گروه دین و اندیشه «سدید»؛ برای دههها، اینطور به نظر میرسید که اصلیترین آوردگاه فکری و سیاسی روحانیت، مبارزه با اندیشههای چپ و ماتریالیسم بود. اما این مواجهه تا چه حد دقیق و برآمده از متون اصلی بود و چه پیامدهایی به دنبال داشت؟ آیا تمرکز بر خطر الحاد مارکسیسم، روحانیت را دچار نوعی «خطای باصره» نکرد و باعث غفلت از خطر پنهانتر و فراگیرتر تجدد و لیبرالیسم نشد؟ از سوی دیگر، آیا میتوان ردپای تأثیرات ناخواسته ادبیات چپ را در گفتمان انقلابی روحانیت مشاهده کرد؟ برای بررسی این پرسشها و واکاوی نسبت پیچیده روحانیت و اندیشه چپ، ما در گفتوگو با دکتر عبدالوهاب فراتی - نویسنده کتاب «روحانیت و تجدد» و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی - به این موضوع پرداختهایم. در ادامه بخش دوم این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
فهم ناخالص روحانیت از اندیشه چپ
شما در بخش پیشین این گفتوگو، استدلال کردید که ایدئولوژی انقلاب اسلامی، ترکیبی خالص از اندیشه شیعی نبود؛ بلکه عناصری از اندیشههای چپ و روشنفکری سلفی را نیز در خود داشت. همچنین معتقد بودید که روحانیت پیش از انقلاب، تحتتأثیر گفتمان چپ، دچار «خطای باصره» شد و غرب و لیبرالیسم را در حال فروپاشی دید. این خطا باعث شد تا روحانیت، مارکسیسم را به دلیل ضدیت آشکارش با دین، دشمن اصلی تلقی کند و از خطر پنهانتر لیبرالیسم غافل شود. البته اضافه کردید که امام خمینی (ره) با هوشمندی این رویکرد را نپذیرفت و با عبور از مسئله چپ، آمریکا و غرب را بهعنوان مسئله اصلی مطرح کرد. حالا در ادامه همان بحث، اگر بخواهیم نوع مواجهه روحانیت با اندیشه چپ را بیشتر محل دقت قرار دهیم، شما کیفیت مواجهه انتقادی روحانیت با اندیشههای چپ را چگونه ارزیابی میکنید؟
علامه طباطبایی در کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» بدون اینکه اسمی از مارکسیسم ببرد یا مسائل ماتریالیسم دیالکتیک یا ماتریالیسم تاریخی را مورد بحث قرار دهد، همه آنچه را که تا آن زمان به زعمش «فلسفه جدید» یا همان ماتریالیسم دیالکتیک خوانده میشد، ذیل «سفسطه» نقد و بررسی کردند.
فراتی: اتفاقی که افتاد، این بود که اولاً روحانیت در این دوره باز هم اندیشه مارکسیسم یا اندیشه ارتدوکس چپ را از طریق متون اولیه نخوانده بود. یعنی همان مشکلی که در فهم لیبرالیسم و سرمایهداری داشت و در بخش پیشین توضیح دادم، اکنون در فهم اندیشههای چپ نیز به آن مبتلا میشود. اینجا روحانیت نه زبان آلمانی بلد بود که متون اصلی چپ را بخواند (چراکه متن اصلی «مارکس» به زبان آلمانی نوشته شده) و نه توانسته بود آثار «لنین» یا «بوخارین»، «مائو» و دیگران را در تفسیرهای متأخر دریابد. تنها اثری که از طریق آن به فهم چپ نائل شده بود، مکتوبات «تقی ارانی» بود؛ بهویژه کتاب «پیسکولوژی» یا روزنامه «دنیا» که در ایران مدتی مجوز چاپ گرفت و به ترویج اندیشههای مادیگرایانه میپرداخت. البته اسم مجله «ماتریالیسم» بود، بعد وزارت فرهنگ بهخاطر حساسیتی که بر روی واژگان چپ داشت، آن را نپذیرفت. گمان میکنم آن را به مجله «دنیا» ترجمه کردند و بعد به ترویج اندیشههای چپ در ایران پرداختند.
شما وقتی کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را میبینید، اساساً در هیچ یک از پاورقیهای آن ارجاعی به آثار مستقیم مارکس، لنین و امثال اینها نمیبینید، بلکه ۳۳ بار ارجاع این کتاب به اندیشههای چپ، به همان آثار تقی ارانی است. تقی ارانی هم یک برداشت دست دوم و سوم از اندیشههای چپ در ایران بود و نمیتوانست روایت اصیلی از ماتریالیسم مارکسیستی در ایران داشته باشد. این بحثها در منابع مختلف آمده است. من در بخشی از همین کتاب «روحانیت و تجدد» خود این موضوع را نگاشتهام که: «تقی ارانی به هنگام اقامتش در ایران، کوشید مارکسیسم را به زبان سادهای ترویج کند. در ایران نیز کتاب «کاپیتال» مارکس را تدریس میکرد و گاهی هم با ایرج اسکندری «abc کمونیسم» بوخارین را میخواند. ماهنامه «دنیا» (۱۳۱۲) ارگان رسمی گروه او جهت ترویج محتاطانه چپ در ایران بود. دنیا همان «ماتریالیسم» بود که وزارت فرهنگ به دلیل بیگانه بودن، آن را نه به مادیگری بلکه به «دنیا» ترجمه کرد. با این همه، ارانی نه پروژه مارکس و نه تفکر لنین را در ایران دنبال نکرد. بهعبارتدیگر، او در پی بنیاننهادن حزب پیشتازی مثل لنین در ایران نبود. هدف او تشکیل هستهای از روشنفکران ایرانی جهت مطالعه عمیق مارکسیسم بود. او کوشید نسل تحصیلکرده آن روز ایران را به آگاهی از مارکسیسم برساند، نه اینکه طبقه کارگر یا تودههای مردمی را به خودآگاهی طبقاتی رهنمون سازد.»
شما پیرامون نسبت روحانیت با اندیشههای چپ و راست در دهه بیست و سی توضیحاتی را دادید. جایی که هنوز مرحوم آیتالله بروجردی حضور دارند و رهبری حوزهها توسط ایشان انجام میشود. در آن برهه نزاع بر سر آن است که با چپ مبارزه کنیم یا بهائیت؟ در اینجا روحانیت دو دسته میشوند. بعد از رحلت ایشان و مرجعیت امام خمینی (ره)، شاهد شکلگیری دوگانه روحانیت سنتی و مبارز هستیم. تصور میکنم حتی خود شهید مطهری نیز دچار تغییر در مسئله شده و مباحث متفاوتتری را در این دهه مطرح میکنند. در این دهه شما چه نسبتی را میان اندیشههای روحانیت و تفکرات چپ و راست میبینید؟
فراتی: من قبل از اینکه به آن دوره برسیم، میخواستم یک نتیجهگیری در امتداد بحثهای مرحوم شهید مطهری و مرحوم علامه طباطبایی ارائه کنم. این به نظر من نکته مهمی است. علامه طباطبایی در کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» بدون اینکه اسمی از مارکسیسم ببرد یا مسائل ماتریالیسم دیالکتیک یا ماتریالیسم تاریخی را مورد بحث قرار دهد، همه آنچه را که تا آن زمان به زعمش «فلسفه جدید» یا همان ماتریالیسم دیالکتیک خوانده میشد، ذیل «سفسطه» نقد و بررسی کردند. یعنی گفت همه اینها سفسطهاند و فلسفه نیستند. البته این ماتریالیسم دیالکتیک هم که علامه در اینجا نقد میکرد، یک ماتریالیسم معمولی و روزنامهای، بهویژه برآمده از مکتوبات تقی ارانی بود.
علامه، فلسفه را در مقابل سفسطه گذاشت و با سفسطه خواندن مارکسیسم، به نفی آن پرداخت. ایشان سفسطه را با ایدهآلیسم و رئالیسم را با فلسفه یکی میدانست؛ این در حالی بود که ایدهآلیسم و رئالیسم در لغت و اصطلاح به چنین معنایی به کار نمیرفتند، بلکه دو حوزه عمده در فلسفه جدید هستند. حتی میتوان گفت که ایدهآلیسم، عمیقتر و جدیتر از رئالیسم در فلسفه اروپایی است؛ چنانکه «کانت» و «هگل» ایدهآلیست هستند و امثال «راسل» و اتباع او، رئالیست به حساب میآیند. از این رو، علامه طباطبایی سفسطه را نه به معنای آن در باب صناعات خمس منطق، بلکه به معنای پیشاسقراطی آن به کار میبرد و فلسفه را در مقابل «پروتاگوراس» یا گرگیاسهای قدیم و جدید قرار میداد و بدین ترتیب بسیاری از فیلسوفان گذشته و جدید که اصالت وجود را نمیپذیرفتند، سوفیست مینامید. بهعبارتدیگر، ملاک علامه طباطبایی این بود که در فلسفه، حقیقت مطابقت با خارج وجود دارد؛ ملاکی که نزد بسیاری از فلاسفه اروپایی مقبول نبود. علامه طباطبایی پس از ذکر نام «بارکلی» و «شوپنهاور» بهعنوان کسانی که منکر مطابقت هستند، به بررسی دیدگاه مارکس پرداخت. از نظر مارکس، علم از خارج گرفته شده ولی مطابق با خارج نیست، بلکه مادی است و ماده با فعالیت مناسبت دارد، نه مطابقت.
وقتی مارکسیسم تبدیل شد به کانون دغدغهها یا نقد فلسفی روحانیت، این امر سبب شد که اولاً کل فلسفه اروپایی را بهزعم اینکه سفسطه است، کنار بگذارند و در مورد آن تأمل نکنند و آن قسمتی که اتفاقاً فلسفه بود و در لیبرالیسم وجود داشت - مانند اندیشه کانت و دکارت - موردتوجه قرار نگرفت.
اما آنچه از برآیند نقدهای علامه طباطبایی بر سفسطه بودن مارکسیسم اهمیت مییافت، آن بود که ایشان و شهید مطهری از منظر فلسفه صدرایی، کل فلسفه جدید را سفسطه خواندند و تصور کردند که بنیان فلسفه جدید را به هم ریختهاند. همین امر سبب شد که آنان تصور کنند تمرکز بر رد ماتریالیسم دیالکتیک - که چند دهه پارهای از روحانیت را به خود مشغول کرده بود - به آسانی میتواند پایههای فلسفه جدیدی را که بنیاد مدرنیته را ساخته بود، متزلزل و بر اتقان فلسفه صدرایی بیفزاید. اما همچنان که استاد «رضا داوری اردکانی» اذعان میکند، پرداختن بیش از حد به مارکسیسم و ماتریالیسم دیالکتیکی را بهمثابه کل فلسفه جدید تلقیکردن، سبب شد تا روحانیت در باب ماهیت تجدد بحثی نکند و در نسبت دین و تجدد تأملی ننماید. در واقع روحانیت به آن بخش از مدرنیته که صریحاً با دین معارض بود، توجه کرد و کمتر به کلیت غرب که سکولار شدن دین را در پی داشت، توجه نمود.
در ادامه من نقلقولی را از دکتر داوری مطرح میکنم. ایشان میگویند: «ای کاش درک و درایت علامه طباطبایی از مارکسیسم را مدافعان فلسفه اسلامی برای فهم ماهیت فلسفه جدید اروپایی به کار میبردند تا امروزه نه شاهد افول فلسفه سهروردی و ملاصدرا در سایه نام دکارت و کانت بودیم و نه اینچنین به درکی ناقص از ماهیت غرب میرسیدیم.» خود علامه هرگز درصدد برنیامد در باب ماهیت غرب تحقیق کند و احتمالاً اطلاعات او درباره غرب از مطالب «سیر حکمت در اروپا» فروغی فراتر نمیرفت و ادعایی هم نداشتند که غرب را میشناسند. شاید به همین دلیل بود که علامه در توجیه عقلانی و فلسفی اخلاق - همانطور که شهید مطهری اشاره میکند - سر از اخلاق قراردادی یا توجیه عقلانی راسل از اخلاق درآورد.
اینجا چه اتفاقی میافتد؟ نسبت این موضوع با بحث فعلی ما را چگونه میخواهید جمعبندی کنید؟
فراتی: وقتی مارکسیسم تبدیل شد به کانون دغدغهها یا نقد فلسفی روحانیت، این امر سبب شد که اولاً کل فلسفه اروپایی را بهزعم اینکه سفسطه است، کنار بگذارند و در مورد آن تأمل نکنند و آن قسمتی که اتفاقاً فلسفه بود و در لیبرالیسم وجود داشت - مانند اندیشه کانت و دکارت - موردتوجه قرار نگرفت. یعنی اگر زحمتی که این دو بزرگوار در «اصول فلسفه و روش رئالیسم» در نقد چپ کشیدند، در نقد اندیشههای فلسفی لیبرالیسم به کار میبردند، شاید اکنون ما بعد از ۱۵۰ سال از گفتگوهای فکریمان با غرب، در نقطهای که الان قرار داریم، نبودیم.
ریشههای انقلاب اسلامی در فقاهت امام خمینی (ره)
شما به مطلب مهمی اشاره میکنید که اتفاقاً جزء پرسشها ما نیز بود. همین امروز هم حساسیت روحانیت انقلابی نسبت به اندیشههای چپ، بهمراتب بیشتر از اندیشههای راست است. حساسیتی که روحانیت در دهه شصت، راجع به اندیشه چپ به خرج میدهد، اقلی از آن را در دهه هفتاد پیرامون لیبرالیسم نشان نمیدهد. این در حالی است که بنا بود روحانیت «نه شرقی، نه غربی» باشد، اما در واقعیت، دستگاه حساسیت روحانیت دقیق عمل نکرد؛ یعنی پیرامون راستگرایی آنگونه که نسبت به چپ هشدار میداد، عمل نکرد. شما نکاتی را در تحلیل این موضوع بیان کردید. اگر برای تکمیل بحث نکتهای دیگری بفرمایید استفاده خواهیم کرد.
فراتی: از آنجا که روحانیت هزینه و وقت زیادی صرف چپ کردند، بلافاصله بعد از فروپاشی نظام مارکسیستی در شوروی سابق، مشکلات سیاسیشان هم با روسیه حل شد و شعار «مرگ بر شوروی» هم حذف گردید. از آن طرف، چون مناقشه روحانیت یا نیروهای مذهبی در ایران با لیبرالیسم در حوزه بنیادهای فلسفی متمرکز نشد و بیشتر مناقشه سیاسی شد، به همین دلیل این مناقشه نیز هیچوقت حل نشد و مناقشه بین روحانیت و غرب در همان سطح سیاسی باقی ماند. نه اینکه روحانیت نقدی نسبت به تجدد در نسخه لیبرالیستی آن نداشت، ولی مهم این بود که متنهای فلسفی، رمانها، داستانها و تاریخ جامعه غرب، مانند مارکسیسم مورد مطالعه قرار نگرفت و تمام انتقادی که ما طی این سالها در نقد غرب از زبان روحانیت شنیدیم، حول دو محور است: اینکه مبنای آنها اومانیستی و روششان پوزیتیویستی است. گرچه هر دو نقد حتماً نقدهای درستی هستند، اما بحث این است که نقد غرب، نیازمند چیزی غیر از این دوتاست یا چیزی اضافه بر آن دو لازم داشت تا جامعه ایران و نسل جدید بفهمند که اساساً چرا تفکر لیبرالیسم یا تفکر سرمایهداری و اقتصاد آزاد با اندیشه دینی فاصله دارد یا حتی فاصله ندارد.
این در واقع نشان داد که چگونه پرداختن بیش از حد به اندیشههای چپ، فرصت روحانیت را در پرداختن به آن بخش از تمدن غرب که لیبرالیسم باشد، کمتر کرد. از آن طرف هم روحانیت چون با ادبیات چپ مأنوس شد و آن را زیاد به کار برد، طبیعتاً تحتتأثیر اندیشهاش قرار گرفت. برای مثال، اندیشه «رهبر» یا «رهبری در انقلاب» و این کلیدواژه، به تعبیر خود شهید «بهشتی»، تحتتأثیر ادبیات چپ بود. یا حتی اینکه شهید مطهری گفت ولیفقیه در نظام جمهوری اسلامی «ایدئولوگ» است، خود این اصطلاح «ایدئولوگ» که یک واژه جدید بود، غیر از نظریه انتصاب و نظریه انتخاب در مباحث کلاسیک پیرامون ولیفقیه، تحتتأثیر ادبیات چپ بود. ما در ادبیات شیعی لفظ «امام» و «مرجع» را داریم، ولی اصلاً واژه «رهبر» را نداریم. این واژه تحت ادبیات چپ وارد شد.
طرح ایده انقلاب دینی از دل ولایتفقیه
هضم این صحبت شما مقداری سخت است. یعنی شما از یک طرف میگویید که روحانیت شیعه به اندیشه چپ - حتی بیشتر از آنچه لازم بود - بسیار پرداخت و در این پرداخت مواجههای مبنایی و ستیزنده نیز انجام داد، اما درعینحال از آن تأثیر پذیرفت. درک این مطلب مقداری دشوار است.
وقتی حضرت امام خمینی (ره) در نجف، ذیل بحثهای ولایت فقیهشان صراحتاً گفتند که سرنگونی سلطنت مطلقه پهلوی راهی جز یک انقلاب سیاسی - اسلامی ندارد، آن موقع نیروهای مذهبی یا روحانی در زندان به خود بالیدند که یک مجتهدی از یک نظریه انقلابی دفاع کرده که مستند به شریعت است و دیگر از مسیر ایدئولوژی چپ تولید نشده، بلکه برخاسته از دستگاههای اجتهادی و فقهی است.
فراتی: این روحانیت فقط آن بخش ضد مذهب بودن مارکسیسم برایش مهم شد، ولی از اقتصاد دولتی و ادبیات انقلابیگری آن استقبال کرد. بههرحال در آن دوره، چون روحانیت دنبال یک برونرفت از اوضاع میگشت و به این نتیجه رسید که باید در ایران انقلاب کند و اندیشه چپ، یک اندیشه انقلابی بود، به سمت اندیشه چپ رفتند. واقعاً نمیشد از اندیشه لیبرالیسم به خلق یک انقلاب رسید. تنها ایدئولوژیای که میتوانست شما را به ادبیات انقلاب نزدیک کند، اندیشه چپ بود و این اندیشه چپ هم مدعی بود تنها مکتبی است که میتواند دفاع علمی از یک انقلاب بکند یا یک نظریه علمی در باب انقلاب تولید کند. آن موقع هم در زندان، وقتی که روحانیون با نیروهای چپ مانند سازمان مجاهدین خلق یا فدائیان همسلول بودند، آنها روحانیت را متهم میکردند که تنها ایدئولوژیای که میتواند به خلق یک انقلاب برسد، اندیشه چپ است؛ آنها میگفتند «شما اساساً ایدئولوژی انقلابی ندارید و از رسالههای عملیه و کتابهای حدیثی شما چیزی به نام انقلاب استخراج نمیشود.» در خاطرات هم هست که میگویند وقتی حضرت امام خمینی (ره) در نجف، ذیل بحثهای ولایت فقیهشان صراحتاً گفتند که سرنگونی سلطنت مطلقه پهلوی راهی جز یک انقلاب سیاسی - اسلامی ندارد، آن موقع نیروهای مذهبی یا روحانی در زندان به خود بالیدند که یک مجتهدی از یک نظریه انقلابی دفاع کرده که مستند به شریعت است و دیگر از مسیر ایدئولوژی چپ تولید نشده، بلکه برخاسته از دستگاههای اجتهادی و فقهی است. آن موقع اینها به نظریهای مسلح شدند که در زندان بتوانند در مقابل چپها بایستند.
جمع این سخن با مباحث پیشین چگونه ممکن میشود؟ شما یکبار فرمودید که اندیشه مبارزه و ادبیات انقلابیگری متأثر از فضای چپ بود. برداشت من از نکات شما این بود که اگر اندیشه چپ نبود، شاید انقلابی هم شکل نمیگرفت. اکنون میفرمایید که امام خمینی (ره) یک نظریه انقلابی اسلامی و فقهی ارائه کردند که برخاسته از شریعت دینی بود و این ندای امام خمینی (ره) حتی برای فعالین اسلامی عرصه جهاد، نوعی فراخ و رهایی از بنبست را در مقابل مجاهدین خلق و... مطرح کرد. این دو مطلب را چگونه میتوان جمع کرد؟
فراتی: داستان امام خمینی (ره) با کسانی که در صحنه مبارزه بودند، فرق میکرد. ایشان یک دستگاه فکری و مبنای کاملاً اسلامی داشت و اساساً تحتتأثیر چپ و راست هم نبود؛ یعنی یک استقلال فکری و اجتهاد روشن داشت. این اتفاقاتی که میافتد، در سطوح روحانیون مبارز است. به تعبیر برخی از غربیها، انقلاب ایران انقلاب «حجتالاسلام»ها بود. این حجتالاسلامهای انقلابی که در عرصه عمل با نیروهای چپ و غیرچپ درگیر بودند، در این فضا بازی میکردند یا تحتتأثیر این ادبیات بودند. امام خمینی (ره) از دورهای که «کشف اسرار» را نوشت، نشان داد که مارکسیسم برایش اهمیت ندارد؛ چون احساس میکرد که اساساً اندیشه ضدمذهبی کمونیستی یا مارکسیستی در جامعه ایران زمینهای ندارد و امام خمینی (ره) بیشتر از روند تجددگرایی رضاخان که بهنوعی نماد لیبرالیسم در ایران بود، واهمه داشت. بهعبارتدیگر، امام خمینی (ره) فهمیده بود که مشکل آن دوره ما نه چپ، بلکه راست است. ولی کسانی که در بدنه مبارزه بودند و عملاً مبارزه را بر عهده داشتند، اینها چون گفتگوهای دیواربهدیوار و نزدیکتری با جریانهای چپ داشتند، درعینحال که وقت گذاشتند و چپ را نقد کردند، بهصورت ناخواسته تحتتأثیر این ادبیات نیز قرار گرفتند.
قانون اساسی، ترکیبی از اندیشههای چپ و راست
در دهه شصت، در مورد قوانینی که دقیقاً برچسب سنگین چپ میخورد و جامعه مدرسین بهشدت با آن مخالفت میکند، امام خمینی (ره) میگویند که اینگونه نیست و این تدابیر برآمده از همین اندیشه دینی است. این مطلب را نهتنها امام خمینی (ره)، بلکه شهید بهشتی نیز میفرمایند. ایشان پیرامون قانون اصلاحات ارضی دو سخنرانی مهم دارند؛ یک سخنرانی در جمع علمای کرمانشاه و دومی در اولین سمینار هیئتهای هفتنفره است. ایشان در این سمینار بیان خوبی دارند و میفرمایند که علت آنکه ما این طرح اصلاحات ارضی را ارائه کردهایم، بهخاطر آن نیست که اصطلاحاً مالکیت بر اسباب تولید را قبول نداریم. ایشان اینجا دارد با شهید مطهری مرزبندی میکند. اما میفرمایند یک نکته وجود دارد؛ ما ولایتفقیه را قبول داریم. بعد اضافه میکنند که ولایتفقیه بر احکام اولیه اسلام هم ولایت دارد که در عقد و قرارداد دخالت کند. این موضوع در مباحث دیگر و اختلافات آیتالله صافی با امام خمینی (ره) نیز امتداد دارد. گویی یک خوانشی از ولایت در ذهن امام خمینی (ره) وجود دارد که اگر این خوانش به انقلاب ختم نشود، جای سؤال دارد. ایشان فهم سیاسی از اسلام را عرضه میکند که دیگر نمیتواند مثل بقیه با شاه تعامل کند و میگوید من باید انقلاب کنم و نظام را متلاشی کنم، خواه اندیشه چپ باشد یا نباشد. اگر این مطلب را مقدمه کنیم، به نظر شما تحقق انقلاب اسلامی تا چه میزان در ارتباط با اندیشههای چپ بود؟ اگر از اساس اندیشه چپ و خوانش ایدئولوژیکی نیز وجود نداشت، آیا باز هم امام خمینی (ره) انقلابی را با همین کیفیت به سامان میرساندند؟ حتماً اشراف دارید که برخی معتقدند اسلام ناب، خوانشی ایدئولوژیک (چپ) از اسلام است. نظر شما در این خصوص چیست؟
فراتی: امام خمینی (ره) و انقلاب، اگر مناقشه چپ و راست هم نبود، به همین مسیری که رسیده بود، میرسید. ما نمیتوانیم ثابت کنیم که مثلاً امام خمینی (ره) تحتتأثیر ادبیات چپ به ضرورت یک انقلاب رسید، بلکه ایشان از طریق ادبیات «خروج بر سلطان ظالم» به این نتیجه رسیدند؛ البته طبق مراحل خاصی. یعنی ابتدا تصور میکردند که میشود سلطنت را مجبور به بازگشت به مشروطه کرد و آن را قانع ساخت که به مشروطه تن بدهد، ولی ظاهراً احساس کردند شاه کسی نیست که تن به مشروطه بدهد، بهویژه بعد از کودتای ۲۸ مرداد که ثابت کرد اساساً علاقهای به مشروطه ندارد. به همین دلیل در نجف وقتی ولایتفقیه را مطرح کرد، اساساً نمیشد بدون یک انقلاب سیاسی، ولایت جایگزین سلطنت بشود. به همین دلیل من فکر میکنم که خلوص و اصالت اندیشه خود امام خمینی (ره) بسیار زیاد بود و کمتر تحتتأثیر این ادبیات هستند.
کسانی که در مجلس خبرگان اول، واضع قانون اساسی میشوند، با اندوختهای از اندیشههای چپ و راست و فقه اسلامی، وقتی در خبرگان اول حضور پیدا میکنند، تحتتأثیر این ادبیات چپ هستند و قانون اساسی در واقع محصول این ردههای دوم انقلاب است.
کسانی که در مجلس خبرگان اول، واضع قانون اساسی میشوند، با اندوختهای از اندیشههای چپ و راست و فقه اسلامی، وقتی در خبرگان اول حضور پیدا میکنند، تحتتأثیر این ادبیات چپ هستند و قانون اساسی در واقع محصول این ردههای دوم انقلاب است. البته من از این زاویه شاید بحث را پیگیری نکردهام که خود امام خمینی (ره) چقدر تحتتأثیر اندیشههای چپ بود یا اگر نبود، انقلاب میکرد یا نمیکرد، ولی احساس میکنم که اینطور نبود. اگر انقلاب زمانی پیروز میشد که امام در نجف بود و ایشان مستقیم از مرز مهران به ایران تشریف میآوردند، به نظر من ماهیت انقلاب متفاوت میشد. اما وقتی ایشان به فرانسه رفت و دنیای جدید و نظامهای سیاسی جدید را مشاهده کرد، به نظر من تحتتأثیر اندیشههای مدرن - بهویژه مدرنیته سیاسی - «جمهوری اسلامی» را پذیرفت. یعنی شاید اگر از نجف وارد ایران میشد، به همان «تأسیس حکومت اسلامی» میرسید که آن موقع مؤتلفه اسلامی دنبال آن الگو بودند. ولی وقتی ایشان به فرانسه رفت، به نظر من بیش از آنکه از چپ متأثر باشد، تحتتأثیر راست قرار گرفت. قانون اساسی ما هم چون در کشاکش بین این دو نیروی روشنفکری و روحانیت بود، واجد هر دو بعد چپ و راست شد. یعنی ضمن اینکه به مالکیت خصوصی احترام میگذارد، ولی مالکیت دولتی را هم قبول دارد. ضمن اینکه به آزادی احزاب احترام میگذارد، به اختیارات فراگیر حاکم اسلامی نیز توجه میکند. ضمن اینکه بر مفهوم «دولت - ملت» یا «شهروند» اصرار میکند، ولی در بندهای دیگر به «امتگرایی» تمایل نشان میدهد. این رفت و برگشتها نشان میدهد که قانون اساسی ما هم در کشاکش بین آن منازعه تاریخی دهه ۲۰ تا سال ۵۷ قرار داشته و انقلاب اسلامی، بازتابی از ذهنیت تاریخی روحانیت و روشنفکریِ دوران مشروطه به بعد است.
/انتهای پیام /