گروه دین و اندیشه «سدید»؛ با نگاهی تطبیقی به جهان اسلام، این موضوع قابلفهم است که روحانیت شیعه بیش از سایر روحانیون جهان اسلام، در مقام جامعهپردازی و فرهنگسازی برآمده است. همین مسئله ما را به این پرسش رهنمون میسازد که عوامل و زمینههای این بسط ید روحانیت شیعه چیست؟ چرا جامعه ایران، چنین امکانهایی را پیش روی روحانیت قرار داده است؟ چه خصیصههایی جامعه را به این سمت، سوق میدهد؟ از طرف دیگر، عوامل موفقیت روحانیت شیعه در ارتباط با تودههای جامعه چیست؟ درعینحال با نگاهی آسیبشناسانه، ناکامیهای روحانیت شیعه را چگونه میتوان صورتبندی مفهومی کرد؟ در این بخش تلاش داریم تا ضمن گفتوگو با حجتالاسلام دکتر سعید نیکخو - پژوهشگر حوزوی و استاد علوم سیاسی دانشگاه مفید - به مسئله جایگاه تاریخی روحانیت در ایران بپردازیم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
روحانیت شیعی و نقش فعال در معاصرت جامعه ایران
بهعنوان پرسش نخست، میخواهیم به نقش روحانیت شیعی در معاصرت جامعه ایران بپردازید. به نظر شما، روحانیت شیعی چه نقشی در تکوین مفهوم هویت ملی، فرهنگ و سیاست در ایران معاصر داشته است؟ اهمیت این پرسش از آن جهت است که در واقع ما میخواهیم با نگاهی به گذشته روحانیت تا به امروز تلاش کنیم تا با نگاهی تطبیقی، چهارچوبی انتقادی نسبت به وضع موجود روحانیت پیدا کنیم.
نیکخو: ما برای شناخت درست مسائل مربوط به نقش روحانیت شیعه در ایران معاصر، لازم است بهصورت تبارشناسانه و ریشهای به عناوین و جایگاهها بپردازیم. یکی از بزرگترین مشکلات وضعیت موجود ما در اساس فلسفیدن و اندیشیدن این است که تبار، محل بحث و جایگاه خود را مشخص نمیکنیم. برای روشنتر شدن موضوع، مثالی میزنم؛ فرض کنید درباره مفهوم قدرت در جامعه صحبت میکنیم. روحانیون و اندیشمندان از اقشار مختلف نظر میدهند، اما هیچکس ابتدا به این نمیپردازد که اساساً اندیشیدن به چه معناست و جامعه چیست و جامعه هدف ما کدام است. اینها مباحث پیشینی هستند که ابتدا باید حل شوند و سپس وارد نظریهپردازی شد. اگر اجازه دهید، من موضوع را قدری به عقبتر میبرم. ما باید به ساختار و ساحت حوزه علمیه توجه کنیم که این ساحت برای چه به وجود آمد و برای برطرفکردن چه نیازهایی شکل گرفت و سپس بررسی کنیم که آیا از مسیر اولیه خود منحرف شد یا خیر.
از دیرباز، مسئله انسان ایرانی پیداکردن الگوی اخلاقی، پاسخ به سؤالات فقهی و نیاز به ریشسفید برای حل مسائل بود و همه اینها از دلایل ایجاد حوزه علمیه است. علت نیاز جامعه به این موارد به سرشت انسان قبل از جهان مدرن بازمیگردد.
نکته نخست، شناخت دلایل نیاز جامعه به ارکان روحانیت است؛ یعنی چرا جامعه دینی، بهویژه جامعه شیعی، به سمت ساحت مرجعیت امروزی یا روحانیت حرکت کرد. آنچه از تاریخ برداشت میشود، این است که جامعه ایران و جامعه اسلام که تقریباً همپوشانی خوبی با یکدیگر دارند، اساساً زیستی مبتنی و نیازمند به هدایت دینی داشتند. یعنی جامعه نیاز به هدایت دینی داشت و عدهای آمدند تا تکفل این نیاز را بر عهده بگیرند و آن را برطرف کنند. ما میبینیم که نیازمندی به ریشسفید، نیازمندی به فتوا و نیازمندی به الگوی اخلاقی در جامعه ما کاملاً فعال است. از ریشه و تبار، ما همواره نیاز به الگو داشتهایم و جامعه این را درک میکرد. ما همواره نیاز به ریشسفید داشتیم؛ یعنی نوعی کدخدامنشی پنهان در جوامع ایرانی و اسلامی حاکم بود که همیشه آن بزرگتری حرمت داشت که مسائل را حلوفصل کند. همچنین مسائل فقهی نیز موردتوجه جامعه بود. برای برطرفشدن این نیازها، حوزه علمیه وارد عرصههای اجتماعی و فردی شد.
روحانیت و جامعه فقه پایه
این مشخصات از مختصات جامعه ایران است یا ویژگیهای عامی هستند که در همه جوامع کموبیش وجود دارند؟
نیکخو: حداقل همه جوامعی که در پررنگشدن مفهوم جامعه اسلامی نقش داشتند، در آن مشترک هستند. حجاز، مصر، جامعه ایرانی و جهان عرب اینگونه هستند. میتوان این را به همه هستی و جهان تعمیم داد، اما در جامعه شرقی پررنگتر بود. حالا کمی به عقبتر برویم. دلیل و ریشه این سه عنصری که گفتم چه بود؟ چرا جامعه رفتاری اینگونه داشت که نیاز به الگوی اخلاقی داشته و آن را میپسندید؟ فردوسی میگوید: «فریدونِ فرخ فرشته نبود/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود/ به داد و دهش یافت این نیکویی/ تو داد و دهش کن، فریدون تویی». یعنی میگوید فریدون فرخ از آن جهت که پیامبر بر سرش دست کشیده، انسان بزرگی نشد، بلکه داد و دهش کرد، دستودلباز بود و درعینحال عادل بود. اگر تو هم داد و دهش کنی همینگونه خواهی بود.
از دیرباز، مسئله انسان ایرانی پیداکردن الگوی اخلاقی، پاسخ به سؤالات فقهی و نیاز به ریشسفید برای حل مسائل بود و همه اینها از دلایل ایجاد حوزه علمیه است. علت نیاز جامعه به این موارد به سرشت انسان قبل از جهان مدرن بازمیگردد. نکته جالبی که باید به آن توجه کرد، این است که یک سری رویدادها در طول تاریخ، آن را به قبل و بعد از خود تقسیم میکنند. برای مثال، میگویند اختراع آتش و چرخ، جهان را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد. همانطور که جهان را به قبل و بعد از خود تقسیم کردند، انسان و سبک زندگی او را نیز دگرگون ساختند.
یکی از رویدادهایی که انسان را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد، مدرنیته و رنسانس بود. رنسانس، بسیاری از امور را از قبل به بعد تغییر داد. بزرگترین تغییری که ایجاد کرد چه بود؟ انسان قبل از رنسانس، پرسش اصلیاش این بود که وظیفهاش چیست. او به این دلیل به دنیا میآمد، به بلوغ میرسید و زندگی میکرد که بپرسد وظیفهاش چیست؛ اما انسان بعد از رنسانس، پرسش اصلیاش این است که حقش کجاست. این تفاوت را میتوان در رابطه پدربزرگ شما با پدرش و رابطه فرزند شما با خودتان مشاهده کرد. به شکل ضربالمثل میگویند در گذشته جرئت نداشتیم از پدرمان چیزی بخواهیم، اما امروز یک نوجوان دهه هشتادی میپرسد حق من کجاست و وسیله من چه شد. این بدان دلیل نیست که پدران فعلی، فرزند خود را بد تربیت کردهاند، بلکه بستر اندیشه تغییر کرده است.
حوزه علمیه به این دلیل به وجود آمد که جامعه این چند عنصری را که برشمردم داشت. جامعه این عناصر را داشت، زیرا بستر اندیشه اینگونه بود که سرشت انسانی قبل از جهان مدرن به دنبال این پرسش بود که وظیفهاش چیست. در پاسخ به این نیاز، سؤالات گفته شده شکل گرفت و برای برطرفشدن آنها، نهاد دین و حوزه تکوین یافت. بهاینترتیب حوزه علمیه به وجود آمد. جامعه ما الگو، ریشسفید و بزرگتر میخواهد و این پرسش را دارد که وظایفش چیست. حوزه علمیه همه اینها را در ساحت دین جای داد و برایش پاسخ ایجاد کرد.
پس از این اتفاق، حوزه علمیه به مطالعه ابواب فردی و اجتماعی انسان پرداخت و برای آنها پاسخ ایجاد کرد. اینجاست که حوزه در شکلگیری اجتماع اسلامی نقش ایفا میکند. نکته دوم این است که کهنالگوهای شیعی و اسلامی در ایجاد مسئله اجتماع، نقش داشتند. کهنالگوهای شیعی و اسلامی دلالت میکند که اسلام، مفهوم اجتماع را به رسمیت میشناسد. ما همواره در مباحث و بیانات علمی خود به مدینةالنبی استناد میکنیم. مدینهالنبی به تعبیر «روسو» یک جامعه منسجم متکی بر آموزههای دینی است، با این قید بسیار مهم که تمام جوامعی که در تاریخ، مبتنی بر دین شکل گرفتند، بر آموزههای پیغمبری مرده شکل گرفتند؛ اما جامعه مدینةالنبی با حاکمیت خود پیامبر (ص) پیش میرفت؛ یعنی منشأ وحی، هنوز متصل و زنده بود که جامعه شکل گرفت.
یهود اگر اجتماعی تشکیل داد، پس از حضرت موسی (ع) بود. موسی (ع) موفق نشد اجتماع منسجمی تشکیل دهد. همه متفرق شدند و گفتند ما دوازده قبیله هستیم و جدا از هم زندگی میکنیم. عیسی (ع) نیز به دلیل دخالتهای یهود، نتوانست به ساحت اجتماعی ورود کند. ابراهیم (ع) نیز همینطور بود. غیر از مکه که به واسطه اسماعیل (ع)، اجتماع مؤمنان در آن شکل گرفته بود، نمونه دیگری در تاریخ تا زمان پیامبر (ص) نداریم.
یهود اگر اجتماعی تشکیل داد، پس از حضرت موسی (ع) بود. موسی (ع) موفق نشد اجتماع منسجمی تشکیل دهد. همه متفرق شدند و گفتند ما دوازده قبیله هستیم و جدا از هم زندگی میکنیم. عیسی (ع) نیز به دلیل دخالتهای یهود، نتوانست به ساحت اجتماعی ورود کند. ابراهیم (ع) نیز همینطور بود. غیر از مکه که به واسطه اسماعیل (ع)، اجتماع مؤمنان در آن شکل گرفته بود، نمونه دیگری در تاریخ تا زمان پیامبر (ص) نداریم. ازاینرو، کهنالگوها، ما را به این سمت میکشاند که اسلام مسئله اجتماع را به رسمیت میشناسد. نمازجمعه و جماعت را ببینید. آنجا نقطهای است که اهتمام حوزه و دین به جامعه را مشخص میکند.
به همین سبب، حوزه علمیه نقش مهم و پررنگی در تکوین جامعه سیاسی و زیست اجتماعی مردم در آن زمان داشت. اما پرسش اینجاست که مردم نیاز داشتند و حوزه علمیه نیز به این نیازها پاسخگو بود، اما چرا این مسئله با مقبولیت روزافزون و فراوانی پیگیری و ایجاد میشد؟ چرا با وجود آنکه بسیاری از نهادها پاسخگو بودند، پاسخهای حوزه همواره سرآمد بود و نقشی پررنگ و درست داشت؟ میخواهم بحث را به این سمت بکشانم که آیا نهاد حوزه، پس از ورود به این عرصه اجتماعی موفق بود؟ پاسخ قطعاً مثبت است. دلایل و فکتهای تاریخی متعددی برای آن وجود دارد که شاید بحث از آن در مجال فعلی نگنجد. ما معتقدیم که حوزه در تکوین اجتماع دینی، نقش پررنگی داشته و شواهد تاریخی نشان میدهد که نحوه ورود آن درست بوده است. اما چرا اینگونه بود؟ یعنی چرا حوزه علمیه موفق بود؟ اگر این را دریابیم، شاید درک این مسئله که چرا اکنون موفق نیست، برایمان سادهتر باشد.
علل موفقیت حوزه
علت موفقیت حوزه چند دلیل دارد: نخست اینکه پاسخهای حوزه مبتنی بر نیاز جامعه بود؛ یعنی اولویتهای نهاد اجتماعی با اولویت نهاد دینی یکسان بود. جالب است که جامعه نیاز داشت بداند در حج، کجا باید بایستد تکبیر و تهلیل بگوید و این واقعاً دغدغهاش بود. حوزه نیز همین دغدغه را داشت و به آن پاسخ میداد. حوزه درباره مسئله حجاب و پوشش ورود میکرد و جامعه نیز همین پرسش را داشت.
دوم اینکه کارگزاران حوزوی و مرجعیت در بیان و عمل، ثابتقدم و صادق بودند؛ یعنی اگر نهاد مرجعیت، فتوایی میداد یا آموزه اخلاقی ارائه میکرد، خود نیز بر آن آموزه اخلاقی و چارچوب فقهی پایبند بود و این سبب مقبولیت آن میشد. یکسان بودن گفتار و کردار موجب مقبولیت آن نهاد میشد. در غیر این صورت، اگر عمل روحانیت با آرمان وی ناهمسان باشد، جامعه دچار پارادوکس میشود. اگر شیخ مرتضی انصاری میگفت به قدر نیازتان از مال بردارید، اینگونه خمس بدهید و اینگونه به فقرا خدمت کنید، وقتی «صاحب جواهر» در نجف درگذشت، به خانه شیخ اعظم آمدند و گفتند شما مرجع تقلید پس از او هستید. شیخ تا یک هفته نپذیرفت. دستخط ایشان در موزه امیرالمؤمنین (ع) نجف موجود است و میتوانید ببینید که نوشته: «از باب اضطرار اکل میته - که اگر در بیابان بمانید و فقط گوشت مردار سگ داشته باشید، حاضر میشوید آن را بخورید - من از باب اضطرار، مرجعیت دینی جهان تشیع را میپذیرم، چون کسی قبول نمیکند من مجبورم». او در دستوراتش به مردم اگر سخنی میگفت، در عمل نیز اینگونه رفتار میکرد. امروز ما چند رساله و دفتر مرجعیت در قم داریم؟ هر کس که رساله منتشر میکند، معتقد است تقلیدکردن از غیر او حرام است. همه مراجع درباره تقلید میگوید میگویند شما باید از اعلم تقلید کنید و تقلید از غیراعلم حرام است. اکنون اگر من میگویم از من تقلید کنید و دفتر میگشایم، یعنی در قلب خود یقین دارم که اعلم از همه هستم. مجتهد حق ندارد تقلید کند و این کار برای او حرام است، زیرا علم او از همه بالاتر است. من وقتی رساله میدهم، یعنی همه بدانید که اندیشه من از همه قویتر و بالاتر است. تعداد کسانی که امروزه در قم رساله منتشر کردهاند و کسی نیز آنچنان آنها را نمیشناسد، بسیار زیاد است. در گذشته کارگزاران حوزه و مرجعیت در بیان و عمل، ثابتبودن و صادقبودنشان مسجل بود، لذا موفق بودند.
سوم اینکه محصول حوزه با نیاز جامعه فکری انطباق داشته است. توضیح مختصری در این زمینه میدهم: کالا تا زمانی که کارآمد باشد و نیازی به آن باشد، فروش میرود. اگر محصول پیشرفتهتر به بازار بیاید، دیگر محصول قدیمی مشتری نخواهد داشت، مگر از باب نوستالژی و حفظ خاطرات گذشته. به اندیشه نیز به چشم یک کالا نگاه کنید تا این سخن مرا درک کنید. حوزه علمیه محصولی به نام اندیشه دارد. این اندیشه، یک کالاست. حالا ببینیم این کالا در جامعه خریدار دارد یا خیر. برای این موضوع باید جامعه را بشناسیم. به نظر من، جامعه در جهان اسلام به سه مرحله تقسیم میشود. جامعه مرحله اول، جامعه مدینةالنبی و مدتی پس از آن بود. در این جامعه، پاسخها وقتی اتکا به نقل داشت، برای همه مقبول بود و همه میپذیرفتند. برای مثال، خانمی بیرون میآمد و نمیدانست چگونه وضو بگیرد. به او میگفتند به خانه امام صادق (ع) برو و بپرس. او هم در میزد و میپرسید. ایشان پاسخ میداد و قانع میشد. صدسال که گذشت، وجود امام صادق (ع) دیگر نبود، اما کلام ایشان هنوز کارآمدی داشت. وقتی مردم میپرسیدند، صرف استناد به قول معصوم (ع) کفایت میکرد. جامعه در این برهه نقلگرا بود.
پس از مدتی، جامعه از نقلگرایی محض به نقلگرایی آمیخته به عقل رسید. پرسشهای جامعه این بود که چرا باید در مسیر دین حرکت کند. کسی که میپرسد چرا باید زیر سایه دین حرکت کند، پاسخ «چون دین گفته» را نمیپذیرد. چرا باید از پیامبر اطاعت کند؟ «چون پیامبر گفته از من اطاعت کن» را نمیپذیرد. در این شرایط، ساحت عقل و نقل را با هم ترکیب میکنید؛ کاری که ملاصدرا، بوعلی و فلاسفه ما کردند. در بازار پرسشها و اندیشهای که در جامعه شکل میگیرد، اینها آمدند پاسخهای خود را بهروزرسانی کردند. دیگر صرف نقلگرایی پاسخگو نبود. نه آنکه سخنان حضرات معصومین نقص داشته باشد، بلکه جامعه تغییر کرده است؛ لذا باید به جامعه، حضرات معصومین را شناساند. پس از آنکه جامعه اعتماد کرد، میشود مجدداً به نقل استناد کرد.
گذار جامعه از نقل پایهای به سمت گرایش به عقل
در همان برههای که اشاره میکنید، فلاسفهای که ذکر کردید در مهجوریت بودند. ملاصدرا برای تکمیل طرح فلسفی خود به ناچار از قم فراری شد. در همان برهه، علمای اخباری نظیر علامه مجلسی مورد اقبال قرار داشتند. با این حساب، چگونه این تقسیمبندی را ذکر میکنید؟
نیکخو: اولاً آنکه برای این دستهبندیهای تاریخی، نمیتوان سال دقیقی را مشخص کرد. ماهیت این دستهبندیها از جنس جامعهشناسی تاریخی است و نه تاریخ که بتوان با روز و دقیقه آن را بر وقایع تطبیق کرد. ثانیاً تاریخ و جامعه را نباید حدی دید؛ بدین معنا که در یک برهه جریانی حضور داشته، سپس به طور کامل از بین رفته و سپس جریان دیگری پدیدار میشود. در همان برهه صفویه، نقلگرایی خریدار داشت، اما درعینحال جامعه خریدار مباحث عقلی نیز بود؛ لذا من تعبیر به نقلگرایی و عقلگرایی توأمان را کردم. اینگونه هم نبود که همه فلاسفه مهجور باشند. میرداماد در این دوران فضل و اقبالی داشت. کسان دیگری نیز مطرح بودند.
خلاصه آنکه هرچه به زمان قاجار نزدیک میشویم، نقلگرایی به نفع عقلگرایی تضعیف میشود. آنچه که موجب شد ناصرالدینشاه کشته شود، همان است که گفتند شاه دیگر قداستی ندارد و ظلالله نیست و به این سمت رفتند که نقلگرایی محض، دلیل عقبماندگی ماست. بعدها مشخص شد که هم بوعلی و هم مجلسی بزرگوار بودند، ولی مشخص بود که حق با مجلسی نبود. مشخص شد که نباید فارابی و بوعلی را کنار میگذاشتند. «در ده چنان یکی و آن هم کافر، پس در همه دهر یک مسلمان نبود». این شعر خود بوعلی سینا است. در زمان بوعلی، برخی از علما به وی میگفتند او کافر است، اما بوعلی چنین جواب میدهد. نکته آنجاست که ما هرچه پیش آمدیم، متوجه شدیم که چقدر بوعلیها برای ما مهم بودند. تا مدتی نقلگرایی محض جواب میداد، اما پس از مدتی دیگر این نقلگرایی پاسخگو نبود. به همین دلیل، به سخنان بوعلی، ملاصدرا و اندیشمندانی که صرفاً به «قال الصادق» اکتفا نمیکردند، بازگشت پیدا کردند.
هرچه به زمان قاجار نزدیک میشویم، نقلگرایی به نفع عقلگرایی تضعیف میشود. آنچه که موجب شد ناصرالدینشاه کشته شود، همان است که گفتند شاه دیگر قداستی ندارد و ظلالله نیست و به این سمت رفتند که نقلگرایی محض، دلیل عقبماندگی ماست.
یعنی حوزه علمیه بازگشت پیدا کرد؟
نیکخو: بله، البته برخی از آنها وگرنه امروز هم کسانی هستند که بر همان نقلگرایی صرف دامن میزنند.
شما در دستهبندی سهگانه خود، ضمن بخش دوم معتقدید که برخی از جریانهای حوزوی متوجه این موضوع شدند که باتوجهبه تحولات جامعه و جهان بهویژه در دوره قاجار، دیگر صرفاً با فقه و نقل نمیتوان جامعه را اداره کرد و لذا باید به تراث عقلی رجوع کرد؟
نیکخو: بله. «احمدخان هندی» و «سید جمالالدین اسدآبادی»، علمای حوزوی هستند که با علوم مدرن آشنا شدند و تلفیقی از اینها را ارائه دادند. شاید اینها در اقلیت حوزه بودند، ولی کارآمد بودند.
پس عجالتاً میتوانیم بگوییم ناکارآمدی حوزه ناشی از شکاف فکری میان جامعه و حوزه است؟
نیکخو: بله. بخش سوم را که عرض کنم، این سخن آشکار میشود. در بخش نخست، گفته شد که جامعه صرفاً نقلگراست، اما آهستهآهسته در مرحله دوم دیگر صرف نقل او را راضی نمیکند. ابتدا باید دلیلی عقلی برای آنها اقامه کنید، سپس از نقل استفاده نمایید. در مرحله سوم، جهان پسامدرنیته به کلی به نقل هیچ اعتباری نمیدهد و عقلگرای محض است؛ آن هم نه به معنای عقل سلیمی که در حوزه مطرح است، بلکه به معنای عقل فردی نسبی که در جامعه حاکم است. حوزه علمیه یا هر نهاد دیگری که نخواهد از این طریق به اینها پاسخ دهد، راه گفتمانی با آنها ندارد.
سه تقسیمبندی جامعه معرفی شد. حالا محصول حوزه با نیاز فکری جامعه انطباق داشته است؛ یعنی حوزه در بستری موفق است که جامعه نقلگرای محض باشد. از روزی که جامعه نقل را کمرنگ کرد و عقلگرایی برایش مهم شد، ابن سیناها ظهور پیدا کردند و حوزه آنها را پس زد. از آنجا سستشدن ارکان حوزه آغاز میشود. من دلایل موفقیت حوزه را در هزار سال بررسی میکنم. در دل این هزار سال، نزدیک به هشتصد سال جامعه نقلگرای محض بود. اندیشهای که حوزه در بازار اندیشه جهانی عرضه میکرد، مورد پذیرش بود. نیازها که تغییر کرد، حوزه خود را بهروز نکرد و کمکم این سستی شکل گرفت؛ بنابراین میتوانم بگویم حوزه دیگر مثل جامعه فکر نکرد و از همین نقطه آسیب دید.
حوزه علمیه و مسئله مدیریت تحول
تحول گاهی به این شکل است که در درون خود جامعه تحولاتی شکل میگیرد و مسائل نوپدیدی مطرح میشوند که طبیعتاً حوزه باید با مراجعه به تراث خود، پاسخ آنها را بدهد. اما گاهی تغییر به این شکل نیست. یعنی تغییر نه برآمده از متن سنت جامعه، بلکه از ناحیه یک فرهنگ بیرونی که با شما تضاد دارد، به جامعه و عرصه جهانی القاء میشود. در چنین حالتی مثل جامعه فکرکردن، آیا به معنای رویکرد انفعالی در برابر تحولات نیست که نهایتاً حوزه را از درون تهی میکند؟
نیکخو: مانند جامعه فکرکردن به معنای مانند جامعه شدن نیست. وقتی میگوییم مانند یک چیزی فکر کن تا بتوانی نیازهایش را برطرف کنی، به این معنا نیست که آخوند کونگفو کار، روحانی نویسنده یا روحانی کارگردان به وجود بیاور. این وهم که حوزه علمیه باید به همه چیز ورود کند تا همه نیازها را پاسخ دهد، به نظر من حماقتی است که ریشهاش در این است که جامعه تغییر کرده و باید خود را با آن تطبیق داد. تو نباید خود را از لحاظ رفتاری با جامعه تطبیق دهی، بلکه باید مبتنی بر میراث رفتار کنی. میراث این است که نباید دنیاطلب باشی، نباید ارکان دینی را با ارکان اقتصادی یکی کنید و باید دغدغه عدالت را در جامعه تقویت کرد. شخص روحانی نیز با همان ظاهر سنتی خود باید در جامعه حضور داشته باشد.
به باور من، یک آخوند باید همه ضوابط رفتاری سنت گذشته را رعایت کند، اما مانند جامعه فکر کند. یعنی بفهمد که در منبر خود خواب و خرافه نقل نکند؛ چراکه دیگر مردم به این راحتی خرافه را نمیپذیرند. مانند جامعه فکرکردن، یعنی تلاش کن تا به معارف دینی خود بیان عقلی و درعینحال زبان عرفی بدهی تا مخاطب بتواند پذیرای آن باشد. نیازی نیست حوزه علمیه مانند تغییر جامعه رفتار کند؛ مثلاً بگوید نیاز به نویسنده قبلاً نبوده و حالا آخوند نویسنده تربیت کند. حوزه نباید این کار را بکند، اما باید آخوندی تربیت کند که نویسندگان بتوانند با او ارتباط برقرار کنند و گفتمان و گفتوگوی مشترک داشته باشند.
من احساس میکنم پاسخ پرسش قبلی چندان روشن نشد. همزبانی، همفکری و اشتراک در گفتمان چگونه میتواند برای حوزه اتفاق بیفتد، حال آنکه حوزه ماهیتی فرهنگی دارد و برآمده از یک تراث است. حوزه به ماهیت فرهنگی خود پایبندی دارد. نقطه صلب و گفتگو ناپذیر حوزه اینجاست. اما درعینحال شما میگویید با تحول پیشآمده در جامعه باید خود را همراه کند. بله، طبیعتاً ایستادن مقابل این تحول، مجالی جز نابودی برای او ندارد و درعینحال همراه شدن با آن نیز حوزه را از ماهیت خود منسلخ میکند. در چنین فضایی مدیریت تحول چگونه ممکن میشود؟
نیکخو: بگذارید من مسیری که تا اینجا طی کردیم را با هم مرور کنیم تا پاسخ سؤال شما مشخص شود. ما دلایل سیاسی و اجتماعی ایجاد ارکان حوزوی را شناختیم و دلایل موفقیت آنها را نیز بحث کردیم. از یک جایی، تزلزلی در پایگاه سیاسی و اجتماعی حوزه به وجود آمد. نکته اول در خصوص دلایل تزلزل، شیوع ایدههای نوین در جهان بود. شما در بیانتان چندین بار گفتید که ایدههایی به نام تجدد و مدرنیته وارد جهان اسلام شد که ریشههای این جایگاه قدرت نرم و معنوی حوزه را نشانه میگیرد. تحلیل شما صحیح نیست؛ تجدد و مدرنیته نیامده است و کسی به نام تهاجم فرهنگی آن را وارد نکرده است که به جامعه ما ضربه بزند.
به باور من، یک آخوند باید همه ضوابط رفتاری سنت گذشته را رعایت کند، اما مانند جامعه فکر کند. یعنی بفهمد که در منبر خود خواب و خرافه نقل نکند؛ چراکه دیگر مردم به این راحتی خرافه را نمیپذیرند. مانند جامعه فکرکردن، یعنی تلاش کن تا به معارف دینی خود بیان عقلی و درعینحال زبان عرفی بدهی تا مخاطب بتواند پذیرای آن باشد.
به این جمله دقت کنید: «ایده پا دارد و خودش حرکت میکند.» ایده را موافقان یا مخالفان یا مغرضان وارد یا خارج نمیکنند. آیتالله شبیری زنجانی میگفتند «ایده مانند روغن کرچک میماند؛ وقتی میریزد شروع به حرکت میکند». ایدههای مدرنیته و سؤالاتی که به وجود میآورد، بعد از حادثهای و بعد از شیوع تفکرات متفکری، در همه جهان شروع به حرکت کرد. موتورهای پیشران ایده، یعنی آن پاهایی که حرکت میدهد، متعدد است. یکی از آنها جنگ است. وقتی جنگ اتفاق میافتد، اولین چیزی که به جا میگذارد مخروبهها نیست. جنگ به معنای سنتی - نه به معنای امروزی که جنگ موشکهاست - بلکه به معنای لشکرکشی سنتی را تصور کنید. وقتی لشکری میآید، با خود ترس میآورد، اما سبک زندگی و نگرش جدید نیز میآورد. ما با روسیه جنگیدیم و درعینحال بیشترین ایدههایی که در ما جریان داشت، ایدههای چپ مارکسیستی بود؛ زیرا روسیه در ساحت ما زندگی کرد، در شهرهای ما چرخید و رفت. همچنین ویرانهها، ایدهها و سؤالاتی بر جای گذاشت.
یکی دیگر از موتورهای پیشران ایده، سفر و سیاحت است. سیاحان به سفر میرفتند، میآمدند و شروع به تعریف میکردند. یکی از بزرگترین مهمانیها و مراسمهای ما در ایام قاجار، جلسات سیاحان بوده است. «حاجی واشنگتن»، «حاج محمدعلی سیاح»، «عبدالرحمان طالبوف» و... به سفر میرفتند. وقتی برمیگشتند، مهمانی میگرفتند، قهوه میریختند و درباره فرنگ صحبت میکردند. این صحبتها سؤالاتی به وجود میآورد: چرا ما اینگونه نیستیم؟ چرا شهرهای ما اینطور نیست؟ چرا زنان ما اینگونه نیستند؟ چرا خانههایمان اینطور نیست؟ پرسش، آغاز اندیشیدن بود.
یکی دیگر از عناصر حرکت ایده، مجاورت است. وقتی نزدیک به شوروی هستید، شوروی تأثیر میگذارد. بههرحال ایده پا دارد. کدام ایده است که حوزه علمیه به آن نمیپردازد و اصلاً نمیداند، کدام ایده آمد و ارکان ما را لرزاند؟ داروینیسم. ایدههای «چارلز داروین» است که ارکان همه چیز را منهدم کرد. داخل پرانتز پیرامون ماهیت نظریه، نکتهای را عرض کنم. ماهیت نظریه دو قسم است: یا درون رشتهای یا بینرشتهای. مثلاً اینکه چگونه باتری بسازم که دیرتر خالی شود، فقط به درد تکنولوژی میخورد. ایده درون رشتهای مانند اینکه چگونه سیمانی بسازم که در برابر آب مقاومتر باشد. برخی ایدهها بینرشتهای هستند؛ یعنی یک نظریه در تمام رشتهها تأثیر میگذارد. اساساً مسئله اندیشه و فلسفه است که تأثیرات بینرشتهای دارد. داروین کتابی دارند به نام «منشأ انواع». بحث من متعلق به ابتدای قاجار است. در این برهه، ارکان حوزه سست میشود.
ایدهها، پا در میآورند!
خود داروینیسم که در آن برهه نیامده است. احتمالاً مدنظر شما، رسیدن ترشحات این تفکر است. به گمانم شاید کمتر از یک قرن باشد که حوزه علمیه با این تفکر آشنایی پیدا کرده است.
نیکخو: بله. سخن من این است که ایدههایی در جریان جنگها، سیر و سفرها، مجاورتها و عوامل دیگر در جهان شیوع پیدا کرد و به ایران نیز رسید. همیشه استکبار خارجی پشت پرده نیست که این ایدهها را میآورد؛ ایده خودبهخود جریان پیدا میکند.
چرا بر روی داروینیسم تمرکز میکنید؟ چرا به سراغ ایدههای اجتماعی، سیاسی و... نمیروید؟
نیکخو: اگر داروینیسم را درست بشناسید، ریشه همه این تفکرات است. نظریه داروین، نظریه درونبودگی اشیاست، نه تکامل. درونبودگی اشیا یعنی همه چیز از درون فاسد یا اصلاح میشود. نظریه داروین در فیزیک به نفی خدا و ایجاد بیگ بنگ میانجامد؛ برای همین تأکید کردم که این نظریه بینرشتهای است. نظریه داروین در زیستشناسی به تکامل میانجامد. نظریه داروین در عالم سیاست و اجتماع به مسئولیت حاکمیت میانجامد. تا قبل از داروین، وقتی حاکمیت یا جامعهای خراب بود، میگفتند چیزی از بیرون - و همیشه این انگشت روبهبالا بود - مقدر کرده است که وضع ما اینگونه باشد و حاکمیت در قبال آن وضعیت پاسخگو نبود. بعد از داروین، وقتی نظریه داروین و درونبودگی را در مسائل اجتماعی و سیاسی ضرب میکنید، به این نتیجه میرسید که عامل خارجی مقدر نکرده است ایران مخروبه یا آباد باشد، بلکه از درون سیستم حاکمیت در حال خرابکردن و فاسد کردن است. لذا شهر خوب یا اجتماع خوب ساختنی است و باید ساخته شود.
ایدههایی در جریان جنگها، سیر و سفرها، مجاورتها و عوامل دیگر در جهان شیوع پیدا کرد و به ایران نیز رسید. همیشه استکبار خارجی پشت پرده نیست که این ایدهها را میآورد؛ ایده خودبهخود جریان پیدا میکند.
این ماحصل ایده داروین در شیوع ایدههای مدرن بود. مدرنیته نیز از همینجا به وجود آمد. جامعه در برابر حاکمیت - که کلیسا بود - شروع به پرسیدن کرد که چرا زندگی من باید خراب باشد و کلیسای تو آباد باشد و این خرابی گردن خداست؛ درصورتیکه از درون، همه چیز در حال درستشدن و خرابشدن است. وقتی این ایده شیوع پیدا کرد، همزمان با شیوع ناخودآگاه این ایده، یک اتفاق خارجی رخ داد. مراد از خارجی، عالم واقعیت است. در واقع ذهنها شروع به درگیرشدن با این ایده کردند. کسی با اسم داروین آشنا نبود، ولی میشنید که در انگلستان آسفالت دارند. سیاحتنامهها را بخوانید؛ «سید محمدمهدی طباطبایی» همه را جمع کرده و شام داده که خبر بدهد باران میآمد، ولی زمین گل نمیشد. چگونه میشود؟ سبحانالله! مگر پیغمبر هستند اینها؟! چرا زمین ما گل میشود؟
همزمان با این پرسشهای ذهنی، در عالم خارجی نیز اتفاقی افتاد و آن شکستهای متوالی جهان اسلام از غرب بود. جهان اسلام چهار رکن داشت: هند، ایران، عثمانی و مصر. این چهار رکن تمدن اسلامی بودند. هند توسط انگلستان به خاک و خون کشیده شد، ایران توسط شوروی به فضاحت کشیده شد، عثمانی توسط آلمانها منهدم شد و مصر توسط فرانسه به اضمحلال افتاد. ذلت علی الذله، شکستی بعد از شکستی و معاهدهای بعد از معاهده، جهان اسلام را منهدم کردند.
این شکستها آغاز سؤال بود. شکستها بهعلاوه شیوع ایده داروین، آغاز پرسش بود. پرسش این بود که چرا ما شکست میخوریم؟ خاطرات سفیر ایران در برابر سفیر انگلیس را بخوانید. در زمانی که منتظر بود با سفیر انگلیس به جلسه برود - سفیر دولت قاجار در انگلستان - سفیر انگلیس به او میگوید تا من آماده شوم، کفشهای مرا واکس بزن. واکس میزند و گریه میکند. وقتی که او میآید کفش را بپوشد، میگوید: تو چرا گریه میکنی؟ تو دیپلمات هستی. میگوید: من میدانم اگر من اکنون بمیرم و تو بمیری، امیرالمؤمنین (ع) مرا به بهشت میبرد و تو به جهنم میروی. پس چرا دنیای من مانند جهنم است و دنیای تو مانند بهشت؟ چرا من حریف تو نیستم؟
اینها باعث یک خودآگاهی تاریخی شد و آن خودآگاهی این جمله بود: شکست ما - یعنی جهان اسلام - شکست یک عده ترسو از یک عده شجاع نبود؛ شکست ما شکست یک اندیشه مندرس و ازکارافتاده در برابر یک اندیشه مدرن بود. این خودآگاهی، مهمترین داشته ما در تاریخ معاصر است. پس سیر بحث گم نشود. ما میخواستیم از دلایل افول و زوال حوزه علمیه سخن بگوییم. یکی از دلایل زوال عرض شد که تغییر فکر در جامعه بود. این تغییر فکر نیز نه یک پروژه، بلکه امری طبیعی است. ایده که تولید میشود پا دارد و حرکت میکند. همچنین بسترهای عینی حرکت آن را نیز عرض کردم. حالا همین سخن را میتوان زمینهای ساخت تا به واسطه آن علل زوال تاریخی روحانیت را بحث کرد.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...