۱۴۰۵/۰۳/۰۴
۰۸:۲۰
کد خبر : ۱۲۲۴۴
کنکاشی در معنای ایستادگی به بهانه روز مقاومت در گفت‌وگو با سید علی کشفی؛

مقاومت، نیروی قدرتمند پاسدار زندگی

سید علی کشفی از موضوع مقاومت میگوید
ما می‌خواهیم مملکت خود را اداره کنیم و کشورمان را آباد سازیم؛ اما آمریکایی‌ها اجازه نمی‌دهند و با تمام قوا در آنجا حضور دارند. چرا انسان مجبور می‌شود دست به سلاح ببرد؟ زیرا استعمارگر با زبان مسالمت‌آمیز خارج نمی‌شود. مقصود من این است که مقاومت از این نقطه شکل می‌گیرد. مقاومت از لحظه‌ای شروع می‌شود که من می‌خواهم مالک آن جنبه عینی زندگی خود باشم و می‌خواهم هزینه زندگی را کنترل کنم.

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ روز دوشنبه چهارم خردادماه در تقویم رسمی کشور به‌عنوان «روز ملی مقاومت» نام‌گذاری شده است. به همین مناسبت و برای عبور از خوانش‌های سطحی، بازخوانی انتقادی و مفهومی مقاومت، امری ضروری به نظر می‌رسد. ما غالباً مقاومت را به‌عنوان ایده‌ای برای تنظیم سیاست خارجی کشور خود می‌دانیم، اما این ایده، لوازم جدی در سیاست داخلی و از آن مهم‌تر در نفوس خود انسان‌ها دارد. در زمانه‌ای که منطق اقتصاد و بازار در پی منجمدکردن ارزش اشیاء و جان انسان‌هاست، مقاومت به‌مثابه نیرویی برای خروج از وضعیت طبیعی و زایش «انسان سیاسی» رخ می‌نماید. درک این صورت‌بندی انتقادی، ما را با پرسش‌هایی بنیادین در ساحت حکمرانی و زیست روزمره مواجه می‌سازد: مقاومت در ذات خود چیست و حاوی چه معنایی است؟ امتداد ایده مقاومت در سیاست داخلی باید چگونه باشد؟ آیا ایده مقاومت با بازاری‌سازی همه چیز که گاهی در سیاست‌های ما جاری است، همخوانی دارد؟ ما برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها و واکاوی دقیق معنای مقاومت، به گفت‌وگو با دکتر سید علی کشفی - مدیرمسئول مؤسسه علم و سیاست اشراق - نشسته‌ایم تا نسبت میان انجماد ارزش‌ها در بازار، تقوای سیاسی و ایستادگی ملی را مورد بحث و بررسی قرار دهیم. در ادامه مشروح این گفت‌وگو تقدیم نگاه شما می‌شود.

 

تقوا، خروج از وضعیت طبیعی و تولد انسان سیاسی

ایده این بحث، پس از شنیدن یکی از آخرین سخنرانی‌های رهبر شهید انقلاب به ذهن من خطور کرد. ایشان در آنجا چیزی شبیه به این فرمودند که «جوانی که تقوا داشته باشد، می‌تواند مرگ بر آمریکا بگوید.» در آنجا این پرسش در ذهن من جدی شد که مقاومت چیست و حاوی چه معنایی است؟ از طرف دیگر، امتداد ایده مقاومت در سیاست داخلی باید چگونه باشد؟ آیا ایده مقاومت با بازاری سازی همه چیز که گاهی در سیاست‌های ما جاری است، همخوانی دارد؟ در این مجال ابتدا می‌خواهیم نظر خود را راجع به این مسئله بیان کنید تا بعد بتوانیم در باب آن بیشتر گفت‌وگو کنیم.

کشفی: من همواره فکر می‌کرده و می‌کنم و این را به‌عنوان یک فرضیه دانشجویی طرح می‌کنم، چراکه ممکن است زیر سؤال برود که برخلاف تلقی عمومی، محوریت در سیاست‌ورزی حضرت امیرالمؤمنین (ع) «عدالت» نبوده، بلکه «تقوا» بوده است. البته عدالت و قسط از نتایج تقواست؛ اما وقتی دقت کنید، می‌بینید که مسئله تقوا در خطبه‌ها، نامه‌ها و توصیه‌های ایشان به والیان حکومت و کسانی مانند محمد بن ابی‌بکر، مالک‌اشتر، مخنف بن سلیم ازدی و... بسیار پررنگ‌تر است و صراحت بیشتری دارد.

برای مثال، وقتی نامه حضرت امیر (ع) به محمد بن ابی‌بکر را می‌خوانید، نکات عجیبی دارد. مردم مصر از محمد می‌پرسند که ما چگونه زندگی کنیم؟ محمد این سؤال را به حضرت تقدیم می‌کند که شما بفرمایید ما چه کنیم و به تعبیر بنده چگونه سیاست‌ورزی کنیم؟ امیرالمؤمنین (ع) نامه‌ای برای ایشان می‌نویسند که بسیار خاص است. گفته شده وقتی عمروعاص به مصر حمله کرد و محمد بن ابی‌بکر را با آن وضع فجیع به شهادت رساند، این مکتوبات را نزد معاویه بردند. معاویه وقتی دید، شروع به گریه کرد. یکی از اطرافیان (شاید ولید بن عتبه) او را سرزنش کرد که چرا گریه می‌کنی؟ الان مردم می‌گویند تحت‌تأثیر قرار گرفته‌ای. معاویه پاسخ می‌دهد: «تو هیچ نمی‌فهمی! تمام خیر دنیا و آخرت در همین نامه است.» حتی او دستور می‌دهد اعلام کنند این نامه از وصایای خلیفه اول بوده و ما آن را نزد محمد پیدا کردیم. غرض اینکه این متن، یک توصیه‌نامه درخشان است و باید به‌عنوان یک «معاهده سیاسی» مورد بازخوانی قرار گیرد، نه صرفاً یک متن اخلاقی؛ چرا که رئیس حکومت به والی خود دستورالعمل می‌دهد. اگر بخواهیم از دل این متن یک مانیفست سیاسی استخراج کنیم، می‌بینیم که در مانیفست امیرالمؤمنین (ع)، مسئله تقوا بسیار برجسته است.

واقعاً تقوا چیست؟ جالب است که شریف رضی و دیگران وقتی نامه‌های حضرت به والیان را قید می‌کنند، از تعبیر «عهد» استفاده می‌کنند. مثلاً می‌نویسند: «عَهدٌ لَهُ عَلَیه السَّلام الی مخنَف بن سُلَیم الأَزدی» هنگامی که او را برای جمع‌آوری صدقات و زکات گسیل داشت. حضرت در ابتدای این عهد می‌فرمایند: «أَمَرَهُ بتَقْوَى اَللَّه فی سَرَائر أُمُوره وَ خَفیَّات أَعْمَاله»؛ او را به تقوای الهی امر می‌کند در پنهانی‌های امورش و پوشیدگی‌های اعمالش. مراد از سرائر شاید در اینجا آن نیت‌های درونی و جنبه‌های پنهانی کار وی باشد. تقوا از درونی‌ترین جنبه‌های ذهنی، عاطفی و قلبی انسان آغاز می‌شود تا به جنبه‌های آشکار می‌رسد. تقوا می‌تواند تمام این بُعد و عمق را که بر عمل آدمی حاکم است، بپوشاند (اشاره به تعبیر قرآنی «لباس التقوی ذلک خیر.»)

تقوا از درونی‌ترین جنبه‌های ذهنی، عاطفی و قلبی انسان آغاز می‌شود تا به جنبه‌های آشکار می‌رسد. تقوا می‌تواند تمام این بُعد و عمق را که بر عمل آدمی حاکم است، بپوشاند.

اما تعریف تقوا در اینجا چیست؟ حضرت می‌فرمایند تقوا حالتی است که: «حیثُ لا شَهیدَ غَیرُه وَ لا وَکیلَ دُونَه»؛ جایی که انسان هیچ گواهی جز خدا نبیند و هیچ وکیلی جز او نگیرد. منظور این نیست که آدم، اشیاء دیگر را نمی‌بیند؛ بلکه «گواه» نمی‌بیند. مثلاً من الان که صحبت می‌کنم، ممکن است در ذهنم بگویم آقای فلانی درباره من چنین خواهد گفت؛ یعنی منتظرم او گواهی دهد. این شاید خروج از دایره تقوا باشد. تقوا یعنی ملاحظه خداوند متعال به این کیفیت که او گواهی می‌دهد و هیچ‌کس دیگر ناظر و کارگزار نیست.

حضرت امیر (ع) همین فضا را درباره مردم مصر هم دارند. ایشان به آنها می‌فرمایند «اگر می‌توانید ظاهر و باطن و فعل و قولتان را یکی کنید، چنین کنید. اگر می‌توانید آن چیزی که باقی است را بر آنچه فانی است ترجیح دهید، چنین کنید.» ما معمولاً این‌ها را توصیه‌های اخلاقی می‌فهمیم، اما اگر با نگاه پدیدارشناسانه بنگریم، می‌بینیم که این‌ها عناصر اصلی «مشی سیاسی» هستند. چرا؟ چون وقتی من می‌خواهم دست به عملی بزنم و با اشیاء مواجه شوم، نه به آن چیزی که نزد مردم درباره آن شیء قیمت‌گذاری می‌شود، بلکه اگر به ارزش ذاتی آنها در نزد خدا توجه داشته باشم، نوع کنشگری‌ام متفاوت خواهد بود.

وقتی انسان به ارزش ذاتی پدیده‌ها توجه کند - فارغ از اینکه نزد مردم چگونه قیمت‌گذاری می‌شوند - این امر باعث می‌شود که انسان متقی یا اجازه دهید بگویم «انسان سیاسی» از تبعیت از وضعیت طبیعی خارج شود. وضعیت طبیعی چیست؟ وضعیت طبیعی یعنی پیروی کورکورانه از رفتار دیگران؛ همان‌طور که حیوانات رفتار می‌کنند. اگر به یک گله نگاه کنید، وقتی مثلاً گاوی از یک شیر فرار می‌کند، بقیه گله هم فرار می‌کنند؛ صرفاً چون دیده‌اند یکی ترسیده و می‌گریزد. در حالی که در مستندهای حیات‌وحش، گاهی صحنه‌های شگفت‌انگیزی می‌بینیم؛ مثلاً گاوی که از گله جدا می‌شود و به تنهایی با شیر مبارزه می‌کند و حتی زنده از مهلکه بیرون می‌آید. اگر آن گله می‌دانست که حتی به‌تنهایی - چه رسد به‌صورت جمعی - می‌تواند بر شیر غلبه کند، شاید فرار نمی‌کرد. اما فرار می‌کنند، چون بقیه فرار می‌کنند. این همان وضعیت طبیعی است.

 

تقوا یعنی مبارزه با وضع طبیعی

تقوا عاملی است که باعث می‌شود انسان از این وضعیت طبیعی خارج شود و این سرآغاز «سیاست» است. یعنی انسان درباره جوهره، کیفیت و ارزش ذاتی اشیاء به قضاوتی بنیادین می‌رسد. در عین حال، تقوا باعث می‌شود نگاه «مرد سیاسی» به پدیده‌ها، نگاهی بسیار بلندمدت باشد؛ یعنی جنبه‌های پایدار را بر جنبه‌های زوال‌پذیر ترجیح می‌دهد. او می‌پرسد: «اثر فعل من تا کجا باقی می‌ماند؟» ممکن است کاری الان لذت‌بخش باشد، اما تبعات سوء یا خیر آن تا کجا ادامه خواهد یافت؟ حتی اگر در حال حاضر برای مردم ارزشی نداشته باشد.

ارزش ذاتی، ارتباط مستقیمی با پایداری و بقای امور دارد و این یکی از عناصر اصلی کنش سیاسی است. برخی متفکرین غربی نیز متعرض این جنبه شده‌اند. برای مثال، هانا آرنت در کتاب «وضع بشر»، فعالیت‌های انسانی را به سه دسته تقسیم می‌کند: زحمت (Labor)، کار (Work) و عمل (Action). تفاوت این‌ها در چیست؟ زحمت مانند کار روزمره برای بقاست؛ چرخه‌ای طبیعی که در آن چیزی تولید و مصرف می‌شود و اثری از آن باقی نمی‌ماند. اما کار متفاوت است؛ چون نتیجه آن باقی می‌ماند؛ مانند میزی که نجار می‌سازد. اما در مورد عمل (Action)، این پایداری بسیار فراتر است؛ مانند ایجاد یک نظم اجتماعی یا وضع یک قانون.

فرض بفرمایید قانونی که پیامبر اکرم (ص) برای ازدواج وضع کردند. این قانون، میلیاردها انسان و نظام خانواده را در پهنه وسیعی از جهان شکل داده است. اثر این کنش چقدر باقی است؟ پیامبر (ص) برای استقرار این قانون و مبارزه با موانع آن (مثل ربا) جنگیده‌اند.

 

تا کنون شما از مسئله تقوا و نسبت آن با خروج از وضع طبیعی به وضع سیاسی نکاتی را بیان کردید. حالا اگر ممکن است نسبت این معنا از تقوا با مسئله مقاومت و امتداد داخلی آن را بیشتر برای ما توضیح دهید.

کشفی: می‌خواهم بگویم مسئله «مقاومت» در بنیاد خود، ارتباط وثیقی با تولد یک «انسان سیاسی» دارد. انسان سیاسی یعنی کسی که از نظم طبیعی جهان و اشیاء پیروی نمی‌کند.

 

یعنی برخلاف جریان است؟

کشفی: نه آنکه ضرورتاً همواره خلاف جریان باشد، بلکه او نسبت به آن چیزی که بر جامعه حکومت می‌کند، آگاهی می‌یابد و بر اساس آن آگاهی عمیق - که ناظر به ارزش ذاتی و پایداری امور است - شروع به قضاوت و عمل می‌کند. البته اینجا مسائل خیلی پیچیده‌تر می‌شود. خود تقوای سیاسی گاهی ایجاب می‌کند که من، مراعات نظم اجتماعی را انجام دهم؛ چراکه مردم بر اساس چیزی زندگی می‌کنند. من تا کجا می‌توانم زندگی اجتماعی را مختلف سازم؟ این خودش یک محاسبه مداوم است. من تا کجا می‌توانم نظم زندگی مردم را به هم بریزم؟ این محاسبه چقدر باید عمیق، بی‌تعارف و صادقانه باشد؟ وقتی می‌گوییم جز خدا را گواه نگیریم، یعنی انسان باید با خودش چنان روراست باشد که بگوید: «صلاح بر این است، حتی اگر همه جامعه بگویند اکنون وقت انقلاب است، من بگویم نیست؛ یا برعکس.»

اینکه کجا باید در مقابل نظم ایستاد، کجا باید تحمل کرد، کجا باید شمشیر به دست گرفت، کجا قلم زد، کجا فریاد کشید و کجا سکوت نمود؛ همه این‌ها از آن محاسبه درونی و صمیمانه ناشی می‌شود. اگر صادق باشیم، خیلی وقت‌ها می‌بینیم که ما - از جمله خود بنده - فاقد این صمیمیت و صراحت با خودمان هستیم. چرا این مقدمات را عرض کردم؟ می‌خواهم بگویم مسئله «بازارسازی» یا کالایی‌شدن جنبه‌های مختلف حیات اجتماعی - که در ادبیات دینی می‌توان آن را دنیوی‌تر شدن نامید - به معنای روزبه‌روز ناپایدارتر شدن و خالی‌شدن اشیاء از ارزش ذاتی است.

مسئله «بازارسازی» یا کالایی‌شدن جنبه‌های مختلف حیات اجتماعی - که در ادبیات دینی می‌توان آن را دنیوی‌تر شدن نامید - به معنای روزبه‌روز ناپایدارتر شدن و خالی‌شدن اشیاء از ارزش ذاتی است.

چیزها دیگر ارزش ذاتی خود را از دست داده‌اند و صرفاً برای مصرف امروز و الان تولید و توزیع می‌شوند؛ برای یک لذت و بهره‌مندی آنی. دنیا یعنی همین. دنیا یعنی جایی که ارزش مبادله جدی می‌شود و همه چیز برای لذت آنی، خریدوفروش می‌گردد. خطر اینجاست که این منطق ممکن است تمام جنبه‌های حیات ما - حتی خود «فرهنگ مقاومت» را - پوشش دهد. مقاومت تبدیل به یک کالا، یک سبک زندگی مصرفی یا حتی یک دکان می‌شود. عده‌ای با شعار مقاومت، پروژه می‌گیرند و وقتی تمام شد، سراغ پروژه بعدی می‌روند. این بخشی از همین سازوکار کالایی‌شدن است.

وقتی رهبر شهید انقلاب خطاب به جوانان می‌فرمایند «سپر تقوا را به دست بگیرید»، دلیلش این است که جوانی که تقوا ندارد - یعنی نتوانسته خدا را وکیل و گواه خود بگیرد - چگونه می‌خواهد به جنگ طاغوتی برود که تمام ابعاد زندگی ما را تسخیر کرده است؟ ما آمریکایی فکر می‌کنیم، آمریکایی زندگی می‌کنیم، آمریکایی آرزو می‌کنیم و آمریکایی مصرف می‌کنیم؛ اما شعار «مرگ بر آمریکا» می‌دهیم. این همان چالش اصلی است.

 

تفاوت «انجماد ارزش در بازار» و «کشف ارزش در سیاست»

نقدی که اغلب از سوی جامعه‌شناسان مطرح می‌شود، این است که حکمرانی ما کاملاً در پازل اقتصادخوانده‌ها افتاده است. استدلال این است که اقتصادخوانده‌ها صرفاً منطق عدد و کمیت را می‌فهمند. برای مثال، وقتی مسئله کاهش فرزندآوری مطرح می‌شود، می‌گویند راهکارش ساده است؛ همه امور را می‌توان با عدد حل کرد، روی آن قیمت گذاشت و با اعطای تسهیلات یا جریمه، مشکل را برطرف نمود. منتقدان می‌گویند این مدل مواجهه با مسائل، آهسته‌آهسته ذهنیت جامعه را به سمتی می‌برد که مفاهیم مقدسی که با آنها زندگی کرده‌ایم - مانند خانواده، پدر، مادر، وطن، شهادت و ایثار - نیز مشمول قیمت‌گذاری شوند. چالش اصلی اینجاست که مقاومت هزینه دارد؛ اگر خدای‌ناکرده جنگی رخ دهد و خانه‌های ما آسیب ببیند (نظیر آنچه در جنگ رمضان شاهد آن بودیم)، این وضعیت با منطق عددی و بازاری سازگار نیست. اگر همه چیز عدد باشد، وطن چه ارزشی دارد که انسان برایش جان بدهد؟ پول دیگر به چه‌کار می‌آید؟ لذا این ارزش‌ها که قوام‌دهنده جامعه و پشتیبان نظری فرهنگ مقاومت بوده‌اند، در خطرند. جامعه برای مقاومت نیازمند انسجام، همبستگی و بنیادهای اخلاقی است. اگر فضا را کاملاً لیبرال و عددی کنیم، آیا این جامعه دیگر می‌تواند پای مقاومت بایستد؟

کشفی: تصور می‌کنم کل مسئله بر سر مفهوم «ارزش» است. این مفهوم ارزش، ما را دچار چالش اساسی کرده است. چرا؟ چون هم اقتصاددان از ارزش صحبت می‌کند و هم جامعه‌شناس؛ مراد هر دو نیز نوعی قیمت مبادله‌ای است. من یک سؤال از شما دارم: قیمت جان آدم چقدر است؟ آیا زندگی یک مرد به‌اندازه جان یک زن ارزش دارد؟ یا زندگی یک زن و فرزندانش به‌اندازه جان مرد خانواده می‌ارزد؟

ما در روایت داریم که «جهاد المراه حُسن التَبَعُّل». آسیه (سلام‌الله علی‌ها) را در نظر بگیرید که برای فرعون «حُسن تَبَعُّل» (نیکو شوهرداری کردن) می‌کند و این برای او جهاد است. قرآن کریم می‌فرماید فرعون در آخر عمر، او را به شکل فجیعی شکنجه کرد؛ میخ‌هایی بر بدنش کوبید و سنگی بزرگ را رها کرد تا بر پیکرش فرود آید. خداوند قبل از اصابت سنگ، روح او را جدا کرد تا درد نکشد. خداوند آسیه را الگوی همه مؤمنان قرار داده است. آسیه در خانه برای شوهرش جان‌فشانی می‌کند، در حالی که شوهرش فاسق و کافر است. آیا می‌ارزد؟ بله.

از آن سو، مردی جانش را برای زن و بچه‌اش می‌گذارد. طبق روایت «الکادُّ لعیاله کَالْمُجاهد فی سَبیل الله». کسی که برای خانواده‌اش زحمت می‌کشد، مانند مجاهد در راه خداست. آیا می‌ارزد؟ بله. او عمرش را بذل می‌کند تا نفقه، خوراک و مسکن حلال برای خانواده‌اش تأمین کند. لازم نیست حتماً در یک صحنه فشرده شهید شود؛ همین که عمرش را صرف می‌کند، نوعی جان‌دادن است. او در فرایند طولانی‌تری در حال مردن است. یا دانشمندی که جانش را برای شاگردش می‌گذارد. می‌خواهم بگویم مسئله «ارزیدن» چیزی نیست که بتوان به شکل پیشینی و قطعی آن را تعیین کرد. ارزش - به معنای ارزیدن چیزی در قبال چیز دیگر - در موقعیت‌های مختلف متفاوت است. گاهی من جانم را می‌دهم تا وطنم بماند؛ گاهی جان می‌دهم تا خانواده بماند؛ گاهی برای اینکه علم باقی بماند و گاهی برای حفظ عزت و شرف.

