۱۴۰۴/۱۱/۱۳
۱۳:۱۵
کد خبر : ۱۱۹۹۳
بررسی تله حال‌گرایی حکمرانی به قلم محمدحسین قدمی؛

بحران حال‌گرایی در ایران آینده‌سازی را متوقف کرده است

بحران حال‌گرایی در ایران آینده‌سازی را متوقف کرده است
دولت و نهادهای سنتی حکمرانی در ایران، به جای تمرکز بر آینده و برنامه‌ریزی استراتژیک، درگیر مدیریت بحران‌های کوتاه‌مدت و واکنش‌های آنی شده‌اند. این «حال‌گرایی» نه تنها توانایی خلق فرصت‌های نو و طرح ایده‌های سیاسی آینده‌ساز را محدود کرده، بلکه جامعه را در وضعیتی مبهم میان بحران‌های داخلی و تحولات جهانی قرار داده است.

به گزارش «سدید»؛ با ناتمام‌ماندن پرونده غائله دی‌ماه ۱۴۰۴ و قرارگرفتن کشور در وضعیتی مبهم میان جنگ و آشوب، این پرسش خود را جلوه‌گر می‌کند که ایران اکنون در کدام موقعیت قرار دارد و کدام سناریو‌ها و روند‌ها برای آینده کشور مفروض است؟ پاسخ به چنین پرسشی مستلزم واکاوی و توجه بر بحران «حال‌گرایی» است. بحران «حال‌گرایی»، وضعیت «حال‌گرا»، و «بی‌آیندگی» از ابرمسائل امروزین جامعه و حکمرانی ایرانی است. این بحران به اشکال گوناگونی در امور و ابعاد مختلف جامعه ایرانی خود را نشان می‌دهد. 

 

اقتصاد، سیاست و هنر حال‌گرا

«حال‌گرایی» خود را در اقتصاد، در تفاوت میان اقتصاد دوراندیش و تدبیرگر معیشتی نسل سنتی و اقتصاد مصرف‌محور پست‌مدرن حاکم بر سبک زندگی نسل‌های جدید نمایانگر می‌کند. سوژه اقتصاد معیشتی دوراندیش سنتی که بر نوعی رفتار اقتصاد میانه‌رو مبتنی بوده است، جای خود را به سوژه مصرف‌محوری داده است که در سایه تعجب نسل‌های پیش از دهه هفتاد، دارایی خود را در راستای امور لذت‌بخش روزمره، همچون کافه‌گردی و خرید‌های مکرر از آنلاین‌شاپ‌ها خرج می‌کند. به طور مثال مرسوم بوده است که سوژه اقتصاد معیشتی و دوراندیش سنتی با وجود استقرار طبقاتی و اقتصادی، نه تنها در اندیشه خانه و زندگی خود، نه تنها در اندیشه تأهل و مسکن فرزندان خود، که در فکر کفن و دفن خود و حتی مراسم پس از آن باشد و امور اقتصادی متعاقب آن را با دوراندیشی رتق و فتق کند. چنین وضعیتی جای خود را به سوژه مصرف‌محوری داده است که علی‌رغم تزلزل موقعیت اقتصادی و طبقاتی و حتی با وجود وابستگی اقتصادی به سپرده‌های چندمیلیونی نئوبانک‌ها، به مصرف روزمره می‌پردازد. سوژه فروشنده و عرضه‌کننده چنین اقتصادی نیز اساساً «حال‌گرا» است. گسترش مشاغل دیجیتال غیرمولد و فردگرایی که در سایه اقتصاد تحریم شکل گرفته‌اند، مؤید این وضعیت است. گرایش روزافزون به ایجاد «آنلاین‌شاپ» در سکو‌هایی همچون اینستاگرام، تلاش برای کسب درآمد دلاری و ارزی از طریق یوتیوب، ترید، فری‌لنسری و تولید محتوا در فضای مجازی در این چهارچوب تحلیل می‌شود. این اقتصاد که در سایه‌سار زوال اخلاق مدنی –که خود ناشی از تورم حاصل از اقتصاد تحریم است- به وجود آمده است، در سویه عرضه آن نیز غیرمولد و فردگرایانه است به این معنا که اساساً بر پایه عرضه غیرنافع برای کلیت جامعه شکل یافته است.

تبلور دیگر «حال‌گرایی» در سیاست و هنر است. نهاد سیاست ایرانی -در پهنه تاریخی وسیع‌تری از حاکمیت‌های سیاسی- تدریجاً حال‌گرا و اکنونی شده است. دولت ایرانی تا دهه گذشته همواره پشتیبان یک ایده و گفتمان سیاسی و تجلی آن بوده است. به طور مثال ایده توسعه و ایده عدالت که هر دو پس از انقلاب اسلامی و در جریان‌های سیاسی مختلف شکل و نضج یافتند به ترتیب در دولت اصلاحات و دولت بهار جلوه‌گر شدند. حتی با وجود شکل‌یافتن نوعی یأس اجتماعی از ایده‌های مذکور، گفتمان اعتدال‌گرای جایگیری به عنوان یک «دولت نرمال» در نظام جهانی در قالب دولت تدبیر و امید و ایده «برجام» محقق شد. با این وجود، دولت به عنوان بخشی از نهاد سیاست ایرانی تدریجاً به حال‌گرایی رو کرده است و امروزه به نماینده نوعی از رتوریک واقع‌گرا و حال‌گرای وحشتناک تبدیل شده است و درنتیجه حال‌گرایی سیاسی به اوج خود رسیده است. دولت در چنین وضعیتی در عرصه عملکردی صرفاً به کارپرداز اصلی کالابرگ و یارانه‌های معیشتی و نه مجری و گفتمان‌پرداز بازی‌های بزرگ سیاستی آینده‌سازی همچون شکل‌بخشی به جغرافیای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ایران در نظم جهانی درحال‌ظهورِ آتی تبدیل می‌شود. در واقع مسئله اساسی نه پرداخت دولت به امور معیشتی خرد همچون کالابرگ که کیفیت پرداخت «حال‌گرایانه» به آن است. به طور مثال این طرح که تلویحاً از جانب کلیت سیستم حاکمیتی به عنوان یکی از بزرگ‌ترین اصلاحات و سیاست‌های اقتصادی اخیر ایران توصیف شده است، نه به عنوان جزئی از یک طرح کلان سیاسی و یا حتی اقتصادی که به عنوان طرحی فرعی، واکنشی و مربوط به امور روزمره طرح، اجرا و بازتاب داده شده است. فارغ از سطح عملکردی، «حال‌گرایی» خود را در سطح گفتمانی و بلاغی دولت نیز نمایان می‌کند. تکرار گزاره‌هایی درباره ناترازی انرژی و ارزی و مسائل کلان حکمرانی و حتی صحبت از دقیق‌تر بودن جنگ‌افزار‌های طرف مهاجم نسبت به جنگ‌افزار‌های داخلی در آستانه جنگی فراگیر، به عنوان نوعی واقع‌گرایی در خطابات ریاست‌جمهوری جای یافته است.

در کنار دولت به عنوان یکی از نیرو‌های حاضر در نهاد سیاست ایرانی، سیاست‌ورزی در سایر عرصه‌ها نیز تقریباً چنین شمایلی به خود گرفته است. جنبش‌های سیاسی و اجتماعی نیز که به تعبیر هابرماس و تورن می‌بایست نقشی اساسی در سپهر سیاسی جوامع جدید ایفا کنند، به شدت در ایران به نوعی روزمرگی دچار می‌شوند. تا ناآرامی‌های ۱۴۰۱، این مسئله در قالب زوال ایده‌های سیاسی و مدنی در اعتراضات ایرانی قابل توصیف بوده است، به‌نحوی‌که از آزادی‌خواهی‌های سیاسی و مدنی مطرح در ۷۸ و ۸۸ از جانب بخشی از طبقه متوسط شهری به طلب و سودای «زندگی معمولی» در ۱۴۰۱ می‌رسیم. این امر در آشوب‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ به نهایت خود می‌رسد؛ شورش‌های کور، مسلحانه، خشونت‌آمیز، واکنشی محض و سفارشی، بدون ایده سیاسی مشخص، آلترناتیو سیاسی معین، شعار، موسیقی و کمترین و حداقلی‌ترین شکل از سازمان‌یافتگی درونی و ارگانیک.

هنر نیز خصوصاً در قالب «هنر فستیوالی» مطرح در دهه‌های اخیر که از جانب تولید‌کنندگان آن به عنوان شکلی از «رئالیسم» و از جانب منتقدان آن به عنوان «سیاه‌نمایی» توصیف می‌شود، به شدت حال‌گرا می‌شود و بازدید میلیونی فیلمی سینمایی همچون «برادران لیلا» در شبکه‌های غیررسمی توزیع هنری، مصداقی از چنین جریانی است. حتی در ژانر کمدی، تولیدات هنری به شاد بودن و خندیدن در لحظه تقلیل می‌یابند. در این صورت، کمدی کارکرد خود را به عنوان ابزاری برای انتقال جدی‌ترین مفاهیم و مضامین و «رهایی‌بخشی» از دست می‌دهد. 

 

هنر و سیاست: ابزار‌های سیاستی آینده

در حالی هنر و سیاست در تمامی اشکال و صورت‌های مختلف «حال‌گرا» می‌شوند که از قضا اساس این دو بر محور آینده قرار دارد. این دو حیطه اساسی‌ترین قلمرو‌ها برای طرح آینده‌ها، ایده‌ها، گفتمان‌ها، واقعیت‌های بدیل و چشم‌انداز‌ها در جامعه می‌باشند. سیاست مبتنی بر «اراده قدرت» است و هر سیاستی روی به «قدرت» دارد. اراده قدرت یعنی توانایی خلق و توانایی ساختن امر نو علی‌رغم مقاومت بیرونی. به بیان دیگر یعنی سوژه سیاسی می‌تواند اراده خود را برخلاف توان و کشش اراده‌های بیرونی که در مقابل او به مقاومت دست می‌یازند، تحمیل کند و از این طریق امر نویی را ایجاد کند؛ بنابراین سیاست همواره از حال و وضعیت فعلی گذر می‌کند و با اراده قدرت رو به آینده دارد. این اراده، ماهیت خود را در مقایسه با سایر امور به روشنی نشان می‌دهد. به طور مثال دانش بر پایه اراده حقیقت بنا می‌شود و لذا امری «پسینی» است. به همین تعبیر است که هگل مطلق دانش و اوج دانش را که فلسفه است به عنوان «جغد مینروا» توصیف می‌کند که در شب به پرواز در می‌آید. یعنی هنگامی که اراده‌های معطوف به ایجاد و ساخت امر نو فعالیت خود را در روز به پایان رسانده‌اند، دانش برای مطالعه نتیجه کشمکش این اراده‌ها در شب به تفحص و تدقیق می‌پردازد. بنابراین، این مرد سیاسی است که خلق می‌کند و این مرد دانش است که به واکاوی آنچه خلق شده است، می‌پردازد.

