گروه دین و اندیشه «سدید»؛ نصوص دینی همواره الهامبخش ایدهآلهایی است که در صورت تحقق میتواند وضعیت مطلوبی را برای یک جامعه رقم بزند. بااینحال برخی معتقدند که این ایدهآلها هیچگاه به واسطه شرایط خاص خود حتی توسط خود حضرات معصومین (ع) نیز قابلیت تحقق ندارند. عهدنامه مالکاشتر یکی از آن متون ارزشمند در حوزه امر سیاسی است که از حضرت علی (ع) بهعنوان میراثی گرانبها برای ما به یادگار مانده است. پرسش مهم در اینجا چنین است که در سیره حکمرانی امیرالمؤمنین (ع)، ایشان باتوجهبه محدودیتها، اقتضائات سیاسی و اجتماعی تا چه میزان به مفاد عهدنامه ملتزم بودهاند؟ در ادامه تلاش داریم تا ضمن گفتگو با حجتالاسلام دکتر علیاکبر ذاکری خمی - نویسنده کتاب ارزشمند «سیمای کارگزاران علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین (ع)» - به بررسی ابعاد این مسئله بپردازیم. در ادامه بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
کارگزاران در ترازوی نقد و بررسی
موضوعی که به واسطه آن جلسه مذکور را ترتیب دادهایم، بحث از عهدنامه مالکاشتر و آوردههای آن برای حکمرانی ماست. باتوجهبه پژوهش ارزشمندی که شما پیرامون کارگزاران حضرت علی (ع) انجام دادهاید، این پرسش مطرح است که حضرت علی (ع) در عهدنامه، معیارهای دقیقی برای انتخاب کارگزاران در ردههای مختلف اعم از وزیران، فرماندهان، قضات، عاملان مالیاتی و... بیان میکنند. به نظر شما، معیارهایی مانند تقوا، تجربه، اصالت خانوادگی، دوری از طمع و... تا چه حد در انتصابات عملی آن حضرت و والیان ایشان ملاک عمل قرار میگرفت؟ این پرسش از آن جهت مهم است که برخی تلاش دارند تا با تمسک به سیره عملی حضرت برای گریز از این ملاکها یا مصلحتسنجیهای نسنجیده، توجیه درست کنند.
ذاکری خادم: این ادعا که بگوییم کارگزاران حضرت آن ویژگیها را نداشتند، دقیق و درست نیست. میتوان گفت اکثریت کارگزارانی که خود حضرت انتخاب کردند، ویژگیهایی را که در عهدنامه مالکاشتر آمده و مشخصاتی را که حضرت علی (ع) در آنجا بیان کردهاند مثل اینکه باید افراد صالح، شایسته و توانمندی در مصدر امور قرار گیرند، از خاندانهای صالح باشند «مِن اَهلِ البُیُوتَاتِ الصَّالِحَة» و... میبینیم که این شخصیتها واقعاً این حالت را دارند. حالا ممکن است مورخین در واقع گزارشی درباره شخصیت برخی از افراد نداشته باشند، اما آنچه که به ما رسیده، گویای آن است که حضرت به لحاظ عملی نیز به اقوال خود پایبند بودند. باتوجهبه آنکه تخصص من تاریخ است، ترجیح میدهم بحثهای کلی انجام ندهم و لذا وارد جزئیات میشوم.
اگر من بخواهم به عنوان نمونه و بهصورت روشنتر این مسئله را بیان کنم، اولین گروه اعزامی حضرت یعنی اولین جمعی که حضرت علی (ع) پس از رسیدن به حکومت اعزام کرد، در ماه سوم حکومت خودشان در ماه صفر بود. البته این هم نظر خود من است. نظر من این است که حضرت علی (ع) دقیقاً در روز هجدهم ذیالحجه سال ۳۵ به خلافت رسید. من مقاله کوتاهی در مجله «پیام زن» نوشتم. متأسفانه اینکه سه روز بعد یا به قولی پنج روز بعد از فوت عثمان، امیرالمؤمنین (ع) بهعنوان خلیفه انتخاب شده، این خبر از «طبری» است و طبری هم از «سیف بن عمر» نقل میکند که همه میگویند این فرد جاعل است و حدیث وضع میکند. در واقع روز هجدهم ذیالحجه که روز عید غدیر است، عثمان کشته شد و پس از آن، مردم برای بیعت با حضرت علی هجوم آوردند. بعد از سه روز، اصلاً هجوم معنا ندارد. اینکه سه روز بچرخند و بچرخند و بعد هجوم بیاورند، اصلاً معنایی ندارد.
چه داعیه برای جعل میتواند وجود داشته باشد؟
ذاکری خادم: قطعاً داعیه وجود داشته است. روز هجده ذیالحجه، روز عید غدیر است. این روز در واقع روز ولایت و خلافت حضرت بهصورت همزمان است. بحث در اینجا فراوان است و من برخی از شواهد را در مقاله مذکور آوردهام. دقیقاً پس از کشتهشدن عثمان، به دنبال حضرت علی (ع) رفتند. حضرت فرمودند که به مسجد برویم. طبق نقلی ایشان فرمودند: «من اگر در منصب وزارت باشم، بهتر از این است که حاکم باشم»؛ چون احتمالاً مردم تاب تحمل حضرت را نداشتهاند. حضرت روز هجدهم ذیالحجه به خلافت رسیده و در ماه صفر یعنی پس از ماه محرم، اولین گروه از کارگزارانشان را اعزام میکند. با اینکه طبیعتاً حضرت از کارگزاران عثمان ناراضی هستند، این تأخیر سهماهه حکمتهایی دارد که پرداختن به آن خارج از محل گفتگوی فعلی است. این نیز متأسفانه طبق نقل همان سیف در تاریخ طبری است. اما همین گروهی که اعزام کردند، یکی از آنها «عثمان بن حنیف» - استاندار بصره - است. او هویت و شخصیت برجستهای دارد و سابقهاش هم خوب است. مثلاً در زمان خلیفه دوم، ایشان کل منطقه «سواد» عراق را مساحی کرده و در انتخاب منطقه کوفه بهعنوان یک مرکز شهری، نقش داشته است. این عثمان، یک شخصیت اینچنینی است؛ یعنی فرد برجسته و از خانوادهای صالح و شایسته است. ایشان از اولین گروه اعزامی است. دومین نفر، آقای «عبیدالله بن عباس» است. این آقای عبیدالله به یمن رفته و او هم از خانوادهای برجسته و از شخصیتهای صالح است. سومین نفر، آقای «قیس بن سعد» است. او به مصر رفته و یک شخصیت برجسته، جزء انصار و رئیس قبیله «خزرج» است. به وی در زمان پیامبر، «سیاف النبی» میگفتند؛ یعنی آماده بود که هرچه پیامبر دستور میداد را جاری کند. او در اجرای حدود، جهاد و... فعال بود.
شخصیت دیگر، سهل بن حنیف است که برادر همان عثمان بن حنیف بوده و حضرت او را به شام فرستاد ولی نگذاشتند وارد شام شود. او هم یک شخصیت برجستهای است. این نکته را هم بگویم که این آقای سهل بن حنیف، بسیار به امیرالمؤمنین (ع) علاقهمند بود. من از لابهلای گزارشهای تاریخی، دیداری را که خلیفه با او دارد، پیدا کردهام. این دیدار را مورخین بسیار مبهم ذکر کردهاند. معلوم میشود که مانند برادرش که وارد دستگاه خلافت خلیفه دوم شد، ایشان حتی در آن حد هم راضی به ورود نشد. علتش هم این است در موقعی که پیامبر (ص) هجرت کردند، هنگامی که در مسجد قبا بوده و هنوز وارد مدینه نشده بودند، از آن زمان با حضرت علی (ع) آشنا شدند. این فرد شبانه میرفت و بتهای قبیلهاش را تخریب میکرد. بتها چوبی بودند. او چوبهایشان را به یک زن بیچارهای میداد تا بسوزاند. او در آنجا با حضرت علی (ع) آشنا شده بود.
این آقای سهل بن حنیف، بسیار به امیرالمؤمنین (ع) علاقهمند بود. من از لابهلای گزارشهای تاریخی، دیداری را که خلیفه با او دارد، پیدا کردهام. این دیدار را مورخین بسیار مبهم ذکر کردهاند. معلوم میشود که مانند برادرش که وارد دستگاه خلافت خلیفه دوم شد، ایشان حتی در آن حد هم راضی به ورود نشد.
شخصیت دیگر، عماره بن شهاب است. طبق نقل طبری از سیف، حضرت علی (ع) عمارة بن شهاب را به کوفه اعزام کرد و مردم کوفه راهش ندادند. ما هرچه درباره این «ابن شهاب» تحقیق کردیم، مطلبی نیافتیم. بعد متوجه شدیم که اصلاً این نادرست است و حضرت چنین کسی را اعزام نکرده است. چرا؟ چون حضرت امیر (ع) اینطور بیان میکند: «من میخواستم آقای ابوموسی اشعری را عزل کنم، اما مالکاشتر گفت که او را ابقا کن.» من طبق نظر مالک، با اینکه به او اطمینان نداشتم، نظر مالک را پذیرفتم. اینکه میگویند حضرت علی (ع) اصول خود در عهدنامه را رعایت نکرده، اینگونه نیست. اینها شخصیتهایی هستند که حضرت اعزام کرده است.
از میان کارگزاران منسوب حضرت، ما «یزید بن حُجَیّه» را داریم. یزید بن حُجَیّه که کارگزار ری بود و متهم به اختلاس شد. حضرت او را خواست و در حال بازجویی بود که غلام حضرت، خوابش برده و این فرد فرار کرد. این فرد خودش از شخصیتهای برجستهای است که یکی از همقبیلهایهایش وقتی در مورد او حرف بدی میگویند، اعتراض میکند و میگوید این جزء شخصیتهای برجسته و باسابقه است. البته سوابق برخی از اینها در تاریخ نوشته نشده است. اینکه ما بگوییم حضرت مراعات نمیکرده، درست نیست. البته باید توجه کنیم که فرهنگ سیاسی که در آن زمان حاکم بوده، فرهنگ زمان عثمان و خلفای قبلی بوده است. طبیعتاً در چنین فرهنگ فاسدی، ممکن است برخی افراد که شایستگی اولیه را دارند، پس از انتصاب به راه خطا بروند.
یزید بن حُجَیّه که کارگزار ری بود و متهم به اختلاس شد. حضرت او را خواست و در حال بازجویی بود که غلام حضرت، خوابش برده و این فرد فرار کرد.
شما استاندار آذربایجان که اشعث بن قیس است را چگونه تحلیل میکنید؟
ذاکری خادم: در آذربایجان، اشعث بن قیس از زمان عثمان بوده است. حضرت او را نصب نکرده و بلکه عزل هم کرده است که حالا در ضمن مباحث پیش رو، توضیح خواهم داد؛ بنابراین، اجمالاً میتوان گفت حضرت بسیاری از آن شرایط را مراعات میکردند.
پرسش دوم در واقع آن است که حضرت علی (ع) در عهدنامه بهشدت بر پرهیز از بهکارگیری وزیرانی که با حکام ظالم پیشین همکاری داشتهاند، تأکید دارد. این اصل در دوران حکومت حضرت علی (ع) با چه چالشهایی روبهرو بود و ایشان چگونه با کارگزاران بازمانده از دوران قبل یا افرادی که سوابق روشنی نداشتند، برخورد میکردند؟ همچنین اگر بخواهیم این اصل را در دوره جمهوری اسلامی به کار بگیریم، چه میتوان راجع به آن گفت؟ آیا این اصل، منجر به حذف برخی افراد شایسته نمیشود؟
ذاکری خادم: فرمایش حضرت و تعبیرشان در عهدنامه این است: «إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ کَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً.» بدترین همکارانت کسانی هستند که با افراد بد پیش از تو همکاری میکردند. در یک بررسی که ما از کل کارگزاران عثمان انجام دادیم، حضرت سه یا چهار نفر را ابقا کرد. ابقایی که میگوییم، به این معنا بود که به آنها حکم داد.
این تردید بین سه یا چهار به واسطه ابهام در گزارههای تاریخی یا چیز دیگری است؟
ذاکری خادم: اگر کارگزار را استاندار و فرماندار در نظر بگیریم، میشود سه نفر. اگر کارگزاران را اعم در نظر بگیریم، میشود چهار نفر؛ چراکه یکی از آنها «قاضی شریح» است. طبق اخبار، یکی از این افراد، «ابن منتجب» - کارگزار یمن - بوده است. حضرت علی (ع) این کارگزار را ابقا کرد. ما شرححالی از این فرد نیافتیم. مرحوم آقای محمودی در «نهج السعادة» معتقد است آن نامهای که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار بهعنوان نامه حضرت علی (ع) به این فرد نگاشته، از کتابی نقل شده که علامه مجلسی تصور کرده صاحب آن کتاب، استاد شهید ثانی بوده و به همین جهت، به آن اعتماد کرده است. ایشان معتقد است که چون این قول قابلاعتماد نبوده، نامهای را که حضرت به این فرد نوشته، در کتاب «نهج السعادة» نیاورده است؛ لذا ما در خصوص این فرد گزارشی نداریم که بخواهیم قضاوت قاطعی را صورت دهیم.
دومین کارگزار، «حذیفة بن یمان» است. حذیفه کارگزار مدائن بود و حضرت علی (ع) او را ابقا کرد. یعنی رسماً میتوان گفت که ابقای دلبخواه حضرت، همین حذیفه بوده است. حضرت برای وی دو نامه نوشت؛ یک نامه حکم عمارتش را داد و در نامه دیگر، طبق روش خود، او را به مردم مدائن معرفی کرد. این آقای حذیفة بن یمان، چهل روز پس از خلافت حضرت از دنیا رفت. وی منافقشناس بود. چون منطقه مدائن، بیشتر بین حذیفه و سلمان میچرخید. همواره یک نفر از این دو شخصیت برجسته، کارگزار میشدند. سلمان یک مدت هم در زمان خلیفه دوم، کارگزار مدائن بود. لذا کارگزاری بین این دو نفر میچرخید؛ چون هر دو فارسیزبان بودند.
سومین کارگزار نیز همین آقای ابوموسی اشعری بود. طبق نقل طبری از سیف، او میگوید حضرت علی (ع)، عمارة بن شهاب را فرستاد. شخصی به نام «طلیحة بن خویلد اسدی» اجازه نداد وی وارد کوفه شود و گفت: «ما از همین استانداری که داریم، راضی هستیم.» ما بررسی کردیم و اتفاقاً «ابن جوزی» در کتاب «مرآة الزمان» میگوید: «این طلیحه در سال ۲۰ در جنگ نهاوند کشته شده و اصلاً در آن زمان نبوده است.» ما این را دریافتیم و بعد دیدیم که حضرت علی (ع) هم میگوید: «من به او اطمینان نداشتم»: «وَاللهِ مَا کَانَ عِنْدِي مُؤْتَمَناً.» آقای ابوموسی اشعری نزد من قابلاطمینان نبود.
چرا مالک به وی اعتماد داشت؟
ذاکری خادم: «سعید بن عاص» جانشین «ولید بن عتبه» در کوفه بود. ولید همان کسی است که نماز صبح را به جای دو رکعت، چهار رکعت خواند. عثمان او را عزل کرده و سعید بن عاص را جانشین کرد. سعید مورد استقبال مردم قرار گرفت. مردم با او رفتوآمد داشته و جلسات شبانهای را با حضور او شکل میدادند. در این جلسات شبانه این فرد گفت که منطقه «جبان» مخصوص قریش است. افرادی مانند مالک و خیلیهای دیگر که در کوفه بودند، از اساس یمنی بوده و این جمله برای آنها معنایی نداشت؛ لذا اعتراض کردند و گفتند: «ما شمشیر زدیم و این مال تمام مسلمانهاست.» مالکاشتر نیز جزء همین معترضین بوده است. عثمان ده نفر از معترضین را به بخشی از دمشق تبعید کرد. وقتی سعید برای مشورت با عثمان راهی مدینه شد، مردم کوفه اجازه ندادند که او دوباره به شهر بازگردد. پیشنهاد مالک برای جایگزینی سعید بن عاص، ابوموسی بود. ابوموسی بالاخره حاکم بصره بوده و در فتوحات ایران نیز شرکت داشته است؛ به همین علت، مالک نظرش این بود که میتوان به او اعتماد کرد. حضرت علی (ع) هم طبق نظر مالک او را ابقا کرد. این سخن را حضرت علی (ع) موقع جنگ جمل به عبدالله بن خلیفه طائی میفرماید که: «این آقای ابوموسی نزد من قابلاطمینان نبود، اما مالکاشتر پیشنهاد کرد.» به همین دلیل، درحالیکه من او را دوست نداشتم، وی را ابقاء کردم. حضرت بالاخره ناچار بود تا سطحی به پیشنهادها توجه کنند تا به استبداد متهم نشوند.
تا حالا سه نفر را شمردیم. اولین فرد، «حبیب بن منتجب» در منطقه یمن بود که البته طبق همان نقل بحار، روش حضرت در ابقای این افراد این بود که به آنها میگفت «شما از مردم منطقه بیعت بگیرید.» اگر میخواست او را ابقا کند، میفرمود که افراد معتمدی را برای ما بفرست تا خبر بیعت مردم را بیاورند. او به حبیب بن منتجب اینطور گفت و به حذیفه ظاهراً چون اطمینان داشته، گفته بود که از مردم بیعت بگیر ولی طلب نکردند که کسی را برای ما بفرست تا خبر بیعت را واصل کند. ابوموسی هم پیام داد که ما بیعت را گرفتیم. این روش حضرت بود.
نفر چهارمی که از کارگزاران عثمان توسط حضرت ابقا شد، میتوان گفت شریح قاضی است. شریح قاضی یک مدتی بهعنوان قاضی انتخاب شد ولی عملکردش خوب نبود، چون سابقه داشت و از زمان خلیفه دوم قاضی بود، سابقه قضاوتش بالا بود. به قول امروزیها، اهل تجربه و پیشکسوت بود. اما باز هم چون عملکردش خوب نبود، حضرت مجبور شد او را عزل کند.
در اینجا یک نکته دیگر هم اضافه کنم؛ بر همین اساس، من معتقدم اینکه میگویند شریح قاضی برای قتل امام حسین (ع) فتوا داده، درست نیست. چنین فتوایی را ما در منابع اولیه ندیدیم. فتواهایی که هست، مربوط به صدسال اخیر و شاید هم دوران مشروطه باشد. شاید هم متأسفانه برای متهمکردن مثلاً شیخ فضلالله نوری باشد. این یک احتمال است. از صدسال گذشته، از چنین چیزی بهعنوان فتوا یاد شده است، اما در تاریخ چیزی نیست. چون وقتی مختار به قدرت رسید، اگر چنین فتوایی داده بود، قطعاً او را میکشتند؛ این در حالی است که خود مختار هم میخواست او را بهعنوان قاضی نصب کند؛ لذا روشن میشود که او فتوایی علیه امام حسین (ع) نداده است. چون اگر فتوا داده بود، اصلاً فکر نصب شریح بهعنوان قاضی مطرح نبود. مختار نهایتاً گفت حضرت علی (ع) فرموده من باید او را بهخاطر بد فتوادادن و قضاوتکردنش به منطقهای سخت تبعید کنم؛ اما بههرحال حضرت علی (ع) او را تبعید نکردند. در هیچ گزارشی نیامده که علیه امام حسین (ع) فتوا داده باشد.
من متوجه نشدم که حضرت نهایتاً با قاضی شریح چه کردند؟ آیا او را ابقاء کردند یا عزل نمودند؟
ذاکری خادم: حضرت نهایتاً او را عزل کرد. حضرت او را ابتدائاً ابقا کرد. حتی مثلاً حقوق هم برایش تعیین کرده بود. یعنی وقتی در باب قضاوت بحث میشود، میگویند خلیفه دوم برای قاضی شریح صد درهم تعیین کرد، امیرالمؤمنین علی (ع) پانصد درهم تعیین کردند؛ یعنی او را ابقا کرده بودند تا اینکه بههرحال بهخاطر اینکه برخی از دیدگاههای نادرستش، حضرت او را عزل کردند و «سعید بن نمران» را قاضی کوفه قرار دادند.
منش سیاسی حضرت در مواجهه با نخبگان مخالف
حالا پاسخ سؤالی را که پیشتر مطرح کردید، میگویم. سؤال درباره «اشعث بن قیس» - کارگزار آذربایجان - بود. حضرت نسبت به اشعث بن قیس تمایلی نداشت. نامه پنجم نهجالبلاغه هم به این آقای اشعث بن قیس - کارگزار آذربایجان - است و در آنجا آمده که این مسئولیت تو «لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ.» این به عنوان یک طعمه نیست که از آن کسب درآمد کنی، بلکه امانتی است که باید آن را حفظ کنی و پاسخگوی کسی باشی که بالاتر از توست. این فرد از زمان عثمان، کارگزار آذربایجان بود. همینطور آقای «جریر بن عبدالله بجلی» از زمان عثمان کارگزار همدان بود. معاویه هم که از زمان خلیفه دوم و عثمان، کارگزار شام بودند.
من معتقدم اینکه میگویند شریح قاضی برای قتل امام حسین (ع) فتوا داده، درست نیست. چنین فتوایی را ما در منابع اولیه ندیدیم. فتواهایی که هست، مربوط به صدسال اخیر و شاید هم دوران مشروطه باشد. شاید هم متأسفانه برای متهمکردن مثلاً شیخ فضلالله نوری باشد. این یک احتمال است.
نکتهای که میخواهم عرض کنم و خیلی کمتر به آن توجه میشود، این است که وقتی حضرت کارگزاری را عزل میکرد، دو روش وجود داشت. یک عزل این بود که کارگزاری را میفرستادند و طبیعتاً آن کارگزار قبلی میدانست که دیگر عزل شده است. البته کارگزاران عثمان اکثراً قبل از آمدن کارگزار حضرت علی (ع)، بیتالمال را برمیداشتند و فرار میکردند. مثلاً «عبدالله بن عامر» - کارگزار بصره - بخشی از بیتالمال را که توانست، با خودش برد. «یعلی بن منیه»، کارگزار یمن بود. او بخشی از بیتالمال را برد و سپاه جنگ جمل (ناکثین) را از آن پولی که دزدیده بودند، تجهیز کرد. «عبیدالله بن ابیربیعه» - کارگزار یمن - بوده است. البته یمن سه منطقه مهم در آن زمان داشته است و اینها خودشان در واقع فرار میکردند؛ چون میدانستند تخلفاتی داشتهاند. اما آقای اشعث و آقای جریر، منطقه مأموریتشان را از زمان عثمان ترک نکردند. حضرت علی (ع) نسبت به این افراد و حتی نسبت به معاویه - برخلاف آنچه ما میگوییم که حضرت علی (ع)، معاویه را ابقا نکرد - این مطلب درست است؛ اما عزل او را بسیار محترمانه انجام داد. شیوه عزلی که نسبت به آقای اشعث و آقای جریر انجام داد، این بود که یک نفر را برای هر یک از اینها فرستاد تا از مردم آن منطقه بیعت گرفتند و از آنها خواستند که به مرکز خلافت بیایند. اشعث میخواست همانجا فرار کند و نزد معاویه برود که قوم و خویشهایش گفتند: «شما که شخصیتی هستید، اگر نزد معاویه بروید، حیف میشوید و...» او بالاخره شخصیتی در قبیله «کندی» بود. بههرحال توانستند او را قانع کنند و به کوفه آمد. جریر هم به کوفه آمد. حضرت علی (ع) همین روش محترمانه را در عزل معاویه هم به کار برد. درست است که حضرت علی (ع) در مذاکراتی که با آقای «مغیرة بن شعبه» دارد، میگوید من او را ابقا نمیکنم؛ «لَا أَتَّخِذُ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» (آن افراد گمراه را بهعنوان بازوی خود نمیگیرم)؛ این پاسخی است که به مغیره میدهد. اما حضرت نسبت به عزل معاویه نیز همین روش را به کار برد. این روش متأسفانه نه تحلیل و نه حتی مطرح میشود؛ یعنی حضرت علی (ع) برای معاویه نامه نوشت که شما از مردم منطقه شام بیعت بگیرید و طبق نقلی، با ده نفر به مرکز خلافت بیایید. یعنی کاری را که با اشعث و جریر انجام داد، با او هم انجام داد.
هدف چه بود؟ آیا میخواستند اینها به مرکز خلافت بیایند تا تحت رصد باشند یا هدف دیگری در میان است؟
ذاکری خادم: نه لزوماً. ممکن بود از اینها در مسئولیتهایی استفاده شود. بهعنوانمثال، اشعث به مرکز خلافت یعنی مدینه آمد و جزء فرماندهان سپاه حضرت بود. جریر بعداً بهعنوان سفیر حضرت نزد معاویه ارسال شد. این نکتهای است که در نهجالبلاغه به آن اشاره شده است. در نامه ۷۵ نهجالبلاغه حضرت میفرماید: «فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ» (از کسانی که نزد تو هستند، بیعت بگیر). «وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِی وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِكَ» (با یک جمعی از یارانت نزد من بیا). این نامه ۷۵ نهجالبلاغه است که در شرح آن، «ابن ابیالحدید» هم تعبیرش این است که با اشراف اهل شام که نزد تو هستند، بیعت بگیر و نزد من بیا. شاید علت اینکه اولین گروه اعزامی را حضرت علی (ع) دیر اعزام کرد، این بود که این نامه را به معاویه نوشت تا ببیند پاسخ معاویه چیست. پس از این روش هم نسبت به معاویه، هم نسبت به اشعث و هم نسبت به جریر استفاده کرده است؛ بنابراین، اشعث بن قیس کارگزار منصوب از سوی حضرت علی (ع) نبوده است. او از زمان عثمان در آن منصب قرار داشته است. حضرت با آنها محترمانه برخورد کرده است. آن کسانی که میتوان ذکر کرد که حضرت آنان را ابقاء کرد، «حبیب بن منتجب» - در منطقهای از یمن - ، «حذیفة بن یمان» - کارگزار مدائن - و - ابوموسی اشعری - کارگزار کوفه با پیشنهاد مالکاشتر است. شریح قاضی هم که دیگر مشهور است. حضرت با آن مرد مسیحی یا طبق نقلی یهودی، خودشان بهعنوان شاکی وارد محکمه شریح قاضی شدند. پس حضرت، شریح را که کارگزار قبلی بوده، در باب قضاوت ابقا کردند و بعداً او را عزل نمودند.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...