گروه دین و اندیشه «سدید»؛ با نگاهی پدیدارشناسانه به نهاد روحانیت شیعی، این موضوع قابلفهم است که فقه، نقشی راهبردی در مناسبات میان نهاد روحانیت و جامعه ایفا کرده است. اقبال و ادبار جامعه نسبت به فقه بهمثابه اقبال و ادبار آنها نسبت به نهاد روحانیت و مرجعیت فهمیده میشود، از همین رو اگر امروزه برخی از کارشناسان، حوزه را با مسئله بحران مرجعیت روبرو میدانند، طبیعتاً یکی از پایههای این بحران را باید در نسبت میان جامعه و فقه پیجویی کرد. بر همین اساس ما با حجتالاسلام دکتر محمد وحید سهیلی - پژوهشگر علوم دینی و مدرس جامعهشناسی - به گفتوگو پرداختهایم تا پیرامون نسبت فقه و مرجعیت حوزه به بحث و تبادل بنشینیم. مشروح این گپوگفت در ادامه تقدیم شما میشود.
کاهش مرجعیت روحانیت در پرتو عوامل درونزا
بهعنوان مسئله نخست، موضوعی که میخواهیم پیرامون آن گفتگو کنیم، بحث بر سر کاهش سرمایه اجتماعی روحانیت است. کاهش این سرمایه طی دهههای گذشته موضوعی است که به نظر قابلانکار نباشد. به باور شما چه تحولاتی در عرصه کلان جامعه یا قدرت به معنایی عام در حال رقمخوردن است که سرریز آنها منجر به تغییر جایگاه گروههای مرجع کلاسیک جامعه بهویژه روحانیت شده است؟
سهیلی: من ابتدا آن وجه مسئلهبودگی را آنطور که برای خودم وجود دارد، تبیین میکنم؛ چون به نظرم دقیق کردن مسئله، خود بسیاری از نزاعها و تفاوت دیدگاهها را روشن میکند. ما یک امر بسیار عامی را به نسبت در جوامع مختلف داریم و آن هم کاهش دینداری مخصوصاً در قالبهای خاص سنتی و کاهش مرجعیت نهادهای دینی است. این هم محصول چالشهای دینداری در عصر مدرن است. «تیلور» و دیگران هم به این بحث اشاره کردهاند. بهعبارتدیگر، اصولاً عصر مدرن به دلیل برخی از خصوصیات و خصیصههایی که دارد، دینداری را با چالش مواجه کرده است. هر جا که مدرنیته پا گذاشته، سطح دینداری کاهش پیدا کرده، نمودهای دینداری، تظاهرات و مناسک جمعی دینداری تضعیف شده است. اگر هم مدرنیته دینداری را احیا کرده، در یک معنای خاصتری آن را احیا کرده است. میشود در مورد این هم صحبت کرد، بعد آن موقع رفت در ویژگیهای عصر مدرن که چیست، کجایش چه تضادی با گروههای مرجع کلاسیک در جامعه ما پیدا میکند و... اما این وجه مسئله برای ما نیست. این یک امر عام است. ما هم به میزانی که با وجوه زندگی مدرن مواجه شدیم - به هر درصدی که مواجه شدیم - و به واسطه اقتضائات جهانی و ارتباطات جهانی که بین جوامع وجود دارد، دولتها و در واقع ارتباطاتی که هست، اثراتش آمده و اتفاقاً دیر آمده است.
اگر از یک موضع نه منطقهای و محلی، بلکه از موضع جهانشمول و بالاتر نگاه کنیم، ما ایرانیها جزء جوامعی هستیم که مقاومت خوبی در مقابل موجهای سهمگین مدرنیته نسبت به دینداری و وضعیت دینداری مردم داشتهایم.
به نظرم اگر از یک موضع نه منطقهای و محلی، بلکه از موضع جهانشمول و بالاتر نگاه کنیم، ما ایرانیها جزء جوامعی هستیم که مقاومت خوبی در مقابل موجهای سهمگین مدرنیته نسبت به دینداری و وضعیت دینداری مردم داشتهایم. ایرانیها اتفاقاً به دلایل مختلف، نسبتاً موفق بودهاند. با بسیاری از چالشها اکنون دستبهگریبان نیستند، یا بعضی از چالشهایی که دست به گریباناند، با تأخیر به آنها رسیده است. حتی بعضاً قدرت موج مدرنیته گرفته شده، شکسته شده و بعد به فرهنگ ما رسیده است. این یک امر عام بوده و انحصاری در ما ندارد، لذا بهتر است چندان به آن نپردازیم. کمااینکه اگر در مورد مرجعیت روحانیت میپرسیم، توجه داشته باشید که خصوصاً در عصر پسامدرن و قرن بیست و یکم، مرجعیت تمام گروههای مرجع کلاسیک دچار چالش شده، نه فقط روحانیت. یعنی ما این مسئله را نسبت به روحانیت یا نهادهای دینی فقط نداریم. مسئله مرجعیت بهطورکلی دچار بحران شده، نه فقط در ایران بلکه در جوامع مختلف.
این مسئله زمینهها و عواملی دارد که فراتر از وضعیت ایران است. چنین وضعیتی یک امر جهانشمول است. این را هم ما در ایران میبینیم و آنچه در ایران میبینیم مختص روحانیت نیست. گروههای مرجع دچار چالش هستند. اما مسئله چیست؟ آیا این توضیحاتی که من دادم، به معنای منحلکردن مسئله کاهش مرجعیت روحانیت است؟ اینها را میگویم که مسئله را منحل کنیم؟ در حاشیه عرض کنم که بعضی وقتها این اتفاق میافتد. یعنی در یک برخورد خطابی یا جدلی برای اینکه یک گروه دگراندیش را ساکت کنیم (اسکات خصم) با این نوع توضیحات و ارجاع مسئله به یک سری امور بیرون از حدود تاریخ، فرهنگ و جغرافیای خودمان نظیر امر جهانی، ویژگیهای مدرنیته، ویژگیهای عصر صنعتیشدن، عصر شبکهای شدن، عصر اطلاعات و... تلاش میشود تا به این گروهها پاسخ بدهیم و بگوییم که پس این مختص ما نیست. اتفاقاً اگر نگاهی تطبیقی داشته باشیم، وضعیت ما خوب است. من نمیخواهم این مسیر را طی کنم. عرض من این است که اگر این موجها به ایران هم رسیده، ما به لحاظ تاریخی، روحانیت را یک جریان بسیار قوی میبینیم و مییابیم. روحانیت ریشهدار است و خاستگاههای تاریخی عمیقی دارد. به لحاظ تمدنی در مقابل بسیاری از فراز و فرودها و موجهای نابودکننده بیرونی نسبت به این فرهنگ و مؤلفههای آن مقاومت کرده و درهمتنیده شده با فرهنگ ایرانی است. شما هر شخصیتی را که به آن ارجاع دهید، ربطی به نهاد علم دینی در تاریخ ما دارد که حوزه است. من بعضی وقتها میگفتم که مثلاً سعدی، حافظ، بوعلی سینا و هر دانشمندی که شما میگویید، اینها کجا علم آموختند؟ ما که چند نهاد علم نداشتیم. ما یک نهاد علم داشتیم و آنها همه تربیتشده همان نهاد بودهاند. تنها نهاد علم ما با همه فراز و فرودهای تاریخی آن حوزه علمیه بوده است.
ریشهداری حوزه در تاریخ ایران
به باور من، خیلی معنادار است که در دل اتفاقات سال ۱۴۰۱ برخی بسیار صریح و واضح از آن فضای هیجانی استفاده میکنند تا مفاخر اینچنین ما را خدشهدار کنند. حتی من دیدم در بعضی از این برنامههای شبکههای ماهوارهای، میخواستند از این شخصیتهایی که دیگر هر ایرانی نسبت به آنها احساس خوب تعلق خاطر و هویتساز دارد، عبور کنند. در میان برخی از تئوریسینهای اینها، تعرضهای جدی به شاعران و بزرگان ما صورت میگرفت. پس مسئله این است که ما با یک جریان چنین تنومند و ریشهداری روبرو هستیم که در این تاریخ، دچار یک سری چالشها و آسیبهایی شده که خود را در کاهش مرجعیت اجتماعی نشان میدهد. این برای ما مسئله است، برای ما بهعنوان ایرانی باید مسئله باشد که چرا یک چنین امر ریشهدار و تاریخی باید دچار یک سری گسستها و ناهمزبانیها با مردم شود و مردم او را بهعنوان مرجع نپذیرند یا کمتر بپذیرند. این مسئله مهمی است و باید به آن فکر کرد. من دو علت عمده را میخواهم طرح کنم. این دو در نهایت به یک نقطه منتهی میشود و آن هم فقه است.
شرح علت نخست چنین است که شما در سال ۱۳۵۷ یک انقلاب اسلامی داشتید. انقلاب اسلامی را هم منِ انقلابی با شعارها، آرمانها و ایدههای دینی و اسلامی میفهمم. یعنی بنمایه، شعارهای محوری و آن ایدههایی که برای وضعیت جدید مطرح میکند، همه دینی است و ریشههای دینی دارد. من انقلاب اسلامی را اینطور میفهمم. حتی آنجایی هم که از ادبیاتی استفاده میکند که ممکن است این ادبیات را بقیه جریانهای مبارز هم از آن استفاده کنند، آن را با خوانش دینی خود طرح میکند. کاملاً هم این موضوع تئوریزه شده و نهایتاً در قانون اساسی نیز اشراب میشود. قانون اساسی را نیز من اینگونه نمیبینم که بگویم بندهایی از آن ناشی از هیجانها و التهابهای ابتدای انقلاب بوده یا با فشار گروههایی برخی اصول در آن گنجانده شده است.
به باور من، هر آنچه در قانون اساسی میبینیم، ریشه تاریخی در نهاد علم اسلامی ما دارد. مراد از نهاد علم اسلامی نیز یعنی فقه، کلام و فلسفه ما که این را پرورانده و شکل داده است. اینطور نبوده که یک دفعه سر در آورده باشد. حالا انقلابی با مختصاتی جهانی رقم خورده، داعیه ساخت جهانی جدید را دارد و در عین حال یک قانون اساسی مترقی را عرضه میکند، اما شما از یک جایی به بعد جریان غالبی را در متن فعالیت جمهوری اسلامی، تصمیمگیران و تصمیمسازان آن میبینید که به یک سمتی حرکت میکنند و پیش میروند که به ایده خود جمهوری اسلامی، پایبند نیستند. یعنی اینها در لباس جمهوری اسلامی هستند، اما به آن پایبندی لازم را ندارند.
این سخن شما را باید اینگونه فهمید که برخی از بزرگان جمهوری اسلامی که خود مولد همان شعارها بوده و انقلاب را شکل دادهاند، با گذشته فاصله کوتاهی، از انقلاب بازگشتهاند. این بازگشت نیز به نظر دو وجه بیشتر نمیتواند داشته باشد: یا ناشی از انسدادهایی است که این بزرگان در مسیر تحقق شعارهای خود مشاهده کردهاند؛ لذا آنها را تعدیل کردند یا ناشی از تغییر نگرش و بازگشت از آن مسیر و شعارهاست. آیا طرح این ادعا قدری خلاف واقع به نظر نمیرسد؟ یا حداقل ادعا چنان بزرگ است که برای اثبات آن دشواری زیادی دارید.
سهیلی: شما ادعای من را خوب صورتبندی کردید، اما من این اصلاح را دارم که اولاً من این سخن را به بزرگان انقلاب با آن عمومیتی که شما میگویید، منتسب نمیکنم؛ بلکه آغاز این انحراف را به جریان توسعهگرا نسبت میدهم که البته همراهیهایی نیز میان برخی از چهرههای شاخص انقلاب داشتند. ثانیاً اساساً انسداد چه محلی از اعراب داشت؟۱۰ سال بعد از انقلاب نباید از مفهوم انسداد صحبت کنید. انسدادی در کار نبود، بلکه ما شاهد یک انحراف فکری هستیم. انسداد وقتی است که شما ۵۰ سال تلاش میکنید، اما نهایتاً میبینید که نمیشود. همان اولبسمالله که نمیگویند انسداد داریم. چنین مطلبی معنای محصلی ندارد. انسداد یعنی خواستیم و رفتیم اما به نتیجه نرسیدیم. من انسداد را اینطور میفهمم. اینطور نبود که خواستیم و رفتیم و پاسخی دریافت نکردیم.
باطن مسئولین بهمثابه ظاهر جامعه
پذیرش این ادعای شما با دشواریهایی روبرو است. چرا باید بزرگانی ایدههایی را مطرح کرده و به فاصله کوتاهی از آن عبور کنند؟ اینجا باید مسئله را واکاوی کرد. بالاخره شاید ما انسداد نداشتیم، اما تحقق آن ایدهها نیز جزء امکانهای ما نبوده است. یعنی شاید ما آنقدر بوروکرات و تکنوکرات نداشتیم که بتواند ایدههای کلان ما در خصوص ساخت عالم دیگری به زبان امر اداره، دولت و جامعه را ترجمه کنند.
سهیلی: بله، من این را در توضیح عامل دوم خواهم گفت. این مشکلات بوده است، اما اینگونه نبوده که عدهای کاملاً همدلانه و همسو برای تحقق آن آرمانها که در قانون اساسی ما نیز تحقق یافته، تلاش کرده باشند و بعد با مشاهده مشکلات، در صدد تجربه راه دیگری برآمده باشند.
آیا این یک اتهام به جمهوری اسلامی نیست؟
اگر شما ادعای انقلاب اسلامی، حکومت الله، توحید و مالکیت تشریعی خدا را دارید، میداندار برنامهریزی شما باید فقه باشد. جمهوری اسلامی به معنای آن قسمت عملیاش - نه آن ایده در کتاب که قانون اساسی است - چقدر به فقه اهمیت میدهد؟
سهیلی: خیر. این اتهام من به کسانی است که در قالب جمهوری اسلامی، برنامههای توسعه را مینویسند. به باور من، جمهوری اسلامی یک فرد یا افراد نیستند. جمهوری اسلامی یعنی قانون اساسی که تجسم ایدههای انقلاب است. چرا برخی معتقدند که اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی را از همان ابتدا کمونیستها به جمهوری اسلامی تحمیل کردند؟
آقای نوربخش در مصاحبهای که با آقای عمویی انجام میدهد و در کتاب اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی هم درج شده میگوید: «ایدههای اولیه اصل ۴۳ و ۴۴ در عمل و در شرایط فعلی کنار گذاشته شده است». این مصاحبه در اوایل دهه هشتاد انجام شده است. سؤال این است که چرا کنار گذاشته شده است؟
توجه دارید که این مصاحبه قبل از آن فرمان اجرایی است که رهبر انقلاب برای اصل ۴۴ قانون اساسی مطرح کرده است. این یک ایده تثبیت شده در نزد جریانهای توسعهگرا در کشور ماست که قانون اساسی ما مشوب به ایدههای مارکسیستی است، لذا آنها کاملاً به خود اجازه میدهند که در پرتو قانون اساسی و جمهوری اسلامی، ایدههایی را پیش ببرند که در تضاد با قانون اساسی باشد. برخی این مطلب را نخستینبار در جریان مناظره آقای دکتر غنینژاد و دکتر درخشان دیدند، اما چنین مطلبی در دل جریان توسعهگرا کاملاً تثبیت شده است.
ما اکنون در مقدمات قضیه هستیم، یعنی احتمالاً باید به این مطلب برسیم که در نهایت امر، عدم توجه مسئولین کشوری به قانون اساسی چگونه منجر به عدم اقبال جامعه به نهاد روحانیت شده است؛ لذا من قصد ندارم چندان در این مقدمهها چالش کنم، اما بهعنوان اشکال آخر، عرض میکنم که به نظر، تصویر شما از آنچه راجع به فضای غالب بر جریانهای سیاسی و اداری کشور قلمداد میکنید، چندان کامل نباشد. برای مثال، شما باید اصل ۴۴ قانون اساسی را در کنار سیاستهای اجرایی اصل ۴۴ ابلاغی رهبر انقلاب اسلامی در سال ۱۳۸۴ ببینید که علیرغم برخی مفاد تصریح شده در این بند از قانون نظیر منع بانکداری خصوصی، بااینحال رهبر انقلاب در سیاستهای اجرایی چنین امری را مجاز شمردهاند. در همان ابلاغیه، رهبر انقلاب تلاشی برای تقویت بخش خصوصی انجام دادهاند؛ چراکه ذهنیت غالب در میان بزرگان انقلاب اعم از رهبری تا کسانی که شما آنها را نقد میکنید، آن است که اقتصاد دولتی به معنای اقتصاد ناکارآمد و فاقد عدالت است.
سهیلی: دقیقاً مسئله همین است که خوانش ما از فرمان اجرایی و اصل ۴۴ اشتباه است. آیا اصل ۴۴ صرفاً در مورد مالکیت خصوصی حرف میزند؟ اصل ۴۴ میگوید شما سه گونه مالکیت دارید. مدیریت این سه گونه و تناسب آن برای مصلحت عامه باید زیر نظر دولت باشد، نه تحت مالکیت دولت. این دقیقاً آن برداشت از خصوصیسازی است که امروز ثمرهاش را میبینیم. اقتصاد دولتی و خصوصی شدن یعنی چه؟ چیزی که در عمل اتفاق افتاد، چیزی است که قرار بود سیاستهای اصل ۴۴ را پیاده کند؟ حالا این بحث چه نسبتی با مسئله روحانیت دارد؟ وقتی میگویم اتفاقی که در اقتصاد ایران رخ داد، چیزی غیر از اصل ۴۴ است، یعنی اینکه فقه محوریت و موجودیت ندارد. اصل ۴۴ قانون اساسی یک نگاه فقهی است که در الگوی عملی برنامههای توسعه ما با نگاه فقهی و با آن ایده فقهی پیادهسازی نشد. مسئله این است که اصطلاحاً متولی باید حرمت امامزاده را نگه دارد. یعنی اگر شما ادعای انقلاب اسلامی، حکومت الله، توحید و مالکیت تشریعی خدا را دارید، میداندار برنامهریزی شما باید فقه باشد. جمهوری اسلامی به معنای آن قسمت عملیاش - نه آن ایده در کتاب که قانون اساسی است - چقدر به فقه اهمیت میدهد؟ چقدر با فقه گفتگو میکند که بعد بگوید من گفتگو کردم، اما جواب نگرفتم؟ اصل ۴۴ یک نمونه است. بانکها یک نمونه هستند. بحث عدالت یک نمونه دیگر است و میتوان مثالهای مختلف دیگری را نیز مطرح کرد. اصلاً سؤالی از فقه پرسیده نمیشود که بعد بگویند پاسخ، قابلیت اجرا ندارد.
ما استادی داشتیم که در شورای فقهی یکی از بانکها حضور داشت. ایشان نقل میکردند که مدیران بانکی پیش ما آمده و میگفتند «این قرارداد را برای ما درست کنید.» یعنی فقه، صرفاً جنبه پوششی دارد. این نگاه به فقه یعنی اینکه فقه در محور برنامهریزیها و حرکتهای ما نیست. وقتی برای حاکم و کسی که در سطح کلان حکم میدهد، تصمیم میگیرد و تصمیمسازی میکند، فقه حضور ندارد، برای آن نوجوان ۱۵ساله هم فقه حضور ندارد. چرا ما خیال میکنیم او باید احکام فردی و جزئی خود را داشته باشد و سراغ مرجع تقلید برود، ولی ما در مسائل کلان و اساسیمان که مصلحت عامه است به فقه میدان ندهیم؟ این انتظار، انتظار نابجایی است.
حرکت انقلاب اسلامی بر مبنای فقه دینی
به نظر من، تحلیل شما از چند خلط بنیادین رنج میبرد. اولین خلط، یکدست دیدن روحانیت و دومین خلط، یکسانانگاری روحانیت و انقلاب است. حوزه همواره نسبت به مقوله استقلال خود از حاکمیت تأکید داشته است. بسیاری از مراجع از اساس علاقهای ندارند که در امور حاکمیتی مداخله کنند. حتی خود روحانیون نیز یکدست نیستند. درست است که انقلاب اسلامی را برخی عالمان برجسته مدیریت کردهاند، اما شاکله حوزه با انقلاب اسلامی چندان همراهی نداشته است. همین الان نیز روحانیت سنتی تلاش میکند تا سمت مردم ایستاده و دولتی و حاکمیتی نشود. بااینحال چگونه میشود گریز جامعه از روحانیت را اینگونه تحلیل کرد؟
سهیلی: اتفاقاً به نظرم خلط در تحلیل شماست؛ به این شکل که ما درباره نهاد روحانیت صحبت میکنیم. من هم میدانم تکثرات وجود دارد، اما این روحانیت بهمثابه یک نهاد یا شبهنهاد، یک ساختار کلی دارد که من دارم از این ساختار بحث میکنم. من نمود روحانیت را در فقه میدانم. شما دارید در سطح خرد بحث میکنید. روحانیت یعنی فقه. فقه چیست؟ ابزاری که روحانیت با آن زندگی مردم را سامان میدهد، فقه مگر چیزی جز این است؟ شما وقتی خدمت از یک مرجع، استفتا میکنید، یعنی میخواهید او بگوید چگونه این مسئله را سامان بدهند. اینجا چهکار کنم؛ بخورم یا نخورم؟ فقه این است و روحانیت هم نحوه حضورش در متن جامعه از طریق فقه است.
روحانیت بعد از انقلاب متکثر نشد. نهاد روحانیت توانست یک جا بیاید و حرکت اجتماعی را میدانداری و رهبری کند تا به انقلاب برساند. امام خمینی (ره) و شاگردان ایشان که از موضع شخصی وارد فضای انقلاب نشدند. ایشان دقیقاً از موضع نهاد روحانیت وارد شدند.
وقتی جمهوری اسلامی از فقه استفتا نمیکند، طبیعی است که اثر پنهان این رفتار نیز چنین خواهد بود که مردم نیز دیگر از فقه استفتا نکنند. بگذارید یک مثال بزنم. الان ذهنیت غالب مردم پیرامون بانکها چیست؟ جز این است که تصور میکنند بانکهای ما ربوی است؟ من کاری با این مسئله ندارم که با عقود فقهی، همه عملیاتهای بانکی را توجیه کردهاند، اما تصور عمومی این است که بانکها مشغول دریافت و پرداخت ربا هستند. شما میتوانید این مثالها را تکثیر کنید. وقتی مردم مشاهده میکنند که نظام اسلامی در سطح کلان، اهتمامی به فقه ندارد، چرا باید در عمل فردی خود به فقه اهتمام بورزند؟
بر اساس تحلیلی که شما از تکثر دارید و آن را به بحث وارد میکنید، از اساس نباید انقلابی شکل میگرفت؛ چراکه روحانیت بعد از انقلاب متکثر نشد. نهاد روحانیت توانست یک جا بیاید و حرکت اجتماعی را میدانداری و رهبری کند تا به انقلاب برساند. امام خمینی (ره) و شاگردان ایشان که از موضع شخصی وارد فضای انقلاب نشدند. ایشان دقیقاً از موضع نهاد روحانیت وارد شدند. من بیشتر تکیه بر اصل ۴۴ قانون اساسی و مقوله اقتصاد کردم، اما بحث منحصر در این یک مورد نیست. برای نمونه، شما اصل ۱۱۰ قانون اساسی پیرامون ولیفقیه را دارید. ولایتفقیه در دید بسیاری از عاملان جمهوری اسلامی و برنامهریزان آن، یک امر تزیینی است. رهبر انقلاب خیلی بزرگوار و محترم است اما سیستم بروکراسی هم قواعد و منطق خودش را دارد. چقدر رهبر انقلاب بهمثابه ولیفقیه با تعریف قانون اساسی در سازوکار بروکراتیک موردتوجه است؟ اکنون هم که بازوی رسانهای جریان توسعهگرا صراحتاً بیان میکند که اصل ۱۱۰ قرار نبود باشد؛ یعنی اصل قانونی را محل چالش و شبهه قرار میدهند. چند وقت دیگر هم میخواهند نتیجه بگیرند که این اصل بهصورت اشتباه در قانون اساسی وارد شد.
اقبال و ادبار فقه از حکمرانی اقتصادی تا حکمرانی فرهنگی
من این چهارچوب شما را میپذیرم که عدم توجه حاکمان به فقه، منجر به فقه گریزی مردم و در نتیجه کاهش مرجعیت روحانیت میشود. حالا بیایید این چهارچوب را بر کلیت جامعه تطبیق کنیم تا ببینیم امکان تطبیق دارد یا خیر. الان چالشهای جدی ما در حکمرانی فرهنگی و اجتماعی چیست؟ موسیقی، رقص، حجاب، مشروبات الکلی و مسائلی از این دست هستند. در همه اینها، شاهدیم که چالشی جدی میان فقه و بخشهایی از مردم وجود دارد. البته بسته به نوع به مسئله، سطح چالشها متفاوت است. در اینجا که اتفاقاً جمهوری اسلامی تلاش دارد تا فقه را اجرا کند، اما چرا باز هم مردم پس زدند؟ از طرف دیگر در حکمرانی اقتصادی، چالشهای جدی مردم در این حوزه چیست؟ اجرای عدالت توزیعی در منابع بانکی، بهره بالای وامها و... در اینجا طبق بیان شما، جمهوری اسلامی اهتمامی به فقه نداشته است؛ اما اتفاقاً مردم به خلاف عمل حاکمیت، خواستار اجرای قوانین دینی و فقهی در این حوزهها هستند. آیا این دو مورد حداقل تطبیق تحلیل شما بر وضعیت فعلی را مخدوش نمیکند؟
سهیلی: من فکر نمیکنم مردم هیچ جا اعتراضی به نحوه اداره فقهی داشته باشند. مسئله مردم این نیست که چرا فقه را اجرا میکنید، بلکه مسئله این است که وقتی در هیچ جا فقه را اجرا نمیکنید، چرا در یک جاهایی اجرا میکنید؟
به نظر شما مردم ایران معتقدند که در اجراییکردن احکام نباید گزینشی عمل کرد؟ یعنی به همان اندازه که با حجاب مبارزه میشود چندین برابر آن باید با فساد مبارزه شود.
سهیلی: حتماً همین است.
پس اگر مثلاً جمهوری اسلامی در حذف ربا به فقه پایبند باشد، چنانچه چند سال دیگر بخواهد در جریان حجاب نیز به فقه پایبند باشد، مردم پذیرا خواهند بود. این جمله درست است؟
سهیلی: بله، حتماً همین است. مردم به این باور رسیدهاند که دولتها فقط آنجا که به منافعشان ضربه وارد نشود، فقه را اجرا میکنند؛ ولی در سازوکار آنها فقه حاضر نیست. مسئله این است. امروز ما رسماً اعلام کنیم فقه را میخواهیم کنار بگذاریم. آیا ساختار بروکراسی ما فرومیریزد؟ بههیچوجه. پس این فقه باشد یا نباشد، هیچ اثری ندارد. وقتی در فقدان فقه این چرخدندههای بروکراسی کار میکنند، پس بودن آن دیگر اهمیتی ندارد. اتفاقاً نگاه بروکراتیک میگوید این بحثهای فقهی شما چالش ایجاد میکند؛ چراکه با منطق این بروکراسی همراه نیست. همین است که در زندگی مردم نمود پیدا میکند.
پس اگر بخواهم بخش نخست این سخن را جمعبندی کنم تا به سراغ رکن دوم بحث بروم، میتوانیم بگوییم که علت کاهش اقبال نسبت به روحانیون، بازتولید این انگاره توسط دستگاه حاکمیتی است که «فقه ربطی به زندگی ندارد». تولید این انگاره، کارکرد پنهان مدل توسعه و سیستم بروکراتیکی است که ما درست کردهایم. بروکراسی ما سؤال فقهی نسبت به روند خودش ندارد، استفتایی هم ندارد و فقیه باشد یا نباشد، کار خودش را پیش میبرد.
مؤلفه دوم به خود حوزه برمیگردد. من تا پیش از این از فقه و اهمیت آن میگفتم، اما فارابی تعبیری دارد و میگوید که «ملت، مرزبان و مرزدارهایی دارد که این مرزبانان و مرزداران ملت، متکلمین و فقیهان هستند». یعنی علم کلام و علم فقه، وظیفهاش این است که از هویت فرهنگی، فکری و اعتقادی این ملت مرزبانی و مرزداری کند. تفاوت کلام با فلسفه نیز همین است. فلسفه به حقیقت میپردازد، نه به ملت و ملت از فیلسوف استفاده میکند، اما متکلم و فقیه با این ملت کار دارند. یعنی میخواهند در این زمان و در این مکان، هویت این ملت را حفظ کنند. قرار است این کار را بکنند. بعد فارابی میگوید «متکلم برای این مهم، باید همزبانی با ملت داشته باشد.» متکلم قرار است از مرزهای اعتقادی صحبت کند. فقیه قرار است از سنتهای دینی و اسلامی پشتیبانی کند. پس باید همزبانی داشته باشد تا بتواند به زبان او و برای او اینها را توضیح دهد، منتقل کند و مسئله را حلوفصل کند.
علت کاهش اقبال نسبت به روحانیون، بازتولید این انگاره توسط دستگاه حاکمیتی است که «فقه ربطی به زندگی ندارد». تولید این انگاره، کارکرد پنهان مدل توسعه و سیستم بروکراتیکی است که ما درست کردهایم.
این نیاز به یک دستگاه معرفتی دارد که بتواند این کار را بکند. اگر دین را به فقه فروکاستید و حوزه علمیه به جای حوزهای که باید مدافع دین باشد، مدافع فقه شد، یعنی کلام، تفسیر، فلسفه و... همه در آن فرعی شد، نمیتواند این جامعه را مخصوصاً با پیچیدگیهایی که پیدا کرده، مدیریت کند. خصوصاً آنکه موجهایی میآید که ما به این شکل آن را حداقل در تاریخ بشریت تجربه نکردهایم. با وضعیت فعلی طبیعتاً نمیشود مقاومت کرد. اما نباید با دست خویش، خود را خلع سلاح کنیم. شما این انسان را با تمام این پیچیدگیها و چالشهایی که از بیرون برایش میآید و با موجهای مدرنشدن که او را دربرگرفته، تنها میگذارید. طبیعتاً انسان به دنبال پاسخ برای خود میگردد. حوزه، سنت عرفانیاش را به شکل درستی ارائه نمیدهد، مردم به سراغ عرفانهای نوظهور و عرفانهای کاذب میروند و از دل آن، معنویتهای سکولار بیرون میآید. این میدان را خودمان تقدیم کردیم. این مسیر معنویت سکولار، افراد را با فقه بیگانه میکند، حال آنکه عرفان اسلامی نهایتاً افراد با فقه را پیوند میزند.
من در بعضی از کتابها و آثار مثل کتاب آقای «سعادت» با عنوان «نظام آموزش عالی در ایران» یا مقالهای که فردی به نام آقای «خطیبپور» در مورد نقش خواجه نصیر در ترویج فلسفه در ایران نوشته، دیدم که خواجه نصیر، بیشترین شهریه را در زمان خود به کسانی میداد که فلسفه میخواندند. چرا؟ بهخاطر علایق شخصی خود که نبود. خواجه نصیر میبیند در زمانهای است که به جامعه هجوم اعتقادی آورده میشود. مرزبانی اینجا مرزبانی صرفاً فقهی نیست، من باید مرزبانی اعتقادی هم انجام دهم. مرزبانی اعتقادی باید با پایههای محکمی انجام شود. ما چقدر این را پرورش دادیم؟ امروزه یک تقلیلگرایی وجود دارد که دین را به جزء فرعی آن فروکاسته است. من در بخش ابتدایی صحبتم عرض کردم که فقه، بخش ملموس و محسوس دین در زندگی است، اما تمام دین فقه نیست. حوزه و روحانیت امروزه میدان معنویت و فلسفه را تقدیم کرده است. وقتی حوزه این میدان را تقدیم کرده، طبیعتاً بقیه آن را پر میکنند. امواج جدید جهانی، اساس مرجعیت را بیمعنا کرده است. طبیعتاً نباید انتظار داشت که مراجعات فقهی مردم بیشتر باشد. امروز اگر کسی بخواهد مجاهدت و از خودگذشتگی کند، به سراغ علوم عقلی میرود؛ چراکه افراد برچسب بیسوادی میخورند.
/انتهای پیام/