گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ علی عسگری: اکنون که در ایام پیروزی ملت ایران در سالروز انقلاب اسلامی قرار داریم، فرصت مناسبی است تا بازگشته و نگاهی موشکافانه به این رخداد بزرگ انداخته و ظرفیتهای انقلاب برای امتداد جامعه ایرانی را مورد بحث و پرسش قرار دهیم. واقعیت آن است که انقلاب اسلامی بهواقع تنها فرصتی است که جامعه ایرانی برای معاصرت و بقاء خود در دنیای فعلی در اختیار داشته و بهنوعی میتوان آن را آخرین سنگر ایران در جهان فعلی دانست. به همین منظور جامعه ایرانی بایستی تا انقلاب را بهعنوان یک ضرورت تاریخی برای خود لحاظ کرده و با سرنوشت آن عجین شود. اما این گزاره پیش گفته را با چه بیانی میتوان صورتبندی کرده و توضیح داد؟
موشکافی ساخت قدرت در تاریخ ایران
انقلاب اسلامی در شرایطی به پیروزی رسید که جامعه ایرانی در وضعیت بنبست نیروهای تاریخی خود قرار داشت. اگر از نظر جامعهشناسی تاریخی به ایران بنگریم، سه نیروی شاهی، مذهب و قومیت را در گستره تاریخ ایران میتوان از یکدیگر تفکیک کرد. نیروی شاهی همواره در پیوستی بنیادین با ساختار ایلاتی و آن نیز در پیوستی با جغرافیای این سرزمین قرار داشت. ایران بهعنوان کشوری خشک همواره در معرض مسئله بی آبی قرار داشته است. این شاخصه خود را در ساخت یابی جامعه ایرانی نیز نشان داده است. شکلگیری شبکهای از روابط برای برای استحصال آب، کشاورزی، زهکشی کانالهای آب، احداث، تعمیر و نگهداری قنات، ضرورت زندگی جمعی و وابستگی بیشتر گروههای جامعه به یکدیگر را فراهم میآورد. چنین ساخت اجتماعی زمینه شکلگیری حوزههای قدرت محلی یا به تعبیر دیگر خوانین را فراهم کرده و اینگونه ساخت قدرت را نیز سامان میداد. ساخت استبدادی قدرت در سطح خرد، اما با ساخت کلان قدرت نیز هماهنگ بود. خوانین و رهبران ایلهای بزرگ هر یک به تناسب قدرت خود مناسباتی را با حکومت مرکزی برقرار میکردند. حکومتهای مرکزی از ارتش رسمی به شکل امروزی بیبهره بودند و نیروی آنان توسط همین ساخت اجتماعی تأمین میشد. حکومت مرکزی دقيقاً نقطه تعادل بخش این شطرنج بزرگ با بازیگران متکثر بود. به محض تضعیف حکومت مرکزی تعادل سیستم به هم خورده و نیروهای محلی به تناسب قدرت خود تلاش میکردند تا سهم بیشتری از عرصه قدرت را در اختیار بگیرند. نهایتاً در صورت امکان یک خان با تکیه بر نیروی اجتماعی خود حکومت را سرنگون کرده و خود بر تخت شاهی مینشست. نیروی مذهب نیز همواره بهعنوان بازگیر حاشیهای، مناسبات خود را با قدرت مرکزی سامان میداد. به میزان پذیرش و کیفیت حکمروایی آن سلسله، نیروی مذهب ضمن ارائه خدماتی همچون تأمین مشروعیت حکومت امکاناتی را نیز از حکومت مرکزی دریافت میکرد. نهاد مذهب هیچگاه در طول این تاریخ خود در صدد تصدیگری این مسئولیت بر نیامده بود، بلکه بهعنوان بازیگری حاشیهای، اما نافذ و بعضاً معتبر در صحنه حضور داشت. تاریخ ایران را به استثنای چند گسست نظیر صدر اسلام تا پیش شکلگیری حکومتهای ملوک الطوایفی ایرانی و هچنین حکومت پهلوی میتوان با همین مدل ساده توضیح داد.
پهلوی در نقطه گسست از عالم قدیم
رژیم پهلوی را میتوان نقطه گسست این نظم سنتی دانست. پهلوی تنها ٰنظام شاهی در تاریخ ایران است که فاقد نیروی درونزا بوده و تکیه و توان وی به هیچ ایل، طایفه یا ساختار قدرت درونزایی نیست. ما این مطلب را میتوانیم در تبار بنیانگذار این سلسله جستوجو کنیم. بهعنوان نمونه کمترین اطلاعات تاریخی در باب پدر و یا پدران رضا شاه در دست وجود دارد. آنان اساساً از نخبگان اجتماعی و سیاسی نبوده و فاقد بدنه اجتماعی همراه بودند. از همینرو حکومت پهلوی را میتوان در دسته حکومتهایی قرار داد که در عهد استعمار نو بر اریکه قدرت تکیه زدند. نقطه تعادل بخش به این سلسله را بایستی قدرت استعماری و صاحب نظم جهانی دانست. بهطور مشخص در آن عهد انگلیس نقش مؤثری در روی کار آمدن سلسله پهلوی داشت.
رژیم پهلوی به واسطه عدم تکیه ساختارهای اجتماعی داخلی و بلکه ضدیت با ساختار اجتماعی تاریخی، تلاش ژرفی را برای تغییر و شکست آنها انجام داد. نتیجه این تلاشها، اما متلاشی شدن بافت اجتماعی/تاریخی بود که طی قرنها در ایران سامان یافته بود. مجموعهای از سیاستهای فرهنگی اعم از تغییر زبان، هویتزدایی، تغییر اجباری لباس و ...، مجموعهای از سیاستهای اقتصادی از جمله تغییر ساختار اقتصادی کشور از کشاورزی/تولیدی به نفتی/مصرفی و همچنین گسیل داشتن مردم روستایی به شهر و یکجانشینی ایلات تنها بخشهایی از این سیاستها بود. این تغییر ساختار اجتماعی همواره نیز بهصورت مسالمتآمیز صورت نمیگرفت. سرکوب اعتراضات قومی، برخوردهای خشن و تحقیرآمیز با اقوام و سرکوب جنبشهای اجتماعی نیز در این میان وجود داشت. هرچند سنگ بنای وضعیت جدید را رضا شاه پهلوی بنا نهاد، اما این سیاستها در زمان فرزند وی محمدرضا شاه نیز امتداد یافت. هنوز در خاطرات پیرمردهای لر، تصویر حضور فانتومهای محمدرضا شاه برای سرکوب لرها باقی مانده است.
خلاصه تغییراتی که این رژیم نهایتاً دنبال کرد از میان رفتن زیست جهان اجتماعی بود که امر سیاسی به نحو سنتی را در جامعه ایرانی تدارک میدید؛ بنابراین از اساس امکان بازتولید قدرت مبتنی بر ساختارهای پیشین دیگر وجود نداشت.
پهلوی هرچند توانست جهان قدیم را ویران کند، بر قدرتهای استعماری و ارتش مدرن تکیه کند تا جامعه ایران را بازسازی کند، اما خود هنوز از جهان قدیم بیرون نیامده و اساساً امکان خروج از جهان قدیم را نداشت. آنچه پهلوی را به لحاظ معنایی اشراب میکرد، تکیه وی بر نظام معنایی شاهی بود که در جهان جدید و انسان جدید، محملی برای پذیرش وی وجود نداشت. پهلوی علیرغم نمایش نوگرایی و تجدد، خود در نزد جامعه ایرانی نماد تام و تمام فرسودگی و کهنگی بود. از همینرو ضمن حمل یک پارادوکس رنجآور در درون خود، در نقطه انسداد جامعه ایرانی قرار گرفته بود. جامعه ایرانی با وجود چنین نظام مشروعیت منسوخ و کهنهای نمیتوانست از انسداد خارج شده و به جهان جدید و معاصرت خود وارد شود. بر همین اساس بود که تمام نیروهای پیشرو جامعه ایرانی، علیرغم طرح اتوپیاهای مختلف و حتی با وجود فقدان یک اتوپیا، در یک فهم با یکدیگر شریک بودند و آن از میان رفتن نظام شاهی بود. انسان معاصر ایرانی که با اندیشه جدید آشنایی یافته بود، دیگر نمیتوانست پذیرای یک نظام شاهی سنتی باشد، این یافت و فهم عنصری نبود که جامعه بتواند بهراحتی از آن عبور کند.
تولد انقلاب اسلامی در لحظه بنبست نیروهای تاریخی
انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، اما در چه لحظه متولد شد؟ انقلاب در لحظه انسداد کامل نیروهای تاریخی ظهور کرد، لحظهای که ساختار اجتماعی چند هزار ساله فروپاشیده و نظام شاهی در نقطه انسداد قرار گرفته است؛ از طرف دیگر به واسطه تکیه بر عنصر خارجی فاقد امکان گفتوگو شده است، در چنین شرایطی مذهب بهعنوان تنها نیروی اصیل و تاریخی ایران پا به عرصه ظهور گذاشت. اگر این مسئله در باب انقلاب اسلامی را بپذیریم، آنگاه این گزاره تصویر روشنتری را به خود میگیرد که انقلاب اسلامی نهتنها یک امکان بلکه ضرورت تاریخ معاصر ما برای ایرانی بودن است. هرچند انقلابهای بزرگ و فکری به اقتضای ذات خود جهانی بوده و در یک جغرافیا محدود نمیمانند (نظیر انقلاب اکتبر و انقلاب فرانسه)، اما انقلاب اسلامی همواره در نقطه تعادل میان ملیگرایی و امتگرایی باقی مانده است. بهعبارتی با استناد به منابع فکری/ایدئولوژیک و همچنین رتوریک رهبران آن میتوان انقلاب اسلامی را انقلابی امتی و بدون مرز دانست، اما بهموازات فشارهای خارجی شاهدیم که پیوستگی و همبستگی بیشتری میان نیروهای انقلاب و امر ملی به وجود میآید. این مسئله نه صرفاً رویکردی سیاسی، بلکه ریشه در پایگاه تاریخی انقلاب دارد. ایران و انقلاب اسلامی در طی چند دهه گذشته، هرچه به پیش آمدهاند پیوند عمیقتری را با یکدیگر ایجاد کرده و امروزه نمیتوان میان آنان فاصلهای قرار دارد. این مطلب نکته مهمی است که خود را در اسطورههای انقلاب نیز نمایان ساخته است. شهید قاسم سلیمانی به تعبیر رهبری انقلاب ملیترین و امتیترین چهره معاصر است. چنین ترکیبی بهطور اتفاقی رخ نداده است، بلکه نشان از آن دارد که انقلاب بستر و بخت امتداد ایران و ایرانی بودن در دنیای معاصر است.
البته که این رابطه یک سویه نبوده و بهنوعی نیز ایران تنها بخت انقلاب شیعی برای حضور در جهان معاصر بوده و از طرف دیگر انقلاب اسلامی تنها بخت ایران برای حفظ یکپارچگی و بقاست. از همینرو نیز بهدرستی دشمن با درک این شناخت از صحنه، تجزیه ژئوپولوتیک ایران را در دستور کار خود قرار داده است، چراکه امکان حفظ و بقای ایران بدون انقلاب را از اساس ممکن نمیداند.
نقطه تولید قدرت در این جغرافیا صرفاً تأکید بر یکپارچگی و یگانگی میان انقلاب و ایران است. ایران با تکیه بر انقلاب کسب قدرت کرده و انقلاب با تمرکز بر ایران امکان بقا پیدا میکند؛ بنابراین خوانش ملی از انقلاب اسلامی یک ضرورت تاریخی و اشاره به ماهیت انقلاب دارد.
/انتهای پیام/