۱۴۰۴/۰۲/۳۱
۱۲:۱۵
کد خبر : ۱۰۸۰۳
به مناسبت اول خرداد روز بزرگداشت ملاصدرا؛

چرا ملاصدرا به تفسیر روی آورد؟

چرا ملاصدرا به تفسیر روی آورد؟
صدرالمتألهین بسان مسافر راه گم کرده‌ای در بیابانِ حقیقت‌جویی، سرانجام با عنایت الهی ناگهان خود را بر کرانه وحی یافت و پس از سالیانی عطش جان‌فرسا، زلال سیراب کننده وحی را فرا چنگ آورد و درست در این دوران است که در کنار نقد از فلسفه، به تفسیر قرآن و شرح روایات اصول کافی پرداخت. در تحلیل این رویکرد عاشقانه به قرآن نباید از جذبه و دلکشی ظاهری و باطنی قرآن چشم پوشید. دلکش و جذبه ظاهری که بسیاری از خاورشناسان را یکسره در دامن قرآن انداخت و به قول بلاشر حتی اروپاییان ناآشنای به عربی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

به گزارش «سدید»؛ انگیزه ملاصدرا از تدوین تفسیر را در یک کلمه می‌توان «یأس از ناکارآمدی فلسفه و رویکرد عاشقانه به قرآن» دانست؛ زیرا همان‌گونه که در بررسی ادوار زندگی ظاهری صدرالمتألهین و نیز حیات معقول او بیان شد، به اذعان صاحب‌نظران و نیز بنا به‌تصریح خود صدرالمتألهین در مقدمه برخی از آثار، او در دهه آخر حیات خود پس از سالیان متمادی توغل و غوطه‌ورشدن در کتاب‌ها و گفتار فلاسفه مسلمان و غیرمسلمان پیش از خود و نیز پس از گذراندن دوران عزلت و ریاضت‌های شاق، با تمام جان به این حقیقت دست‌یافت که فلسفه و تفکر عقلانی اگر علم و آگاهی به همراه می‌آورد، هرگز قادر نیست عشق و شور و شیدایی پدید آورد.

فلسفه و حیات معقول تنها انسان را به اثبات و شناخت خداوند می‌رساند، امّا هرگز او را به سرمنزل صحو و فناء فی الله نمی‌رساند. از سوی دیگر تفکر عقلانی در باز کردن بسیاری از گره‌های فکری درباره شناخت حقیقت عالم ملکوت و به‌ویژه حیات پس از مرگ - چنان که ملاصدرا مکرر بر آن تأکید می‌کند - عاجز است و این گذشته از خطا‌هایی است که در فلسفه به‌خاطر عدم تکیه به وحی راه‌یافته است.

صدرالمتألهین بسان مسافر راه گم کرده‌ای در بیابانِ حقیقت‌جویی، سرانجام با عنایت الهی ناگهان خود را بر کرانه وحی یافت و پس از سالیانی عطش جان‌فرسا، زلال سیراب کننده وحی را فرا چنگ آورد و درست در این دوران است که در کنار نقد از فلسفه، به تفسیر قرآن و شرح روایات اصول کافی پرداخت. در تحلیل این رویکرد عاشقانه به قرآن نباید از جذبه و دلکشی ظاهری و باطنی قرآن چشم پوشید. دلکش و جذبه ظاهری که بسیاری از خاورشناسان را یکسره در دامن قرآن انداخت و به قول بلاشر حتی اروپاییان ناآشنای به عربی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

بدون تردید این جذبه و شیدایی بیشتر از زیبایی ظاهر قرآن و نظم آهنگ آیات و تا حدودی زیاد از معانی و مفاهیم آن سرچشمه گرفته است؛ چنان که برخی از قاریان برجسته قرآن اذعان کرده‌اند در پی تلاوت آنان شماری از مستمعان غیرمسلمان که گاه با زبان عربی آشنایی نداشتند، به اسلام روی آوردند. در سیره ائمه (ع) نیز می‌خوانیم که گاه رهگذران با شنیدن آوای زیبای تلاوت آنان، ساعت‌ها بر در خانه‌شان درنگ کرده و به تلاوتشان گوش فرامی‌دادند، اما جذبه و شیدایی کسانی همچون صدرالمتألهین که سال‌ها دل به فلسفه سپرده و عمری بس طولانی را به شنیدن و خواندن گفتار و نوشتار فیلسوفان مسلمان و غیرمسلمان صرف کرده و آنگاه با ابراز خستگی و تشنگی جانکاه و نیافتن آب حیات در این آثار، روی بر سوی قرآن و شفای دل‌ها آورده‌اند، از نوعی دیگر است که به‌هیچ‌وجه نمی‌توان با دلبستگی و شیدایی عموم مردم مقایسه کرد.

نخست لازم است ببینیم ملاصدرا خود در این باره چه می‌گوید و گریز از فلسفه و رویکرد او به قرآن از چه نوع است. آنگاه به این پرسش پاسخ دهیم که چرا او به چنین بازگشتی روی آورده است. صدرالمتألهین در آغاز تفسیر سوره سجده چنین آورده است: «پس از آنکه بیشتر کتاب‌های فلاسفه‌ای را که به دانش و تبحّر اشتهار دارند، مورد فحص و بررسی قرار دادم و در بیشتر نگاشته‌های اندیشورانی را که در زمینه دانش و شریعت نام‌آورند، به تدبر پرداختم، از تشنگی دستیابی به کشف و یقین مرا سیراب نکرد و حرارت و آتش اشتیاقم را در دست‌یافتن به شناخت حقایق دین خاموش نساخت، بلکه به‌عکس دریافتم که همه آن‌ها از به‌دست‌آوردن تصدیق [و باور علمی] ناتوان‌اند و تنها فائده آن‌ها را تشویق یافتم و بیشتر آن‌ها جز از ظنّ و گمانی که از حق بی‌نیازکننده نیست، پیروی نمی‌کنند. بدین ترتیب وقتی به بررسی در معانی بلند قرآن و آنچه خداوند سبحان بر قلب پیامبر اکرم (ص) افاضه کرده است، روی آوردم، به شکر الهی قرآن را مقصود هر طلب و فرجام هر شوق و درخواستی یافتم. ازاین‌رو در معانی آن به تدبر پرداختم و اصول و مبانی آن را پی‌جو شدم.»

این امر به‌صورت آشکارتری در آغاز تفسیر سوره مبارکه واقعه انعکاس یافته است. صدرا می‌گوید: «در گذشته اشتغال فراوان به بحث‌وبررسی داشتم و به‌شدت به مطالعه کتب فلاسفه صاحب‌نظر می‌پرداختم، تا آنجا که خود را کسی یافتم [که دانش اندوخته است]، اما هنگامی که اندکی چشم بصیرتم باز شد و به حال خود نگریستم، دریافتم که گرچه مقداری از آموزه‌های مربوط به مبدأ و نزاهت الهی از صفات امکانی و حدوثی و بخشی از احکام معاد را به کف آورده‌ام، اما بااین‌حال از علوم حقیقی و حقایق عینی که تنها با ذوق و وجدان دست‌یافتنی است و در کتاب و سنت منعکس یافته، عاری و بی‌بهره هستم. آموزه‌هایی همچون: شناخت خداوند، شناخت اسماء و صفات او و کتاب‌های آسمانی و پیامبران و معرفت نفس و حالات آن؛ اعم از قبر و بعث و حساب و میزان و صراط و بهشت و جهنم و اموری دیگر که حقیقت آن تنها با تعلیم الهی دست‌یافتنی است... و به‌یقین دریافتم که این حقایق ایمانی جز با تصفیه دل از هوا و پیراسته ساختن دل از ناپایداری‌های دنیا و کناره‌گیری از برهان انسانی به‌ویژه برهان باریک‌اندیشان و تدبر در آیات الهی و حدیث پیامبر و اهل‌بیت (ع) به دست نمی‌آید.»

 در این عبارت‌ها ملاصدرا بر این نکته پای فشرده که فلسفه و مباحث فلسفی برای دست‌دادن بسیاری از معارف دینی ناکارآمد و ناکافی است و تنها منبع سرشار برای دستیابی به این مقصود، افزون بر طهارت باطن، قرآن و سنت است. او در جایی دیگر از تفسیر، چنان به فلسفه و فیلسوف‌نما‌ها و کلام و متکلمان تاخته که باورکردن صدور چنین جملاتی از زبان اسطوانه فلسفه و بنیان‌گذار حکمت متعالیه بسیار سخت و دشوار می‌نماید. او در ذیل آیه: «فَلَوْلاَ إِنْ کُنتُمْ غَیرَ مَدِینِینَ تَرْجِعُونَهَا إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ؛ پس چرا اگر شما بی‌جزا می‌مانید، اگر راست می‌گویید، [روح] را بر نمی‌گردانید؟» چنین آورده است: «بدان این است حال بیشتر کسانی که به علم و زیرکی منتسب‌اند، همچون فیلسوف‌نماها، بیشتر طبیبان و منجمان و سایر طبیعیون و دهریان که خداوند را فاقد وجود و تدبیر عالم دانسته‌اند... و نیز چنین است حال بسیاری از متکلمان اعم از مجسّمه، حنابله، کرّامیه و... و تو را ای مسلمانی که بر فطرت اسلامی متولد شده‌ای، چه شده است که پیروی پیامبر (ص) و اهل‌بیت (ع) و دنباله‌روان آنان را که با عقل‌های نورانی و دیدگاه‌های روشن دنیا و آخرتشان را به سامان رسانده و راه خدا را پیموده و به‌سوی او انابه آورده‌اند، ر‌ها ساخته‌ای و به‌جای پیروی از راه کسی که انابه آورده است، از رأی فلاسفه پیروی می‌کنی! اگر با بکار بستن ابزار و قوایت با هدایت و راهنمایی پیامبر (ص) از معادن وجودت حقایق را پی‌جویی کنی، آب‌های علوم از عمق جانت فوران خواهد کرد و چشم عقلت گشوده خواهد شد و با اشعه بصیرتت به عوالم غیب راه خواهی یافت و با چشم بصیرتت بهشت و جهنم و جهان عذاب و قرار [نعمت] را مشاهده خواهی کرد؛ چنان که خداوند فرموده است: «وَ فِی أَنفُسِکُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ» آیا نمی‌دانی که فلاسفه عمرشان در فرورفتن در دریا‌های افکار بربادرفته و عقلشان در این دریا‌ها غرق شده و در سلوک در بیابان‌های دیدگاه‌ها[ی این‌وآن] حیران و سرگردان مانده و سیر اندیشه‌شان در منتهای جهان مُلْک و شهادت پایان پذیرفته است و شعاع نگرششان از عالم ظلمات به چشمه حیات یقین - که هر کس از آن نوشد هرگز نمی‌میرد - راه نیافت و بذر اندیشه‌شان در تنگنای عالم دنیا از حیات بازماند... پس تو را ای عاقل چه شده است که به این سخن [فلاسفه] مفتون شده‌ای که «الواحد لایصدر الاّ عن الواحد» و کلمه را تحریف می‌کنی! زیرا اگر به علم اسماء آشنا بودی، می‌دیدی که هر اسمی نشانه و رهنمونی است برای تو بسان ستاره‌های آسمان که نشان می‌دهد هر یک حامل سرّی است و حقیقت علتِ معلول در آن به ودیعت نهاده شده است و نزد تو علت‌ها و معلول‌ها بسیار می‌شد و در آیینه وجودت جلال اسماء و صفات انعکاس می‌یافت؛ بی‌آنکه قاعده وحدت در افاضه و ایجاد با وجود صدور انواع و اعداد درهم می‌شکست. پس این علم که از گنجینه‌های جود ازلی سرمدی ارزانی شده کجا و علم برخاسته از فرزندان شیاطین و اندیشه‌های سخیف کجا! پس خوشا به حال اهل شریعت و دین که به نقل و اطاعت خدا و رسول و امامان گردن می‌نهند... و فلاسفه و هم‌فکرانشان تنها به عقل‌هایشان بسنده می‌کنند و تنها هر آنچه با مبانی و اصول عقلی‌شان دریافته‌اند، می‌پذیرند و ورای آن را انکار می‌کنند و انوار حقایق اشیاء را از مشکات نبوت و ولایت نمی‌گیرند. پس هر کس فلک را اثبات و مَلَک را انکار و معقول را اثبات و منقول را انکار کند، بسان اعور دجّال است. چرا او با دو چشم نمی‌نگرد و چرا هر دو عالم را برحسب هر موجود اثبات نمی‌کند و چرا میان معقول و منقول و عقل و شرع جمع نمی‌کند؟ زیرا شرع عقل ظاهر و عقل شرع باطن است.» گفتار صدرالمتألهین که ما به‌خاطر اهمیت، بیشتر آن را نقل کرده‌ایم، در برگیرنده نکات مهمی است که نشان می‌دهد میزان دلبستگی این متفکر فرزانه نسبت به فلسفه و در کنار آن نسبت به کتاب و سنت تا چه پایه است و در برخورد با عقل و نقل پیمودن چه راهی را ضروری می‌داند.

در اینجا مناسب است به برخی از این نکات اشاره کنیم: 

1- رویکرد عمیق و همه جانبه صدرالمتألهین به کتاب و سنت پس از آن انجام گرفت که او سالیانی متمادی از عمر خود را صرف مطالعات و تحقیقات فلسفی و بررسی نگرش‌های فلاسفه کرد. این رویکرد صرفاً به‌خاطر تکمیل معلومات و تعالی تفکرات نبوده است، بلکه در پی سرخوردگی و یأس از ناکارآمدی آثار و دیدگاه‌های فلسفی انجام گرفته است. 

2- صدرالمتألهین به‌شدت مخالف اندیشه جدایی عقل از نقل و فلسفه از دین بوده و با فلاسفه‌ای که بر بی‌نیازی عقل از کتاب و سنت تأکید می‌ورزند، به مخالفت برخاسته است. او چنین کسانی را بسان دجّال اعور می‌داند که تنها با یک چشم به حقایق می‌نگرند. برهان صدرالمتألهین را در نیاز عقل به نقل و فلسفه به کتاب و سنت، می‌توان چنین تقریر کرد: حقایق و معرفت‌ها به دو حوزه مُلْک و ملکوت، شهود و غیب، ناسوتی و لاهوتی قابل تقسیم‌اند. گرچه عقل در تبیین حقایق ملکی، شهودی و ناسوتی و نیز در اثبات وجود حقایق ملکوتی، غیبی و لاهوتی کارآمد است، اما در تبیین ماهیت حقایق لاهوتی و در نشان دادن حقیقت آن‌ها ناتوان است. از این رو نیاز به نقل؛ یعنی کتاب و سنت برای دستیابی به این حوزه معارف گریز ناپذیر است. بدین خاطر او از اثبات فلک و انکار مَلَک و نیز از تبیین مادی قاعده «الواحد لا یصدر الا عن الواحد» که تنها ناظر به عالم ناسوت است و گسترده دانستن آن نسبت به عالم لاهوت و ملکوت که به معنای فقدان شناخت صحیح از اسماء و صفات الهی است، گله می‌کند و به این دست از فلاسفه توصیه می‌کند که خود را از ظلمات تنگ عالم ملک و ناسوت رهانده و با تهذیب باطن و با بهره گرفتن از کتاب و سنت به عالم ملکوت و لاهوت راه یابند. 

3- فلسفه و مباحث فلسفی از نگاه صدرالمتألهین دچار کاستی‌های ذیل است:

یک: به‌خاطر متکی بودن بر استدلال‌ها و مبانی نظری خشک و بهره گرفتن یا کم بهره گرفتن از فطرت پاک الهی، نمی‌تواند آرامش لازم را به روح و روان آدمی ارزانی دارد. اذعان به تشنگی وافر و خاموش نشدن آتش اشتیاق در دستیابی به حقیقت پس از مراجعه به کتب و نگاشته‌های فلسفه که در نخستین عبارت نقل شده از ملاصدرا انعکاس یافت، حکایت از این ادعا دارد. 

دو: فلسفه و مباحث فلسفی از دست‌یافتن به حقیقت معارف الهی - که در فلسفه از آن با عنوان «فلسفه اولی» و «حکمت» و «متافیزیک» یاد می‌شود - ناتوان است. هر چند ممکن است تنها به گوشه‌هایی محدود از آن دست یابد. بدین‌سان صدرالمتألهین اذعان می‌کند که با کمک فلسفه نمی‌توان به سه مبحث عمده در الهیات یعنی خداشناسی، رهبرشناسی و معادشناسی دست‌یافت و آنچه را که فیلسوف بدان راه‌یافته از سر ظنّ و گمان اوست. ظن و گمانی که در شناخت معارف فاقد حجّیت است: «إِنْ یتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لاَ یغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیئاً»

سه: راز ناکام ماندن فلسفه از کشف حقایق آن جهانی از نگاه صدرالمتألهین دو چیز است: 

1- حقیقت معارف لاهوتی که مربوط به جهان ملکوت و غیب است، فرا چنگ عقل و فلسفه درنمی‌آید، هر چند ممکن است فلسفه برای اثبات وجود چنین حقایقی ابزار مناسبی باشد. بدین جهت پیوسته ملاصدرا بر تهذیب باطن و بازکردن چشم باطن و نیز کمک گرفتن از کتاب و سنت برای دست‌یابی به حقایق عوالم ملکوت پای می‌فشرد. از این جهت صدرالمتألهین هم‌آواست با کسانی که می‌گویند: پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی‌تمکین بود. 

2- فلاسفه خود را در تنگنای عالم مُلْک و شهود گرفتار ساخته و دچار حیرت و سرگردانی شده‌اند. به عبارت روشن‌تر افزون بر ضعف متد و روش یعنی فلسفه، روندگان این راه و طرفداران این روش؛ یعنی فلاسفه نیز به اشتباه بر کامل بودن این راه و کافی بودن عقل و برهان عقلی پای فشرده و در نتیجه جز سرگردانی برای خود دیگران ارمغانی به بار نیاورده‌اند. نکوهش ملاصدرا از فلاسفه به‌خاطر بسنده شمردن عقل و اعلام بی‌نیازی از مشکات هدایت نبوت و ولایت، نشانگر مدعاست. 

 

/انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :