به گزارش «سدید»؛ نزاع بین باستانگرایی افراطی که شکلی از فاشیسم را درون خود دارد و همه را نفی میکند تا خود را اثبات کند و نوعی شیعهگرایی که رابطهای به حکمرانی ندارد و دیگری خود را مثلاً اهل سنت یا وهابیهای در منطقه تعریف میکند همیشه وجود داشته است در نقطهای دو نگاه رادیکال به صورت یکدیگر چنگ هم میاندازند و کافی است فقط کمی فضا احساسی شود تا دو گروه با حملههای شدید نشان دهند که فقط خودشان را صاحب فهم میدانند؛ اما هر دو طیف به لحاظ اجتماعی اندک هستند و فهمی از وضعیت تاریخی و اکنون و آینده ما ندارند؛ در واقع هر دو سر طیف برساخت و تصویری مالیخولیا از خود دارند؛ که نسبتی با واقعیت ندارد؛ برای فهم این طیف اندک کافی است درک حداقلی این دو طیف را نسبت به تاریخ و اکنون و آینده نشان دهیم.
باستانگرایی
در دل تصویر باستانگرایی رادیکال در تاریخ، انتخابی عجولانه و غیرسندی و کاملاً احساسی وجود دارد که چند هزار سال زیستن در فلات ایران در حکومتهای گوناگون و شرایط مختلف خلاصه میشود در تصویر غیرواقعی از کوروش و مقطعی از دوره حکومت ساسانیان که با حمله اعراب به پایان میرسد در حقیقت این تصویر واقعی نیست نه تنها حکومت ساسانی با حمله اعراب از بین نرفته است بلکه حمله اعراب هم با خوانش حداقی زرینکوب و فهمی که در کتاب دو قرن سکوت رواج داده درک شده که این روزها با اسناد وسیعی که وجود دارد؛ به هیچ عنوان واقعی نیست نه تنها حمله اعراب با مقیاسی که زرینکوب میگوید درست نیست بلکه واقعیت اینکه ایران ساسانی از مدتها قبلتر با اعراب در حال تبادل اقتصادی و فرهنگی بوده است و تصویر حمله اعراب نوعی درک اگزجره شده است و به نوعی پایان حکومت ساسانی خیلی ربطی به حمله اعراب ندارد و شکاف گسترده و بحرانهای وسیعی که از چند دهه قبلتر وجود داشته زمینه را برای گسترش افکار اسلامی فراهم کرده بوده است؛ بحثی هم که در حوزه ایده کوروش کبیر وجود دارد به نوعی برساختی از یک چهره برای تقابل با اسلام ساخته شده در ذهن ایده باستانگرایی است که زاده ایده تقابلی است یعنی کوروش به گونهای پرداخت میشود که در مقابل اسلام و چهرههای اسلامی فقط تعریف میشود.
حال اگر از روایت علامه طباطبایی در باب نسبت ذوالقرنین و کوروش عبور کنیم؛ در مطالعات تمدن پژوهی متأخر فلات ایران و بینالنحرین به خاستگاه تمدنهای توحیدی اختصاص دارند و هر شخصیتی از کوروش تا دیگر اسطورههای ایرانی بیربط با ایده توحیدی این تمدن نیستند و فهم ایرانیان از آیینهایی مثل زرتشت هم در همین راستا بوده است به نوعی در یک شرایط توحیدی خود را تعریف میکردند و دارای تفاوت وسیعی با دیگر تمدنها بودند در واقعیت این برساختهای باستانگرایان رادیکال نوعی جدل ذهنی توهمی با اسلام است و مبنای تاریخی و اجتماعی ندارد؛ حال آنکه حتی اگر اسلام با شمشیر به ایران آمد اما علت ماندگاری آن بیش از هزار سال دیگر ارتباطی با جنگ اولیه نباید داشته باشد و این به نوعی نشاندهنده این مسئله است که اسلام و باستانگرایی در تقابل نیستند بلکه این طیف رادیکال هستند که قصد دارند با این تقابل موقعیت سیاسی خلق کنند که موفق هم نمیشوند.
درباره فهم اکنون باستانگرایی
باستانگرایی امروز به نوعی نوستالژی لذت بدل شده است و به جای اندیشیدن به واقعیت ایران و جهان در توهمی نوستالژیک که به نوعی لذت زود گذر بدل شده، محو شده است در واقع ایران امروز به هیچ عنوان غیرمذهبی نیست و جهان فعلی هم خیلی مطلوب ایدههای باستانگرایی تند نیست تحول و تغییرات پر سرعت هرنوع ایده حداقلی را خیلی زود تحقیر میکند؛ در حقیقت علت آنکه باستانگرایی رادیکال در کنار نتانیاهو و اسرائیل قرار گرفته است همان عدم درک لحظه اکنون است؛ ابتدا تصور میکردند این باستانگرایان که با پیوند با اسرائیل به موفقیت میرسند که در عرصه جهانی با انزوای اسرائیلیها و نسلکشی آنها نه تنها به باستانگرایی رادیکال کمک نکرد بلکه در موقعیتی که در پیوند با شبه هیتلر بودن قرار گرفتهاند در صحنه داخلی هم با حمله اسرائیل به ایران دچار بحران وسیعی شدند که در چهارچوب فهم آنها نبود و آن حجم شعار وطنپرستی و ایرانپرستی به یکباره محو شد! این دو رسوایی بزرگ دقیقاً به علت عدم درک اکنون است.
درک از آینده
میتوان گفت باستانگرایی رادیکال اصلاً نسبتی با آینده ندارد، چون در نوستالژی ساخته شده در اذهان خودشان نابود شده است و فقط تصویرهایی از آینده عرضه میکنند که در بهترین حالت همان تصویر گذشته است با نوعی رفتار وسواسی و مالیخولیایی که توان فکر به آینده را به هیچگونه ندارند و این وضعیت به علت همان عدم فهم تاریخ و اکنون است که شکلی از شرایط کور در آینده را شکل داده است و آینده در اذهان باستانگرایان کور است و فقط سعی میکنند به گذشته رؤیایی نزدیک باشند که آن گذشته هم پا در واقعیت ندارد بلکه ساخته شده است.
شیعهگرایی بدون فهم حکمرانی در تاریخ
شیعهگرایی بدون فهم حکمرانی هم به نوعی وضعیت ذهنی اقلیتی دارد که خیلی با باستانگرایی رادیکال فرق ندارد. شیعهگرایی در دل تاریخ هم مثل باستانگرایی به کل با ایده شیعه و چرایی شکلگیری آن و ورود به ظرفیت سیاسی و اجتماعی آن در بستر تاریخی و علیالخصوص ایران کار ندارد و تصویری از دل تاریخ را که به ترومای فردی کمک کند؛ مداوم انتخاب میکند و مسئله شیعه را در بافتی غیرسیاسی و فرهنگی تعریف میکند به طور مثال واقعه کربلا را از بافت اصلی خود که هدفهای گوناگون را در بر دارد خنثی میکند و به چند ساعت جنگ تقلیل میدهد. این نگاه باعث میشود تاریخ تشیع را به صورت شکل خاصی که در واقعیت وجود نداشته است تصویرسازی کند و متوجه نباشد که قیام امام حسین(ع) در پی ایده سیاسی شیعه بوده است و سایر اهلبیت(ع) هم در امتداد همان ایده بودهاند و مسئله اجتماعی تشیع را نمیتوان به فهم حداقلی از یک سوگ خلاصه کرد که این سوگ را هم جمعی تعریف نمیکنند و به شدت فردی و فروکاست میکنند. این فهم از تشیع به نوعی هیچ فرقی با ایدههای روانشناسی موفقیت فعلی ندارد؛ و بیشتر به دنبال سادهسازی مفاهیم مهم تاریخی است و این فهم تاریخی به دنبال فرار از واقعیت و پناه به یک شرایط خیلی رمانتیک برای عدم فهم واقعیت است و دوری از هرگونه امر واقعی را در تداخل با افکار تاریخی خود میدانند؛ به تعبیری این افکار گویی در یک صحنه تاریخی یخ زدهاند و توان جلوتر آمدن را ندارند.
شیعهگرایی بدون فهم حکمرانی در لحظه اکنون
خیلی طبیعی است که این افکار چون از واقعیت دوری میکنند نسبت به مسائل داخلی و خارجی هیچ علاقهای نشان نمیدهند و این نگاه فقط سطح نزاعی در گذشته برای خود طراحی میکند که روزگار فعلی موضوعیتی ندارد و صرفاً در مقابل گروه باستانگرای رادیکال به علت آنکه آنها هم در گذشته ایستا هستند میتواند نزاع را شکل دهد و هر پدیده دیگری برای این گروه قابل درک نیست به طور مثال پدیده خطرناک داعش در منطقه که خطری برای ایده تشیع بود یا حمله اسرائیل به ایران و منطقه به هیچ عنوان این گروه اقلیت را متوجه تغییرات مهمی که حتی جان میلیونها انسان شیعی را هم با خطر روبهرو کرده بود، نساخت و آنها صرفاً به دنبال نوعی تکرار فرمهای ثابت در گذشته بودند.
شیعهگرایی بدون حکمرانی در آینده
این گروه هم مثل باستانگرایان چون در گذشته حل شدهاند ناظر به آینده هیچ طرحی ندارند و صرفاً به دنبال آن هستند که بحث ظهور منجی را بدون کمترین آسیب مشاهده کنند! از این منظر گروه باستانگرا هم به دنبال شکلی دیگر از منجی یا ابرمرد هستند که آنها را بدون کوچکترین هزینهای به نقطه عالی هدایت کند!
از این دو گروه اقلیت که عبور کنیم خودآگاهی که در دهههای گذشته برای جامعه و حکمرانی ما شکل گرفته است به نظر در مطلوبترین وضعیت خود قرار دارد چراکه عکس این دو گروه ایده ایران اسلامی که در پیوند ایران و تشیع هم از گذشته بوده است امروز در شرایط بسیار خاصی است که میتوان آن را خودآگاهی امر ملی نام گذاشت؛ برای آنکه متوجه چرایی این وضعیت شویم و تفاوت این خودآگاهی با گروههای اقلیتی که گفته شد را دریابیم باید کمی درباره چرایی خودآگاهی توضیح داده شود.
از مشروطه تا امروز نزاع بین اسلام و ایرانی وجود داشته و این نزاع در قالب تئوریک و برای اداره کشور هم بوده است در دل این گذر تاریخی هر جایی که ایران و اسلام به نزاعی بدون گفتوگو و حل مسئله خودشان حرکت کردهاند، کشور در آن مقطع ضرر کرده است؛ خود مشروطه شروع بحث جدایی این دو گفتمان بوده است؛ بعد رادیکالیسم پهلوی در باستانگرایی و حوادث کودتای ۱۳۳۲ بازهم شکاف بین دو گفتمان را مشاهده میکنیم؛ در لحظه انقلاب ۵۷ و دفاع مقدس شکاف برطرف میشود اما از دهه ۷۰ مجدد به دلایل گوناگونی این وضعیت تشدید میشود مثل بیتوجهی به فهم رسانهای شبکههای فارسی زبان در ترویج باستانگرایی رادیکال یا عدم کیفیسازی ایده شیعه اجتماعی در دهه ۷۰ و ۸۰ و ظهور مجدد گفتارهای انجمن حجتیه به صحنه اجتماعی را میتوان نام بُرد؛ اما در دهه ۹۰ و ایضاً چند سال گذشته و حمله به ایران مجدد جامعه و حکمرانی به خودآگاهی رسید و عمق این مسئله را در مراسم شب عاشورا و خواندن ایایران میتوان معرفی کرد. دقیقاً تنها مخالفان آن ایده در شب عاشورا همان دو گروه که قبلتر معرفی شدند، بودند. به نوعی عمده جامعه و حکمرانان متوجه شده بودند که حالا دیگر آنچه ایران را قوی میکند و به ریل اقتدار باز میگرداند همان مسیری است که فردوسی در مقابل تهاجم به ایران شکل داده است به نوعی پیوند ایران و اسلام برای رسیدن به نقطه مطلوب و عبور از بحرانهایی که در آینده شاهد هستیم.
ایران اسلامی در دل تاریخ
این ایده در دل تاریخ، توهمی و ساخته شده نیست پیوند گفتاری و گفتمانی ایران و اسلام بیش از هزار سال برای جغرافیای ما اعتبار خلق کرده است و از شخصیتهایی مثل فردوسی و حافظ و سعدی اگر عبور کنیم وقایعی مثل جنگ سربداران تا مقاومت باقرخان و ستارخان تا ایستادگی در مقابل پرتغالیها و حتی نهضت تنباکو را باید در این افق فهمید و این به آن معناست که این پیوند واقعی و دقیق در تاریخ است.
ایران اسلامی در اکنون
به صراحت باید گفت هیچ ایده در مقابل تهاجم صدام و نتانیاهو توان ایستادگی نداشت به جز همین ایده که وجود دارد یعنی ایران اسلامی امتداد تاریخی در لحظه اکنون به این جهت موفق است که تجربه دارد؛ خوشحالی از پیروزی در ورزش مثل کشتیگیران و والیبالیستها را باید در فهم موقعیتی دانست که ایران اسلامی خلق کرده است و آن موقعیت پیوندی بین این دو گفتمان است؛ کشتیگیر ایرانی نماد این پیوند است او با مدد گرفتن از اهل بیت و اسلام در پی برتری ایده ایرانی خود است و این برتری را نه فقط از جهت اسلامی بلکه از جهت ایرانی هم طلب میکند چون خود را امتداد ایران اسلامی میداند.
ایران اسلامی در آینده
واضح است که ملت و حکمرانی که در وضع خودآگاهی است در پی تحقق افکار خود تلاش خواهد کرد و این افکار به جز ایران اسلامی قوی ایدهای در سر ندارد؛ و شاید این خودآگاهی فرصتی استثنایی هم برای حکمرانی ما و هم جامعه ما باشد و قطعاً لحظه فهم ایران اسلامی آغاز یک تحول بزرگ برای ما خواهد بود اگر قدر آن را بدانیم و از این ظرفیت بینظیر استفاده کنیم و شاید این لحظه تا دههها دیگر تکرار نشده و این فرصت فراهم نشود.
/انتهای پیام/