ما در روایت داریم که «جهاد المراه حُسن التَبَعُّل». آسیه (سلام‌الله علیها) را در نظر بگیرید که برای فرعون «حُسن تَبَعُّل» (نیکو شوهرداری کردن) می‌کند و این برای او جهاد است. قرآن کریم می‌فرماید فرعون در آخر عمر، او را به شکل فجیعی شکنجه کرد؛ میخ‌هایی بر بدنش کوبید و سنگی بزرگ را رها کرد تا بر پیکرش فرود آید. خداوند قبل از اصابت سنگ، روح او را جدا کرد تا درد نکشد. خداوند آسیه را الگوی همه مؤمنان قرار داده است. آسیه در خانه برای شوهرش جان‌فشانی می‌کند، در حالی که شوهرش فاسق و کافر است. آیا می‌ارزد؟ بله.

نسبت این بحث با سؤال شما چیست؟ کاری که اقتصاد و بازار می‌کند، این است که ارزش را «فریز» (منجمد) می‌کند. بازار می‌گوید جان تو این‌قدر می‌ارزد؛ تو یک امید به زندگی داری (مثلاً ۷۵ سال) و یک عمر مفید (مثلاً ۶۰ سال). در این مدت باید سالیانه فلان مقدار درآمد داشته باشی. این منطق، ارزش اشیاء و جان انسان را منجمد می‌کند و اجازه نمی‌دهد که انسان، ارزش خود را در میدان‌های مختلف به دست آورد و شکوفا کند.

شما پرسیدید که حکمرانی چگونه باید باشد که همه چیز بازاری نشود. من عرض می‌کنم هر چقدر در یک ملت، «سیاست» زنده باشد، ارزش چیزها منجمد نمی‌شود. چون سیاست زنده است، پدیده‌ها می‌توانند ارزش ذاتی خودشان را در میدان‌های مختلف آشکار کنند. اما هر چقدر سیاست ضعیف شود، ارزش‌ها منجمد شده و استعداد اشیاء از بین می‌رود. باید ببینیم در «میکرو فیزیک» و «ماکرو فیزیک» حکومت‌داری‌مان، چقدر اجازه می‌دهیم انسان موقعیت سیاسی خودش را به دست آورد؟ چقدر اجازه می‌دهیم انسان، جوهره‌اش را آشکار کند و کشف کند که در این موقعیت خاص، من باید جانم را فدای چه چیزی کنم؟ آیا باید فدای علم کنم؟ یا فدای خانواده؟

مشکل ساختارهای سیاسی و اجتماعی ما این است که چقدر ازاین‌حیث، «سیاسی» هستند و چقدر تابع یک نظم تحمیلی، جبری و پیشینی‌اند که ارزش چیزها را منجمد می‌کند؟ آن چیزی که ما از آن به‌عنوان «بازارسازی» نام می‌بریم، دقیقاً همین فرایند انجماد است.

 

البته اجازه دهید نکته‌ای را دقیق کنم. وقتی ما در گفتار انقلابی می‌گوییم اصطلاحاً کسی «ارزشی» است، یعنی اصولی دارد که آن اصول خیلی ارزشمندند و چون آن فرد مزین به آن اصول است، به او ارزشی می‌گوییم. در آنجا، ارزش اعم از ارزش معنوی و کیفی است؛ ولی در بحث بازارسازی که شما نقد می‌کنید، منظور بیشتر آن پول (Money) و کمیت است.

کشفی: دقیقاً همین‌طور است. منجمد یعنی آنکه اجازه نمی‌دهد امری متناسب با موقعیت، ارزش خود را به دست آورد و به آزمون در بیاید.

 

مقاومت به‌مثابه «امید نقدناشونده»

می‌خواهم در صورت امکان، قدری بحث را به لایه دولتمندی و نظام اسلامی بکشانیم و به این موضوع بپردازیم که اگر از وحدت جبهه‌ها صحبت می‌کنیم، نه به این معنا که لبنان، عراق و یمن در هماهنگی با ایران عمل کنند، بلکه بدین معنا که جبهه اقتصاد با جبهه سیاست خارجی و جبهه فرهنگی و... در یک هماهنگی لازم باشند؛ آنگاه لوازم ایده مقاومت برای ساحات دیگر چه خواهد بود؟ آیا مقاومت با ایده بازار آزاد در اقتصاد ما همخوانی دارد؟ نسبت ایده مقاومت با بحث جامعه قوی چیست؟

کشفی: من می‌خواهم میان آن جنبه اساسی که در گفتار انقلاب اسلامی حاضر است، جمع‌بندی ارائه دهم تا به سؤال شما برسم. آن جنبه انفسی که در انقلاب اسلامی حاضر است یعنی اینکه لباس تقوا بپوشید و به فکر آخرت باشید و همین که برای خداوند کار کنید. امیرالمؤمنین علی (ع) می‌فرمایند که «بهای شما بهشت است؛ خودتان را به کمتر از بهشت نفروشید». این یک جنبه است. سپس شما به جنبه دیگری نگاه کنید که باز هم در گفتار سیاسی جمهوری اسلامی وجود دارد و جنبه‌ای بسیار عینی و انضمامی است؛ اینکه ما باید مبارزه کنیم برای اینکه کشور تولید داشته باشد. ما باید مبارزه کنیم تا زمین‌ها را از چنگال صدام خارج سازیم. ما باید مبارزه کنیم تا اسرائیل را نابود کنیم و آمریکا را از منطقه بیرون برانیم. این جنبه بسیار زمینی است. پرسشی که برای من وجود دارد، این است که چرا مسیر بهشت از این مبارزه عینی می‌گذرد؟ اگر مسیر بهشت از این مبارزه عینی نگذرد، جمهوری اسلامی ایران ما را فریب می‌دهد؛ برخی مذهبی‌های سنتی همین سخن را می‌گویند و معتقدند که جمهوری اسلامی از احساسات مذهبی شما سوءاستفاده می‌کند.

چرا ضرورتاً مسیر بهشت از این‌سو می‌گذرد؟ چرا ضرورتاً مسیر بهشت از درون چنین مبارزه‌ای عبور می‌کند؟ چرا مسیر بهشت از «الکادُّ لعیاله کَالْمُجاهد فی سَبیل الله» می‌گذرد؟ یا چرا از «جهاد المراه حُسن التَبَعُّل» می‌گذرد؟ چرا مسیر بهشت از این درگیری انسان با پلیدی‌های دنیا و نه‌فقط پلیدی‌های دنیا بلکه از برپایی یک نظم بر روی زمین می‌گذرد؟ این دستاوردها نابود می‌شوند! در حقیقت هر آنچه بنا کنید، از بین می‌رود. از حاج قاسم که شاخص‌تر نداشتیم. حاج قاسم منطقه را سامان داد، ولی منطقه از دست رفت. سوریه از دست رفت. این امور زوال‌پذیر هستند؛ مقصودم این است که پایداری ندارند. ایشان عمر خود را صرف کرد و بهترین جوانان مملکت را فدا کرد. اکنون نیز جمهوری اسلامی معتقد است که این افراد در بهشت هستند، از ما نیز شفاعت می‌کنند و علاوه بر آن به ما می‌گویند که مسیر آنها را ادامه دهیم.

آن آیه‌ای که درباره شهدا در سوره بقره وجود دارد را ببینید: «وَلَا تَقُولُوا لمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیل اللَّه أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكنْ لَا تَشْعُرُونَ» می‌فرماید که نگویید مرده‌اند. سپس می‌افزاید که این افراد به‌گونه‌ای هستند که به کسانی که مسیرشان را ادامه می‌دهند، بشارت می‌دهند که خداوند متعال شما و ما را به فضل و نعمت خویش مستفیض می‌گرداند.

مقصودم این است که جمهوری اسلامی درباره این افراد، درباره مدافعان حرم، در مورد حاج قاسم و امثال ایشان که جان‌فشانی کردند و سوریه را حفظ نمودند، اکنون سوریه از دست رفته است، چنین باوری را مطرح می‌کند. به هر حال از دست رفت! منظور من از این مثال آن است که ما هر اندازه نیز در این دنیا تلاش کنیم، باز هم آنچه در دنیا قرار دارد، از دست می‌رود. چرا مسیر بهشت از این امر گذرا عبور می‌کند؟ ما باید بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم که رابطه میان «باقی» و «فانی» چیست؟ رابطه «پایدار» و «ناپایدار» چه ماهیتی دارد؟

این پرسش بسیار مهمی است. زیرا در غیر این صورت، این امر دقیقاً تفاوت آن تقوایی است که شخص پیشه می‌کند و سپس می‌پرسد که من چرا باید به فکر امور دنیوی باشم؟ من پیوسته در حال تعالی بخشیدن به روح خویش با نماز و روزه هستم. چرا روح باید به این شکل متعالی گردد؟ چرا در مشقتی که مادر برای تولد فرزندش متحمل می‌شود یا برای مراقبت از خانواده‌اش صرف می‌کند، روح انسان باید متعالی شود؟ اندکی به زنان جامعه خودمان و به مادران بنگریم؛ آنها مشغول چه کاری هستند؟ این شستشو و نظافت مکرر... توجه کنید که مادر متکفل آلوده‌ترین جنبه‌های زندگی است. آیا او به خارج از منزل می‌رود تا فعالیت علمی یا سیاسی انجام دهد؟ خیر. مادر در خانه می‌ماند، نظافت می‌کند و غذا می‌پزد؛ فرزندان تناول می‌کنند و فردا مجدداً این چرخه تکرار می‌شود. این تصویر واقع‌گرایانه و بدون فانتزی است که از زندگی ارائه می‌دهیم. زندگی مادر نیز متکفل همین جنبه از حیات است. اما با تکفل همین جنبه از زندگی است که بهشت زیر پای مادران قرار دارد. ماهیت این امر در نهایت چیست؟ چرا بهشت؟ بهشت مکانی است که در آن آلودگی وجود ندارد. دقت می‌فرمایید؟ بهشت فضایی است که در آن بوی نامطبوعی نیست. بهشت جایگاهی است که میوه مصرفی شما طعمی ابدی دارد و آن تشنگی و سیرابی، یک سیرابی ابدی است.

مادر در خانه می‌ماند، نظافت می‌کند و غذا می‌پزد؛ فرزندان تناول می‌کنند و فردا مجدداً این چرخه تکرار می‌شود. این تصویر واقع‌گرایانه و بدون فانتزی است که از زندگی ارائه میدهیم. زندگی مادر نیز متکفل همین جنبه از حیات است. اما با تکفل همین جنبه از زندگی است که بهشت زیر پای مادران قرار دارد.

این بهشت که پایدارترین پایدارهاست، از درگیری زن با فانی‌ترین امور حاصل می‌شود. چرا؟ من به جنبه‌های میکرو فیزیک زندگی توجه می‌نمایم تا بتوانیم به شکل عینی‌تری با موضوع مقاومت مواجه شویم. مفهوم مقاومت در جزئی‌ترین و ظاهراً بی‌ارزش‌ترین یا پیش‌پاافتاده‌ترین جنبه‌های زندگی نهفته است. آیا دیده‌اید زنان خسته شوند و همه چیز را رها کنند؟ در زندگی‌های روزمره - چیزی شبیه فیلم «به همین سادگی» که بیانی از زندگی واقعی زنان ایرانی و حتی زنان کل دنیا بود - لحظاتی هست که آنها واقعاً می‌برند. در آن لحظه‌ای که می‌خواهند رها کنند، نیرویی به آنها می‌گوید: «نه! رها نکن. ادامه بده.» او با همه زحمت‌ها، با همه بی‌توجهی که مرد می‌کند، با همه سربه‌هوایی، بازیگوشی و ناسپاسی که فرزندان دارند، به مبارزه ادامه می‌دهد. به مبارزه برای نگه‌داشتن همین چرخه زوال‌یابنده زندگی. این مقاومت است. این استقامت است.

قبول دارید که این عین استقامت است؟ چون واقعاً فشاری که از لحاظ عاطفی به او می‌آید و احساس پوچی که به او دست می‌دهد، بسیار سنگین است. خیلی از آنها با خود می‌گویند: «مگر ما کلفتیم؟ مگر ما برده‌ایم؟ آیا ما هیچ ارزشی نداریم؟» این کلمات را زنان خانه‌دار زیاد به کار می‌برند. اما در برابر آن احساس پوچی، در برابر بی‌مهری مرد، در برابر ناسپاسی فرزندان و در برابر اینکه جوانی، زیبایی و سلامت اندامشان از دست می‌رود و فرصت‌های اجتماعی را از دست می‌دهند؛ همچنان مقاومت می‌کنند و به فداکاری ادامه می‌دهند. مقاومت، چنین چیزی است. درون مقاومت، امیدی نهفته است که حالا حالاها نقد نمی‌شود. مثل امید زن خانه‌دار. امید او کی نقد می‌شود؟ زن خانه‌داری که هر روز باید برخیزد و کار کند، باید به چیزی امید داشته باشد؟

 

 وحدت جبهه، نقطه اوج تقوای جمعی

والدین معمولاً موفقیت خود را در موفقیت فرزندشان می‌بیند.

کشفی: خب کی قرار است بچه موفق شود؟ وقتی دانشگاه برود؟ یا وقتی ازدواج می‌کند؟ ممکن است اصلاً دانشگاه نرود و وسط راه، درس را رها کند. ممکن است بچه هزار و یک کار خطا بکند؛ حتی دکتر بشود ولی خطاکار باشد. یک روز نمازش را ترک کند یا یک روز سیگاری شود. واقعیت زندگی همین است. مادر، همه این‌ها را تحمل می‌کند، چون امید دارد. آن امید کی نقد می‌شود؟ مقاومت یعنی نگه‌داشتن این امید نقدناشونده. امیدی که به این زودی‌ها به سرمنزل نمی‌رسد. اصلاً معلوم نیست کی برسد. انگار یک امید ذاتی به خود انسان وجود دارد. عنصر اساسی مقاومت همین است؛ همان نیروی قدرتمندی که پاسدار زندگی است.

حالا با این توضیح تا حدودی پدیدارشناسانه، به پرسش شما برگردیم. شما پرسیدید که ابعاد حکمرانی چگونه باید باشد؟ گفتید اگر بخواهیم وحدت عرصه‌ها را در فرهنگ، سیاست و اقتصاد ایجاد کنیم، چه باید کرد؟ پاسخ این است: تا زمانی که ما ضرورت مبارزه را درک نکنیم و نفهمیم که مبارزه به معنای پیروزی زودرس نیست، بلکه به معنای نگه‌داشتن امید در یک کشاکش بی‌پایان با جنبه پرزحمت مادی زندگی است، تا آن زمان، مسئله وحدت عرصه‌ها را نخواهیم فهمید. یعنی نمی‌فهمیم که من در اقتصاد، باید مبارزه کنم، در سیاست باید مبارزه کنم، در زندگی زناشویی و مادری و پدری‌ام باید مبارزه کنم و در صحنه علمی هم باید مبارزه کنم. جهت این مبارزه چیست؟ همان تقوا که اول بحث گفتیم.

