۱۴۰۴/۰۵/۲۰
۲۰:۵۱
کد خبر : ۱۱۲۸۵
جنگ‌وصلح در مکتب حسینی در گفت‌و‌گو با مهراب صادق‌نیا/ بخش اول؛

عاشورا چگونه امروز ما را معنابخشی می‌کند؟

عاشورا چگونه امروز ما را معنابخشی می‌کند؟
دورۀ جنگ که دیگر انقلاب هم شده و جامعۀ ایران نیازمند انقلاب نیست، دوباره سویه‌های عاطفی در حادثۀ عاشورا تقویت می‌شود و بحث بر سر این می‌شود رنجی که ما می‌کشیم، در مقایسه با رنج امام حسین (ع) چه معنایی دارد. مادران شهدا می‌شوند «زینب‌ها» برای شهدایشان و عاشورا مایۀ تسکین می‌شود برای آلامی که جامعۀ ما در جنگ تحمل می‌کند.

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ چگونه است که «مصلحت»، یکی از بنیان‌های فقه سیاسی شیعه، امروزه به واژه‌ای برای تخطئه و برچسبی برای ترس و بزدلی بدل شده است؟ در مقابل، کنش‌های تهاجمی و فاقد دوراندیشی، به نماد انقلابی‌گری و ارزش بدل گشته‌اند. این واژگونی معنایی، ما را با پرسش‌های عمیق‌تری مواجه می‌کند: ریشۀ غلبۀ «کنش‌های عاطفی» بر «عقلانیت معطوف به نتیجه» در ساختار سیاسی ما چیست؟ چرا در خوانش وقایع تاریخی مانند عاشورا، به روایتی گزینشی و «جیب‌بلوزی» روی می‌آوریم و تنها بخش‌هایی را برجسته می‌کنیم که مؤید مواضع کنونی ماست؟ و مهم‌تر از همه، تفاوت بنیادین میان «عقلانیت در مقام نظر» و «عقلانیت در مقام عمل» چیست و چگونه غفلت از این تمایز، راه را بر هرگونه گفتگوی سازنده بسته و مخالفان را به بی‌بصیرتی و غرب‌زدگی متهم می‌کند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها و تحلیل ریشه‌های این شکاف فکری، در این گفت‌و‌گو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر مهراب صادق‌نیا، جامعه‌شناس و عضو هیئت‌علمی دانشگاه ادیان و مذاهب، به گفت‌و‌گو نشسته‌ایم.

 

زیرساخت‌های معرفتی مواجهه جامعه با عاشورا

ما نام این بحث را «جنگ‌وصلح در مکتب حسینی» نهاده‌ایم. واقعیت آن است که امروزه وقتی منطق مواجهه با مسائل سیاسی و اجتماعی را مشاهده می‌کنیم، شاهدیم که کلیدواژه مصلحت معنای ارزشی منفی پیدا کرده است. مصلحت قرین با ترس، بزدلی و امثال آن شده و در نقطه مقابل، نوعی کنش کور، بی‌بنیاد و بدون ملاحظه شرایط و مصالح به‌مثابه نوعی کنش انقلابی صورت‌بندی‌شده که به‌عنوان امری ارزشی معرفی می‌شود. در حالی که اگر درست بنگریم این موضوع صادق است که اساس و بنیاد فقه شیعه و سیره حضرات معصومین (ع) بر مصلحت بوده است. قطعاً اگر امام حسین (ع) می‌دید که نهایتاً فعل ایشان منجر به نابودی جبهه حق شده و حتی امام سجاد (ع) هم شهید می‌شوند، طبعاً این عمل را مرتکب نمی‌شد. اما حضرت با توجه به چشم‌انداز بلندی که می‌دید، می‌دانستند ثمره این خون نهایتاً منجر به حفظ و توسعه مسیر هدایت می‌شود، بنابراین کنش شهادت ایشان نیز مبتنی بر مصلحت است همان‌گونه که کنش صلح امام حسن (ع) ابتناء بر مصلحت دارد. ما اگر این تعریف و زاویه دید نسبت به مصلحت را لحاظ کنیم، شاید مناسب باشد که نقطه آغاز بحث را این پرسش قرار دهیم که چه شده است امروزه ما دچار نوعی واژگونی ارزشی شده‌ایم و سکه مصلحت و مصلحت‌سنجی از رونق افتاده است؟

صادق‌نیا: جامعۀ ما، در سطح کلان و خُرد، به‌ویژه سطح خرد؛ یعنی ساختار قدرت و اینها، گرفتار کنش‌های عاطفی است. کنش‌های عاطفی خوب و گرم هستند، گاهی به کار می‌آیند و گره‌گشایی می‌کنند، ولی اگر این کنش‌های عاطفی فراگیر شوند، یعنی در همه حوزه‌ها حاکم بشوند، مشکل اینجاست که از نظر سازمانی و ساختاری، مملکت آسیب می‌بیند. چگونه آسیب می‌بیند؟ این‌گونه که آدم‌ها با اعلام وفاداری بیشتر، به دنبال این هستند که مسئولیتی بگیرند یا موقعیتی برای خودشان پیدا بکنند و با اعلام وفاداری بیشتر، آدم‌های دیگر را حذف بکنند. یعنی دیگران را متهم کنند به اینکه «شما به‌اندازه کافی وفادار نیستید». چرا؟ چون مثلاً فرض کنید نماد‌های وفاداری را به‌اندازه کافی در گفتار و رفتار خود بروز نمی‌دهید؛ لذا نهایتاً باید حذف شوید.

من فکر می‌کنم که سیستم مدیریت یک جامعه، بیش از آنکه نیازمند ستایش و تمجید باشد، نیازمند نظر مخالف است؛ نیازمند مخالفت است. دقت کنید مراد من مخالفت در سطح نظر‌ها یا در سطح ایده است. مخالفت در سطح ایده یعنی که مخالف به‌راحتی بگوید: «تصمیم یا صحبت شما، این ایراد‌ها را دارد». اما وقتی به تصمیم رسید، همه ملزم به اطاعت هستند. وقتی تصمیم گرفته شده، همه باید اطاعت کنند. اما در سطح نظر، نه.

هنگامی که کنش‌های عاطفی غلبه پیدا کند، آدم‌های وفادارتر یا وفادارنماتر دوروبرتان هستند، ولی، چون به‌خاطر تخصصشان در این موقعیت قرار نگرفته‌اند، کار‌ها خوب پیش نمی‌رود؛ یعنی کار‌ها روی زمین می‌ماند. من فکر می‌کنم که سیستم مدیریت یک جامعه، بیش از آنکه نیازمند ستایش و تمجید باشد، نیازمند نظر مخالف است؛ نیازمند مخالفت است. دقت کنید مراد من مخالفت در سطح نظر‌ها یا در سطح ایده است. مخالفت در سطح ایده یعنی که مخالف به‌راحتی بگوید: «تصمیم یا صحبت شما، این ایراد‌ها را دارد». اما وقتی به تصمیم رسید، همه ملزم به اطاعت هستند. وقتی تصمیم گرفته شده، همه باید اطاعت کنند. اما در سطح نظر، نه. به باور من تبعیت در مقام عمل یک ارزش است؛ یک ارزش اجتماعی. شما اگر تبعیت نکنید، جامعه فرومی‌پاشد. اما تبعیت در مقام نظر، ابداً ارزش نیست. یعنی شما به‌عنوان یک جامعه‌شناس، به‌عنوان یک فیلسوف، به‌عنوان یک روانشناس، باید به سیستم مشورت بدهید. خود قرآن هم می‌فرماید: «و شاورهم فی الامر»، دقیقاً منظور همین است. باید مشورت بدهید، اما تصمیم‌گیرندۀ نهایی سیستم است. بالاخره او تصمیم می‌گیرد که این باشد یا آن نباشد. ولی وقتی تصمیم گرفته شد، دیگر مخالفت معنایی ندارد. شما باید در مقام عمل تبعیت کنید. حالا در جامعۀ ما، چون کنش عاطفی حاکم است، تبعیت در مقام نظر هم توسط برخی از اهالی اندیشه و سیاست طرح می‌شود.

 

اگر بخواهم نسبت این بحث شما را با ایام محرم و صفر روشن کنیم، مناسب است از تأثیرات عاشورا بر منطق سیاسی-اجتماعی جامعه ایران صحبت کنیم. معمولاً خوانشی در ذهن ما وجود دارد که در توضیح تاریخی حرکت امام حسین هم خود را نشان می‌دهد. به‌عنوان‌مثال می‌پرسیم چه شد که امام حسین (ع) به کربلا رفتند؟ خب نزدیک‌ترین پاسخ این است که باید می‌رفتند تا شهید شوند. امام حسین چرا اهل و عیال را با خود برد؟ خب مشخص است دیگر، به تعبیر استاد شهریار، دستور بود و سر غیب و همچنین می‌شود این مثال‌ها را بیشتر کرد. اما اگر در خود کلمات حضرت مداقه کنیم، مدام توضیحاتی را می‌بینم که حضرت تلاش می‌کند تا صحنه را روشن کند، با آدم‌ها گفت‌و‌گو کرده و عقلانیتی را به رخ بکشد. با این حال ما آن عقلانیت را کنار گذاشته و یک تکلیف‌گرایی صرف را به دست داده‌ایم. به باور شما چه شد که ما در خوانش خود از عاشورا به این سمت حرکت کردیم؟

مواجهۀ ما با عاشورا به مثابۀ یک رخداد تاریخی، در طول این قرن‌های گذشته، همواره تابعی بوده از نیاز‌های اجتماعی که در آن زندگی می‌کردیم. برای مثال، تا قرن‌ها مواجهه با این حادثه صرفاً مواجهۀ تاریخی بود؛ یعنی بنا بود که گفته بشود در این حادثه چه اتفاق‌هایی افتاده است. از یک زمانی به بعد، به‌ویژه در دورۀ صفویه، مواجهه با این حادثه تبدیل به یک مواجهۀ عاطفی می‌شود.

صادق‌نیا: مواجهۀ ما با عاشورا به مثابۀ یک رخداد تاریخی، در طول این قرن‌های گذشته، همواره تابعی بوده از نیاز‌های اجتماعی که در آن زندگی می‌کردیم. برای مثال، تا قرن‌ها مواجهه با این حادثه صرفاً مواجهۀ تاریخی بود؛ یعنی بنا بود که گفته بشود در این حادثه چه اتفاق‌هایی افتاده است. از یک زمانی به بعد، به‌ویژه در دورۀ صفویه، مواجهه با این حادثه تبدیل به یک مواجهۀ عاطفی می‌شود. من این دسته‌بندی‌ها را بر اساس کتاب‌هایی که در این دوره‌ها نوشته شده، می‌گویم؛ یعنی خیالی نیست. یک تحلیل گفتمانی است تقریباً. در این دوره مثلاً شما می‌بینید گریه‌کردن بر امام حسین و اشک ریختن، به‌گونه‌ای رنج امام حسین (ع) را تبدیل‌کردن به یک رنج مقدس، بسیار پررنگ می‌شود. کتاب‌هایی که بیرون می‌آید، همه پسوند «بُکاء» دارد؛ «معین البکاء»، «سفینة البکاء» و اموری از این دست. از دهۀ چهل شمسی، به دلیل وضعیتی که ایران داشت، خوانش از عاشورا و کربلا تبدیل شد به یک خوانش انتقادی-سیاسی (مارکسیستی). در آن فضا جامعۀ ایران احساس می‌کرد نیازمند یک تغییر بنیادین در ساختار قدرت است، مارکسیست‌ها همه‌جا بودند و در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند. به همین دلیل خوانشی که از امام حسین، از کربلا و عاشورا ایجاد شد، خوانش یک انقلابی بود که می‌گوید: «ان الحیاة عقیدة و جهاد». مسئلۀ جهاد، مسئلۀ انقلاب، بسیار پررنگ است و اساساً امام حسین در اینجا تبدیل به یک مرد انقلابی می‌شود.

