۱۴۰۴/۱۲/۰۳
۱۳:۳۹
کد خبر : ۱۱۹۱۸
وضعیت‌سنجی مقوله مصلحت در سیره سیاسی و اقتصادی حضرت علی (ع) در گفت‌و‌گو با سعید طاووسی مسرور/ بخش دوم؛

علی (ع) با تاریخ سخن می‌گوید!

علی (ع) با تاریخ سخن می‌گوید!
حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «معاویه از من باهوش‌تر و زیرک‌تر نیست. او حیله و خدعه به کار می‌برد که من به کار نمی‌برم. او از هر راهی استفاده می‌کند و من استفاده نمی‌کنم.» خروجی‌اش این شده که معاویه‌ها، یزیدها و منصور دوانیقی‌ها رفتند، همه چیزشان از بین رفت، خودشان مردند و راهی به سوی حق و عدالت باقی نگذاشتند. ولی این‌ها ماندند و راهشان هم مانده است.
سعید طاووسی مسرور تاریخ‌پژوه : سعید طاووسی مسرور

گروه دین و اندیشه «سدید»؛در بخش نخست این گفت‌و‌گو، به خطوط قرمز امام علی (ع) در مصلحت‌اندیشی - به‌ویژه در دو حوزه عدالت اقتصادی و نژادی - پرداختیم. اما ایشان با عمیق‌ترین چالش حکومت خود، یعنی مواجهه با کانون قدرت اموی در شام، چه منطقی را دنبال می‌کردند؟ آیا شهادت امیرالمؤمنین (ع) صرفاً یک اقدام کور از سوی خوارج بود یا طرحی پیچیده‌تر در پس آن نهفته بود؟ اگر معاویه از ابتدا راه تسلیم را در پیش می‌گرفت، طرح سیاسی امام علی (ع) برای او چه بود؟ و مهم‌تر از همه، چرا حضرت از ابزارهای رایج قدرت مانند تطمیع مالی یا اعمال زور برای پیشبرد اهداف خود استفاده نمی‌کردند و در این حوزه مصلحت را راه نمی‌دادند؟ آیا ایشان - حتی به قیمت ازدست‌دادن قدرت - در حال ترسیم یک الگوی حکمرانی برای تاریخ بودند؟ ما در بخش دوم گفت‌و‌گو با دکتر سعید طاووسی مسرور - استاد تاریخ و عضو هیئت‌علمی دانشگاه علامه طباطبایی (ره) - به پاسخ این پرسش‌های بنیادین پرداخته‌ایم.

 

معاویه؛ متهم پنهان در شهادت امام علی (ع)

در بخش نخست این گفت‌و‌گو، شما بیان داشتید که مصلحت‌اندیشی در نگاه امام (ع)، به معنای عدول از دین نبود، بلکه سازوکاری دینی برای مدیریت جامعه بود که در مواردی مانند ابقای موقت برخی کارگزاران یا مدارا با برخی بدعت‌ها برای جلوگیری از تفرقه، به کار گرفته می‌شد. بااین‌حال، دو حوزه عدالت اقتصادی (توزیع برابر بیت‌المال) و عدالت نژادی، خطوط قرمز قطعی امیرالمؤمنین (ع) بودند که ایشان هیچ‌گونه مصلحتی را در آن‌ها برنمی‌تافت و همین صلابت، ریشه اصلی جنگ‌های دوران خلافت ایشان بود. در مورد معاویه نیز، امام (ع) ابتدا از طریق تدبیر و نامه‌نگاری به دنبال کنترل اوضاع بودند، اما جنگ از سوی معاویه و با درک صحیح مردم کوفه از خطر او، بر حکومت علوی تحمیل شد و مقابله با این کانون فساد، اولویت اصلی ایشان بود. اکنون و به‌عنوان مقدمه بحث، می‌خواهم بحث پیشین خود را کامل کنید. بر چه اساسی می‌فرمایید که اولویت اصلی حضرت، دفع خطر معاویه بود؟

مسرور: امام علی (ع) پس از تحمیل جنگ از سوی معاویه، بیشتری همت را برای ازمیان‌بردن این مرکز انحراف به خرج دادند. حضرت پس از جنگ نهروان نیز می‌خواستند به شام بروند، اما خستگی در سپاه ایشان ایجاد شده بود و لشکر همراهی نکرد. اگر در سریال امام علی (ع) - ساختۀ آقای میرباقری - هم نگاه کنیم، سکانس جالبی دارد که مالک، سوار بر اسب به سمت شام ایستاده و همه در جهت مخالف، به سمت کوفه می‌روند و کسی جز عده‌ای قلیل او را همراهی نمی‌کند؛ لذا حضرت علی (ع) نمی‌توانند به سمت شام بروند و سپس دوره «غارات» پیش می‌آید. یعنی پس از قضیه حکمیت، امیرالمؤمنین (ع) می‌خواستند این مسئله را حل کنند، پس از نهروان هم می‌خواستند آن را حل کنند. تحلیل من این است که معاویه، امام علی (ع) را به شهادت رساند.

 

یعنی این انگاره که سه نفر جمع شدند و تصمیم گرفتند تا حضرت علی (ع)، معاویه و عمروعاص را به قتل برسانند را اشتباه می‌دانید؟

مسرور: آن‌ها فریب‌خورده و ابزار کاری شدند که معاویه می‌خواست. این موضوع بسیار مشکوک است؛ چون عمروعاص اصلاً آن روز به مسجد نرفت، معاویه هم زخم سطحی برداشت و فقط امیرالمؤمنین علی (ع) به شهادت رسید. آیا این فکر به ذهن انسان خطور نمی‌کند که شاید آن دو نفر از این قضایا خبر داشتند؟ اصلاً فرض بگیریم که خبر نداشتند. ابن ملجم در شبی که امام علی (ع) را ترور کرد، در خانه اشعث بود و اشعث بن قیس از نظر من، با شام پیمان بسته بود. چون خاندان او را بعداً در دامان شام می‌بینیم: دخترش که امام مجتبی (ع) را به تحریک معاویه به شهادت رساند؛ محمد بن اشعث و قیس بن اشعث نیز از بزرگان سپاهی بودند که امام حسین (ع) را به شهادت رساندند. به نظر می‌رسد که این جبهه نفاق، در کوفه با شام پیمان بسته بود و ابن ملجم در اینجا ابزار واقع شد. این را در یک سخنرانی مفصل توضیح داده‌ام و اکنون قصد بازکردن آن را ندارم.

شواهدی نیز برای اثبات این مدعا وجود دارد. در تاریخ فردی به نام «سبئوس» وجود دارد که مورخی ارمنی بوده و در همان زمان زندگی می‌کرده و کتابش را به زبان ارمنی نوشته است. او به صراحت می‌گوید: «معاویه، علی (ع) را کشت.» این مطلب در تواریخ خودمان نیست، چون با رگه‌هایی از سانسور همراه شده است. دلیل دیگر اینکه دست‌داشتن معاویه در قتل علی بن ابی‌طالب (ع)، به اندازه قتل امام حسن (ع) واضح نبود و پنهان‌تر بود؛ لذا به‌صورت صریح نیامده، درحالی‌که در مورد امام حسن (ع)، در منابع اهل‌سنت مکرراً گفته شده که معاویه عامل شهادت بود. ولی در مورد امام علی (ع) نگفته‌اند و علت آن، همین پنهان بودن واقعه است. اما بسیار عجیب است که در تاریخ سبئوس، این مطلب به این روشنی آمده است.

 

طرح امیرالمؤمنین (ع) برای معاویه در صورت بیعت

پرسش دیگری که وجود دارد، آن است که حضرت علی (ع) حسب بیانی که خود شما نیز داشتید، نزدیک به سی نامه برای معاویه ارسال کرد. حضرت پس از آنکه به خلافت رسیدند، در موج دوم ارسال کارگزاران خود یعنی پس از گذشت سه ماه از خلافتشان، افرادی را نیز برای کارگزاری آذربایجان و شام گسیل داشتند و به کارگزاران این دو ناحیه یعنی اشعث و معاویه گفتند که با جمعی از اصحاب خود به دارالخلافه بیایید. اشعث ابتدا قصد فرار داشت اما اطرافیان او را تحذیر داده و گفتند که تو از بزرگان عراق هستی و در شأن تو نیست که فرار کنی؛ لذا به کوفه آمد و حضرت به وی مسئولیتی در لشکر دادند. حالا سؤال اینجاست که اگر معاویه نیز می‌پذیرفت و به دستور حضرت با جمعی از اصحاب و نزدیکان خود به کوفه می‌آمد، طرح سیاسی حضرت برای او چه بود؟ آیا این امر محتمل بود که حضرت به او پست یا جایگاهی دهند؟

مسرور: پیغمبر (ص) به ابوسفیان مسئولیت داد و حتی زمانی که پیغمبر (ص) وفات کردند، ابوسفیان برای انجام کاری از طرف پیامبر رفته بود و پس از آن بازگشت و وارد مدینه شد. اگر معاویه این کار را می‌کرد و زیر پرچم امیرالمؤمنین (ع) می‌آمد و بیعت می‌کرد، من نمی‌توانم بگویم حضرت دوباره حکومت شام را به او می‌دادند، ولی شاید پستی به او می‌دادند. در واقع، حضرت اشعث را به آذربایجان فرستادند، ولی ماندن معاویه در شام خطرناک بود؛ برای اینکه تمام عِدّه و عُدّه و سابقه او آنجا بود. به‌هرحال حضرت علی (ع) معاویه را می‌شناخت. نه‌تنها حضرت، بلکه اصحاب حضرت نیز او را می‌شناختند. مثلاً عمار در صفین گفت: «این پرچم را در زمان پیغمبر، ابوسفیان می‌آورد و با پیغمبر می‌جنگید؛ حالا پسرش آن را آورده و با علی (ع) می‌جنگد. فقط فرقش این بود که پدرش می‌گفت من کافرم، این می‌گوید من مسلمانم.» سپس می‌گوید: «این‌ها منافقانی هستند که اگر فرصت کنند، کفر خود را اظهار می‌کنند.» این سخن عمار در منابع وجود دارد.

بنابراین، من بعید می‌دانم که حتی اگر معاویه می‌آمد و بیعت هم می‌کرد، حضرت او را در شام نگه می‌داشتند. اینکه پستی به او بدهند، برایم قابل‌درک است؛ برای مثال، ممکن بود او را به استخر فارس بفرستند. مگر «زیاد» را نفرستادند؟ ولی حضور او در شام، به نظرم خطرناک بود. نکته دیگر هم اینکه معاویه این کار را نکرد؛ یعنی مروان با امام علی (ع) بیعت کرد، ولی معاویه نکرد. همین مروان که با امام بیعت کرد، به جنگ حضرت در جمل آمد. البته این نیز محل تأمل است که گفته می‌شود حسنین (ع) واسطه شدند تا حضرت او را عفو کنند، به شرط آنکه مروان دوباره با حضرت بیعت کند. حضرت می‌فرمایند: «دست او مانند دست یهودیان است. پیش از این نیز با من بیعت کرده بود، ولی مگر وفا کرد؟» اینکه گفتم محل تأمل است، از این جهت است که وقتی می‌گویند حسنین واسطه بخشش مروان شدند، حضرت علی (ع) تمام کسانی که در جمل مشارکت داشتند را بخشیدند. دیگر چه نیازی به وساطت حسنین (ع) وجود داشت؟ شاید می‌خواستند این پیام را بدهند که درست است حضرت او را بخشیدند، ولی این فرد آن‌قدر خبیث است که با وساطت و توصیه، کارش را پیش بردیم تا مردم بفهمند این فرد، شخصیتی ویژه و خطرناک است. می‌خواهم بگویم مروان آمد و بیعت کرد، ولی معاویه نیامد. آن‌ها از همان ابتدا بحث خون‌خواهی عثمان را مطرح کردند و پیراهن خونین او را به شام بردند تا از همان ابتدا مخالفت کنند و خلافت را نپذیرند. یعنی هنوز خلیفه مستقر نشده بود که آن‌ها پرچم مخالفت بلند کردند.

 

اهمیت بدنه اجتماعی در حفظ سیاسی افراد

این پیراهن عثمان که گفته می‌شود، علاوه بر وجه نمادین، واقعاً لباس خونی را با خود برده‌اند و پرچم مبارزه کرده‌اند؟

مسرور: وجه نمادین دارد، ولی واقعاً یک پیراهن بوده که با خود به شام بردند. خودِ همین خون‌خواهی عثمان نیز عجیب است؛ زیرا شما از کسی که او را مشروع نمی‌دانید و اصلاً با او بیعت نکرده‌اید، مطالبه می‌کنید که چرا به ماجرای قتل عثمان رسیدگی نمی‌کند. شما کسی را می‌توانید این‌گونه مخاطب قرار دهید که نخست، صلاحیت و مشروعیت خلافتش را پذیرفته باشید و سپس از او مطالبه کنید. شما می‌گویید اصل خلافت امیرالمؤمنین (ع) باطل است، این هم مزید بر علت! یعنی اصلاً خون‌خواهی آن‌ها وجه درستی ندارد. خانواده خود عثمان که ولیّ دم بودند، زنده بودند و نوبت به پسرعموها نمی‌رسید.

اگر به سؤال شما بازگردیم، باید بگویم این مسئله که اگر معاویه با حضرت بیعت می‌کرد، در دستگاه ایشان مسئولیتی می‌گرفت، برای من دور از ذهن نیست؛ چون می‌تواند جزء همان مصلحت‌سنجی‌های سیاسی باشد. افرادی مانند خود اشعث، بدنه اجتماعی داشتند. آقای «حامد کاشانی» یک بار می‌گفت که حضرت علی (ع) وقتی می‌خواستند اشعث را از استانداری آذربایجان عزل کنند، برای او به تعبیر امروزی‌ها مراسم تودیع و معارفه برگزار کردند. یعنی خیلی محترمانه و بدون توبیخ وی را برکنار کردند.

 

علت این رفتار حضرت علی (ع) چه بود؟

مسرور: اینها بدنه اجتماعی داشتند. کوفیان اکثراً یمنی بودند و اشعث نیز از بزرگان یمنی‌ها بود. بیش از اشعث، ابوموسی اشعری بین یمنی‌ها بسیار محبوب بود. بلاتشبیه شما اگر اکنون به رفتار سیاسی رهبر انقلاب نگاه کنید، ایشان می‌فرمایند به هر کسی که بدنه اجتماعی دارد، تا جایی که چارچوب و اصل نظام را می‌پذیرد، امکان فعالیت بدهید. اگر نمی‌پذیرد، بدنه اجتماعی حامی او را به فردی داخل نظام متصل کنید. مانند این است که آقای دکتر «عارف» که وابسته به آقای خاتمی است، هر زمان که نامزد می‌شود، تأیید صلاحیت می‌شود یا اکنون که در دولت حضور دارد، رهبری از او ستایش می‌کنند. به برخی از افراد دیگر نیز که امروز تصور می‌کنند هیچ نماینده‌ای در نظام ندارند نیز چنین پیشنهادهایی داده شد که شما یک نفر فرد موردتأیید خود و ما را معرفی کنید تا تأیید کنیم، اما نپذیرفتند.

حضرت علی (ع) نیز این‌گونه بود. نسبت به افرادی که بدنه اجتماعی داشتند، توجه به خرج می‌دادند تا او به عامل درگیری در درون جهان اسلام تبدیل نشوند؛ حالا اشعث باشد یا معاویه، تفاوتی نمی‌کند، اما معاویه همراهی نکرد. اشعث با همه بدنه اجتماعی و محبوبیت خود بیعت کرد، ابوموسی اشعری با امام علی (ع) بیعت کرد، ولی معاویه و اصحابش اساساً هیچ‌گاه با امام بیعت نکردند و ایشان را قبول نداشتند. این تفکر تا مدت‌ها بر مذاهب جهان اسلام تأثیر گذاشته بود؛ به طوری که ما دو گونه تسنن داشتیم: تسنن عراقی که ابوبکر، عمر، علی (ع) و سپس عثمان را خلیفه نمی‌دانست و تسنن شامی که علی (ع) را خلیفه نمی‌دانستند. می‌گفتند ابوبکر، عمر و عثمان. وقتی می‌پرسیدید پس از عثمان چه؟ یا می‌گفتند دوره فتنه است یا می‌گفتند دوره امامِ بدعت‌گذار. منظور من از تسنن عراقی و شامی لزوماً جغرافیا نیست، بلکه دو مدل اندیشه‌ای از تسنن است. بسیاری از اهل‌سنت تا حدود قرن سوم، حضرت علی (ع) را به‌عنوان خلیفه مشروع قبول نداشتند و عثمان را نیز بسیاری قبول نداشتند.

حضرت علی (ع) نیز این‌گونه بود. نسبت به افرادی که بدنه اجتماعی داشتند، توجه به خرج می‌دادند تا او به عامل درگیری در درون جهان اسلام تبدیل نشوند؛ حالا اشعث باشد یا معاویه، تفاوتی نمی‌کند، اما معاویه همراهی نکرد. اشعث با همه بدنه اجتماعی و محبوبیت خود بیعت کرد، ابوموسی اشعری با امام علی (ع) بیعت کرد، ولی معاویه و اصحابش اساساً هیچ‌گاه با امام بیعت نکردند و ایشان را قبول نداشتند.

 

مبدأ تحول در این فکر که باعث شد تا امروزه اهل‌سنت حضرت علی (ع) و عثمان را به‌صورت توأمان قبول داشته باشند، کجا بود؟

مسرور: این تحول به تفکرات احمد بن حنبل باز می‌گردد. در باب حرکتی که احمد بن حنبل انجام داد، برخی می‌گویند وی به واسطه انصاف خود، خلافت حضرت علی (ع) را تثبیت کرد؛ درحالی‌که وی چهارخلیفه را تثبیت کرد، یعنی عثمان را هم که بسیاری قبول نداشتند، تثبیت کرد. به آن‌هایی که عثمان را قبول نداشتند، گفت او را بپذیرید و به آن‌هایی که علی (ع) را قبول نداشتند، گفت علی (ع) را بپذیرید. باز هم عده‌ای این سخن را قبول نمی‌کردند. مثلاً می‌گفتند کسی که با عایشه، طلحه و زبیر جنگیده و آن‌ها را کشته، چگونه می‌تواند خلیفه باشد؟ البته امام علی (ع) هیچ یک از اینها را نکشت. عایشه که از اساس نمرد. طلحه نیز گویا مروان آن را از پشت زد. زبیر نیز که خارج از جنگ و توسط فردی بیگانه کشته شد.

 

تعارض‌های کلامی در اعتقاد نسبت به صحابه

یعنی مروان در سپاه جمل طلحه را کشت؟ با چه انگیزه‌ای؟

مسرور: بله، وقتی جنگ در حال مغلوبه شدن بود، از پشت طلحه را زد و وقتی به او گفتند چه کردی؟ پاسخ داد: «والله قاتل عثمان را زدم». چون دیگر طلحه برای او تبدیل به مهره سوخته شده و بعید هم نیست که طلحه در قتل عثمان نقش جدی داشته باشد؛ چراکه وی تصور می‌کرد خلیفه می‌شود. عایشه حامی او بود. حتی وقتی عایشه در مکه بود، به او خبر دادند که عثمان کشته شد. او گفت: «چه کسی خلیفه شد؟» به او گفتند طلحه. عایشه از مکه به سمت مدینه راه افتاد. در میانه راه به او خبر رسید که علی (ع) خلیفه شد. او از آنجا مستقیم به سمت بصره رفت تا طلحه و زبیر نیز به او ملحق شدند. حالا به احمد بن حنبل می‌گویند چنین آدمی چگونه می‌تواند خلیفه مشروع باشد؟ احمد بن حنبل در جواب می‌گوید: «علی (ع) صحابی و داماد پیغمبر بوده و خود را امام می‌دانسته است. من پس از دویست سال که باشم که بگویم او امام نبوده است؟» می‌گوید چون صحابی بوده و قول صحابی حجت است و او خود را امام می‌دانسته، همین کفایت می‌کند. این‌گونه مسئله را حل می‌کند.

 

اینها تعارض میان صحابی با صحابی را چه می‌کنند؟

مسرور: نکته آنجاست که اگر صحابی قائل به امامت خود بوده، امامت وی که به منصه ظهور نرسیده است و لذا فعلیت ندارد. احمد بن حنبل می‌گوید: «علی (ع) امامت هم کرده است.» البته اینها تناقض‌های این‌چنین را جواب نمی‌دهند؛ چراکه اساساً ایمان‌گرا هستند نه عقل‌گرا؛ لذا پیرامون معاویه نسبت به عدم بیعت او باید توجه داشته و این عنصر را پررنگ کرد.

 

دیالوگ با تاریخ؛ راهی که باید برای آیندگان باقی می‌ماند

در بخشی از سخنان پیشین شما، این مسئله مطرح بود که حضرت برای تطمیع مخالفان هیچگاه پول نمی‌دادند؛ چراکه می‌گفتند اگر حضرت رسول (ص) از باب تألیف قلوب این کار را می‌کرد، مردم می‌گفتند که ایشان رسول بوده و از طرف خدا مأمور هستند، اما در خصوص من، چنین چیزی نمی‌گویند و گفته می‌شود که علی (ع)، دشمنان خود را با پول می‌خرد. از این سخن شما من این برداشت را داشتم که انگار حضرت علی (ع) به چهره خود در تاریخ بسیار توجه می‌کنند. گویی که حضرت در حال بازسازی چهره‌ای از خودشان برای تاریخ هستند؛ چون بسیاری از کنش‌های حضرت با عقل متعارف زیاد سازگار نیست. یعنی بر اساس همان اصل مصلحت، چه‌بسا بهتر باشد که مقداری پول خرج کرده و اصل نظام اسلامی را حفظ کنیم. اما حضرت گویا در حال دیالوگ با تاریخ هستند و می‌خواهند مدلی از سیاست اصیل دینی را در تاریخ ماندگار کنند. این سخن تا چه اندازه درست است؟ برخی در خصوص امام حسین (ع) نیز چنین مطلبی را طرح می‌کنند که حضرت، جامعه زمان خود را رها کرده و در گفت‌و‌گو با آیندگان، قصد داشتند تا اسلام را زنده کنند.

مسرور: من این را قبول دارم، اما این‌گونه بدان نگاه نمی‌کنم. همه ائمه ما این‌گونه هستند. به نظر من، ائمه ما می‌خواستند «راه‌حل» مشخص شود، باقی بماند و تفاوت افراد با یکدیگر آشکار گردد. مثلاً می‌گویند اگر «مسلم» در خانه «هانی بن عروه»، «ابن زیاد» را می‌کشت، چه می‌شد؟ اولاً از نظر من اتفاق خاصی رخ نمی‌داد. اینکه می‌گویند اگر او را می‌کشت، اباعبدالله (ع) زنده می‌ماند، صحیح نیست. بنی‌امیه یک نفر نبودند. نهایتاً به نظر من منجر به تغییر بسیار جدی در فضا نمی‌شد. او چهل - پنجاه محافظ داشت؛ به خانه می‌ریختند و همه را تکه‌تکه می‌کردند. فرض بگیریم که پیروز هم می‌شد و اباعبدالله (ع) زنده می‌ماند و بیست سال هم حکومت می‌کرد؛ انتهایش چه می‌شود؟ آنگاه می‌گفتند این‌ها از چه راهی به قدرت رسیدند؟ از راه ترور مهمان. متوجه شدید؟ مهمان به لحاظ شرعی - حتی اگر مهدورالدم باشد - در امان است.

می‌گویند اگر «مسلم» در خانه «هانی بن عروه»، «ابن زیاد» را می‌کشت، چه می‌شد؟ اولاً از نظر من اتفاق خاصی رخ نمی‌داد. اینکه می‌گویند اگر او را می‌کشت، اباعبدالله (ع) زنده می‌ماند، صحیح نیست. بنی‌امیه یک نفر نبودند. نهایتاً به نظر من منجر به تغییر بسیار جدی در فضا نمی‌شد.

بله، برای اینکه در تاریخ بماند. چه چیزی در تاریخ بماند؟ مسلم (ع)، حسین (ع)، حسن (ع) و علی (ع) در تاریخ می‌مانند، ولی مهم‌تر این است که راه جبهه و مسیر حق باقی بماند. «و أعلام القاصدین إلیک واضحة»؛ آن‌هایی که تو را قصد می‌کنند، نشانه‌هایشان آشکار است. اگر علی (ع) کارهایی می‌کرد که معاویه می‌کرد، علی (ع) می‌ماند اما راه و مکتب ایشان باقی نمی‌ماند. دیگر راه و مکتبش چه بود؟ خودشان می‌فرمایند: «شما گمان کرده‌اید علی (ع) نمی‌داند شما کوفیان را چگونه می‌توان اصلاح کرد؟ زمستان می‌گویم جهاد، می‌گویید سرد است؛ تابستان می‌گویم بروید، می‌گویید گرم است. گمان می‌کنید من نمی‌فهمم؟ شمشیر کشیدند و گفتند بسیار هم خوب می‌فهمم. ولی نخواهید که علی (ع) برای هدایت شما، خودش گمراه شود.» ایشان استفاده از زور در امر جهاد را گمراهی می‌داند، چون این کاری بود که معاویه می‌کرد. شمشیر کشیدن یعنی چه؟ یعنی دو نفر از شما را از دروازه کوفه گردن بزنم، همه به جنگ می‌روید. آن وقت می‌گفتید معاویه پنجاه‌درصد احتمال دارد ما را بکشد، علی (ع) صددرصد ما را می‌کشد! ولی من این کار را نمی‌کنم، چون این را شرعاً جایز نمی‌دانم. من برای هدایت آمده‌ام. اگر با اجبار به جنگ ببرم، راه حق از بین می‌رود. آنجا پول نمی‌دهم که بگویند با پول می‌خواست مؤمن درست کند؛ چون این کار از نظر ذهن همان تاریخ، قابل‌توجیه نیست.

حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «معاویه از من باهوش‌تر و زیرک‌تر نیست. او حیله و خدعه به کار می‌برد که من به کار نمی‌برم. او از هر راهی استفاده می‌کند و من استفاده نمی‌کنم.» خروجی‌اش این شده که معاویه‌ها، یزیدها و منصور دوانیقی‌ها رفتند، همه چیزشان از بین رفت، خودشان مردند و راهی به سوی حق و عدالت باقی نگذاشتند. ولی این‌ها ماندند و راهشان هم مانده است. همین مکتب عاشورا و فرهنگ عاشورا و خود علی بن ابی‌طالب (ع) باقی ماندند. پس اینکه بگوییم حضرات معصومین با تاریخ وارد دیالوگ شده‌اند، غلط نیست؛ ولی نباید گمان کنیم این کار از روی نفسانیت بوده که «اسم من بماند». خیر، می‌خواستند آن راه باقی بماند و به نظرم موفق هم شدند؛ حتی اگر کسانی که به آن راه می‌روند، در اقلیت باشند.

 

/انتهای پیام /

گزارش خطا پسندها :