۱۴۰۴/۱۱/۱۹
۱۶:۲۱
کد خبر : ۱۱۵۲۰
نقد چپ خواندن انقلاب اسلامی در گفتاری از بیژن عبدالکریمی؛

روشنفکر ایرانی در اسارت روح زمانه

روشنفکر ایرانی در اسارت روح زمانه
‌می‌دانم این استدلال شاید خوشایند نباشد، اما برخی اصطلاحات، مانند «چپول بودن» یا «پنجاه و هفتی بودن» را ما اولین‌بار از رسانه‌ای مانند «ایران اینترنشنال» شنیدیم؛ یعنی همان اتاق‌فکر‌هایی که با کشور ایران در تخاصم هستند، اینها را تولید کرده‌اند و حالا بر زبان برخی روشنفکران ما نیز جاری می‌شود.
بیژن عبدالکریمی پژوهشگر فلسفه : بیژن عبدالکریمی

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ درست در زمانه‌ای که انقلاب اسلامی پا به عرصه ظهور گذاشت، جهان در فضای جنگی به ظاهر سرد، میان دو بلوک شرق کمونیستی و غرب لیبرالیستی به سر می‌برد. بلوک چپ به علت پرچم‌داری رویکردهای انقلابی، ماهیتی تحول‌خواه به خود گرفته و در نقطه مقابل، بلوک راست رویکردی ضدانقلاب داشت. تمام تلاش بلوک راست در قالب طرح‌های «مارشال» و اصل چهار «ترومن»، صرف جلوگیری از شکل‌گیری انقلاب‌های کمونیستی می‌شد. مبتنی بر چنین بستری، برخی در فهم انقلاب اسلامی، ایدئولوگ‌ها و اصول انقلاب را به چپ‌گرایی متهم می‌ساختند. ایده چپ خواندن انقلاب اسلامی دارای سطحی بسیار گسترده است. در رأس آن، برخی ایده اسلام سیاسی امام خمینی (ره) را خوانشی ایدئولوژیک و چپ از اسلام دانسته و در سطوح پایین‌تر، قانون اساسی، سیاست‌های اجرایی، شعارها و... را نیز چپ می‌خواندند. همچنین سطح وسیعی از رهبران انقلابی نظیر شهید آیت‌الله بهشتی، شهید مطهری، آیت‌الله طالقانی، جلال آل‌احمد، علی شریعتی و دیگر رهبران نیز به‌صراحت و طی این سال‌ها از سوی جریان راست‌گرا و روشنفکران معاصر، «چپ» خوانده شده‌اند. در این خوانش از انقلاب اسلامی، حرکت مردم ایران به‌صورت یک انقلاب ملی در راستای توسعه فهم شده که به واسطه غلبه فضای استعمارستیزی ناشی از اتمسفر چپ، به ناگاه ایده مبارزه با آمریکا در محوریت انقلاب قرار گرفته و به واسطه همین رویکرد نیز پروژه توسعه ایران مخدوش می‌شود. دکتر بیژن عبدالکریمی - فیلسوف و استاد دانشگاه - در گفتار پیش رو تلاش دارد تا ابعاد مختلف این ایده را مورد نقد و موشکافی قرار دهد.

 

روشنفکری که زمانه اندیش شد

برخی از روشنفکران در راستای تحلیل رفتارهای جمهوری اسلامی، چهار مفروض یا گزاره اصلی را طرح می‌کنند که هر یک می‌تواند به نحو تفصیلی و مجزا مورد مداقه قرار گیرد. نخست، تأثیرپذیری انقلاب ایران و جبهه مقاومت از گفتمان چپ. دوم، آمریکاستیزی یک ایدئولوژی برای مشروعیت‌بخشی و هویت‌بخشی به گفتمان انقلاب. سوم، این که چه کسی رسالت آمریکاستیزی و اسرائیل‌ستیزی را به گفتمان انقلاب واگذار کرده، درحالی‌که این امر جزء مبانی انقلاب نبوده است؟ و چهارم، آمریکاستیزی چه منفعتی برای ایران داشته است؟ این‌ها پرسش‌های سترگ و شفافی هستند که باید به آن‌ها پاسخ داده شود.

امروز روشنفکرانی که زمانی «نیروی نفی» بودند، به «نیروی اثبات» تبدیل شده‌اند؛ یعنی خودشان توجیه‌گر وضع موجود هستند. اگر زمانی چگوارا در آرژانتین مبارزه می‌کرد، در بولیوی می‌جنگید و به الجزایر می‌رفت، امروز همگان در سراسر جهان می‌گویند: «کاری به کار کسی نداشته باش».

می‌دانم این استدلال شاید خوشایند نباشد، اما برخی اصطلاحات، مانند «چپول بودن» یا «پنجاه و هفتی بودن» را ما اولین‌بار از رسانه‌ای مانند «ایران اینترنشنال» شنیدیم؛ یعنی همان اتاق‌فکرهایی که با کشور ایران در تخاصم هستند، این‌ها را تولید کرده‌اند و حالا بر زبان برخی روشنفکران ما نیز جاری می‌شود. من می‌پذیرم که از دهه‌های آغازین قرن بیستم، به‌خصوص پس از انقلاب اکتبر روسیه و به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم که ارتش سرخ بخشی از جهان را به تصرف درآورد، ایدئولوژی مارکسیسم بسیار نیرومند شد و همچنین قبول دارم که بسیاری از جریانات از مارکسیسم اثر پذیرفتند. به یاد داشته باشیم که «مارکس»، متفکر بزرگی است و به تعبیر «پوپر» با ظهور مارکسیسم بود که مسیحیت اندکی به خود آمد؛ مسیحیتی که همواره مدافع نظام فئودالی و نظام سرمایه‌داری بود، تحت‌تأثیر مارکسیسم تا حدودی شرمنده شد و دریافت که نمی‌تواند نسبت به ظلم و ستمی که در جهان وجود دارد، بی‌تفاوت باشد.

اما در اینجا نکته مهمی را باید مطرح کرد. اگر برخی از روشنفکران و کسانی که تحت‌تأثیر اتاق‌فکرهای اسرائیلی و آمریکایی هستند و هرگونه مبارزه با اسرائیل و آمریکا را متأثر از جریانات چپ می‌دانند، توجه داشته باشند و اگر آن‌ها برخی از روشنفکران یا ایدئولوگ‌های انقلابی دهه‌های پیش نظیر جلال آل‌احمد و علی شریعتی را به تأثیرپذیری از ایدئولوژی چپ متهم می‌کنند، دقیقاً همان منطق پشتیبان چنین نقدی، امروزه شامل حال همین روشنفکران نیز می‌شود. این افراد دقیقاً پژواک روح زمانه خود هستند؛ یعنی لازم نیست کتاب بخوانند یا فکر کنند، بلکه این سخن را از رسانه‌های بسیاری می‌شنوند.

واقعیت این است که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در دهه پایانی قرن بیستم، مارکسیست نیز شکست خورد. فروپاشی شوروی به معنای شکست مارکسیسم بود؛ به این معنا بود که تفسیر خطی از تاریخ که جامعه را از کمون اولیه به برده‌داری، فئودالی و سپس بورژوازی و در نهایت به مرحله سوسیالیسم می‌رساند، شکست خورد. تاریخ به عقب بازگشت؛ یعنی نوعی سرمایه‌داری دوباره رجعت کرد. با شکست انقلاب اکتبر، آرمان سوسیالیسم و به دنبال آن آرمان‌گرایی شکست خورد تا جایی که «فوکویاما» پایان تاریخ را اعلام کرد. از نظر او دیگر ایدئولوژی‌ای جز لیبرالیسم وجود ندارد. روشنفکرانی که زمانی آنارشیست و خشونت‌گرا بودند و افرادی چون «فیدل کاسترو»، «چگوارا»، «بیژن جزنی‌ها»، «مجاهدین خلق» و «پیشاهنگان توده‌ای» را الگوی خود داشتند، همه این الگوها را کنار گذاشتند. روشنفکرانی که تحت‌تأثیر مارکسیسم از دیوار سفارت بالا می‌رفتند، امروز تحت‌تأثیر نئولیبرالیسم قرار گرفته‌اند و می‌گویند: «عقلانیت این‌گونه حکم می‌کند که باید زندگی کنیم»!

زمانی روشنفکر مظهر ارزش‌های برتر بود و زندگی غریزی و روزمره را یک زندگی مبتذل می‌دانست و به اصالت (Authenticity) دعوت می‌کرد. امروز خود روشنفکر نیز به دنبال یک ویلای خوب و یک خانه مناسب است؛ او به دنبال آن است که در «لواسان» ویلایی داشته باشد و معاشرانی برای خود فراهم کند. این‌ها به ارزش‌های او تبدیل شده است. یعنی اگر بیژن عبدالکریمی با یک خودرو ارزان‌قیمت تردد می‌کند، کسی نمی‌گوید «درود بر او که هنوز بر ارزش‌های خود پایبند است»، بلکه می‌گویند: «چپولِ بی‌عرضه‌ای است که نتوانسته برای خود چیزی فراهم کند»

امروز روشنفکرانی که زمانی «نیروی نفی» بودند، به «نیروی اثبات» تبدیل شده‌اند؛ یعنی خودشان توجیه‌گر وضع موجود هستند. اگر زمانی چگوارا در آرژانتین مبارزه می‌کرد، در بولیوی می‌جنگید و به الجزایر می‌رفت، امروز همگان در سراسر جهان می‌گویند: «کاری به کار کسی نداشته باش». مقصودم این است با همان شمشیری که این افراد روشنفکر، دهه‌های گذشته را نقد می‌کنند و می‌گویند آن‌ها تحت‌تأثیر فضای زمانه خود بوده‌اند، امروز به‌مراتب و به طریق اولی، روشنفکرانی که انقلاب اسلامی را متأثر از نگاه چپ خوانده و مبارزه با آمریکا را ناشی از این انحراف فهم می‌کنند، پژواکِ روند جهانی‌شدنی هستند که در سراسر جهان حاکم است و هیچ رمقی برای مقابله با آن در این افراد وجود ندارد.

 

آن روی طغیان‌گر روشنفکر کجاست؟

اما صرف‌نظر از این بحث روش‌شناختی، سؤال من این است: آیا هر آنچه مارکس گفته، غلط است؟ افراد تحصیل‌کرده‌ای که این‌چنین به نقد چپ می‌روند، با افراد متحجری که در حجره‌های تنگ و تاریک خود نشسته، نه کتاب می‌خوانند، نه مارکسیسم و نه اگزیستانسیالیسم را نمی‌شناسند، چه تفاوتی می‌کنند؟ هر متفکری حق دارد که به جهان گشوده باشد. ما با مارکسیسم مخالفیم، اما هر آنچه مارکس گفته باطل است؟ مگر کتاب «سرمایه» مارکس یکی از شاهکارهای کلاسیک این جهان نیست؟ کدام جامعه‌شناسی می‌تواند مارکس را نادیده بگیرد؟

نکته دیگر و مهم‌تر اینکه آیا واقعیت جهانی تغییر کرده است؟ آیا جهان متمدن‌تر شده، خشونت کاهش یافته، ارزش‌های لیبرالی افزایش پیدا کرده و نهادهای جهانی مانند سازمان ملل و احترام به معاهدات بین‌المللی بسیار متحول شده است و فقط یک فرد احمق می‌تواند در گفتمان ضد استعماری دهه‌های چهل و پنجاه هجری یا دهه‌های چهل، پنجاه و شصت میلادی باقی بماند؟ آیا جهان بسیار انسانی‌تر شده است؟ غزه، لبنان و جنایاتی که پس از جنگ جهانی دوم رخ‌داده، ترورهای سیاسی و جنایات سیاسی که در طول این چند دهه صورت‌گرفته، در تمام تاریخ بشر سابقه نداشته است. حالا اگر من به این واقعیت توجه داشته باشم، آیا این یک امر ایدئولوژیک است؟ اینها شعبده‌بازی می‌کنند، مردم را فریب می‌دهند و می‌گویند: «عبدالکریمی چپول و تحت‌تأثیر ایدئولوژی مارکسیستی است؛ لذا ای مردم! به اسرائیل و مقاومت در برابر اسرائیل و آمریکا بی‌توجه باشید.»

ایدئولوژی آمریکاستیزی یک ایدئولوژی بی‌بنیاد نیست. از اساس ایدئولوژی‌ها این‌گونه نیستند. اگر سوسیالیسم یا مارکسیسم در یک دوره تاریخی کارآمد است، این حاصل خلاقیت ذهنی مارکس و انگلس نیست، بلکه نوعی پاسخ‌گویی به رشد سرمایه‌داری در جامعه غربی است.

 

مسئله قدرت است، نه ایدئولوژی!

آیا ایدئولوژی زیربنای مناسبات و روابط سیاسی و ژئوپلیتیک است یا روبنایی برای ساختارهای سیاسی؟ ایدئولوژی روبنایی برای استراتژی‌ها و راهبردهای کلان جهت تولید قدرت اجتماعی و قدرت ملی است. مسئله اصلی، قدرت است، نه ایدئولوژی و این فریب مردم است که بگوییم «جمهوری اسلامی ایدئولوژیک است.» بحث بر سر قدرت ملی است. حکومت‌ها برای ایجاد قدرت، دست به تولید ایدئولوژی می‌زنند و حکومت جمهوری اسلامی از این جهت با هیچ حکومت دیگری تفاوتی ندارد. همه حکومت‌ها برای تولید قدرت، ایدئولوژی خلق می‌کنند. صفویه برای ایجاد قدرت در برابر عثمانی، تشیع را ترویج می‌کند.

این وارونه دیدن مسئله است. «اردوغان» می‌خواهد یک قدرت ژئوپلیتیک در منطقه باشد و هژمونی پیدا کند؛ بنابراین «نئوعثمانیسم» را مطرح می‌کند؛ نه اینکه چون گرایش‌های نئوعثمانی دارد، بلکه چون می‌خواهد قدرتش در منطقه غلبه یابد. او تا آفریقا پیش می‌رود و در لبنان و سوریه هم دخالت می‌کند. اسرائیل بر اساس باور به سرزمین موعود وارد منطقه نشده است؛ پیش از آن، اراده سیاسی برای حضور نیرویی به نام اسرائیل در منطقه وجود داشته و سپس ایدئولوژی صهیونیسم را برای آن تولید کرده‌اند.

آیا ما با آمریکا کاری کرده بودیم که «جورج بوش» پدر ما را «محور شرارت» اعلام کرد؟ بوش و متحدان وی وقتی به عراق حمله کردند، آیا بر اساس ایدئولوژی مبارزه با محور شرارت بود یا پس از ۱۱ سپتامبر تصمیم گرفته شد که به عراق حمله شود و به دنبال توجیه (Justification) برای آن می‌گشتند؟ آیا من ابتدا بر اساس اینکه دختری «کنیز حربی» است به او تجاوز می‌کنم یا ابتدا شهوت در من غلیان کرده و برای ارضای غریزه جنسی‌ام می‌گویم او کنیز است؟ رابطه ایدئولوژی با عمل، توجیه‌گرانه است، نه اینکه توجیه‌ها، اراده ما را شکل دهند. اراده‌ای وجود داشته و ما برایش توجیهی می‌سازیم.

ایدئولوژی آمریکاستیزی یک ایدئولوژی بی‌بنیاد نیست. از اساس ایدئولوژی‌ها این‌گونه نیستند. اگر سوسیالیسم یا مارکسیسم در یک دوره تاریخی کارآمد است، این حاصل خلاقیت ذهنی مارکس و انگلس نیست، بلکه نوعی پاسخ‌گویی به رشد سرمایه‌داری در جامعه غربی است. این بسیار اشتباه است که ما واقعیت‌ها را نادیده بگیریم و بگوییم یک فرد بیمار به نام «مارکس» پیدا شد و خواست یک ایدئولوژی خلق کند و سپس این ایدئولوژی مورد استقبال جهانی قرار گرفت.

 

آمریکاستیزی ریشه در هویت و تاریخ ایران دارد

اما درباره اینکه چه کسی رسالت مبارزه با آمریکا را به جمهوری اسلامی داده است، من از کسانی که این‌گونه طرح بحث می‌کنند، این پرسش را دارم که چه کسی رسالت مبارزه با آمریکاستیزیِ جمهوری اسلامی را به شما داده است؟ من می‌خواهم توجه روشنفکرانی که این منطق را مطرح می‌کنند، به واقعیتی به نام زندگی و تاریخ معطوف کنم. آیا قراردادی نوشته شده که «ما رسالت مبارزه با جبهه مقاومت را بر دوش فردی می‌گذاریم»؟ خیر. افراد، کنشگر هستند و بر اساس فهم و درک خود و تحلیلی که از صحنه دارند، چنین کنش‌هایی را انجام می‌دهند. این یک قرارداد نانوشته است. کسی این مسئولیت را به فردی نداده است. این مسئولیت از دل زندگی، از دل شرایط تاریخی و از دل مسائل اجتماعی ما بیرون آمده و البته بر اساس تحلیل هر فرد متفاوت است.

حالا سؤال این است: چه کسی ایدئولوژی مبارزه با آمریکا و اسرائیل را بر دوش نظام جمهوری اسلامی گذاشته است؟ به نظر من، پرسیدن سؤال، مثل این است که بپرسیم کدام قرارداد، پیرمردی به نام «روح‌الله خمینی» را رهبر انقلاب کرد؟ کدام قرارداد اجتماعی باعث شد پیرمردی به نام «مهدی بازرگان» رهبر انقلاب نشود؟ کدام قرارداد نگذاشت «یدالله سحابی» رهبر انقلاب شود؟ کدام قرارداد گفت آیت‌الله «شریعتمداری» رهبر انقلاب نباشد؟ این سؤال، انتزاعی است. این نوع برخوردکردن با تاریخ با ذهن ریاضیاتی است. ما رویدادهای تاریخی را این‌گونه نمی‌فهمیم.

آیت‌الله خمینی (ره) مبارزه با اسرائیل را از کجا آورد؟ ایشان فردی برآمده از سنت‌های حوزوی است. اگر آیت‌الله خمینی (ره) متکی به یک سنت اسلام‌گرا نبود که خمینی نمی‌شد. او با اتکا به این سنت، بر اساس فهم فقهی، نوع متافیزیک و سنت نظری و فرهنگی خود، شعار «محو اسرائیل» را مطرح می‌کند.

آیت‌الله خمینی (ره) مبارزه با اسرائیل را از کجا آورد؟ ایشان فردی برآمده از سنت‌های حوزوی است. اگر آیت‌الله خمینی (ره) متکی به یک سنت اسلام‌گرا نبود که خمینی نمی‌شد. او با اتکا به این سنت، بر اساس فهم فقهی، نوع متافیزیک و سنت نظری و فرهنگی خود، شعار «محو اسرائیل» را مطرح می‌کند. من کاری به‌درستی یا نادرستی آن ندارم؛ بحث من این است که روندهای تاریخی را درست بفهمیم. آیا ممکن نبود که خمینیِ مسلمان و سنتی، رهبر انقلاب نشود و مثلاً لیبرال‌ها، نئولیبرال‌ها، سکولارها یا مارکسیست‌ها رهبر شوند؟ در آن صورت، تاریخ این کشور، این تاریخ فعلی نبود. این تاریخ، با هویت جوامع دیگر متفاوت است؛ خمینی یعنی اسلامیت وجه هویتی این کشور. خمینی برخاسته از این سنت تاریخی است. ایشان بر اساس واقعیت ذهنی خود این شعار را می‌دهد و این شعار مورد اجماع ملی قرار می‌گیرد. اکنون نیز روشنفکران تحت‌تأثیر فضای جهانی می‌گویند: «عجب اشتباهی کردیم، چه غلطی کردیم!» من مطمئنم که سه دهه بعد، همین روشنفکران باز هم خواهند گفت: «اشتباه کردیم جمهوری اسلامی را تضعیف کردیم». روشنفکر امروز ما تحت‌تأثیر فضاهای غالب است. خدای نکرده، اگر ما دچار شرایط سوریه شویم، خواهند گفت که ما اشتباه کردیم؛ چنان‌که امروز روشنفکران لیبی و مخالفان «صدام حسین» می‌گویند که چه اشتباهی مرتکب شدیم.

نکته بعدی اینکه سؤال مذکور مبنی بر آنکه «چه کسی رسالت مبارزه با آمریکا و اسرائیل را بر دوش ما گذاشته است؟» برای منِ دانش‌آموز فلسفه، به این معناست که «چه کسی ما را، ما کرد؟ چه کسی تاریخ ما را چنین رقم زد؟» سخن من این است: ما نمی‌توانستیم غیر از این باشیم. مگر اینکه این افراد بگویند که ملت‌ها حق دارند تغییر جهت دهند. تمام مشکل من با روشنفکران، کنشگران سیاسی - اجتماعی و اصلاح‌طلبان این است که اصلاً تفکر تاریخی ندارند و با ذهنی انتزاعی و منقطع از تاریخ، می‌خواهند تحول ایجاد کنند. این‌ها به حاکمیت می‌گویند دست از حکومت بردار و ببین مردم تو را می‌خواهند یا نه. انتظار دارند جمهوری اسلامی یک رفراندوم بگذارد. به من بگویید در کجای تاریخ، یک حکومت خودش را مورد این پرسش قرار می‌دهد که «مرا می‌خواهید یا نه؟» آن هم در شرایط جنگی و در چنین وضعیتی! سخنان این دوستان، فانتزی و رمانتیک است. حرف‌های قشنگی می‌زنند، ولی این سخنان دردی را دوا نمی‌کند.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :