گروه دین و اندیشه «سدید»؛ روانشناسیهای عامهپسند یا معنویتهای نوظهور، موضوعی است که طی یک دهه گذشته و با گسترش فضای مجازی، رشدی انفجاری به خود دیده است. این رشد سریع و گسترش قارچگونه، نگرانیهایی را در میان کارشناسان و فعالان اجتماعی به وجود آورده است. آیا این دست معنویتها، قرائتهایی از روانشناسیهای فردی هستند؟ آیا رشد و گسترش آنها شاهد روندی پروسهای بوده یا نوعی پروژه در میان است؟ نسبت این آموزهها با باورهای دینی خصوصاً دین اسلام به چه نحوی است؟ این پرسشها و نمونههای دیگر، مسائلی هستند که تلاش داریم ضمن گفتگو با دکتر حمیدرضا مظاهری سیف - پژوهشگر پرسابقه حوزه معنویتهای نوظهور - ابعاد آن را مورد واکاوی قرار دهیم. بخش نخست این گفتگو را در ادامه از نظر خواهید گذراند.
واکاوی ماهیت روانشناسیهای عامهپسند
موضوعی که به واسطه آن، این جلسه گفتگو را شکل دادهایم، بحث از روانشناسیهای زرد است. نخستین سؤال من در خصوص وجه مسئلهمندی این جریانات است. شما ماهیت این جریانها که امروزه با عنوان روانشناسی عامهپسند طبقهبندی میشوند را چگونه توضیح میدهید؟ آیا از اساس آنچه که در قالب بلاگری حوزه معنویت، موفقیت، توسعه خود و... مطرح میشود، یک گونه سادهسازی شده از روانشناسی است یا ما با ماهیت فرقه گونه یا یک دین جدید روبرو هستیم؟
مظاهری: جریانهایی که شما با نام «روانشناسی زرد» معرفی میکنید و معمولاً در حوزه کتابشناسی تحت عنوان «جریان خودیاری» ردهبندی میشوند، یک طیف هستند؛ یعنی نمیتوان اکنون گفت که اینها روانشناسی هستند یا نیستند. وقتی یک سوی ماجرا به موضوعات ماورایی پیوند میخورد و جنبه فرا روانشناختی آن قوی میشود، دیگر از روانشناسی فاصله میگیرد؛ یعنی حتی نگاهشان روانشناسانه نیست و رنگولعاب روانشناسانه را نیز تلاش ندارند تا به بحث خود بدهند. فقط موضوعات و مسائلی که به آن میپردازند، با روانشناسی و فضای کاری خودشان مشترک است. مثلاً روی مسائل درونی انسان، احساسات، اضطراب، رنج، یا روابط افراد کار میکنند. خب اینها موضوعات روانشناسی است. روی اینها بحث میکنند، ولی بحثشان اصلاً روانشناسانه نیست و حتی رنگولعاب روانشناسی هم ندارد. اینگونه نیست که بگوییم ترکیبی از مباحث ماورایی و مباحث روانشناسی دارند.
وقتی یک سوی ماجرا به موضوعات ماورایی پیوند میخورد و جنبه فرا روانشناختی آن قوی میشود، دیگر از روانشناسی فاصله میگیرد؛ یعنی حتی نگاهشان روانشناسانه نیست و رنگولعاب روانشناسانه را نیز تلاش ندارند تا به بحث خود بدهند. فقط موضوعات و مسائلی که به آن میپردازند، با روانشناسی و فضای کاری خودشان مشترک است.
آن سوی طیف که بسیار ماورایی پیش میرود و جنبههای جادویی در آن قوی میشود، کاملاً از روانشناسی فاصله میگیرد و قطبیسازی میکند. یعنی روانشناسی را مباحثی ظاهری و سطحی میداند و معتقد است که بحث عمیقی را ارائه میدهد. میگوید راهکار ما راهکاری است که با باطن عالم و با نیروهای ناشناخته ارتباط میگیرد و از آن طریقی که منشأ و منبع است، از آنجا ما مسئله را میخواهیم حل کنیم؛ لذا میگوید مثلاً اگر شما مشکل اضطراب دارید، یک منبع قدرتی وجود دارد که باید به آن متصل شوید تا آرامش پیدا کنید و با تکنیکهای روانشناسی روی رفتار شما کار میکنند تا شما بازی بخورید. بعد میگویند تا آن منبع اصلاح نشود، شما نتیجه نمیگیرید.
این طیف ادامه مییابد. برخی میبینند این برای مخاطب شاید قابلقبول نباشد؛ مخاطب امروزی که مادیگراتر فکر میکند و محسوستر با امور مواجه میشود، میخواهد مقداری توجیه روانشناختی هم داشته باشد و تکنیک و فرمولهای ظاهری هم به کار بگیرد. سپس آن مباحث بنیادین را بهعنوان پشتیبان و مکمل مباحث روانشناسی میبیند. اینجا آمیزهها به وجود میآید. بعضی از این جریانات را اساساً میبینیم که در زمین روانشناسی قرار گرفتهاند. مباحث روانشناسی را میگیرند و ارائه میدهند، ولی در مورد چیزهایی که روانشناسی هنوز مسائلش را حل نکرده، یعنی موضوعات و مسائلی که همه روانشناسان مدعی نیستند آنها را حل کرده و به آخر آن رسیدهاند، اینها میآیند و تفسیرهایی از آن مباحث روانشناسی ارائه میدهند و بر برخی از تکنیکهای روانشناسی، ادعاهایی را سوار میکنند که مسئله بسیار پیچیده میشود. ظاهر بحث کاملاً روانشناسانه به نظر میآید، ولی ادعاها و کاربردها دیگر فنی نیست و یک روانشناس، خودش هم از شیوه کاربست تکنیکها توسط این گروه تعجب میکند. مثلاً ما در روانشناسی، «طرحواره درمانی» (Schema Therapy) را داریم. میگویند ممکن است آسیبهایی که اکنون در رفتارتان دارید و مثلاً حالتان خوب نیست، در روابطتان با دیگران، همسرتان یا در محیط کار دچار چالش هستید، به دلیل طرحوارههایی است که در پس ذهن شما وجود دارد و شما را هدایت میکند و روابطتان را به هم میزند، تخریب میکند، و مغشوش میسازد. آنها این طرحوارهها را بررسی میکنند که مثلاً ما اینها را برای شما اصلاح، شناسایی و پاکسازی میکنیم و در نهایت این طرحوارهها را خارج میکنیم و طرحوارههای درست را جایگزین میکنیم. اینگونه کمک میکنند. این در روانشناسی وجود دارد. نتیجه آن نیز چنین است که چشمانداز امیدبخشی را برای اصلاح رفتار، ارتباطات، روحیات و احوال ارائه میدهد. اما اکنون شاهد جریاناتی یا افراد جریانسازی هستیم که میگویند همین روش، سرطان شما را هم درمان میکند! آن درمانی که او انجام میداد، درمانی رواندرمانگرانه بود. رفتار و مشکلات رفتاری، مشکلات هیجانی و احساسی را اصلاح میکرد، بهبود میبخشید یا جلوی پیشرفت آن آسیبها را میگرفت. اینکه ادعا میشود ما سرطان شما را نیز با این روشها درمان میکنیم، حال شما خوب شود، احساس شما خوب شود، این عقدهها و گرهها را از درونتان باز کنید و بیرون بریزید، بیماری لاعلاجتان هم خوب میشود و... دیگر اینها عجیب و غریب است.
میخواهم بگویم اینها طیف دیگر روانشناسی ماجراست که از حد روانشناسی فراتر رفته است و نظریهای را در ابعادی مطرح میکند که دیگر آن ابعاد و آن قرائت، اصلاً علمی نیست، شواهدی برای تأیید آن وجود ندارد و دیگر ساختهوپرداخته آن فرد است و برای مخاطبینی است که نیازهایی دارند و او میخواهد با این شیوه، هم خودش را خاص نشان بدهد، هم مخاطبین را بهگونهای جذب کند که هزینه کنند، بستههایش را بخرند، در دورههایش شرکت کنند و به هر نحوی، مشتری شوند. ما این طیف را داریم؛ یعنی طیف ماوراءگرایی و طیف روانشناسیگرایی که اینها هیچکدام نه روانشناسی هستند و نه علمی؛ بنابراین ماهیت مسئله، ماهیت طیفی و ذومراتبی است که انواع گوناگونی پیدا میکند. شاید بتوانیم بگوییم به تعداد کسانی که در این عرصه وارد شدهاند، ادعایی مطرح کردهاند و جریانسازی میکنند، ما میتوانیم در این طیف جایگاهی برایشان مشخص کنیم. هرکدام میزانی از ترکیب ماوراء و مباحث روانشناسی، ادعاها و تخیلات خودشان و از جمله مباحث مذهبی را در هم میآمیزند تا یک تفکر جدید بسازند.
شاید بتوانیم بگوییم به تعداد کسانی که در این عرصه وارد شدهاند، ادعایی مطرح کردهاند و جریانسازی میکنند، ما میتوانیم در این طیف جایگاهی برایشان مشخص کنیم. هرکدام میزانی از ترکیب ماوراء و مباحث روانشناسی، ادعاها و تخیلات خودشان و از جمله مباحث مذهبی را در هم میآمیزند تا یک تفکر جدید بسازند.
ادیان ابراهیمی با چاشنی مدرنیسم
به موضوع خوبی اشاره کردید؛ یکی از مواردی که در رفتارهای این جریان مشاهده میشود، استفاده گسترده از مباحث دینی است. در فضای داخلی نیز شاهدیم که آیات قرآن و روایات بهصورت درست و غلط در بیان این افراد نمود پیدا میکند. انگیزه و دلیل چنین چیزی چیست؟
مظاهری: مسئلهای که اشاره میکنید، صرفاً مختص به ما نیست. در غرب نیز همین اتفاقات افتاده است. افرادی آموزههای مسیحیت را با این فضا ترکیب میکنند. چون باید بهنوعی این را برای مخاطب توجیه کنند. توجیهات علمی که در اینجا ضعیف است. مخاطبی که چندان با مباحث علمی جدی آشنا نیست، پس ممکن است به همانها اعتماد کند و بپذیرد. مباحث ماورایی نیز همانطور که اشاره شد، موجه نیست ولی جذاب است. یعنی آن جذابیت و رازآمیزی، غیرمدلل بودن ادعاها و مباحث را جبران میکند. فرد میگوید «بسیار جالب است!» با اینکه دلیلی نداریم و منطقی نیست، ولی ببینیم نتیجهاش چیست. به این شکل افراد پیش میروند و جذب فرد میشوند. خب این خلأ توجیه را گاهی با آموزههای دینی جبران میکنند. در فضای اسلامی، عدهای آن را با اسلام ترکیب میکنند. در غرب با مسیحیت ترکیب کردهاند و در شرق با آموزههای ادیانی مثل بودیسم و امثال آن ترکیب کردهاند؛ از سخنان بزرگان قدیم مثل بودا و افلاطون و هر چیزی که احساس کنند میتواند به توجیه این جریان کمک کند و مشتریان را متقاعد سازد که هزینه کنند و به خرید این بستهها و برنامههای آموزشی وفادار بمانند، استفاده میکنند.
به لحاظ پایهای، آیا به باور شما این آموزهها برخاسته از ادیان شرقی نظیر هندوئیسم نیستند؟
مظاهری: به باور من، نمیتوان گفت که پایه کار آیینهای شرقی است. من تصور میکنم همان جنبه توجیه در اینجا وجود دارد. اینها چون دلایل و شواهد ندارند، یعنی پای علم و دانش که به میان بیاید، نمیتوانند آن را توضیح دهند؛ لذا به ادیان تمسک میکنند. بهخصوص این اتفاق در غرب افتاده و از آنجا به کشور ما وارد شده است. اینها همه چیز را مبتنی بر «حکمت شرقی» میکنند. برای انسان غربی که بنبستهای تفکر مادی و زندگی مادی بهشدت او را آزرده و زخمی کرده و نتوانسته از این بنبستها عبور کند، حکمت شرقی یک افق نجاتبخش است؛ لذا به همین دلیل است که این جریانهای شرقی در غرب مخاطبان بسیاری پیدا کردهاند. تبلیغات هم روی آن انجام میشود؛ چون بازار فروش، عرضه و پاسخ به نیازهای مخاطب را دارد. از این جهت در حال فعالیت هستند. گروهی کسبوکارشان را اینجا تعریف کردهاند. در قرن بیستم و پس از آن، در همین زمان ما، فروش حکمت شرقی در غرب، بازاری بوده که روزبهروز بر رونق آن افزوده شده است. در واقع این همان مسئله توجیه را میخواهد حل کند. وقتی مباحث به ایران میآید، ممکن است بگویند اگر به مخاطب بگوییم «بودا گفته»، شاید آنقدر نپسندد؛ ولی اگر بگوییم «حضرت علی (ع) گفته»، «قرآن گفته» و... مخاطب - حداقل طیف گستردهای از مخاطبین - بیشتر مباحث را میپذیرند، میپسندند و اعتماد میکنند. از این جهت میگویم این ترکیب و این طیف وجود دارد.
برای انسان غربی که بنبستهای تفکر مادی و زندگی مادی بهشدت او را آزرده و زخمی کرده و نتوانسته از این بنبستها عبور کند، حکمت شرقی یک افق نجاتبخش است؛ لذا به همین دلیل است که این جریانهای شرقی در غرب مخاطبان بسیاری پیدا کردهاند
البته از هر دو هم استفاده میکنند. یعنی فرد نهتنها مباحث روانشناسی و ماورایی و جادویی را ترکیب کرده، بلکه اسلام و بودیسم و مسیحیت را هم درهمآمیخته و میخواهد بگوید که این چیزی که من میگویم، همه آنها که در طول تاریخ، عقل، شعور، درک و معرفتی داشتهاند، به آن رسیدهاند. هم مسیح گفته، هم بودا گفته، هم حضرت علی (ع) میگفته و اکنون هم من میگویم. به این شکل میخواهد موضوع را موجه جلوه دهد و ذهن مخاطبین را در واقع مجذوب یا مسحور کند تا به این کار متعهد بمانند و در نهایت، خرید را انجام دهند. اگر بخواهم به پاسخ سؤال نخست شما بازگردم، این التقاط، وجه اصلی مسئله است.
پروژهای برای تکمیل ایده مدرنیته
طی چند سال گذشته شاهد هستیم که رشد مباحث مرتبط با روانشناسی عامهپسند یا معنویتهای نوظهور دچار یک تب فزاینده شده است. ابتدا نظر خود را در خصوص اصل همین مطلب بیان کنید که آیا این پیشفرض را میپذیرید یا خیر؟ در مرحله بعد، پرسش آن است که آیا این جریان نظیر موجی است که نهایتاً از بین رفته و جامعه به پوچ بودن آن پی میبرد یا این جریان دارای یک هسته سخت بوده که آن را پشتیبانی کرده و مدام قرائتهای جدیدی از آن عرضه میکند؟
مظاهری: من در کتاب «آسیبشناسی شبه جنبشهای معنوی»، موضوعی را مطرح کردم که فکر میکنم به بسیاری از این سؤالها پاسخ میدهد؛ اینکه آیا اینها مثلاً به منبع قدرتی متصل هستند؟ به تعبیر شما هسته سختی دارند یا نه؟ ماهیتشان چیست؟ بشر امروز به بنبست مادیات رسیده و به دنبال یک گذرگاه است. بحرانهای بسیاری هم دارد. برخی به سمت معنویت رفتهاند، برخی چیزهایی شبیه معنویت را دنبال میکنند و میپذیرند که علم، عقل و تجربه بشری، ناقص است. اگر چیزی از جایی بیاید و ما را نجات دهد، خیلی عالی است. برخی منتظر چنین چیزی هستند. یعنی حتی اگر دنبال معنویت هم نرفته باشند، معتقدند یک «حکمت باستانی» وجود دارد که تاکنون فراموش شده بوده، گم شده بوده و به هر دلیلی از دست رفته یا در جایی پنهان شده و اکنون در حال کشف دوباره آن هستیم؛ پس به دنبال همین هم میروند. چون آنچه دستاورد کنونی ماست، مشخص است که مسئله حل کن نیست. نهتنها رنج ما را کاهش نداده، بلکه بر رنج ما افزوده است. حالا در این شرایط، یا ادیان میخواهند بیایند و به ما کمک کنند یا سنتهای معنوی یا حتی اگر شما بگویید یک حکمت باستانی، یک دانشی که انسانهای گذشته داشتهاند و خوب زندگی میکردند و اکنون ما آن را فراموش کردهایم و در حال پیداکردنش هستیم؛ لذا مثلاً میگویند «مایا»ها چنین میکردند یا در عرفان سرخپوستی چنین چیزی بوده است. اکنون عرفان سرخپوستی به چه کار انسان مدرن میآید؛ جز اینکه بگویند آنها یک حکمت باستانی داشتند که این مسائل امروز ما، برای آنها اصلاً مطرح نبوده و حل شده بوده و اکنون ما باید به آن حکمت باستانی برگردیم. این موضوع در واقع کاملاً احساس شده است؛ یک نیاز ادراکشده است که ما باید جایی فراسوی یافتهها و دستاوردهای تمدن مدرن و دانش بشری امروز - آنچه که داریم - به دنبال راه نجات بگردیم و رنجهایمان را مقداری التیام ببخشیم. انسان این را کاملاً فهمیده و در جستجوی حل و پاسخ این مسئله است.
اما پاسخی که در دنیای امروز فراگیر شده، چیزی نیست که بگوییم به طور طبیعی مردم دنیا فهمیدهاند که باید به سراغ یک حکمت باستانی که در قبایل بدوی وجود داشته است، بروند. اصلاً به طور طبیعی، انسانها برای حل مسئلهشان به سراغ آن نمیروند. چه عاملی باعث میشود که اکنون پای حکمت باستانی یا امور دیگر به میان میآید یا این نوع التقاط ایجاد میشود؟ یعنی پیشفرض ناکافی بودن ادیان و سنتهای معنوی و نیاز به ترکیب با آنها از کجا میآید؟ مثلاً میگویند چیزهایی در آن سنتها وجود دارد و به ما کمک میکند، ولی به خودی خود کافی نیست و باید آن را با مسائل یا عناصری از دانش امروز ترکیب کرد. این مدل التقاطی است که معمولاً در کل این طیف وجود دارد و یکی از مهمترین آنها، این است که آن «منبع قدرت»، بهنوعی در درون خود ماست. هم آن جریانهای جادویی این را میگویند، هم آن جریانات روانشناسی مدرنی که آمدهاند و فراتر از حد و حدود علمی و شواهد تجربی ادعا میکنند، همین را میگویند. میگویند آن نیرو، در درون شماست. شما اگر بتوانید مثلاً طرحوارههای ذهنیتان را اصلاح کنید، اگر بتوانید شناخت خودتان را تغییر دهید، باور خودتان را عوض کنید، به آن منبع قدرت و روزنه نجاتبخش دسترسی پیدا میکنید و آن را به روی خود باز میکنید.
استفاده التقاطی از دین برای جذب مخاطب
اکنون آنهایی که این حرفها را با اسلام ترکیب میکنند، چه چیزی را میگویند؟ «من عرف نفسه فقد عرف ربه». بعد میگویند همه چیز درون خود شماست. یا مثلاً انسان خلیفةالله است، روح خدا در ما دمیده شده، پس آن قدرت درون ماست، ما میتوانیم خلق کنیم، میتوانیم جهان را تغییر بدهیم و... یک قرائت خودبنیاد از دین و آموزههای دینی ارائه میشود.
حتی وقتی به سراغ التقاط این ادعاها با دین میآیند، همین را میگویند. اکنون آنهایی که این حرفها را با اسلام ترکیب میکنند، چه چیزی را میگویند؟ «من عرف نفسه فقد عرف ربه». بعد میگویند همه چیز درون خود شماست. یا مثلاً انسان خلیفةالله است، روح خدا در ما دمیده شده، پس آن قدرت درون ماست، ما میتوانیم خلق کنیم، میتوانیم جهان را تغییر بدهیم و... یک قرائت خودبنیاد از دین و آموزههای دینی ارائه میشود. همین موضوع در مسیحیت هم هست؛ یعنی یک قرائت خودبنیاد از مسیحیت و حتی از هندوئیسم و بودیسم ارائه میشود. درحالیکه اگر شما برگردید و ببینید صدسال پیش هندوها چگونه فکر میکردند، اینگونه نبوده است. آنها واقعاً در مقابل بتها خضوع و خشوع میکردند و واقعاً خودشان را مقهور نیروهای طبیعی میدانستند. ولی اکنون این بحث که مثلاً در باورهای مختلف هندویی طرح میشود مبنی بر آنکه «خودت را بشناس»، «خودت را دریاب»، «قدرت درونی خودت را بیدار کن» و... اینها چیزهایی است که میزان آن بسیار افزایش یافته و نوعی قرائت غربیشده و خودبنیاد از معنویت هندویی و شرقی ارائه میشود. هم در بودیسم و هم در سنتهای تائویی این اتفاق در حال رخدادن است. میخواهم بگویم این مشترک است. یعنی در این طیف متنوع، در این ترکیبهای گوناگون از منابع مختلفی که صورت میگیرد، یک سری دالهای محوری وجود دارد؛ مثل اینکه «همه چیز خود شما هستید»، «خودتان به خودتان تکیه کنید»، «خودتان را دوست داشته باشید»، «خودتان را کشف کنید» و «قدرت در درون شماست که میتوانید همه چیز را تغییر دهید تا آنگونه که میخواهید بشود». این دال بسیار مهمی است. این دال، در یک جا خلق شده است. یعنی نمیتوانیم فکر کنیم که همه این جریانهای متنوعی که امروز در دنیا شکل میگیرند و میزانهای مختلفی از آموزهها و منابع گوناگون را ترکیب کردهاند، همه با هم به این دال مرکزی رسیدهاند که «خودت باش». این اندکی عجیب است. آموزههای دیگری هم وجود دارد که مثلاً یک نوع سکوت و خلأ درونی و به هیچچیز فکرنکردن، میتواند ما را به آن منبع قدرت برساند و ما را یاری دهد که تغییرات لازم را برای همسویی با آن قدرت درون و استفاده از آن و جریانیافتنش در زندگیمان پیدا کنیم.
حول این دال مرکزی، یک سری عناصر مشترک اعم از رفتاری و بینشی وجود دارد. اما همه اینها به نظر میآید از منابعی نشئت گرفته و ارائه شده است؛ یعنی با یک قدرت عظیمی گسترش پیدا کرده است. چیزی که من در آن کتاب بیان کردم، این است که در واقع یک سری کانونهای قدرت، این نیاز انسان امروز را تشخیص دادهاند؛ بازگشت انسان غربی به شرق و انواع بحرانهایی که دیگر خودشان نمیتوانستند آن را حل کنند و باید پای چیز دیگری را به میان میآوردند. بهطورکلی میتوان همه آنها را «معنویت» نامید؛ حالا در قالب دین باشد یا در قالب حکمت باستان یا حتی برداشتهای معنوی از آموزههای علمی امروزی؛ یعنی تفسیرهای معنوی گذاشتن روی آموزههای علمی که آنها را از حد و حدود علمی خارج میکند. این را عدهای در دنیای امروز فهمیدهاند. بالاخره آن کسانی که میخواهند بر دنیا مسلط باشند، با مطالعه این کار را میکنند.
غرب اساساً با تفکر و تولید دانش سعی کرد همه چیز را تصاحب کند. با علوم طبیعی بر طبیعت و با علومانسانی بر انسان مسلط شد. مطالعات فرهنگی و علومانسانی را به شکلهای مختلف توسعه دادند تا بتوانند انسان را کنترل کرده و تحت سلطه خودشان در بیاورند؛ لذا مطالعه و هزینه کردهاند، به شرقشناسی پرداختهاند و مخصوصاً بومیان قاره آمریکا را به دقت مطالعه کردهاند. افراد دانشمند و نخبه بورسیه شدهاند و رفتهاند بین آنها زندگی کردهاند و مردمنگاری کردهاند؛ فرهنگ، ارزشها و زندگی روزمره آنها را بررسی کردهاند. برای اینها هزینه شده و این اتفاق افتاده است. فردی رفته ده سال در هند زبان «سانسکریت» یاد گرفته است. چه کسی زندگی او را تأمین میکرده است؟ آن سرمایهگذاری که او را فرستاده است. فردی را به ایران فرستادهاند. او آمده متون خطی ما را خریده، جمع کرده و به آنجا برده است. زبان فارسی آموخته، آمده بین ما زندگی کرده، حتی شیعه شده تا کاملاً یک تجربه مشارکتی یا مشاهده مشارکتی را تجربه کند. زندگی اینها از کجا تأمین میشد؟ سرمایهگذاران، مؤسسات و شرکتهایی وجود داشتند که در این حوزههای علومانسانی سرمایهگذاری میکردند. منفعت آنها چیست؟ منفعت آنها این است که میخواهند بر اینجا مسلط شوند. برای تصاحب، باید ما را بشناسند. همانگونه که شما باید خاک و جنگل و دریا را بشناسید تا بتوانید بر آنها مسلط شوید، باید انسانها و فرهنگهای مختلف را نیز بشناسید تا بتوانید بر آنها مسلط شوید. اینها همه این کارها را کردهاند، این مطالعات را انجام دادهاند و آن چیزی که به نظرشان میرسید میتوان با آن پاسخی به این بحرانها داد و انسان امروز را از دست نداد و او را زیر سیطره و هژمونی خودشان نگه داشت، آن را ساختند؛ مجموعهای از آموزهها که شاید مقداری مبهم باشد، ولی این عناصری بیان شد در آن وجود داشته باشد. اینها را ایجاد کردند و سپس از طریق افرادی که بهخوبی انتخاب کردند و به منابع قدرت متصل بودند، حمایت شدند و آنها را تبلیغ کردند و زندگیشان را تأمین کردند و آن باور معنوی را در دنیا عرضه کردند.
جریان سرمایهداری، پشت ترویج شبه معنویتها
من به اینها «شبه جنبش معنوی» میگویم. یعنی چه؟ یعنی اینها مثل جنبشهای معنوی رفتار میکنند، ولی جنبش معنوی نیستند. میآیند بین مردم میگویند: «نیازهای ما، بحران معنویت ما و...» حتی علیه حاکمیت موضع میگیرند و اعتراض میکنند که چرا شما به معنویت نپرداختید؟ بیایید به نیازهای معنوی ما پاسخ بدهید. حاکمیت یعنی همین ابرقدرتهای جهان و کشورهای قدرتمندی که این بحثها از آنجاها نشئت گرفته و در کل دنیا جریان پیدا کرده است. آنهایی که صادرات اصلیشان آهن و فولاد و خودرو و الکترونیک نیست، بلکه ابرفرهنگی است که صادر میکنند و در رأسشان ایالات متحده آمریکا قرار دارد. این جریانها در آنجا شکلگرفتهاند. گویا حرف مردم را میزنند و مثل جنبشهای معنوی، واسطه جامعه مدنی و حاکمیت هستند که «چرا شما اینقدر مادیگرا شدید؟ رویکرد معنوی داشته باشید.» خب اینها را آن قدرتها بالا آوردند و با تبلیغات، رسانه و امکانات حمایت کردند. حرفشان در دنیا پیچید. در دنیایی چنین شلوغ، اینکه صدای شما به گوش کسی برسد، واقعاً کار بزرگی است. یعنی باید معجزهای پشت آن باشد تا این اتفاق رخ دهد و گرنه به این راحتی شکل نمیگیرد. اینکه این صدا در همه جای دنیا پیچیده، نشان میدهد قدرتی پشت آن بوده است. این قدرت آمده شبه جنبشهای معنوی نوع اول را که کاملاً وابسته به خودش بودند، با حمایت مالی، آموزشی، اطلاعاتی و رسانهای ایجاد کرده است. من برای شما داستان تعریف نمیکنم و میتوانم الان نام ببرم که چه مجموعههایی متعلق به جریانهای مذکور است. مثلاً شما مؤسسه «بنیاد خلقت مشارکتی» در آمریکا، یا در همین سالهای اخیر مؤسسه «دیپاک چوپرا» و موارد دیگر را در نظر بگیرید. اینها کاملاً وابسته به کانونهای قدرت و ثروت بالا آمدند، این حرفها را مطرح کردند و این ایدهها را در جهان نشر دادند. نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که مخاطبین - مردم دنیا - میبینند که حرفی از سوی افراد مختلف میآید؛ حرفی جذاب و متفاوت. انگار در برابر مادیگرایی تمدن امروز ایستاده و راه دیگری را نشان میدهد.
از طرف دیگر، افرادی هم که این را مطرح میکنند، موفقاند، مشهورند، محبوباند، رسانهها از آنها استقبال میکنند، ثروتمندند، آموزش میدهند، میفروشند و کتابهای پرفروش مینویسند و... بعد کتابهایشان را میخوانید و میبینید حرف خاصی نیست و کشف بزرگی هم نیست. اصلاً چه بسا مشابه هم هستند. اگر بیست مورد از این کتابهای خودیاری را بخوانید، در کتاب بیست و یکم، بیشتر مطالب را در کتابهای قبلی خواندهاید. اگر پنجاه عدد کتاب بخوانید، دیگر حرف تازهای در اینها نمیبینید. همان مباحث قبلی مدام در حال تغییر است و با نامی جدید، با قلمی جدید و توسط فردی جدید ارائه میشود. پس به طور خلاصه این جریانهای نوع اول با حمایت رسانهها بالا آمدند و آن ایدئولوژی معنوی جدید را ارائه دادند که در آن، عنصر «التقاط» و «خودبنیادی معنوی» خیلی مهم است. نوعی «مدیتیشن، سکوت و خلأ درونی برای ارتباط با درون» اهمیت مییابد. نتیجه، دنیایی از معنویت انتظار داشتند یک رکن است. در گذشته میخواستیم با معنویت رکن ابدیتمان آباد شود، اما اکنون ما میخواهیم معنویت را همینجا در زندگی تجربه کنیم؛ رنجمان کاهش پیدا کند و حالمان بهتر شود. اینها مؤلفههایی هستند که این ایدئولوژی را ساختند.
اگر بیست مورد از این کتابهای خودیاری را بخوانید، در کتاب بیست و یکم، بیشتر مطالب را در کتابهای قبلی خواندهاید. اگر پنجاه عدد کتاب بخوانید، دیگر حرف تازهای در اینها نمیبینید. همان مباحث قبلی مدام در حال تغییر است و با نامی جدید، با قلمی جدید و توسط فردی جدید ارائه میشود.
هنگامی که این ایدئولوژی در دنیا گسترش یافت، افرادی در جوامع مختلف به آن مینگرند و درمییابند که این مباحث به این سادگی نه علمی هستند و نه آن فرد زحمت خاصی برای آن متحمل شده است. شما مردی لاابالی مانند «جک کنفیلد» یا زنی مانند «لوئیز هی» را در نظر بگیرید. زندگینامه این افراد مشخص است. جک کنفیلد که پسرش علیه او کتابی نوشته مبنی بر اینکه «او ما را رها کرد و رفت»، اکنون استاد معنویت و استاد موفقیت شده است و مستند میسازند. وی معمولاً در این مستندهای معنویت و موفقیت دیده میشود. لوئیز هی با کتاب «شفای زندگی» اش مطرح شد. او دختر هرزهای بوده است؛ خود او میگوید: «من در سیزدهسالگی برای اولینبار در یک هتل کار میکردم، باردار شدم و بعد سقط جنین کردم و...» بقیه آنها نیز همینطور هستند. انسان درستوحسابی و مقدسی در میان اینها چندان پیدا نمیکنید. همچنین شخصیت علمی برجستهای نیز در میان آنها زیاد نمیبینیم.
این موج اول شبه جنبشهای معنوی در واقع وقتی شکل گرفت - یعنی حاکمیت برای حفظ مردم تحت سلطه خود از قدرتهایش - یعنی قدرت نرم - استفاده میکند و جریانهایی را در جامعه شکل میدهد که اینها واقعاً جنبش اجتماعی نیستند، بلکه شبهجنبش هستند و به جای اینکه خواستههای مردم را دنبال کنند، آرمانها و برنامههای قدرتها و حاکمیت را از درون به مردم و از میان مردم به مردم تجویز میکنند. هنگامی که اینها شکل میگیرند و رشد میکنند، گروهی دیگر به آنها مینگرند و شبهجنبشهای معنوی نوع دوم به وجود میآیند. اینها دیگر خود مردم هستند. میبینند که چه مباحث جالبی! چه تفاوتی! چه شهرتی! چه قدرتی! چه ثروتی! و چه محبوبیتی این فرد پیدا کرده است، درحالیکه هیچ چیز هم ندارد. هر آنچه او میگوید، من هم میدانم. من حتی میتوانم از او زیباتر سخن بگویم، میتوانم از او بهتر بنویسم، میتوانم از او جذابتر ارائه دهم. آنها خودجوش این مباحث را مطرح میکنند. شبهجنبشهای معنوی نوع دوم، حداقل در این بیست سال اخیر در کشور ما در حال شکلگیری بودهاند. شاید در آن اوایل، افرادی این مباحث را مطرح میکردند که مثلاً فرد دوازده سال در آمریکا بوده، به ایران آمده و مؤسسهای تأسیس کرده است. تخصصش مهندسی صنایع است، ولی در حال ارائه همین مباحثی است که شما به آن روانشناسی زرد میگویید. از کجا آورده است؟ میگوید من شاگرد «آنتونی رابینز» بودم. یا فرد دیگری در جای دیگری مثلاً مجلهای تأسیس کرده، مؤسسهای راهاندازی کرده و در حال آموزشدادن است. سپس رسانههای آمریکایی او را بهعنوان مثلاً یک فرد جریانساز و یک سخنران انگیزشی بینظیر در کشور ما معرفی میکنند و او را برجسته میسازند. در دهه هفتاد اینگونه بود. معلوم بود که از جایی حمایت و پشتیبانی میشوند و رشدشان عادی نبود. هماهنگی بین حرفهایشان از کجا آمده بود؟ اینها همه یک چیز را میگفتند.
من از آنها بهترم، پس چرا پولدار نشوم!
یک جوانی به آنها نگاه کرده و میگوید: «خب من هم میتوانم این کارها را انجام دهم. من که بازاریابیام از او بهتر است، من که خوشتیپترم، من که بیانم بهتر است، من هم این کار را میکنم، کسبوکار راه میاندازم، رشد میکنم و ثروتمند میشوم.» لذا به جنبشهای نوع دوم تبدیل میشود.
نسل بعدی اینها که بهخصوص از دهه نود بسیار برجسته شدند، دیگر شبهجنبشهای معنوی نوع دوم هستند. یعنی واقعاً یک جوانی به آنها نگاه کرده و میگوید: «خب من هم میتوانم این کارها را انجام دهم. من که بازاریابیام از او بهتر است، من که خوشتیپترم، من که بیانم بهتر است، من هم این کار را میکنم، کسبوکار راه میاندازم، رشد میکنم و ثروتمند میشوم.» لذا به جنبشهای نوع دوم تبدیل میشود. دیگر همانطور که شما میگویید، در اینجا نمیتوان تئوری توطئه را بر اینها منطبق کرد. خودش در حال بیان این حرفهاست و اصلاً خودش در حال ترکیبکردن است. آمده معجونی درست کرده که خودجوش بوده است. شبیه به حرف هیچکدام از افراد قبلی نیست. اگرچه عناصر اصلی آن را گرفته، ولی ترکیبی مخصوص به خود ایجاد کرده و مثلاً نامی گذاشته، برندی ساخته و در حال تبلیغ، فروش، آموزش و برگزاری سمینار است. بسیاری از آنها به دلیل رشد فضای مجازی توسعه پیدا کردند. فضای مجازی نیازی به تشکیل مؤسسه، راهاندازی نشریه یا سرمایهگذاری خاصی ندارد. شما تلفن همراه خود را مقابلتان قرار میدهید، شروع به صحبت میکنید و دنبالکننده جذب میکنید. دنبالکنندهها میگویند این بهتر از موارد دیگر است. بهتدریج جذب شما میشوند و سؤال میپرسند. اگر شما هم بدانید که چه کاری باید انجام دهید و به برونگرایی و فروشندگی و امثال آن وارد باشید یا استعدادش را داشته باشید، دیگر کارتان پیش میرود؛ لذا آنهایی که تیپ شخصیتیشان برونگراست و واقعاً فروشنده هستند، در این فضا بسیار موفق میشوند و کارشان رونق میگیرد.
عرض من این است که ما اکنون در این عرصه روانشناسی زرد یا صنعت خودیاری، شاهد پیدایش افرادی هستیم که همانهایی را میگویند که ابرقدرتها میخواستند یا همانهایی که کانونهای فرهنگسازی زمانی تولید کردند. ولی از همان ابتدا هم اینها میخواستند که نوعی بازنمایی متکثر در آن اتفاق بیفتد. یعنی به یک شکل ارائه نشود؛ چون ارائه به یک شکل برای یک طیف از مخاطبین است. باید متنوع باشد. به همان افرادی هم که این آموزهها را میدادند تا بروند و بگویند، میگفتند: «هر طور که میتوانی اینها را بگو.» یکی میآمد اینها را شرقی میکرد، یکی اینها را غربی میکرد، یکی اینها را با اسلام ترکیب میکرد و...
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...