دینپژوه مهراب صادق نیا گروه دین و اندیشه «سدید»؛ باورهای دینی همواره در صحنه و در هنگام رخدادها به حضور فراخوانده میشوند تا بتوان از طریق آنها، روایتی از صحنه ارائه داد. بااینحال، پرسش مهم این است که منطق بازخوانی باورهای مذهبی در صحنه، وابسته به چه مؤلفههایی است؟ تا چه میزان تحلیل ما از حوادث میتواند در نحوه بازخوانی ما حاضر شود؟ به عبارت سادهتر، چرا و چگونه برخی از عاشورا درس صلح گرفته و برخی درس جنگ برداشت میکنند؟ ما در بخش دوم این گفتگو با دکتر مهراب صادقنیا - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه ادیان و مذاهب - تلاش داریم تا ابعاد این مسئله را بیشتر مورد واکاوی قرار دهیم.
برخورد گزینشی ممنوع
شما در بخش پیشین این گفتوگو، به مواجهۀ گزینشی و «جیببلوزی» با تاریخ - بهویژه تاریخ عاشورا - که در آن هر گروه متناسب با نیازهای سیاسی و اجتماعی خود (انقلاب، تسکین، توجیه حکومت) روایتی خاص از آن را برجسته کرده و وجوه دیگرش مانند مذاکره را پنهان میکند، پرداختید. اگر بخواهیم همین بحث را امتداد بدهیم، نکتهای که من در بیان شما احساس کردم، این بود که خواستگاه ارائه تفسیرهای مختلف از عاشورا و دیگر معارف دینی را خیلی با مقوله قدرت و برساختهایی که سازوکارهای سیاسی طلب میکنند، فهم میکردید؛ اما ممکن است برخی بگویند که جامعه با اسطورههای خود زنده است. جامعه در گذر تاریخ بهدرستی و در هر بزنگاه خطیری تلاش میکند تا با بازخوانی اسطورههای خود، بتواند وضعیت خود را روایت کند. بهعنوانمثال، در همین جریان جنگ دوازدهروزه اخیر با رژیم صهیونیستی، شاهد بودیم که جامعه چگونه از اسطوره جنگ خیبر و حماسههای امیرالمؤمنین علی (ع) برای بازیابی و روایت وضعیت خود استفاده کرد. برخی این کنش جامعه را دال بر زندهبودن نمادهای دینی و حقایق الهی در آن دانسته و امری مطلوب تفسیر میکنند. در این نگاه، اسطورههای دینی نه امر موجه ساز قدرت، بلکه خود امر قدرتساز هستند که به جامعه امکان ادامه میدهند. نظر شما در این خصوص چیست؟
اسطوره، بخشی از زبان ماست و به ما کمک میکند جهانی را که در آن زندگی میکنیم، باز کرده و معنا کنیم. ولی مسئلۀ من این است: تو چرا با این اسطوره جهانت را معنادار میکنی و با اسطورۀ دیگر نه؟ چرا با اسطورۀ کظم غیظ کردن امام علی (ع) یا با صلح امام حسن (ع) این کار را نمیکنی؟
صادقنیا: آن چیزی که من به آن نقد دارم، استفادهکردن از اسطورهها نیست؛ حتی استفادهکردن قدرت از سرمایههای تاریخی و دینی هم نیست. آن چیزی که من به آن نقد دارم و در بخش پیشین هم گفتم، برخورد «جیب بلوزی» با قضیه است. یعنی اینکه شما اموری را که مخالف شماست، نمیبینید و مشاهده نمیکنید وگرنه اسطورهها - همانگونه که شما گفتید - الگوهایی هستند که ما با آن الگوها جهان امروزمان را بازخوانی و تفسیر میکنیم. مثلاً یک الگویی در ذهن من هست به نام جوانمردی یا فداکاری و جانبازی. من حضرت عباس (ع) را نمونۀ بارز یک آدم جانفشان، جانباز، فداکار و وفادار در ذهنم دارم. بعد آدمهایی را در جامعۀ ایران میبینم که در جنگ پایشان قطع شده، دستشان قطع شده یا شیمیایی شدهاند. من الان میخواهم این واقعیت امروزم را بازخوانی و تفسیر کنم. تبعاً از آن الگو استفاده میکنم و میگویم اینها «جانباز» هستند. بعد روز تولد حضرت عباس (ع) را روز جانباز نام میگذارم و اینها عباسیون ما میشوند. پس من یک الگوی تاریخی - مذهبی داشتم که با آن، واقعیتی را که در آن هستم، معنا میکنم. مثلاً ما تحریم شدهایم و مشکلاتی برای ما هست. دوباره ما اسطورهای داریم به نام «شِعب ابیطالب» که من آن اسطوره را بهعنوان یک الگو میآورم و امروز را با آن معنا میکنم. این اصلاً هیچ ایرادی ندارد. اسطوره، بخشی از زبان ماست و به ما کمک میکند جهانی را که در آن زندگی میکنیم، باز کرده و معنا کنیم. ولی مسئلۀ من این است: تو چرا با این اسطوره جهانت را معنادار میکنی و با اسطورۀ دیگر نه؟ چرا با اسطورۀ کظم غیظ کردن امام علی (ع) یا با صلح امام حسن (ع) این کار را نمیکنی؟
واقعیت اجتماعی، تعیینکننده است
آیا آن لحظۀ شناخت از صحنه اینجا مدخلیت ندارد؟ بهعنوانمثال، تصور کنید الان ما مورد ظلم واقع شدهایم. اگر قائل به این باشیم که نشاندادن ضعف منجر به لجاجت بیشتر دشمن در دشمنی خود شده و ممکن است کیان شیعه را به خطر اندازد، در اینجا طبیعتاً عقل حکم میکند که ما امام حسین (ع) را در صحنه حاضر کنیم. در مقابل، اگر تحلیل شما این باشد که اگر نرمش نشان دهید، میتوانید خطر فروپاشی را از خود دور کنید، در اینجا اسطوره صلح امام حسن (ع) را در صحنه حاضر میکنید.
صادقنیا: نکته بسیار مهمی را گفتید. میخواهم بگویم این دو گروهی که من ساختم، یعنی گروهی که به مصلحت و عقل در مقام عمل قائل نیستند و گروه دیگر که به عقلانیت در مقام عمل باور ندارند، هرچند به لحاظ شناخت از صحنه تحلیلهای مختلفی داشته باشند، این تفاوت، امتداد اجتماعی دارد؛ یعنی در صحن جامعه حاضر میشود. گروهی که معتقد به عنصری به نام «عقلانیت در مقام عمل» هستند و اموری مثل مصلحت و تقیه برایشان پررنگ است، آنها نسبت به واقعیت اجتماعی حساساند. اساساً جنبۀ تجویزیِ صرف نسبت به واقعیت اجتماعی ندارند، بلکه جنبههای توصیفی دارند. یعنی میخواهند واقعیت اجتماعی را بفهمند. اما گروه دیگر که گفتیم به عقلانیت در مقام عمل عقیده ندارند، آنها به امر واقع حساسیتی ندارند و نگاهشان هم به امر واقع، بیشتر تجویزی است. یعنی اینکه «واقع، باید اینگونه بشود یا باید آنگونه بشود». بنابراین آنها به دنبال تحمیل الگوهایی هستند که در عقلانیت نظری به آن رسیدهاند؛ حتی اگر واقعیت بیرونی اینها را پس بزند. ولی گروه دیگر به دنبال «مدیریت فرهنگی» هستند نه مهندسی آن. یعنی میگوید: «آن چیزی را که الان هست، ببینیم» و الگوها و عقلانیت نظریمان را بر اساس این واقعیت بیرونی، تطبیق بدهیم.
آدمهایی هستند که اساساً اخلاق را یک «کیف منفصل» میدانند؛ یعنی میگویند: «ممکن است ما نتوانیم صددرصد این جامعه را آنگونه کنیم که در ذهن ما میگذرد»، اما اگر نزدیکش هم بشویم، خوب است.
یک تفاوت دیگر هم این دو دارند؛ اینهایی که عقلانیت عملی را قبول دارند، آدمهایی هستند که اساساً اخلاق را یک «کیف منفصل» میدانند؛ یعنی میگویند: «ممکن است ما نتوانیم صددرصد این جامعه را آنگونه کنیم که در ذهن ما میگذرد»، اما اگر نزدیکش هم بشویم، خوب است. مثل امام خمینی (ره) که همیشه همین را راجع به امامزمان (عج) میگفتند. ایشان میگفتند «ممکن است ما نتوانیم حکومت امامزمان (عج) را برپا کنیم، ولی نزدیکش که میتوانیم بشویم.» لذا این همیشه یک جامعۀ پویاست. اساساً دین همیشه با این جامعه و با واقعیت در حال گفتگوست و به جلو میرود. اما گروه دیگر که به عقلانیت در مقام عمل باور ندارند، آنها اخلاق را یک امر «کم متصل» یا «صفر و صدی» میبینند. آنها میگویند: «این جامعه یا وقتی به همۀ رسالۀ عملیه عمل بکند، دینی است یا اگر حتی به یک مورد عمل نکند، کافر است.» برای همین، برای گروه اول مثل امام خمینی (ره)، کسی که روسری ندارد، «بیحجاب» خوانده نمیشود؛ به او میگویند «حجابش کامل نیست». ولی برای گروه دوم، کسی که دو تار مویش بیرون است، «بیحجاب» میشود. ببینید این زبان چقدر خشم تولید میکند و چقدر خشونت میآورد.
حالا به مسئله گفتگوی با واقعیت بازگردم. وقتی شما قائل به عقلانیت در مقام عمل هستید، مدام باید با واقعیت گفتگو کنید و درک درستی از واقعیت داشته باشید؛ جامعهشناسان را به رسمیت میشناسید و با آنها حرف میزنید تا ببینید چه فهمی از واقعیت دارند؛ روانشناسان، مورخان، فیلسوفان را دعوت میکنید و با اینها حرف میزنید. برای همین، این دیدگاه باعث فربهشدن فقه شما میشود؛ یعنی یک فقه کاملاً منعطف، پویا و بسیار زنده خواهید داشت. اما آن گروه دیگر، اساساً درگیر امر واقع نیستند. آنها میگویند: «واقع هرچه که هست باشد، ما کاری به آن نداریم. ما میگوییم واقع باید جور دیگری باشد». اصطلاحاً وضع موجود همیشه آنها را ناراضی میکند؛ لذا میگویند ما یک وضع مطلوبی داریم که او باید در این جامعه محقق بشود، ولو بلغ ما بلغ. اینها وقتی به عاشورا برخورد میکنند، دقیقاً همین هستند. یعنی آن گروه، از امام حسین (ع) آدمی درست میکند که هیچ عقلانیتی نداشته است که ۷۲ نفر را به جنگ یک لشکر ببرد. اما گروه دیگر میگویند اساساً چه کسی گفته امام حسین (ع) هدفش جنگ بوده؟ امام حسین (ع) روزنهای در کوفه پیدا کرد، دید مردم به او اقبال دارند و گفت: «من که نمیتوانم کل حکومت را به هم بزنم، ولی به کوفه میروم و بهعنوان یک محل، اصلاح را از آنجا شروع میکنم». تفاوت این خوانشها از همین جا میآید.
فقه اجتماعی و بایستههای مدیریت فقهی
اگر اجازه بدهید در اینجا میخواهم اشکالی را مطرح کنم. صورتبندی شما مقداری شبیه مغالطه «دوگانه جعلی» یا همان مغالطه سیاهوسفید است. یعنی در بیان شما یک دوگانه ساخته میشود که یک طرف آن سیاه سیاه و طرف دیگر کاملاً سفید است. یک طرف انسانهای فاقد عقلانیت، بیتوجه به جامعه و مصالح، خشک و بدون انعطاف و... و طرف دیگر برعکس. طبیعتاً این دوگانه را ما مقابل هر احدی - حتی یک شهروند عادی و کمسواد - بگذاریم به سمت جهت خاصی سوق پیدا میکند. این نحوه صورتبندی شما یک مغالطه نیست؟ من تصور میکنم یک طرف این دوگانه آنقدر واضح البطلان است که شاید بحث از آن بیهوده باشد. آیا شما تصور نمیکنید که خوانشهای از صحنه منجر به نظرات مختلف میشود؟ بهعنوانمثال، شما تفاوت امام خمینی (ره) با دیگر علما را نگاه کنید؛ علاوه بر اختلافات نظری آنها، به نظر مهمترین وجه تمایز ایشان نوع نگاه به مردم است. امام خمینی (ره) اعتقاد داشتند که مردم پشتیبانی و ایستادگی خواهند کرد، اما دیگر علما که با حرکت امام همراه نمیشدند، خیلی اوقات به لحاظ نظری مخالفت جدی نداشتند، اما نسبت به مردم این خوشبینی امام را نداشتند.
اشکال دیگری هم میخواستم مطرح کنم. مگر میشود کسی فقیه شیعه باشد اما قائل به موضوعشناسی و محیطشناسی و تأثیر آن در حکم نباشد؟ اصلاً موضوع بخشی از حکم است.
صادقنیا: اینکه میگویید موضوع بخشی از حکم است، تعبیر قائلین به فقه اجتماعی است. اگر شما به چیزی به نام فقه اجتماعی قائل نباشید، معتقدید تمام فقه در خلأ و بدون توجه به امر اجتماعی بسته میشود و بعد در جهان بیرونی فقط باید اجرا شود. فقه اجتماعی میگوید اساساً پدیدهها در جهان واقع، معنادار میشوند. عدالت مفهومی نیست که در فقه منعقد شود. عدالت در جهان واقع معنادار میشود. امر عادلانه در جهان واقع، خود را نشان میدهد. این مردم هستند که امری را عدالت معنا کرده و امر دیگر را عدالت معنا نمیکنند. در پاسخ به اشکال نخست شما، باید بگویم امر اجتماعی اساساً سیاهوسفید نمیشود، اما ما برای اینکه آن را درک کنیم، مجبوریم سیاهها و سفیدها را ببینیم. الا اینطور نیست که این دو گروه کاملاً از همدیگر جدا باشند. نه، ابداً اینگونه نیست. ولی ما برای اینکه فهم کنیم، دو سر این طیف را با هم مقایسه میکنیم تا تفاوت خیلی روشن بشود. همان افرادی که قائل به عقل عملی نیستند، ممکن است یک جاهایی موضعگیریهایی بکنند که ناظر به واقعیت اجتماعی باشد. یعنی گاهی اینطور و گاهی آنطور هم در میانشان هست. این نشانه این است که اساساً آنها در ایدۀ خودشان استواری و رسوخ ندارند. مثلاً شما سید قطب را ببینید؛ اساساً چیزی در او پیدا نمیکنید که ناظر به امر اجتماعی و واقعیت اجتماعی باشد. او یک الگویی در ذهن دارد و میگوید این الگو باید محقق بشود. اینها نقاط دور دو سر طیف هستند و گرنه نزدیک به هم نیز وجود دارند. لذا در همه افراد رشحاتی از این دو تفکر وجود دارد. حتی خود من که اکنون اینگونه صحبت میکنم، ممکن است در مسئلهای واقعیت اجتماعی را لحاظ نکنم.
دستدادن زنان با مردان نامحرم چه حکمی دارد؟ یک وقت هست شما واقعیت اجتماعی را در این حکم دخیل میدانید. اینجا میشوید مثل آقای منتظری یا مثل رهبر معظم انقلاب که به سفرای کشور میگوید اگر در جایی دستندادن معنایش توهین است، تو دست بده. این معنایش چنین نیست که من از حکم شرعی خودم عقبنشینی کردم؛ بلکه معنایش این است که بخشی از معنای حکم شرعی من در واقعیت اجتماعی موجود است
نکته مهم آن است که اختلاف ما در درک واقعیت اجتماعی، اختلاف گزندهای نیست. ما میتوانیم با همدیگر حرف بزنیم و آن را برطرف بکنیم و این اختلاف منجر نمیشود که ما همدیگر را تکفیر کنیم. آن چیزی که باعث تکفیر ما میشود، طرح نظری است که میگوید اساساً واقعیت اجتماعی را ببینیم یا نبینیم. یک کسی واقعیت اجتماعی را در معناداری حکم شرعی دخیل میداند و یک کسی دخیل نمیداند. یک مثال بزنم؛ دستدادن زنان با مردان نامحرم چه حکمی دارد؟ یک وقت هست شما واقعیت اجتماعی را در این حکم دخیل میدانید. اینجا میشوید مثل آقای منتظری یا مثل رهبر معظم انقلاب که به سفرای کشور میگوید اگر در جایی دستندادن معنایش توهین است، تو دست بده. این معنایش چنین نیست که من از حکم شرعی خودم عقبنشینی کردم؛ بلکه معنایش این است که بخشی از معنای حکم شرعی من در واقعیت اجتماعی موجود است. یک کس دیگری هم میآید و میگوید: «حتی اگر توهین تلقی بشود، تو نباید دست بدهی». چنین تفکری نشانه آن است که این انسان، بخشی از معنای حرمت را در واقعیت بیرونی جامعه نمیبیند.
حرفی که امام خمینی (ره) مبنی بر «مدخلیت عنصر زمان و مکان در فقه» مطرح کردند، دقیقاً به معنای حکم شرعی برمیگردد. مثلاً شطرنج را در نظر بگیرید. اگر شما بگویید حرمت شطرنج به واقعیت اجتماعی معطوف نیست، این الیالابد حرام است. ولی امام خمینی (ره) میگوید «معنایش عوض شده است.» ما در جامعهای زندگی میکنیم که دیگر معنای شطرنج، قمار نیست. وقتی شطرنج، قمار نیست، پس حلال است. پس بخشی از این معنا در آن واقعیت اجتماعی است. فقه در نزد کسانی که قائل به عقلانیت در مقام عمل و مصلحت هستند و اساساً فقه برای کسانی که قائل به فقه اجتماعیاند، با واقعیت بیرونی رابطۀ هرمنوتیکی و رابطۀ معرفتشناختی دارد. ولی برای گروه اول چنین رابطهای را ندارد و تحت هر شرایطی، حکم همین است.
لطفاً هزاره گرا نباشید!
در جمعبندی اگر نکتهای دارید، بفرمایید.
صادقنیا: من چند وقت پیش یک یادداشتی نوشته بودم راجع به «هزارهگرایی» در جامعۀ ایران و آنجا گفتم این گروهی که میگویم با واقعیت بیرونی قهر هستند، اینها در نهایت از میانشان گروههای هزارهگرا درمیآیند. هزاره گرایان کسانی هستند که قائلاند جهان بهصورت ناگهانی و غیرقابلتبیین تغییر پیدا میکند و عدالت جای ظلم و صلح جای جنگ را میگیرد. اصالت این تفکر نیز به ایدهای پیرامون مسیحیت باز میگردد که معتقد است «عیسی مسیح، وقتی ظهور میکند، جهان بهصورت ناگهانی، غیرقابلتبیین و توضیح و کلی تغییر پیدا میکند؛ عدالت جای ظلم، صلح به جای جنگ و... میآید.» این معنا در جامعهشناسی وسیع شده و به همۀ گروههایی که خواهان تغییرات سریع، کلان، ناگهانی و غیرقابلتبیین در جامعه هستند، «گروههای هزارهگرا» میگویند. ویژگیشان چیست؟ مخالفت با واقعیت بیرونی. چرا؟ چون میگویند این وضع، مطلوب ما نیست. آن گروه دیگر هم با واقعیت بیرونی مخالفاند؛ یعنی واقعیت بیرونی را نامطلوب میدانند، اما میگویند ما باید گامبهگام جلو برویم و آن را اصلاح کنیم. ولی اینها ناگهانی میخواهند یک تغییری ایجاد کنند.
/ انتهای پیام /