۱۴۰۴/۰۷/۱۰
۱۶:۲۴
کد خبر : ۱۱۱۷۳
تصویر حکومت علوی در عهدنامه مالک‌اشتر در گفتگو با حمزه وطن فدا/ بخش اول؛

دولت دینی به‌مثابه دولت مدارا

دولت دینی به‌مثابه دولت مدارا
حضرت در این نامه می‌گویند: «اگر کارگزار گذاشتی، عیون (جاسوس) برایش بگذار؛ او را بررسی کن؛ ببین چه‌کار می‌کند. اگر جاسوسانت همه با هم آمدند چیزی درباره‌اش گفتند، شما این را قبول کن و تنبیهش بکن و کیفرش بده؛ کیفر بدنی‌اش هم بکن.»

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ تصویر دولت، مفهوم اقتدار و رابطه حکومت با مردم، از جمله مباحث بنیادینی است که همواره در کانون اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی قرار داشته است. برداشت‌های ما از این مفاهیم، نه‌تنها در ارزیابی نظام‌های حکومتی گذشته و حال، بلکه در شکل‌دهی به انتظارات و مطالبات ما از آینده نیز نقشی اساسی ایفا می‌کند. ما در این گفتگو به واکاوی برخی تلقی‌های رایج و گاه ناقص از حکومت و شخصیت امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه - به‌ویژه عهدنامه مالک‌اشتر - می‌پردازیم. در این میان، به چالش کشیدن تصویر یک حاکم صرفاً مقتدر و متکی بر ابزارهای قهری و در مقابل، برجسته‌سازی دغدغه اصلی حضرت یعنی اقامه حق، رضایت الهی و محوریت مردم در حکمرانی موردتأکید قرار گرفته است. همچنین به نحوه تأثیرگذاری این برداشت‌ها بر تحلیل مسائل روز جامعه، مانند بحث حجاب یا عدالت و لزوم عبور از نگاه‌های گزینشی به تاریخ و سیره معصومین (ع) برای فهم عمیق‌تر آموزه‌های ایشان اشاره می‌شود. برای بررسی دقیق‌تر این مسئله، با حجت‌الاسلام‌والمسلمین حمزه وطن فدا - پژوهشگر حوزوی - به بحث و گفتگو پرداخته‌ایم. در ادامه مشروح بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.

 

محبت، پایه روابط دولت و ملت

مسئله‌ای که می‌خواهیم در این مجال پیرامون آن گفتگو کنیم، بحث از آموزه‌های عهدنامه مالک‌اشتر برای وضعیت حکمرانی و به‌صورت کلی نسبت میان حکومت و مردم است. به‌عنوان مقدمه و پیش از شروع بحث، می‌خواهیم این پرسش را مطرح کنیم که شما عهدنامه را تا چه میزان برای این هدف مفید می‌دانید؟

وطن فدا: ما امروز گویی کمتر توفیق داریم که مسائل روزمان را به اندیشه‌های پایدار گذشتمان یا اندیشه‌های پایدار الهی برگردانیم. مجموعه‌هایی که به سنت‌هایمان توجه می‌کنند، معمولاً مجموعه‌های آموزشی ما هستند؛ مثلاً از باب نهج‌البلاغه پژوهی یا از باب آموزش قرآن و آموزش نهج‌البلاغه وارد این مسائل می‌شوند. اینکه با مسئله‌هایمان به سراغ آن‌ها برویم و با آن‌ها فکر کنیم، کمتر اتفاق می‌افتد. یعنی با همه عظمتی که سیدرضی دارند و ما همگی بر سر سفره ایشان هستیم، معمولاً زیبایی‌هایی از کلام امیرالمؤمنین (ع)، شگفتی‌ها، لذایذ و ظرایفی ما را شکار می‌کنند. در نهج‌البلاغه، بلاغت امیرالمؤمنین (ع) بسیار طوفان کرده است. اما آیا ما مسئله‌مان را هم با شخص علی (ع) حل می‌کنیم؟ عنوان «نهج‌البلاغه» از جهاتی خوب و جذاب است، اما از جهاتی دیگر، توقع انسان را کمتر برآورده می‌کند. شما از امیرالمؤمنین (ع) باید یاد بگیرید که چه‌کار کنید. حداقل در دوران معاصر ما دیگر با این سیاق آشنا هستیم که مثلاً به خطبه بی‌الف، خطبه بدون نقطه یا ظرایف کلمات، ظرایف حکمت‌ها یا خطبه یک نهج‌البلاغه توجه می‌کنیم و می‌گوییم یا حکمت‌هایشان از آن نوعی که ما ایرانی‌ها بالاخره حکمت را بسیار دوست داریم و مثلاً گلستان و جملات کوچک پرمغز و... را دوست داریم. پس از دورانی که وارد انقلاب شدیم، انگار حیات اجتماعی - سیاسی درازمدتی را طلب می‌کنیم. در چنین دورانی دیگر باید با مسئله‌هایمان به سراغ حضرت علی (ع) برویم. البته نه آنکه همواره بدون مسئله بوده‌ایم. من در ادامه این بحث را بیشتر باز می‌کنم؛ بنابراین اگر به پرسش شما بخواهم پاسخ دهم، واقعیت آن است که عهدنامه و به‌طورکلی نهج‌البلاغه برای امروز ما و مسئله شما به‌نوعی ضروری هستند.

 

باتوجه‌به مباحثی که پیش از این گفتگو مطرح کردیم، شما معتقد هستید که در عهدنامه مالک‌اشتر، می‌توان مدل جدیدی را از نسبت میان دولت و ملت صورت‌بندی کرد. دولت برآمده از عهدنامه حائز چه مشخصاتی است؟

هر چقدر ما از معنای ولایت دور شدیم و به حکومت به معنای مصطلحش - که پس از دوره خلفا تبدیل به دنیای سلطنت در فضای اسلامی شد - نزدیک شدیم، تصویر ما از دولت نیز معوج شده است.

وطن فدا: برای توضیح این سؤال شما، در امتداد بحث پیشین باید بگویم که وقتی ما با مسئله‌هایمان سراغ نهج‌البلاغه رفته‌ایم، معمولاً این‌گونه بوده که ما اندیشه‌هایی را بالاخره جمع‌وجور کرده‌ایم؛ مشهورات، آراء محموده، نظریات علوم‌انسانی، تجربیات و عرفیات و...بعد با این‌ها انگار به سراغ کلام اهل‌بیت رفته‌ایم و چیزهایی که می‌خواستیم را صید کرده‌ایم. معنایی از حکومت، معنایی از حکمرانی و معنایی از حیات سیاسی را مثلاً اتخاذ کرده‌ایم و بعد دیده‌ایم که حضرت هم چیزهایی می‌گوید. برای همین، این برداشت‌ها برچسب خورده است. مثلاً می‌گوییم می‌دانید نهج‌البلاغه کتاب چیست؟ می‌دانید امیرالمؤمنین (ع) چه شخصیتی است؟ وقتی می‌خواهیم درباره امیرالمؤمنین (ع)، درباره احکام و درباره فضای حکومتی صحبت کنیم، معمولاً یک امیرالمؤمنینی در ذهن داریم که در رابطه با دشمن، کلاً ذوالفقار به دست دارد؛ در رابطه با جامعه خودمان، حضرت یک اقتدار و یک طوق بدنامی دارد که گردن به گردن می‌اندازد و شلاقی که با آن در بازارها می‌چرخد. به نظر من، این برداشت، ریشه در تلقی ما از حکومت دارد که در اینجا بسیار تحت‌تأثیر آن هستیم. هر چقدر ما از معنای ولایت دور شدیم و به حکومت به معنای مصطلحش - که پس از دوره خلفا تبدیل به دنیای سلطنت در فضای اسلامی شد - نزدیک شدیم، تصویر ما از دولت نیز معوج شده است. این تصویر معوج البته از دو آبشخور هم بهره می‌گیرد؛ از طرفی سنت تاریخی حکمرانی ما از یک جهت، سنتی مبتنی بر اقتدار و اتوریته است. از آن طرف هم در دنیای کهن ما که دنیای پادشاهی است، همین‌گونه است. در دنیای جدید هم زرق‌وبرق یا روکِشَش جابه‌جا شده ولی معنا، همین معناست. آن هم برمی‌گردد به تلقی که ما از انسان داریم. انسان موجود شریری است که باید او را مهار و کنترل کرد. حکومت بد چه حکومتی است؟ حکومتی است که صرفاً به دنبال منافع شخصی است. خب این را همه می‌فهمند. حکومت خوب چه حکومتی است؟ وقتی درباره حکومت خوب صحبت می‌کنیم، حتی در همان نظام پادشاهی، حکومت خوب، حکومتی است که کاری می‌کند تا مفاهیم ارزشی در جامعه شکل بگیرد؛ مثلاً حقوق رعایت شود، عدالت محقق شود، احکام با انضباط اجرا شود و... چه کسی عامل بی‌انضباطی در جامعه است؟ مردم. باید چه‌کار کنیم؟ حکمران کارش این است که این مردم بد و این مردم بی آداب را منضبط کند. از این مردم پراکنده، کار انضباطی بکشد و بسیار سریع هم سراغ قوای قهریه‌ای که حاکم دارد، می‌رود. در فلسفه سیاسی بحث‌های مکرری مطرح است که اساساً حاکم حق دارد؟ حق ندارد؟ این حق از کجا آمده است؟ در فضای اسلامی، این حق، یک حق الهی است؛ می‌تواند چنین بکند، چنان نکند، این زمین را بگیرد، آن زمین را نگیرد؛ فلان کار را بکند و... در فضای علوم سیاسی مدرن، این حق ناشی از وکالت یا قراردادی است که مثلاً خود جامعه به حاکم داده و حالا حاکم، مانند یک شخص مقتدر یا «لویاتان»، با همین حکمی که از شما گرفته و با همین اجازه‌ای که از شما گرفته، شما را سر جایتان می‌نشاند؛ بنابراین تصویر ما از حکومت خوب، حکومت مقتدر است. از همین زاویه ما به جمهوری اسلامی نظر می‌کنیم، طراحی می‌کنیم و نقد می‌کنیم. این مباحث پیش‌زمینه‌ای است تا بعد به متن عهدنامه ورود کنیم.

جمهوری اسلامی خوب چیست؟ از الزام محض تا رهایی محض. اگر یک طیف تعریف کنیم، امیرالمؤمنین (ع) کجای این ماجرا ایستاده است؟ نزاع‌های دوقطبی که در جامعه شکل می‌گیرد: مثلاً نه به حجاب اجباری در مقابل حجاب اجباری. من الان بحثی در خصوص حجاب ندارم و می‌خواهم مقدماتی را برای پرداختن به تصویر ما از دولت طی کنیم. آن طرف که طرف‌دار آزادی مطلق است و پایگاه سنت خودش را غرب می‌داند. طرف دیگر که طرف‌دار الزام محض است، پایگاه سنت اسلامی را توضیح می‌دهد. طرف غربی شاید درست بگوید که البته او هم درست نمی‌گوید؛ چون غرب هم پایگاه آزادی نیست، پایگاه کنترل است. این طرف هم که امیرالمؤمنین (ع) را توضیح می‌دهد، درست توضیح نمی‌دهد؛ ولی او هم از جهاتی شبیه همان جریان طرف‌دار آزادی مطلق تحلیل می‌کند. نهایتاً این دو سر طرف حکومت را پایگاه کنترل می‌دانند؛ فقط موارد آن مقداری فرق می‌کند.

حالا به‌پیش که می‌آییم، برخی می‌گویند حجاب که مسئله اصلی ما نیست؛ مسئله ما عدالت است. خب چگونه عدالت محقق شود؟ معلوم است دیگر! قوه قضاییه باید عدالت را اجرا کند و پوست از سر متخلفان بکند! در قصه دشمن خارجی چطور؟ امیرالمؤمنین علی (ع) در جنگ جمل، جماعتی را از بین برد و بعد در صفین چه‌ها کرد و... چه در قصه دشمن داخلی مثل خوارج و چه در قصه دشمن خارجی مثل معاویه یا امثال آن‌ها، حضرت چه‌کار کرد؟ حضرت شمشیری داشت که با آن مخالفان را قلع‌وقمع کرد. این به نظر من، برداشتی تاریخی و ناقص است. یعنی شما ایده‌ای داشته‌اید و بعد رفته‌اید در تاریخ و مؤیدهای ایده خود را یافته‌اید و از گوشه‌هایی از تاریخ عکس گرفته‌اید و حالا این برداشت، حجاب یا مانع شد از اینکه امیرالمؤمنین (ع) را بتوانیم خوب بفهمیم.

اولین چیزی که در نامه ۵۳ برای ما بسیار چشمگیر به نظر می‌رسد، این است که اساساً حکومت یک فرصت الهی است؛ حکومت یک سلوک است. حضرت در ابتدای نامه که با جناب مالک شروع می‌کند، اولین پیامشان این است که حکومت یک وسیله‌ای است تا به خدا برسیم؛

در این فضای سانسوری که ذهنیت نیروهای طرف‌دار الزام باعث شده تا برخی چیزها را سانسور کنند، آن طرفی هم که از سنت غرب ملهم است، او هم برای اینکه در این اتمسفر زندگی می‌کند، باید بتواند از امیرالمؤمنین و فضای اسلامی، چیزهایی را اتخاذ کند. او هم می‌رود این کار را می‌کند و به کلماتی از حضرت استناد می‌کند؛ لذا امیرالمؤمنینی در وسط این دو جریان قرار می‌گیرد که با امیرالمؤمنین (ع) واقعی متفاوت است. باید با خود حضرت، مواجهة کاملاً متنی با همان دقت‌های فقهی - اصولی که خودمان داریم، داشته باشیم. مثلاً کل روایات این باب را ببینید. نباید یک آیه برای شما کلاً قصه بشود؛ یک روایت برای شما مبنای همه چیز بشود. انضباطش را ببینید، بعد برداشت قدما را ببینید و بعد هم سیاق‌ها را ببینیم.

اولین چیزی که در نامه ۵۳ برای ما بسیار چشمگیر به نظر می‌رسد، این است که اساساً حکومت یک فرصت الهی است؛ حکومت یک سلوک است. حضرت در ابتدای نامه که با جناب مالک شروع می‌کند، اولین پیامشان این است که حکومت یک وسیله‌ای است تا به خدا برسیم؛ پس حکومت یک کمک و وسیله است. حضرت مکرراً در نهج‌البلاغه به این مضمون اشاره می‌کند. برداشت من از نهج‌البلاغه این است که حکمرانی مسئله حضرت نیست. حکمرانی در چشم ما بسیار بزرگ است. مثلاً روایتی که از ابن عباس نقل شده، مربوط به زمانی می‌شود که حکمرانی دست حضرت است؛ پس از قصه جمل که اوضاع آشفته است، حضرت به بصره می‌رود. جماعت حجاج ظاهراً در «ربذه» با حضرت خیمه به خیمه می‌شوند؛ از حضرت توضیح می‌خواهند و سؤال می‌پرسند. ابن عباس با حالت سراسیمه‌ای خدمت حضرت می‌رسد و به ایشان می‌گوید که «بیا و برای این مردم حرف بزن.» ابن عباس هم مقداری عتاب‌آلود با حضرت حرف می‌زند. بعد حضرت مشغول وصله و پینه کردن کفش خود هستند. بعد از آنکه کار خود را تمام می‌کنند، جمله معروفی دارند که در آن به کفش اشاره می‌کنند و می‌پرسند: «این کفش به نظر تو چقدر می‌ارزد؟». ابن عباس می‌گوید: «کمتر از یک درهم!» حضرت می‌فرمایند: «حکومت بر شما به‌اندازه این کفش هم برای من نمی‌ارزد، مگر اینکه بتوانم حقی را احیا کنم»؛ لذا مسئله حضرت، حکمرانی نیست؛ مسئله ایشان حق و خداست.

حضرت با این مقدمه، نامه را شروع می‌کند و نامه را با چیز بسیار جالبی تمام می‌کند. ایشان برای جناب مالک دعایی می‌کنند و می‌فرمایند: «من از خداوند بزرگ، به آن رحمت وسیع و قدرت عظیمش بر انجام تمام خواسته‌ها، مسئلت دارم که من و تو را موفق دارد تا رضای او را جلب نماییم و کاری کنیم که نزد او و خلقش معذور باشیم.» اساساً مسئله امیرالمؤمنین خداست؛ البته این رضای خالق و خلق باید با چه چیزی همراه باشد؟ همراه با مدح و ثنای نیک در میان بندگان و آثار خوب در شهرها و تمامیت نعمت و فزونی شخصیت در پیشگاه خدای متعال باشد. چه چیزی مسئلت داریم؟ «که زندگی من و تو را با سعادت شهادت پایان بخشد.» یعنی من کل این کارها را دارم می‌کنم برای اینکه شهادت و سعادتی را از این جهت پیدا کنم. حکومت اساساً از این زاویه دیده می‌شود. حالا از این زاویه که می‌بینیم، چه چیزی شما را معذور می‌کند؟ چه‌کار باید انجام دهیم؟ حضرت می‌فرماید «تقویهم علی الحق»؛ من باید مردم را در مسیر حق، قوی کنم.

مسئله حضرت در حکمرانی، واقعاً مردم است. شما بیش از همه چیز در نهج‌البلاغه و در این نامه ۵۳، قصه مردم را می‌بینید. معمولاً این جملات را از نامه‌ای که درباره کارگزاران بد است زیاد شنیده‌اید. حضرت می‌فرماید: «ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَبِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَتَطَاوُلٌ، وَقِلَّةُ إِنْصَاف فِي مُعَامَلَة؛ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الاْحْوَالِ». یعنی هر ولی جامعه ای، اطرافیانی دارد. کار این ها چیست؟ دست‌درازی می‌کنند، استئثار دارند و خودشان را بسیار جلوتر از بقیه می‌دانند؛ برخلاف ایثار که مثلاً دیگران را جلو می‌اندازند، اینها حق خودشان را همیشه جلو می‌اندازند. این‌ها را می‌گوید که باید ناامیدشان بکنی، به این‌ها اقطاع نده، زمین نده، امکان ولایت نده، در قراردادها اجازه نده که طوری بشود که این‌ها بتوانند به مردم ضرر بزنند. این لایه ها را حضرت با حکمران‌ها دارد و وقتی صحبت می‌کند، می‌خواهد غلظت و شدتی در رفتار با این‌ها به کار ببرد. این‌ها را می‌فهمیم.

از آن طرف، غلظت و شدت در رفتار حضرت با کارگزاران متخلف، بیش از آنچه در نامه آمده در چهارچوب و سیاق سیره ایشان فهم می‌شود. چون نامه را ما در سیاق سیره‌ای که برایمان روایت شده می‌فهمیم. سیره عملی حضرت را هم این‌گونه می‌فهمیم: حضرت با اقتدار، هم نیروی خودش را سر جایش می‌نشاند، هم نیروی مفسد جامعه را سرکوب می‌کند؛ لذا اسم دولت حضرت می‌شود «دولت مقتدر». ولی واقعاً وقتی به همین نامه و سیره واقعی حضرت رجوع می‌کنید، امیرالمؤمنین (ع) اسم دولتش «دولت مدارا» است. حضرت امیرالمؤمنین (ع) را هرچقدر نگاه می‌کنید، در عین اینکه اقتدار را رها نمی‌کند، اما به‌صراحت می‌گوید «متخلف را تنبیه بدنی کن.» این حرف اشتباه نیست اما یک مصرع شعر است که اگر بیت کامل را نگویید، شما با انضباط شعر روبرو نمی‌شوید. با یک جمله قشنگ، ولی ناقص روبرو هستید.

حضرت در این نامه می‌گویند: «اگر کارگزار گذاشتی، عیون (جاسوس) برایش بگذار؛ او را بررسی کن؛ ببین چه‌کار می‌کند. اگر جاسوسانت همه با هم آمدند چیزی درباره‌اش گفتند، شما این را قبول کن و تنبیهش بکن و کیفرش بده؛ کیفر بدنی‌اش هم بکن.» ولی این نامه، لایه‌های عمیق‌تری هم دارد. مثلاً برخی جملات انگار بسیار کمتر دیده شده است؛ مثل اینکه حضرت علی (ع) به مالک توصیه می‌کند که «با فرماندهان خود مانند پدری که با بچه‌های خودش برخورد می‌کند، برخورد کن. طوری تفقد کن که انگار از بچه‌های خودت تفقد می‌کنی.»

 

اقتدار، آخرین حلقه روابط دولت و مردم

با این توضیحی که شما می‌دهید، از اساس کاربست اقتدار در حکومت چه زمانی است؟

وطن فدا: «آخرالدواء الکی». داغ زدن، آخرین مرحله است. ما تمام تلاشمان این است که به این نقطه نرسیم. امیرالمؤمنین (ع) که «قتال العرب» است و از شمشیرش خون می‌چکد و... آن‌قدر با خوارج مماشات کرد، آن‌قدر با این‌ها راه آمد که ۶۰ درصد خوارج را تقریباً با گفتگو متقاعد کرد. بله، نهایتاً از آنها که هدایت نشدند، ۱۰ نفر از آن‌ها بیشتر زنده نماندند. ما باید توجه کنیم که اولاً جامعه از حکمرانی شروع نمی‌شود، بلکه از مسئولیت الهی و محبت نسبت به مردم شروع می‌شود.

غلظت و شدت در رفتار حضرت با کارگزاران متخلف، بیش از آنچه در نامه آمده در چهارچوب و سیاق سیره ایشان فهم می‌شود. چون نامه را ما در سیاق سیره‌ای که برایمان روایت شده می‌فهمیم. سیره عملی حضرت را هم این‌گونه می‌فهمیم: حضرت با اقتدار، هم نیروی خودش را سر جایش می‌نشاند، هم نیروی مفسد جامعه را سرکوب می‌کند؛ لذا اسم دولت حضرت می‌شود «دولت مقتدر».

حضرت علی (ع) بلافاصله پس از اینکه قصه ولایت و حکومت را مطرح می‌کند، در شروع خطبه، قصه سلوکی ماجرا را برای جناب مالک توضیح می‌دهد که «اینجا، جایی است که خودت را اصلاح کنی و سلوک درستی داشته باشی.» «شُحَّ بنفسِکَ عمّا لا یَحِلُّ لَکَ» شخصیت خودت و نفس خودت را اصلاً کن. نسبت به اصلاح شخصیت خودت حریص باش. حکومت برای اصلاح شماست. بلافاصله فراز بعدی‌اش این است: «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ» این کلمات را ما کمتر از نهج‌البلاغه شنیده‌ایم. «وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ». اصلاً حکومت از دوست داشتن مردم و از شوق نسبت به مردم و محبت نسبت به مردم شروع می‌شود. این اساساً فرق جریان ولایت با جریانی است که کلاً حکم می‌راند. حکمرانی‌ ما اسم کلمه‌اش «ولایت» است؛ از یک دوستی شروع می‌شود، به یک سرپرستی رسیده و در نهایت طبیعتا حکمرانی را داریم. ولی ما همیشه از حالت آخر یعنی از حکم راندن شروع کرده‌ایم. حکمرانی آخرین حلقه اصلاح و عبودیت و رشد و جسد قصه حکمرانی است. ما این جسد را بسیار جدی می‌کنیم؛ ما این انضباط را بسیار دوست داریم. ولی آن طرف را نگاه کنید. این کار یک باطنی دارد. اگر این باطنش را نیاوری، شما با حکومت‌های دیگر فرقی نمی‌کنید. همه حکومت‌ها اینجا می‌ایستند؛ همه حکومت‌ها به نوعی الزام و اجبار می‌رسند. شما ممکن است بگویید الزام و اجبار ما حکیمانه‌تر است؛ ولی آن چیزی که همین الزام و اجبار را متفاوت می‌کند، یک باطن متفاوت است.

«وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ»، اینها را نَدَر. اینها برادران تو هستند: «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّينِ اَو نَظِيرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ». «فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ» بسیار راحت این‌ها را ببخش؛ همان‌گونه که دوست داری خدا تو را ببخشد. بسیار حالتت، حالت بخشش و راه آمدن با مردم باشد. اگر هم دیدی نمی‌توانی، یادت بیاید که: «فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَاللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ» بعد می‌فرمایند: «وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْو وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ، وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ [عَنْهَا] مِنْهَا مَنْدُوحَةً» از بخشش آنها هیچ گاه پشیمان مشو. آنجایی که مثلاً عقوبت می‌کنی، بسیار شادی نکن؛ آنجا جای جذابی نیست. یک موقعی در دیدار با رهبری، دانشجویان شروع کردند به دادن این شعار: «مفسد اقتصادی اعدام باید گردد». ایشان فرمودند: «لزوما هم نباید اعدام شود. باید بررسی کنیم.» بسیاری از اوقات ما فکر می‌کنیم با اعدام کردن، قصه تمام می‌شود. بله، ما قطعا نقطه اعدام هم داریم، ولی سیره بر این مطلب قرار نگرفته است. بعد می فرمایند که از مجازات دیگران شادی مکن. «وَ لَا تُسْرعَنَّ إلَى بَادرَةٍ وَجَدْتَ منْهَا مَنْدُوحَةً» آنجایی که می‌توانی مثلاً یک «مندوحه» (راه فرار) درست کنی، برای خشمی که داری شتاب نکن.

 

روندهای حکمرانی در پس محبت و ولایت

بعد از این ماجرا، حالا که این شوق و عشق نسبت به مردم ایجاد شد، آیا این مسئله تأثیری نیز بر روندهای حکمرانی دارد؟ حکمرانی برآمده از این محبت چه تفاوتی با دیگر مدل‌ها دارد؟ 

در دسته بندی ها حضرت به این سمت گرایش دارند که بگویند توده مردم، بسیار برایت موضوعیت داشته باشد؛ اصلاً پروژه، توده مردم‌اند.

وطن فدا: این پرسش شما را حضرت علی (ع) در بخش‌های بعدی پاسخ می‌دهند و می‌فرمایند: «وَلْيَکُنْ أَحَبَّ الاْمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَأَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ» یعنی حالا که این محبت شکل گرفت و می خواهید وارد حکمرانی شوید، ببینید چه چیزی مردم را راضی می کند؛ همان بسیار خوب است. آن چیزی که عامه مردم جامعه را پیش می‌برد و عامه مردم را در یک رضایتی قرار می‌دهد. بعد، اینجا حضرت وارد یک طبقه‌بندی اجتماعی می‌شود. می فرمایند در جامعه یک «عامه»، یک «خاصه» و گروه‌های مختلف وجود دارد. حضرت هم اصناف و هم گروه‌ها را توضیح می‌دهد و مبتنی بر «عامه» و «خاصه» دسته بندی می کند. حضرت در دسته بندی ها حضرت به این سمت گرایش دارند که بگویند توده مردم، بسیار برایت موضوعیت داشته باشد؛ اصلاً پروژه، توده مردم‌اند. اساساً پروژه خلقت، آن‌چنان‌که قرآن در سوره قصص می‌گوید آن است که «وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ». اینکه انسان در حالت شکوفایی خودش قرار بگیرد؛ شکوفاترین حالت انسان، حالتی است که وی در حالت ولایت قرار می‌گیرد؛ یعنی نسبت به خودش، نسبت به عالم، نسبت به مؤمنین و نسبت به خدا، در یک حالت ولایت، در یک حالت قرابت، در یک حالت دوستی و مسئولیت قرار بگیرد. هم دوستی، هم مسئولیت و هم محبت است. هم نوعی نصرت و مدد رسانی و همکاری است. این بهترین حالتی است که بشر باید در این موقعیت قرار بگیرند تا یک بندگی اجتماعی را رقم بزنند. خب اگر می‌خواهید این کار را بکنید، توده مردم را بسیار جدی بگیرید. معمولا ذهن ما انسان ها به گونه ای است که عموم و توده را چندان جدی نمی گیرد؛ به این سمت گرایش پیدا می کند که بگوید جامعه «خاصه»ای دارد؛ یعنی آدم‌هایی دارد که این‌ها شخصیت های ویژه ای هستند؛ صاحبان ثروت‌ یا صاحبان قدرت قدرت اند. نوعی اشرافیت و بزرگی در این‌ها هست. حضرت می خواهد بگوید که مسیر پروژه خلقت، نباید فراموش شود. بله! نظامیان مهم‌اند، تجار بسیار مهم‌اند، اهل صنایع بسیار مهم‌اند، صاحبان ثروت مهم‌اند، خانواده‌های سرشناس مهم‌اند؛ ولی مسئله، توده است؛ مسئله، رشد این‌هاست؛ مسئله، نجات این‌هاست؛ مسئله، بالا آمدن این‌هاست؛ مسئله، شخصیت یافتن این‌هاست. همانی که در واقع  حضرت تعبیر می کنند که: «تَقْویَمُهُمْ عَلَى الْحَق» و بعد آن جملات معروفی که حضرت می فرمایند  «وَإِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَالْعُدَّةُ لِلاْعْدَاءِ، الْعَامَّةُ مِنَ الاْمَّةِ؛ فَلْيَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ، وَ مَيْلُکَ مَعَهُمْ» گرایشت به چه کسانی باشد؟ به عموم مردم باشد. 

 

/ انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :