۱۴۰۴/۰۵/۰۸
۰۹:۴۸
کد خبر : ۱۰۸۷۵
نقش فضای مجازی در کاهش مرجعیت روحانیت در گفت‌و‌گو با عباس اسدی/ بخش اول؛

فضای مجازی قاتل هر نوع مرجعیتی است

فضای مجازی قاتل هر نوع مرجعیتی است
افرادی که آگاهی بسیار کمی از مبانی نظری و روش‌شناختی علوم سیاسی یا علوم اجتماعی دارند، اما به واسطه مهارت‌های ارتباطی یا جذابیت‌های دیگر، تبدیل به سلبریتی‌های رسانه‌ای یا به تعبیری «روشنفکران عمومی» می‌شوند و صدای بسیار بلندی پیدا می‌کنند؛ به نحوی که گاهی اساتید متخصص و صاحب‌نظر دانشگاهی نیز در سایه آنها کمتر دیده یا شنیده می‌شوند.
عباس اسدی تحلیل‌گر رسانه و ارتباطات عباس اسدی

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ ظهور رسانه‌های تعاملی جدید و شبکه‌های اجتماعی، چالشی جدی برای نهادهای مرجع سنتی - از جمله نهاد روحانیت - ایجاد کرده است. به نظر می‌رسد این فضا با ویژگی‌های منحصربه‌فرد خود، در حال دگرگون ساختن ساختارهای اقتدار و بازتعریف منابع کسب معرفت و هدایت در جامعه است. اما میزان این تأثیرگذاری بر مرجعیت روحانیت در ایران چقدر است؟ آیا این پدیده صرفاً نتیجة ماهیت ذاتی و «پروسه‌ای» فضای مجازی و امکانات جدید آن مانند تکثر صداها و قدرت گزینشگری کاربران است یا ریشه در «پروژه‌ها» و کنش‌های هدفمند برای تضعیف این مرجعیت دارد؟ چرا نهاد روحانیت در مواجهه با این فضا با چالش روبروست و چگونه می‌توان پدیده ظهور مفسران متعدد و گاه غیرمتخصص در دین را در این محیط تحلیل کرد؟ ما در گفتگو با دکتر عباس اسدی - استاد روزنامه‌نگاری دانشگاه علامه طباطبایی و فارغ‌التحصیل دکترای روزنامه‌نگاری از فرانسه - به دنبال پاسخ به این پرسش‌ها و واکاوی عمیق‌تر ابعاد این مسئله هستیم. در ادامه بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.

 

دگرگونی مرجعیت در جامعه رسانه‌ای شده

انگاره‌ای که همواره مطرح می‌شود، آن است که رسانه‌های تعاملی جدید، انقلابی در همه گروه‌های مرجع کلاسیک صورت داده‌اند. اساتید دانشگاه، معلمان، روزنامه‌نگاران و روشنفکران و در نهایت روحانیون، همگی تحت‌تأثیر این فضا، دچار مرجعیت‌زدایی شده‌اند. ابتدا می‌خواهم درک خود از این مسئله را با ما به اشتراک بگذارید. به نظر شما، روحانیت در جامعه ایران تا چه میزان متأثر از فضای مجازی دچار مرجعیت‌زدایی شده است؟

اسدی: فضای مجازی یا شبکه‌های اجتماعی، دست‌کم در ایران به شکل عمیقی بخش زیادی از زندگی و نگرش ما را تغییر داده است. این تغییرات، همان‌طور که اندیشمندانی چون «مانوئل کاستلز» در نظریه «جامعه شبکه‌ای» خود مطرح می‌کنند، صرفاً ابزاری نیستند؛ بلکه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی را دگرگون می‌سازند. متأسفانه این تغییرِ نگرش، به‌گونه‌ای اتفاق می‌افتد که هرچه بیشتر پیش می‌رویم، آثار آن جبران‌ناپذیرتر می‌شود. این فضا به‌تدریج در حال بازتعریف نگاه ما به سیاست، به زندگی خصوصی و عمومی، به جهان پیرامون و حتی نگاه ما به روابط میان افراد است.

فضای مجازیِ امروز در واقع به‌نوعی «قاتل مرجعیت» سنتی و متمرکز است؛ مرجعیت از هر نوعی، خواه سیاسی باشد، خواه دینی، خواه ایدئولوژیک، خواه علمی، خواه حتی ورزشی یا هنری

رسانه‌های مجازی یا شبکه‌های اجتماعی، در واقع نگاه ما را هم به مراجع دینی و هم به سایر مراجع سنتی تغییر داده است. این پدیده، چنان‌که اشاره کردید، صرفاً محدود به مرجعیت دینی نیست؛ مرجعیت علمی یعنی اساتید دانشگاه و معلمان را نیز تحت‌تأثیر قرار داده و به چالش کشیده است. حتی می‌توان گفت این تغییر، محدود به مرجعیت علمی یا مذهبی و دینی نیست؛ بلکه مراجع ایدئولوژیک و روشنفکری جامعه نیز دستخوش تغییر و نوعی «واسازی» (deconstruction) مرجعیت شده‌اند. این مسئله را می‌توان در چارچوب مباحث جامعه‌شناختی کلان‌تر در مورد افول نهادهای سنتی در عصر مدرنیته متأخر و ظهور فردگرایی و نسبی‌گرایی فرهنگی نیز تحلیل کرد.

امروزه فضای مجازی به‌صورت یک فضای عمومیِ برجسته و غالباً نامتمرکز درآمده که بیشتر در اختیار کنشگرانی با انگیزه‌ها و اهداف بسیار متنوع قرار گرفته است. برخی از این کنشگران با اهداف و مقاصد خاصی برای اثرگذاری بر افکار عمومی وارد این حوزه می‌شوند، درحالی‌که برخی دیگر ممکن است ناآگاهانه و صرفاً با بازنشر محتوا در این فرآیند مشارکت کنند. هدف نهایی - چه آگاهانه و چه ناآگاهانه - تولید، بازنشر یا اشتراک‌گذاری محتوایی است که می‌تواند نگاه افراد را به مراجع سنتی - از جمله مراجع دینی - تغییر دهد. این پدیده گاه در قالب «جنگ روایت‌ها» یا تلاش برای برجسته‌سازی (Agenda Setting) موضوعات خاص قابل تحلیل است.

جای تأمل و تعجب نیز هست؛ چرا درحالی‌که ما این همه قشر روحانی و نهادهای مرتبط با روحانیت در ایران داریم، حضور فعال، راهبردی و جریان‌ساز آن‌ها در فضای مجازی، به نسبتِ گستردگی و اهمیت این فضا، کم‌رنگ به نظر می‌رسد؟ این امر می‌تواند دلایل متعددی داشته باشد. شاید نگاه سنتی به رسانه و ارتباطات همچنان حاکم باشد، یا ممکن است نشان دهد که نیروهای جوان‌تر و آشنا به این فضا، از توانمندی و مهارت لازم برای کنشگری مؤثر برخوردار نیستند یا سازوکارهای لازم برای حمایت از آن‌ها فراهم نشده است. همچنین ممکن است شرایط و محدودیت‌های دیگری وجود داشته باشد که مانع ورود جدی و هدفمند آن‌ها به این عرصه می‌شود. به‌هرحال، به نظر می‌رسد بخشی از نهاد روحانیت، کنترلِ فضای گفتمانیِ شکل‌گرفته در شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی را از دست داده است و در مواردی، همچنان با الگوهای ارتباطی سنتی مانند ارتباطات یک‌سویه و منبری می‌اندیشند، زندگی می‌کنند و جهان را تفسیر می‌کنند. تا زمانی که این شکاف دیجیتال (Digital Divide) - یعنی نه فقط در دسترسی، بلکه سواد رسانه‌ای و توانایی تولید محتوای جذاب و تعاملی - وجود داشته باشد، این نهاد نمی‌تواند در برابر هجمه‌ها و چالش‌هایی که از طریق فضای مجازی به باورها و جایگاه سنتی آن صورت می‌گیرد، به شکل مؤثری از خود دفاع کرده یا روایت بدیلی ارائه دهد.

فضای مجازیِ امروز در واقع به‌نوعی «قاتل مرجعیت» سنتی و متمرکز است؛ مرجعیت از هر نوعی، خواه سیاسی باشد، خواه دینی، خواه ایدئولوژیک، خواه علمی، خواه حتی ورزشی یا هنری. منظور این است که ساختار افقی و شبکه‌ای این فضا، امکان ظهور مراجع متعدد و متکثر را فراهم می‌کند. هر کسی امروز با حداقل‌هایی از دانش، مهارت یا حتی جذابیت ظاهری که در اختیار دارد و می‌تواند از آن ظرفیتِ حداقلیِ خود برای جلب‌توجه استفاده کند، به فضای مجازی ورود می‌کند و می‌تواند برای خود دنبال‌کنندگانی (فالوور) بیابد؛ این دنبال‌کنندگان ممکن است او را به‌عنوان یک مرجع موقت یا «میکرو مرجع» در یک حوزه خاص در نظر بگیرند و هر سخن درست یا نادرستی که او می‌گوید، تا مدتی پذیرفته و بازنشر شود. اما این وفاداری و مرجعیت، اغلب پایدار نیست و به محض اینکه فرد دیگری با جذابیت بیشتر یا محتوای متفاوت‌تری ظهور کند، توجهات به‌سوی او جلب می‌شود. این همان چیزی است که از آن به‌عنوان «اقتصاد توجه» (Attention Economy) نیز یاد می‌شود؛ جایی که توجه مخاطب، یک کالای کمیاب و ارزشمند است و رقابت شدیدی برای جلب آن وجود دارد.

این‌گونه نیست که دنبال‌کنندگان و هواداران، ثبات و وفاداری بلندمدت به یک مرجع آنلاین داشته باشند؛ بلکه کاربران پیوسته در حال تغییر جهت و بازتعریف منابع مرجع خود هستند و هر جا که از فرد یا محتوایی خسته یا دل‌زده شدند، به‌سوی دیگری می‌روند. این پویایی و سیالیت، از ویژگی‌های بارز فرهنگ دیجیتال است.

نمونه‌اش در حوزه عمومی، ظهور و افول سریع سلبریتی‌ها و امروزه میکرو سلبریتی‌ها (Micro-celebrities) و اینفلوئنسرها است. فردی پیدا می‌شود و به‌خاطر ظاهر زیبا، سبک زندگی خاص، بیان متفاوت یا کارهای عجیب و ساختارشکنانه‌اش، تعدادی را به دنبال خود می‌کشاند؛ اما دیری نمی‌پاید که فرد دیگری پیدا می‌شود که متفاوت‌تر، جذاب‌تر یا جنجالی‌تر از اوست؛ آن گروه یا بخشی از آن، به دنبالِ فرد دوم می‌روند. یعنی این‌گونه نیست که دنبال‌کنندگان و هواداران، ثبات و وفاداری بلندمدت به یک مرجع آنلاین داشته باشند؛ بلکه کاربران پیوسته در حال تغییر جهت و بازتعریف منابع مرجع خود هستند و هر جا که از فرد یا محتوایی خسته یا دل‌زده شدند، به‌سوی دیگری می‌روند. این پویایی و سیالیت، از ویژگی‌های بارز فرهنگ دیجیتال است.

فضای مجازیِ امروز، وضعیتی به وجود آورده است که مخاطب به دنبال تنوع است و به آن دسترسی دارد؛ این تنوع صرفاً تنوع در سبک زندگی یا سرگرمی نیست، بلکه تنوع فکری و ارزشی را نیز شامل می‌شود. مخاطب با انبوهی از دیدگاه‌ها، ایدئولوژی‌ها و نظامات معنایی مواجه است. متأثر از این پدیده که برخی جامعه‌شناسان مانند «پیتر برگر» از آن با عنوان «وضعیت هرمنوتیکی مدرن» یا «اجبار به انتخاب» (Heretical Imperative) یاد می‌کنند، نوعی ناپایداری در عقیده، ناپایداری در نگرش و ناپایداری در باورها به وجود آمده است؛ یعنی فرد ممکن است امروز به امری معتقد باشد و فردا تحت‌تأثیر محتوای جدید، در باور خود تجدیدنظر کند یا دچار تردید شود. این را نیز می‌توان با تکیه بر مفهوم «برهم‌کنش فرهنگ‌ها و نظام‌های آگاهی» که شما به‌درستی اشاره کردید، توضیح داد. فضای مجازی امروزه نظام‌های آگاهی و ارزشی مختلف را از سراسر جهان بر روی یکدیگر انداخته و آن‌ها را بدون واسطه‌های سنتی (مانند دولت، نهاد دین و نظام آموزشی رسمی) در دسترس همگان قرار داده است تا افراد شروع به مقایسه، ترکیب و گزینش کنند. در گذشته، امکان مواجهه مستقیم و بی‌واسطه با این حجم از تنوع فکری و فرهنگی برای توده مردم وجود نداشت و مراجع سنتی، نقش دروازه‌بانی اطلاعات (Gatekeeping) را ایفا می‌کردند؛ نقشی که امروز به‌شدت تضعیف شده است.

 

مرجعیت‌زدایی از روحانیت؛ پروژه یا پروسه؟

در تکمیل بحث قبلی که مطرح کردید، فرمودید که فضای مجازی امروزه تبدیل به قاتل مرجعیت‌ها شده است. این مطلب را چگونه می‌توان توضیح داد؟ برخی ممکن است این مطلب را با فاعلیت انسان‌ها، لشکرهای سایبری، ربات‌های طراحی شده و سیاست‌هایی که در این فضا اعمال می‌شود توضیح دهند و نگاهی پروژه‌محور به آن داشته باشند؛ اما با نگاه پروسه‌ای، برخی ممکن است بگویند ماهیت این فضا به دلیل امکانی که در اختیار انسان‌ها قرار می‌دهد، اقتضای چنین چیزی را دارد. بالاخره امروزه هر فرد در رسانه‌های تعاملی یک کنشگر است؛ آگاهی‌ها و فرهنگ‌ها به ملاقات هم رفته و افراد، امکان گزینش و پرسشگری نسبت به باورهای خود را به دست آورده‌اند. شما این پدیده را چگونه تحلیل می‌کنید؟

اسدی: این پرسشی که طرح می‌کنید و تفکیک میان نگاه «پروژه محور» و «پروسه محور» به مسئله مرجعیت‌زدایی، نکات دقیق و مهمی را در دل خود دارد. ابتدا باید در مورد انگاره «کنشگر بودن همه افراد» در فضای مجازی تأمل کنیم. به نظر من، این تصور نیاز به واکاوی بیشتری دارد. در واقع، در فضای مجازی، تعدادِ کنشگرانِ تولیدکننده فعال و هدفمند یعنی کسانی که با برنامه و انگیزه مشخصی محتوا را تولید و منتشر می‌کنند، به‌مراتب کمتر از مصرف‌کنندگانِ عمدتاً منفعل است. کنشگر به معنای دقیق کلمه، کسی است که خودش محتوا تولید کرده، با هدف خاصی آن را منتشر می‌کند و دنبال تأثیرگذاری مشخصی است. اما بخش بزرگی از کاربران که صرفاً مصرف‌کننده محتوا هستند، گویی در برابر جریان اطلاعات و سرگرمی، گاهی حالتی منفعل یا «مسخ‌شده» پیدا می‌کنند. بنابراین، همه افراد حاضر در فضای مجازی لزوماً کنشگر به معنای تولیدکننده و عامل تغییر نیستند.

در فضای مجازی، تعدادِ کنشگرانِ تولیدکننده فعال و هدفمند یعنی کسانی که با برنامه و انگیزه مشخصی محتوا را تولید و منتشر می‌کنند، به‌مراتب کمتر از مصرف‌کنندگانِ عمدتاً منفعل است.

البته امکاناتی مانند پسندیدن (لایک)، نظر گذاشتن (کامنت) و بازنشر کردن (شیر/ری‌توییت) وجود دارد که می‌توان آن‌ها را نوعی «کنشگری حداقلی» یا واکنشی دانست. اما باید توجه داشت که همین کنش‌های حداقلی نیز غالباً در چارچوب طراحی‌های ازپیش‌تعیین‌شده پلتفرم‌ها و تحت‌تأثیر الگوریتم‌هایی صورت می‌گیرد که هدفشان درگیر نگه‌داشتن کاربر یا هدایت توجه او به سمت خاصی است. به بیان دیگر، بسیاری از کاربران در زمین طراحی‌شده توسط دیگران (پلتفرم‌ها، تولیدکنندگان محتوای جریان‌ساز یا همان لشکرهای سایبری که اشاره کردید) بازی می‌کنند و ناخواسته به تکمیل پازل یا پیشبرد اهداف آن‌ها کمک می‌کنند. بله، ما در این فضا توهم کنشگری آزادانه و نامحدود را داریم، اما واقعیت پیچیده‌تر است و عوامل ساختاری و فنی مانند معماری پلتفرم و الگوریتم‌ها، نقش مهمی در شکل‌دهی به رفتار کاربران ایفا می‌کنند. اینجاست که می‌توان رگه‌هایی از نگاه «پروژه‌محور» را در کنار ویژگی‌های ذاتی فضا دید.

نکته بعدی که به ماهیت فضا برمی‌گردد، این است که ذاتِ این فضای مجازی، ابزار بودنِ آن است؛ مانند چاقویی است که می‌تواند در دست جراح برای نجات جان بیمار یا در دست قاتل برای گرفتن جان انسان باشد. اینکه ما به‌عنوان افراد، گروه‌ها و نهادها، چگونه از این ابزار قدرتمند استفاده کنیم، تعیین‌کننده آثار و نتایج آن است. اینکه بگوییم ذات این فضا فی‌نفسه خوب است یا بد، تحلیل‌هایی تقلیل‌گرایانه است و من این نگاه ذات‌گرایانه را قبول ندارم.

نکته‌ای که در بستر فرهنگی ایران اهمیت پیدا می‌کند و به نگاه «پروسه‌ای» نزدیک‌تر می‌شود، این است که چون جامعه ایران به طور سنتی، جامعه‌ای با فرهنگ شفاهی قوی است و شاید به همین دلیل، سرانه مطالعه مکتوب پایین‌تری دارد، این ویژگیِ شفاهی بودنِ جامعه باعث می‌شود که افراد زمان زیادی را در فضای مجازی صرف کنند؛ اما لزوماً این حضور، حضوری هدفمند، مولد یا عمیق نباشد. خب این فضا به‌نوعی کارکرد جایگزینی برای همان شب‌نشینی‌ها و گعده‌های سنتی را پیدا کرده است؛ به‌جای اینکه دورهمی و تبادل نظر در فضای فیزیکی و چهره‌به‌چهره باشد، به فضای مجازی منتقل شده و افراد وقتشان را عمدتاً با گشت‌وگذار، سرگرمی و تعاملات سطحی در آن صرف می‌کنند. ولی این صرف وقت، غالباً مانند آدامس جویدن است؛ فعالیتی که هدف اصلی‌اش پر کردن زمان و سرگرم‌شدن است، نه لزوماً یادگیری یا رشد. کاربران پس از مدتی از این چرخه خسته می‌شوند و احساس می‌کنند بهره‌ای واقعی از زمان صرف‌شده نبرده‌اند. این مشاهدات را می‌توان با نظریه «استفاده و رضایتمندی» (Uses and Gratifications) در مطالعات رسانه مرتبط دانست که بر اساس آن، مخاطبان برای رفع نیازهای مختلفی از جمله نیاز به سرگرمی، فرار از واقعیت، تعامل اجتماعی و کسب اطلاعات به سراغ رسانه‌ها می‌روند؛ اما به نظر می‌رسد در الگوی غالب استفاده از فضای مجازی در جامعه ما، نیاز به سرگرمی و پر کردن وقت، بر نیازهای شناختی و آموزشی غلبه دارد.

نهاد روحانیت نتوانسته است به خوبی «منبر» و جایگاه سنتی خود را به اقتضائات فضای مجازی منتقل و بازآفرینی کند.

ما غالباً از ظرفیت‌های عظیم فضای مجازی برای بهبود ملموس زندگیِ خود استفاده نمی‌کنیم؛ یعنی کمتر از آن الگوبرداری می‌کنیم تا مثلاً بخشی از مهارت‌های زندگی‌مان را ارتقا دهیم، دانش تخصصی کسب کنیم، یا بخشی از عقاید و باورهای خود را با استدلال‌های قوی‌تری تقویت نماییم. بلکه عمدتاً به آنجا می‌رویم و صرفاً از آن استفاده می‌کنیم؛ استفاده‌ای که فقط برای گذران وقت است و نه ضرورتاً حرکتی آگاهانه به‌سوی اهدافِ متعالی‌تر مانند کسب علم و دانش عمیق، آموختن مهارت‌های کاربردی یا تعالی فکری و معنوی.

در این میان، نهاد روحانیت نتوانسته است به خوبی «منبر» و جایگاه سنتی خود را به اقتضائات فضای مجازی منتقل و بازآفرینی کند. زمانی که منبرِ سنتی، رسانه غالب دینی بود، افراد پای صحبت‌های یک روحانی خاص می‌نشستند؛ یعنی آن روحانی در آن بستر، اعتبار، اقتدار و مرجعیت تعریف‌شده‌ای داشت. ولی امروز، به نظر می‌رسد این نهاد نه‌تنها بخشی از مخاطبان منبرِ سنتی خود را به دلایل مختلف اجتماعی و فرهنگی از دست داده، بلکه نتوانسته در فضای مجازی، «منبر دیجیتال» یا پلتفرم ارتباطی مؤثری برای خود ایجاد کند که در راستای اهداف و با حفظ هویت و شأن خود، فعالیتی متناسب با ویژگی‌های این فضا مانند تعاملی بودن، سرعت، جذابیت بصری، کوتاهی پیام‌ها و... داشته باشد. به همین دلیل، در جذب و حفظ دنبال‌کنندگان (فالوور) فعال و وفادار با چالش مواجه شده است.

حتی بعضاً مشاهده می‌شود که برخی افراد یا نهادهای مذهبی برای آنکه دنبال‌کننده جذب کنند یا دنبال‌کننده‌های فعلی خود را از دست ندهند، ناگزیر به استفاده از تکنیک‌ها، قالب‌ها و محتواهایی مثل طنز، تقلیل‌گرایی، جنجال‌آفرینی‌های سطحی و... روی آورده‌اند که شاید با هدف اولیه و رسالت اصلی آن‌ها از حضور در این فضا - یعنی ترویج معارف عمیق دینی و اخلاقی - در تضاد باشد. این پدیده را می‌توان نوعی «فشارِ پلتفرم» یا «منطقِ رسانه‌ای» (Media Logic) دانست که کنشگران را به سمت تولید محتوای پرمخاطب، حتی به قیمت فاصله‌گرفتن از اهداف اولیه سوق می‌دهد. مجموع این عوامل یعنی عدم شناخت کافی از فضا، ناتوانی در تولید محتوای متناسب، فشار پلتفرم‌ها و شاید مقاومت در برابر تغییر، موجب می‌شود که روحانیت نتواند آن‌گونه که انتظار می‌رود، در فضای مجازی جریان‌ساز باشد و جریان‌های دینی اصیل را در این محیط پرآشوب، هدایت، تقویت یا نمایندگی کند.

 

بحران مرجعیت کارشناسی، چالشی فراگیر در عصر دیجیتال

نکته‌ای که ممکن است برخی اشاره کنند، خارج ساختن انحصار تفسیر دین از دست روحانیت توسط فضای مجازی است. بالاخره در گذشته، تنها این روحانیت بود که امکان تفسیر دین را در اختیار داشت. اما امروزه شاهد هستیم که در قالب‌های گوناگونی نظیر روان‌شناسی‌های عامه‌پسند، بلاگرهای مذهبی - که بسیاری از آنها حتی کوچک‌ترین تحصیلات حوزوی و دینی ندارند - و... اقدام به تفسیر دین و بیان توضیح خود از آن می‌کنند. حتی به‌نوعی امروزه اساتید دانشگاه، جامعه‌شناسان دین، روشنفکران دینی و... نیز برای مخاطبین خود به‌نوعی تفسیر دینی عرضه می‌کنند. به نظر شما، تحقق این تکثر در کاهش مرجعیت اجتماعی روحانیت تأثیرگذار بوده است؟

اسدی: این نکته‌ای که در مورد شکسته‌شدن انحصار تفسیر دین توسط فضای مجازی و ظهور مفسران جدید اعم از بلاگرهای مذهبی و چهره‌های روان‌شناسی عامه‌پسند گرفته تا دانشگاهیان و روشنفکران و... مطرح می‌کنید، پدیده بسیار مهمی است. من مطلب را از این زاویه می‌خواهم مطرح کنم که ما به هر مسئله‌ای - از جمله تفسیر دین یا هر حوزه تخصصی دیگر - می‌توانیم دو نوع نگاه یا رویکرد داشته باشیم: یکی دیدگاه عامیانه یا مبتنی بر درک عمومی (Lay Understanding) و دیگری دیدگاه علم‌گرایانه مبتنی بر علم و تخصص یا به عبارت دقیق‌تر، مبتنی بر دانش نظام‌مند و تخصصی آن حوزه.

آن کسانی که صرفاً بر اساس دیدگاه عامیانه قضاوت می‌کنند و نظراتشان را بر اساس معیارهای دقیق و روشمند علمی یا تخصصی آن رشته نمی‌سنجند، دیدگاهی دارند که می‌توان آن را عوام‌زده یا در معرض عوام‌فریبی دانست. همان‌طور که اشاره کردید، امروزه این چالش نه فقط برای روحانیت به‌عنوان متولی سنتی تفسیر دین، بلکه برای بسیاری از تخصص‌های دیگر نیز به شکلی جدی وجود دارد. مثال‌های خوبی زدید؛ امروزه بلاگرهای حوزه سلامت، باوجود نداشتن صلاحیت علمی لازم، چقدر اطلاعات نادرست یا تأییدنشده را در اختیار مخاطبان خود قرار می‌دهند و بر تصمیمات بهداشتی آن‌ها تأثیر می‌گذارند. یا در حوزه‌های علوم‌انسانی، افرادی که آگاهی بسیار کمی از مبانی نظری و روش‌شناختی علوم سیاسی یا علوم اجتماعی دارند، اما به واسطه مهارت‌های ارتباطی یا جذابیت‌های دیگر، تبدیل به سلبریتی‌های رسانه‌ای یا به تعبیری «روشنفکران عمومی» می‌شوند و صدای بسیار بلندی پیدا می‌کنند؛ به نحوی که گاهی اساتید متخصص و صاحب‌نظر دانشگاهی نیز در سایه آن‌ها کمتر دیده یا شنیده می‌شوند. این پدیده را می‌توان نوعی تسطیح معرفتی یا بحران مرجعیت کارشناسی (Crisis of Expertise) در عصر رسانه‌های دیجیتال نامید.

چالشی که به آن اشاره می‌کنید - یعنی ظهور مفسران غیرمتخصص یا رقیب - امروزه مختص به حوزه دین و روحانیت نیست، بلکه آفتی است که گریبان‌گیر تقریباً همه حوزه‌های دانش تخصصی شده است. به باور من، دیدگاه فردی که در فضای مجازی حضور دارد و بدون پشتوانه علمی عمیق، در مورد مسائل پیچیده دینی، پزشکی، سیاسی یا اجتماعی سخن می‌گوید، عموماً فاقدِ دیدگاهِ مبتنی بر علم و مطالعه نظام‌مند است؛ یعنی فاقدِ آن نگرشِ روشمند و مبتنی بر شواهد و استدلال دقیق - چه در علوم‌تجربی و چه در علوم‌انسانی و دینی - است. این افراد، فاقدِ این پشتوانه هستند که سال‌ها مطالعه عمیق و پژوهش جدی در آن حوزه انجام داده باشند تا بتوانند بر اساس آن مطالعات و تحقیقات، نظری دقیق و قابل‌دفاع را مطرح کنند.

خود همین پدیده را می‌توان مجدداً با مسئله غلبۀ فرهنگ شفاهی در جامعه ایران و همچنین منطق حاکم بر فضای مجازی تحلیل کرد. دسته‌ای از افراد هستند که به‌اصطلاح، دریافت و انتقال اطلاعاتشان عمدتاً شفاهی است؛ یعنی مطالبی را به‌صورت سطحی از دیگران می‌شنوند یا در فضای مجازی می‌بینند و باتکیه‌بر همین دریافت‌های گذرا و فرهنگ شفاهی خود، آن را بازنشر و بازتولید می‌کنند. این کنشِ اطلاعاتی، سطحی و فاقد عمق تحلیلی است و متأسفانه به تقویت مرجعیت همین افراد فاقد دانش تخصصی یا دارای دانش ناکافی دامن می‌زند؛ زیرا محتوای آن‌ها اغلب ساده، جذاب و قابل‌فهم برای مخاطب عام است.

در مقابل، افرادی هستند که اهل مطالعه منابع اصلی و مکتوب هستند، تفکر انتقادی دارند و نظراتشان بر اساس مطالعات روشمند و علم‌محور شکل گرفته است. به باور من، آن بخش از روحانیت که عالم است، مطالعه عمیق و مستمر دارد و با مبانی و روش‌های استنباطی آشناست، به درجاتی از علم و تخصص در حوزه دین رسیده‌اند که سال‌ها عمر خود را صرف تحصیل و تحقیق در آن حوزه‌ها کرده‌اند و بر اساس دانش تخصصی خود در فقه، اصول، کلام، تفسیر، تاریخ و سایر علوم اسلامی سخن می‌گویند. اما همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد، این دسته از عالمان دینی، حضور کم‌رنگی در فضای مجازی دارند یا اگر هم حضور دارند، به اندازۀ گروه‌های دیگر دیده نمی‌شوند. شاید نظرات دقیق و تخصصی آن‌ها در بازار پرهیاهو و سطحی‌نگر فضای مجازی «خریداری» ندارد یا کم‌خریدار است؛ چرا؟ چون جامعه ما همچنان تمایل زیادی به دریافت‌های ساده و شفاهی دارد و الگوریتم‌های فضای مجازی نیز اغلب محتوای جذاب، کوتاه و جنجالی را بر محتوای عمیق و تخصصی ترجیح می‌دهند.

بنابراین، این عالمان دینی نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند (به دلیل ملاحظات محتوایی یا عدم آشنایی با زبان و تکنیک‌های ارتباطی این فضا) در فضای مجازی حضور مؤثر و تأثیرگذاری داشته باشند؛ درحالی‌که افراد سطحی‌نگر یا کسانی که با رویکردی غیرتخصصی یا حتی بازاری به مقولات دینی می‌پردازند و لزوماً شفاهی محور به معنای سنتی نیستند، بلکه از ابزارهای جدید به‌خوبی استفاده می‌کنند، حضور پررنگ‌تر و مخاطبان بیشتری دارند. این عدم تطابق بین عمق دانش تخصصی و مهارت یا تمایل به حضور مؤثر در رسانه‌های جدید، یکی از دلایل اصلی چالش مرجعیت برای روحانیت و البته سایر نخبگان علمی در عصر حاضر است.

 

/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...