جامعهشناس : حسین مهدی زاده گروه دین و اندیشه «سدید»؛ چفتوبست نظم تمدنی جهان، هیچگاه ثابت نبوده و ثابت نخواهد ماند. در میان تغییرات روزافزون جهانی، آن نیروی اجتماعی تابوتوان ماندگاری را خواهد داشت که ضمن درک فضا، بتواند امکانهای خویش در مواجهه با هر تغییری را شناسایی کرده و از دریچه همان امکانات در صدد مدیریت تحولات برآید. در غیر این صورت، اگر نیرویی مانع بر سر راه تغییر شود، نهایتاً از بین خواهد رفت. روحانیت شیعه بهمثابه یک نیروی اجتماعی تاریخی و قدرتمند نیز از این موضوع مستثنی نیست. اکنون که با ورود به دوره پستمدرن، جامعه شبکهای و تضعیف دولتهای ملی روبرو هستیم، چه امکانهایی پیش روی روحانیت برای بقاء و اثرگذاری وجود دارد؟ در همین راستا با حجتالاسلاموالمسلمین حسین مهدیزاده - مسئول میز علوم اجتماعی فرهنگستان علوم اسلامی قم - به گفتوگو پرداختهایم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
شبکهای بینظیر در روحانیت شیعه
هنگام بحث از «وضعشناسی روحانیت شیعه در ایران معاصر»، یکی از مؤلفههای پررنگ، معضل منزلت اجتماعی روحانیت یا اثرگذاری این قشر بر جامعه است. بالاخره در دهههای نهچندان دور، زمانی که سلبریتیها و مراجع نوظهور چندان مطرح نبودند، جامعه ایرانی کمترین اقبالی نسبت به روشنفکری یا شخصیتهای سیاسی و آکادمیک نداشت. در مقابل، روحانیت بود که در فقدان رقبای قدرتمند، بهعنوان بازیگری جدی معاصرت جامعه ایران را رقم زد. در طی دهههای گذشته هم اقبال جامعه به روحانیت کمتر شده و هم توان اثرگذاری روحانی بر جامعه دچار فرسایش شده است. با این توصیف، شما ریشه وضعیت موجود را در چه میبینید و آن را چگونه تحلیل میکنید؟
مهدیزاده: بهعنوان نکته نخست، من روایتی را که میگوید روحانیت در خلأ طبقات مرجع، جایگاه یافت را نمیپذیرم. روحانیت، نهادینهشدهترین طبقه جامعه فرهنگی ایران است که در روستاها نیز حضور دارد. در کشور ما هفتاد و شش هزار مسجد وجود دارد. هیچ پروژه یا نهادی فکری دیگری در ایران با این تعداد مکان وجود ندارد. آیا خود شما پروژه دیگری را میشناسید؟
بله. مثلاً دانشگاه.
مهدیزاده: آیا دانشگاه هفتاد و شش هزار مکان دارد؟
تعداد دقیق مکانهای آن را نمیدانم اما در کشور نزدیک به بیست میلیون فارغالتحصیل دانشگاهی و دانشجو داریم. دانشگاهها در دهه هشتاد حتی تا دورافتادهترین شهرستانها نیز امتداد یافتند.
مهدیزاده: شما میگویید دانشگاههای ایران گسترده است. من از تعداد آنها خبر ندارم اما حوزه علمیه در همه آنها مسجد دانشگاهی، امام جماعت، روحانی و هیئتعلمی دارد. علاوه بر مساجد، در ادارات نیز نماز برگزار میشود و نمایندگی ولیفقیه حضور دارد. یکی از ویژگیهایی که حوزه درک میکند، این است که فرهنگ با انسان حرکت میکند و میکوشد با آدمها ارتباط برقرار کند. در دهه سی و چهل که گروههای چپ در کلانشهرهای ایران از نظر فکری فعال بودند و لیبرالها تازه نهادسازی میکردند، وقتی به شهرهای کوچک میرفتید، هیچ حضوری نداشتند. روحانیت شیعه در سیصد تا چهارصد سال اخیر، همین شبکه گسترده را ایجاد کرد؛ بهویژه در دوره ورود استعمار به ایران که حوزه احساس کرد باید در کنار مردم بایستد و به آنان یاری رساند.
مدیریت کلان یعنی شما اجرا نمیکنید، بلکه خُردها اجرا میکنند و شما از بالا برای هدایت کل این مجموعه بزرگ به سمتی خاص، اقداماتی انجام میدهید. این همان تفاوت اقتصاد خرد و کلان است. اقتصاد کلان میخواهد کلیت ملت را هدایت کند و اقتصاد خرد میخواهد یک حرکت را خود انجام دهد.
حضور روحانیت صرفاً فرهنگی نبود، بلکه در حوزههای معیشت، حل اختلافات و ثبتاسناد نیز فعالیت داشت. یعنی حوزه، حضور نهادی گستردهای داشته است. صرفنظر از قوت یا ضعف فناوری، از هر آنچه در توان داشت دریغ نمیکرد و کارآمدی دین را نشان میداد. دین نهتنها در حوزه معیشت، بلکه در رفع اختلافات، هویتبخشی و احساسات روزمره مردم نیز حضور دارد.
مسئله فقط برگزاری مراسم تشییع و تدفین یا اذان گفتن هنگام تولد نبود. در بسیاری از شهرستانها مردم خودشان عقد و دیگر مراسمها را برگزار میکردند. افراد مذهبی در شهرها و روستاها حضور داشتند که این امور را میدانستند. علاقه به حفظ مناسک حفظی، علاقهای انسانی است. برخی افراد آیات قرآن، روایات و صیغه نکاح را از حفظ میدانند و به مفاتیح و رساله علاقه دارند. حوزه نیازی ندارد که در این خصوص نهادسازی کند. در گذشته نیازی به نهادسازی در این زمینه نبود. نهادسازی ما مبتنی بر علمای بلاد بود و با دقت عمل میکردیم. اخیراً از آیتالله علوی بروجردی شنیدم که مرحوم آیتالله بروجردی با تأسیس دفتر مرجعیت در شهرستانها بهشدت مخالف بود، برخلاف وضعیت کنونی که مرجعیت در همه شهرها دفتر دارد. تحلیل ایشان این بود که دفتر مرجعیت موجب تضعیف علمای بلاد میشود و باید با علمایی که به طور طبیعی جایگاه خود را یافتهاند، ارتباط برقرار کرد.
از نظر نحوه مصرف وجوهات شرعی، ایشان و اکثر علما معتقد هستند که ابتدا باید وجوهات شرعی در همان منطقهای که دریافت شده است، مصرف شود و مازاد آن به دفتر قم ارسال و صرف اداره حوزه علمیه میشده است. به نظر من، روحانیت بسیار واقعگرایانه ساختارسازی میکند. همچنان نیز همینطور است؛ اگرچه اکنون به دلیل در اختیار داشتن حکومت در فهم ساختارسازی، بروکراسیها و روابط قانونی و الزامی بیش از حد برایش اهمیت یافته و تصور میکند از این طریق مشکلات حل میشود. نسلی که اکنون مرجعیت حوزه را در اختیار دارد، در جوانی در مقابل این ساختار بزرگ قرار گرفته است.
اهمیت فهم ساختارسازی کلان حوزه علمیه
به نظر من سوءتفاهمی وجود دارد که البته صرفاً مختص به روحانیت نیست. کل جریان اصولگرایی و بخش بزرگی از جریان اصلاحطلبی و غربگرایی ایران دچار این سوءتفاهم هستند. این سوءتفاهم که با بروکراسی میتوان همه امور را حل کرد، نسلی است، نه صنفی. آنها تفاوت ساختارهای بزرگ را با ساختار مدیریت کلان درک نمیکنند. هنگامی که میخواهند کار بزرگی انجام دهند، نهادی عظیم تأسیس میکنند ولی متوجه نیستند که در ساختار کلان، باید دیگر نهادهای موجود را مدیریت کرد. تفاوت ساختارهای بزرگ با ساختارهای کلان نظام را درک نکردهاند. پس از شکلگیری نظام، گروهی باید مدیریت کلان را بر عهده بگیرند. مدیریت کلان یعنی شما اجرا نمیکنید، بلکه خُردها اجرا میکنند و شما از بالا برای هدایت کل این مجموعه بزرگ به سمتی خاص، اقداماتی انجام میدهید. این همان تفاوت اقتصاد خرد و کلان است. اقتصاد کلان میخواهد کلیت ملت را هدایت کند و اقتصاد خرد میخواهد یک حرکت را خود انجام دهد. این دو مقیاس، هر دو ضروری هستند.
در ساختار ایران، غربگرایان ظاهراً سریعتر متوجه این تمایز شدهاند، اما در عمل چندان موفق نیستند. آنها همه ساختارها را رها کرده و به سراغ ساختارسازی اقتصادی رفتهاند و در آنجا ابرشرکت تأسیس میکنند؛ لذا هنوز به درک عمیقی از تفاوت کلان و بزرگ برای ساختارسازی در ایران نرسیدهاند. اقتصادسازی که در ایران انجام دادهاند، شرکتهای بزرگی است که از نظام توزیع، خامفروشی در پتروشیمی، فولاد و معادن سود میبرند، اما مردم در درخت نحیف صنعت ایران حضور ندارند. مردم با دلالیهای خرد، بورسبازی و معاملات زندگی میگذرانند. این دستاورد اصلاحطلبان است و روحانیون در این حوزهها هنوز آگاهی علمی چندانی نداشته و حضور ندارند.
بنابراین، من با این سخن که بگوییم روحانیت در خلأ دیگران به قدرت رسیده مخالفم. کسی که چنین میگوید، واقعیت را انکار میکند. دیگران اصلاً ساختار نداشتند که بخواهند حضور داشته باشند. آنها باید ساختارسازی میکردند ولی هنوز هم نمیکنند. به لحاظ نهادی، روشنفکر هیچگاه نمیخواهد این خلأ را پر کند. روشنفکر در تئوری خود حاضر است و روحانیت نیز در تئوری خود حاضر است. تعبیر شما این مطلب را به ذهن میرساند که روحانیت امکانات داشته، زودتر از بقیه از این فرصت استفاده کرده و برای خود شبکهای گسترده را تشکیل داده است. خیر، روشنفکر اصلاً قرار نیست برای خود شبکهسازی کند.
چالشهای دوره پستمدرن بر سر راه روحانیت
اگر همین سخن شما را پیشفرض قرار دهیم، امروزه همین شبکه گسترده، پیچیده و مویرگی روحانیت در چه وضعی به سر میبرد؟ آیا دچار آسیب و چالش شده است یا خیر؟
اسلام اجتماعی همان اسلام سنتی است که پیش از انقلاب وجود داشت و با آن انقلاب را راهبری کردیم. آن بخش از جریان تشیع که با انقلاب اسلامی همراهی نمیکند و میگوید من حکومت نمیخواهم، به همین اسلام اجتماعی امیدوار است. حتی جریان حجتیه، جریان شیرازیها و جریان تشیع انگلیسی همگی میراثدار اسلام اجتماعی هستند و فناوریهای شبکهای را آنها پس از انقلاب ادامه دادند، درحالیکه ما یک نسل آن را رها کردیم.
مهدیزاده: اگر به مسئله چالشهای این نهاد برسیم، میزان چالش طبقات مرجعیت سنتی و قرن بیستمی که در دوره مدرنشدن ایران پدید آمدند، از نهاد روحانیت بیشتر است. بالاخره در قرن بیست و با مدرنشدن جامعه ایران، نهادهای مدرن فرهنگساز و هویتسازی نظیر دانشگاه پدید آمدند. در دوره سنتی که دوره اسلامی است نیز ما نهادهایی مانند حوزه را داشتیم. امروزه همه این نهادها در معرض چالش قرار گرفتهاند. علت آن نیز ظهور جامعه شبکهای است که مرجعیت را با ابزارها و نهادهای سابق بهشدت به چالش کشیده است.
بااینحال، اگر به وضعیت طبقه مذهبی که در رأس آن مرجعیت یا روحانیت قرار دارد نگاه کنید، روند رو به پیشرفت است. از انتخابات سال ۱۳۸۴ که به دور دوم نرسید و در دور اول آقای احمدینژاد نزدیک به پنج میلیون رأی داشت، تا انتخابات بعدی که آقای جلیلی حضور داشت و تا انتخابات ۱۴۰۳ که فضا کاملاً دوقطبی بود، در یک رقابت کامل، نیروهای حزب الهی به چهارده میلیون رأی دست یافتند. نیروی حزباللهی هرچند پیروز انتخابات نشد، اما توانست با بخش بزرگی از جامعه تفاهم کند. این تجربهها نشان میدهد که مرجعیت حوزه توان بهعهدهگرفتن مسئولیتها را دارد و اگر آگاهی خود را از شرایط ارتقا دهد و طرح و ایدهای داشته باشد، همچنان غیرقابلرقابت است. در انتخابات اخیر دیدید که نیروهای دیگر بر مؤلفه قدرت یا رسانه سرمایهگذاری کردند، اما حوزه علمیه نه پول داشت و نه رسانه جدی، بلکه از شبکه گسترده خود بهره برد.
این مسئله که با قدرت و رسانه باید بر اوضاع مسلط شد را نخستینبار روشنفکران در ایران طرح کردند. این همان روشی است که غربگرایان ایران و جریان روشنفکری پس از مشروطه برای ترویج غربگرایی در ایران به کار بردند. آنها با انگلستان همکاری کردند و گزینه مناسب خود را آوردند و همگی در دولت رضاشاه مستقر شدند. این نشان میدهد که معتقد بودند باید از طریق قدرت وارد شد، نه از طریق مردم.
ترجیح اسلام سیاسی به اسلام اجتماعی
تحلیل شما از انتخابات، به لحاظ مصداقی چند چالش جدی دارد. برای مثال، بخش زیادی از روحانیون و علمای برجسته از کاندیدایی حمایت کردند که نهایتاً شکست خورد. جدای از آن، رأی فردی خاص را بهعنوان رأی حوزه علمیه قلمدادکردن، معضلات زیادی دارد که الان خارج از مجال بحث ماست. هرچند نقش مؤثر شبکه طلاب را نمیتوان انکار کرد. اما اگر بخواهیم به صورتبندی اصلی شما یعنی جامعه شبکهای باز گردیم، این سخن شما درست است که ظهور جامعه شبکهای و وضعیت پستمدرن، کلیت مراجع کلاسیک در همه جوامع را دچار بحران کرده است؛ اما آیا استناد به یک عامل خارجی زمینهای، میتواند توجیه اصل قصه باشد؟
مهدیزاده: من قصد توجیه چیزی را ندارم. اتفاقاً به باور من، جامعه شبکهای یکی از امیدهای آینده روحانیت است؛ زیرا روحانیت اساساً در ساخت قدرت توانمند نیست، اما در کار با شبکه مهارت دارد. روحانیت به لحاظ تاریخی تجربه اندکی در کار با قدرت دارد. ما میتوانیم دو نوع اسلام را در نظر بگیریم: اسلام اجتماعی و اسلام حکومتی.
اسلام اجتماعی همان اسلام سنتی است که پیش از انقلاب وجود داشت و با آن انقلاب را راهبری کردیم. آن بخش از جریان تشیع که با انقلاب اسلامی همراهی نمیکند و میگوید من حکومت نمیخواهم، به همین اسلام اجتماعی امیدوار است. حتی جریان حجتیه، جریان شیرازیها و جریان تشیع انگلیسی همگی میراثدار اسلام اجتماعی هستند و فناوریهای شبکهای را آنها پس از انقلاب ادامه دادند، درحالیکه ما یک نسل آن را رها کردیم. از این جهت، سرمایههای فناوری آنها برای ما مفید است و باید همواره ماهیت فناوری شبکهای آنها را بشناسیم؛ زیرا اسلام اجتماعی جزء سرمایه پایه ماست. گروه معدودی از علما و نهاد روحانیت از اسلام اجتماعی به سمت اسلام حکومتی کوچ کردند. اسلام حکومتی یعنی استفاده صرف از ابزارهای قدرت برای پیشبرد اسلام. این گروه، واقعاً تعداد اندکی دارند.
روحانیت اگرچه نمیتواند با ادبیات مدرن، دولت مدرن را توضیح دهد، اما این به معنای عدم درک آن نیست. اگر درک نمیکرد، چگونه میتوانست در آن تصرف و آن را دگرگون کند؟ اگر آگاهی به معنای تصرف است، روحانیت به هر شکل با دولت مدرن تعامل داشته، با آن کار کرده و آن را به نفع خود تغییر داده است.
اکثریت روحانیت به دنبال این هستند که چگونه اسلام اجتماعی و اسلام حکومتی را توأمان داشته باشند. ترکیب این دو بسیار پیچیده است و هنوز ایده کامل و منسجمی برای آن ارائه نشده است. در وضعیت کنونی، جریان مذهبی ولایتفقیه را بهعنوان ادامه مرجعیت و قداست میپذیرد، اما بروکراسی جمهوری اسلامی را نمیپذیرد. این نشان میدهد که هنوز جریان حکومت برای جریان مذهبی به لحاظ اعتقادی و قداست دینی معنادار نشده است. این دو جریان با یکدیگر چالش دارند. چالش در این است که عدهای تلاش میکنند حکومتی شوند و عدهای دیگر به سمت اجتماعی شدن میروند. این خواسته، حالتی رادیکال به خود گرفته است. گروهی حتی در جریانهای انقلابی بهشدت از ابزارهای اجتماعی دفاع میکنند. به باور من آنچه بهعنوان دولت - ملت آمده بود و ابزارهای حکومتی ایجاد کرده بود، یعنی نوع خاصی از حکومت که در سال ۱۳۵۷ آن را فتح کردیم، اکنون کلیت آن در حال تضعیف است. هر کس که سرمایهگذاری زیادی روی آن انجام دهد، با مشکل مواجه میشود. در گذشته، در کتابهای تاریخ و جغرافیا مینوشتند که یک دولت - ملت به مرز، دین واحد و پول واحد نیاز دارد. اکنون دولت - ملت فقط مرزها را حفظ کرده است. در دوره ترامپ میبینیم که با مرزها بازی میشود و در منطقه ما نیز از حدود دو دهه پیش، کارآمدی خود را از دست داده است. یعنی سخن از تغییر مرز تا حدی رایج شده است.
چه آنهایی که میخواهند استعمار جدید ایجاد کنند و چه آنهایی که میخواهند منطقه را برای مردم بهینه کنند، هر دو معتقدند که این مرزها کارآمد نیست. در مورد پول ملی نیز میبینیم که در منطقه ما تورم بیداد میکند، به جز در کشورهایی که وابستگی شدید دارند یا آنها که از اساس دولت - ملت نیستند. از ایران تا ترکیه، همه با تورم درگیر هستند و نمیتوانند ارزش پول ملی خود را حفظ کنند.
در لایههای فرهنگی نیز شبکههای مجازی آمدهاند و مرجعیت هویتی و فرهنگی را از ما گرفتهاند. در تلویزیون نمیتوانیم یک برنامه پیوسته مصاحبهمحور با مخاطب یک میلیون نفری پیدا کنیم، اما در اینستاگرام مخاطبان یک میلیون نفری زیادی وجود دارند. این تغییرات ساختاری است و نباید صرفاً ایدئولوژیک و معنامحور آنها را تعریف کرد. ممکن است بگویید یک پروژهای اساساً نمیتواند به سمت جامعه شبکهای بیاید؛ چون از اساس قدرتمحور بوده است. در حاق معنای خود استیلا لحاظ شده است. اما حوزه که اینگونه نیست. تشیع اساساً در درون یک جامعه استیلاگر به نام خلافت، بیش از هزار سال خود را حفظ کرده است. جامعه شبکهای دقیقاً در مسیر همسو با آن است و آینده مشترکی با هم دارند.
معضل اقتصاد سیاسی شبکهای شدن
اگر کسی بگوید شبکهای که در حال آمدن است، ماهیت آن تطور سرمایهداری متأخر بوده و باید در دنباله آن فهم شود، لذا با آن شبکهای که شما از تاریخ برای آن استناد میآورید، دارای شکاف بنیادین است. شما چه پاسخ میدهید؟
مهدیزاده: مگر دولت - ملت در پس یک اقتصاد سیاسی مطرح نشد؟ پس روحانیت شیعه در آن چگونه تصرف کرد؟
ممکن است کسی بگوید روحانیت شیعه در تصرف بر همان دولت - ملت نیز دچار مشکل است.
مهدیزاده: روحانیت در دورهای که دولت - ملت تضعیف نشده بود، موفق عمل کرد. ضعف روحانیت در دورهای است که دولت - ملت در حال فروپاشی است.
آیا روحانیت از بدو تولد دولت مدرن در ایران، تا همین اکنون، واقعاً میفهمد که دولت مدرن چیست؟
مهدیزاده: روحانیت اگرچه نمیتواند با ادبیات مدرن، دولت مدرن را توضیح دهد، اما این به معنای عدم درک آن نیست. اگر درک نمیکرد، چگونه میتوانست در آن تصرف و آن را دگرگون کند؟ اگر آگاهی به معنای تصرف است، روحانیت به هر شکل با دولت مدرن تعامل داشته، با آن کار کرده و آن را به نفع خود تغییر داده است. ولایت را جایگزین کرده و از تمام تقسیم قوا استفاده کرده است. تا وقتی دولت - ملت حضور داشت، از آن استفاده کرده است.
نکته مهم این است که اگر از ابزارها بدون تصرف عمیق و تغییر مداوم استفاده شود، زمانی که کهنه میشوند، مشکلساز خواهند شد. اکنون که غرب با جامعه شبکهای خود پیش میآید و ما نیز با فرهنگ ولایت و اخوت خود پیش میرویم، این دو با یکدیگر تلاقی و درگیری خواهند داشت. تلاقی آنها از جنس درگیری خواهد بود. جامعه شبکهای میخواهد مرکززدایی و ولایتزدایی کند. جامعه ما اهتمام به نگهداشت ولایت دارد. میخواهد بگوید ولایت با روابط آزادتر و مشارکتپذیرتر سازگار است. بیولایتی، به تعبیر شما اقتصاد سیاسی دیگری برای به بردگی گرفتن بیشتر است. اکنون زمانی است که روحانیت با تجربههای متعدد به دوره معاصر رسیده است. از دوره آل بویه، روحانیت تا نزدیکی قدرت رسید. در دوره صفویه که قدرت را به نیابت تبدیل کردیم و در دوره مدرن که با اعتمادبهنفس گفتیم این ساختار را مهار میکنیم.
جمهوری اسلامی نشان داد که باید در این ساختارها تصرف و آنها را دگرگون کرد وگرنه تغییراتی که حوزه بالادست و مادر پیدا میکند، آن را از دست ما خارج میکند. یعنی وقتی غرب به هم میریزد ما هم دولت - ملت را از دست خواهیم داد. ما باید ساختار خود را درست کنیم. اکنون زمان آن است که ما جامعه شبکهای را خودمان تعریف کنیم. آنها شبکه را به روابط مرکززداییشده ای که نه از جنس هرمی و نه از جنس بازار، بلکه از جنس اعتماد است، تعریف میکنند. آنها میگویند رابطه هرمی که شکست خورده است، سپس به سمت بازار حرکت کردند. اکنون بازار هم کفایت نمیکند. انسانها نمیتوانند تمام روابط را در بازار، چه شراکت و چه رفاقت، درک کنند.
اکنون زمانی است که روحانیت با تجربههای متعدد به دوره معاصر رسیده است. از دوره آل بویه، روحانیت تا نزدیکی قدرت رسید. در دوره صفویه که قدرت را به نیابت تبدیل کردیم و در دوره مدرن که با اعتمادبهنفس گفتیم این ساختار را مهار میکنیم.
ما باید بتوانیم جنبههای دیگری از روابط اعتمادساز و تعلق آفرین را وارد کنیم، اما مدرنیته نمیخواهد از ایده خود که «انسان، گرگ انسان است» و انسان سوداگر و منفعتطلب است، دست بردارد. روحانیت طرح دیگری دارد و باید برای طرح خود فرهنگسازی و رؤیاپردازی کند، سپس اکوسیستم نوآوری و اقتصاد سیاسی را ایجاد کند. بازی در همین اندازه بزرگ است، اما نباید فراموش کنیم که تشیع اساساً بنیانش اجتماعی است و از جریانهایی نیست که بتوانند بهراحتی آن را حذف کنند. من این مثال را جایی میگفتم که تشیع و روحانیت را با لگد نمیتوان حذف کرد؛ باید بولدوزر بیاورند و آن را بکَنند. این با بسیاری از طبقات مرجع که در همین دوره مدرن قرن بیستمی ایجاد شده بود، قابلمقایسه نیست. بر این نکته تأکید دارم و میخواهم بگویم این جریان ریشه دارد.
اگر روحانیت شیعه در این دوره که تلاش میکنند آن را از بین ببرند، خود را جمع کند و بیندیشد، رقیب آینده فرهنگ غرب در دوره پساتوسعه خواهد بود؛ مگر آنکه بگویید به این سطح از خودآگاهی نخواهد رسید، قواره آن را ندارد، نظام آموزشیشان کشش ندارد یا مدیرانشان خودآگاهی لازم برای چینش صحیح نیروها را ندارند. اگر این را بگوییم، پاسخ من آن است که در مجموع اوضاع درونی تشیع اینگونه نیست. افراد خودآگاه و توانمند بسیاری دارد و اتفاقاً مرجعیت آنها بر بدنه روحانیت از مرجعیت مراجع و اساتید درون حوزه بیشتر است. برای مثال شما شاهد تأثیرگذاری امروز رهبر انقلاب بر درون حوزه علمیه قم هستید.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...