 هنر نیز که بر اساس «تخیل» بنا می‌شود، اساساً ابزاری برای فراتر رفتن از واقعیت موجود است. به مدد هنر می‌توان امکان‌ها، موقعیت‌ها، شخصیت‌ها، فرایند‌ها و جهان‌هایی را تخیل کرد که هرگز موجود نبوده و به مدد هنر ممکن شده‌اند. حداقلی‌ترین و تقلیل‌یافته‌ترین اندیشه‌ها درباره هنر که آن را صرفاً بازتاب و برآیندی از وضعیت و ساختار تاریخی و اجتماعی جوامع دانسته‌اند نیز -همچون مکاتب مارکسیستی- به این مهم اقرار کرده‌اند. به طور مثال ادبیات و هنر در جامعه‌شناسی گلدمن بازتاب «بیشینه آگاهی ممکن» است و نه «آگاهی موجود» که هرگز در جامعه به صورت تجربی و عینی وجود نداشته است. نیز به همین دلیل است که انقلاب هنری بر تمامی انقلاب‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقدم بوده است؛ چراکه هر تغییری که با انقلاب‌ها به وقوع پیوسته، ابتدا از طریق انقلاب در ایماژ‌های هنری ممکن شده است. مثلاً رنسانس اساساً لحظه انقلابی هنری در ایماژ‌ها، تصاویر و تخیل قرون وسطایی است؛ لذا هنرمندانی مانند داوینچی از کلیدی‌ترین شخصیت‌های آن محسوب می‌شوند؛ بنابراین آینده ممکن و مطلوب ابتدا در تصور و تخیل شکل یافته و سپس در عالم واقع محقق شده است. لذاست که هنر همواره امری سیاسی و سیاست نوعی هنر است. در واقع هرگونه سیاست‌ورزی، هنرِ سیاست‌ورزی است؛ بنابراین جامعه ایرانی در تمامی ساحات «حال‌گرا» می‌شود و هنر و سیاست که از قضا اساس‌شان بر پایه اراده معطوف به آینده است، دست در دست یکدیگر این روند را تشدید می‌کنند. پس هنر و سیاست شرافت خود را در بازتاباندن «حال» و شرایط کنونی تعریف می‌کنند. دولت در چنین شرایطی به بازگویی و بازخوانی بخشی از واقعیت‌های کنونی جامعه بسنده کرده و با نامیدن این فرایند به عنوان «صداقت» و «واقع‌گرایی» به آن مشروعیت می‌بخشد. سیاست، دیگر به عنوان ابزاری برای ترسیم آینده دیگر، اجماع‌سازی برای آن و ایجاد جنبش، بسیج و تحرک اجتماعی برای نیل به آن تعریف نمی‌شود. هنر نیز به چنین وضعیتی دچار می‌شود. 

 

علت‌شناسی: از ابهام جهانی تا بحران نسل حکمرانی

این بحران که در جای‌جای جامعه و سیاست ایرانی خود را متبلور می‌کند، محصول چهار نیروی کلان است. اولاً نه تنها ایران که جهان به دلیل فروپاشی سیستم و نظم کنونی در نوعی ابهام غوطه‌ور شده است. وقایع اخیر، همچون درگیری میان اروپا و ایالات متحده بر سر حاکمیت گرینلند، عملیات ربایش رئیس‌جمهور ونزوئلا و چرخش راهبردی نمایان در سند امنیت ملی ایالات متحده آمریکا، نه صرفاً وقایعی عجیب و نادر که نشانه‌هایی از فروپاشی آرایش سیاسی شکل‌یافته در جهان پس از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد می‌باشند. به عنوان مثال، درگیری میان اروپا و آمریکا بر سر گرینلند، اساساً بازگشت به مراحل گذشته تمدن غربی است. غربِ پس از جنگ دوم توانسته بود با انتقال و احاله حداکثری درگیری‌ها –در هر شکلی- به جهان غیرغربی -همچون خاورمیانه- سلطه و مرکزیت خود را در سایه امنیت حاصل از این روند تأمین کند. یا حتی عملیات رباش ریاست‌جمهوری ونزوئلا، خود مصداق شاخص دیگری از فروپاشی نظم محسوب می‌شود؛ چرخش از استعمار نو و فرانو به شکل تقلیل‌یافته‌ای از استعمار کلاسیک؛ بنابراین تمام کلان‌روند‌های سیاسی، اجتماعی و نظامی در جهان به طرح چنین پرسش ابهام‌آمیزی برای تمامی کشور‌ها منجر شده‌اند که «درنهایت چه می‌شود؟» چنین پرسشی سیاست‌های داخلی و خارجی کشور‌ها را به شکلی ناخواسته به نوعی حال‌گرایی و خلاء ایده‌های سیاسی و پیش‌رو و آینده‌گرا دچار می‌کند.

ثانیاً جریان سرمایه‌داری مصرف‌گرای متأخر که از زاویه دیگری در واقع همان پست‌مدرنیسم است، روزمره‌گرایی و حال‌گرایی جهانی را به جریان انداخته است. تبلور این جریان را در کلان‌روند‌های متعددی می‌توان مشاهده کرد. از مصادیق آن در عصر دیجیتال در فراگیری اینستاگرام نسبت به توییتر است. اینستاگرام که درنهایت به اینستاگرامیزه‌شدن فرهنگ می‌انجامد، به شدت حال‌گرا، روزمره‌گرا و غیرسیاسی است. در واقع منطق فعالیت کاربران در آن در بازنمایی حداکثری زندگی روزمره‌ست. اوج این منطق در این نرم‌افزار در قابلیت «استوری» آن نمایان است.

ثالثاً بازتولید برخی از ساختار‌های معرفتی جامعه ایرانی نقشی اساسی در این بحران ایفا می‌کنند. شکل انحرافی عرفان ایرانی در قالب ایده‌هایی همچون «خوش باش دمی که زندگانی این است» در جامعه معاصر بازتولید می‌شود. گسترش روزافزون عرفان‌های نوظهور در قالب خوانش‌های نو از تشیع و اسلام، روان‌شناسی مثبت‌گرا و اشکال مختلف دین مدنی و فرهنگی از مصادیق این جریان‌اند. تأکید بر دین مدنی در اینجا به معنای عبور از توجه به نهاد رسمی دین و تمرکز بر دین مدنی و نهاد غیررسمی آن به عنوان دینِ زیسته و فرهنگی است. یعنی گرایش‌ها و کردار‌های معنوی و دینی که در تعاملات روزمره و در جهان‌بینی فردی افراد پرداخته و هویدا می‌شود، به شدت تغییر می‌یابند و لذا جنبش دینی در ایران آغاز شده و بنابراین الهیات روزمره‌گرا و دم‌غنیمت‌شمار رو به فزونی می‌یابد.

رابعاً بحران «نسل حکمرانی» نهاد سیاست ایرانی را درنوردیده است. در واقع ساختار معاصر سیاست ایرانی به شدت سلسله‌مراتبی، بسته و نامتحرک است. این عدم تحرک به‌حدی است که مفهوم نسل در اینجا عیناً معادل با نسل‌ها و گروه‌های سنی است، حال آنکه مفهوم نسل می‌تواند صرفاً به گروهی از حکمرانان اشاره داشته باشد. کنشگران عرصه سیاست ایرانی پس از اندی فعالیت به‌وضوح درمی‌یابند که تصمیمات اصلی سیستم به صورت کلان به روی نسل‌های جدید حکمرانی بسته است. این امر در حالی صورت می‌گیرد که به تعبیر گیدنز، صورت‌بندی جهان امروز بر پایه مفاهیمی همچون «جهان لغزنده» و «جهان پرریسک» سامان یافته است. در واقع جهان مدرنیته متأخر هماره در معرض بحران‌های کلان اقتصادی، سیاسی و اکولوژیکی قرار دارد و در پرتوی آن به شدت لغزنده و نامتعین شده است. چنین وضعیتی سیستم‌های سیاسی را به بازسازی و چابک‌سازی نهادی و آمادگی برای تاب‌آوری سیاسی و اجتماعی در هر لحظه تاریخی کشانده است؛ به‌نحوی‌که تصمیمات بی‌هیچ فاصله از تغییرات تاریخی اتخاذ می‌شوند. حال آنکه تصمیم‌گیری سیاسی در ایران به نسل‌های حکمرانی سنتی واگذار شده است که اساساً از سطح زیست فردی تا تحصیلات نهادی درکی بی‌واسطه و باواسطه از تغییرات اخیر در سطح جهانی -همچون فرایند‌های شکل‌گیری جهان چندقطبی و بازتولید قدرت شرقی در قالب چین جدید، تولد زیست‌جهان سایبری، بحران‌های اقتصادی و اکولوژیکی فراگیر جهانی و اموری از این قبیل- ندارند. 

 

جنبش احیای سیاست

گام اول چاره بحران «حال‌گرایی» در ایران کنونی جنبش احیای سیاست است. جنبش احیای سیاست به معنای بازگرداندن نهاد سیاست و حکمرانی به مرحله تصمیم‌های خطیر، موقعیت گفتمان‌سازی و گفتمان‌داری و طرح ایده‌های سیاسی، توانایی بسیج اجتماعی و خلق و اجتماعی‌سازی رتوریک ایران برای حضور در جهان آینده است. 
گام اساسی این مهم بازگرداندن دولت به موقعیت سیاسی و در واقع «دولت‌سازی دولت» است. دولتِ سیاسی نه بازتاب‌دهنده بخشی از واقعیات و فعلیت حال‌حاضر جامعه تحت عنوان «واقع‌گرایی» و «صداقت»، که مترصد فهم عمیق مختصات واقعیت کنونی و سپس طرح ایده‌های استراتژیک پیشران و آینده‌ساز و بسیج «جامعه» در راستای آن است. در واقع چنین دولتی جامعه را بازتاب نمی‌دهد، بلکه آن را به پیش می‌برد.

 
با این وجود، عمق غیرسیاسی بودن دولت، در سیاست‌ها و تحولات اخیر هویداست. فرض کنید که بزرگ‌ترین سیاست‌ها و اصلاحات اقتصادی اخیر ایران می‌توانست اینچنین به مرحله اجرا برسد: کراراً در سطح محافل علمی و اجرایی کشور به بررسی گذاشته شود تا حلقه‌های میانی مابین دولت و مردم شکل بگیرد و در واقع مورد پیش‌بررسی و پیش‌ارزیابی قرار بگیرد، ذیل یک شعار، گفتمان و ایده واحد جای داده شود به‌نحوی‌که بتوان آن را ذیل دال و شعاری فراگیر توضیح داد، مفاد آن رسماً و به صورت جزئی همراه با تبصره‌ها اعلام شود، چشم‌انداز زمانی و عملکردی آن در گفت‌و‌گو‌های مکرر سخنگوی دولت و ریاست‌جمهوری و سایر سران اعلام شود و این خط روایت شکل بگیرد که هرکس در ازای تحمل چه‌چیزی، در چه‌مدتی و با چه‌نقشی قرار است چه چیزی را به دست بیاورد؟ و این پروژه پیشران چه تقاطعی با مسائل انباشته داخلی و تحولات جهانی دارد. اما در عمل چه اتفاقی افتاده است؟ سیاست مبهم، بی‌جزئیات و نامعلوم و نامعمولی که در پستو به بحث و بررسی کارشناسی گذاشته شده است و حتی یک دال فراگیر برای توصیف خود ندارد، یکباره در میان اعتراضات اقتصادی اجرا می‌شود و دولت و جامعه بالاتفاق و تلویحاً معتقدند که آن نوعی سیاست واکنشی و حمایتی اقتصادی از سر ضعف و مشکلات انباشته و ورشکستگی درونی است. هم‌زمان این چشم‌انداز مورد اتفاق قرار می‌گیرد که هیچ چشم‌اندازی برای آن وجود ندارد! در چنین شرایطی پرسش «چه می‌شود؟» به پرسش اصلی و ابهام به کلان‌وضعیت جامعه بدل می‌گردد.

 

/ انتهای پیام / 

گزارش خطا پسندها :