۱۴۰۵/۰۲/۲۴
۱۵:۱۶
کد خبر : ۱۲۲۳۹
چرا حمله خارجی به ظهور مجدد دیکتاتوری در ایران می‌انجامد؟

آزادی از دل بمب‌ها متولد نمی‌شود

بمب ها ما را به آزادی می رسانند
اگر تغییر نه از درون، بلکه به واسطه نیروی خارجی سامان‌دهی شود، نیروی خارجی در پیشبرد مأموریت خود طبیعتاً رعایت منافع خود را کرده و در شرایط فقدان نیروهای مؤثر اجتماعی و درون‌زای قدرت، آنچه شکل می‌گیرد، نه‌تنها به آزادی نمی‌انجامد، بلکه دیکتاتوری مطلقه‌ای را برساخت می‌کند.

گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در خصوص نقش اپوزیسیون خارج‌نشین در شکل‌گیری جنگ رمضان ما شاهد دو انگاره کلی هستیم، انگاره نخست بر این باور است که تصمیمات مرتبط با جنگ در محافل سیاسی و امنیتی غرب گرفته شده و در این میان اپوزیسیون تنها به‌مثابه عنصری ابزاری، مورد سوءاستفاده محافل غربی واقع شده‌اند. انگاره بعد اما بر این باور است که اپوزیسیون فارسی‌زبان خارج‌نشین به واسطه لابی‌گری‌ها، تصویرسازی‌ها و بعضاً طراحی اقدامات خرابکارانه در داخل کشور، در سازوکار اتخاذ تصمیم حمله به ایران نقش داشته‌اند. فارغ از آنکه ما به کدام یک از این دو انگاره باور داشته باشیم، اصل این موضوع غیرقابل‌انکار است که اپوزیسیون خارج‌نشین با سفیدشویی از حمله خارجی به وطن از طریق رؤیا فروشی، تلاش خائنانه‌ای را برای آماده‌سازی ذهنی جامعه ایرانی جهت گذار از جمهوری اسلامی به خرج داده و لذا نمی‌توان اثرگذاری وی بر این نبرد را نادیده انگاشت. بااین‌حال اما پرسش مهم آن است که اپوزیسیون فارسی‌زبان خارج‌نشین به واسطه چه رؤیافروشی‌هایی تلاش داشته است تا ذهنیت جامعه ایرانی برای این حمله را همراه سازد؟

 

از آزادی بیشتر تا تقلای رفاه

برای پاسخ به این سؤال به‌عنوان نکته‌ای مقدماتی طرح این موضوع شایسته است که ما در مواجهه با اپوزیسیون فارسی‌زبان خارج‌نشین، با یک طرح‌واره منسجم روبرو نیستیم. به عبارت دیگر رؤیایی که اپوزیسیون در تلاش است تا از طریق رسانه‌های مختلف خود به جامعه ایرانی بفروشد و همچنین طرح سیاسی که دنبال می‌کند، از انسجام روشنی برخوردار نیست. دلیل این موضوع نیز به دو عامل باز می‌گردد. نخست به تکثر فرقه‌ای اپوزیسیون خارج‌نشین باز می‌گردد که تعارض منافع و تعارضات ایدئولوژیک میان آنان را به طور حداکثری کرده و از طرف دیگر به فقدان شخصیت‌های اندیشمند، آگاه و متفکر در میان اپوزیسیون باز می‌گردد که این فقدان طراحی‌های آنان را به سیرک‌های سیاسی بیشتر شبیه کرده است. با لحاظ این مقدمه باید گفت رؤیایی که اپوزیسیون خارج‌نشین به هم‌وطنان داخلی می‌فروشد نیز از انسجام لازم برخوردار نیست، ما با مجموعه‌ای از تصاویر متکثر، خرد و بعضاً متعارض و متناقض روبه‌رو هستیم. با این حال اما کلیدواژه آزادی وجه مشترک میان رؤیافروشی‌هایی است که اپوزیسیون خارج به هم‌وطنان ایرانی ارائه می‌دهد. اما از آزادی نیز تصویر روشنی وجود ندارد. در حالی که آزادی در بیان برخی از فرقه‌های اپوزیسیون به معنای آزادی روابط جنسی، حجاب، مشروبات الکلی، اندکی رفاه و سطح رابطه بالا با کشورهایی نظیر آمریکا (مانند آنچه که در دوره پهلوی تجربه می‌شد) تعبیر می‌شود، برخی دیگر تلاش دارند تا آزادی را به معنای آزادی سیاسی و به عبارت دیگر حکومت دموکراتیک تعبیر کنند. در مجال پیش رو تلاش داریم تا به این مسئله بپردازیم که آیا این تصویرسازی متأخر (آزادی سیاسی پس حمله خارجی) آیا تصویرسازی عملی و موجهی است؟ یعنی اساساً می‌توان با بمب به آزادی رسید؟

 

آزمایشگاه تاریخ و پاسخ به پرسش های معاصر

«در کوله‌پشتی هیچ سرباز بیگانه‌ای آزادی نیست»، این جمله ساده و روشنی است که امروزه در بیان اپوزیسیون خارج‌نشین ایرانی به‌راحتی انکار شده و حتی بعضاً به‌صراحت خلاف آن اثبات می‌شود. یعنی از نکات قابل‌تأمل در رتوریک‌های سیاسی اپوزیسیون خارج‌نشین ایرانی تمنای آزادی از لابه‌لای بمب‌هایی است که شهروندان وطن را نشانه رفته بود. اما آیا چنین خواستی هیچ‌گاه معقول و ممکن بوده است؟ آیا در پهنه تاریخ و جغرافیا ملتی را می‌توان یافت که با بمب‌های نظام هژمون آزادی را تجربه کرده باشد؟ یا اساساً چنین خواستی نوعی تناقض و تعارض را در دل خود حمل می‌کند؟ بی شک گستره تاریخ می‌تواند به‌مثابه آزمایشگاهی بزرگ ایده‌های ما را راستی‌آزمایی کند، چه آنکه اگر ما در آزمایشگاه تاریخ ایده‌های خود را راستی‌آزمایی نکنیم، در چرخه‌های تکرارشونده‌ای از حوادث قرار خواهیم گرفت و ناچار آزموده‌ها را مدام می‌آزماییم تا این‌گونه از چرخه پیشرفت بشری حذف گردیم. در ادامه تلاش داریم تا پرسش مذکور را به محک تاریخ زده و مورد آزمون قرار دهیم.

 

گذار از دیکتاتوری مقیده قاجار به سلطنت تمامیت‌خواه پهلوی

یکی از نزدیک‌ترین وقایع به دوره کنونی ما که می‌توان این پرسش را در آن سنجید، گذار از سلطنت قاجار به پهلوی با مداخله دولت‌های بیگانه، به طور خاص انگلیس است. برای پاسخ به این پرسش که آیا مداخله بیگانه می‌تواند آزادی را برای یک کشور به ارمغان آورد، لازم است تا مقایسه‌ای میان بافتار قدرت در دو سلطنت قاجار و پهلوی بیندازیم. سلطنت قاجار در سال ۱۱۷۵ ش توسط آقا محمد خان قاجار به وجود آمد. ایران که پس از فروپاشی صفویه، دوره‌ای پر از آشوب را تجربه کرده و ظرف مدت تقریباً پنجاه سال سه سلطنت مختلف افغان‌ها، زندیه و افشاریه را به خود دیده بود، با ظهور قاجار مجدداً وارد دوره‌ای از ثبات سیاسی شد. آقا محمد خان قاجار با اقتدار نظامی خود توانست دوباره میان حوزه‌های پراکنده قدرت در ایران نوعی از توازن را برقرار سازد. اگر به ساختار قدرت در ایران عصر قاجار نگاهی بیندازیم، شاهد نوعی پراکندگی قدرت در گستره جغرافیایی ایران هستیم. در لحظه ظهور آقا محمد خان در ایران ده‌ها خان و ایل مختلف ادعای حاکمیت بر این جغرافیا را داشتند. ایران از دیرباز به‌عنوان کشور اقوام، با بافتار اجتماعی عشایری/روستایی و جمعیت کم شهری، از پراکندگی جمعیتی بالایی به واسطه جغرافیای خشک خود برخوردار بود. چنین زمینه اجتماعی و جغرافیایی به‌نوعی اجازه شکل‌گیری یک دیکتاتوری مطلقه را به طور معمول نمی‌داد. لذا هنر سیاسی کسانی که موفق به ایجاد یک سلطنت سیاسی یکپارچه می‌شدند، شکل‌دهی به‌نوعی موازنه سیاسی بود که در آن همه طوایف، ایل‌ها، خان‌ها، بزرگان محلی و... سهیم می‌شدند. از طرف دیگر علاوه بر بزرگان طوایف و ایل‌ها، روحانیت و بازار دو رکن مهم دیگر قدرت در جامعه ایرانی بودند. بازار همواره در ایران از جایگاه سیاسی قدرت‌مندی برخوردار بوده است. در خصوص انگلستان تعبیری تحت عنوان «ملت دکان‌دار» وجود دارد که اشاره به گستردگی خرده‌بورژوازی مستقر در آن دارد. چنین تعبیری را می‌توان پیرامون کشور ما نیز به کاربرد. امروز ایران بیش از پنج میلیون دکان‌دار داشته و این مسئله که خود نوعی قدرت سیاسی را شکل می‌دهد، در تاریخ ایران دارای سابقه تاریخی است.

علاوه بر بازار، در ایران روحانیت نیز از قدرت بسیار بالایی برخوردار بوده است. روحانیت که از زمان صفویه خود را در مناسبات سیاسی به نحو رسمی و پر قدرت حاضر ساخت، هرچند پس از فروپاشی این حکومت دیگر جایگاه رسمی در دربار نیافت، اما طبق منابع تاریخی دولت‌های پس از صفویه خصوصاً قاجار نیز از روحانیت شیعه حساب برده و به اوامر او تاحدامکان گوش فرامی‌دادند. این مسئله را می‌توانیم در نقش واسطه‌گری روحانیت میان مردم و دربار به‌مثابه یک نهاد مدنی، به‌وضوح مشاهده کنیم. بنابراین سلطنت قاجار در این برهه از تاریخ، باتوجه‌به بافتار اجتماعی، جغرافیایی، اقتصادی و... که توضیح داده شد، کاملاً مقید به سه گروه تجار و کسبه، روحانیت و مراجع، خوانین و طوایف بوده است. شاه علی‌رغم آنکه خود را ظل‌الله می‌خواند، هنر وی در ایجاد توازن میان بازیگران وطنی بود که به نحو درون‌زا از قدرت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برخوردار بودند. با این حال اما ناکارآمدی‌های قاجاریه در بازه یک قرن منتهی به سقوط آن، از جنگ‌های اول ایران و روس بر همگان آشکار شد و همین امر زمینه‌های اعتراضی علیه آن را فعال ساخت. علی‌رغم تلاش‌های نخبگان درباری برای ایجاد اصلاحات و تنظیمات اعم از اصلاحات اداری، ساخت دارالفنون و...، حکومت قاجاریه به دلیل بن‌بست‌های درونی خود و البته تحولات کلان بین‌المللی و ظهور قدرت‌های استعماری که خارج از کنترل وی بود، نتوانست ایران را بر بستر رشد و پیشرفت قرار دهد. نهایتاً نیز در قالب جنبش مشروطه، اقتدار سلطنت هدف قرار گرفته شد و شاه ظل‌الله به‌نوعی فروافتاده و از پیش ضعیف‌تر شد.

 با وقوع جنگ جهانی اول در سال‌های ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ ش حکومت قاجاری به‌نوعی تمام اقتدار پیشین خود را از دست داد. ایران علی‌رغم اعلان بی‌طرفی در جنگ، محل تاخت‌وتاز سه حکومت عثمانی، روسیه و انگلستان قرار گرفت. قحطی بزرگ درصد بالایی از جمعیت کشور را از میان‌برد. ضعف حکومت قاجاری، توازن سیاسی پیشین را که مورد اشاره قرار گرفت از میان‌برد و در نقاط مختلف کشور آشوب و شورش وجود داشت. اقتدار قاجار از سطح تهران فراتر نمی‌رفت و ناامنی مشکل جدی کشور بود. در چنین شرایطی و با پایان جنگ جهانی اول، انقلاب اکتبر روسیه رخ‌داده و نیروهای روس از شمال ایران پا پس کشیدند. نیاز انگلیس برای ایجاد کمربندی امنیتی پیرامون هندوستان، ایجاد یک حکومت اقتدارگرای مرکزی را اقتضا می‌کرد. لذا رضاشاه در جریان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ با چراغ‌سبز و حمایت لجستیک ژنرال آیرونساید فرمانده وقت انگلیس در شمال ایران راهی تهران شده و با عنوان سردار سپه به حکومت رسید. نهایتاً نیز در سال ۱۳۰۴ رسماً سلطنت خود را بنا نهاد.

سلطنت رضاشاه را می‌توان سیاه‌ترین و مطلقه‌ترین سلطنت تاریخ معاصر ایران (از صفویه به این‌سو) دانست. رضاشاه ازآنجاکه خود بر منابع درونی قدرت تکیه نداشت، بلکه اقتضای نظام سلطه در سطح جهانی حضور او را اقتضا می‌کرد، برای بقا و تثبیت، لاجرم از عقیم‌سازی منابع قدرت درون‌زای ایران بود. سلطنت وی نه‌تنها اقتضای معادله سازی با نیروهای درونی قدرت را نمی‌کرد، بلکه ازمیان‌بردن آنان را اقتضا داشت. لذا وی در نخستین سال‌های حضور خود با اقداماتی نظیر تخته‌قاپو کردن ایلات و سلب اسلحه از آنان، تضعیف نهاد روحانیت، حذف چهره‌های برجسته محلی و... بسیاری از منابع درون‌زای قدرت در ایران را از میان برداشت. سلطنت رضاشاه با تصویب قانون «انحصار تجارت خارجی» در سال ۱۳۰۹، واردات و صادرات کالاهای پرسود نظیر قند، شکر، چای و تریاک را به انحصار خود درآورد. همچنین با ظهور اقتصاد مالی و صنعتی، تمرکز بر فروش نفت و... وابستگی مردم به بازار سنتی کاسته شد. همچنین رضاشاه با نوسازی آمرانه و تخریب فیزیکی بازارها به شکل سنتی خود، خودآگاه یا ناخودآگاه به تضعیف بازار یاری رساند. همچنین تضعیف روحانیت به‌مثابه متحد دیرینه بازار نیز در مجموع به زیان بازار به شکل سنتی آن انجامید و هم‌زمان با ظهور سلطنت مطلقه پهلوی، شاهد شکل‌گیری نوعی از بورژوازی نوکیسه جدید نیز هستیم که در هماهنگی کامل با حکومت قدم بر می‌داشت. مجموعه اقدامات پیشین باعث می‌شد تا به‌نوعی هیچ عنصر درون‌زایی در جامعه ایرانی نتواند اراده حاکمیت را از خود متأثر ساخته و خروجی این وضعیت که با مداخله مستقیم خارجی به وجود آمده بود، صرف‌نظر از آنکه به لحاظ اقتصادی کارآمد واقع شده بود یا خیر، ظهور مطلقه‌ترین دیکتاتوری تاریخ معاصر ایران بود.

نکته قابل‌تأمل آن بود که این دیکتاتوری، ثمره جنبشی بود که با نیت کاستن از اختیارات شاه قاجار که در قیاس با سلطنت پهلوی، مقیده به‌حساب می‌آمد صورت می‌گرفت.

 

تغییر از بیرون سلب آزادی می‌کند

در توضیح آنچه که رخ داد باید گفت که چنانچه تغییر در عرصه سیاسی، برآمده از برآیند نیروهای درون‌زای قدرت در درون یک جامعه بوده و به‌اصطلاح دیگر تغییر درون‌زا و ناشی از گفتگوی مؤثر نیروهای اصیل اجتماعی صورت گیرد، به واسطه مقیدشدن نیروها به یکدیگر، می‌توان امید داشت که برآیند تغییر به ایجاد آزادی بیشتر بینجامد، اما اگر تغییر نه از درون، بلکه به واسطه نیروی خارجی سامان‌دهی شود، نیروی خارجی در پیشبرد مأموریت خود طبیعتاً رعایت منافع خود را کرده و در شرایط فقدان نیروهای مؤثر اجتماعی و درون‌زای قدرت، آنچه شکل می‌گیرد، نه‌تنها به آزادی نمی‌انجامد، بلکه دیکتاتوری مطلقه‌ای را برساخت می‌کند. لذا می‌توان چنین نتیجه گرفت که طلب آزادی از یک حمله خارجی، جدای از آنکه خواسته‌ای غیر شرافتمندانه و برآمده از نوعی وطن‌فروشی است، اساساً خواسته‌ای متناقض و غیر قابل دست‌یابی است.

 

عراق از دیکتاتوری صدام تا دموکراسی چندپاره

تنها مورد نقضی که می‌توان در رد منطق پیشین ذکر کرد، عراق پس از صدام است. صدام دیکتاتور بدنام عراقی با حمله مستقیم آمریکا ازمیان‌رفته و در مقابل دموکراسی ضعیف مبتنی بر سهمیه‌بندی قدرت در میان سه گروه شیعیان، اهل‌سنت و کردها شکل گرفت. آنچه امروز در قالب دولت عراق مشاهده می‌شود، طبیعتاً از سطح آزادی و دموکراسی بیشتری در نسبت با دیکتاتوری صدام برخوردار است. اما این مسئله را چگونه می‌توان توضیح داد؟

در توضیح مورد خاص عراق باید توجه داشت که با حمله آمریکا، ما شاهد سقوط دولت نیستیم، بلکه کل نظام سیاسی سقوط می‌کند. آمریکا با انحلال ارتش تلاش زیادی را برای نابودی کلیت حزب بعث سامان می‌دهد. از طرف دیگر فقدان شخصیت کلیدی که توان برساخت نظام سیاسی جدیدی را داشته باشد، در عراق مانع از شکل‌گیری دیکتاتوری جدید می‌شود. از طرف دیگر قدرت بیت شیعه و مرجعیت آن که از نیروهای اصیل قدرت در عراق محسوب می‌شود و طرح برگزاری انتخابات «یک نفر، یک رأی» ایشان به‌نوعی فشار سیاسی زیادی را بر آمریکا برای دست برداشتن از طرح‌های پیشین خود مبنی بر انتساب مستقیم شورای حاکمیتی توسط واشینگتن داشت. لذا دموکراسی حداقلی فعلی را نیز می‌توان ثمره همین قدرت‌های درون‌زای فعال در جامعه عراقی دانست که عمده‌ترین آنها مرجعیت اعلای شیعیان است. از طرف دیگر توجه به منافع و طراحی‌های کلان نظام سلطه نیز در این میان حائز اهمیت است. برخلاف آنچه که در ماجرای سقوط قاجار مطلوب انگلستان بود (ایجاد دولت اقتدارگرای مرکزی برای حفظ امنیت هند)، در جریان سقوط بعث چنین دولتی مطلوب آمریکا نبوده و بلکه دولت ضعیف وابسته بهترین گزینه برای آنان تلقی می‌شد تا در بلندمدت بتوانند هژمونی رژیم صهیونیستی بر منطقه را تثبیت نمایند. بنابراین برهم چینش عناصر پیش‌گفته که برآمده از جغرافیای خاص قدرت و جامعه عراقی است مانع از ظهور دیکتاتوری جدید شد.

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :