گروه دین و اندیشه «سدید»؛ جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی علیه ایران و انسجام اجتماعی بهدستآمده در پی آن، زمینهای را برای گفتگو از ایران و ملیت ایرانی بهعنوان عنصری برای ایجاد همدلی فراهم کرده است. اما پرسش مهم آن است که ایران در چه صورت میتواند بهمثابه زبانی برای گفتگو مطرح شده و قابلیت انسجامبخشی به همه گروههای جامعه را داشته باشد؟ ما در ضمن گفتگو با دکتر محمدعلی فتح الهی - استاد علوم سیاسی و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی - تلاش داریم تا ابعاد پرسش پیشین را مورد واکاوی قرار دهیم. در ادامه مشروح این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
ایران چه زمانی زبان گفتگو است؟
بهعنوان پرسش نخست، میخواهیم نوع نگاه شما نسبت به سویههای اجتماعی جنگ تحمیلی اخیر را بدانیم. به نظر شما، رفتار مردم ایران و انسجام و همدلی که از خود نشان دادند را چگونه میتوان توضیح داد؟ عامل اصلی در شکلگیری این همدلی را چه میدانید؟ به باور شما، آیا میتوان از این همدلی، به مسئله «ایران بهمثابه زبان گفتگو» منتقل شد و معتقد بود که ما ایرانیان، علیرغم تمام اختلافات، عنصر مشترکی برای گفتگو با عنوان ایران داریم که وجه اتحاد ماست؟
فتحاللهی: این حوادث اخیر، واقعیتی را آشکار ساخت و آن این است که نباید مردم ایران را صرفاً بر اساس ظواهر تحلیل کرد؛ زیرا برخی مؤلفههای ظاهری، گاهی ممکن است به برداشتی خاص از جو روانی جامعۀ ایران منجر شود. بهعنوانمثال، ممکن است در برخورد با افراد، نوعی اعلام نارضایتی از مسائل مختلف اجتماعی را مشاهده کنیم، اما نباید این موارد را بهسرعت به حقیقت وجودی مردم ایران نسبت داد. جامعۀ ایران، جامعهای پیچیده و تا حدی «ذومراتب» است؛ یعنی ممکن است یک مرتبۀ ظاهری از آن دیده شود، اما در شرایطی خاص، رفتارهای دیگری از خود بروز دهد. کما اینکه این پدیده در سنت گذشتۀ ما نیز وجود داشته است؛ گاهی فردی در رفتار و زندگی خود چهرۀ غیرمذهبی از خودش نشان میدهد، اما با فرارسیدن ماه محرم، در صحنههای عزاداری، چهرۀ کاملاً مذهبی از خود به نمایش میگذارد. ما این پدیده را در طول تاریخ خود داشتهایم. لذا قضاوت در مورد مردم ایران نباید سطحی باشد و بر اساس برخی رفتارهای ظاهری صورت گیرد.
در حوادث اخیر، مشخص شد که نسبت مردم با مسئولین، آنگونه که بعضاً به نظر میآمد، ضعیف نبوده، بلکه نسبتی مستحکم بوده است. شخصیتهایی مانند سردارانی که به شهادت رسیدند - از جمله سردار باقری و سردار رشید - قهرمانان جنگ تحمیلی بودند و ممکن بود در دید ابتدایی، مردم با آنها احساس فاصله کنند، اما پس از شهادتشان، مردم احساسات عاطفی سطح بالایی از خود نشان دادند. یعنی شخصیت، قداست و زحماتی که آنها در دوران جنگ با صدام و پس از آن کشیده بودند، حقیقت خود را آشکار ساخت. این یک بدفهمی بود که تصور میشد چهرههایی مانند سردار سلامی یا سردار حاجیزاده، صرفاً مسئولانی هستند که نسبت خاصی با جامعه ندارند؛ اما یک حادثه که پیش میآید، معلوم میشود که خیر، اینها در عمق دل مردم ایران جای دارند و حتی عناصر سیاسی و نخبگان نیز نمیتوانند قداست و شخصیت آنها را نادیده بگیرند. لذا شهادت این بزرگواران، اثر معکوس گذاشت و همگان احساس کردند که این افراد از داشتههای ملی ایران هستند و نباید اینگونه بیدلیل از میان بروند. سردار باقری و سردار رشید برای امنیت کشور خدمت کرده بودند و در بازیها و مداخلات سیاسی نقشی نداشتند. اینها عناصری بودند که در هشت سال جنگ، خود را کاملاً وقف کرده بودند و پس از آن نیز بر همان رویه بودند. چنین چهرههایی، اتفاقاً به طور عمیقی در دل مردم جای داشتند، اما در فضای سیاسی سالهای اخیر، این امر دیده نمیشد و همین موضوع، برای کسانی که به ایران حمله کردند یا در پشت صحنه تصمیمگیری میکردند، بدفهمی ایجاد کرده بود. البته این موضوع پیشتر نیز قابل فهم بود؛ یعنی کسانی که اهل دقت بودند، همواره میگفتند که مردم ایران را نباید با برخی رفتارهای سطحی و ظاهری قضاوت کرد؛ آنها در صحنههای واقعی، حقیقت خود را به گونۀ دیگری بروز میدهند. کما اینکه این تجربیات در گذشته نیز مثل زمان جنگ و در حوادث مختلف دیگر، به وقوع پیوسته بود.
نسبت مستقیم کارآمدی و مشروعیت
مطلب دوم به این بازمیگردد که اصولاً میزان نسبت مردم با نظام جمهوری اسلامی، به میزان کارآمدی و قدرتنمایی جمهوری اسلامی وابسته است. اتفاقاً هر چقدر دستگاه دولتی و نظامی ضعیفتر و غیرفعال عمل کند، از چشم مردم میافتد. اقتدار و عمل مقتدرانه، پایههای نظام را محکم میکند. وقتی مردم دیدند که جمهوری اسلامی توانست بر اوضاع مسلط شود، حملات خود را علیه اسرائیل آغاز کند و از سامانههای پیشرفتۀ راداری عبور کرده و موشکهای خود را به اهداف برساند و تخریبهایی را در آنجا به انجام دهد، این اقتدار، مشروعیت فوقالعادهای را به وجود آورد. یعنی مشروعیت و نسبت مردم با دولت، رابطۀ مستقیمی با اقتدار و کارآمدی دارد. اگر این اتفاق نمیافتاد، مردم میگفتند که این دولت به چه دردی میخورد که نمیتواند از خود دفاع کند.
اصولاً میزان نسبت مردم با نظام جمهوری اسلامی، به میزان کارآمدی و قدرتنمایی جمهوری اسلامی وابسته است. اتفاقاً هر چقدر دستگاه دولتی و نظامی ضعیفتر و غیرفعال عمل کند، از چشم مردم میافتد.
برخی فکر میکنند اگر دولت بیعمل و غیرمداخلهگر باشد، محبوبتر است. اتفاقاً دولتی که کارآمد باشد، محبوبیتش بیشتر میشود. در حوادث مختلف مانند زلزله یا سیل نیز همین احساس عدم کارآمدی است که در واقع عدم مشروعیت را در پی دارد. پس این دو عامل، یعنی اول اینکه مردم را نباید با رفتارهای سطحیشان قضاوت کرد و آنها با داشتههای معنویشان به این سرعت قهر نمیکنند و در مواقع لزوم آن را نشان میدهند و دوم اینکه کارآمدی و اقتدار دستگاه دولتی اتفاقاً تأثیر مثبت دارد، با یکدیگر جمع شدند و یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش گذاشتند.
ما نهتنها در داخل ایران، بلکه حتی در میان ایرانیان خارج از کشور نیز شاهد افزایش احساس هویت، وابستگی و اتصال به جمهوری اسلامی بودیم؛ لذا وقتی ما از «ایران» صحبت میکنیم، ایران یک امر ذهنی یا صرفاً یک مرز جغرافیایی نیست؛ ایران حقیقتی است که باید خاصیت داشته باشد. ایرانِ بدون خاصیت، بدون کارآمدی و بدون اقتدار، هیچگاه نمیتواند «زبان گفتگو» باشد. اگر فکر کنیم کلمۀ «ایران» بهتنهایی کفایت میکند، یعنی هر چقدر داشتههای ایران را از آن بگیریم تا یک ایران خالی باقی بماند، آنگاه آن ایران نمیتواند زبان گفتگو باشد. ایران زمانی به زبان گفتگو تبدیل میشود که داشتهها و محتوایش افزایش یابد. ایران زمانی میتواند زبان گفتگو باشد که موشکهایش بتوانند از چندین لایۀ دفاعی دنیای امروز عبور کنند و به هدف اصابت نمایند. ایران زمانی زبان گفتگوست که مسئولین جمهوری اسلامی، جرئت تصمیمگیری داشته باشند. گاهی شما موشک دارید، اما جرئت بهکاربردن آن را ندارید. وقتی این جرئت وجود داشته باشد، آنگاه ایران به زبان گفتگو تبدیل میشود.
آنچه من میخواهم بر آن تأکید کنم این است که اگر پیوسته از ایران بکاهیم، داشتههایش را از آن بگیریم و بگوییم یک «ایران خالی» باقی بماند تا به زبان گفتگو تبدیل شود، اتفاقاً نتیجۀ معکوس میدهد. ایران با داشتههایش به زبان گفتگو بدل میگردد. اگر ما اسلام را از ایران بگیریم، ایران زبان گفتگو نمیشود. نمیتوان امام حسین (ع) و عزاداریهای عاشورا را از ایران گرفت و انتظار داشت زبان گفتگو شود. ایران با داشتههایی مثل زبان فارسی، با تنوع قومی، با اعتقادات مذهبی و با انقلابیگریاش میتواند زبان گفتگو باشد. ایران، زبان گفتگوست و ما تازه متوجه شدیم که داشتههای ایران است که آن را به زبان گفتگو تبدیل میکند، نه یک ایران خالی. این بدفهمی است که فکر کنیم باید ایران را خالی کنیم تا به لباسی توخالی تبدیل شود.
داشتههای ایران را ببینیم
شما به نکته دقیقی اشاره کردید. برای آنکه مطالب بیشتری را از شما دریافت کنیم، خوب است به این نکته توجه کنیم؛ کسانی که طرح ایران را بهمثابه یک امر سکولار دنبال میکنند، حرفشان این است که با کاستن از قیود یک مسئله، میتوان به اشتراک بیشتری دست یافت. پاسخ شما به این مسئله چیست؟
فتحاللهی: این «قید» نیست، بلکه «داشته» است. این داشتهها غیر از قید هستند. اسلام، داشته و سرمایۀ این جغرافیاست، نه قید آن. تشیع، داشتۀ ایران است. نیروهای مسلح ما و تجربۀ جنگ تحمیلی، داشتههای ایران هستند. یعنی عظمت ایران به خالی بودن او نیست، بلکه به پُر بودن اوست؛ لذا «ایرانِ پُر» میتواند زبان گفتگو باشد، نه «ایرانِ خالی». اصل بر آن چیزی است که حرکت میکند. یک ماشینِ ایستاده نمیتواند زبان گفتگو باشد؛ آن ماشینِ در حال حرکت به میزانی که میتواند حرکت کند، گفتگو را ایجاد میکند. اما اگر ما ماشین را متوقف کنیم و تمام عناصری را که میتوانند آن را به حرکت وادارند، از آن بگیریم و بعد بگوییم این زبان گفتگوست، دیگر اصلاً ارزش گفتگو ندارد. یک موجود ساکن و ایستاده، زمانی ارزش گفتگو پیدا میکند که حرکت کند، قدرتمند باشد، سریعتر از دیگران برود و سالمتر نیز حرکت کند؛ لذا ایران با محتوایش، ایران است.
آن نگاهی که میخواهد داشتههای ایران را خالی کند، نگاهی به گذشته است و به بدو تاریخ و یک سرزمین میچسبد. چنین نگاهی، هیچ احساساتی را برنمیانگیزد، باعث هیچ گفتگویی نمیشود و اتفاقاً منشأ دعوا، مرافعه و تفرقه میگردد.
این نگاهی رو به آینده است. ما معتقدیم که در آینده، محتوای قویتری نیز خواهد داشت و محتواهای جدیدتری هم بر آن اضافه خواهد شد. اما آن نگاهی که میخواهد داشتههای ایران را خالی کند، نگاهی به گذشته است و به بدو تاریخ و یک سرزمین میچسبد. چنین نگاهی، هیچ احساساتی را برنمیانگیزد، باعث هیچ گفتگویی نمیشود و اتفاقاً منشأ دعوا، مرافعه و تفرقه میگردد. اما به میزانی که به داشتهها توجه کنیم و این داشتهها پیوسته افزایش یابند و قدرت حرکت ایجاد کنند، آن ایران، زبان گفتگو خواهد بود.
برای توضیح این مطلب، مباحث فلسفی زیادی وجود دارد. ما در فلسفه بحثی داریم که مثلاً میگویند «انسان، حیوان ناطق است». اگر ما قید «ناطق» بودن را برداریم و بر «حیوان» بودن انسان بهعنوان وجه مشترک بایستیم تا زبان گفتگو شود، به نتیجه نمیرسیم. فلاسفۀ متأخر میگویند شما نمیتوانید بر حیوانیت انسان بایستید و توافق کنید. شما بر «نطق» انسان، یعنی قدرت حرکت، قدرت کلام و پیشروی او میتوانید گفتگو کنید؛ لذا نطق انسان، عامل گفتگوست، نه حیوانیت او. حیوانیت یک امر اولیه است که برای شروع کار لازم است، اما پس از آن، باید حرکت صورت گیرد؛ بنابراین، داشتههای یک جامعه هرچه بیشتر شود، نباید آنها را قید دید. آنها قیود نیستند، بلکه مایۀ گفتگو هستند.
از نظر من، در این قضیه داشتههای ملی ایران خودنمایی کرد. کسانی که در حوزههای مختلف شهید شدند، باعث شد تا مردم متوجه شوند که داشتههای فوقالعادهای در سطح درجۀ یک دنیا دارند که دشمن میآید و دانشمندان آن را به شهادت میرساند و نیز فرماندهان رشیدی دارند که سرمایههای بزرگی برای کشور بودند و در تجربیات بزرگ هشتسالة جنگ آبدیده شده و به مرحلۀ پختگی رسیده بودند. دشمن آمد و آنها را هدف قرار داد. این حوادث به داشتههای ایران معنا بخشید و توجه به داشتهها را ایجاد کرد. لذا ما میبینیم که مفهوم «ایران» به زبان گفتگو تبدیل شده است؛ این ایران، زبان گفتگو شده است، نه ایرانی که همه چیز را از آن بگیریم و یک ایران خشک و خالی باقی بماند که اصلاً نمیتواند زبان گفتگو باشد.
تاریخمندی و ایجاد زمینه زندگی
در تبیین سبک رفتار اخیر جامعه، به تاریخ چندهزارسالۀ تمدنی ایران ارجاع داده میشود و اینکه این سابقۀ تمدنی باعث شده است که ما امروز شیوۀ کنش متفاوتی در برابر تهدید دشمن به خرج دهیم. یعنی به نوعی تلاش میشود ارتباطی میان این انسجام به وجود آمده و رفتار جامعه، با سابقۀ تمدنی و تاریخی آن برقرار شود. لطفاً این را باز کنید که چگونه آن «تاریخمندی» باعث میشود جامعه در برابر بحرانها، تعارضها و تهدیدات، برخورد خردمندانهتری از خود بروز دهد؟ البته شاید پیش از آن لازم باشد به این پرسش بپردازید که آیا از اساس این توضیح را قبول دارید یا خیر؟
فتحاللهی: تاریخ زمانی ارزش دارد که در ما آمادگی به وجود آورد، نه آنکه ما را در خودش اسیر کند. برخی از تاریخها، ملتها را در خود اسیر میکنند؛ بهطوریکه نمیتوانند از آن خارج شوند. مثلاً گفته میشود «فلان سنت در تاریخ ما هست، لذا چون در تاریخ ماست، نمیتوانیم از آن عبور کنیم.» این حوادث و سنتهای رفتاری در حوزههای حکومت، اقتصاد، زمینداری، ارتباط با خارج و فرهنگ، گاهی یک ملت را در خود حبس میکنند. این یک نوع تاریخمندی است. اما گاهی ارزش تاریخ به این است که در یک ملت، استعداد و آمادگی برای مواجهه با آینده و دنیای جدید به وجود میآورد. تاریخمندی به آن معنایی که بخواهد انسان را در خود حبس کند، مضر است. مثلاً فرض کنید ما بخواهیم حکومت صفویه یا قاجاریه را عیناً بازسازی کنیم و بگوییم الزاماً باید در همان سنتها حکومت کنیم و نمیتوانیم خود را از آن سنتها خارج نماییم. این «حبسشدن در تاریخ» است. اما یک زمان، ارزش تاریخ به این است که در ما آمادگی برای مواجهه با دنیای جدید، زندگی جدید و حوادث جدید ایجاد میکند.
تاریخ زمانی ارزش دارد که در ما آمادگی به وجود آورد، نه آنکه ما را در خودش اسیر کند. برخی از تاریخها، ملتها را در خود اسیر میکنند؛ بهطوریکه نمیتوانند از آن خارج شوند
مردم ایران، مردمی تاریخمند هستند، اما تاریخمندی آنها در حدی است که برای مواجهه با حوادث جدید، زندگی جدید و پیچیدگیهای جدید، آمادگی داشته باشند. لذا برخی که نگران تاریخ هستند، از آن جهت نگراناند که میتواند حبسکننده باشد. از این نظر، در ایران نسبت معقولی با تاریخ وجود دارد. در عین حالی که گذشته را میبینیم، گذشته در ما آمادگی ایجاد کرده است. ما اکنون جامعهای هستیم که شاید بیش از جوامع دیگر، به دنبال تجربهکردن زندگیهای جدید و تجربههای جدید هستیم. نمیخواهیم در گذشته متوقف بمانیم. حتی تاریخ جدید ما دوران جنگ تحمیلی یا دوران سازندگی، برایمان مهم است؛ اما اینها ما را برای مواجهههای جدید آماده کردهاند. لذا نقطۀ قوت ما در آن آمادگی و استعدادی است که برای مواجهه با آینده داریم.
جنگ اخیر، دوازده روز طول کشید. فردای روز دوازدهم، ما دیگر در آن دوازده روز نماندیم؛ همه آمدیم تا زندگی جدیدمان را سازمان دهیم. در عین حال که آن دوازده روز برای ما تجربۀ فوقالعادهای بود، اما اکنون اگر در خیابانها راه بروید، مردم را «جنگزده» نمیبینید. درصورتیکه اگر همین الان به «تلآویو» بروید، میبینید که آنجا یک شهر جنگزده است؛ مردم بهشدت میخواهند از کشور فرار کنند، خرابیها خود را نشان میدهد و بههمریختگی حاکم است. اما شما در فردای روز دوازدهم جنگ، اگر در خیابانهای تهران قدم بزنید، اصلاً آثاری از جنگ را نمیبینید. یعنی احساس جنگزدگی در مردم مشاهده نمیشود؛ مردم به سرعت از آن فضا عبور میکنند و به دنبال مدیریت جدید زندگی خود هستند. این به معنای فراموشکردن آن دوازده روز نیست؛ مردم آن ایام را فراموش نکردهاند و با آن نسبت دارند، اما آن دوازده روز، یک آمادگی جدید در مردم ما ایجاد کرد.
اکنون ما با یک هویت جدید به مواجهه با مسائل میرویم. بهعنوانمثال، برخی بحث مذاکره با آمریکا یا مسائل اقتصادی را مطرح میکنند؛ آن دوازده روز ما را متحول کرده است و ما با نگاهی جدید به این مباحث مینگریم. پیش از آن دوازده روز، بحث مذاکره را یکجور میدیدیم و اکنون با نگاهی جدید به آن میپردازیم. این یعنی «تاریخ»، استعداد و آمادگی ایجاد میکند، نه اینکه جامعه را در خود حبس کند. به نظرم این ویژگی در ایران وجود دارد و امر ارزشمندی است که در عین تاریخمند بودن، محبوس در تاریخ نیستیم.
ایران، اراده بر ایستادن دارد
در توضیح آنچه گذشت، برخی رویکردهای هویتی را برجسته میکنند. بهعنوانمثال میگویند «ما ایرانیها زیر بار حرف زور نمیرویم» یا خصایص مشابهی را برمیشمرند. یعنی تلاش میشود نشان داده شود که «ایرانی بودن» متضمن کیفیتی از «بودن» است که حاصل خود را در آنچه مشاهده شد، نشان میدهد. به باور شما آیا این مباحث به لحاظ علمی قابلدفاع هستند؟
به تعبیر مرحوم دکتر «کریم مجتهدی»، ایرانی بودن یک «اراده» است؛ ایرانی کسی است که اراده میکند ایرانی باشد. اگر ما اراده نکنیم که ایرانی باشیم، حتی اگر پدر و مادرمان هم ایرانی باشند، هیچ صفتی از ایرانی بودن در ما بروز پیدا نمیکند.
فتحاللهی: ما نگاه ذاتگرایانه نداریم که بگوییم ایرانی یک ذات مشخصی دارد که در هر شرایطی به یک شکل عمل میکند. نگاه ما بیشتر اکتسابی است. به تعبیر مرحوم دکتر «کریم مجتهدی»، ایرانی بودن یک «اراده» است؛ ایرانی کسی است که اراده میکند ایرانی باشد. اگر ما اراده نکنیم که ایرانی باشیم، حتی اگر پدر و مادرمان هم ایرانی باشند، هیچ صفتی از ایرانی بودن در ما بروز پیدا نمیکند. اینکه میگوییم «ما ایرانی هستیم و زیر بار زور نمیرویم»، در واقع به این معناست که «نمیخواهیم زیر بار زور برویم». یک ارادهای در ما شکل گرفته مبتنی بر آنکه زیر بار زور نرویم. البته تجربههای تاریخی در شکلگیری این اراده کمک کرده است، اما در مقاطعی از گذشته ممکن است زیر بار زور هم رفته باشیم؛ چرا؟ چون اراده نکرده بودیم. یعنی هر وقت اراده نکردهایم که زیر بار زور نرویم، رفتهایم. وقتی اراده میکنیم که نرویم، نمیرویم. مسئله این است که میخواهیم بگوییم ما «اکنون» اراده کردهایم که زیر بار زور نرویم. ممکن است این اراده را با این عبارت بیان کنیم که «ایرانی زیر بار زور نمیرود». در واقع، این جمله یک متممی دارد و به این معناست که «ایرانی اراده کرده است که زیر بار زور نرود». مثلاً ما میگوییم ایرانیان به هیچ کشور دیگری تجاوز نمیکنند، ممکن است در تاریخ مصداقی پیدا کنید که عکس این اتفاق افتاده باشد؛ مثلاً نادرشاه به کشوری لشکرکشی کرده است. وقتی ما این جمله را میگوییم، منظورمان این است که ما «اکنون» اراده کردهایم که به هیچ کشوری حمله نکنیم.
ریشه و خاستگاه این اراده چیست؟ چه شده است که امروزه ایرانی این اراده را کرده و پایش ایستاده و هزینهاش را هم میپردازد؟
فتحاللهی: این حاصل فرایند تکوین شخصیت است که در مسیر تجربههای مختلف - چه خوشایند و چه ناخوشایند - پیش میآید. حاصل این فرایند به جایی رسیده است که اکنون خودنمایی میکند. یعنی ما میتوانیم امروز «ایرانی» را توصیف کنیم. برخی از کشورها و ملتها را نمیتوان تعریف کرد، چون خودشان را نشان نمیدهند؛ ممکن است شما یک ویژگی را بگویید و بتوانید ویژگی دیگر مخالف آن را نیز بیابید؛ چراکه ملت خود را نشان نمیدهد. اما مردم ایران به وضعی رسیدهاند که خودنمایی میکنند و خودشان را نشان میدهند. وقتی خود را نشان میدهند، ما راحتتر میتوانیم آنها را توصیف کنیم و این توصیف مورد پذیرش قرار میگیرد؛ چون چیزی است که همه میبینند: «ایرانی زیر بار زور نمیرود».
اما اگر دربارۀ یک کشور ناشناس بگویید «مردم آنجا زیر بار زور نمیروند»، این حرف پذیرفته نمیشود؛ چون دیده نشده و خود را نشان نداده است. اما این چیزی که راجع به ایران گفته میشود، مربوط به «ایرانِ امروز» است. ایرانیِ امروز زیر بار زور نمیرود. البته تجربههای تاریخی به شکلگیری این هویت کمک کرده است. این به معنای رویکرد ذاتگرایانه نیست. گذشته، استعداد و آمادگی فراهم کرده تا ما به حالتی برسیم که زیر بار زور نرویم؛ نه اینکه در گذشته چیزی وجود دارد که الزاماً نمیگذارد ما زیر بار زور برویم. خیر، اگر الان نخواهیم، میتوانیم زیر بار زور برویم. این یک «اراده» است، اما ارادۀ ملی در این حالت شکل گرفته است که آزادگی و زیر بار زور نرفتن، خودنمایی میکند.
جنگ تحمیلی و بازنگری در رسالت دانشگاه و علم
بهعنوان سؤال آخر، در حوزههای علومانسانی و اجتماعی، نظریهها، ایدهها یا پروژههای فکری، اغلب در واکنش به تحولات واقعی، دستخوش بازنگری میشوند. پرسشی که میخواستم طرح کنم، این است که باتوجهبه اتفاقات گذشته، رسالتی که امروز متوجه جامعۀ دانشگاهی ما، به خصوص در فضاهای علوم اجتماعی و علوم سیاسی است، چیست؟ یعنی در پرتو این اتفاق، چگونه میتوان مسیری را که طی شده است، بازخوانی کرد؟
فتحاللهی: علومانسانی در جامعۀ ما مجبور است که در برخورد با پدیدهای مانند «ایران» و دیگر پدیدههای اجتماعی و سیاسی، آنها را در حال تحول ببیند. مثلاً وقتی میخواهد راجع به ایران صحبت کند، نباید بگوید ایران از دههزار سال پیش همینگونه بوده است. باید از این نوع حرفزدن اجتناب کند. باید «ایرانِ در حال تحول» را ببیند؛ ایرانی که اکنون هست، در مواجهه با آینده است و به پیشواز آینده میرود. به پیشواز آینده رفتن، یعنی آمادگی برای تحول را در خود دارد. نوع طرح مباحث مربوط به مسائل اجتماعی و سیاسی باید از حالت ایستا بودن خارج شود و این پدیدهها را بهعنوان موجوداتی در حال تحول و حرکت ببیند.
علومانسانی در جامعۀ ما مجبور است که در برخورد با پدیدهای مانند «ایران» و دیگر پدیدههای اجتماعی و سیاسی، آنها را در حال تحول ببیند.
این ضعف اکنون در مطالعات دانشگاهی ما وجود دارد که سعی میکنیم از یک موجود در حال حرکت، تصویربرداری کنیم، آن را به یک موضوع ثابت تبدیل کنیم و سپس به بررسیاش بپردازیم. درصورتیکه در همان حالی که ما آن موجودِ عکسبرداریشده را مطالعه میکنیم، خودِ آن موجود در حال حرکت و تغییر وضعیت است. در نتیجه ما داریم چیزی را بررسی میکنیم که هم مربوط به گذشته است و هم دیگر واقعیت ندارد. خارجشدن از این وضع، نیاز به یک انقلاب و تحول جدی دارد. سیستم دانشگاهی ما عادت کرده است که از حوادث و پدیدههای متحول، عکسبرداری کند، آنها را ثابت نگه دارد و بعد مطالعه کند. اینکه بتواند این پدیدهها را «در حال حرکت» مطالعه کند و به پیشواز حوادث برود و خودش را نیز متحول سازد، متأسفانه مشکلی است که وجود دارد.
من فکر میکنم حوادثی مانند همین جنگ دوازدهروزه، قطعاً به ما کمک خواهد کرد که نوع مطالعات و پژوهشهایمان، اندکی از آن وضع گذشته خارج شود و سعی کند جوامع را در حال تحول ببیند. اسرائیلِ امروز، اسرائیلِ یک سال پیش نیست؛ آمریکا هم آمریکای گذشته نیست. مناسبات جهانی، دیگر مناسبات پس از جنگ جهانی دوم نیست و بهسرعت در حال تحول است. باید این تحول را دید و درک کرد. باید فهمید که علم، مطالعات و پژوهشها، اموری ثابت نیستند؛ خودِ اینها نوعی «عمل» هستند. ما با پژوهشکردن، در حال بهوجودآوردن یک واقعیت جدید هستیم؛ نه اینکه پژوهشهای ما صرفاً بررسی واقعیتهای موجود باشد. پژوهش باید به قدری با واقعیت گره بخورد که خودِ پژوهش، به وجودآورندة پدیدههای اجتماعی شود و پدیدههای اجتماعی نیز خودشان پژوهش شوند؛ یعنی نوعی عینیت میان پژوهش و واقعیت اجتماعی برقرار گردد. البته این بحثی آرمانی است، اما باید به این سمت حرکت کنیم. نباید پژوهش را آنقدر از واقعیت جدا ببینیم که نگاهی بیرونی به واقعیت پیدا کند و مجبور شود از آن عکسبرداری کند. پژوهش باید با واقعیت ممزوج شود و همتراز با آن حرکت کند؛ لذا پژوهشگر ما باید به مدیر جامعه تبدیل شود و مدیران جامعه نیز باید پژوهشگر باشند و بر اساس پژوهش عمل کنند. این انتظار برای یکیشدن پژوهشگری و مدیریت اجتماعی، آن افقی است که باید به آن توجه کنیم.
/ انتهای پیام /