تحلیلگر سیاسی : احسان فرزانه گروه دین و اندیشه «سدید»؛ بنا بر آنچه از موج چهارم پیمایش ارزشها و نگرشهای ایرانیان به دست میآید، مرجعیت همه گروههای مرجع کلاسیک دچار افول شده است. طبیعتاً نهاد روحانیت نیز از این موضوع بینصیب نبوده و چه بسی از وضعیت بغرنجتری برخوردار باشد. به همین دلیل، میتوان مدعی بود که ما در کشور دچار نوعی بحران مرجعیت هستیم. به اذعان برخی صاحبنظران، ریشههای این بحران را میتوان در تفوق وضعیت نئولیبرال و تلاش برای بازارسازی تاحدامکان بازگرداند که طی سه دهه گذشته کشور ما به آن مبتلا بوده است. در این بخش تلاش داریم تا ضمن گفتوگو با دکتر احسان فرزانه - پژوهشگر حوزه اقتصاد سیاسی و نویسنده کتاب «دولت مجازی» - به بررسی اثرات اقتصاد سیاسی حاکم در کشور بر افول مرجعیت روحانیت بپردازیم.
دنیای حاد واقعیت و مرجعیتهای ازدسترفته
یکی از موضوعاتی که طی چند دهه اخیر موردتوجه اهلنظر قرار گرفته، بحث از تغییراتی است که گروههای مرجع کلاسیک در جامعه بالاخص روحانیت به خود دیدهاند. این تحولات بهویژه در طی یک دهه گذشته و با سرعت یافتن تحولات اجتماعی، گستردهتر شده و از همه مهمتر، روند این تحولات که بهنوعی رو به سمت حاشیهنشینی روحانیت نیز دارد، منجر به دلمشغولیهایی شده است. بهعنوان پرسش نخست، خصوصاً باتوجهبه تخصصی که شما در حوزه اقتصاد سیاسی دارید، میخواهم به این موضوع بپردازید که چه تحولاتی در کلان جامعه رخداده که خروجی آن منجر به افول مرجعیت اجتماعی روحانیت شده است؟
فرزانه: بخشی از این تحولات، اساساً جهانی است؛ یعنی مراجع سنتی در نتیجه شکلگیری جامعه شبکهای و رسانهای شده، جابهجا شدهاند. در واقع مراجع اهل فکر - چه روشنفکران و چه روحانیون که در انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ عاملیت بسیار برجستهای داشتند - اکنون که به دنیای حاد واقعیتها گذار کردهایم و «تصویر محوریت یافته»، جایگاه خود را از دست دادهاند. تصویر نیز اقتصاد سیاسی اختصاصی خود را دارد. البته این گذار بیدلیل نبوده و با سرمایهداری متأخر، ضوابط، نظم و اقتضائات آن ارتباط دارد. مشاهده میکنیم که حتی چهرههای سیاسی از جمله رؤسای جمهور کنونی در جهان امروز، سلبریتی هستند؛ مانند رئیسجمهور اوکراین یا سیاستمدارانی که برای جذب رأی و بسیج افکار عمومی به نفع خود، میکوشند بهعنوان سلبریتی شناخته شوند و فعالیتهای گسترده رسانهای به شیوه سلبریتیها داشته باشند. این تحول در سراسر جهان رخ داده است. به طور خاص، جامعه شبکهای و تغییر شیوه اعمال قدرت - چه قدرت سخت و چه قدرت نرم - به شکل دگرگون، غیر پایگانی و غیرسلسلهمراتبی شدن مناسبات ما با یکدیگر (خاص و عام)، در واقع اقتصاد سیاسی خود را دارد و این تحولی جهانگستر است.
جامعه شبکهای فقط یک فرم متفاوت از سازماندهی نیست، بلکه معرفتشناسی جدیدی است که نظام ارزشی و معرفتشناختی جدیدی را پشتیبانی میکند و از آن برآمده است.
به نظر من، برای مقابله با این روندها شاید امکانهای کافی نداشته باشیم، بنابراین ضروری است که این روندها را به فهم انتقادی درآوریم و واکنشها و الگوهای خود را با این فضای جدید، اقتصاد سیاسی، ساختار و لوازم و ضوابط سیاسی آن متناسبسازی کنیم. نکته قابلتوجه این است که در فضای مراجع کلاسیک ما، عموماً نتوانستهاند خود را با این ضربآهنگ هماهنگ کنند. بهطورکلی، روشنفکران، اساتید دانشگاه و روحانیون - به استثنای چهرههای منحصربهفردی که اکنون مورد بحث نیستند - نتوانستهاند خود را با این فضای متفاوت تطبیق دهند. من این سخن را صرفاً در مورد روحانیون نمیگویم، حتی اساتید دانشگاه نیز اگر نتوانند در وضعیت دموکراتیک علم نقش خود را بازتعریف کنند، قطعاً حذف خواهند شد.
شبکه اجتماعی در حال حاضر به طور واقعی الگوسازی و انسانسازی میکند. من در رشته علوم سیاسی تحصیل کردهام. چند استاد علوم سیاسی را میشناسیم که وارد این فضا شدهاند و در این فرماسیون تلاش میکنند ایدههای خود را پردازش و بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم منتقل کنند؟ تعداد این افراد شاید به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. همین غفلت، فضا را برای جریانهایی متکی بر بازار که فاقد ایده فرهنگی هستند، بیشتر فراهم میکند تا افکار عمومی را به تصرف خود درآورند.
شما توضیح خوبی از روندهایی که در حال اتفاقافتادن است، دادید. اما من میخواهم گزارهای را مطرح کنم تا شاید چهارچوب شما را مقداری تعدیل کند. در موج چهارم پیمایش ارزشها و نگرشهای ایرانیان، حتی سلبریتیها نیز دچار افول جدی در مرجعیت شده بودند. چهارچوب بحث شما را با این سخن چگونه میتوان تحلیل کرد؟
فرزانه: من واژه سلبریتی را در اینجا به معنای عام به کار میبرم. سلبریتی به معنای جامعهشناختی میتواند تعریف خاصی داشته باشد. اما منظور من بیشتر اَشکال امروزین اثرگذاری یا اینفلوئنسری است، نه لزوماً ستاره سینما یا چهره ورزشی که در رسانههای جمعی مطرح شده و سپس این امکان را یافته تا در سطح شبکه اجتماعی عاملیت داشته باشد.
گرهگاههای اصلی شبکه - شاید عنوان دقیقی نباشد و بهتر باشد از اصطلاح اینفلوئنسر استفاده کنیم - کسانی هستند که در این فرم شبکهای شده رسانه که با ده، بیست یا سی سال قبل متفاوت است، به مراجع افکار عمومی تبدیل شدهاند و قدرت بسیج عامه و تأثیرگذاری سیاسی پیدا کردهاند. ما میبینیم که در انتخاباتهای جمهوری اسلامی ایران، به طور مشخص در انتخابات سال ۱۳۹۶ و در وقایع سیاسی مختلف حتی در سطح جهانی اینها اثرگذار هستند. برای نمونه، در انتخابات اخیر آمریکا، کمپینهای دو طرف مبتنی بر جذب نظر این اینفلوئنسرها به کمپین خود، کنشگری سیاسی میکردند.
تطبیق یا تسخیر؟ امکانهای پیش روی نهاد روحانیت در وضع شبکهای
شما در بخشی از سخنان خود پیرامون متناسبسازی روحانیت با دنیای جدید سخن گفتید. در واقع جنس نهاد روحانیت فرهنگی بوده و همین موضوع نیز کنشگری وی را مقداری دشوارتر میکند. اگر روحانیت صرفاً یک بازیگر سیاسی بود، بهراحتی این امکان فراهم میشد که از بازتعریف این نهاد در دنیای جدید سخن بگوییم، اما هنگامی که روحانیت را بهمثابه یک نهاد فرهنگی در نظر بگیریم، آنگاه این پرسش مطرح میشود که بازتعریف نقش روحانیت در دنیای شبکهای چه معنای محصلی دارد؟ در پاسخ به این سؤال به طور خاص لازم است توجه کنیم که جامعه شبکهای نیز خود ماهیتی فرهنگی داشته و از نظام ارزشی متفاوتی با نهاد روحانیت بهره میگیرد. به نظر شما، امکانهای پیش روی روحانیت برای بازتعریف نقش خود چیست؟
فرزانه: روحانیت - که عنوانی عام است - در درون خود جریانهای متعارضی دارد. شاید اصطلاح هماهنگسازی که مطرح کردم، در فاز اول باید تدقیق شود که متناسب با کدام بخش است. در واقع، بعضاً تعارضهای بسیار جدی در درون خود حوزه وجود دارد که حتی بین بخشی از حوزه و جریان سکولار وجود نداشته است. ما این مسئله را در تاریخ مشروطه میتوانیم ببینیم؛ مثل تضادی که میان شیخ فضلالله نوری با بخشی از روحانیت مشروطهخواه وجود داشت و بعد در تاریخ انقلاب اسلامی در دهه شصت نیز ادامه یافت؛ لذا میخواهم بگویم همه روحانیت وضعیت یکسانی را در مواجهه با جامعه شبکهای و جهان جدید ندارند. از طرف دیگر، باید به این موضوع توجه کنید که متناسبسازی را نباید بهصورت سطحی فهم کنیم. جامعه شبکهای فقط یک فرم متفاوت از سازماندهی نیست، بلکه معرفتشناسی جدیدی است که نظام ارزشی و معرفتشناختی جدیدی را پشتیبانی میکند و از آن برآمده است.
مسئله اصلی این است که باید به این موضوع بیندیشیم که آیا اساساً شکل تعیّن و اِعمال ارزشهای ما قابلیت شبکهای شدن دارد و میزان این قابلیت چقدر است؟ در این صورت، حدود و ثغور اثرگذاری ما در این فضای جدید مشخص میشود. به باور من، این مسئله که کنترل شبکه اجتماعی خاصی در اختیار مسئولان در ایران و جمهوری اسلامی نیست و لذا باید مخاطبان را به شبکه اجتماعی داخلی که حدود آن را تعیین و تنظیمگری میکنیم، منتقل کنیم، این مسئله نسبت به موضوعی که اکنون مطرح میکنیم، ثانویه است؛ زیرا به نظر من این فرماسیون متفاوت است و تبعات خود را در هر فضایی که باشد، کموبیش ایجاد میکند.
من درباره اینکه دنیای حاد واقعیت و فراواقعیت فعلی در امتداد آن شکل از جامعه شبکهای تاریخی تشیع شکل گرفته باشد، تردید دارم. جامعه شبکهای و دولت مجازی، شکل فناورانه جامعه نئولیبرال است.
وقتی از جامعه شبکهای سخن میگوییم، فقط به این معنا نیست که ارتباط میان تولیدکننده و مصرفکننده پیام دوطرفه - برخلاف سینما، تلویزیون، رادیو و رسانههای مکتوب که یکطرفه بود - شده است، بلکه به این معناست که اساساً شکل اعمال قدرت و برانگیختن مردم تغییر کرده است. این شکل متفاوت، خود مبتنی بر رویکردی به جهان و شیوهای از رویآوری به زندگی، طبیعت و متافیزیک است. این موارد را برای آن مطرح میکنم که متوجه باشیم مسئله شاید به آن سهولتی که معمولاً در بحثهای متعارف در فضاهای فرهنگی و سیاستگذاری نسبت به فناوریهای جدید تصور میکنیم، نباشد.
مسئله بسیار خطیرتر، پیچیدهتر و پارادوکسیکالتر است. من تجربه اجرایی در این فضاها را در برخی مراکز سیاستگذاری داشتهام و در محیطهای آکادمیک رفتوآمد کردهام. میخواهم بگویم گاهی درک بسیار سطحی از مناسبات جدید وجود دارد و تصور بر این است که اینها صرفاً یک ساخت فناورانه است. فناوری را به ابزارانگارانهترین شکل ممکن مطرح میکنیم و تصور میکنیم با مهندسی میتوانیم فضا را به نفع خود برگردانیم. تصور میشود که میتوانیم یک محیط صیانت شدهای را با سازوکارهای مهندسی و امنیتی در رسانه ایجاد میکنیم و این در واقع ناشی از غفلت ما از وجه معرفتشناختی مسئله است که این فضا مبتنی بر آن سازمان یافته است. به طور مشخص، اگر بخواهیم این فضا را در یک کلمه توصیف کنیم، فضای غیرمتمرکز یا مرکززدایی شده است.
اقتصاد سیاسی آن نیز مبتنی بر مرکزیتزدایی و مرززدایی است و شیوه اثرگذاری و ارزشی آن نیز همینطور است. اکنون که از نسبت روحانیت با شبکه صحبت میکنیم، باید این مسئله را بررسی کنیم که آیا نهادهای سنتی فرهنگی ما امکان تطبیق خود با جهان غیرمتمرکز را دارند و چه میزان پذیرای متافیزیک مرکزیتزدایی هستند؟ آیا تصور میکنیم میشود فرهنگ دینی را از نقطه متمرکز و بدون تنوع مدیریت کنیم؟ شاید لازم باشد تا روحانیت برای تطبیق با دنیای جدید، تغییراتی را در هرم خود ایجاد کند.
مسئله مرکزی به نظر من همین است و در معنایی شاید وجه سیاسیتر همین مسئله را میتوان در نظام اسلامی و در رابطه با جمهوری اسلامی ایران مطرح کرد. آیا ساخت ایدئولوژیک و متافیزیک جمهوری اسلامی ایران، متافیزیکی تمرکزگرا است یا خیر؟ آیا فهم ما از هستی و جامعه سلسلهمراتبی است یا خیر؟ همه اینها ظرفیتهای ما را برای متناسبسازی خود با فضاهای جدید مشخص میکند. پارادوکسهایی که بهطورجدی درگیر آن هستیم، صرفاً پارادوکسهای سیاسی یا اجرایی نبوده و قابلتقلیل به مسائل اجرایی نیست.
من مدتی در مرکز ملی فضای مجازی بودم. رئیس این مرکز بسیار مورد انتقاد و حمله بود که چرا این کار یا آن کار را انجام داده است. نمیخواهم از آن شخص دفاع کنم، اما اکنون که پس از پنج - شش سال به عقب برمیگردم، متوجه میشوم که اگر من هم در آن جایگاه در جمهوری اسلامی ایران قرار میگرفتم، احتمالاً بخشی از این پارادوکسها را بازتولید میکردم؛ زیرا بیش از آنکه مسئله کارشناسی و اجرایی باشد، به نظر من مسئله معرفتشناسانه و هستیشناسانه است.
روحانیت، بهخاطر ایران مهم است
باتوجهبه صحبتهای شما، من احساس میکنم از اساس بحث از مرجعیت روحانیت صورتمسئله درستی نباشد. یعنی نقطه کانونی بحث، گویی در جای دیگری قرار دارد. آیا شما چنین تصوری داشتید؟
فرزانه: من معتقدم این مسئله فراتر از روحانیت است، اما در آن نظام سیاسی که روحانیت در آن جایگاه ویژهای دارد، پرداختن به این موضوع اهمیت بسیاری دارد؛ نه به این دلیل که لازم است به آن بپردازیم، بلکه به این دلیل که ما را در بر میگیرد و هنگامی که مناسبات جدید را به شیوه نقادانه درک نکنیم، ما را تسخیر میکند.
در واقع شما روحانیت را بهمثابه استعارهای از نظم سیاسی فهم میکنید. اگر انقلابی رخ نمیداد و روحانیت به کار خود میپرداخت، اصلاً وجه مسئلهمندی نداشت؟
فرزانه: باتوجهبه جایگاه ویژه روحانیت در نظم سیاسی ایران این مسئله مهم است؛ زیرا هیچ وضعیت سیاسی نداریم که در آن روحانیت، اهمیت بیشتری از دیگران نداشته باشد؛ در مشروطه، نهضت ملیشدن صنعت نفت، انقلاب اسلامی و... روحانیت حضوری مهمتر از دیگران داشته است؛ یعنی صرفنظر از جمهوری اسلامی ایران، این مسئله مهم است، اما با جمهوری اسلامی ایران اهمیت آن بیش از پیش میشود. من در کتاب «دولت مجازی» که اخیراً منتشر شده، تمام تلاشم این بوده که این مسئله را توضیح دهم که نسبت جمهوری اسلامی ایران با این ساخت فناورانه - ایدئولوژیک جدید باید در کانون تأمل قرار گیرد و پاسخهایی که به آن داده میشود، پاسخهای سطحی نباشد.
پاسخهای سطحی به چه معناست؟ به این دلیل که ما عموماً اینها را به شیوه ابزاری در نظر میگیریم. این گوشی موبایل را ابزار در نظر میگیریم. این ابزار من نیست، من ابزار این هستم. اگر ما این مسئله را از این منظر ببینیم که نسبت انسان با این ساختها اینقدر ابزارگرایانه نیست و اینها بعضاً ما را مورداستفاده قرار میدهند، پاسخ برعکس میشود. این پرسش شما مهم است. آن وقت میتوانیم به جای اینکه بپرسیم روحانیت ما چگونه میتواند این فضا را مورداستفاده قرار دهد، اینگونه بپرسیم که این فضا چگونه روحانیت ما را متحول میکند؟
پاسخ این مسئله برای من چندان روشن نشد که امکانهای پیش روی روحانیت شیعه برای آنکه بتواند طرح خود را در وضعیت شبکه پیش ببرد، چیست؟ آیا باید اینگونه نگاه کنیم که بالاخره شبکه بهمثابه یک موجبیت تاریخی آمده و همه چیز را از خود تهی میکند یا تشیع و بهصورت خاص روحانیت شیعه، امکان طرح ایده خود در وضعیت شبکه را نیز دارند؟ من بهعنوان نمونه، میتوانم در این خصوص از «لاتور» - انسانشناس فرانسوی و از بنیانگذاران نظریه کنش شبکهای - یاد کنم که بر این باور بود که تشیع بهعنوان یک اقلیت بدون سر، مملو از فناوریهای شبکهای است که اتفاقاً جهان هرچه به سمت شبکه پیش برود، تشیع قابلیت بروز و ظهور بیشتری خواهد داشت.
اینکه روحانیت ما پیش از تحولات و چرخش نئولیبرالی در سطح جهان که انقلاب اسلامی پیش از آن بود، شکلی از شبکهسازی را داشته است، با این نظم اینستاگرامی کنونی متفاوت است. این نظم جدید مبتنی بر اقتصاد سیاسی خاص خود است.
فرزانه: من درباره اینکه دنیای حاد واقعیت و فراواقعیت فعلی در امتداد آن شکل از جامعه شبکهای تاریخی تشیع شکل گرفته باشد، تردید دارم. جامعه شبکهای و دولت مجازی، شکل فناورانه جامعه نئولیبرال است. درباره نئولیبرالیسم تعاریف متعدد و متکثری از لحاظ فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی میتوان ارائه کرد، اما تعریفی که اکنون به کار ما میآید، این است که نئولیبرالیسم را بر اساس شیوه انباشت و تمایزش با انباشت پیش از خود توضیح دهیم.
الگوی انباشت نئولیبرالی که «دیوید هاروی» و دیگران دربارهاش سخن گفتهاند، الگوی انباشت منعطف است که به آن پسافوردیسم میگویند؛ در تمایز از فوردیسم که نظامی منضبط مبتنی بر تولید صنعتی در مقیاس وسیع و متناسب با دولت رفاه و کینزی بود. این نظام برای چند دهه در تمام متروپلهای سرمایهداری مستقر بود؛ بهویژه در دو - سه دهه پس از جنگ جهانی دوم. البته سابقه آن به پیش از آن نیز برمیگردد. مثلاً در ایالات متحده آمریکا قبل از آن نیز وجود داشت. کموبیش این دولت رفاه را با تفاوتهایی و فناوریهای متناسب با آن فرماسیون در تمام کشورهای مرکز داشتیم و سرایت آن به پیرامون نیز طبیعی بود. در شرق نیز دولتهای بلوک شرق را داشتیم که الگوی سازماندهی منضبط، مرکزگرا، برنامهریزیشده و ارشادی داشتند.
در اواسط دهه ۱۹۷۰ میلادی، این الگو بحرانی میشود. دلایل بحرانی شدن آن از محل بحث ما خارج است و دلایل اقتصادی و ضوابط و اقتضائات خود را داشته است. از آن زمان در اطراف و اکناف جهان، خود مرکز و سپس پیرامون، این دولت رفاه را جمع کردند. این جمعکردن و الغای آن نظم سوسیالدموکراتیک مبتنی بر الگوی انباشت دیگری بود؛ الگوی انباشت پسافوردی که در آن اساساً رابطه کار و سرمایه متحول میشود و شیوه ارزشافزایی و استخراج مازاد متفاوت میشود. متناسب با همه اینها، اساساً مسئله تولید صنعتی به آن شکل سابقش مورد تجدیدنظر قرار میگیرد و شکلی مجازی شده از ارزشافزایی پدید میآید. اکنون در عصر ارز دیجیتال، ما در انتهای این مسیر هستیم. ارز دیجیتال چیست؟ ارز دیجیتال کدی است که هیچ پشتوانه مادی و عینی ندارد و هیچ ما بهازای متریالی در جهان ندارد. مجموعهای از کدهای دیجیتال هستند و این مبتنی است بر ایده نئولیبرالی «ملیتزدایی از پول» که توسط «هایک» مطرح شد.
باید دقت کنیم که همه این سیستم به هم مرتبط است. نئولیبرالیسم در سطح سیاسی و در رابطه با دولت عبارت است از نوعی حاکمیتزدایی، تهدید حاکمیت دولت مرکزی و انبساط بازار تا حد ممکن. ما شاهدیم که تا جای ممکن، بازارسازی صورت میگیرد. اکنون ما ارتش خصوصی داریم. در همین جنگ عراق که در همسایگی ما اتفاق افتاد و اکنون در منطقه خاورمیانه هستند، با پرداخت پول، نیروی مسلح در اختیار میگیرند. اینکه روحانیت ما پیش از تحولات و چرخش نئولیبرالی در سطح جهان که انقلاب اسلامی پیش از آن بود، شکلی از شبکهسازی را داشته است، با این نظم اینستاگرامی کنونی متفاوت است. این نظم جدید مبتنی بر اقتصاد سیاسی خاص خود است.
شک به جان جهان افتاده است!
البته من نگفتم اینها یکی است. من گفتم این نشان داده که ظرفیت آن را دارد تا بتواند با نظم شبکهای سازگار شود. سخنان شما مدام این ذهنیت را در من تقویت میکند که گویی همه فرهنگها، محکوم دنیای جدید نئولیبرال هستند درحالیکه تصور من آن بود که شاید روحانیت به واسطه پتانسیلی که دارد، بتواند با تغییر نقش، بازیگری جدی شود. من یک مثال خیلی خرد عرض میکنم. تصور کنید روند ارزشزدایی از پولهای ملی در سالهای آینده تقویت شده و رمزارزها بسیار جدی شود. امروزه در مباحث فقهی بحثها پیرامون رمزارز مقداری نحیف است. بیشتر پیرامون مالکیت یا مالیت آن بحث میشود. اما تصور کنید که رمزارزها فراگیر شوند و فقهای ما در این خصوص فتوا دهند که مقلدین باید خمس رمزارز خود را بدهند. همین فتوای فرضی ما پشتوانه مالی حوزه را به نحو انقلابی بازسازی میکند. دلیل این موضوع نیز آن است که در تشیع به خلاف اهلسنت، خمس بسیار جدی است. اگر پشتوانه مالی حوزهها وقف یا زکات بود، شاید این امکان کمتر مطرح میشد. البته شاید بتوان از متاورس و جهان مجازی نیز سخن گفت. شاید این مباحث امروزه مقداری مضحک به نظر بیایند، اما آینده میتواند هر چیزی را ممکن کند. همانگونه که در زمانهای علما برخی امور را مسلم میانگاشتند، اما با تغییر فضا به خلاف آن نیز فتوا دادند. غرض آنکه همین امر، یک ظرفیت مهم تلقی میشود. شاید بتوان همین مسائل را نیز تکثیر کرد؛ بهگونهای که بتوان در دل این ظرفیتها از بازآفرینی نقش روحانیت شیعه در جهان شبکهای سخن گفت. در غیر این صورت، دچار نوعی جبرگرایی تاریخی خواهیم شد.
فرزانه: من عرض خودم را در قالب یک مثال بیان میکنم. «بیونگ چولهان» از «روانسیاست» صحبت میکند. یعنی متناسب با همین پدیده پول مجازی و دولت مجازی که در آنها عینیت ما به غایت خود زدوده میشود. نئولیبرالیسم فقط از کوچکسازی دولت صحبت نمیکند؛ بلکه زمین واقعیت را به نوعی از ما میگیرد. این جهان بیشرسانهای شده با آن منطق نئولیبرال و با آن الگوی انباشت نئولیبرال پسافوردی، نسبت ناگسستنی دارد. اکنون سؤال این است: مسئلهای که باید دربارهاش هماندیشی کنیم، این است که نهاد روحانیت ما آیا میتواند خود را با یک دنیای جدید یا با یک روانسیاسیسازی تام و تمام منطبق کند؟
روانسیاسیسازی مستلزم این است که ارزشها به آن شکلی که ما پیشتر باور داشتیم که در جهان بنیانهایی دارند یا در واقعیت بنیانهایی دارند، مفسران نظم جدید از این صحبت میکنند که این انگاره اکنون محل تردید است.
روانسیاسیسازی مستلزم این است که ارزشها به آن شکلی که ما پیشتر باور داشتیم که در جهان بنیانهایی دارند یا در واقعیت بنیانهایی دارند، مفسران نظم جدید از این صحبت میکنند که این انگاره اکنون محل تردید است. اقتصاد سیاسی، وضعیت معطوف به این است که این را زائل کرده و مرزها را باز کند. این شبکهای شدن، شیوه سازماندهی و شیوه اعمال قدرت، مبتنی بر همین است. روابط پایگانی پیشین را فرومیپاشد و مرززدایی میکند. حالا مسئله این است که ما با آن معرفتشناسی پیشین خود چقدر اساساً با این نظم موجود سازگاری داریم؟ این یک سطح از مسئله است.
سطح دیگر به این برمیگردد که ما اصلاً نسبت خود را چگونه در داخل مرزهای سیاسی خودمان تعریف میکنیم. آیا این نسبت را تشدید میکنیم یا الگویی از مقاومت را در برابر آن تعریف کردهایم؟ اینجاست که نقش بازاندیشانه روحانیت و به معنای عامتر نهاد علم در ایران، محوری است. به این معنا که اگر ما قائل باشیم که این مسئله یک منطقی دارد، این منطق اقتصاد سیاسی دارد و این لزوماً در جهت هویت ما و در جهت اصول و ارزشهای ما حرکت نمیکند، آن موقع مسئله این است که آیا ما این منطق را فهم کردهایم؟ آیا آن را گسترش میدهیم یا مهار و مدیریتش میکنیم؟ ما نمیتوانیم این منطق را در سطح ملی خودمان در این جهان سرمایهداری نئولیبرال مهار کنیم، ولی میتوانیم مدیریتش کنیم. ادعای من این است که دولت ما این منطق را تشدید میکند و به این معنا از خودش حاکمیتزدایی میکند. روحانیت و گروههای مرجع ما که جایگاه مهمی در نظم سیاسی و تاریخی ما دارند، حساسیت چندانی نسبت به این مسئله نشان نمیدهند. حالا در مورد جزئیات آنچه من از آن سخن میگویم میتوانیم مفصل بحث کنیم؛ اما یک وضعیت جهانی اینچنینی داریم.
دولت زدایی و حسگرهایی که خاموش هستند
چرا حساسیتی نسبت به فرایند دولتزدایی وجود ندارد؟
فرزانه: من تخصصی در این زمینه ندارم که از عوامل درون حوزه سخن بگویم، بلکه این حرف من، برآیند مشاهده رفتار بیرونی حوزه است. برنامه تعدیل ساختاری در جمهوری اسلامی ایران اجرا شده است. اکنون در برابر این پروژه که سی و اندی سال است در ایران اجرا شده و تبعات فرهنگی مشخصی دارد، این دکترین صرفاً در سطح خصوصیسازی چند بنگاه دولتی متوقف نمیشود. مثلاً در شمال شهر تهران و منطقه ۲۲، مجوز تأسیس بیش از صد مال را میدهیم و بهصورت روزافزون مالسازی میکنیم. اینگونه نیست که صرفاً چند مغازه تأسیس کنیم؛ یک سبک زندگی، یک بدنمندی خاص و شیوه خاصی از فهم خویشتن را ترویج میکنیم.
پرسش من این است که برنامه تعدیل ساختاری در چند مرحله در ایران به اجرا درآمد؛ دوره آقای هاشمی و شکل افراطیتر آن در زمان آقای احمدینژاد در قالب برنامه هدفمندی یارانهها که قرار بود نفت، بنزین، آب و برق را به قیمت جهانی به مردم داخل ایران بفروشیم. چه بخشی از نیروها و چند درصد نیروهای فرهنگی - سیاسی ما در برابر این برنامه بهصورت منسجم قرار گرفتند؟ حوزه علمیه چه مخالفتی با این برنامههای اقتصادی کرد که اثرات سوء فرهنگی بهصورت واضح داشت. من وقتی برآیند این رفتارها را میبینم، اینچنین قضاوت میکنم.
ما اساساً آن منطق نئولیبرال را در داخل مرزهای خودمان تشدید و گسترش میدهیم. ما در برخی جهات در اجرای سیاستهای نئولیبرال از خود آمریکا که متروپل نئولیبرالیسم جهانی است، جلوتریم. اکنون به لحاظ خصوصیسازی آموزش در ایران، قطعاً ایران آموزش خصوصیسازی شدهتری از ایالات متحده آمریکا دارد. سهم دولت در آموزش ایران کمتر از ۵۰ درصد است، درحالیکه در همان اروپای نئولیبرال کاپیتالیستی، متوسط ۹۰ درصد و در شمال اروپا ۹۸ درصد است. ایران بالاترین نرخ خصوصیسازی مدارس را در تمام جهان در فاصله ۱۹۸۰ تا ۲۰۱۷ داشته است. در این قلمرو و در این اقتصاد سیاسی که ما ساختهایم، این الگوی مرجعیت، خود را تولید میکند.
من نمیبینم که ما در جهت مهار آن منطق جهانی حرکت کنیم. با آن منطق، ما مواجهه بنیادین نداریم. اصلاً بحث مهار و الگوی واکنش ما یک مسئله پسینی است. ما هیچ مواجهه نظری با این منطق نداریم که اگر داشتیم، نئولیبرالیسم را به این شکل توسعه نمیدادیم. میدانید چرا میگویم نداریم؟ به این دلیل که ما بهدرستی در سطح منطقه در مواجهه با رژیم صهیونیستی داعیه مقاومت داریم. این کار را هم با افتخار انجام میدهیم. جمهوری اسلامی ایران تنها دولتی است که در منطقه هنوز از آرمان فلسطین دفاع میکند. هیچ دولت دیگری در جهان نیست؛ حداقل در منطقه ما هیچ دولتی نیست که اینگونه بایستد، هزینه بدهد و کوتاه نیاید. آیا مقاومت، اقتصادی سیاسی دارد یا نه؟ نمیشود که ما در سطح بینالمللی با آمریکا مبارزه کنیم و در سطح داخلی خودمان آمریکاییترین الگوی ممکن توسعه را اجرا کنیم. آمریکا را از در بیرون میکنیم، از پنجره میآوریم داخل!
شما میگویید که دولت ما اطلاع ندارد. مثلاً چهرههای سیاسی ما آگاهی نسبت به این مسئله ندارند. من این را میپذیرم. اما در همین شهر قم و در مؤسسات فرهنگی، دیگر نمیتوانم این ادعا را مطرح کنم. اینها در مسائل دیگر بهشدت حساسیت نشان میدهند. بهدرستی در مسائل دیگری حساسیتها بالاست. بازخوردهایی ایجاد میشود و خروجی دارد. اکنون بحث این است که ارز ترجیحی دارو را حذف کنیم. این مثالی که من میزنم با آن دکترین ارتباط دارد. چه صدایی از حوزه در برابر حذف ارز ترجیحی دارو بلند میشود؟ ما بزرگترین مال خاورمیانه را در تهران ساختهایم.
در همین شرایط فشار حداکثری، در همین شرایط تحریم، پنجمین مال بزرگ جهان را در ایران ساختیم. یعنی مالی ساختیم که در کویت و در امارات متحده هم مثل آن نیست. ما داریم این منطق را خودمان پیش میبریم، بعد میگوییم چرا مثلاً روحانیت از عاملیت اجتماعی افتادهاند.
در شمال شهر تهران و منطقه ۲۲، مجوز تأسیس بیش از صد مال را میدهیم و بهصورت روزافزون مالسازی میکنیم. اینگونه نیست که صرفاً چند مغازه تأسیس کنیم؛ یک سبک زندگی، یک بدنمندی خاص و شیوه خاصی از فهم خویشتن را ترویج میکنیم.
نسل جدید ایران را ما ساختهایم. ما نمیتوانیم خودمان را برکنار بدانیم. اگر تاریخ اختصاصی خودمان را بخوانیم، ما واقعاً در جهت پیادهکردن این دکترین تا جایی که در توانمان بوده حرکت کردیم. من اعتقاد ندارم که ما نمیدانیم چه کار میکنیم. ما به لحاظ اقتصاد سیاسی یک مشی مشخصی را از زمان دولت آقای هاشمی رفسنجانی تا اکنون بیوقفه اجرا کردیم. از آن زمان تا اکنون یک دولت در ایران داریم: دولت آقای هاشمی.
تمام برنامههای توسعه ما بر اساس سه اصل تنظیم شده است: خصوصیسازی، آزادسازی تجاری و مقرراتزدایی. ما برای همه اینها نهاد داریم. ما سازمان خصوصیسازی داریم. من اصلاً فکر نمیکنم در جای دیگری از جهان، سازمانی به نام سازمان خصوصیسازی وجود داشته باشد که کارش این باشد که اموال و داراییهای عمومی را واگذار کند. ما سازمان مقرراتزدایی هم داریم. آیا این کار، تبعات فرهنگی دارد یا ندارد؟ سؤال اصلی این است که آیا این تبعات فرهنگی، مراجع عامه و ذائقه عامه را تغییر میدهد یا نه؟ همه نظریات جامعهشناسی میگوید که تغییر میدهد. ما همه اینها را نادیده میگیریم و میگوییم چرا روحانیت ما نمیتواند در رقابت با فلان اغتشاشگر پیروز شود.
توضیحاتی که دادم به این دلیل است که مسئله واقعاً ساده نیست. اینگونه نیست که ما تمام تاریخ و نظم جهانی را نادیده بگیریم. باید تکلیف خود را با نظم جهانی مشخص کنیم. ما باید منسجم باشیم. من نمیگویم که در برابر این نظم جهانی یک عاملیت تام داریم. من اینقدر ارادهگرایانه هم درباره مقدرات خودمان صحبت نمیکنم. در مورد همین برنامه تعدیل ساختاری هم که صحبت میکنیم، باید متوجه مقتضیات زمان، محدودیتهای دولت، منابع و نظام بینالملل باشیم. همه اینها درست است. ۲۰ درصد بهعنوانمثال ما عاملیت داریم. در آن ۲۰ درصد الگوی حکمرانی خودمان را باید منسجم کنیم. منسجم یعنی چه؟ یعنی اینکه اگر جامعه را به لحاظ اقتصادی به این سمت مرکززدایی و رهاسازی بازار میبرید، نمیتوانید به لحاظ فرهنگی به دنبال یک خالصسازی سنتی باشید. این پرسش شما در دل این مناسبات معنا پیدا میکند. یعنی اگر ما بخواهیم به شیوه درستی به آن بپردازیم، باید همه این بحثها را روی میز بگذاریم و بازخوانی کنیم تا بتوانیم توضیح دهیم که داستان چیست و وضعیت ما کجاست و چه کار میتوانیم انجام دهیم.
من در مجموع فکر میکنم که لازمه ورود به مسئله اثرگذاری به معنای موسع کلمه، آن است که ما مناسبات جهانی و مناسبات خودمان را بفهمیم؛ یعنی بفهمیم چه کار میکنیم و چه کار نمیکنیم و بعد متناسب با آن راهبردمان را درست تنظیم کنیم و به همان سمتی که باید برویم، حرکت کنیم.
/انتهای پیام/