۱۴۰۴/۱۲/۰۶
۱۵:۴۰
کد خبر : ۱۱۸۸۴
پیامد‌های اجتماعی کوچ روحانیت از فرهنگ در گفت‌و‌گو با سید جواد میری/ بخش دوم؛

ملیت، مذهب و مدرنیته ایرانی در سایه آینده مرجعیت روحانیت

ملیت، مذهب و مدرنیته ایرانی در سایه آینده مرجعیت روحانیت
در این وضعیت که رابطه ملیت و مذهب دچار شکنندگی بسیار زیادی شده و نقش روحانیت شیعه به‌شدت تضعیف گردیده است، بزرگ‌ترین و اساسی‌ترین پرسش این است که آینده رابطه ملیت و مذهب در ایران چگونه خواهد بود؟

گروه دین و اندیشه «سدید»؛ در بخش نخست این گفت‌وگو پیرامون کاهش منزلت اجتماعی روحانیت شیعه به کلان مسئله «کوچ از فرهنگ» پرداخته شد، اما این تحول محدود به روحانیت نمانده و تأثیرات عمیق‌تری را بر جامعه ایرانی خواهد داشت. افول نقش روحانیت چه تأثیری بر تصویر دین، فضای دین‌داری، مفاهیمی چون هویت ملی و رابطه جامعه ایران با مدرنیته گذاشته است؟ آیا ایران به سمت سکولاریسم حرکت می‌کند یا تضعیف نهاد دین می‌تواند به تشویش و نزاع‌های داخلی دامن بزند؟ آینده نهاد روحانیت در ایران چه خواهد بود و چه سرنوشتی در انتظار آن است؟ نسبت گفتمان‌های رقیب اسلام‌گرا، ملی‌گرا و باستان‌گرا در شکل‌دهی به آینده ایران چیست و خطرها و فرصت‌های پیوند میان آن‌ها کدام‌اند؟ در گفت‌و‌گو با دکتر سید جواد میری - جامعه‌شناس و عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی - به دنبال یافتن پاسخ‌هایی برای این پرسش‌های بنیادین هستیم. در ادامه بخش دوم این گفت‌و‌گو را از نظر خواهید گذراند.

 

تصویر دین و هویت ملی در سایه افول مرجعیت روحانیت

شما در بخش پیشین این گفت‌و‌گو، در توصیفی پیرامون آنکه چرا روحانیت شیعه دچار کاهش منزلت اجتماعی شده، ضمن پذیرش اصل این موضوع بیان داشتید که کوچ روحانیت شیعه از ساحت فرهنگی به ساحت سیاسی، عامل اصلی این موضوع بود. اگر در این مجال بخواهیم بحث را یک لایه فراتر ببریم، به نظر لازم است به لایه پیامدهای این رویداد نیز توجه کنیم. بسیاری از مفاهیمی که در چند قرن گذشته شکل گرفته، متأثر از روحانیت بوده است. روحانیت - با توجه به انتصاب آن به دین - در شکل‌گیری آن نقش پررنگی داشته است. به‌عنوان‌مثال، این حاشیه‌نشینی روحانیت، بر تصویر خود دین و فضای دین‌داری جامعه چه تأثیری می‌گذارد؟ از طرف دیگر، افول نقش روحانیت چه تأثیری بر مفاهیمی که مستقیماً به دین بازنمی‌گردند مانند هویت ملی و هویت جمعی، خواهد گذاشت؟ آیا آن‌چنان‌که برخی می‌گویند، ما به سمت داشتن ایرانی سکولار حرکت می‌کنیم؟

میری: یک تحولی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در حال وقوع بود. اگر حسینیه ارشاد را به‌عنوان یک نماد یا نقطه ثقل در نظر بگیریم، مشاهده می‌کنیم که گروهی از متفکران در آنجا گرد هم آمده و تلاش می‌کردند خوانشی ارائه دهند که در آن، هم ملیت و هم مذهب اهمیت داشته باشد. این جریان به «ملی - مذهبی» معروف شد. البته مقصود از «ملی - مذهبی» صرفاً معنای سیاسی آن (مانند نهضت آزادی) نیست، بلکه این خوانش و گفتمان موردنظر است. نکته جالب‌توجه این بود که در آنجا، هم روحانیون حضور داشتند و هم افراد غیرروحانی (مکلا). به‌عنوان نمونه‌های بارز می‌توان به شهید مطهری، شهید بهشتی و دکتر شریعتی اشاره کرد.

شخصیت‌هایی مانند دکتر سروش، مصطفی ملکیان و آقای محسن کدیور، تلاش می‌کردند تا در قالب جریان روشنفکری دینی، نوعی تلفیق یا سنتز میان دین و مدرنیته ایجاد کنند. اما این پروژه یا ناکام ماند یا سرکوب شد یا تلاش شد تا رهبران آن حذف شوند و در نتیجه، ارتباط آن با بدنه جامعه و نسل‌های جدید قطع گردید.

پس از انقلاب و تأسیس حکومت اسلامی، این جریان که به «روشنفکری دینی» موسوم شد، تلاش می‌کرد بر اهمیت دین تأکید کند؛ با این بیان که دین به انسان تعالی می‌بخشد و بُعدی از وجود انسان است. برای اثبات این مدعا، به وفور به شواهد، داده‌ها و آرای متفکران و فیلسوفان جهان اعم از مسیحی، یهودی و دیگران ارجاع می‌دادند تا نشان دهند که دین، صرفاً شاخصه حکومت دینی نیست، بلکه امری متعالی و فرامادی است و این حس استعلا، آن را به انسانیت خود نزدیک‌تر می‌کند. از سوی دیگر، بر اهمیت جهان مدرن، تکنولوژی، صنعت و تجارت نیز تأکید می‌ورزیدند. شخصیت‌هایی مانند دکتر سروش، مصطفی ملکیان و آقای محسن کدیور، تلاش می‌کردند تا در قالب جریان روشنفکری دینی، نوعی تلفیق یا سنتز میان دین و مدرنیته ایجاد کنند. اما این پروژه یا ناکام ماند یا سرکوب شد یا تلاش شد تا رهبران آن حذف شوند و در نتیجه، ارتباط آن با بدنه جامعه و نسل‌های جدید قطع گردید.

امروزه متولدین دهه‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰، ممکن است همچنان آثار دکتر سروش یا مصطفی ملکیان را دنبال کنند، اما متولدین دهه‌های ۷۰، ۸۰ و ۹۰، عمدتاً ارتباطی با این جریان فکری ندارند. یعنی میان مفهوم ملیت و مفهوم مذهب، شکافی ایجاد شده و روحانیت نیز تاکنون نتوانسته این خلأ را پر کند. به‌عنوان نمونه، تلاش ظریفی که آیت‌الله جوادی آملی انجام می‌دهند که ضمن تأکید بر مبانی دینی، به اهمیت ایران نیز اشاره کنند، نشان‌دهنده درک این خلأ است. وقتی ایشان می‌فرمایند «فردوسی چنین گفت» و آن را پخش می‌کنند، این سخن ممکن است در میان متولدین دهه‌های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ انعکاس مثبتی داشته باشد؛ اما ۶۰ تا ۷۰ درصد جامعه ما که متولدین دهه ۷۰ به بعد هستند، اساساً ممکن است بگویند: «ایشان بنا به مصلحت این سخنان را بیان می‌کند. حالا که فهمیده ملی‌گرایی مجدداً مطرح شده است، این‌گونه می‌گویند». گویی ملیت و مذهب در ذهن اینها دو مقوله جدا از هم هستند.

تضعیف روحانیت و حتی تضعیف تشیع و در مرحله‌ای بالاتر تضعیف اسلامیت در ایران، تمامیت ارضی ایران یا هویتی را که ما «هویت ایرانی» می‌نامیم، دچار خدشه خواهد کرد؛ یا دست‌کم ما را وارد مرحله‌ای از درگیری‌های شدید داخلی خواهد نمود. از یک سو الگوی اسپانیا و پاک‌سازی قومی - مذهبی و از سوی دیگر الگوی «بالکان» مطرح می‌شود. در بوسنی که در اروپا واقع است، اسلام وارد شد و نوعی همگونی و تناسب ایجاد گشت. اما در اسپانیا این تناسب ایجاد نشد و منجر به جنگ‌های داخلی، خشونت و در نهایت پاک‌سازی مسلمانان گردید. در ایران نیز اگر نتوانیم به یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و سنتز میان این سه‌گانه دست یابیم، تنش‌های جدی خواهیم داشت.

