گروه دین و اندیشه «سدید»؛ یکی از دوگانههای ظریفی که حوزه بهمثابه نهادی فرهنگی با آن روبروست، بازیگری در میان دو لبه خواستههای فرهنگی خود و نیاز جامعه است. حوزه از طرفی به واسطه خصلت فرهنگی خود، خواستهها و مطالباتی را از جامعه تقاضا میکند. از طرف دیگر، بهعنوان نهادی مدنی، حیات اجتماعی خود را در گرو پاسخگویی به نیازهای مردم میداند. حال آنکه یکی از دشوارترین کارها برای حوزه، تلفیق مطالبات و اهداف خود با جامعه خواهد بود. در بخش پیشین گفتوگو با حجتالاسلام دکتر سعید نیکخو - پژوهشگر حوزوی و استاد علوم سیاسی دانشگاه مفید - تلاش شد تا با واکاوی تاریخ روحانیت، عوامل تکوین، گسترش و درعینحال تضعیف حوزه علمیه مورد بررسی قرار گیرد. در بخش دوم گفتوگو، تلاش داریم دو لبه زوال و تفوق حوزه در زمان معاصر را مورد بررسی قرار دهیم. در ادامه بخش دوم این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
حوزه، عامل وضع موجود!
شما در بخش پیشین، بهخوبی به مسئله ریشههای شکلگیری حوزه علمیه، نیاز جامعه به حوزه علمیه و همچنین علل موفقیت حوزه در جامعه سنتی پرداختید. سپس در مقام آسیبشناسی، نکاتی را ذکر کردید تا آنکه به مسئله افول حوزه در سایه عدم درک صحیح از تحولات فکری و ناهمسانی فکری با جامعه رسیدیم. همچنین در پرداخت تاریخی خود تا شکست ایران از روسها پیش آمدید. اگر بخواهیم ادامه همان بحث را با هم پی بگیریم، میخواهیم به این موضوع نیز بپردازید که روحانیت در آن برهه بهمثابه یک نیروی منتقد اجتماعی، طبیعتاً باید نسبت به وضعیت موجود معترض بوده و همین امر میتوانست برای او ظرفیتی را جهت همراهی با فضای نارضایتی موجود ایجاد کند. چه شد که در واقع چنین مسئلهای اتفاق نیفتاد؟
نیکخو: اگر اجازه دهید، برای پاسخ به سؤال شما، مقدمهای از آنچه در بخش پیش گفتیم را عرض کنم. در بخش پیش من سه عامل اصلی برای موفقیت حوزه برشمردم: هماهنگی با نیازهای جامعه، همسانی میان قول و فعل روحانیت و همچنین هماهنگی فکری با جامعه. سپس در مقام آسیبشناسی از آنکه علل زوال روحانیت چیست، بخش سوم یعنی هماهنگی فکری با جامعه را پررنگتر کردیم و در یک گونهشناسی از جامعه، بیان شد که ما سیر از نقلگرایی به عقلگرایی را شاهد هستیم. عقلگرایی که با ورود به مدرنیته شدت گرفت. درعینحال، ترشحات تفکر داروین مبنی بر آنکه همه امور را با تکیه بر عناصر داخلی آنان توضیح دهیم، در جامعه ایرانی نیز نفوذ کرد. اگر در گذشته، علت عقبماندگی و مشکلات به مشیت الهی حواله داده میشد، جامعه دیگر این پاسخ را قبول نمیکرد، بلکه به دنبال یافتن پاسخ در درون بود. همزمان، زمینههای اجتماعی و سیاسی که این تفکر در آن جریان داشت نیز عرض شد. بحث شد که سیاحان و جهانگردان اخبار فرنگ را به مردم منتقل میکردند. از طرف دیگر، غرب و مدرنیته عظمت کل جهان اسلام را در هم شکسته بود. در چنین اتمسفری که توصیف شد، شکست ما از روسیه، شکست یک عده انسان ترسو از یک انسان شجاع نبود؛ شکست یک اندیشه مندرس و عقبمانده در برابر یک اندیشه مدرن بود. صاحبان اندیشه حاکم - شاه و روحانیت وابسته - متهم به عامل عقبماندگی شدند؛ لذا اتفاقاً برخلاف آنچه شما طرح کردید، رخ داد. چرا من میبازم؟ چرا کشور من مانند اروپا نیست؟ چرا صدسال میگذرد و همه ارکان اسلام شکست میخورد؟ امیرکبیر میگوید «آن اندیشهای که شاه را اینگونه سرپا نگه میدارد و صاحبان اندیشه گذشته ما، اینها هستند که باعث فلاکتاند.» به قول «سید جمالالدین اسدآبادی» هیچ تاجی بر سر شاهی باقی نمیماند مگر با پشتوانه روحانیت؛ روحانیتی که ظلالله را به رسمیت میشناسد.
اینجا آغاز سستشدن جایگاه حوزه است. حوزه در برابر این وضع جدید چه واکنشی از خود نشان میدهد؟ به دو بخش تقسیم میشود: من نام آن را روحانیت جاهل و روحانیت متجدد میگذارم. روحانیت جاهل همان است که از قاجار حمایت میکند، جامعه را در آن عقبماندگی نگه میدارد و سؤالات مدرن جامعه را به رسمیت نمیشناسد. اما بدنهای از این روحانیت به نام روحانیت متجدد خود را از بخش قبلی جدا کرده و اتفاقاً شروع به اندیشهپردازی میکند و برای حل مسئله تلاش میکند. از اینجا میبینید که وقتی حوزه علمیه وارد مسائل جدید میشود، آن آبرویی که نزدیک بود از دست برود را جبران میکند و نگه میدارد.
آخوند علیه آخوند!
برای آنکه این دستهبندی شما واضحتر شود، الان افرادی نظیر آخوند خراسانی، نائینی، شیخ فضلالله و... جزء کدام دسته میشوند؟
نیکخو: اینها همه متجددند.
پس روحانیت متحجر چه کسانی میشوند؟
نیکخو: اخباریهایی که در آن زمان بودند. وقتی خبر تحریم تنباکو رسید، مرحوم طباطبایی چه کرد؟ در همین مسجد ظهیرالدوله تهران قلیان گرفت و روی منبر کشید. وی اساساً ورود حوزه علمیه به پاسخ به سؤالات متجدد را نمیپذیرد. از فتوای میرزا پیرامون تنباکو، فتوایی روشنتر نداریم، اما او نمیپذیرد. روی منبر قلیان میکشد. تحلیل وی آن است که میرزای شیرازی میخواهد ما را به سمت اخباریگری سوق دهد. میدانید که اخباریها بنا بر احتیاط، شرب توتون را حرام میدانند. چطور میشود میرزای شیرازی را بر اخباریگری تطبیق داد؟ وی در تجدد کامل خود، فتوای اقتصادی میدهد. این افراد البته چندان اسم و رسمی ندارند، اما قدرت بالایی دارند.
چه کسانی در زمان رضاخان با سجل و شناسنامهدارشدن مردم جنگیدند؟ با این بهانه که عکس ناموس شما را میخواهند بگیرند تا به اجنه داده و آنها زنان ما را شکار کنند؟ بعد تبلیغ میکردند که گذرنامه بگیرید. جهان مدرن پاسپورت درست میکند! اینها درگیر چنین مباحث مبتذلی بودند. چه کسانی با قرنطینه مقابله کردند؟ در همین نجف یا در همین قم، آخوندهایی جمع شدند که اگر اراده خداوند بر این باشد که من بمیرم، میمیرم. قرنطینه درستکردن تصرف در اراده خداست. اینها در تاریخ ما هست. اینها بدنهای از حوزه بودند، اما حوزه از این زیرکتر بود که گرفتار اینها شود و کاملاً خود را با تجدد تطبیق داد.
پس دلایل ظهور حوزه علمیه را گفتیم. دلایل منور بودن، نورانی بودن و موفقبودنش را هم گفتیم و آغاز زمان سستشدنش را نیز گفتیم. در این سستشدن، حوزه علمیه خود را از آن قشر عقبمانده جدا کرد و شروع به پاسخدادن به این سؤالات مدرن نمود. نتیجهاش چه شد؟ نتیجه مشروطه شد، ملیشدن صنعت نفت و نتیجه نهاییاش جمهوری اسلامی شد. اینها همه با ورود حوزه علمیه و جایگاه فتوا در پاسخدادن به سؤالات مهم جامعه شکل گرفت. راه دیگری در آن زمان وجود نداشت. وقتی که ما ناصرالدینشاه را زدیم و شاه را کشتیم، یعنی مملکت از روی این صندلی پریده است. اینکه کجا به زمین بیاید، مشخص نیست تا شخصی بیاید این را منطبق کند و بستری درست کند. این کاری است که جمهوری اسلامی در مسیر مشروطه و انقلاب نفت انجام داد.
اتحاد فتوا و قانون در سایه جمهوری اسلامی
حالا اگر بخواهیم نگاهی به وضع فعلی حوزه داشته باشیم، به نظر شما حوزه در دوره جمهوری اسلامی چه وضعیتی را تجربه میکند؟ باتوجهبه مباحثی که مطرح شد، شما نگاهی آسیبشناسانه به حوزه داشتید و بیان این تجربه تاریخی تفصیلی برای فهم معضلات حوزه در دوره معاصر بود.
نیکخو: اگر از مباحث پیشگفته بخواهیم الهام بگیریم، از مجموعه عواملی که گفته شد، کدام یک از عناصر تولد، توفیق یا تجدد حوزه امروز در ایران جاری است؟ قبلاً گفته بودیم که حوزه به دلیلی متولد شد. آیا آن دلایل هنوز جاری است؟ یعنی هنوز جامعه نیاز به الگو دارد و دغدغه فتوا دارد و سؤالش این است که وظیفه من چیست؟ خیر. پس چرا حوزه موفق شد؟ زیرا پاسخهایی که میآمد مبتنی بر نیازها بود. آیا امروز هست؟ اولویتبندیهایی که میکرد، مبتنی بر اولویتبندی جامعه بود. آیا امروز هست؟ خیر. مقبولیتش بهخاطر یکسان بودن عمل و بیانش بود. آیا امروز هست؟ خیر. حوزه در حال سقوط بود، اما چگونه متجدد شد؟ بازگشت به شناخت اندیشههای جدید و تلاشکردن و استنطاق از منابع خودش برای پاسخهای جدید. آیا امروز هست؟ هیچکدام از اینها امروز نیست؛ لذا با ازبینرفتن عناصر فوقالذکر، موجودیت و مقبولیت حوزه در حال انکسار است.
شما میفرمایید آن کارکردهایی که نهاد حوزه به دلیل آن متولد شد، امروز از میان رفته است. مسئله آنجاست که با نگاهی جامعهشناختی، جامعه ناچار از دین است و هر دینی ناچار از نهاد دین و روحانیت است. فرمها، قلمروها و کارکردهای نهاد روحانیت تغییر میکند، اما هیچگاه کارکردهای آن از بین نمیرود. جامعه همواره به روحانی نیاز دارد. برخی حتی باتوجهبه این مسئله، تحولات امروز حوزه در مواجهه با جامعه را نه تضعیف، بلکه تغییر نقش میدانند. حتی برای تکمیل بحث خود به نسبت میان فرزند و پدر مثال میزنند. هرچه فرزند بزرگتر میشود، نیاز فیزیکی وی به پدر کمتر میشود، اما نیاز وی جنس معنویتری پیدا میکند. پاسخ شما به این اشکال چیست؟
نیکخو: تغییر سبک نیاز جامعه به نحوه حمایت حوزه کاملاً مشهود است و هیچ اشکالی هم ندارد که حوزه نحوه ارائه خدماتش را تغییر دهد. این کلام در ذیل آن مثال درست است. زمانی که حوزه جایگاه آن حامی معنوی را همواره داشته باشد، اگر حوزه آن جایگاه را داشت و ما فقط مصداق را باید تغییر میدادیم، سخن شما کاملاً درست بود. ولی به نظر میرسد که دیگر حوزه آن جایگاه اُبوّت را ندارد. وقتی آن جایگاه را ندارد، به نظر میرسد که دیگر تغییری در نحوه عرضه خودش هم بدهد، آنچنان کمکی نخواهد کرد.
عللی وجود دارد که عملاً حوزه علمیه را فاقد اثر و فاقد جایگاه سابق کرده است. اتحاد فتوا و قانون، بزرگترین آسیب نهاد مرجعیت است.
اگر اجازه دهید جلوتر بروم. مسیر من تا اینجا شفاف بود. میخواهم درباره آغاز زوال حوزه صحبت کنم. من تولد را گفتم، توقف را هم گفتم. این توقف یک ریزش حداقلی در حوزه داشت. دوباره تجدد را هم گفتم. ما در جایی با زوال مواجه میشویم؛ یعنی مقدمات متزلزل شدن همه چیز را پیدا میکنیم. دلیلش چیست؟ حوزه علمیه به نظر من در این دو سه دهه اخیر در سراشیبی قرار دارد. من از پایه آمدم تا به شما بگویم چه چیزهایی باعث این رشد و بعد آغاز این سستشدن شد. اما سستشدن یک چیز است و زوال چیز دیگری است.
آغاز زوال از کجا شکل گرفت؟ یعنی عللی وجود دارد که عملاً حوزه علمیه را فاقد اثر و فاقد جایگاه سابق کرده است. اتحاد فتوا و قانون، بزرگترین آسیب نهاد مرجعیت است. اساساً اعتراض و مقابله زمانی شروع میشود که نارضایتی وجود دارد. هنرمندی که فیلم انتقادی میسازد، نویسندهای که کتاب انتقادی مینویسد، سخنرانی که شروع به سخنرانی اعتراضی میکند، جامعهای که در خیابان میریزد تا چیزی را فریاد بزند، چه زمانی این کار را انجام میدهد؟ زمانی که وضعیت مطلوب نیست. برای همین سعی میکند که با پناهبردن به منبعی دیگر، این وضعیت اسفناک خود را اصلاح کند.
در جهان غرب، همیشه نهاد فتوا آن نهاد حاکمی بود که ضربه میزد و به جامعه ظلم میکرد؛ از زمان حضرت موسی (ع) و بعد از آن شیوع دین حضرت عیسی (ع) و حاکمیت کلیسا در قرنهای تاریک قرونوسطا اینطور بود. جامعه برای فرار از ظلم فتوا به سمت عقلانیت فرار کرد. نمیگویم عقلانیت محض الهی، بلکه عقلانیتی فردی. جامعه برای فرار از درد فتوا و ظلم فتوا یکبار برای همیشه از روی پل دین رد شد و آن را تخریب کرد. در جهان شرق، بالاخص محدوده حوزه ایران و بینالنهرین، همیشه نهاد حکم و قانون که از جانب شاه بوده - یا به معنای دیکتاتوری، یا به معنای تنظیمات یا به معنای مشروطه - بههرحال نوعی قانون که یا از دهان شاه در میآید یا از مجلسی که خود شاه مدیریتش میکند، خارج میشود. نهاد قانون و حکم ظلم کرده است. مردم از دست ظلم قانون به دامن فتوا فرار میکردند.
فتوای علما، عامل حفظ و نجات ایران
آن قحطی که یکپنجم ایران را به واسطه ورود انگلیس و ناکارآمدی شاه و ناکارآمدی حکم و قانون کشت، چطور حل شد؟ با فتوا. در جنگهایی که شکست مفتضحانه ارتش قاجار بود، همان میزانی که باعث شد کشور کمتر از بین برود، به پشتوانه چه چیزی بود؟ فتوای جهاد. اقتصاد ما در عهد ناصرالدین داشت در حال زوال بود و ایران در حال مستعمره شدن بود. به واسطه و تکیه مردم به چه چیزی اقتصاد ایران ایستادگی کرد؟ فتوای میرزا. نفت را ما چگونه از چنگ انگلیس خارج ساختیم؟ با فتوای مرحوم کاشانی. چگونه حکم شاه را از آن تیزی برّان وحشیانهاش به یک امر مشروط تبدیل کردیم؟ به واسطه میرزای نائینی، شیخ فضلالله نوری و آخوند خراسانی. چگونه مردم از حکومت پهلوی با تمام ظلم و فساد زمینگیرکنندهاش رهایی یافتند؟ با پناهبردن به دامان فقه.
در ایران، فتوا و قانون با هم متحد شدند و خروجی درستی نداشتند. اتحاد فتوا و قانون بستگی به خروجی دارد که میتواند رشددهنده یا ازبینبرنده باشد. امروزه خروجی نشان داده است که این اتحاد ازبینبرنده است.
این تفاوت اصلی غرب و شرق است. چرا غرب در زمینه دین اینگونه است ولی شرق نیست؟ به این دلیل که غرب (اروپا) همیشه از دامان فتوا ضربه خورده و به دامن عقلانیت فرار کرده است. اما ایران و بینالنهرین همیشه از دامان حکم و دیکتاتوری ضربه خوردهاند و به دامان فتوا پناه بردهاند. بسیار جالب است؛ وقتی شما روند دین و عقل را در جهان بررسی میکنید، میبینید که در اروپا همیشه دین ضربه زده و به سراغ عقل رفتهاند. یک جا عقل همیشه ضربه زده - همان عقلی که به شاه حجیت میداد - آن عقل به معنای نهاد حکم و قانون، ضربه زده و همه به دامان فتوا پناه بردهاند.
در جهان شرق، قانون و حکم همیشه به ما ظلم کرده و فتوا محل نجات بوده است. اینجا معنای مرجعیت دینی آشکار میشود. مرجع در جهان تشیع چگونه بوده و نقش پدری را چگونه همواره داشته است؟ یعنی همیشه شاه ظلم میکند، جامعه قصور دارد، مشکلات را بر مردم تحمیل میکنند ولی مردم میگویند اگر هیچ چیز نباشد، آقا هست. جمهوری اسلامی اتحاد فتوا و قانون را ایجاد کرد. یعنی همان نهادی که حکم میکند، همان نهادی است که فتوا نیز میدهد. یک نکته کوچک را اضافه کنم: اگر قانون استخراج شده از فتوا خروجی خوبی داشت، اینجا پیروزی بزرگ تشیع میشد، ولی اگر خروجی خوبی نداشت. قانون که همیشه ظلم میکرد و حالا فتوا نیز مانند قانون دامنش لکهدار خواهد بود.
آیا شما اصل پیوند فتوا و قانون را حاشیهساز میدانید یا پیرامون چگونگی آن حرف دارید؟
نیکخو: حداقل اکنون میتوانم بگویم که در ایران، فتوا و قانون با هم متحد شدند و خروجی درستی نداشتند. اتحاد فتوا و قانون بستگی به خروجی دارد که میتواند رشددهنده یا ازبینبرنده باشد. امروزه خروجی نشان داده است که این اتحاد ازبینبرنده است. آیا اتحاد فتوا و قانون بهکلی نادرست است؟ میتوان پیرامون آن بحث کرد، هرچند از محل این گفتگو خارج میشویم. اتحاد فتوا و قانون راهرفتن روی بندی نازک است و ما در آن موفق نبودهایم. آیا ایده دیگری وجود دارد؟ تصریح میکنم که سخن من، رد اتحاد فتوا و قانون نیست، ولی در وضع کنونی امکانپذیر نیست.
عوامل زوال حوزه، از تورم فقه تا تنزل اخلاق
اگر بخواهیم به بحث سرعت بیشتری بدهیم، آیا شما دلایل دیگری هم برای زوال روحانیت میشناسید؟
نیکخو: دلیل دومی که زوال در آن ایجاد شد، انحراف فقه در مباحث حوزه است. حوزه نتوانست به این بپردازد که جامعه را با اخلاق میتوان ارتقا داد، نه با قانون انعطافناپذیر. قانون برای حل مشکل در هنگام بحران است، اما زیست اصلی اجتماع مبتنی اخلاق است. اخلاق را باید نهادینه کرد. اگر توانستی اخلاق را نهادینه کنی، در جایی که کسی متخلق نبود، قانون جلویش را میگیرد. ما کل حوزه علمیه را وقف فقه کردیم.
سوم، عدم استفاده حوزه از ابزارهای نوین جهان برای ارتباطگیری است. منظورم این نیست که از تلفن همراه و امکانات آن استفاده نمیکنند؛ حوزه علمیه باید میدانست که اگر میخواهد راه گفتگو با بشر را یاد بگیرد، باید به موضوعات مطرح شدهای که امروزه برای جوانان دغدغه است، پاسخ دهد و آن ابزار را پیدا کند. باید در زبانشناسی و هرمنوتیک کار کند. هنر بیاموزد. امروزه بدون هنر نمیتوان با جامعه صحبت کرد. در بازار اندیشه جهانی، امروز باید با رمان صحبت کنید. حوزه علمیه رمان ندارد، بلکه صرفاً رساله چاپ میکند. امروز اصلاً کسی رساله نمیخواند.
نکته چهارم نیز عدم تطابق قول و فعل روحانیت است. امروزه و بهویژه با رسانهای شدن واقعیت، روحانیت باید دهها برابر گذشته نسبت به معیشت و سبک زندگی خود حساسیت بیشتری داشته باشد. نکته پنجم، مهجوریت اخلاق به معنای توان زیست اجتماعی است. بدنه روحانیت اصلاً نمیتواند با جامعه ارتباط برقرار کند.
آیا این اشکال ذیل همان اشکال دوم یعنی مسئله تورم فقه نمیگنجد؟
نیکخو: خیر. در اشکال پنجم من زیست اجتماعی را برجسته کردم. یک زمانی اشکال دوم به سیاستگذاران حوزه است که چه برنامه درسی را برای طلبه لحاظ کردهاند؟ اما یک اشکال دیگر به این روحانی وارد است که این چه رفتاری است؟ این رفتاری که مدام حوزه در جایگاه نقد و به قول جوان امروزی در جایگاه ایرادگرفتن است. حوزه همچون پدری است که هیچ ارتباطی با فرزندش ندارد. حوزه درگیر مهجوریت اخلاق به معنای توان زیست اجتماعی است.
حوزه نتوانست به این بپردازد که جامعه را با اخلاق میتوان ارتقا داد، نه با قانون انعطافناپذیر. قانون برای حل مشکل در هنگام بحران است، اما زیست اصلی اجتماع مبتنی اخلاق است. اخلاق را باید نهادینه کرد. اگر توانستی اخلاق را نهادینه کنی، در جایی که کسی متخلق نبود، قانون جلویش را میگیرد. ما کل حوزه علمیه را وقف فقه کردیم.
نکته ششم عدم تطابق دغدغههای حوزه با جامعه است. من به یکی از بزرگان حوزه مشهد گفتم کفن بپوشید و من هم میپوشم تا در مسجد گوهرشاد تحصن کنیم. تا زمانی که دویست هزار مجهولالهویه حلبینشین در حومه مشهد هستند، ما کفن از تن در نمیآوریم تا برای همه آنها حداقل شناسنامه صادر کنند. اگر این کار را نکنید، ما کفن در نمیآوریم. این کار را انجام دهید، بعد سال دیگر پشت تریبون بروید و بگویید مردم مشهد، این شهر حرم امام رضا (ع) است و در حرم امام رضا (ع) کنسرت برگزار نکنید. آن زمان هیچکس به شما اعتراض نخواهد کرد. اما چرا بالاترین آمار یافتن جنین در جوی آبهای مشهد امام رضاست؟ چرا علما یک بار اعتراض نمیکنند؟ ولی به موضوع حضور زنان در ورزشگاه که میرسید، شعار وا اسلاما سر میدهید؟
در شهر حضرت محمد (ص)، آیا تنفروشی زنان از روی فقر برای ایشان دشوارتر است یا حضور زن با حجاب کم؟ من نمیخواهم از این مسائل دوگانه بسازم. حتماً حجاب هم حکم خداست، اما قطعاً اولویتی میان این امور وجود دارد. همین حوزه علمیه قم چندین بار بیانیه دادند که در قم امکان ندارد بگذاریم بانکها ربا بگیرند؟ چرا مقابل بانکها نایستادند؟ اما هنگامی که زنان خواستند به ورزشگاه بروند، دروس را تعطیل کردند. نهاد روحانیت که برای هر انتخاباتی بیانیه داده و مردم را به انتخاب فرد یا جریانی دعوت میکند، وظیفهاش پس از انتخابات چیست؟ آیا وظیفه ندارد در برابر کجرویهای آن افراد ایستادگی کند؟
در انتها اگر ممکن است به مسئله آینده روحانیت نیز بپردازید. به نظر شما چه سرنوشتی پیش روی روحانیت قرار دارد؟
نیکخو: اگر حوزه علمیه اول در عمل از اقتصاد فاصله بگیرد؛ یعنی نهاد حوزوی به نهاد اقتصادی تبدیل نشود. دوم، دغدغههای جامعه را بهعنوان یک درد درونی بپذیرد؛ نه یک هجمه خارجی برای تضعیف حوزه یا دین. یعنی بپذیرد که اگر این جوان فریاد میزند، از خارج پول دریافت نکرده است. او درد دارد. سوم، بهطورجدی به حل مطالبات عدالتمحور جامعه ورود کند؛ یعنی حوزه هزینه کند و مرجعیت با تمام وجود برای احقاق حق مظلومان تلاش کند؛ در این صورت حوزه میتواند آینده درخشانی داشته باشد؛ بنابراین اگر حوزه به حل مطالبات عدالتمحور جامعه ورود جدی کند و در بستر علمی خود، یعنی فضای تحصیلی که دارد، از فقه - بهویژه فقه عاری از اخلاق - فاصله بگیرد و شئون علم مدرن را در عرصه علومانسانی بپذیرد، میتواند حداقل آب رفته را به جوی بازگرداند.
یک نکته پایانی را نیز بیان میکنم. مسئله ملیگرایی - یعنی مفهوم ایران - در بدنه حوزه علمیه نیاز به مطالعه دارد. حوزه علمیه باید بداند خواستگاه خود را از یک محیط اسلامی - ایرانی دارد. در هیچ جایی مانند ایران به ماهیتهای حوزوی بها ندادهاند. پس باید این ایرانیت را به رسمیت بشناسد، نه اینکه بگوید حافظ، سعدی، مولوی و فردوسی کافر هستند. من تعجب میکنم که حوزه علمیه هیچ نقشی در معاصر شدن ایران نمیخواهد ایفا کند. اکنون بررسی کنید که برای کدام یک از بزرگان، جمهوری اسلامی به پشتوانه فتوای حوزه علمیه اقدام به ساخت یادبود کرده است. آن ده مقبره اصلی ایران را متأسفانه رضاخان ساخته است. سنگ قبر فردوسی، خیام، حافظ، سعدی، عطار، بوعلی و باباطاهر را رضاخان ساخت و ایران را متجلی کرد. اکنون ایران چه میکند؟ این نیاز جامعه است. آیا مسئله تختجمشید در حوزه به رسمیت شناخته میشود؟ گویی تقابلی وجود دارد که نباید ایرانیگری را برجسته کرد و اینها مواردی است که همان عدم تطابق دغدغههای حوزه با جامعه را نشان میدهد.
/انتهای پیام/