض میشود که چرا اجازه چاپ و نشر کتابش داده نشده است.
نمیخواهم وارد این بحث شوم که آیا اجازه چاپ داده شده یا نه، اما این فرد امروز تریبون پیدا کرده و بهعنوان کسی که نگاه مستقلی به مسئله فلسطین دارد، معرفی میشود. در همان زمان، آکادمی ما قاصر و ناتوان و عاجز است از اینکه پس از ۴۵ سال از پیروزی انقلابی که یکی از شعارهای اصلیاش مسئله رهایی فلسطین بوده، هیچ تبیین و فهم درستی از این مسئله ارائه دهد. آن وقت منِ پژوهشگری که پیگیر این مسائل بوده و در این حوزه فعالیت دارم، باید کتاب بالینیام کتاب یک مورخ اسرائیلی منتقد رژیمصهیونیستی باشد. وقتی کتاب «ایده اسرائیل» را میخوانم، تازه متوجه میشوم که صورتبندی اصلی مسئله فلسطین از منظر علوم انسانی انتقادی و علوم انسانی پسااستعماری به چه شکل باید باشد؛ اولاً چگونه باید مسئله صورتبندی شود و ثانیاً چگونه باید دنباله آن را گرفت و پژوهش بیشتری انجام داد.
امروز به نقطهای رسیدهایم که پس از ۴۵ سال از انقلاب، استاد من یا استاد ما در کلاس درس دانشگاه، مروج یاوهسراییهای دستگاه تولید علم رژیمصهیونیستی است و من، بیرون از آکادمی، برای اینکه بتوانم از نظر علمی خودم را تقویت کنم، باید بروم آثار بعضاً شهروندان همان رژیم را بخوانم؛ کسانی که با نگاه انتقادی در جریان بازنگری و تجدیدنظرطلبی قرار میگیرند. بعد استاد ما اینجا بدون هیچگونه ملاحظهای، کاملاً در موضع سخنگوی دولت وقت اسرائیل در کلاس ظاهر میشود. بهخاطر دارم حدود ۲۵ سال پیش، زمانی که در دوره کارشناسی بودیم، درسی دو واحدی با عنوان «تاریخ جنگهای عرب با اسرائیل» میگذراندم. استاد این درس چنان حرف میزد که گویی نماینده رسمی دولت اسرائیل است. یادم نمیآید جلسهای گذشته باشد و ما با او وارد بحث نشده باشیم. آن موقع که سواد ما اصلاً با امروز قابلمقایسه نبود و گاهی هم حرفهایی سطحی میزدیم، اما نکته اینجاست که فضا در همان سالهای 80-81 در چه وضعیتی قرار داشت و امروز سال ۱۴۰۴ در کجا قرار دارد. خروجی چنین ساختاری دو اتفاق مهم است؛ نخست آنکه نخبگان علمیای تولید میشوند که مروج نظریاتی هستند که مطلوب بنیادهای سرمایهداریاند. دومین اتفاق نیز آن است که نظریههایی در علوم انسانی و اجتماعی تقویت میشوند که با اهداف سرمایهداری همراستا هستند. تمرکز برمن در اینجا بر نظریه توسعه یا بهطور خاصتر، نظریه نوسازی است. این نظریه تا دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی، هژمونی کاملی در دانشگاههای آمریکایی و اروپایی داشت. قبل از انقلاب نیز توسعه سرمایهدارانه شاه در ایران و حتی در دهه ۱۳۷۰ در ایران، تحتتأثیر همین نظریه نوسازی بود.
آنچه میخواهم عرض کنم این است که تا زمانی که دانشگاه ما خودکفا نباشد، تا زمانی که تولیدکننده علم نباشد، هرچند که شاید این انتظار با توجه به شرایط بحرانی فعلی دانشگاهها کمی زیاد باشد، اما تا وقتی که صرفاً مصرفکننده آن دسته از علوم انسانی و اجتماعی سلطهورزانه باقی بماند و هیچ نسبتی با علومانسانیای که استعمارزداییشده نداشته باشد، نمیتواند نسبت خودش را با مسئله فلسطین بهدرستی تبیین کند، درنتیجه کنشگریای نیز بهدنبال نخواهد داشت.
اجازه دهید با یک نمونه بحث را به پایان برسانم. در ماجرای پس از هفت اکتبر و در میان این جنایتهای عجیب و وحشتناکی که درحال وقوع است، بهنظر من یک نکته بهروشنی آشکار شده؛ از همان روز اول زمانی که صهیونیستها موضع گرفتند و وزیر جنگ وقت، گالانت آن جمله معروف را گفت- ما با انسانها طرف نیستیم، ما با حیوانات انساننما طرف هستیم- همانجا اقتضا داشت که دانشگاه ایرانی وارد میدان شود و مسئلهای را با این عنوان مطرح کند که «چگونه از انسان فلسطینی، انسانزدایی شد؟»
جنایتی که امروز در حق مردم فلسطین روا داشته میشود که مبتنی بر یک فرایند علمی، فرهنگی و رسانهای انسانزدایی از انسان فلسطینی، بهویژه فلسطینیهای ساکن غزه است. تا زمانی که این انسانزدایی رخ نداده بود، چنین حجم وسیعی از جنایت نمیتوانست توجیه شود. کافی است به نوع مواجهه با کشتار روزانه دهها انسان فلسطینی نگاه کنیم و آن را با نوع مواجهه نظام سلطه با آزادی یک اسیر اسرائیلی یا با جان یک شهروند اسرائیلی مقایسه کنیم. این مواجهه هیچ توازنی ندارد و ریشه آن به همین فرایند انسانزدایی بازمیگردد.
در پایان اجازه دهید سخنم را با این نکته تمام کنم که تا وقتی غایت نظام آموزشی کشور در این وضعیت بلاتکلیف باقی مانده، وضع همین است که الان وجود دارد. بهعبارتدیگر آش همان آش است و کاسه همان کاسه خواهد بود. مشکل اصلی نظام آموزشی کشور این است که در سطح ابتدایی و متوسطه، آنچه بهعنوان غایت در نظر گرفته میشود، تربیت یک تکنسین موفق در تستزنی است، یعنی پس از ۱۲ سال آموزش، هرقدر دانشآموز شما در تستزنی قویتر باشد، از دید نظام آموزشی فردی محبوبتر و ارزندهتر تلقی میشود.
دانشگاه امروز بهمثابهٔ میدان جنگ اخلاقی است
محسن ردادی، استادیار گروه مطالعات انقلاب اسلامی و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی: میخواهم کمی تاریخیتر به موضوع نگاه کنم. البته عنوان «سرشدگی» عنوانی آهنگین و زیباست، اما اجازه بدهید از همین ابتدا بگویم با این مفهوم چندان موافق نیستم. در پایان هم توضیح خواهم داد که چرا بهنظر من، این عنوان چندان با واقعیت منطبق نیست و جامعه دانشگاهی ایران را نمیتوان بهسادگی در نسبت با مسئله فلسطین دچار سرشدگی دانست.
بحث اول من این است که در جهان، یک جنبش دانشگاهی وجود دارد که بهویژه پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته و تأکید میکند دانشگاه فقط محل آموختن و تولید علم نیست، بلکه باید محل تربیت شهروندان مقاوم، محل ایجاد آگاهی جمعی و محل مرجع شدن جنبشهای اجتماعی نیز باشد. مفهومی که برای این نوع دانشگاه استفاده میشود، «دانشگاه مدنی» یا «Civic University» است، یعنی دانشگاهی که اجتماعی شده و در بطن جامعه حضور دارد، یعنی دانشگاهی که پایگاه مقاومت فرهنگی است.
بر اساس آمارها، حدود ۴۰ درصد دانشگاههای دنیا گروهها و انجمنهای غیرعلمی دارند که رسالت خود را ترویج صلح، عدالتخواهی و مبارزه برای برقراری عدالت تعریف کردهاند. جنبش ضدجنگ ویتنام ازجمله نمونههای تاریخی است که تا حدی با وضعیت امروز غزه شباهت دارد. در آن برهه جنبش دانشجویی از اواسط دهه ۱۹۶۰ آغاز شد و تا اوایل دهه ۱۹۷۰ ادامه داشت. هدف اصلی آن، متوقف کردن جنگ بود.
نکته جالب این است که همان دانشگاههایی که امروز در حوزه غزه نامشان زیاد به گوش میرسد، مانند ییل، هاروارد و برکلی، در آن زمان نیز از فعالترین مراکز این جنبشها بودند. این نشان میدهد که جنبش دانشجویی در غرب ریشههای مستحکمی دارد و همچنان ادامه یافته و احتمالاً در آینده نیز در مواجهه با موقعیتهای مشابه، ندای عدالتخواهی از دانشگاههای مهم جهان شنیده خواهد شد.
در آن دوره، رسانههایی مانند روزنامههای دانشجویی و رادیوهای دانشگاهی نقشمحوری در پوشش اعتراضات داشتند. اوج آن، جنبش دانشجویی دانشگاه کنت بود؛ جایی که چهار دانشجوی معترض بازداشت شدند و یک صحنه خاص به نماد جنبش دانشجویی آن دوران تبدیل شد، مری آن وچیو که خود دانشجو نبود اما به دانشجویان معترض پیوسته بود، بالای سر جسد جفری میلر، یکی از دانشجویانی که توسط گارد ملی کشته شد، شیون میکرد.
این صحنه، به نمادی از زندهبودن دانشگاه و نقش آن در هدایت افکار عمومی تبدیل شد و درنهایت، همین موج دانشجویی، از عوامل مؤثر در پایان جنگ ویتنام بود.
در عصر دیجیتال، بار دیگر همین گروههای دانشجویی فعال شدهاند. اگر به عکسها نگاه کنیم، میبینیم این تصاویر جدید هم تبدیل به نماد جنبش دانشجویی آمریکا علیه کشتار مردم فلسطین شدهاند. دیگر از رادیوهای دانشجویی استفاده نمیشود، بلکه بسترهای مجازی برای بازنمایی خشونتها و بسیج افکار عمومی بهکار گرفته میشوند. حتی میتوان گفت، در مقایسه با گذشته، اکنون موفقیت بیشتری در این زمینه را شاهدیم؛ چراکه بسیاری از فعالان دانشجویی امروز در سطح جهان، خودشان به مرجع خبری و رقبایی جدی برای بیبیسی، سیانان و فاکسنیوز تبدیل شدهاند. این افراد، همان دانشجویانیاند که حسابهای کاربریشان به مراجع خبری تبدیل شده و توانستهاند کمپینهای متعددی در سطح جهان به راه بیندازند. یکی از نمونهها، #FreePalestine (جنبش فلسطین آزاد) بود که بیش از چهارمیلیارد بازدید داشته است. البته از اینجا به بعد، اجازه بدهید عبور کنم و وارد بحث مضیقههایی که برای این دانشجویان بهوجود آمده نشوم. اما نکته مهم این است که امروز دانشگاه بهمثابه میدان جنگ اخلاقی تعریف میشود. دانشگاهها در جهان اکنون بههیچوجه نسبت به مسائل بیتفاوت نیستند. تحقیقی در دانشگاه استنفورد انجام شده که نشان میدهد ۴۰ درصد فعالیتهای صلحطلبانه در میان ۱۰۰ دانشگاه برتر دنیا جریان دارد، یعنی این احساس وظیفهای که در دانشجویان، بهویژه در دانشگاههای سطح بالا وجود دارد، باعث شده دانشگاهها میدان جنگ را از غزه به درون خود بکشانند و از آنجا به سمت فضای مجازی و دیجیتال امتداد دهند.
موفقیت دانشگاهها و جنبش دانشجویی این بود که توانستند مسئله غزه را به یک موضوع جهانی تبدیل کنند؛ همانگونه که در ماجرای جنگ ویتنام موفق بودند، یا در جنبش ضدآپارتاید علیه رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نقش ایفا کردند. در آنجا هم دانشگاهها فعال بودند و موفق عمل کردند. من مطمئنم در بلندمدت، در مورد غزه نیز همین روند تداوم خواهد داشت و انشاءالله ثمربخش خواهد بود. اما درباره مفهوم سرشدگی نیز چند نکته دارم که بهعنوان جمعبندی عرض میکنم. برداشت من از فرمایش دکتر متقی این بود که گویا دانشگاهها و دانشجویان هیچ اهمیتی به موضوع فلسطین نمیدهند. حال این سؤال مطرح میشود، آیا دانشجوی ما نسبت به سایر مردم دنیا انسان کمعاطفهتری است؟ درحالیکه در سراسر جهان فعالیتهایی در حمایت از فلسطین در جریان است، آیا باید بپذیریم دانشجویان ما طرفدار اسرائیل هستند که به خیابان نمیآیند؟
گفتوگوهایی که با دانشجویان داشتهام، هرگز چنین چیزی را تأیید نمیکند. در اینجا با نظر دکتر صمدزاده کاملاً موافقم. باید ببینیم در دانشگاههای جهان، دانشجویان در خیابان چه میگویند و چه میخواهند. اگر به شعارهای آنها دقت کنیم، میبینیم که خواستهشان خطاب به دانشگاهها و دولتهاست؛ چراکه میبینیم شعارشان آن است که «دانشگاه کلمبیا! رابطهات را با دانشگاههای اسرائیلی قطع کن»، «آقای دولت آمریکا! آقای دولت آلمان! سلاح نفروشید.» حال، دانشجوی دانشگاه ایرانی اگر به خیابان بیاید، کدامیک از این خواستهها را باید فریاد بزند؟ چنین موضوعاتی اساساً در کشور ما وجود ندارد، بنابراین توقع داشتن چنین کنشی از دانشجو، بهنظر من، بیانصافی است.
البته دلایل دیگری هم هست. بهنظر من یکی از مهمترین دلایل کمرنگ بودن این نوع کنشها، این است که دانشگاههای ما دچار نوعی درونگرایی شدید شدهاند. اصولاً ارتباط معناداری با دانشگاههای جهان ندارند و در جنبشهای جهانی مشارکت نمیکنند. نه در مسئله فلسطین، نه در مسئله محیطزیست که امروز دانشگاههای جهان دربارهاش فعالند و نه در موضوعاتی مانند توقف جنگ علیه عراق یا جنبشهای ضد اشغالگری؛ در هیچکدام از این موارد حضور نداریم. این گسست، بهنظر من، یکی از آسیبهای جدی است.
بهجای آنکه مشکل را صرفاً فردگرایی دانشجویان بدانیم، همانگونه که برخی بزرگواران مثل دکتر رویوران اشاره کردند، من معتقدم آنچه وجود دارد، نوعی سرگشتگی است. فردگرایی یعنی دانشجویی که اصلاً هیچ حسی نسبت به مسائل پیرامون خود ندارد و فقط خودش برایش مهم است. اما بهنظر من اینطور نیست. نمیگویم صددرصد دانشجویان چنین نیستند، اما بهشدت تردید دارم که بیتفاوتی مطلق وجود داشته باشد. آنچه بیشتر به چشم میخورد، نوعی سرگشتگی است. سرگشتگی ازآنجهت که دانشجو نمیداند باید چه کند. آن بزرگانی که باید پرچم را دست بگیرند، جلو بیایند و مسیر را برای دانشجو روشن کنند، سکوت کردهاند. این وضعیت، فضای دانشگاه را دچار تعلیق کرده است.
بهنظر من، در همین جلسه یک پیشنهاد بسیار خوب مطرح شد. اینکه دانشگاه، لزوماً شأنش بسیج اجتماعی نیست، بلکه میتواند در جایگاهی قرار گیرد که مثلاً طرحی برای آینده غزه بنویسد یا اقداماتی ازایندست را پیشنهاد دهد. حال، اما وقتی بزرگانی که باید این ایدهها را مطرح کنند، همان کسانی که نقش ژنرال را ایفا میکنند، حضور ندارند، چه انتظاری میتوان از یک دانشجوی سال اولی داشت؟ در چنین شرایطی، نمیتوان انتظار کنش دقیق و سامانمندی از دانشجویان را داشت. این بخش از مسئله باید اصلاح شود.
دانشگاههای ما در بزرگترین جنایت معاصر نمرۀ قبولی نمیگیرند
مصطفی مصلحزاده، دبیر ستاد راهبردنگاری دهه پنجم و سفیر سابق ایران در اردن: بحث من دو بخش دارد. بخش اول مربوط به تبیین موقعیت استراتژیک منطقه است و بخش دوم، درباره مفهوم دیپلماسی علمی است. در منطقه ما، یک چالش استراتژیک اساسی وجود دارد. این چالش بین بلوک مقاومت به رهبری ایران و بلوک سلطه به رهبری آمریکا در جریان است. این چالش از حدود 70 سال پیش آغاز شده، اما در مرحله نخست، رهبری آن با جمال عبدالناصر و بر مبنای ایدئولوژی ناسیونالیستی عربی بود. در آن دوران، نبردها و جنگهای متعددی میان این دو بلوک درگرفت، جنگ ۱۹۴۸، جنگ ۱۹۵۶، جنگ ۱۹۶۷، جنگ ۱۹۷۹، و در نهایت، جنگ ۱۹۸۲ در لبنان رخ داد. در تمام این موارد، بلوک سلطه پیروز شد و بلوک مقاومت، که عمدتاً بر پایه ایدئولوژی ناسیونالیسم عربی شکل گرفته بود، شکست خورد.
آخرین نمونه آن، شکست نیروهای یاسر عرفات و چریکهای سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان بود. پس از آن، ما وارد مرحله دوم این چالش استراتژیک شدیم. با این تفاوت که این بار، رهبری بلوک مقاومت به ایران منتقل شد و ایدئولوژی حاکم، از ناسیونالیسم عربی به ایدئولوژی دینی تغییر یافت.
اما جنگ اخیر، به باور من، نقطه عطف این تقابل است. این جنگ، دیگر یک درگیری ساده نیست. بهزعم من، این یک نبرد سرنوشتساز است. نبرد مرگ و حیات است. هم برای اسرائیل و هم برای مقاومت، این جنگ تعیینکننده است. هر دو طرف شکستهایی را تجربه کردهاند. اما در این مرحله، یکی باید شکست نهایی را بپذیرد. این مسئله، دلیل اصلی تداوم طولانیمدت جنگ و شدت بالای فجایع انسانی در آن است.
هیچیک از جنگهای هفتاد و چند سال گذشته، چنین حجم گستردهای از خشونت، تخریب و تلفات انسانی نداشتهاند. نام این نبرد را میتوان بهدرستی «نبرد مرگ و حیات» گذاشت؛ زیرا نتیجه آن برای هر دو طرف، یا مرگ سیاسی و استراتژیک خواهد بود یا به بقا و تثبیت جایگاهشان ختم خواهد شد. غزه در میانه این تقابل، درگیر نبردی شده که نتیجهاش سرنوشت کل منطقه را تحتتأثیر قرار خواهد داد.
در ادامه بحث، مایلم موقعیت فعلی نبرد را از سه زاویه یعنی سطح تاکتیکی، سطح ژئوپلیتیک و سطح استراتژیک مورد بررسی قرار دهم. این تفکیک به ما کمک میکند تا درک دقیقتری از روندها، موقعیتها و پیامدهای این نبرد داشته باشیم.
در سطح تاکتیکی، بدون هیچ تردیدی باید گفت که طرف آمریکایی-اسرائیلی دست بالا را دارد. اگر وارد سطح دوم تحلیل، یعنی سطح ژئوپلیتیک شویم، باید توجه کنیم که در حال حاضر اسرائیل موفق به اشغال موقت بخشهایی از خاک غزه و لبنان شده است. این وضعیت ممکن است در نگاه اول بهمنزله پیشروی تلقی شود، اما تجربه جنگهای پیشین مانند ۲۰۰۶، ۲۰۰۸ و دیگر درگیریهای منطقهای به ما نشان میدهد که اغلب این پیشرویها ناپایدار بودهاند و درنهایت با عقبنشینی همراه شدهاند. بنابراین، بهنظر من، احتمال قویتری وجود دارد که پس از پایان جنگ فعلی نیز چنین سناریویی تکرار شود و رژیم صهیونیستی ناچار به عقبنشینی شود. در چنین صورتی، نتیجه نهایی از نظر ژئوپلیتیک، نه پیروزی خواهد بود و نه شکست، بلکه میتوان آن را یک بنبست یا برابری نسبی ارزیابی کرد. در نتیجه، قضاوت نهایی در این سطح، منوط به پایان یافتن رسمی جنگ است.
اما مهمترین و تعیینکنندهترین سطح، سطح استراتژیک است. در این سطح، آنچه اهمیت دارد، تحقق یا عدم تحقق اهداف کلان و راهبردی طرفین است. اگر نگاهی تاریخی به درگیریهای گذشته بیندازیم، در دوران شکلگیری محور مقاومت اسلامی، خواهیم دید که در تمام این مراحل، آمریکا و اسرائیل در نهایت از منظر استراتژیک شکست خوردهاند. با توجه به روندهای موجود و عدم تحقق اهداف کلان آمریکا و اسرائیل، بهنظر میرسد که این جنگ نیز به فهرست شکستهای استراتژیک آنها اضافه خواهد شد. البته باید منتظر تحولات آتی ماند، اما شاخصهای موجود، نشان میدهد که احتمال موفقیت استراتژیک آنها وجود ندارد.
مسئله دیگر اینکه در تاریخ اسرائیل، تظاهرات و اعتراضاتی که امروز در جریان است، کمسابقه یا حتی بیسابقه تلقی میشود. دهها شاخص میتوان ارائه کرد که نشان میدهد ساختار اجتماعی، سیاسی و روانی اسرائیل، مثل مقاومت، دچار فرسایش و هزینههای سنگینی شده است. بنابراین، اگر بخواهیم واقعبینانه قضاوت کنیم، همانطور که میگوییم حماس یا حزبالله آسیب دیدهاند، باید بپذیریم که اسرائیل نیز با بحرانهای مشابهی مواجه شده است. اگر بگوییم مقاومت به پایان رسیده و یا رو به زوال است، اگر چنین جملهای را بپذیریم، که من نمیپذیرم، پس باید بپذیریم که اسرائیل هم در همان وضعیت قرار دارد؛ چراکه تقریباً همان نوع از خسارتها که به مقاومت وارد شده، به طرف مقابل نیز تحمیل شده است.
اگر بخواهیم به تولید علم نگاه کنیم، سؤال بعدی این است که چند پایاننامه دکتری یا کارشناسیارشد درباره فلسطین نوشته شده است. وقتی آمار پایاننامههای مرتبط با اروپا یا آمریکا را مقایسه میکنیم، متوجه میشویم که نسبت پایاننامههای مرتبط با فلسطین، بهشدت پایینتر از اهمیت استراتژیکی است که این موضوع در سیاست خارجی کشور دارد. ما بهوضوح با یک خلأ علمی مواجه هستیم.
نکته سوم، مربوط به برگزاری همایشهای دانشگاهی در حوزه فلسطین است. در طول ۴۵ سال گذشته، چند همایش علمی و آکادمیک از سوی دانشگاهها درباره فلسطین برگزار شده است؟ منظورم نهادهای بیرون از دانشگاه نیست؛ بلکه خود دانشگاهها و در چهارچوب اهداف آموزشی و پژوهشیشان. اگر بررسی کنید، خواهید دید تعداد این همایشها بهشکل غیرقابلباوری کم است.
مسئله دیگر، روابط بینالمللی دانشگاههای ایران است. ببینید، اگر ما میگوییم دانشجوی ما نسبت به فلسطین اطلاعات غلطی دارد یا تصور نادرستی از واقعیتها دارد، باید پرسید این اطلاعات غلط از کجا آمده است؟ من خودم در کلاسهایی که داشتهام، بارها دیدهام دانشجویانی با اطلاعات نادرست درباره فلسطین حضور دارند. وقتی بررسی میکنید، میبینید که این اطلاعات ناقص یا غلط، حاصل نبود یک سازوکار مشخص برای تولید و تبادل علمی است.
سؤال دیگر اینکه با کدام دانشگاهها در اروپا یا آمریکا در این یک سال و هفت ماهی که این بحران ادامه دارد، ارتباط برقرار کردهایم؟ با دانشگاه کلمبیا، که شاید در صدر تحولات اخیر دانشگاهی بوده، هیچ ارتباطی برقرار نشده است. با دانشگاههای فعال اروپایی که تحولات بزرگی در آنها رخ داده، تعاملی نداشتهایم. این یعنی دیپلماسی علمی در حد صفر. اگر این وضعیت را بپذیریم، طبیعتاً نباید انتظار داشته باشیم دانشگاههای ما در پرونده فلسطین نمره قابل قبولی کسب کنند. این، واقعیتی است که باید آن را با صراحت پذیرفت. عملکرد دانشگاههای ما در مسئلهای به این اهمیت، که بهگفته بسیاری، بزرگترین جنایت معاصر علیه بشریت است، نمره قبولی ندارد.
/انتهای پیام/