اگر توانستیم مبارزه را به‌عنوان یک عنصر روحی درک کنیم، «وحدت جبهه» حاصل شده است. مشکل اینجاست که روح مبارزه در ما فسرده و از دست رفته است. ما ایرانیان زود دلخوش می‌شویم و زود دست از کار می‌کشیم. به همین خاطر، زود «فروشی» می‌شویم. ما می‌گوییم: «یک پولی بده من زندگی‌ام را بکنم؛ بروم فست‌فودی بخورم و خوشحال باشم.» مبارزه یعنی چقدر آماده‌ایم که چیزها به دست نیاید؟ مانند غزه که ممکن است امنیت غزه حالا حالاها به دست نیاید.

 

مبارزه ضد امید نیست

این بیان شما با یک چالشی روبرو است. بالاخره بیان مشهور این است که هزینه سازش از هزینه مقاومت بیشتر است. یعنی ما با سازمان جهانی استعمار مواجهیم که در قالب‌های مختلف، ما را چپاول می‌کند. اگر ما بخواهیم به طور معمول زندگی کنیم، باید سوار قطار جهانی آمریکا شویم تا بهره‌ای از آن ببریم. این رویکرد سازش است. مقاومت یعنی آنکه در برابر منافع این سازمان استعماری بایستیم، به منافع آن ضربه بزنیم و به‌تبع، ضربه هم بخوریم. اما بیان رهبری شهید این بود که هزینه این عمل از خود سازش کمتر است. بیان شما با این مطلب چگونه سازگار می‌شود؟

تا زمانی که ما ضرورت مبارزه را درک نکنیم و نفهمیم که مبارزه به معنای پیروزی زودرس نیست، بلکه به معنای نگه‌داشتن امید در یک کشاکش بی‌پایان با جنبه پرزحمت مادی زندگی است، تا آن زمان، مسئله وحدت عرصه‌ها را نخواهیم فهمید.

کشفی: من این را در بخشی از عرایضم مطرح کردم. چون در میدان مبارزه، وقتی صحنه زندگی «سیاسی» شد، انسان اجازه می‌دهد که ارزش واقعی‌اش شکوفا شود. همان زن خانه‌دار را ببینید. بعد از اینکه کلی گله می‌کند که زندگی چقدر سخت گرفت، آخرش یک جمله می‌گوید: «ولی بزرگ شدم.» او تبدیل به انسان بزرگ‌تری شد، روحش وسیع‌تر شد و استقلال را به دست آورد. او می‌گوید: «من الان صاحب یک زندگی‌ام. اگر آن‌طور نمی‌ماندم و مثلاً می‌رفتم دختری می‌شدم که هر روز با یک نفر است، هیچ ثبات عاطفی و ثمری نداشتم.» دقت کرده‌اید که مادران به فرزند خود چه می‌گویند؟ می‌گویند «میوه دلم.» به عربی: ثمره فؤادی. از دل که کانونی‌ترین جنبه حیات انسان است، هزینه می‌کند و این هزینه، میوه می‌دهد.

 

در واقع هزینه‌ای که در مقاومت داده می‌شود، هزینه دست‌یافتن به بلوغ انسانی است.

کشفی: دقیقاً. به این معنا، هزینه مبارزه و مقاومت خیلی کمتر از سازش است. آن کسی که سازش کرده، همه چیزش را از دست داده و مخصوصاً روحش را از دست داده است. اما انسانی که حیاتش سیاسی شده و خود را در موقعیت‌های مختلف به آزمون کشیده، ارزش وجودی‌اش آشکار شده است. بله، هزینه سازش بیشتر است؛ چون در آن زندگی طبیعی که در جهان ما تحت نظم سرمایه‌داری است، ارزش انسان فریز می‌شود. شما باید همه چیزت را بدهی تا حقوق یک ماه را به دست آوری. همه استعدادت را باید بدهی تا یک سرپناه داشته باشی. اینجا چه به دست آوردی؟ اما در مقاومت، روح انسان بزرگ‌تر شده، معنا خلق شده و انسانیت و چشم‌انداز آفریده شده است.

ولی نکته مهم من این است که ما حق نداریم مخاطب را به فانتزی ببریم. چرا؟ چون اگر مخاطب فکر کند مقاومت یعنی «صفا، معنویت و پیروزی»، وقتی وارد میدان شد و دید پر از چرک، کثافت، ناامیدی، سرخوردگی و حتی جنگ و دعواست، می‌شکند. باورتان می‌شود در مقاومت هم جنگ و دعوا هست؟ ممکن است آدم‌ها کینه به دل بگیرند. اینجا صحنه واقعی است. با همه این تلخی‌ها، باید بتوانیم به مخاطب بگوییم که هزینه مقاومت از سازش کمتر است. مثل زندگی زناشویی که هر روز ممکن است با همسرت دعوا کنی و سر بچه‌ات داد بزنی، اما باز هم هزینه زندگی و مادری از هزینه اینکه رها کنی و بروی خوش بگذرانی، کمتر است.

نباید جنبه‌های تلخ و تاریک را جدا کنیم و فانتزی بسازیم. زندگی از اول تا آخرش سختی است. الان من و شما و همسرانمان ازدواج کرده‌ایم. شاید خانم‌های ما گاهی فکر کنند در خانه پدر راحت‌تر بودند. واقعاً شاید این‌طور فکر کنند. اما بعد از ۵۰ سال، وقتی ثمره این صبر و مبارزه را می‌بینند، می‌فهمند که ارزشش را داشت. هزینه چیست؟ هزینه به این معناست که چیزهایی را که می‌پردازم، از چیزهایی که به دست می‌آورم کسر می‌کنم؛ این فرایند همان هزینه است. آیا این را می‌پذیرید؟ سود چیست؟ چیزهایی است که به دست می‌آورم.

گفته می‌شود هزینه مقاومت از هزینه سازش کمتر است. به این معنا که وقتی چیزهایی که به دست آورده‌ام را از چیزهایی که می‌پردازم کسر می‌کنم، آنچه به‌عنوان هزینه باقی می‌ماند، از نظر عدد، مقدار، کیفیت و حجم، کمتر از چیزی است که در سازش می‌پردازم و در ازای آن به دست می‌آورم. زنی که خانواده‌اش را ترک می‌کند یا زنی که تن به ازدواج نمی‌دهد، واقعاً هیچ‌چیز به دست نمی‌آورد. ازدواج‌نکردن در اینجا به این معنا نیست که آن فرد، تمایلی به ازدواج ندارد؛ منظور دختری است که به سودای داشتن زندگی راحت، تن به سختی زندگی زناشویی نمی‌دهد.

 

مبارزه، بستر آشکارشدن استعداد و تولید ارزش

زندگی زناشویی دشوار است. ایجاد یک شغل و اینکه من در شغل خود مبارزه کنم تا نه‌تنها نان حلال به دست بیاورم، بلکه ارزش افزوده خلق کنم نیز دشوار است. این مسئله مبارزه می‌خواهد. در زندگی اجتماعی مبارزه کنید، سپس با دیوان‌سالاری (بروکراسی) مبارزه کنید، یک سازمان مستقل را بنیان نهید، در سازمان خود مبارزه کنید، با بازار مبارزه کنید و... به همین ترتیب پیوسته در حال مبارزه باشید. این مسیر دشوار است؛ اما در مبارزه است که استعداد آدمی آشکار می‌شود و در مبارزه است که چیزی به‌واقع تولید می‌گردد.

 

با این بیان شما، ما نباید انتظار دستاوردهای ملموس مادی را از مقاومت داشته باشیم. درست است؟

کشفی: خیر. من می‌پندارم در اینجا همچنان مسائل ناگفته‌ای وجود دارد. ما هنوز نتوانسته‌ایم چیزی را که واقعاً به دست می‌آید، به‌عنوان مجموعه‌ای از دستاوردهای واقعاً مادی - و نه صرفاً دستاوردهای کیفی و معنوی - صورت‌بندی کنیم. به واقع دستاوردهای مادی ملموسی وجود دارند. یک مثال می‌زنم. ما درس‌گفتاری داریم که در آن، آراء یکی از اقتصاددان‌های آمریکایی را برای تشریح یکی از مسائل اقتصادی‌شان مطالعه می‌کنیم. من در آنجا گفتم کم‌هزینه‌ترین شکل رابطه جنسی چیست؟ یکی از کم‌هزینه‌ترین آنها «ازدواج سفید» است. ازدواج سفید چیست؟ در ازدواج سفید، دختر و پسری توافق می‌کنند که با هم باشند، بی‌آنکه حتی مدت آن را تعیین کنند. می‌گویند تا هر زمان که مایل بودیم با هم می‌مانیم. تو الزامی نداری هزینه زندگی مرا بپردازی، من نیز الزامی به پرداخت هزینه‌های تو ندارم. لزومی ندارد که نام تو در شناسنامه من ثبت شود؛ ما صرفاً با هم هستیم. اگر نگوییم کاملاً فاقد تعهد، حداقل تعهد را دارند. بی‌تعهدی به این معناست که مرد بگوید من با هر زنی که اراده کنم وارد رابطه می‌شوم و زن نیز بگوید من با هر مردی که بخواهم، رابطه خواهم داشت. این به معنای حداقل تعهد است.

ازدواج سفید را در نظر بگیرید. فرض کنیم یک مرد و یک زن در یک موقعیت فرضی که هیچ اثری از قوانین ازدواج شرعی وجود ندارد، با یکدیگر ازدواج سفید می‌کنند؛ یعنی قوانین ازدواجی که در مذهب شیعه و در جمهوری اسلامی ایران حاکم است، در آنجا موضوعیت ندارد. زن اندکی پیش می‌رود و با خود می‌اندیشد که اگر من پیر بشوم و همین مسیر را ادامه بدهیم، زمانی که بدنم دچار فرسودگی شود و این مرد دیگر مرا نخواهد، چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ چه کسی هزینه‌های مرا تأمین خواهد کرد؟ لذا زن شرط می‌کند که از این پس به شرطی به تو خدمات جنسی ارائه می‌دهم که تو هزینه‌های مرا تأمین کنی. او یک قید برای مرد تعیین می‌کند. مرد با خود می‌اندیشد، شرایط را می‌سنجد و نتیجه می‌گیرد که اگر بخواهد این زن را ترک کند، دوباره باید از چه کسی خوشش بیاید؟ با چه کسی می‌تواند زندگی کند؟ بنابراین می‌پذیرد و می‌گوید بسیار خب، من هزینه‌های تو را می‌پردازم؛ پوشاک، مسکن و خوراک تو را تأمین می‌کنم، به‌شرط آنکه تو نیز همین خدمات جنسی را با بالاترین کیفیت ممکن به من ارائه دهی؛ اما تو هم حق نداری هر لحظه‌ای که خواستی مرا ترک کنی و لذا یک قید زمانی برای رابطه‌شان تعیین می‌کند.

سپس زن با خود می‌اندیشد که اگر از این رابطه، فرزندی پدید بیاید وضعیت چگونه خواهد بود؟ زن می‌گوید که مسئولیت این فرزندان با توست و من هزینه‌های آنان را متقبل نخواهم شد! مرد تأمل می‌کند و می‌گوید می‌پذیرم، اما به این شرط که مالکیت آن فرزندان از آن من باشد! نام من در نام خانوادگی آنها ثبت می‌شود و آن فرزندان متعلق به من خواهند بود؛ به این معنا که ولایت، حضانت و سرپرستی آنان بر عهده من است. من تعیین می‌کنم که چگونه باید پرورش یابند. در ضمن، اگر من از دنیا بروم، به تو ارثی تعلق نمی‌گیرد و ارث تنها به این فرزندان می‌رسد. زن در ادامه برای اینکه شرایط را کمی امروزی‌تر کند، می‌گوید تو بدون اجازه من حق نداری همسر دیگری اختیار کنی! مرد نیز متقابلاً شرط می‌کند که تا زمانی که با من در رابطه‌ای، حق نداری با مرد دیگری وارد رابطه شوی! آنها به همین ترتیب پیش می‌روند.

جنبه مسلحانه مقاومت از کجا نشئت گرفته است؟ از آنجا که طرف مقابل با زبان ملایم و مسالمت‌آمیز خارج نمی‌شود. فرض کنید مردم لبنان به تفنگ‌داران آمریکایی می‌گفتند شما منطقه را ترک کنید، ما خودمان امنیت این کشور را تأمین می‌کنیم. آنها این‌گونه عمل نمی‌کنند. ما می‌خواهیم مملکت خود را اداره کنیم و کشورمان را آباد سازیم؛ اما آمریکایی‌ها اجازه نمی‌دهند و با تمام قوا در آنجا حضور دارند.

چه اتفاقی افتاد؟ زن برای کاهش هزینه‌ها در این رابطه که نامش ازدواج سفید بود، مسئولیتی را بر دوش مرد قرار می‌دهد تا هزینه کمتری بپردازد. مرد نیز متقابلاً قصد دارد هزینه کمتری متقبل شود و هزینه‌های این رابطه را تحت کنترل درآورد. او می‌خواهد اجزای این رابطه را مدیریت کند، لذا مسئولیتی را بر گردن زن قرار می‌دهد. آیا روند طی‌شده را ملاحظه می‌کنید؟ هر یک از آنها در پی کنترل هزینه‌های رابطه هستند. آنها برای این کنترل، قواعدی را پایه‌گذاری می‌کنند. این قواعد یک ساختار مالکیتی و بلکه یک ساختار اجتماعی تولید کرد. قواعدی پدید آمد که یک نظام خویشاوندی را ایجاد می‌کند. نام این نظام خویشاوندی را چه می‌گذاریم؟ ازدواج و به آن تشکیل خانواده یا نهاد خانواده می‌گوییم.

اکنون آیا زندگی‌کردن در نهاد خانواده با این قواعد، دشواری دارد یا ندارد؟ شما چرا در این ساعت از شب اینجا حضور دارید؟ برای اینکه می‌خواهید حقوق حلالی دریافت کنید تا همسر و فرزندان خود را تأمین نمایید. مقصودم این است که حفظ آن نهاد، مستلزم صرف هزینه‌های بسیاری است؛ اما توجه داشته باشید که این ساختار، دقیقاً به‌منظور کاهش هزینه تولید شده است. با این مثال، قصد دارم تبیین کنم که چگونه هزینه آن مبارزه‌ای که از آن سخن می‌گوییم، اصالتاً کمتر از هزینه سازش است.

اگر به‌درستی دقت کنیم، در سایر عرصه‌ها نیز می‌توان همین تبیین را ارائه کرد. می‌توان توضیح داد که چگونه هزینه مقاومت از هزینه سازش کمتر است. ازدواج سفید، برآمده از اقدام کنشگران جنسی است تا بتوانند با نظم شهری سرمایه‌دارانه سازگار شوند و کمترین هزینه را بپردازند. آنها می‌گویند من دیگر مسئولیت همسر اختیارکردن را بر عهده نمی‌گیرم. اما دقیقاً در همین نقطه، بیشترین هزینه را متحمل می‌شوند. افرادی که وارد چنین روابطی می‌شوند، در نهایت لطمات عاطفی و مالی سنگین و غیرمترقبه‌ای را تجربه می‌کنند.

حتی اگر مرد اقدام به متعه (ازدواج موقت) نماید، هزینه آن کمتر خواهد بود. هزینه این کار برای زن نیز کمتر است. چرا ازدواج برای افراد راهکار بهتری است؟ زیرا مرد، دست‌کم خیانت را تجربه نمی‌کند؛ در حالی که در ازدواج سفید، احتمال تجربه خیانت بالاست؛ چرا که زن دلیلی برای متعهد ماندن نمی‌بیند. این مسئله به لحاظ عاطفی بسیار سنگین است. ممکن است فکر کنیم در این سبک روابط، فرد چیزهای دیگری را به دست می‌آورد، اما در واقع او موهبت‌های بزرگی را از دست می‌دهد. او دیگر نمی‌تواند عشق واقعی را تجربه کند و آستانه‌ای از مردانگی خود را می‌بازد. اساساً باید بگویم که او خود زن را از دست می‌دهد. در این حالت، زن برای او صرفاً در یک بهره‌جویی خلاصه می‌شود و او جنبه‌های اُنسی و عاطفی زن را که می‌تواند با وی رفاقت، محبت و ملاطفت داشته باشد، از دست خواهد داد.

در نهایت، اگر مرد به دوران پس از چهل‌سالگی نگاه کند، متوجه می‌شود که در آن سن، هم به شریک جنسی نیاز دارد و هم به شریک عاطفی. او نیاز دارد وقتی به خانه می‌آید، همسرش یک استکان چای مقابلش بگذارد و بگوید: «عزیزم به تو افتخار می‌کنم». چه کسی این جملات را بیان می‌کند؟ من مقاومت را در میکرو فیزیک و در نقاط خرد و عینی زندگی بردم تا نشان دهم که مقاومت چیست و چه ثمراتی دارد.

 

اقتصاد سیاسی مقاومت و سیر تطور استقلال

باتوجه‌به اینکه در پایان این گفت‌وگو قرار داریم، اگر در انتها بتوانید نگاهی کلان‌تر به مسئله بیندازید و توضیح دهید که چگونه مقاومت در ساحت امر ملی و یک جامعه می‌تواند ارزش‌های آن را عیان کند، استفاده خواهیم کرد.

کشفی: در ساحت کلان، مقاومت چنین می‌گوید: آقای انگلستان! این چاه نفت متعلق به من است و بهره‌برداری از آن نیز در اختیار من است. من خودم می‌خواهم آن را به فرآورده تبدیل کنم. سپس آن فرآورده را به فناوری و در نهایت فناوری را به کالا تبدیل نمایم و کالای خود را به فروش برسانم. آیا خریدار آن هستید؟ این روند دارای مراحلی است:

گام نخست: مالکیت صنعت نفت باید ملی شود. من دیگر به شما اجازه نمی‌دهم نفت مرا غارت کنید. این لحظه «مصدق» است.

گام دوم: من دیگر نمی‌خواهم صرفاً خام‌فروش باشم؛ این لحظه «انقلاب اسلامی» است.

گام سوم: من نه‌تنها نمی‌خواهم خام‌فروش باشم، بلکه خواهان در اختیار داشتن فناوری و فناوری پیشرفته هستم؛ این لحظه «اقتصاد تولیدی» است که از دهه هفتاد به این‌سو، با کوشش و مبارزات جدی شهید آیت‌الله خامنه‌ای پیگیری شده، هرچند هنوز به طور کامل محقق نگردیده است.

گام چهارم: من نه‌تنها می‌خواهم اقتصادم تولیدی باشد، بلکه خواهان آن هستم که همسایگانم نیز از اقتصاد تولیدی برخوردار باشند؛ این لحظه «مقاومت» است.

منظور من از مقاومت در اینجا، جبهه منطقه‌ای مقاومت و اقتصاد سیاسی مقاومت است. این جریان می‌خواهد ساختار مالکیتی مستقلی ایجاد کند که بیگانگان را طرد نماید. اگر آمریکا با زبان ملایم منطقه را ترک می‌کرد و ما می‌گفتیم لطفاً تشریف ببرید، ما از این پس خودمان قصد داریم چاه‌هایمان را استخراج کنیم، آیا نیاز بود که سلاح به دست بگیریم؟

جنبه مسلحانه مقاومت از کجا نشئت گرفته است؟ از آنجا که طرف مقابل با زبان ملایم و مسالمت‌آمیز خارج نمی‌شود. فرض کنید مردم لبنان به تفنگ‌داران آمریکایی می‌گفتند شما منطقه را ترک کنید، ما خودمان امنیت این کشور را تأمین می‌کنیم. آنها این‌گونه عمل نمی‌کنند. ما می‌خواهیم مملکت خود را اداره کنیم و کشورمان را آباد سازیم؛ اما آمریکایی‌ها اجازه نمی‌دهند و با تمام قوا در آنجا حضور دارند. چرا انسان مجبور می‌شود دست به سلاح ببرد؟ زیرا استعمارگر با زبان مسالمت‌آمیز خارج نمی‌شود. مقصود من این است که مقاومت از این نقطه شکل می‌گیرد. مقاومت از لحظه‌ای شروع می‌شود که من می‌خواهم مالک آن جنبه عینی زندگی خود باشم و می‌خواهم هزینه زندگی را کنترل کنم. الان عربستان سعودی یا دیگر کشورها برای آنکه بتوانند یک لقمه نان از آمریکا بگیرند، منابع بین‌نسلی خود را می‌دهند. این هزینه گزافی است. این قیمتی که امارات و عربستان برای توسعه می‌پردازند، هزینه بسیار گزافی است. آنها از دین، شرف و همه چیز خود گذشته‌اند. اخیراً سعودی مصرف مشروبات الکلی را آزاد کرده و این هزینه بسیار بالایی است. سعودی از دل وهابیت به‌عنوان یک هویت مذهبی درآمده است. این هزینه بالایی است که سعودی می‌دهد. آنها به لحاظ فرهنگی، تاریخی و اقتصادی، چیزهای بسیاری را از دست می‌دهند تا یک توسعه موقت یک یا دو دهه‌ای به دست آورند.

سؤال نهایی این است؛ من چگونه می‌توانم مالک تاریخ، سرزمین، منابع و... خود شوم و در یک چهارچوب مبادله‌ای که کمترین هزینه را بدهم، این امور را به دست آورم؟ زنی که خودفروشی می‌کند، چه چیزی را به دست می‌آورد و چه چیزی را از دست می‌دهد؟ او شخصیت، هویت، خانواده و آینده خود را می‌دهد، اما چه چیزی به دست می‌آورد؟ مقداری پول و رفاه کوتاه‌مدت. این همان اتفاقی است که در توسعه کشورهای منطقه در حال رخ‌دادن است.

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :