تاریخپژوه سعید طاووسی مسرور گروه دین و اندیشه «سدید»؛ منطق اجتماعی - سیاسی ما آکنده از مفاهیمی است که در نگاه اول، متعارض نشان داده میشوند. مصلحتسنجی، انقلابیگری، تکلیفگرایی، نتیجه گرایی، عقلانیت، ولایتپذیری و... همگی از همین کلیدواژهها هستند. شاید علت این تعارض اولیه نیز سیره خود حضرات معصومین باشد که تاکتیکهای مختلفی را برای دستیابی به هدف انتخاب کردهاند. اما این تقابل چگونه قابلفهم است؟ آیا اساساً «مصلحت» در اندیشه سیاسی شیعه جایگاهی دارد یا مفهومی در تضاد با روحیه انقلابی است؟ آیا درس عاشورا، قیام تحت هر شرایط است یا تبعیت از امامی که خود تکلیف را بر اساس عقلانیت و شرایط زمانه تشخیص میدهد؟ آن روایتهای حماسی و انقلابی از عاشورا که در دوران مبارزات پیش از انقلاب اسلامی شکل گرفت، چه تأثیری بر فهم امروز ما از این واقعه گذاشته است؟ برای پاسخ به این پرسشها و واکاوی این دغدغهها، با دکتر سعید طاووسی مسرور - تاریخدان و عضو هیئتعلمی دانشگاه علامه طباطبایی - به گفتگو نشستهایم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو تقدیم نگاه شما خواهد شد.
دین، تکگزارهها نیست!
بهعنوان مقدمه ورود به بحث، باید بگویم که اگر بخواهیم به این مسئله عنوان دهیم، شاید بتوان آن را «تأثیرات واقعه کربلا بر ذهنیت سیاسی و اجتماعی ما شیعیان» نام نهاد. در این عنوان تلاش داریم تا برشی انتقادی نسبت به شیوه مواجهه خود با مسئله امام حسین (ع) داشته باشیم. واقعیت آن است که ذهنیت ما گرفتار یک دوگانهای پیرامون فهم امر سیاسی و اجتماعی است که گاهی با عناوینی نظیر تکلیفگرایی - نتیجه گرایی و گاهی با عناوینی نظیر انقلابی - مصلحت سنج متجلی میشود. گویی در ذهنیتهای ما، عنصر انقلابی کسی است که به نتیجه فکر نکرده و خود را گرفتار مصلحتها نمیکند؛ بلکه همواره توفنده و کوبنده به دنبال انجام تکلیف است. این فهم همواره مستند به حرکت امام حسین (ع) میشود. درحالیکه ما تصور میکردیم شاید از مقدسترین واژگان در دستور زبان شیعی، مصلحت باشد. مصلحت به معنای «اهم و مهم کردن»، بنیان فقاهت و اندیشه سیاسی شیعه بوده است. حتی خود امام حسین (ع) برای حضور در کربلا به یک معنایی مصلحتسنجی کردند؛ یعنی مؤلفههای حاضر در صحنه را دیده، بقاء اصل جریان حق را در شهادت خود دیدند و لذا پا به صحرای کربلا گذاشتند. بهعبارتدیگر، اگر حضرت یقین داشتند که در پس این حرکت، جریان حق به نحو کامل از بین خواهد رفت، قطعاً با یزید بیعت میکردند. همه اینها برآمده از یک محاسبه و مصلحتسنجی بوده که خود منشعب از نوعی عقلانیت است. عقلانیتی که میشود آن را با دیگران به اشتراک گذاشت و به زبان درآورد. البته این موضوع قدر مسلم است که نباید ترسها و ضعفهای خود را پشت مصلحتسنجی پنهان کرد. مصلحتسنجی گاهی اقتضای صلح داشته و گاهی اقتضای شهادت. اما در نهایت حتی شهادت در شیعه نیز برآمده از یک عقلانیت و مصلحتی است. شهادت در تشیع، شهادت کور و از سر یک تکلیفگرایی صرف نیست و فهمی پشت آن قرار دارد و اتفاقاً امر سیاسی به واسطه سیالیت خود، جز با همین شیوه مصلحتسنجی قابلمدیریت نیست. این مطلب که عرض شد، خلاصه ایدهای که است در ذهن ما وجود داشت. در گام نخست میخواهیم نظر خود را پیرامون این بحث بفرمایید.
طاووسی مسرور: این بحثی که شما مطرح کردید را میشود از افق کلانتری مورد مداقه قرار داد. بهعنوانمثال، آیا دین یک بسته کامل است یا دین همان تکگزارهها هستند؟ مثلاً تصور کنید که ما در دین این گزاره را داریم که «ازدواج کنید. خداوند شما از فضل خود بینیاز میکند.» آیا این گزاره یعنی هیچ حساب و کتابی انجام ندهید؟ هیچ امری را در نظر نگیرید؟ این یک رویکرد است که میگوید امر دیگری را نباید لحاظ کرده و صرفاً باید ازدواج کنید؛ چرا که خداوند فرموده شما را غنی خواهم کرد. یا بهعنوانمثال، این گزاره در دین وارد شده که «اولاد خود را زیاد کنید. رسولالله (ص) به کثرت جمعیت شما مباحات میکنند.» باز این یعنی ما هیچ امر دیگری را لحاظ نکرده و به این توصیه عمل کنیم؟ یا دین مجموعهای از گزارههاست؟
در قضیه عاشورا و اقتدا به سیره اهلبیت نیز همین مطلب جاری است. یک نگاه ساده، سطحی و قشری برای ما تکلیف تراشی میکند؛ درصورتیکه از مجموعه سیره اهلبیت (ع) و حتی امام حسین (ع) این مطلب به دست نمیآید. بهعنوانمثال، یکی به من میگفت که از اساس دیپلماسی بیمعنی است. چرا که حضرت سیدالشهدا شعار «هیهات من الذلة» را به ما آموختهاند. من به او پاسخ دادم که امام حسن (ع) با معاویه صلح کرد. چون در آن مقطع لازم بود. بعد از ایشان امام حسین (ع) نیز که با یزید تا آخرین قطره خود جنگیدند، باز هم با معاویه صلح کردند. نهتنها حسنین (ع) با معاویه صلح کردند، بلکه بیعت نیز کردند. این مطلبی واضح است. از اساس اگر ما کلیت سیره معصومین را لحاظ نکنیم و فقط خود امام حسین (ع) را لحاظ کنیم، باز هم این مطلب اثبات نمیشود که ما در هر شرایطی باید قیام کنیم. خود امام حسین (ع) این کار را نکرد. معصومین بسته به شرایط و مقتضای صحنه عمل میکردند. در مسئله عاشورا نیز همین مطلب اهم و مهم کردن وجود دارد. مسئلهای برای ایشان به وجود آمد که بقای دین را به شهادت میدیدند؛ چرا که بدعت تازهای به وجود آمد و آن مسئله، تبدیل خلافت به سلطنت است. حتی امام حسین (ع) نیز نتوانست مقابل آنها بایستند، یعنی بعد از معاویه، یزید آمد و بعد از بنیامیه، بنی العباس آمده و همین مدل پدر - پسری وجود داشت. اما حضرت کاری کرد که این ننگ در تاریخ برای آنها بماند که این مدل مشروع نیست و این مبنا موردقبول اسلام نیست. این ندای امام حسین (ع) در تاریخ ماندگار شد و این امر کمی نیست.
شما وقتی نمیتوانید مقابل یک کاری را بگیرید، مخالفت خود را ابراز کرده و سکوت نمیکنید. وقایعی که امروز در غزه رقم میخورد را تصور کنید. ممکن است کسی بگوید کاری از دست ما بر نمیآید. بله، اما این دلیلی نیست که بخواهیم سکوت کرده و بیتفاوت باشیم. حداقل اعلام انزجار و دعا که میتوانیم بکنیم. وقتی سکوت میکنیم و منفعل میشویم، برای ما عادی شده و بیتفاوت میشویم. این بیتفاوتی خیلی خطرناک است. امام حسین (ع) این پیام را در تاریخ به یادگار گذاشت و در یادها نیز ماند. من بهعنوانمثال یک نمونه را عرض میکنم. در زمان خوارزمشاهیان، «فخر رازی» - عالم برجسته اهلسنت - فتوا به نامشروع بودن خلیفه عباسی داد و گفت صرفاً فرزندان حسین (ع) میتوانند خلیفه بشوند. پس این حرکت حضرت، امری نبود که فراموش شده باشد.
معصومین، همه جور شرایطی داشتند!
نکته مهم آن است که خوشبختانه ما در تاریخ معصومان، انواعواقسام شرایط را داریم؛ یعنی همه ائمه ما حاکم که نبودهاند تا بگوییم ما در شرایطی که ولی و فرد بر حق حاکم نباشد نمیدانیم چه باید بکنیم. ما در تاریخ حضرات معصومین، شرایط تسلط بر حکومت، دوری از حکومت یا شرایطی که مقبولیت حاکم تنزل یافته را هم داریم. اواخر حکومت حضرت علی (ع) اینگونه بود. مردم حکومت حضرت را نمیخواستند؛ لذا از ایشان نافرمانی میکردند. حالا اگر اکثریت را نگوییم، بخش قابلتوجهی همراهی نمیکردند. ما شرایطی داریم که حاکم در موقعیتی قرار بگیرد که بخواهد حکومت را تحویل بدهد. این وضعیت امام حسن (ع) است. شرایط اینکه مثل یزیدی حاکم باشد را نیز داریم. جهاد علمی و فرهنگی، مناظره، ولیعهدی، شرایط حصر و زندگی تحت کنترل و فشار را هم داریم. بهعبارتدیگر، در زندگی حضرات معصومین، ما انواع شرایط را داریم. این مطلب برای الگو قراردادن بسیار کمککننده است. در زندگی رسول خدا (ص) هم غزوه و صلح را همزمان داریم؛ همچنان که دوران اقلیت بودن، تحریم، حکومت، سرپرستی و دوره فراگیری مطلق را هم داریم؛ بنابراین اینکه ما بخواهیم گزینشی از دل تاریخ امری را انتخاب و برجسته کنیم، میشود مصادره به مطلوب تاریخ!
جمله «تاریخ تکرار میشود»، جمله بسیار غلطی است. جنگ جمل یکبار در طول تاریخ رخ داد، هیچوقت دیگر هم تکرار نمیشود. تاریخ تکرار نمیشود، بلکه آن جوهره حوادث و وقایع است که لازم بوده تا از آنها عبرت بگیریم. اما ما تصور میکنیم که خود آن وقایع را باید تطبیق دهیم. البته در خود همین جوهره یابی نیز ممکن است ما دچار خطا شویم.
یکی از دلایلی که باعث میشود این وضعیت رخ دهد، تطبیقدادن امروز با دیروز است. درحالیکه استاد من میگفت جمله «تاریخ تکرار میشود»، جمله بسیار غلطی است. جنگ جمل یکبار در طول تاریخ رخ داد، هیچوقت دیگر هم تکرار نمیشود. تاریخ تکرار نمیشود، بلکه آن جوهره حوادث و وقایع است که لازم بوده تا از آنها عبرت بگیریم. اما ما تصور میکنیم که خود آن وقایع را باید تطبیق دهیم. البته در خود همین جوهره یابی نیز ممکن است ما دچار خطا شویم. اما حالت تطبیق حداکثری بسیار خطرناکتر است. اما اگر ما در تشخیص جوهره نیز دچار خطا نشویم، خطر بعدی که بر سر راه ما وجود دارد، همین گزینش بدون دلیل است. به جای آنکه از تاریخ برداشت کنیم، نظر خود را به تاریخ تحمیل کنیم.
کسانی که میگویند در هر شرایطی ما باید انقلابی رفتار کنیم، اینها چه تفاوتی با زیدیه دارند؟ اگر ما بیاییم در واقع مقاومت کرده، بایستیم و... حسینی و انقلابی هستیم، اما اگر مصلحتسنجی کنیم از اصول عدول کردهایم! مگر خود حضرات معصومین (ع) مصلحتسنجی نمیکردند؟ مگر صلح نکردند؟ چرا ما بعضی از وقایع و حوادث را برجسته کرده و برخی را به حاشیه راندهایم؟ آنهایی که به ولایتعهدی امام رضا (ع) معترض بودند، به نظر شما سنی بودند یا شیعه؟ آنها از اصحاب حضرت بودند. حالا به اصطلاح امروز شاکی بوده و میگفتند ما شهید دادیم ولی آقا رفته و در کاخ نشستهاند. الان نیز همین بحث وجود دارد.
تطبیق تاریخ، سخت است
اگر ما موضع تند و سخت علیه غرب بگیریم، تأیید میشود. اگر بخواهیم مذاکره کنیم، در این منطق میگویند «خون شهدا پایمال شد.» شاید ما برخی امور را بد یا ناقص به جامعه گفتهایم. بله! ما اصول و قواعدی داریم که بر اساس آنها حکومت جور را نمیپذیریم. اما ممکن است اضطرار پیش بیاید. احکام در چهار حالت تغییر میکند: ضرورت، اضطراب، تقیه و مصلحت. همین مصلحت بحث بسیار مهمی است. من بارها این مطلب را گفتهام. حضرت علی (ع) مصلحتسنجی میکرد. مگر ما انقلابیتر از ایشان داریم؟ نمونههای آن فراوان است؛ بهعنوانمثال، «مالکاشتر» به ایشان فرمودند «ابوموسی اشعری» را در کوفه ابقا کنید؛ چرا که مردم جز به ایشان رضایت نمیدهند. چون عمده شهر، یمنیها بودند. ابوموسی اشعری نیز بزرگ یمنیها بود و لذا حضرت به این توصیه مالک عمل کردند؛ اما بعد که وی در جنگ جمل مانعتراشی کرد، او را عزل نمودند. یا بهعنوانمثال «قاضی شریح» را ابقا کرده، اما وی را کنترل کردند. روایت صحیحهای از امام صادق (ع) داریم که امام علی (ع) شرط کرده بودند احکام قاضی شریح، پس از تأیید ایشان قابلاجرا باشد، با اینکه حکم قاضی، مطاع است. اما حضرت وی را عزل نکرد؛ به این دلیل که برایشان هزینه داشت. شریح، صحابی خلیفه دوم بوده و شاگرد وی به شمار میرفت و بسیار هم از خلیفه دوم روایت نقل میکرد و به همین دلیل در نزد مردم کوفه محبوب بود.
درس عاشورا تبعیت از امام است نه قیام با هر شرایطی
در واقع غرض مطالب شما این بود که گفته شود در دین ما عقلانیتی وجود دارد که گاهی نتیجه آن جنگ، جهاد و شهادت شده و گاه تقیه و سکوت و حالا برای تکمیل این مطلب، من پرسش دیگری نیز دارم. پیش از انقلاب ما شاهد روایتهایی از حادثه عاشورا هستیم که در آن وجهه قیام و شهادت پررنگ است. این روایتها در آن برهه دقیقاً مبتنی بر همان مصلحتسنجی و عقلانیت درست است. یعنی حرکت امام خمینی (ره) نیز مبتنی بر آن بود که در نظرگاه ایشان، انقلاب هم ممکن و هم مطلوب بود؛ نه آنکه مبتنی بر یک تکلیفگرایی صرف، حکم قیام دهند، حتی اگر جامعه شیعه نیز از بین برود. غرض آنکه بعد از انقلاب تصور میشود خود این عقلانیت، منجمد شده و آن تصویر بهصورت ثابت باقی مانده است و ما منحصر در یک روایت از تاریخ معصومین (ع) شدهایم. نظر شما در این خصوص چیست؟ به باور شما، تصورات دهههای پیش از انقلاب، پیرامون حادثه عاشورا چه تأثیری بر فهم امروزین ما گذاشته است؟
درسی که از عاشورا باید میگرفتیم، درس تبعیت از امام بود. یعنی اگر امام قیام کرد، ما هم قیام میکنیم. اگر امام صلح کرد، ما هم صلح میکنیم. اگر امام نشست و درس گفت، ما نیز به درس آن گوش میدهیم.
طاووسی مسرور: شما به نکته درستی اشاره میکنید. روایت ما از عاشورا شبیه روایت زیدیه است که میگوید درسی که ما از حادثه امام حسین (ع) میگیریم، درس قیام است. زیدیه میگوید «مگر از این سختتر بوده است که حجت خدا شهید شده و خانواده ایشان اسیر شوند؟ پس ما از امام حسین درس قیام در هر شرایط را گرفتهایم.» درحالیکه شاگرداولهای مکتب عاشورا قیام نکردند. امام سجاد (ع)، امام باقر (ع) و دیگر حضرات معصومین کجا قیام کردند؟
درسی که از عاشورا باید میگرفتیم، درس تبعیت از امام بود. یعنی اگر امام قیام کرد، ما هم قیام میکنیم. اگر امام صلح کرد، ما هم صلح میکنیم. اگر امام نشست و درس گفت، ما نیز به درس آن گوش میدهیم. پیرامون این جمله از امام خمینی (ره) که میفرمایند «ما مأمور به تکلیف هستیم نه نتیجه»، این مطلب را عرض کنم که خود شرایط و وضعیت در تکلیف مدخلیت دارد. گاهی اصل اینکه تکلیف ما قیام است، مورد تردید قرار دارد. اگر اثبات شد که تکلیف ما قیام است، اما به بهانههای واهی از آن سرپیچی کردیم، این سوءاستفاده از مفاهیمی نظیر عقلانیت، مصلحت و تدبیر است. اما گاهی ممکن است قیام، از اساس تکلیف ما نباشد. خود تکلیف با عقلانیت درک میشود. اگر عقلانیت به کار برده نشود، ما تکلیف را نمیشناسیم. در این صورت ممکن است اسم حماقت را بگذاریم شجاعت! اسم بیتدبیری را بگذاریم فداکاری و... بنابراین خود مقوله تکلیف شناسی، کار دشواری است. بزرگان ممکن است اینجا شکست بخورند. بهعنوانمثال، در زمانی که امام حسین (ع) به سمت کوفه رفته و قیام کردند، بزرگان و خواص آن زمان، تکلیف خود را نشناختند. ابن عباس، محمد بن حنفیه، عبدالله بن جعفر و... اینگونه بودند. تکلیف آنها همراهی با امام بود، اما از اساس تکلیف را نشناختند. اما حضرت زینب (س) تکلیف را شناخت و به آن عمل کرد. خود تکلیف شناسی بسیار مهم است که ما بدانیم در شرایط پیشآمده، بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم و وظیفه ماست، چیست؟ اگر پیرامون این موضوع فکر نشود، دچار چالش میشویم.
تصور کنید که امام مجتبی (ع) میفرمودند «در هر حال ما باید مبارزه کنیم.» خود ایشان، امام حسین (ع)، برادران و خواص اصحاب، همه شهید میشدند. تشیعی دیگر باقی نمیماند. ایشان این اقدام را انجام داده و هزینه دادند. هزینه صلح امام حسن (ع) کم از هزینه قیام امام حسین (ع) نیست. همان موقع اصحاب امام حسین (ع) به ایشان گفتند یا مذل المومنین! یعنی ای کسی مؤمنان را خوار و ذلیل کردی. من معتقدم همین امروز هم در پس ذهن شیعیان، امام حسن (ع) محکوم است. گویی امام حسین (ع) افضل از امام حسن (ع) است؛ چراکه امام حسین (ع) قیام کرده اما امام حسن (ع) صلح کردند. وقتی فردی میگویند امام حسین (ع) صلح نکرد، بلکه تا آخرین قطره خون خود را هدیه داد، یعنی آن کسی که صلح کرد، گویا کوتاهی کرده است. امام حسن (ع) تکلیف خود را در صلح دانست و به آن عمل کرد؛ درحالیکه ما تصور میکنیم تکلیف، مبارزه و جنگ است و ایشان نتوانست به تکلیف خود عمل کند. امام حسن (ع) از اساس تکلیف خود را درست تشخیص داد و به آن عمل کرد.
/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...