من یک ایده‌ای تحت عنوان «نو سهروردی» را داده بودم. خلاصه بحثم این بود که ما با سه کلان‌جریان فکری مواجه هستیم. این بحث‌ها پیش‌تر نیز در قرون پنجم و ششم هجری، مطرح شده بود؛ مبنی بر اینکه یک عقلانیت هلنی (یونانی) وجود دارد که دال مرکزی آن برهان، استدلال و عقلانیت فلسفی است. دیگری جریانی است که معتقد بود سروش غیبی، مهم است و سهروردی آن را «حکمت خسروانی» می‌نامید و مشخص است که در حافظه تاریخی ایرانیان ریشه داشته است. برخی بسیار تلاش می‌کردند تا نشان دهند این حکمت با «حکمت نبوی» - یعنی حکمتی که حضرت رسول (ص) آورده‌اند و در اسلام تجلی‌یافته - سازگار است. در قرآن نیز اشاراتی وجود دارد مبنی بر اینکه ما به آنچه انبیای پیشین آورده‌اند، باور داریم و خداوند متعال، پیامبران را به زبان‌های ملل و اقوام مختلف فرستاده است. پس این جریان فکری نیز اهمیت دارد. جریان سوم، عقلانیتی است که از جهان سامی - مثلاً از شبه‌جزیره عربستان - آمده است. کار بزرگ سهروردی این بود که توانست این سه دستگاه فکری را در یک نظام واحد سامان دهد و نام آن را «حکمت اشراق» نهاد که بعدها در آثار ملاصدرا و دیگران، صورت‌بندی دیگری یافت.

 

عالم نو، طرحی نو می‌خواهد

اگر به تاریخ وفات ملا هادی سبزواری و تاریخ وفات علامه نائینی بنگرید، فاصله زمانی زیادی وجود ندارد (شاید کمتر از ۵۰ سال)، اما از نظر تغییر پارادایم (Paradigm Shift)، علامه نائینی درباره موضوعاتی سخن می‌گوید که در نظام فکری ملا هادی سبزواری مطرح نبوده است. چرا؟ چون نائینی در باب یک جهان‌بینی (عالمیت) جدید سخن می‌گوید و تلاش می‌کند بر اساس همان حکمت تنیده شده در تار و پود ملیت و مذهب ایران - همان چیزی که هویت فرهنگی ایرانیان را تشکیل می‌دهد - در آن جهان جدید تصرف کند. او می‌خواهد با آن هویت فرهنگی یا «ژنتیک فرهنگی» یا DNA فرهنگی - در همین عالم مدرن - نه در انزوا - زندگی کند و درعین‌حال در آن تصرف نماید. این همان بحثی است که بعدها مرحوم آیت‌الله طالقانی نیز به‌نوعی دنبال می‌کند و کتاب «تنبیه‌الامة و تنزیه‌الملة» نائینی را بازخوانی می‌نماید. مرحوم فیرحی نیز همین بحث را دنبال می‌کرد.

باید توجه داشت که گذشته باستانی، امری مربوط به گذشته نیست، بلکه با ما و در درون ماست. گذشته اسلامی نیز صرفاً یک اتفاق در ۱۴۰۰ سال پیش نیست، بلکه ما در آن فضا زندگی می‌کنیم و بخشی از وجود ماست. عالم مدرن هم چیزی نیست که از بیرون به ما تحمیل شده باشد؛ ما در این عالم جدید زندگی می‌کنیم.

به نظر من، در این وضعیت که رابطه ملیت و مذهب دچار شکنندگی بسیار زیادی شده و نقش روحانیت شیعه به‌شدت تضعیف گردیده است، بزرگ‌ترین و اساسی‌ترین پرسش این است که آینده رابطه ملیت و مذهب در ایران چگونه خواهد بود؟ باتوجه‌به آن سه جریانی که اشاره کردم، ما به یک رویکرد «نو سهروردی» نیاز داریم که این سه‌گانه را ارتقا ببخشد. باید توجه داشت که گذشته باستانی، امری مربوط به گذشته نیست، بلکه با ما و در درون ماست. گذشته اسلامی نیز صرفاً یک اتفاق در ۱۴۰۰ سال پیش نیست، بلکه ما در آن فضا زندگی می‌کنیم و بخشی از وجود ماست. عالم مدرن هم چیزی نیست که از بیرون به ما تحمیل شده باشد؛ ما در این عالم جدید زندگی می‌کنیم. ممکن است لحظه مواجهه با مدرنیته برای ما یک لحظه انکسار، بحرانی یا آسیب‌زا (تروماتیک) بوده باشد، اما آن آسیب (تروما) امروز بخشی از وجود ماست. اساساً هیچ جهانی بدون آسیب نیست؛ همان‌گونه که هیچ انسانی بدون آسیب روانی (تروما) یا کابوس نیست. اما انسان هنگامی که از خواب بیدار می‌شود، تلاش می‌کند آن کابوس را برای خود تفسیر کند و به زندگی‌اش ادامه دهد.

هنگامی که این تلفیق و سنتز میان سه جریان فکری ایجاد شود، بر اساس آن نگاه نو سهروردی که بیان کردم، رابطه قدرت، فرهنگ، جامعه و حتی اقتصاد در یک هندسه جدیدی شکل می‌گیرند. یکی از راه‌های تحقق این امر نیز این است که ایران را به‌مثابه «مِلک مُشاع» بدانیم. این سخن بنده نیست، بلکه سخن فیلسوف معاصر ایران، مرحوم پروفسور «مهدی حائری یزدی» است. نگریستن به ایران به‌مثابه ملک مشاع، به این معناست که روحانیت برای خود حق ویژه‌ای در حاکمیت قائل نشود. در این صورت، اساساً صورت‌بندی بحث تغییر می‌کند و وارد مرحله (فاز) دیگری می‌شویم؛ اما همان دیالکتیک میان ملیت و مذهب حفظ خواهد شد.

 

روحانیت و آینده توسعه

تصور برخی از تضعیف روحانیت شیعه آن است که ما به سمت برساختی از ایران سکولار خواهیم رفت و چه بسی تصویری از ایران توسعه‌یافته را نیز در این میان پرورش دهند؛ اما تصور شما آن بود که افول روحانیت شیعه می‌تواند جامعه را به سمت یک نزاع و تشویش سوق دهد. گذشته از این موضوع، می‌خواهیم به تأثیر این موضوع در مناسبات میان جامعه و مدرنیته نیز بپردازید. روحانیت همواره نقش جدی در تنظیم روابط جامعه با مدرنیته داشته است. به باور شما آینده این رابطه چگونه خواهد بود؟

میری: این سخن شما صحیح است که روحانیت نقش مهمی داشته، اما تنها نقش را نداشته است. یعنی ما نمی‌توانیم بگوییم در بدو مواجهه ایرانیان با مدرنیته، فقط طبقه روحانیت بود که توانست یک صورت‌بندی از مدرنیته یا تجربه تجدد ایرانی ارائه دهد. ما منورالفکران را داشتیم. اساساً در خود نهاد قدرت نیز شاهزادگان بسیاری داشتیم که در قدرت بودند و اینان خوانشی از تجدد یا مدرنیته را به داخل ایران یا به جامعه ایران تزریق می‌کردند؛ از شاهزادگان قاجار که به حوزه فلسفه و مباحث مشابه وارد شدند گرفته تا گروهی از آنان که به گرایش‌های چپ‌گرایانه تمایل داشتند و به «شاهزادگان سرخ قجری» معروف شدند. البته روحانیت را هم داشتیم. سپس جریان دیگری نیز داشتیم که شاید جریان بسیار قدرتمندی نبود، اما جریان مهمی بود؛ اینان باستان‌گرایان بودند و تلاش می‌کردند خوانشی باستان‌گرایانه از تجدد ارائه دهند. اولین حکومتی که پس از فروپاشی قاجار تأسیس شد - حکومت پهلوی - به‌نوعی حاصل پیوند میان باستان‌گرایان و متجددین بود و آنان تلاش کردند تا روحانیون متجدد، یا به بیان دیگر، روحانیونی که از خاستگاه تشیع به عرصه عمومی وارد شده بودند (مانند علامه نائینی و امثال ایشان) را به حاشیه برانند.

اولین حکومتی که پس از فروپاشی قاجار تأسیس شد - حکومت پهلوی - به‌نوعی حاصل پیوند میان باستان‌گرایان و متجددین بود و آنان تلاش کردند تا روحانیون متجدد، یا به بیان دیگر، روحانیونی که از خاستگاه تشیع به عرصه عمومی وارد شده بودند (مانند علامه نائینی و امثال ایشان) را به حاشیه برانند.

البته گفتنی است که پس از تقریباً دهه اول حکومت پهلوی - از حدود سال ۱۳۱۳ به بعد - به‌نوعی مجدداً همین روحانیون را به صحنه بازگرداندند، اما در جایگاهی متفاوت؛ به این معنا که وقتی به تدوین‌کنندگان قوانین مدنی جامعه ایران در همان دوره می‌نگریم، مشاهده می‌کنیم که بسیاری از آنان روحانی بودند، اما دیگر لباس روحانیت بر تن نداشتند. اساساً بدون ورود آنان یا بدون حضور آنان، ساختار حقوقی و مدنی مدنظر رضاشاه و سلطنت پهلوی، نمی‌توانست محقق شود. اما حکومت نمی‌خواست که آنان با قدرت و جایگاه روحانی خود در عرصه عمومی حضور داشته باشند. این وضعیت نیز دیری نپایید؛ پس از دهه ۲۰ یا تقریباً از اوایل دهه ۳۰، روحانیت مجدداً خود را بازسازی کرد، وارد ساختار قدرت شد و پس از واقعه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، شکاف عمیقی ایجاد شد که به تقابلی بنیادین و در نهایت به انقلاب اسلامی منجر گردید.

 

آینده نهاد روحانیت؛ سنتز اسلام و ایران یا واتیکانیزه شدن؟

پرسش دیگری که وجود دارد و البته رگه‌های پاسخ به آن در میان مباحث شما وجود داشت، ناظر به آینده نهاد روحانیت بود. به باور شما، نهاد روحانیت چه سرنوشتی را در ادامه خواهد داشت؟ برخی معتقدند که بدیل‌هایی برای آن وجود دارد و به روشنفکران دینی اشاره می‌کنند. اما برخی دیگر معتقدند که هیچ بدیلی برای این نهاد وجود ندارد و از سوی دیگر، به ظرفیت بالقوه‌ای اشاره می‌کنند که برای بازسازی جایگاه روحانیت وجود دارد. نظر شما در این باره چیست؟

میری: به نظر من، اگر در این خصوص نگاهی به اسلام و مسیحیت بیندازیم، کاتولیسیسم در مسیحیت، قرابت‌های بسیاری با تشیع دارد. ازبین‌رفتن کامل نهاد روحانیت که خواب و خیال است، اما اگر چالش‌های گفته شده ادامه داشته باشد و روحانیت و جمهوری اسلامی نتوانند آن سنتزی که پیش‌تر گفتم را حل کنند، ممکن است روند سکولاریزاسیون در جامعه ایرانی تقویت شده و روحانیت شیعه نیز دچار یک نوع واتیکانیسم شود. به‌عبارت‌دیگر، مدلی شبیه به واتیکان در ایران ایجاد شود؛ یعنی روحانیت به مکانی مانند قم محدود شود یا حتی به نجف کوچ کنند. اما در نهایت، نهاد روحانیت تداوم خواهد یافت؛ زیرا نهادی است که قدمتی هزار یا هزار و چهارصد‌ساله دارد (اگر تداوم تاریخی آن را پیش از این نیز در نظر نگیریم، دست‌کم هزار و چهارصد سال قدمت دارد)، برای خود شبکه، نیرو (عدّه) و امکانات (عُدّه) فراهم کرده است، جالب است که روحانیت در تمام ساحت‌های حیات در تمدن شرقی حضور دارد. برخی خاندان‌ها مانند خاندان صدر و... نفوذشان تا آفریقای جنوبی و مناطق دیگر امتداد یافته است و در حوزه‌های اقتصاد، فرهنگ و آموزش فعالیت دارند. این را نمی‌توان پاک‌سازی و نابود کرد.

 

از آنجا که در چند بخش از سخنان خود باستان‌گرایی را در تحولات مرتبط با روحانیت پررنگ کرده بودید، جا دارد به این پرسش بپردازیم که این گرایش چه میزان از جامعه را شکل داده است؟

میری: من درصد دقیق آن را نمی‌توانم بگویم، اما می‌توانم بگویم که طیفی از جامعه ایران را شامل می‌شوند. نکته عجیب این است که این طیف، علی‌رغم کوچکی‌اش، صدای بلندی دارد و با هیاهو توانسته که حتی در درون حاکمیت جمهوری اسلامی نیز برای خود جای پایی باز کند و گفتمان خود را به‌مثابه گفتمان اصیل ایران مطرح نماید؛ درحالی‌که این خوانش از ایران، واقعاً خوانشی خطرناک است.

 

شما در بیان خود پیش‌تر نیز به این مطلب اشاره کردید که متأثر از این خوانش و گفتمان، ما شاهدیم که بخشی از حاکمیت نیز به سمت برجسته ساختن ایران یا ایران‌گرایی با قرائتی خاص سوق پیدا کرده است. من می‌خواستم در اینجا این پرسش را طرح کنم که شما خود شخص رهبر انقلاب را چگونه توصیف می‌کنید؟ این یک تفسیر رایج است که ایشان یکی از نظریه‌پردازان جدی پیوند میان ایران و اسلام هستند. حداقل ایران در ادبیات ایشان پررنگ است. غرض آنکه به باور شما، آیا این ایران‌گرایی در ادبیات جمهوری اسلامی برآمده از تفسیر حقیقی آن از مسئله نیست؟ به‌عبارت‌دیگر، شاید ایران‌گرایی جمهوری اسلامی کاملاً بی‌نسبت با باستان‌گرایی باشد که نسبت به آن اشاره کردید. نظر شما در این خصوص چیست؟

دیگر کمتر کسی در تلویزیون از «امت‌گرایی» سخن می‌گوید؛ شاید حتی خود روحانیون نیز با شنیدن این کلمه، کانال تلویزیون را عوض کنند؛ اما آن رویکرد امت‌گرایانه در حوزه بین‌الملل ممکن است همچنان کاربرد داشته باشد.

میری: باید توجه داشت که قرائت شخصیت‌هایی مانند آیت‌الله خامنه‌ای از اسلام در پیوند با ایران، با خوانشی که باستان‌گرایان عرضه می‌کنند، متفاوت است. یعنی هر اندازه که جریانی در حاکمیت (نه فقط شخص رهبر انقلاب) تلاش می‌کند آن رویکرد انترناسیونالیسم اسلامی را کنار بگذارد یا کم‌رنگ سازد و بیشتر در حوزه بین‌الملل بر روی آن سرمایه‌گذاری کند و در داخل کشور، آن را چندان برجسته نسازد، دیگران این‌طور عمل نمی‌کنند. به‌عنوان‌مثال، دیگر کمتر کسی در تلویزیون از «امت‌گرایی» سخن می‌گوید؛ شاید حتی خود روحانیون نیز با شنیدن این کلمه، کانال تلویزیون را عوض کنند؛ اما آن رویکرد امت‌گرایانه در حوزه بین‌الملل ممکن است همچنان کاربرد داشته باشد. خوانشی که باستان‌گرایان از ایران ارائه می‌دهند، کاملاً متفاوت است و تحقق این خوانش مستلزم آن است که تمام اقوام ایرانی غیرفارسی‌زبان، دشمن تلقی شده و همگی پاک‌سازی شوند یا تحت نوعی یکسان‌سازی فرهنگی یا نژادی قرار گیرند. سپس تشیع باید کاملاً محو شود؛ زیرا اسلام عنصری غیرایرانی تلقی می‌گردد. شاید به این وضوح بیان نکنند، اما ممکن است تلاش کنند دین زرتشتی یا حتی بهائیت را به‌عنوان دین مدرن ما برجسته سازند.

بنده در کتاب «زبان و ایده وحدت ملی» اشاره کرده‌ام که نظریه‌پرداز این جریان، فردی مانند «محمود افشار» بود که در دوران پهلوی اول، حتی رضاشاه نیز برخی دیدگاه‌های افراطی او مبنی بر اینکه «باید تشیع، اسلام و زبان ترکی را نابود کنیم» را نمی‌پذیرفت و او را طرد می‌کرد. آنان نمی‌توانند به این وضوح چنین سخنانی را بیان کنند. اما پس از انقلاب، همین محمود افشار هم موضع خود را تعدیل کرد و دیگر کاری به اسلام و زبان عربی نداشت و تمرکز انتقاداتش را بر زبان ترکی و اقوام غیر فارس معطوف ساخت.

 

ایران‌گرایی امروز، حاصل دیالکتیک اجتماع و سیاست

آیا گرایش به «ایران‌گرایی» در سیاست جمهوری اسلامی، طنین صدای بلند همین گروه باستان‌گرا است یا حاصل تجربه زیسته اسلام سیاسی است که پس از فراز و نشیب‌ها به این نقطه رسیده و با هویت ایرانی پیوند خورده و یگانه شده است؟

میری: من این بحث را در همان کتاب «زبان و ایده وحدت ملی» متعرض شده و گفته‌ام که ما اکنون با چهار جریان اصلی روبرو هستیم: اسلام‌گرایی رادیکال، اسلام‌گرایی مدنی، ناسیونالیسم مدنی و ناسیونالیسم رادیکال. بدترین حالت، پیوند میان اسلام‌گرایی رادیکال و ناسیونالیسم رادیکال است که گاهی نشانه‌هایی از آن را مشاهده می‌کنیم. بهترین حالت نیز همان است که شما اشاره کردید؛ یعنی پیوند اسلام‌گرایی مدنی و ناسیونالیسم مدنی است. اسلام‌گرایی اگر مدنی شده، به این دلیل است که با ورود به قدرت، مجبور به تعامل با جامعه شده است. حاصل دیالکتیک پنجاه‌ساله میان جامعه و قدرت (امر سیاسی و امر اجتماعی) این شده است که حاکمیت بپذیرد فردوسی اهمیت دارد، زبان اهمیت دارد و سایر عناصر هویت ملی نیز مهم هستند. از سوی دیگر، ناسیونالیسم مدنی نیز معتقد است که همه اقوام در ایران اهمیت دارند، تکثرها مهم هستند و باید در ساختار قدرت نمود داشته باشند؛ به‌گونه‌ای که در مجلس، نمایندگان با دیدگاه‌ها، زبان‌ها و گرایش‌های سیاسی مختلف بتوانند در یک وضعیت دموکراتیک حضور یابند. در این صورت ما در داخل به انسجام دست می‌یابیم و در عرصه بین‌المللی نیز به نوعی توازن می‌رسیم. در آن زمان، دیگر آمریکا و قدرت‌های منطقه‌ای نمی‌توانند به‌راحتی ما را حذف کنند؛ زیرا می‌دانند که ملت و دولت در نوعی هماهنگی (هارمونی) قرار دارند.

وضعیت خطرناک زمانی است که ناسیونالیسم رادیکال و اسلام‌گرایی رادیکال بگویند: «ما می‌خواهیم با هم پیوند بخوریم» و برای توجیه آن حتی ممکن است ادعا کنند که «رستم نیز ولایت‌پذیر بوده است»! این پیوند نامبارک منجر به حذف اقوام، حذف تکثرها و در حوزه قدرت نیز حذف هر کس که «خودی» تلقی نمی‌شود، می‌گردد و در عرصه خارجی نیز به تقابل و تعارض دامن می‌زند.

 

/انتهای پیام/

گزارش خطا پسندها :