۱۴۰۴/۱۱/۲۱
۱۰:۵۸
کد خبر : ۱۲۰۳۰
بررسی مسئله هویت ملی و پروژه هویت‌زدایی در گفت‌وگو با سید حسین شهرستانی؛

باستان‌گرایی افراطی، شکل حاد سلفی‌گری

باستان‌گرایی افراطی، شکل حاد سلفی‌گری
این نوع باستان‌گرایی نیز در واقع شکلی بسیار حاد از سلفی‌گری را در خود دارد. تصوری از یک «ایران باستان خالص» ساخته می‌شود. درحالی‌که، برخلاف سلفی‌گری اسلامی که دست‌کم شواهد قابل‌توجهی از صدر اسلام در اختیار دارد، آگاهی و داده‌های ما از ایران باستان (مثلاً از عصر هخامنشی) حتی به یک‌صدم آنچه از صدر اسلام در دست داریم هم نمی‌رسد و آثار باقی‌مانده از آن نیز بسیار محدود است.

به گزارش «سدید»؛ «این تیم ملی تو نیست، این پرچم تو نیست، خاکی که تو نمی‌تونی توش خونه بخری خاک تو نیست»؛ پس قاعدتاً این کشور هم وطن تو و مردم داخلش هم‌وطن تو نیستند! این جمله‌ها شاید در نگاه اول شبیه شعار به نظر برسند، اما دقیق‌تر که نگاه کنیم، بیشتر شبیه ترجمه روزمره یک پروژه فکری‌اند؛ پروژه‌ای که آرام و خزنده، از آن‌سوی مرز‌ها معنا‌های بدیهی وطن و حتی ایران، ملت و تعلق را از درون تهی می‌کند. پروژه‌ای که به‌جای حذف مستقیم هویت ملی، آن را چنان بازتعریف می‌کند که دیگر چیزی از آن باقی نماند. ازسوی‌دیگر، این گفتمان نخبگانی نیست و از قضا از نقطه‌ای برخاسته که علم در آن معنایی ندارد. بازتاب اجتماعی آن را می‌توان در نسل‌هایی دید که بدون پیوند زنده با تاریخ و حافظه جمعی رشد کرده‌اند؛ نسلی که بیش از آنکه حامل معنا باشد، مصرف‌کننده هیجان است. هیجانی که گاه در قالب اعتراض، گاه در شکل آزادی‌خواهی و گاه در کنش‌های صرفاً مخرب بروز می‌کند، بی‌آنکه افق روشنی از آینده یا حتی تعریفی مشخص از آنچه می‌خواهد بسازد، در اختیار داشته باشد. مدت‌هاست دیگر این جملات صرفاً یک اعتراض یا فریاد عصبی در شبکه‌های اجتماعی نیستند؛ تبدیل شده‌اند به حال‌وهوایی که در آن، برای عده‌ای بی‌تفاوتی به سرنوشت کشور نه یک عیب که نشانه آگاهی تلقی می‌شود. انگار بی‌وطنی، بی‌خیالی نسبت به تمامیت ارضی و حتی بی‌حسی در برابر تهدید بیگانه، به‌نوعی فضیلت بدل شده است. ماشین پمپاژ این نگاه، رسانه‌های ضدایرانی فارسی‌زبان و به‌ویژه رسانه اسرائیلی اینترنشنال است. در ماه‌ها و سال‌های اخیر، هر بار که سایه تهدید خارجی پررنگ‌تر شده، اپوزیسیون ضدایرانی پای کار می‌آیند و با پمپاژ گسترده این گزاره که این جنگ جمهوری اسلامی است و نه ایران، تلاش می‌کنند بین این دو فاصله بیندازند و عده‌ای را به این جمع‌بندی برسانند که «حمله به ایران مسئله ما نیست.»

این بی‌خیالی اتفاقی نیست؛ بلکه ریشه در سال‌ها تلاش برنامه‌ریزی برای فرسایش ریشه‌های افراد دارد. وقتی کشور، دیگر خانه تعریف نمی‌شود؛ وقتی پیوند عاطفی با خاک، تاریخ و سرنوشت جمعی قطع می‌شود، یعنی ریشه‌های فرد دیگر در خاک نیت و در چنین شرایطی طبیعی است که دفاع از آن هم بی‌معنا شود. کسی که خود را صرفاً ساکن موقف یک جغرافیا می‌داند، نه عضو یک ملت تاریخی، چرا باید نگران فروپاشی یا تضعیف آن باشد؟ در همین بستر است که اغتشاش، ناامنی و آشوب هم معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. تخریب دیگر یک امر استثنایی یا واکنشی هیجانی نیست؛ به کنشی عادی تبدیل می‌شود. خیابان، نماد، مجسمه، پرچم یا حتی مفهوم ایران همگی قابل‌مصرف و قابل سوختن هستند. مهم نیست چه چیزی از بین می‌رود؛ چون تمام این چیز‌هایی که به نابودی کشیده می‌شود مال ما نیست. هم‌زمان، تهدید اجانب نیز از یک خطر واقعی به یک موضوع حاشیه‌ای تنزل می‌یابد. گویی حمله خارجی فقط ادامه همان فرایندی است که از درون آغاز شده؛ فرایند تهی‌شدن. وقتی مغز و روح مردم کشوری از معنا خالی شود، آن کشور دیگر برای ضربه‌پذیر شدن نیازی به جنگ تمام‌عیار ندارد. کافی است نسبت به خودش بی‌اعتنا شود. بی‌تفاوتی اجتماعی، بهترین زمینه برای مداخله بیرونی است. در این فضا، وطن‌فروشی لزوماً کسی نیست که با کشور بیگانه دست دوستی داده یا با سرویس‌های اطلاعاتی دشمن قراردادی امضا کرده باشد؛ وطن‌فروش با جمله‌هایی از جنس «به من چه»، «این کشور مال ما نیست» یا «بگذار هرچه می‌خواهد بشود»، عرصه را برای جولان‌دادن کفتار‌ها باز می‌گذارد. البته مسئله این نیست که جامعه منتقد نباشد یا مطالبه نداشته باشد؛ مسئله آنجاست که نقد جای خود را به انکار داده است. انکار وطن، انکار تاریخ و حتی انکار هر نوع پیوند جمعی. نتیجه چنین وضعیتی، جامعه‌ای است که نه‌تنها سازنده نیست؛ بلکه در برابر اغتشاشگر نمی‌ایستد، در برابر تهدید خارجی قد علم نمی‌کند و در برابر تخریب‌گر واکنش دفاعی نشان نمی‌دهد. در همین راستا سیدحسین شهرستانی، جامعه‌شناس، به بررسی و تشریح مسئله هویت ملی و پروژه هویت‌زدایی پرداخت. 

 

باستان‌گرایی افراطی چگونه تاریخ و استقلال را حذف می‌کند؟

شهرستانی درخصوص مسئله هویت‌زدایی از افراد یک جامعه اظهار داشت: «این ایدئولوژی ناسیونالیسم سلطنت‌طلب باستان‌گرا که به‌ویژه در دوره جدید شکل گرفته است، هرچند خود را وارث ناسیونالیسم باستان‌گرای دوره پهلوی می‌داند، اما حتی رادیکال‌تر از آن دوره است، یک ایدئولوژی صددرصد ضدملی محسوب می‌شود، یعنی مطلقاً هیچ‌گونه محتوای ملی در آن وجود ندارد. این ادعا کاملاً روشن است؛ چراکه اولاً، این ایدئولوژی استقلال ندارد، درحالی‌که نخستین مفهوم در امر ملی، استقلال است. اساس این جنبش نه بر استقلال ایران، بلکه بر نفی آن و در نهایت همسویی با حمله بیگانه است و این دیگر جای تردیدی باقی نمی‌گذارد. ثانیاً، این ایدئولوژی تاریخ هم ندارد؛ زیرا کل تاریخ را به شکلی سلفی‌گرایانه نفی می‌کند.»

«این خود شکلی از سلفی‌گری است. اما اشکال سلفی‌گری چیست؟ اشکال آن (چه در شکل دینی و چه در اشکال دیگر) این است که یک دوره خاص به‌عنوان «عصر طلایی» ایده‌آل‌سازی می‌شود؛ مثلاً در نگاه سلفی‌های اسلامی، صدر اسلام ایدئال تلقی می‌شود و سپس هر آنچه پس از آن آمده، اعم از سنت‌های فرهنگی، تاریخی و تفسیری، نفی و در واقع منهدم می‌گردد. سلفی‌گری سنت، تاریخ و تفسیر فرهنگی - تاریخی دین را نفی می‌کند و می‌کوشد به یک‌لحظه تاریخی معلق بازگردد؛ نوعی رجوع فراتاریخی به لحظه‌ای که زمانی زیسته و تاریخی شده، اما به‌صورت خلوص‌گرایانه فهم می‌شود و به معیار مطلق بدل می‌گردد.»

 

باستان‌گرایی افراطی، شکل حاد سلفی‌گری است

وی افزود: «این نوع باستان‌گرایی نیز در واقع شکلی بسیار حاد از سلفی‌گری را در خود دارد. تصوری از یک «ایران باستان خالص» ساخته می‌شود. درحالی‌که، برخلاف سلفی‌گری اسلامی که دست‌کم شواهد قابل‌توجهی از صدر اسلام در اختیار دارد، آگاهی و داده‌های ما از ایران باستان (مثلاً از عصر هخامنشی) حتی به یک‌صدم آنچه از صدر اسلام در دست داریم هم نمی‌رسد و آثار باقی‌مانده از آن نیز بسیار محدود است. آنچه از صدر اسلام باقی‌مانده، به‌صورت یک سنت زنده در جهان اسلام استمراریافته است؛ اما اگر چیزی از فرهنگ ایران پیش از اسلام باقی‌مانده باشد، عمدتاً در دل سنت اسلامی تداوم‌یافته است. تمام آن ذخیره فرهنگی در متن سنت اسلامی برای ما حفظ شده است؛ در آیین امام حسین، در مساجد، در فرهنگ دینی و در ادبیات فارسی که اساساً ادبیاتی عرفانی و اسلامی است.»

«بنابراین، این تصور از یک ایران باستان خالص که در آن نه فرهنگ عربی وجود دارد، نه رنگ ترکی و نه سایر فرهنگ‌ها، هیچ وجه ایجابی‌ای ندارد و صرفاً واجد وجهی سلبی است. این تصور خود هیچ محتوایی ندارد و صرفاً می‌تواند به دینامیتی برای انهدام کل تاریخ، فرهنگ و در نهایت هویت ایرانی بدل شود. از همین رو، به ضدایرانی‌ترین و مخرب‌ترین شکل ممکن تبدیل می‌شود؛ به‌نوعی بمب یا دینامیک که کل فرهنگ و تاریخ ایران را هدف می‌گیرد. به همین دلیل است که این ایدئولوژی چهره‌ای وندالیستی به خود می‌گیرد؛ یعنی چهره‌ای مخرب و تخریب‌گر نسبت به فرهنگ و میراث‌های فرهنگی. در نتیجه، تصویری از ایران ترسیم می‌شود که نه مرز دارد، نه تمامیت، نه استقلال و نه تاریخ. همه عناصر برسازنده هویت تاریخی ایران از آن گرفته می‌شود، اما بااین‌حال، باز هم ادعای «ایران» مطرح می‌گردد. این ایران تهی، این لوح سفید خالی از هرگونه هویت و محتوا، صرفاً در نسبت با پروژه‌های استعماری نقش‌پذیر می‌شود.»

 

استعمارپذیری، فرهنگ را از درون تخلیه می‌کند

این جامعه‌شناس با بیان اینکه چنین انفعالی، چنین نقش‌پذیری و چنین فقدان هرگونه ماهیت، هویت و محتوای تاریخی فرهنگی، کاملاً با نوعی استعمارپذیری رادیکال متناسب است، گفت: «استعمارپذیری‌ای که یک فرهنگ را از درون تخلیه می‌کند تا هر نقشی، با هر شکلی که استعمار بخواهد، بتواند بر آن ترسیم شود و در نتیجه، همه مقاومت‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نیز در برابر آن شکسته شود؛ بنابراین، تصویر کامل ایران، تاریخ ایران و فرهنگ ایران، دقیقاً در پیوند با مرز‌های ایران و سیاست ایران در برابر بیگانه معنا پیدا می‌کند. این همان ماهیت و روح آن چیزی است که می‌توان ایدئولوژی ناسیونالیسم سلطنت‌طلب باستان‌گرای استعمارزده جدید نامید.»

«حال، به طور مشخص این جریان با چنین رویکردی به دنبال چیست؟ جداکردن مردم از حاکمیت؟ تقویت نوعی حس ملی‌گرایی؟ یا سوق‌دادن جامعه به‌سوی باستان‌گرایی؟ پاسخ دقیق به این پرسش بستگی به لایه‌های مختلف دارد. اما در سطح اجتماعی، بخش قابل‌توجهی از افرادی که درگیر این جریان هستند، اساساً از آگاهی سیاسی بالایی برخوردار نیستند. اینها در واقع موجوداتی مسخ‌شده و ازخودتهی‌اند؛ ابژه‌های یک پروژه تهی‌سازی. پروژه‌ای برای تهی‌سازی ایران و اخته‌سازی آن وجود دارد و این افراد خود، ابژه این پروژه‌اند. کسانی که دست به تخریب می‌زنند (به‌جز عناصر سازمان‌یافته) عمدتاً جوانان و نوجوانانی هستند که عملاً هیچ محتوای تاریخی ندارند. اینها نیرو‌هایی کورند؛ محصول انقطاع و گسست فرهنگی، حفره‌هایی خالی. اما خود این پروژه، در سطح گفتمانی، هدفی جز تخریب ایران ندارد؛ نه تخریب یک نظام سیاسی برای جایگزینی چیزی دیگر، چراکه آن «چیز دیگر» اساساً هیچ محتوایی ندارد. هدف اصلی این پروژه (جدا از پیاده‌نظامش) انهدام ایران، تخریب ایران و فعال‌سازی یک ماشین مخرب صرف است؛ نیرویی که فقط تخریب را می‌شناسد، نه گذشته‌ای دارد و نه آینده‌ای.»

 

در پس جنبش‌های اخیر، مرگ و تخریب حضور دارد، نه غریزه زندگی

شهرستانی درخصوص این موضوع که در وقایع اخیر به‌روشنی دیدیم که همین نوجوانان و جوانان، یا به‌اصطلاح پیاده‌نظام‌های حاضر در میدان، دست به آتش‌زدن و تخریب مجسمه‌هایی، چون خیام، فردوسی و میرزاکوچک‌خان زدند، اذعان داشت: «از منظر جامعه‌شناختی، با نوعی سوژه‌مندی جوکری مخرب مواجهیم که شکل گرفته است. به نظر من می‌توان مفهوم فرویدی «غریزه مرگ» یا «غریزه انهدام» را بر هیجانات اجتماعی‌ای که در این تجمعات شکل می‌گیرد، تطبیق داد. این غریزه انهدام، روی دیگر غریزه زندگی است. اگر در سال ۱۴۰۱ چنین تصور می‌شد که آن جنبش بر پایه غریزه زندگی یا امر اروتیک شکل گرفته است، من همان زمان نیز به این نتیجه رسیده بودم که بیش از آنکه مفهوم زندگی در پس آن جنبش باشد، مفهوم مرگ و تخریب در پس آن حضور دارد. جنبش ۱۴۰۱ و تحولات اخیر، در واقع دو روی یک سکه‌اند؛ روی دیگر، یا پشت آن وقایع، به‌صورت نیرویی مخرب، با شدت سلبی، غیرایجابی و کاملاً تخریبی در ایران بروز کرده است؛ نیرویی که به هیچ‌چیز رحم نمی‌کند و هیچ مرزی نمی‌شناسد. در این چهارچوب، آزادی به معنای امکان انهدام و تخریب تعریف می‌شود. اینها مفاهیمی است که من به کار می‌برم، زیرا معتقدم می‌توانند آن چیزی را توضیح دهند که در وضعیت‌های جوکری اجتماعی مشاهده می‌کنیم؛ وضعیتی که جلوه‌هایی از آن را حدود سال ۹۸ در عراق دیدیم و سپس در ایران نیز نمود پیدا کرد.»

/ انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :