تحلیلگر سیاسی : عبدالمجید مبلغی گروه دین و اندیشه «سدید»؛ سیره سیاسی امیرالمؤمنین علی (ع)، تصویری پیچیده و چندوجهی را پیش روی ما قرار میدهد. تاریخ حکمرانی ایشان، مملو از کنشهای به ظاهر متفاوتی است که از سکوت و کنارهگیری در برابر حوادث پس از سقیفه تا قیام و مبارزه در دوران خلافت را شامل میشود. این تنوع در رفتار، پرسشهای بنیادینی را مطرح میکند؛ آیا میتوان این کنشهای گوناگون را در ذیل یک منطق واحد و منسجم توضیح داد؟ چه اصلی بر تصمیمات سیاسی امام علی (ع) حاکم بوده و چگونه میتوان این الگو را در فهم سیر تاریخی تشیع و کنشگری سایر امامان (ع) و حتی دوران غیبت به کار گرفت؟ آیا الگوی دوگانه «کنارهگیری /مقاومت» و «مبارزه/ مداخله» میتواند کلید فهم این معمای تاریخی باشد؟ ما در گفتگو با دکتر عبدالمجید مبلغی - استاد اندیشه سیاسی و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی - به دنبال پاسخ به این پرسشها و واکاوی ابعاد مختلف سیره سیاسی آن حضرت هستیم. در ادامه بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
ژنتیک سیاسی شیعه، جایی میان قیام و کنارهگیری
مسئلهای که به خاطر آن، این گفتگو را شکل دادیم، بحث از کنش سیاسی امیرالمؤمنین(ع) و کنش سیاسی در دوران معاصر است. در مرحله نخست، میخواستیم تا تصویر کلی مشی سیاسی حضرت امیر (ع) را ترسیم کنید. بالاخره در دوران حکومت ایشان، رفتارهای مختلفی اعم از سکوت و سازش تا قیام و مبارزه وجود دارد. این رفتارها را چگونه میتوان در دل یک منطق منسجم توضیح داد؟
میگویند در عصر غیبت، شیعه سکوت را برگزیده است؛ ولی از مقطعی به بعد، شخصیتی نظیر امام خمینی (ره) پا به عرصه گذاشته و فرمودند: «خیر، اینگونه نیست! ما باید به سمت مبارزه برویم».
مبلغی: بهعنوان مقدمه بحث باید بیان کنم که در میان اندیشمندان شیعه، ما با یک دعوای بزرگ مواجه هستیم: آیا شیعه، مبارزهگراست یا سکوتگرا و مماشاتگرا؟ این بحث اینگونه صورتبندی شده است که میگویند در عصر غیبت، شیعه سکوت را برگزیده است؛ ولی از مقطعی به بعد، شخصیتی نظیر امام خمینی (ره) پا به عرصه گذاشته و فرمودند: «خیر، اینگونه نیست! ما باید به سمت مبارزه برویم». ایشان پارادایم را عوض کردند. من فکر میکنم این بسیطترین، سادهترین، بیرونیترین، سطحیترین، کمعمقترین، نمیگویم اشتباه اما کوتهنظرانهترین نگاه به داستان تاریخ شیعه است.
در چارچوب این تفسیر، ما باید بهسختی توجیه کنیم و دعوا کنیم که چرا امام صادق (ع) با امام حسین (ع) تفاوت دارند؟ چرا امام حسن (ع) با امام حسین (ع) تفاوت دارند؟ چرا امام کاظم (ع) دوباره حس مبارزهطلبی را گسترش میدهند؟ بعد امام رضا (ع) - البته به اجبار - ولیعهد میشوند. چرا امام جواد (ع) با صادقَین - امام باقر و صادق (ع) - و کاظمَین - امام کاظم و رضا (ع) - متفاوتاند؟ صادقین چگونهاند؟ کاظمین چگونهاند؟ ابنالرضا اصلاً به گونه دیگری رفتار میکنند؛ چرا همه در زندان هستند؟ چرا همه درگیر مسائل مختلف شدهاند؟
یعنی تفسیری است که به سختی باید چفت و بسط آن را جور کرد.
مبلغی: بله دقیقاً همینگونه است. من در تلاش فکری خودم، سعی کردم نشان دهم که اصلاً تعارض و تناقضی در کار نیست. در ژنتیک شیعه، از ابتدا دو امکان وجود دارد. اگر اشتباه نکنم، از انیشتین نقل میشود که میگوید: «ژنتیک مانند ظرفی است که با حوادث پر میشود؛ ممکن است با هر چیزی پر شود. ژنتیک یک ساخت است، اما این ساخت، ممکن است در موقعیتهای مختلف، تظاهرات متفاوتی پیدا کند.»
در ژنتیک شیعه، دو مسئله به شیوه بنیانگذارانه از جانب امام علی (ع) نهاده شده است که هر دو مسئله، خادمِ یک موقعیت هستند؛ یعنی مخدومشان یکی است. آن دو مسئله چیست؟ آن دو مسئله، یا آن دو کنش، یکی «کنارهگیری» و دیگری «مبارزه» است. کنارهگیری و مبارزه چه میکنند؟ کنارهگیری و مبارزه، هر دو خادمِ یک مخدوم هستند. مخدومشان چیست؟ مخدوم هر دو، ارتقاء فکر شیعی است. یعنی این فکر شیعی، یک برنامه مؤثری بوده که باید پیش میرفته است؛ برنامهای بوده که امامان (ع) آن را اجرا میکردند. محور فکر شیعی نیز «ولایت» است؛ ولایتی که پس از نبوت، به امامان (ع) داده شده است. کانون فکر شیعی، مفهوم ولایت است. امامان معصوم (ع) برای اینکه این مفهوم ولایت را به جایی برسانند و در جامعه پیش ببرند، از دو حوزه کنشگری بهره گرفتند: کنشِ کنارهگیری و کنشِ مبارزه.
امام علی (ع)، مرد سیاست
منظور از ارتقاء همان تحققبخشی است؟
مبلغی: بله، تحققبخشیِ همراه با تعمیق. ارتقاء یک دینامیزم دارد. شما وقتی میگویید ارتقاء، یعنی با امری مقول به تشکیک (دارای مراتب) مواجه هستید؛ اصلاً بحث چیستی ولایت، خود یک داستانی است که اگر فرصتی باشد، صحبتکردن در مورد آن خوب است. در باب چیستی ولایت، من اصطلاحی که همیشه خودم به کار میبرم این است که ولایت، سنتِ «آیینهداری» است؛ مانند آیینهداری در ذهنیت تاریخی ایرانی. شما نمیتوانید مستقیماً به خورشید نگاه کنید. این نور از خورشید حقیقت باید بتابد و بتابد تا برسد مثلاً به امام جماعت محله ما. من به او هم که نگاه میکنم، در واقع بازتابی از نور خورشید حقیقت را میبینم؛ اما این نور، بهگونهای منعکس شده که سهم من نیز داده شود؛ اگرچه خودِ نور خورشید حقیقت نیز در همهجا هست. این نگاه، دقیقاً نقطه مقابل برخی نگاههای وهابی است. نگاه آنان این است که باید مستقیماً به خورشید خیره شد و البته آنان در واقع به خورشید خیره نمیشوند، بلکه به ظلمات خیره میشوند. اما در اندیشه شیعی، این نور، همینطور جاری میشود. بر پایه جریان و سَریانِ نور حقیقت، امام (ع) بزرگترین آیینه است. یک امامزاده نیز آیینهای است که روبروی آینه امام (ع) قرار گرفته است. همینطور این آیینهها نور را دست به دست میکنند تا قدر و سهم هر کسی به او برسد.
به لحاظ تاریخی، همین ایرانیان بودند که اسلام را در آغوش کشیدند. همین پدران ما بودند که اسلام را در بر گرفتند و عاشقانه مسلمان شدند.
این فهم از ولایت، بسیار با اندیشه ایرانی سازگار است. نه اینکه اندیشه ایرانی اصالت دارد و اندیشه شیعه اصالت ندارد. من گاهی اوقات که این مطلب را جایی بیان میکنم، همه اعتراض میکنند که «شما میگویید اندیشه ایرانی اصالت دارد؟ ما همگی شیعه اثنیعشری هستیم!» منظور من این نیست؛ بلکه منظور این است که اندیشه ایرانی هم ناظر به حقیقت است. ولایت، یک حقیقت الهی است؛ یعنی امری وحیانی و الهیاتی است که ما ایرانیان بهتر از دیگران آن را فهمیدیم؛ زیرا سابقه تمدنی داشتیم و با این مفاهیم آشنا بودیم. ما تنها سرزمین دینپرست و یزدانپرستی بودیم که اسلام بر آن نازل و ناظر شد؛ زیرا مردم عربستان عمدتاً مشرک بودند و «بیزانس» نیز نتوانست اسلام را به طور کامل بپذیرد. خب طبیعی است ما که یک سابقه دینی و آیینی داشتیم، توانستیم اسلام را بهتر بفهمیم. این چیز عجیبی نیست. اکنون که نگاه ما بهنوعی خودستیزانه شده است، به دلیل آن است که آمدهایم و بهغلط گفتهایم بخشی از هویت ما، دشمن اسلام بوده است؛ درحالیکه به لحاظ تاریخی، همین ایرانیان بودند که اسلام را در آغوش کشیدند. همین پدران ما بودند که اسلام را در بر گرفتند و عاشقانه مسلمان شدند.
الگوی کنشگری مبتنی بر اقتضای زمانه
از سقیفه تا دوران خلافت، به فراخور مقتضیاتِ زمینه، زمانه و محیط، امام علی (ع) کنشِ «کنارهگیری» داشتند و از دوران خلافت تا شهادت، کنشِ «مبارزه» را در پیش گرفتند.
به بحث اصلی بازگردیم. در مقطع پس از سقیفه - یعنی وقایعِ بعد از رحلت پیامبر (ص) - شما توالیِ این دو نوع کنشگری را مشاهده میکنید: از سقیفه تا دوران خلافت، به فراخور مقتضیاتِ زمینه، زمانه و محیط، امام علی (ع) کنشِ «کنارهگیری» داشتند و از دوران خلافت تا شهادت، کنشِ «مبارزه» را در پیش گرفتند. هر کنشی را هم که برمیگزیدند، به آن پایبند بودند و در انجامش جدیت داشتند. این تصور هم که ما بسیار سادهسازانه میفهمیم و مثلاً میگوییم چرا امام علی (ع) با معاویه نساخت؟ و پاسخ میدهیم که چون از اخلاق کوتاه نمیآمد! و بعد نگاه میکنیم و میبینیم که با برخی حاکمان دیگری که خیلی هم صالح و «علیهالسلام» نبودند، بهنوعی کنار آمدند، کار را سخت میکند. یا مثلاً چگونه در دورهای مثل دوره شیخین یا بهویژه در دوره عثمان بود که اتفاقاً وضعیت تشدید میشود، آن معیارهای اخلاقی که در برخورد با معاویه رعایت شد، در مقام همکاری با خلفا رعایت نشد؟ اینها فهمهای سادهای از کنش و منش امام علی (ع) هستند؛ زیرا گویا ما میخواهیم امام علی (ع) را به یک انسان اخلاقیِ صِرف تقلیل دهیم تا در چارچوب حد ذهنی ما بگنجد و برایمان قابلفهم باشد. چنین تقلیل دادنی صحیح نیست.
امام علی (ع) با اصطلاحی که من به کار بردم، یک «مرد سیاسی» به معنی یونانی کلمه است. «مرد سیاسی» در اندیشه یونانی به این معناست که فرد، اهل سیاستورزیِ مسئولانه است. چنان که در شعر آمده: «یا مکن با پیلبانان دوستی / یا بنا کن خانهای در خوردِ پیل». کسی که اهل سیاستورزی است، باید لوازم آن را نیز بپذیرد. این مفهوم را پوپر بهخوبی توضیح میدهد. به پوپر میگویند چرا وارد عرصه سیاست نمیشوی؟ او پاسخ میدهد: «من نمیتوانم سیاستمدار باشم.» پوپر با آن دانش بالایی که دارد، میگوید نمیتوانم. میگوید: «سیاستورزی کاری است فراتر از توان آدمی مثل من.» چرا؟ «چون من اگر وارد سیاست شوم، چه میکنم؟ یک سری اصول حاکم و مطلق بر ذهن خود برقرار میکنم و سپس از آنها کوتاه نمیآیم (تنازل پیدا نمیکنم). درحالیکه سیاست یعنی هوشمندی در تطبیق با محیط؛ یعنی مانورپذیریِ ناشی از لحاظکردن ظرفیتِ تحولیابنده موقعیتها.» یعنی انسان آنقدر بزرگ باشد که بتواند کارهای انسانهای کوچک را نیز انجام دهد.
اگر ممکن است مقداری این بحث را بیشتر باز کنید که چرا چنین تفسیری از سیاست عرضه میکنید؟
مبلغی: سیاست اینگونه است، زیرا غلیظترین وجه امور انسانی است. امر انسانی وقتی که متراکم میشود، غلظتش بالا میرود، در هم ادغام و فشرده میشود و حاصلش میشود سیاست. سیاست نسبت به انسان، مانند شیره است نسبت به خرما. شما باید چند کیلو خرما را بجوشانید تا مثلاً یک استکان از آن شیره به دست آید. زیرا سیاست، مخرج مشترک امر انسانی است. امور ما مانند کاغذهایی هستند که وقتی روی هم قرار گرفت، سیاست زاده میشود.
«مرد سیاسی» کسی است که میتواند به رغم مسئولیتپذیری، خود را با امکانهای ناشی از زمینه و زمانه تطبیق دهد. تصور کنید یک خطی میان دو نقطه مبدأ و مقصد ترسیم کنیم و سپس مرتباً نوسان میان این دو را در ذهن خود لحاظ نماییم؛ هیچکس بهراحتی نمیتواند این کار را انجام دهد؛ کمتر آدمی توانایی آن را دارد. ما همگی یا دچار نوعی از مسئولیتپذیری میشویم که به معنی غروبِ و نادیدهگرفتن سیاست است، یا دچار نوعی از سیاستورزی صِرف میشویم که به معنی فقدان مسئولیتپذیری است. آنجایی که انسان بتواند سیاستمدار مسئولیتپذیر باشد، در ادبیات یونانی به او «مرد سیاسی» میگویند؛ مفهومی که در کتاب «اخلاق نیکوماخوس» بخشی از آن توضیح داده شده و در کتاب «جمهور» افلاطون نیز بخشی به آن اختصاص دارد.
نظر من این است که مصداق اتمّ «مرد سیاسی»، امام علی (ع) است. اگر امام علی (ع) با معاویه نمیسازد، ولی با فلان حاکم در بصره یا جای دیگر بهنوعی میسازد؛ اگر امام علی (ع) تا آنجا پیش میرود که در مقام مشورت، به عمر بن خطاب کمک میکند تا جایی که وی میگوید: «لولا علی (ع)، لهلک العمر» و از سوی دیگر، مثلاً در قضیه خلافت عثمان، ابتدا کنارهگیری میکند و بعد که به دنبالش میآیند، میپذیرد؛ همه اینها بهخاطر این است که امام علی (ع) «مرد سیاسی» است. یعنی درکی از مسئولیت دارد؛ اما درکش از مسئولیت، در انطباق با امرِ جاری و ساری، امرِ پرافتوخیز، پرتنش و پرکِشوقوسِ سیاسی است.
کنارهگیری، رهاکردن نیست!
امام علی (ع) از سقیفه تا خلافت، به فراخور ظرفیت محیط، کنارهگیری و مقاومت مینمایند. این کنارهگیری حتماً با مقاومت همراه است. یعنی کنارهگیری ایشان به معنی رهاکردن نیست و مقاومت در آن نهفته است.
برای اینکه ما به آنچه امام علی (ع) به ما داده است، راه پیدا کنیم، باید الگوسازی کنیم. یک الگو، تقسیمِ کنشورزی امام علی (ع) به دو حوزه است: کنشِ «کنارهگیری/مقاومت» و کنشِ «مبارزه/مداخله». امام علی (ع) از سقیفه تا خلافت، به فراخور ظرفیت محیط، کنارهگیری و مقاومت مینمایند. این کنارهگیری حتماً با مقاومت همراه است. یعنی کنارهگیری ایشان به معنی رهاکردن نیست و مقاومت در آن نهفته است. در دوره بعد هم مبارزه و مداخله میکنند.
این کاری که امام علی (ع) انجام میدهند، میشود بنیاد هر آنچه ما از شیعه تا به امروز میشناسیم؛ یعنی هرچه در تاریخ شیعه نگاه میکنیم، این الگو به ما کمک میکند که کموبیش همه مناسبات شیعی را بیان کنیم؛ نه فقط شیعه در طول تاریخ، بلکه شیعه در عرض تاریخ را نیز توضیح دهیم. نه فقط شیعه اثنیعشری، بلکه شیعه زیدی، شیعه اسماعیلی و حتی گرایشهای شیعی دیگری مانند کیسانیه و آنچه منجر به قدرتگیری عباسیان و اموری از این دست شد. یعنی تمام آن ظرفِ سیاست شیعه را امام علی (ع) پیش روی شیعیان قرار میدهند و گویی میفرمایند: «بسمالله، از این ظرفیتها استفاده کنید.»
مهمترین شاگردان امام علی (ع) که این دو کنش را بروز و ظهور میدهند، فرزندان ایشان هستند که دقیقاً به شیوهای متوالی، فرزند نخست ایشان - یعنی امام حسن (ع) - به کنشِ «کنارهگیری / مقاومت» و فرزند دوم ایشان - یعنی امام حسین (ع) - به کنشِ «مبارزه / مداخله» میپردازد.
انحراف فکری زیدیه و اسماعیلیه
چگونه نحلههای دیگر شیعه مانند زیدیه را در این فضا قرار دادید؟
مبلغی: منظورم این نیست که همگان بهدرستی به این ذخیره معنایی باز میگردند؛ منظورم این است که همه شیعیان در طول تاریخ به آن میراث رجوع میکنند. من از امکان تحلیل بر اساس این الگو سخن میگویم، نه از صحت عملکرد همگان. مسئله من این است که ما بهعنوان شیعه، عملی نداریم مگر آنکه میتوانیم آن را در چارچوب این میراث کنشگرانه امام علی (ع) فهم و تحلیل کنیم؛ یعنی هر کسی از ظن خود، بخشی از سیره امام علی (ع) را گرفته است. امام علی (ع) گویی سفرهای پهن میکنند که همه از آن بهره میگیرند.
زیدیه کسانی هستند که عین و ذهنشان را بر مبارزه قرار میدهند و میگویند: «هر سیّدی شمشیر کشید، امام است.» در مقابل، اسماعیلیان کسانی هستند که همه را ذهنی قرار میدهند و میگویند: «همهاش باطنی است، همهاش درونی است، همهاش امر ولایت پنهانِ ناشی از امامت است.»
داستان زیدیه و اسماعیلیه هم با واقعه کربلا قابلتوضیح است. پس از کربلا، این واقعه کربلاست که زمینههای منجر به تمام این تنوعات و مشارب فکری و سیاسی در شیعه را آغاز میکند و این حادثه نیز بر سر همین میراث فکری حضرت علی (ع) نشسته است. من اول بگویم که صادقَین (ع) و امامان بعدی چه کردند تا بعد بگویم زیدیه چه کرده است؛ بنابراین ما در دوران امام علی (ع) و دو فرزند ایشان، چهار رفت و برگشتِ کنشگرانه را مشاهده میکنیم: ابتدا امام علی (ع) با کنشِ کنارهگیری، بعد امام علی (ع) با کنشِ مبارزه، سپس امام حسن (ع) با کنشِ کنارهگیری و بعد هم امام حسین (ع) با کنشِ مبارزه.
پس از امام حسین (ع)، شیعه دوازدهامامی یا امامیه - جریانی که منجر به شکلگیری شیعه امامی شد - به سمت کنشِ کنارهگیری میرود؛ ولی به شیوهای پیچیده. یعنی کنارهگیری را به لحاظ عینی در دست میگیرد، اما مبارزه را به لحاظ ذهنی حفظ و تقویت میکند. هرچه ما پیش میآییم، این مبارزه به لحاظ ذهنی تشدید میشود و این کنارهگیری نیز تثبیت میگردد؛ نمیگویم تشدید میشود، اما تثبیت میشود. این معادله برای همه فرقههای منشعب از شیعه یکسان نیست. آنجایی که دیگر فِرَق شیعه زاده میشوند، تفاوتشان در همین معادله است؛ آنان معادله را به این شیوهای که شیعه امامی ذیل هدایت امام سجاد (ع) و سپس صادقَین (ع) و بعد هم کاظمَین (ع) و ابن الرضا (ع) دنبال میکردند، پی نمیگیرند. خطمشی آنان این است که امر ذهنیشان را بر مبارزه و امر عینیشان را بر کنارهگیری قرار میدهند. اما زیدیه کسانی هستند که عین و ذهنشان را بر مبارزه قرار میدهند و میگویند: «هر سیّدی شمشیر کشید، امام است.» در مقابل، اسماعیلیان کسانی هستند که همه را ذهنی قرار میدهند و میگویند: «همهاش باطنی است، همهاش درونی است، همهاش امر ولایت پنهانِ ناشی از امامت است.» آنها سمتوسوی دیگر طیف را میگیرند. در وهله نخست شاید انسان حواسش نباشد، اما این صورتبندی یعنی این ارجاعِ کنشگرانه شیعه به دو نحوه و دو نحله کنشگری امام علی (ع)، ظرفیت تحلیلی قابلتوجهی برای توضیح هر آنچه نزد شیعیان رخ داده است، دارد.
بازتاب کنش سیاسی حضرت علی (ع) در دوران غیبت
این توضیح و بیانی که داشتید، تاکنون پیرامون عصر حضور بود. آیا ما امتداد همین سیاست را هم میتوانیم در عصر غیبت دنبال کنیم یا برای صورتبندی کنش شیعه ذیل زعامت علما توضیح متفاوتی لازم است؟
رویکردِ کنارهگیری و مبارزه، در تاریخ شیعه محل اصلیترین انشقاق نزد شیعیان بوده است. یعنی مجموعه نظریههای تعطیل به کنارهگیری تأکید میکنند، اما مجموع نظریههای ولایتفقیه به مبارزه دعوت میکنند.
مبلغی: بله، همین چهارچوب را میتوان ادامه داد. من تا الان عصر ظهور را میگفتم؛ اما به فراخور بحث شما، یک قدم جلو میگذارم تا به عصر غیبت برسیم. در عصر غیبت، بهویژه در شیعه مرکزیتر که همان شیعه دوازدهامامی است، ما میتوانیم این الگو را دنبال کنیم. پس تا الان سعی کردیم نشان دهیم که این الگو چگونه در فهم عصر حضور مؤثر است. حالا به عصر غیبت برویم. در عصر غیبت چه اتفاقی میافتد؟ در عصر غیبت، شما همچنان این صورتبندیِ «ذهنی بودنِ مبارزه» و «عینیبودن کنارهگیری» را مشاهده میکنید؛ اما هرچه پیش میآییم، انگار این مبارزه از وجه ذهنی، عینیتر و کنارهگیری از وجه عینی، ذهنیتر میشود و از آن عینیتش کاسته میشود.
گویا تاریخ شیعه مانند یک مفتول است؛ عصر حضور یک مفتول است که دو رشته دارد: یکی مبارزه و دیگری کنارهگیری. اینها به هم پیچیده و پیوسته با هم در تعاملاند و یکدیگر را به چالش میکشند. مثلاً در مواقعی، نظریههای مبارزه غالب هستند و در مواقعی نظریههای کنارهگیری جدیتر میشوند. ولی این فرایند یک روندی دارد؛ روندش به سمت این است که مبارزه غلبه یابد و کنارهگیری محدود شود، یعنی زدوده و محو گردد. ولی درعینحال، نکته این است که این دو رویکردِ کنارهگیری و مبارزه، در تاریخ شیعه محل اصلیترین انشقاق نزد شیعیان بوده است. یعنی مجموعه نظریههای تعطیل به کنارهگیری تأکید میکنند، اما مجموع نظریههای ولایتفقیه به مبارزه دعوت میکنند.
اینجا چند نکته جامعهشناختی وجود دارد که به فهم عصر غیبت کمک میکند. نخست آنکه در عصر غیبت، هرچه ما از وضعیت «اقلیتِ پراکنده» به سمت «اکثریت در اقلیت» پیش میرویم، رویکرد به مبارزه، جدیتر از رویکرد کنارهگیری میشود.
منظور شما از اکثریت در اقلیت چیست؟
مبلغی: یعنی هرچه از وضعیت «اقلیتِ پراکنده در میان اکثریت اهل سنت» به وضعیت «اکثریتِ متمرکز شیعه بهمثابه اقلیت در کشوری با اکثریت اهل سنت» پیش میرویم، میل به کنارهگیری کاهش یافته و میل به مبارزه یا مداخله بیشتر میشود.
ما با اقلیت بودن خو گرفتهایم
یعنی شیعیان در مکانی اجتماع میکنند، حتی اگر در سطح کلی جهان اسلام در اقلیت هستند، اما با تکیه بر آن اجتماع خود، تصمیم بر مداخله میگیرند؟
مبلغی: دقیقاً. مثلاً در دوره ائمه (ع)، شیعیان بسیار پراکنده هستند؛ ممکن است در هر جایی باشند، ولی اقلیتی کاملاً پراکندهاند. کمکم که پیش میآییم، اجتماعاتی از شیعیان مثلاً در کوفه، بصره، قم و مدینه شکل میگیرد. سپس مناطقی با اکثریت شیعه به وجود میآید که البته با اکثریت اهلسنت احاطه شده است و در نهایت، مناطق بزرگی مانند ایران به اکثریت شیعه تبدیل میشود که باز هم با کشورهای دارای اکثریت اهلسنت احاطه شده است. ساختار اقلیت و اکثریت هیچگاه شیعه را رها نکرده است.
ساختار در اقلیت بودن، هیچگاه شیعه را رها نکرده است، اما اقلیت بودن ما جنبههای مختلفی داشته است. آنجایی که اقلیت بودن ما با پراکندگی همراه بوده، کنارهگیری را در پیش گرفتهایم و آنجایی که به سمت اکثریت میل کردهایم، به مبارزه گرایش یافتهایم.
اتفاقاً همین الگو در رفتار امام علی (ع) نیز مشاهده میشود. ایشان پس از سقیفه که عِدّه و عُدّه یارانشان همچنان پراکنده بود، کنارهگیری را در پیش گرفتند؛ ولی بعدها که ماجرای قتل عثمان پیش آمد و مردم بهسوی حضرت روی آوردند و این وضعیتِ اکثریت در اقلیت - یعنی اجتماع مردم شکل گرفت - که البته در آن زمان اقلیتی در میان اکثریت جامعه اسلامی بودند؛ درست است که همه بهسوی امام (ع) آمدند، اما همگان شیعه واقعی و خالص نشدند؛ بلکه یک اقبال عمومی بود. اما وقتی جمعیت گرد حضرت جمع شد، ایشان کنش مبارزه را آغاز کردند.
توضیح این موضوع مقداری ناهموار نیست؟ مگر کسانی که در خانه حضرت برای بیعت با ایشان جمع شدند، اصلاً شیعه بودند؟ در آن برهه که تشیع به شکل امروزی شکل نگرفته بود.
ساختار در اقلیت بودن، هیچگاه شیعه را رها نکرده است، اما اقلیت بودن ما جنبههای مختلفی داشته است. آنجایی که اقلیت بودن ما با پراکندگی همراه بوده، کنارهگیری را در پیش گرفتهایم و آنجایی که به سمت اکثریت میل کردهایم، به مبارزه گرایش یافتهایم.
مبلغی: اصلاً مسئله شیعه بودن نیست. حضرت علی (ع) تازه در حال ایجادکردن شیعه هستند. اصولاً شیعه به لحاظ تاریخی، زمان میبرد تا به معنای هویتیِ کامل خود شکل بگیرد. مسئله شیعه بودن نیست، بلکه دینامیسم این کنشهاست. ما چرا به امام علی (ع) بازمیگردیم؟ برای اینکه بهصورت تبارشناسانه، ظرفیت رفتار سیاسی شیعه را کشف کنیم. مدعای ما چیست؟ این است که همه این کنشها از امام علی (ع) ناشی و منشعب میشود. میخواهم بگویم آنچه در تاریخ نیز مشاهده میکنیم، با سرشت این کنشگری مرتبط است. حالا مسئله این نیست که چه کسانی واقعاً شیعه بودهاند؛ مسئله این است که این کنشِ مبارزه، زمانی آغاز میشود که جمعی حضور داشته باشند. موضع امام حسن (ع) نیز همینگونه است. امام حسن (ع) وقتی پراکندگی یاران را مشاهده میکنند، بهخاطر خستگیِ ناشی از جنگهای دوره امام علی (ع) و همچنین شهادت پدرشان، میبینند که یاران دیگر همراهی نمیکنند و ایشان را رها میکنند. من نمیگویم کنارهگیریِ صِرف، بلکه میگویم به «کنشِ کنارهگیری» دست میزنند. این یک «کنش» است؛ یعنی یک عمل سیاسی است؛ یعنی یک «مرد سیاسی» آن را انجام میدهد. به این معنا که فرد باید موقعیت را بسنجد و بر پایه سنجش موقعیت، اقدام منجر به کنارهگیری کند؛ نه اینکه صرفاً کنارهگیری کند، به خانه برود و همه چیز را کنار بگذارد. این دو بسیار تفاوت دارد. این یک نکته خیلی مهم است. شما این الگو را در طول تاریخ شیعه نیز میتوانید مشاهده کنید.
این را هم بگویم که کنشِ «کنارهگیری/مقاومت» با تشکیل حکومت، همبستگی کمتری دارد یا اساساً همبسته نیست؛ اما کنشِ «مبارزه / مداخله» معطوف به حکومت است. آن کنشِ کنارهگیری، معطوف به تعطیل حکومت است و از دلِ آن، نظریه «تعطیل» برمیآید و بروندادِ اجتماعیِ آن نیز «تعطیلگرایی» است. درحالیکه کنشِ مبارزه، معطوف به حکومت است و بروندادِ اجتماعیِ آن نیز «تشکیل حکومت» است؛ حالا یا مانند قیام امام حسین (ع) به تشکیل حکومت ظاهری منجر نمیشود، یا مانند انقلاب اسلامی به تشکیل حکومت منجر میشود. شما اگر به تاریخ نگاه کنید، میبینید که هرجا ما ایرانیانِ شیعه، قدرت به دستمان رسیده، راه مبارزه را در پیش گرفتهایم؛ برخلاف شیعیان عرب که عمدتاً کنارهگیری را در پیش گرفتهاند. اصولاً از این طریق، شما میتوانید به درکِ مکتبشناسانه از تاریخ شیعه دست یابید.
پارادایم جدیدی که امام خمینی (ع) ساخت
چگونه میشود در همین راستا کنش سیاسی آیتالله خویی را تفسیر کرد؟
امام خمینی (ره) تصور میکردند مقدمه سازی برای حکومت، مقدمه واجب است نه وجوب. مانند وضو برای نماز که نمیتوانید بگویید من وضو نمیگیرم تا نماز بر گردن من واجب نشود.
مبلغی: بحث را آنقدر اتمیستیک نکنید. گفتمانی که در درون آن قرار دارند را هم ببینید نمیخواهیم بگوییم ایرانیان یک ژن خاص دارند که موجب میشود اینگونه عمل کنند؛ بلکه منظور یک ساخت فکری است. ما دو حوزه علمیه بزرگ ایرانی داریم: اصفهان و قم. در تاریخ، ما دو حوزه علمیه مهم بیشتر نداریم که در ایران پا گرفتهاند. از همان ابتدا، شما اساس مبارزه را در این حوزهها میبینید. بهعنوانمثال، اصولاً ولایتفقیه را آیتالله بروجردی توضیح میدهند. امام خمینی (ره) شاگرد آیتالله بروجردی هستند. آیتالله بروجردی، ولایتفقیه را در چارچوب نظریههای ولایتفقیه پیش از امام خمینی (ره) تبیین میکنند؛ نظریاتی که در آنها اقدام به تشکیل حکومت، واجب فعلی نیست؛ بلکه مانند استطاعت برای حج است؛ یعنی باید منتظر فراهمشدن شرایط ماند. تا پیش از امام خمینی (ره) اینگونه بود. امام خمینی (ره) تصور میکردند مقدمه سازی برای حکومت، مقدمه واجب است نه وجوب. مانند وضو برای نماز که نمیتوانید بگویید من وضو نمیگیرم تا نماز بر گردن من واجب نشود.
تا پیش از امام خمینی (ره) بسیاری از فقها نظریه ولایتفقیه را قبول داشتند. همه به اصل ولایت نظر دارند. یکی از مغالطاتی که میشود همین است که میگویند: «آقا! همه که ولایت را قبول داشتند، پس همه قائل به ولایتفقیه هستند!» بله، اما ولایتفقیه به چه معنا؟ پیش از امام خمینی (ره) آن ولایتی که در عرصه عمومی جاری است و شامل تشکیل حکومت میشود را عده محدودی قبول داشتند؛ اما تفاوت آنان با امام خمینی (ره) این است که آنان نمیگفتند باید برخیزید و خودت زمینههای تحقق ولایت را نیز ایجاد کنید.
ایرانیان، همواره به دنبال قدرت
این بحث مقداری حاشیهای شد، اما خلاصه آنکه هرجا ایرانیان با هم جمع میشوند، سخن از مبارزه به میان میآید و برای تحقق آن تلاش میکنند. یک دلیل جامعهشناختیِ آن که با همان موضوع قبلی اکثریت در اقلیت مرتبط است، این است که ایرانیان، خارج از فضای اکثریت اهلسنت، وضعیت «اکثریت در اقلیت» را تشکیل دادند. اصولاً حوزههای علمیه ایران، در فضایی دور از نفوذ مستقیم اهلسنت قرار دارند و اگر از چشمانداز جامعهشناسی نگاه کنیم، این جوامع نیاز به تقویت هویت دارند؛ اینان هویت خود را با تأکید بر مبارزه و تمایز تقویت میکنند. گویی میگویند: «من کیستم؟ من کسی هستم که این دیگری نیستم»؛ چون میخواهم خارج از سیطره او و در مقابل او باشم.
/ انتهای بخش اول/ ادامه دارد...