 

این را شما متأثر از فضای چپ می‌دانید؟

از دهۀ چهل شمسی، به دلیل وضعیتی که ایران داشت، خوانش از عاشورا و کربلا تبدیل شد به یک خوانش انتقادی-سیاسی (مارکسیستی). در آن فضا جامعۀ ایران احساس می‌کرد نیازمند یک تغییر بنیادین در ساختار قدرت است، مارکسیست‌ها همه‌جا بودند و در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کردند. به همین دلیل خوانشی که از امام حسین، از کربلا و عاشورا ایجاد شد، خوانش یک انقلابی بود که می‌گوید: «ان الحیاة عقیدة و جهاد». مسئلۀ جهاد، مسئلۀ انقلاب، بسیار پررنگ است و اساساً امام حسین در اینجا تبدیل به یک مرد انقلابی می‌شود.

صادق‌نیا: نمی‌خواهم بگویم متأثر از فضای چپ، می‌گویم متأثر از وضعیت آن روز جامعۀ ایران. من نمی‌گویم چپ‌ها لیدر این مسئله بودند، اگر علی شریعتی را چپ ندانیم که فکر می‌کنم باید بدانیم، ولی چپ‌ها هم از این استفاده کردند. چون آن زمان هم بچه متدین‌ها با شاه مخالف بودند، هم مارکسیست‌ها. یعنی شاه دو جریان مخالف داشت: یکی مارکسیست‌ها، یکی بچه مسلمان‌ها. بچه مسلمان‌ها، مثلاً تحلیلی که آقای مطهری از عاشورا ارائه می‌دهد تحت عنوان «تحریفات عاشورا»، سعی می‌کند آن سویه‌های عاطفی عاشورا را کم‌رنگ کند و با گفتن جملاتی که «یزید زمان خودت را بشناس، شمر زمان خودت را بشناس»، می‌خواهد این روحیۀ انقلابی، مبارزه و ستیزه با ظلم را پررنگ کند. مارکسیست‌ها هم همچنین، می‌آیند از امام حسین یک چهرۀ انقلابی بر علیه حکومت تصویر می‌کنند که قیام کرد، خون داد برای رهایی محرومین و مستضعفین. اصلاً شما تفکیک این دو گفتمان را در آقای شریعتی و آقای مطهری به‌خوبی می‌توانید پیدا کنید. چرا؟ چون آن موقع، هم بچه مسلمان‌ها نیازمند یک انقلاب بودند، هم مارکسیست‌ها نیازمند چیزی به نام انقلاب بودند. هر دو آمدند سراغ این رخداد تاریخی و سعی کردند تحلیل‌های این‌گونه از آن ارائه بدهند. در محاکمه گل‌سرخی وارد شده که وی یادی از امام حسین کرده و می‌گوید کار ما شبیه به کار آن حضرت است.

دورۀ جنگ که دیگر انقلاب هم شده و جامعۀ ایران نیازمند انقلاب نیست، دوباره سویه‌های عاطفی در حادثۀ عاشورا تقویت می‌شود و بحث بر سر این می‌شود رنجی که ما می‌کشیم، در مقایسه با رنج امام حسین چه معنایی دارد، شبیه آن است. مادران شهدا می‌شوند زینب‌ها برای شهدایشان و عاشورا مایۀ تسکین می‌شود برای آلامی که جامعۀ ما در جنگ تحمل می‌کند. شما می‌توانید به ادبیات آن روز مراجعه کنید؛ به سخنرانی‌ها، به کتاب‌ها، به مقالاتی که در آن روز‌ها نوشته می‌شد. اواخر دهۀ هفتاد، به دلیل مسائلی که ما داخل کشور خودمان داشتیم، ادبیات تازه‌ای وارد عاشوراپژوهی شد که به نظرم این ادبیات را نخستین‌بار رهبری انقلاب با بحث «خواص و عوام» مطرح کردند که تقریباً یک رویکرد سیاسی-اجتماعی به عاشورا است. آدم‌های بی‌بصیرت، آدم‌های بابصیرت، خواص چه نقشی داشتند، و بعد اینکه چرا کوفه به امام خیانت کرد؟ هدف این رویکرد استخراج بصیرت‌هایی برای دوران معاصر است. به‌عنوان‌مثال کوفه مسئله می‌شود، ما اهل کوفه نیستیم، یعنی کوفه نماد خیانت می‌شود، حال اگر کوفه چنین نمادی است، جامعه امروز چه باید کند که اهل کوفه نباشد؟

 

به تعبیر دیگر این خوانش سیاسی و اجتماعی دربرگیرنده کارکردی است نظیر روشنگری یا بصیرت‌افزایی.

صادق‌نیا: دقیقاً به همین دلیل من اسم این رویکرد را می‌گذارم رویکرد «کارکردگرایی». حالا بعدتر هم البته رویکرد‌های دیگری آمد. یعنی الان به نظر من در روزگار ما، عاشورا بیشتر رویکرد «موجه‌سازی» دارد، یعنی می‌خواهد امور جاری را موجه کند. همۀ این رویکرد‌ها را شما اگر نگاه کنید، متوجه می‌شوید که اینها نیازمندی‌های ما بوده که همیشه بخشی از عاشورا را دیده‌ایم و بخشی را ندیده‌ایم. چه در رویکرد صفویه، چه در رویکرد پیش از انقلاب، چه در دوران جنگ و حالا اکنون، ما برخورد بخشی داشته و بخشی از آن را نمی‌بینیم. یعنی برخورد ما با عاشورا «جیب‌بلوزی» است. یعنی اینکه ما همیشه بخش‌هایی از عاشورا را که به نفع ماست و دردی از ما را الان دوا می‌کند یا به بیان دیگر، ما را تأیید می‌کند، روی میز می‌گذاریم و می‌گوییم عاشورا این است و بخش‌هایی از عاشورا را که مخالف ماست و ما را تأیید نمی‌کند، در جیبمان پنهان می‌کنیم. برای همین من اصطلاح «جیب‌بلوزی» را به کار می‌بندم.

 

یعنی چه این اصطلاح؟

اواخر دهۀ هفتاد، به دلیل مسائلی که ما داخل کشور خودمان داشتیم، ادبیات تازه‌ای وارد عاشوراپژوهی شد که به نظرم این ادبیات را نخستین‌بار رهبری انقلاب با بحث «خواص و عوام» مطرح کردند که تقریباً یک رویکرد سیاسی-اجتماعی به عاشورا است. آدم‌های بی‌بصیرت، آدم‌های بابصیرت، خواص چه نقشی داشتند، و بعد اینکه چرا کوفه به امام خیانت کرد؟ هدف این رویکرد استخراج بصیرت‌هایی برای دوران معاصر است. به‌عنوان‌مثال کوفه مسئله می‌شود، ما اهل کوفه نیستیم، یعنی کوفه نماد خیانت می‌شود، حال اگر کوفه چنین نمادی است، جامعه امروز چه باید کند که اهل کوفه نباشد؟

صادق‌نیا: منظورم این است که بخشی از واقعیت قصه را در جیب بلوز خود پنهان می‌کنیم. واقعیت آن است که عاشورا همۀ اینهاست. امام حسین همۀ اینهاست. یعنی مثلاً شما کلمات امام حسین را اگر ببینید، اگر بخواهید از داخل آن انقلاب دربیاورید، می‌توانید در بیاورید. اگر از آن مذاکره در بیاورید، می‌توانید در بیاورید. اگر بخواهید صلح در بیاورید، می‌توانید در بیاورید. اگر مصلحت عامه درآورید، می‌توانید در بیاورید. امام حسین را به‌عنوان یک مرشد و معلم دینی می‌توانید معرفی کنید. امام حسین را به‌عنوان یک انقلابی که مثلاً فرض کنید چیزی شبیه چگوارا است، آن را هم می‌توانید درآورید. یعنی همۀ اینها هست. این ضعف عاشورا یا ضعف این رخداد تاریخی نیست؛ این واقعیت اجتماعی ماست که به قول جامعه‌شناسان، ما همواره چیزی را می‌بینیم که دوست داریم ببینیم. آن چیز‌هایی را که مایل هستیم ببینیم، می‌بینیم و آن چیز‌هایی را که مایل نیستیم، کنار می‌گذاریم و نمی‌بینیم. الان در جامعۀ ما کسانی که مثلاً فرض کنید به دنبال مذاکره‌اند، به این استناد می‌کنند که امام حسین تا شب عاشورا هم با مخالفین خودش مذاکره کرد. آنهایی که مخالف مذاکره‌اند، می‌توانند به امام حسین استناد کنند «مثل من شایسته نیست که با مثل یزیدی بیعت کند». ببینید، شما هر دو خوانش را می‌توانید به این حادثه عاشورا بار بکنید و از این عاشورا استفاده کنید. به بیان دیگر، ما همیشه، نه فقط دربارۀ عاشورا، بلکه دربارۀ قرآن و سنتمان نیز همین‌گونه هستیم. همیشه دنبال اموری هستیم که ما را تأیید می‌کنند. جمله‌ای را من جایی گفتم و حالا دوباره هم تکرار می‌کنم: «دین اساساً امر آن‌چنان را آن‌چنان‌تر می‌کند.» یعنی شما هر کیفیتی داشته باشید، با دین، آن کیفیت شما تشدید می‌شود. اگر باتقوا باشید، آن‌گونه که قرآن می‌گوید، کیفیت تقوای شما تشدید و هدایت می‌شود. اما اگر آدم لجوجی باشید، با همین دین می‌توانید پشتوانه‌ای برای خودتان بتراشید و لجوج‌تر بشوید. اگر آدم عاقلی باشید، با دین می‌توانید عاقل‌تر بشوید. اگر آدم مصلحت‌سنجی باشید، با دین مصلحت‌سنج‌تر می‌شوید. اگر ترسو باشید، با دین ترسو می‌شوید. اگر شجاع یا غیرمعقول باشید، حتی با دین، داعش، القاعده و بوکوحرام هم می‌توان شد. این البته در مسیحیت هم هست، در اسلام هم هست؛ لذا این مسئله که اکنون ما می‌بینیم برخی یک بخش از عاشورا را می‌بینند و بخش دیگرش را نمی‌بینند، زاییدۀ تمایلاتی است که آنها دارند. این تمایلات هم خیلی پیچیده نیست. چون برعکس بسیاری که فکر می‌کنند انسان موجودی مختار است، واقعیتش این است که من فکر می‌کنم انسان چندان موجود مختاری نیست و اساساً کنشگر بسیار مهمی نیست. یعنی مثلاً این آدمی که الان شما می‌بینید که از عاشورا جنگ می‌خواهد دربیاورد، خیلی ساده است. این آدم احتمالاً اگر بروید می‌بینید که در سازمانی، در نهادی یا در یک جایی مشغول کاری است که آن سازمان این‌گونه مطالبه می‌کند و او با این خوانش می‌خواهد به سرمایۀ اجتماعی بالاتری برسد. آن آدم دیگر هم اگر ببینید دارد تحلیل صلح‌آمیز از عاشورا ارائه می‌دهد، دلیلش این است که آن آدم، رانده‌شده از قدرت است و دارد می‌گوید که اگر مذاکره بکنیم بهتر است و امام حسین هم مذاکره کرد. می‌خواهم بگویم مسئلۀ خیلی پیچیده‌ای نیست.

نکتۀ دومی هم که عرض کنم، این است که ما یک قاعده در سنت شیعی داریم که واقعیتش، مایۀ امتیاز شیعه بر غیرشیعه است و آن این است که تشیع، هم در مقام نظر قائل به یک عقلانیت بوده و هم در مقام عمل قائل به یک عقلانیت است. یعنی در حقیقت ما دو عقل داریم، حتی دو علم داریم. حدیثی هست که می‌گوید: «رُبَّ عاقل قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ» (چه‌بسا عاقلی که جهلش او را می‌کشد). جهل، می‌دانید، همیشه مقابل عقل است. این یعنی چه؟ اگر عالم است، پس چگونه جهلش او را می‌کشد؟ معلوم است که این عقل در مقامی و این جهل در مقامی دیگر است. ما دو مقام داریم. اول اینکه در مقام نظر، به‌اصطلاح، شیعه عاقل است. این در سنت ما هست و می‌توانیم ببینیم. عاقل بودن به معنای اتخاذکردن تصمیم درست یا ماندن بر یک باورداشت درستِ نظری است که ما به اندازۀ کافی دلیل می‌توانیم بیاوریم برای اینکه این عقیده، عقیدۀ درستی است یا این راه، راه درستی است. اما افزون بر این، شیعه در مقام عمل نیز یک عقلانیتی دارد. می‌گوید: «درست است که این عقیده‌ای که تو داری خوب است، اما آیا در مقام عمل هم خوب است؟»؛ و آن خوبی در مقام عمل، چگونه ارزیابی می‌شود؟ با نتایجش. آیا این حرفی که شما می‌زنید که حرف درستی هم هست، در مقام عمل نتایج درستی به همراه می‌آورد یا نه؟ اگر نتایج درستی به همراه بیاورد، در مقام عمل معقول است. اما اگر نتایج درستی به همراه نیاورد، در مقام عمل نامعقول است. مثالش بارز آن امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر است. از نظر نظری بسیار خوب است، ولی شما وقتی می‌خواهید این را اجرا بکنید، آیا در مقام عمل نتایج خوبی به همراه دارد؟ اگر بگویید نه، می‌گویند خب معقول نیست. الان که من می‌گویم معقول نیست، منظورم این نیست که از نظر نظری قابلیت تبیین ندارد، نه. منظورم این است که در مقام عمل، امکان تحقق کم‌آسیبش وجود ندارد و تبعات منفی بسیار زیادی دارد.

این عقلانیت در مقام عمل، در شیعه اموری را ایجاد کرده مثل «تقیه». تقیه نشانۀ ترس نیست؛ تقیه، عقلانیت در مقام عمل است؛ یا عنصر «مصلحت» که سرتاپای دین‌داری ما شیعیان را گرفته، این مصلحت به این معنا نیست که من الان دارم از امر دین خارج می‌شوم یا عقایدم را نامطلوب می‌دانم. نه، منظور این است که الان به‌اصطلاح، مصلحت نیست پیگیری و اجرا بشود.

در اسلام گروه‌هایی بودند که به عقلانیت در مقام عمل هیچ باوری نداشتند؛ چه گروه‌هایی که دست به شمشیر بردند مثل داعش، طالبان و شاخه‌هایی از وهابیت، و چه آدم‌هایی که در مقام نظر بودند، مثل برخی از گرایش‌های اخوانی در مصر که منطق عقلانیت در مقام عمل برایشان مهم نبوده است. در تاریخ هم خوارج را می‌توانیم مثال بزنیم. در روزگار ما آدم‌هایی هستند که تعدادشان هم کم است؛ ولی تریبون دارند، یعنی صدایشان می‌رسد. برخی از این آدم‌ها اساساً به چیزی به نام «عقلانیت در مقام عمل» باور ندارند. اینها وقتی بگویند یک چیزی از نظر نظری درست است، می‌گویند: «خب، باید اجرا بشود. حالا که درست است، باید اجرا بشود ولو بلغ ما بلغ». این را در همۀ ساحت‌ها می‌گویند، نه فقط ساحت جنگ‌وصلح و روابط بین‌الملل، در همه ساحت‌ها این سخن تکرار می‌شود.

 

کنکاش در ریشه‌ها

این توضیح شما کاملاً روشن و به نظر درست است، اما اینکه افرادی که با شما ممکن است در برخی موضوعات اختلاف‌نظر دارند را این‌گونه صورت‌بندی می‌کنید مقداری برای من عجیب است. بالاخره اگر کسی حتی آشنایی بسیار دوری با فقه شیعه هم داشته باشد، از فرمت آن جایگاه مصلحت، حکم ثانویه، اضطرار، حفظ نظام و ده‌ها مورد از این سنخ را در می‌یابد. چگونه ممکن است کسی به عقلانیت در عرصه عمل باور نداشته باشد در حالی که نسبت با فقه شیعه داشته باشد؟

صادق‌نیا: برای من هم عجیب بوده، اما هستند کسانی که این‌گونه فکر می‌کنند.

 

جسارتاً گاهی اوقات ممکن است بحث صغروی (مصداقی) باشد. به‌عنوان‌مثال شما می‌گویید حجاب به لحاظ نظری دارای مطلوبیت است، اما به لحاظ عملی امروزه اجرای آن می‌تواند منجر به آسیب‌های عدیده شود، اما فرد دیگر در مقام تحلیل ممکن است بگوید خیر! تحلیل شما از جامعه غلط بوده و به لحاظ عملی آسیب قابل‌اعتنایی ندارد. در اینجا اختلاف بر سر مصداق و نحوه تحلیل واقع است نه آن صورت‌بندی منطقی که آیا ما عقل عملی را قبول داریم یا نه، این را از آن جهت طرح می‌کنم که باور به اینکه کسی حقیقتاً به عقل عملی اعتقاد ندارد برایم دشوار است.

صادق‌نیا: نه، من از قضا فکر می‌کنم که مشکل صغروی نیست. چرا؟ ممکن است آدم‌هایی هم باشند که مشکل صغروی دارند با تحلیل‌هایی که ارائه می‌شود. یعنی او هم معتقد به مصلحت است، ولی می‌گوید: «آن چیزی که شما از آن می‌ترسید، به نظر من محقق نمی‌شود». ممکن است این هم باشد. ولی آن گروه دیگر زیاد هستند. یعنی ادبیاتشان، مقالاتشان، کتاب‌هایشان و سخنرانی‌هایشان موجود است. مثلاً وقتی یک نفر می‌آید و می‌گوید: «می‌ارزد نصف عالم کشته بشود برای اینکه ما به هدفمان برسیم»، خب معلوم است که به عقلانیت در نظر اعتقاد ندارد. اتفاقاً بحث، کبروی (چهارچوب تحلیلی) است؛ بحث، نظری و اساس قضیه است. من می‌توانم الان در جامعۀ ایران گروه‌هایی را اسم ببرم که اینها اساساً قائل به چیزی به نام «عقلانیت در مقام عمل» نیستند. می‌گوید: «این تکلیف است. شرع به ما تکلیف کرده که ما این کار را انجام بدهیم». مشکل به نظر من، صغروی نیست. اگر مشکل صغروی باشد، یعنی ناشی از تحلیل‌های مختلف از صحنه باشد، کاملاً می‌شود حرف زد و گفت‌و‌گو کرد. می‌توانیم آمار بیاوریم و بگوییم: «این طرح این‌قدر تبعات منفی داشته و اثر ملموسی هم در جامعه نداشته است». خب او قانع می‌شود یا او هم فکت‌هایی می‌آورد مبنی بر نظرش. ولی با آن گروه اول نه، نمی‌شود گفت‌و‌گو کرد، چون به چیزی به نام مصلحت قائل نیستند. آنها باب گفت‌و‌گو را می‌بندند؛ شما را متهم به ترس، بی‌دینی و غرب‌زدگی می‌کنند.

/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...