۱۴۰۴/۱۲/۲۳
۲۱:۱۵
کد خبر : ۱۲۰۸۱
واکاوی درک ملی از انقلاب اسلامی در گفت‌و‌گو با سجاد صفارهرندی؛

برپادارنده ایران، مردم آن هستند

سجاد صفارهرندی از جایگاه مردم در نظم ایران میگوید
اتفاق مهمی که در انقلاب اسلامی رخ‌داده و ما تا به امروز کمتر به آن توجه کرده‌ایم، این است که پرچم به‌نحوی با عنصر محوریِ توحید، مندمج و آمیخته شده است؛ به‌گونه‌ای که آن تقابل و تضاد از میان برداشته شد.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ انقلاب اسلامی در گام‌های نخستینِ خود، غالباً با شعارها، آرمان‌های ایدئولوژیک و مقاصد فراملی شناخته می‌شد و در سطح گفتمانی، کمتر بازتاب‌دهنده یک «درک ملی» متمرکز بر جغرافیا بود. با این حال، با گذشت زمان و مواجهه با واقعیت‌های حکمرانی، این نهضت دینی پیوندی ناگسستنی و عمیق با مفهوم «ایران» برقرار کرد؛ پیوندی که امروزه در اهمیت یافتن نمادهایی چون پرچم، حفظ جغرافیای ملی و دفاع از مرزهای سرزمینی تجلی روشنی یافته است. اما این گذار و به صحنه آمدن نام «ایران» در کانون یک انقلاب مکتبی چگونه رقم خورد؟ آیا پررنگ‌شدن جغرافیا و نمادهای ملی، آن‌گونه که برخی ادعا می‌کنند، نشانه‌ای از «سکولار شدن» در دهه‌های اخیر است؟ اساساً هم‌نشینی تاریخی «تشیع» و «ایرانیت» از ادوار گذشته تا خیزش مردمیِ سال ۵۷ چه معنایی را به دوش می‌کشد؟ ما برای واکاوی این مسئله و یافتن پاسخی روشن برای این پرسش‌ها، با دکتر سجاد صفارهرندی - جامعه‌شناس و رئیس پژوهشکده فرهنگ و هنر - به گفت‌وگو نشسته‌ایم تا ابعادِ پیوندِ وثیقِ امر ملی و دیانت را در بستر انقلاب اسلامی بررسی کنیم. در ادامه مشروح این گپ‌وگفت را از نظر خواهید گذراند.

 

انقلاب از انترناسیونالیسم تا ناسیونالیسم

عنوان پرونده‌ای که ما به آن می‌پردازیم را «درک ملی از انقلاب اسلامی» نهاده‌ایم. مسئله ما در واقع واکاوی به صحنه آمدن مسئله ایران در کانون داغ انقلاب اسلامی است. انقلابی که در ابتدای راه خود، کمتر درک ملی از خود بروز می‌داد و در لایه ایدئولوژی، شعارها و مقاصد خود عمدتاً بر مسائل فراملی و ادبیاتی دینی تأکید داشت، امروزه بیان متفاوتی پیدا کرده و درک دینی خود را با جغرافیا و ایران پیوند داده است. این مسئله خصوصاً در شخصیت رهبر معظم انقلاب اسلامی و افرادی نظیر شهید سلیمانی بسیار جلوه داشت. در گام نخست، ما می‌خواهیم صورت‌بندی شما از این مسئله و روایتی که پیرامون ظهور درک ملی در انقلاب اسلامی و به میان آمدن نام ایران دارید را بشنویم تا بعد بتوانیم در خصوص ابعاد آن به بحث و تبادل نظر بپردازیم.

صفارهرندی: به‌طورکلی هنگامی که انقلابی رخ می‌دهند، یکی از ویژگی‌هایش این است که گسست یا انقطاعی را از وضع موجود یا دست‌کم از بخش زیادی از عناصر و مؤلفه‌هایی که وضع مستقر به‌حساب می‌آیند، رقم می‌زند. انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نبود. در مورد تمامی انقلاب‌ها روشن شده است که بخشی از این گسست‌ها و نفی‌ها، با گذر از آن موقعیت اولیه انقلابی، به‌تدریج جای خود را به‌نحوی از پذیرش جدید می‌دهند؛ چرا که در دوره انقلاب، درون ایده آن ترکیبی از خواسته‌ها، اراده‌ها و امیال بعضاً متناقض وجود دارد. برخی خواسته‌های ناشدنی، برخی آرزوها یا آرمان‌هایی که نسبتی با واقعیت ندارند و البته خواست‌ها، دردها و اراده‌های دیگری که برآمده از متن واقعه بوده و با نیروهای واقعی پیوند دارند. پس از گذشت یک دوره، خواه‌ناخواه آن عناصر واقعی، خود را بر آن دسته از رؤیاها و آرزوپردازی‌هایی که با واقعیت فاصله دارند، تحمیل می‌کنند.

برای مثال، در انقلاب خودمان و در بسیاری از انقلاب‌های دیگر، در دوران انقلاب سخنانی شبیه به این وجود داشت که ما جامعه‌ای بنا می‌کنیم که در آن زندان وجود نداشته باشد؛ می‌گفتند ما زندان‌ها را به مدرسه یا موزه تبدیل می‌کنیم. البته جمهوری اسلامی زندان‌هایی از دوره پهلوی را به موزه تبدیل کرده است، اما چاره‌ای از ساخت زندان‌های جدید نداشته است. حکومت و حکمرانی، ناگزیر باید از ابزارهایی بهره ببرد و نهایتاً زندان‌های دیگری تأسیس می‌کند؛ بنابراین، این قبیل سخنانِ بعضاً غیرمنطبق با واقعیت، خواه‌ناخواه پس از مدتی جای خود را به واقع‌گرایی می‌دهند.

هنگامی که انقلابی رخ می‌دهند، یکی از ویژگی‌هایش این است که گسست یا انقطاعی را از وضع موجود یا دست‌کم از بخش زیادی از عناصر و مؤلفه‌هایی که وضع مستقر به‌حساب می‌آیند، رقم می‌زند. انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نبود.

در خصوص مسئله ملیت و امر ملی، من معتقدم که ما در آن دوره دو نکته مهم داشتیم که به مباحث پیشین بازمی‌گردد. وجه نخست، ملی‌گراییِ بالفعل موجود بود. طرحی از ملیت وجود داشت که به اعتقاد من همان ایدئولوژی ناسیونالیسمِ مجعول و بی‌ریشه بود. این ایده از دوره مشروطه تکوین یافته و با فراز و نشیب‌هایی به زمانه انقلاب اسلامی رسیده بود. بنیاد و اساس این ایدئولوژی بر تقابل میان ایرانیت و اسلامیت استوار بود. نوعی درون‌مایه نژادی در آن غلبه داشت که نسبت به قومیت‌ها و اقوام ایرانی، کم‌وبیش رویکردی طردکننده اعمال می‌کرد. این نگاه بر تصویری رؤیایی از ایرانِ پیش از اسلام تأکید می‌ورزید و از همه مهم‌تر، بخش زیادی از واقعیتِ بالفعل ایران را به‌عنوان عناصر غیرایرانی طرد می‌کرد؛ مشخصاً باورهای دینی مردم و نهادهای برآمده از آن را گویی که اموری غیرایرانی هستند، کنار می‌گذاشت. با این ویژگی‌ها، طبیعتاً انقلاب اسلامی که از دل همین جامعه، نیروها و امکان‌ها سر برآورده بود، نسبت به این ناسیونالیسمِ موجود، موضعی سلبی و نفی‌کننده داشت. جنبه دیگری که اصولاً در انقلاب‌ها وجود دارد، این است که معمولاً تمامی کارهای پیشین را نفی می‌کنند. این ناسیونالیسم نیز به لحاظ درون‌مایه با آنچه در انقلاب اسلامی رخ‌داده بود، تضاد داشت؛ پس این نفی به طریق اولی اتفاق افتاد.

نکته دوم، حاکمیت ایده انترناسیونالیسم در میان نیروهای انقلاب بود که شاید در یک سطح، واکنشی به ناسیونالیسم حاکم محسوب می‌شد، اما درون‌مایه‌های مکتبی و ایدئولوژیک داشت. در میان نیروهای اسلامی که نیروی اصلی انقلاب بودند، مرزهای ایمانی به‌عنوان مرزهای بنیادین تعریف می‌شد. آن چیزی که بر آن تأکید می‌شود ملیت، قومیت و نژاد نیست، بلکه اصالتاً مسئله کفر و ایمان است که مرزهای اصلی را رقم می‌زند. این نگاه با ایده‌هایی نظیر دارالاسلام، افق امت اسلامی و اتحاد مسلمین پیوند می‌خورد.

حتی در مورد نیروهای غیراسلامیِ حاضر در انقلاب نیز ما نحوه دیگری از این انترناسیونالیسم یعنی فراملی‌گرایی چپ را شاهد هستیم. نیروهای چپ بنا به همان خاستگاه ایدئولوژیک و فکریِ پس از مارکس، مسئله ملیت را امری جعلی در نظر می‌گرفتند که سیاستِ انقلابیِ واقعی در فرارَوی از آن رقم می‌خورد؛ بر مبنای همان شعار «کارگران جهان متحد شوید». بنابراین، انقلاب اسلامی با این مختصات در مقطع اولیه‌اش، گفتمان امر ملی را طرد کرد و این گفتار جذابیت خود را از دست داد. بااین‌حال مدعی هستم که در بطن این رخداد، فراتر از سطح گفتمانی و از حیث برون‌دادِ واقعی در قلمرو اجتماعی، اگر به سراغ سرمنشأها و ریشه‌های اصیلی برویم که امر ملی حول آن‌ها تعریف می‌شود، برخلاف این تضاد گفتمانی، انقلاب اسلامی در بنیادهای خود بسیار ملی بود؛ یعنی به‌صورت ناخودآگاه رویکردی ملی داشت.

اگر امر ملی را به منزله احساس هویت جمعیِ مشترک، منسجم و فائق بر دیگر وجوه هویتی در میان گروه بزرگی از شهروندان یک کشور بفهمیم، اگر آن را برقرار ساختن پیوندی گرم، زنده و واقعی میان گذشته، حال و آینده همین گروه درک کنیم و اگر امر ملی را با ویژگی‌های دربرگیرندگی، فراگیری و تواناییِ تولید درون‌زای قدرت برای حفظ جغرافیا، مرزها و هویت بشناسیم، از قضا در بنیاد انقلاب اسلامی، امر ملیِ ایران در حال تقویم و برپا داشته شدن بود. این روند در آن زمان شاید خودآگاه نبود، اما گذر زمان به آن خودآگاهی بخشید. هرچه پیش‌تر رفتیم، این خودآگاهی فزونی یافت و مجموعه‌ای از تحولاتِ سال‌های پس از انقلاب تاکنون نیز به تکوین آن کمک شایانی کردند.

 

انقلاب و توجه به ژئوپلیتیک ایران

هنگامی که روند انقلاب را از گذشته تا امروز مقایسه می‌کنیم، مسئله جایگاه یافتنِ جغرافیا مطرح می‌شود؛ گویی این جغرافیا و نمادهای مرتبط با آن مانند «پرچم» موضوعیت می‌یابند. برای نمونه، در برخی روایت‌هایی که آیت‌الله جوادی آملی از مسائل ارائه می‌کنند، ایشان در توضیح دفاع مقدس می‌گویند ما پرچم سه‌رنگ را ندیدیم، بلکه تنها پرچم «یا حسین» و «یا زهرا» برافراشته بود. یا در خصوص خانم «کیمیا علیزاده»، رهبر شهید انقلاب، نظرشان این بود همین که یک بانوی ایرانی، پرچم جمهوری اسلامی را به اهتزاز درمی‌آورد، بسیار ارزشمند است؛ اما آیت‌الله جوادی آملی نظر متفاوتی داشتند و افتخار زن مسلمان را در انجام چنین حرکات فیزیکی در برابر نامحرم نمی‌دانستند. غرض اینکه در نگاه رهبر شهید انقلاب، جغرافیا، پرچم و مفهوم دولت - ملت موضوعیت و اهمیت بالایی دارد؛ برخلاف دیگر دیدگاه‌های اسلامی یا رویکردهای اولیه انقلاب که بیشتر بر موطن ملکوتی تکیه داشتند و تلاش می‌کردند با نمایش جنبه نرم انقلاب، گفتگویی با جهان اسلام برقرار سازند. برخی از این فرایند با عنوان «سکولار شدن» نام می‌برند و معتقدند که جمهوری اسلامی در یک فرایند چند دهه‌ای سکولار شده است. پاسخ شما به این مسئله چیست؟ آیا این صورت‌بندی را صحیح می‌دانید؟

توجه صِرف به موطن آسمانی با این رویکرد، اساساً با ذات کنشی که ما در انقلاب اسلامی داشتیم سازگار نیست. توجه به موطن آسمانی و حقیقت معنوی، بیشتر با ایده‌های باطن‌گرایانه و عرفانی (در مفهوم غیرسیاسی آن) یا با تقریر افرادی نظیر «هانری کربن» از تشیع مناسبت دارد که اصل و اساس را جهان آخرت در نظر می‌گرفتند. آن‌ها معتقد بودند که انقلاب اسلامی در حال دنیوی کردن و سکولار نمودن تشیع است.

صفارهرندی: پاسخ من این است که این تقابل نه‌تنها در مباحثات درونی ما، بلکه در جهان غیراسلامی و عالم مسیحیت نیز پیرامون مسئله پرچم وجود داشته است. فرقه‌های مسیحی وجود دارند که بر اساس باورهایشان، ادای احترام به پرچم را نوعی شرک و عبودیت غیر خدا می‌دانند و بر سر این موضوع با دولت‌های ملیِ خود درگیر هستند. برای مثال در آمریکا فرقه‌ای وجود دارد که صراحتاً بیان می‌کردند نمی‌توانند در مراسم نظامی به پرچم ادای احترام کنند. استدلالشان این بود که پرچم، قداستی دنیوی و غیردینی دارد و خضوع در برابر پدیده‌ای که بنیاد الهی و مسیحی ندارد، معادل بت‌پرستی و شرک است. در اندیشه اسلامی نیز ممکن بود چنین ایده‌ای به‌نحوی بازتولید شود. اما از قضا اتفاق مهمی که در انقلاب اسلامی رخ‌داده و ما تا به امروز کمتر به آن توجه کرده‌ایم، این است که پرچم به‌نحوی با عنصر محوریِ توحید، مندمج و آمیخته شده است؛ به‌گونه‌ای که آن تقابل و تضاد از میان برداشته شد.

پرچم ما درعین‌حال که هویت جمعی ایران را به‌عنوان یک دولت - ملت نمایندگی می‌کند، به واسطه لفظ جلاله الله، قداست و تبرک یافته است. به واسطه همین تبرک است که فقیه بزرگ جامعه ما بر آن بوسه می‌زند. اولین‌بار این اتفاق را در تشییع پیکر شهید «صیاد شیرازی» به یاد دارم که رهبر شهید انقلاب خم شدند و بر تابوت ایشان که مزین به پرچم ایران بود، بوسه زدند. این امر پرچم را به اِلِمانی تبدیل می‌کند که دارای معانی طولی و تقویت‌کننده یکدیگر است و آن دوگانگی را به طور کامل مرتفع می‌سازد. ادعا نمی‌کنم تمامی کسانی که به پرچم ادای احترام می‌کنند، صرفاً به واسطه توجه به حقیقت دینی و توحیدی آن است؛ اما در جمهوری اسلامی، تصرف و تغییری در معنای پرچم رخ‌داده است. به همین دلیل، تقابل برقرارکردن میان پرچم و دیانت یا نمادهای دینی، بحث موجه و پیشروی نیست؛ چرا که اکنون خود این پرچم نیز به‌نوعی یک نشان دینی محسوب می‌شود.

نکته دیگری که در بخش پایانی صحبت‌هایتان پیرامون مفهوم «سکولار شدن» مطرح کردید، مبنی بر اینکه برخی گذار از توجه به موطن آسمانی به جغرافیا و اهمیت یافتن ژئوپلیتیک را نشانه سکولارشدن می‌دانند، سخن نادرستی است. زیرا توجه صِرف به موطن آسمانی با این رویکرد، اساساً با ذات کنشی که ما در انقلاب اسلامی داشتیم سازگار نیست. توجه به موطن آسمانی و حقیقت معنوی، بیشتر با ایده‌های باطن‌گرایانه و عرفانی (در مفهوم غیرسیاسی آن) یا با تقریر افرادی نظیر «هانری کربن» از تشیع مناسبت دارد که اصل و اساس را جهان آخرت در نظر می‌گرفتند. آن‌ها معتقد بودند که انقلاب اسلامی در حال دنیوی کردن و سکولار نمودن تشیع است. درحالی‌که از همان ابتدا، کل پروژه حضرت امام خمینی (ره) معطوف به این دنیا و رقم‌زدن اراده و خواست خداوند در این جهان بود، نه موطن آسمانی. آسمان، دیار بقا و ثباتی است که مسلماً مؤمنین مشتاق پرگشودن به‌سوی آن هستند؛ اما موضوع سیاستِ اسلامی و انقلابی از منظر امام خمینی (ره)، همین حکومت و حکمرانی این‌دنیایی است. این نه‌تنها ویژگی اندیشه امام خمینی (ره)، بلکه ذات خود اسلام است. اینکه برخی متفکرین معاصر بیان می‌کنند که اسلام در بنیاد خودش سکولار است، شاید اشاره به همین موضوع داشته باشد که آن تقابل و گسست بنیادین در مسیحیت و تقابلی که میان «شهر خدا» و «شهر انسان» یا برای مثال میان ملکوت خداوند و ناسوت انسانی برقرار می‌کند، چنین تقابلی اساساً در اسلام فاقد موضوعیت است. شخص پیامبر اکرم (ص) از همان آغاز اهل تجارت بودند، خانواده تشکیل دادند، دوستدار زنان و زناشویی بودند و سپس دست به شمشیر بردند، شهر بنا نهادند و حکومت خویش را گسترش دادند. اگر قرار بر پذیرش این تقابل‌ها باشد، باید ادعا کنیم که اسلام از همان بدو امر با این مفهوم سطحی، سکولار بوده است.

هنگامی که شما در این دنیا و در بستر مناسبات دنیوی عمل می‌کنید، طبیعتاً با سازه‌ها و نهادهای همین جهان سروکار دارید. در آن ظرف زمانی که رسول اکرم (ص) سیاست‌ورزی و حکومت می‌کردند، چارچوب مسلطِ حکمرانی و اجتماع، اساساً رکن «جامعه قبیله‌ای» بود. ایشان نیز در نسبت با ظرفیت‌های همین نهاد سیاست‌ورزی می‌کردند و البته در آن تصرفاتی اعمال می‌نمودند؛ به این معنا که تابع بی‌قیدوشرط منطق حیات قبیله‌ای نبودند، بلکه با آن کار می‌کردند، از آن بهره می‌بردند و در دل آن بستر، رسالت خویش را پیش می‌بردند. فلذا اینکه بگوییم در مختصات و موقعیت کنونی، سیاست اسلامی با نحوی تصرف در ساختار دولت - ملت که نهاد اصلی سیاست و جامعه در جهان امروز محسوب می‌شود کار خود را پیش می‌برد، هیچ‌گونه تنزل یا عدولی به شمار نمی‌آید.

پادشاهان صفوی بخشی از مشروعیت حاکمیت خویش را از طریق انتساب به اهل‌بیت (ع) صورت‌بندی می‌کردند؛ به این معنا که خود را از نسل امامان شیعه - منتسب به امام کاظم (ع) - می‌دانستند و تأکید داشتند که فرزندان پیامبرند. درعین‌حال، خود را به ساسانیان و پادشاهانی نظیر «کسری»، «خسروپرویز» و «انوشیروان» نیز منتسب می‌نمودند و می‌گفتند ما از نسل آنان نیز هستیم.

 

انقلاب اسلامی طرح ملت را به میان کشید

نکته دیگری که بعضاً مطرح می‌شود، بازگشت به سابقه تاریخی خودمان است. گروهی معتقدند که نزدیک‌ترین حاکمیت به الگوی جمهوری اسلامی، دولت صفویه بوده است که سیاست‌های دینی خاص خود را پیگیری می‌کرد و از آن دفاع می‌نمایند. در مطالعه دولت صفویه، نکته جالبی به چشم می‌خورد؛ درعین‌حال که صفویه تأکید شدیدی بر ترویج تشیع دارد و با دعوت از علمای شیعه از ظرفیت آن‌ها بهره می‌برد، به‌شدت از اِلِمان‌های ایرانی نیز در حاکمیت خویش استفاده می‌کند. برای نمونه، مدل تاج‌وتخت و بسیاری از مناسبات دربار، برگرفته از نمادهای ایران باستان است. بسیاری بر این باورند که معاصرت ما دقیقاً از تلفیق این دو عنصر یعنی تشیع و ایران، در دل عصر صفوی رقم می‌خورد. برخی اندیشمندان از این مطلب چنین استفاده کرده‌اند تا بگویند که ایران، معنای خاصی دارد و اساساً یک پدیده معنوی است که جوهر آن نزدیک‌ترین قرابت را با تشیع و جریان ولایت داراست. ازاین‌رو، طبیعی جلوه می‌کند که دولت‌های حامی تشیع که مبتنی بر نظریه ولایت، سیاست دینی اتخاذ می‌کنند، به‌موازات آن، آرام‌آرام به سمت هویت ایرانی نیز گرایش یابند؛ چرا که این دو مفهوم در باطن به یکدیگر نزدیک و درهم‌تنیده‌اند. مایل هستم دیدگاه شما را دراین‌خصوص بشنوم و بدانم تا چه حد این صورت‌بندی را صحیح می‌دانید.

صفارهرندی: در مورد دوره صفویه نکته جالبی وجود دارد که ایده مطروحه شما را تقویت می‌کند. پادشاهان صفوی بخشی از مشروعیت حاکمیت خویش را از طریق انتساب به اهل‌بیت (ع) صورت‌بندی می‌کردند؛ به این معنا که خود را از نسل امامان شیعه - منتسب به امام کاظم (ع) - می‌دانستند و تأکید داشتند که فرزندان پیامبرند. درعین‌حال، خود را به ساسانیان و پادشاهانی نظیر «کسری»، «خسروپرویز» و «انوشیروان» نیز منتسب می‌نمودند و می‌گفتند ما از نسل آنان نیز هستیم. اتصال این سلسله‌نسب به ساسانیان از مسیر جالبی رقم می‌خورد؛ از مسیر اهل‌بیت خود را متصل به ساسانیان می‌کردند.

در برخی روایات مجامع حدیثی ما نیز به این مطلب اشاره شده است که از امام سجاد (ع) به بعد، اهل‌بیت ریشه‌ای ایرانی نیز یافتند؛ چرا که مادران ایشان - بی‌بی‌شهربانو - یک شاهزاده خانم یا بانویی از اشراف‌زادگان ایرانی بود. حالا دقیق نمی‌دانم که ایشان دختر یزدگرد سوم بودند یا از اشراف‌زادگان، اما خلاصه آنکه صفویان با اتکا به این باور، معتقد بودند که از آن مقطع به بعد، ائمه و سادات رگه‌ای از خاندان پادشاهی ساسانی را نیز در خود دارند. صفویه با استناد به همین امر، ادعا می‌کردند که صاحب هر دو تبارِ سیادت و شرافت هستند؛ یعنی نسبشان هم به رسول اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و هم به آخرین سلسله پادشاهی بزرگ ایران می‌رسد.

معنایی که این مسئله با خود حمل می‌کند - که شاید برای من از همه چیز مهم‌تر باشد - این است که نشان می‌دهد تقابلِ فرض شده میان عنصر ایرانی و اسلامی، تا چه اندازه جعلی و بی‌ریشه است. این دوگانه‌انگاری محصول ۱۵۰ سال اخیر و طرح صورت‌بندی جدیدی از ناسیونالیسم ایرانی است. در دوره صفویان، انتساب به ایرانِ پیش از اسلام، استفاده از اسامی باستانی، ارجاع به شاهنامه و افسانه‌های ایرانی و همچنین رعایت آداب شاهی، هیچ‌گونه منافات و تضادی با قدرتمندیِ هویت اسلامی و شیعیِ آن دستگاه حاکمه نداشت. اینکه برخی تصور می‌کنند یک تضاد تاریخیِ دیرینه میان ایرانیت و اسلامیت همواره وجود داشته و تا به امروز امتداد یافته، اساساً نادرست است. این تضاد به‌نحوی کاملاً ایدئولوژیک توسط روشنفکران و کارگزاران فرهنگیِ دوره جدید - به‌ویژه در عصر پس از مشروطه و دوران پهلوی - برساخته شد.

در ایدئولوژیِ ایرانیتِ کهن، رکن اصلی ایران «شاه» است؛ یعنی ایران با پادشاه خود شناخته شده و معنا می‌یابد. اما در صورت‌بندیِ انقلاب اسلامی، قهرمان اصلی و برپادارنده ایران، ملت و مردم هستند؛ مردمی که البته به واسطه امام و ولیِ جامعه، پیوندی عمیق با حقیقت هستی، سنت و دیانت برقرار می‌کنند که آنان را در مسیری سازنده و ثمربخش قرار می‌دهد.

نکته بعدی به پیوند میان حقیقتِ ایران با مفاهیمی نظیر ولایت و تشیع بازمی‌گردد. این نگاه، قائلان جدی و برجسته‌ای دارد؛ از برخی مستشرقان و شرق‌شناسان گرفته تا شماری از متفکران معاصر بدان معتقدند. به‌طورکلی، بحث پیرامون ایده ایران رو به گسترش است و به اعتقاد من، جریان سازنده و ثمربخشی است که با عمق‌یابیِ بیشتر می‌تواند در ارائه پاسخی روشن‌تر به این پرسش یاری‌رسان باشد. اما آنچه انکارناپذیر می‌نماید، این است که بدون تقلیل‌دادن هیچ‌یک از این دو مفهوم به دیگری، مناسبتی عمیق میان روح و ذهن ایرانی با جهان‌بینی ولایی و شیعی وجود دارد. این پیوند در ادوار مختلف تاریخی خود را نمایان ساخته و ما امروز نیز امتداد آن را مشاهده می‌کنیم. بااین‌وجود، فراتر از تمامی این مباحث و با احترام به پیشینه تاریخیِ دولت‌هایی نظیر صفویه و آل‌بویه، معتقدم آنچه در انقلاب اسلامی از حیث تقویم «امر ملی» رخ داد، اساساً در سطحی کاملاً متفاوت ارزیابی می‌شود. پس از انقلاب اسلامی، ما آگاهانه یا ناخودآگاه درگیر تکوین امر ملیِ تازه‌ای بودیم که با تمام پیشینه تاریخی ایران، تفاوت‌های بنیادین دارد. هرچند انقلاب از آن میراث بهره می‌برد، اما تفاوت اساسی در اینجاست که در انقلاب اسلامی، مسئله «ملت»، تلألؤ و درخشش ویژه‌ای یافت.

در ایدئولوژیِ ایرانیتِ کهن، رکن اصلی ایران «شاه» است؛ یعنی ایران با پادشاه خود شناخته شده و معنا می‌یابد. اما در صورت‌بندیِ انقلاب اسلامی، قهرمان اصلی و برپادارنده ایران، ملت و مردم هستند؛ مردمی که البته به واسطه امام و ولیِ جامعه، پیوندی عمیق با حقیقت هستی، سنت و دیانت برقرار می‌کنند که آنان را در مسیری سازنده و ثمربخش قرار می‌دهد؛ لذا در عین گرامیداشتِ اتصالات تاریخی گذشته، باید توجه داشته باشیم که آنچه با انقلاب اسلامی و تأسیس جمهوری اسلامی رقم خورد، کیفیتی متمایز از تمامی سوابق پیشین دارد و به معنای واقعی کلمه، یک ارتقاء و تحول اساسی محسوب می‌شود.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :