از سنت تفکر تا موزه تفاخر؛ بحران حافظه تاریخی در ایران مدرن؛

حافظه ملی یا کالایی برای خنده؟

حافظه ملی یا کالایی برای خنده؟
شاهنامه فردوسی که روزی ستون فقرات زبان فارسی و کتاب حکمت عملی ایرانیان بود، امروز به چه سرنوشتی دچار شده است؟ در بهترین حالت، به چند نام برای خیابان‌ها، چند داستان خلاصه‌شده در کتب درسی و ابزاری برای تفاخر ملی در مناسبت‌ها تقلیل یافته است. این اثر، دیگر منبعی زنده برای الهام‌گرفتن در باب عدالت، سیاست، خرد و جوانمردی نیست؛ یک شیء تزیینی و نوستالژیک است.

گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ پس از اینکه ویدئویی از یک کمدین اینستاگرامی در تمسخر شاهنامه فردوسی، به‌سرعت به یک جنجال ملی تبدیل شد؛ واکنش‌ها قابل‌پیش‌بینی بود؛ از یک سو فریاد واأسفا بر سر توهین به میراث ملی و درخواست برخورد قضایی و از سوی دیگر، دفاعیات سست در باب آزادی بیان. اما این دوقطبی پرهیاهو، همچون اغلب جدال‌های رسانه‌ای، از پرداختن به ریشه بحران عاجز بود. این واقعه، نه علت که یک «نشانه» است؛ نشانه‌ای از یک بیماری عمیق‌تر که در آن، حافظه تاریخی یک ملت - اعم از میراث ملی پیش از ورود اسلام به ایران، تاریخ و زندگی اهل‌بیت علیهم‌السلام، تاریخ سیاسی، فرهنگی و... سلسله‌هایی که پس از ورود اسلام به ایران بر سرکار بودند و اساساً تاریخ هر موضوعی در هر زمانی - چنان از معنا و کارکرد تهی شده که به‌راحتی به ابژه تمسخر تبدیل می‌شود. این یادداشت استدلال می‌کند که این بحران، بیش از آنکه محصول یک اراده سیاسی داخلی باشد، پیامد منطقی سیطره جهان‌بینی مدرن است؛ جهانی که در آن، تنها یک تاریخ (تاریخ غرب) «کاربردی» و «زنده» تلقی می‌شود و بقیه تاریخ‌ها به موزه‌ای برای تفاخر تبعید می‌گردند.

 

تشخیص عارضه؛ یک بیماری با علائم متفاوت

در جهان‌بینی پیشامدرن (فارغ از نوع تمدن)، تاریخ یک «سنت زنده» بود. گذشته، حضوری فعال در «حال» داشت و گذشتگان، حاملان حکمت‌هایی بودند که مستقیماً در زندگی امروز معنا داشتند.

برای فهمیدن عمق فاجعه، باید از تحلیل‌های دوقطبی و جناحی فراتر رفت. بی‌اعتنایی به تاریخ، یک بیماری فراگیر است که هر دو بال هویت ایرانی - اسلامی را به یک اندازه زخمی کرده است. شاهنامه فردوسی که روزی ستون فقرات زبان فارسی و کتاب حکمت عملی ایرانیان بود، امروز به چه سرنوشتی دچار شده است؟ در بهترین حالت، به چند نام برای خیابان‌ها، چند داستان خلاصه‌شده در کتب درسی و ابزاری برای تفاخر ملی در مناسبت‌ها تقلیل یافته است. این اثر، دیگر منبعی زنده برای الهام‌گرفتن در باب عدالت، سیاست، خرد و جوانمردی نیست؛ یک شیء تزیینی و نوستالژیک است. پیچیدگی‌های اخلاقی شخصیت‌هایی چون «رستم» یا «سیاوش» که در بزنگاه‌های تراژیک میان انتخاب‌های دشوار گرفتار می‌آیند، به کلیشه‌هایی ساده از پهلوانی و مظلومیت فروکاسته شده و قابلیت آن برای به چالش کشیدن اندیشه انسان معاصر از دست رفته است.

این همان بلایی است که بر سر تاریخ اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز آمده است. این گنجینه بی‌نظیر از حکمت عملی، سیاست‌ورزی، اخلاق و مدیریت اجتماعی، در حافظه عمومی ما به چند رویداد کلیدی با کارکرد اعتقادی مشخص مانند عاشورا، غدیر یا ایام شهادت ایشان محدود شده است. اما سیره مثلاً امام سجاد (ع) در مدیریت جامعه پس از بحران و بازسازی شبکه شیعیان از طریق دعا، الگوی اقتصادی امام کاظم (ع) در ایجاد شبکه‌های مردمی وکالت برای مقاومت در برابر حاکمیت جور یا مناظرات علمی و تمدنی امام رضا (ع) با سران دیگر ادیان و مکاتب فکری، برای اکثریت جامعه و حتی بسیاری از نخبگان، غریب و ناشناخته باقی مانده است. این بخش‌های «کاربردی» تاریخ اسلام که می‌توانند مستقیماً برای حل مسائل امروز ما الهام‌بخش باشند، در سایه تمرکز صرف بر جنبه‌های آیینی و اعتقادی قرار گرفته‌اند. در هر دو مورد، «کلیت یک سنت زنده» حذف شده و جای خود را به «قطعات نمادین و بی‌اثر» داده است. پس مسئله، انتخاب میان این تاریخ یا آن تاریخ نیست؛ مسئله، مرگ تدریجی «خودآگاهی تاریخی» است.

 

ریشه‌یابی علت؛ سه گسست مدرن که تاریخ را به موزه تبعید کرد

این اضمحلال حافظه تاریخی از کجا نشئت می‌گیرد؟ مدرنیته با ایجاد سه گسست بنیادین، رابطه انسان را با گذشته خود دگرگون کرد. در جهان‌بینی پیشامدرن (فارغ از نوع تمدن)، تاریخ یک «سنت زنده» بود. گذشته، حضوری فعال در «حال» داشت و گذشتگان، حاملان حکمت‌هایی بودند که مستقیماً در زندگی امروز معنا داشتند. تاریخ، منبع پاسخ به پرسش بنیادین «چگونه زیستن» بود؛ چگونه زیستن فردی و اجتماعی. 

گسست اول، «شتاب اجتماعی» و حاکمیت «حال» بود. به تعبیر جامعه‌شناس آلمانی «هارتموت رزا»، مدرنیته با افزایش سرسام‌آور سرعت تغییرات تکنولوژیک، اجتماعی و فرهنگی، باعث «کوچک‌شدن زمان حال» شد. گذشته با سرعتی بی‌سابقه‌ای منسوخ و بی‌ربط به نظر می‌رسد و آینده نیز چنان نامعلوم و غیرقابل‌پیش‌بینی است که تنها راه بقا، تمرکز تمام قوا بر «اکنون» است. در این زیست‌جهانِ «حال‌گرا» که در آن فرد مانند مسافری در قطاری پرسرعت است و دیگر توانایی دیدن جزئیات منظره را ندارد، رجوع به تاریخ که نیازمند تأمل و درنگ است، نه‌تنها مفید نیست، بلکه اتلاف وقت محسوب می‌شود.

تاریخ که دیگر کارکرد فکری و معنوی نداشت، در قالب‌های سرگرم‌کننده و قابل‌فروش مانند سریال‌های تاریخی که صحت را فدای جذابیت می‌کنند، تورهای گردشگری و پست‌های نوستالژیک اینستاگرامی بسته‌بندی شد.

گسست دوم، «افسون‌زدایی» و مرگ امر قدسی بود. به تعبیر کلاسیک «ماکس وبر»، عقلانیت ابزاری مدرن، جهان و تاریخ را «افسون‌زدایی» (Disenchantment) کرد. تاریخ، به‌ویژه در ابعاد اسطوره‌ای و قدسی‌اش مانند شاهنامه یا سیره ائمه، از هالة معنایی و قدرت الهام‌بخش خود تهی شد. دیگر یک «روایت مقدس» نبود که حقیقت خود را از درون آشکار کند، بلکه به مجموعه‌ای از «داده‌های تاریخی» تبدیل شد که باید با روش‌های علمی و انتقادی تحلیل شود. این فرایند، ضمن دستاوردهای علمی خود، تاریخ را از یک منبع حکمت زنده و گرم به یک «ابژه مطالعاتی» سرد و بی‌روح تقلیل داد. 

گسست سوم، «کالایی‌شدن» و تولد «موزه تفاخر» بود. در گام نهایی، منطق سرمایه‌داری و صنعت فرهنگ (به تعبیر مکتب فرانکفورت)، این تاریخِ بی‌ربط شده و افسون‌زدایی شده را به یک «کالا» برای مصرف تبدیل کرد. تاریخ که دیگر کارکرد فکری و معنوی نداشت، در قالب‌های سرگرم‌کننده و قابل‌فروش مانند سریال‌های تاریخی که صحت را فدای جذابیت می‌کنند، تورهای گردشگری و پست‌های نوستالژیک اینستاگرامی بسته‌بندی شد. در اینجا استعاره «موزه تفاخر» متولد می‌شود؛ مکانی که در آن به گذشته افتخار می‌کنیم و با آن عکس می‌گیریم، اما هیچ ارتباط زنده‌ای با آن برقرار نمی‌کنیم و پس از خروج، زندگی‌مان هیچ تغییری نمی‌کند. این یک تاریخِ کالایی شده، تزیینی، بی‌خطر و کاملاً بی‌اثر است.

 

سیطره یک تاریخ؛ چگونه فقط تاریخ غرب «کاربردی» شد؟

در این میان، تنها یک روایت تاریخی از قاعده «موزه‌ای شدن» مستثنی شد: تاریخ غرب. سیر تحول از یونان باستان به رنسانس، عصر روشنگری و دنیای مدرن، نه به‌عنوان تاریخ «یک منطقه»، بلکه به‌عنوان «تاریخ جهانی عقلانیت» و مسیر اصلی پیشرفت بشر معرفی شد. این هژمونی که از طریق استعمار، نظام آموزش جهانی و قدرت رسانه‌ای تثبیت شد، باعث گشت که تنها تاریخ غرب، «کاربردی» باقی بماند و مرجع فکری نخبگان و مردم عادی در سراسر جهان شود. امروز وقتی ما از مفاهیمی چون «دموکراسی»، «حقوق بشر»، «دولت - ملت» یا «علم تجربی» سخن می‌گوییم، ناخودآگاه به این سنت تاریخی غربی ارجاع می‌دهیم و از آن برای حل مسائل خود استفاده می‌کنیم. در جهانی که تنها یک تاریخ، «ضروری» و «کاربردی» تلقی می‌شود، بقیه تاریخ‌ها به‌صورت خودکار به اموری «غیرضروری»، «حاشیه‌ای» و «اضافی» تبدیل شده و به همان موزه تفاخر تبعید می‌گردند.

 

از تمسخر اینفلوئنسر تا راهکار متفکر

تا زمانی که تاریخ ما از موزه به متن زندگی بازنگردد، باید منتظر باشیم که حافظه جمعی‌مان، لقمه چرب‌ونرم اینفلوئنسرهای بیشتری شود.

اکنون می‌توانیم به نقطه آغاز بازگردیم. وقتی تاریخ یک ملت (چه شاهنامه و چه سیره ائمه و چه تاریخ باستان و پیش از اسلام) از جایگاه یک «سنت زنده فکری» خلع شده و به یک «شیء موزه‌ای» بی‌خاصیت تبدیل می‌شود، دیگر قداست و حرمتی برای آن باقی نمی‌ماند. در «اقتصاد توجه» که منطق حاکم بر دنیای مجازی است، هر امر بی‌خاصیتی می‌تواند به ابزاری برای تولید محتوای بسیار دیده شده و کسب «لایک» تبدیل شود. اینفلوئنسر، علت این بحران نیست، بلکه خود، معلول و نشانه نهایی آن است. او صرفاً به تاریخ بی‌کاربرد شده لگد می‌زند تا توجه بخرد؛ زیرا می‌داند که دفاع معناداری از آن صورت نخواهد گرفت.

راه‌حل، نه مقابله با این یا آن فرد و نه صرفاً تکرار شعارهای پرطمطراق در وصف گذشته، بلکه یک «کنش فکری عمیق» است: احیای تاریخ به‌مثابه سنت تفکر. ما باید به شکلی آگاهانه، تاریخ را از ویترین موزه خارج کرده و به کارگاه اندیشه و زندگی امروز خود بازگردانیم. این امر، مستلزم پرسیدن سؤالات «کاربردی» از تاریخ است: چگونه می‌توان از مفاهیم «خِرَد» و «داد» در شاهنامه برای نقد ساختارهای قدرت در جهان امروز بهره برد؟ چگونه می‌توان از الگوی اقتصادی و شبکه‌سازی اجتماعی اهل‌بیت (ع) برای حل معضلات چون فقر و بی‌عدالتی در جامعه کنونی الهام گرفت؟ این رویکرد، نیازمند تلاش هم‌زمان نظام آموزشی برای گذار از آموزش تاریخ به‌مثابه «حفظیات» به «پرورش تفکر تاریخی» و تلاش نخبگان دینی و فرهنگی برای استخراج اصول کاربردی از دل متون تاریخی است. تا زمانی که تاریخ ما از موزه به متن زندگی بازنگردد، باید منتظر باشیم که حافظه جمعی‌مان، لقمه چرب‌ونرم اینفلوئنسرهای بیشتری شود.

 

/انتهای پیام/