تحلیلگر رسانه و ارتباطات : علیرضا بلیغ
گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ یکی از چالشهایی که اندیشمندان در خصوص جنبشها و شبه جنبشهای چند سال اخیر ایران بدان متذکر شدهاند، مقوله مرگ سیاست، تودهای شدن اعتراضات و به واسطه آن، کشیدهشدن به ورطه خشونت، فقدان رهبری سیاسی و بهطورکلی فقدان یک نیروی سیاسی منسجم در صحنه است. این فرایند درست در نقطه خلاف حرکت انقلاب اسلامی قرار داشت که نیروی اجتماعی مردم را به یک نیروی سیاسی پیشبرنده و سازنده تبدیل کرد. بهواقع همین نیروی سیاسی بود که توانست ایران را از وقایع دهه شصت و چالشهای آن عبور دهد. اما به اذعان همه، این نیروی سیاسی روی به فرسایش گذاشته و دچار چالش شده است. در باب ریشههای تضعیف این نیروی سیاسی چه میتوان گفت؟ چرا تضعیف این نیروی سیاسی منجر به تضعیف جامعه و سپس دولت شده است؟ سیاستزدایی به واسطه اقتصاد چه نسبتی با این فرایند داشته است؟ ما در گفتوگو با دکتر علیرضا بلیغ - استاد دانشگاه و پژوهشگر مسائل اجتماعی - تلاش داریم تا ابعاد مختلف این مطلب را مورد واکاوی قرار دهیم. مشروح این گپوگفت تقدیم نگاه شما میشود.
انقلاب حاصل حضور نیروی سیاسی دویستساله
همانطور که خود شما واقف هستید، یکی از چالشهایی که اندیشمندان با رصد شبه جنبشهای چند سال گذشته بدان متذکر شدهاند، مرگ امر سیاسی و فقدان نیروی سیاسی جدی حاضر در صحنه است که خود را در قالبهایی نظیر فقدان رهبری منسجم، ایدئولوژی و... نشان میدهد. در گام نخست میخواهیم تصویر و ارزیابی شما از این مسئله را بدانیم. آیا امر سیاسی امروز در جامعه ما پویاست؟
خواست طبقه متوسط در ایران متناسب با تصویری بوده که از غرب مشاهده میکرده است. در طول سالهای پس از جنگ نیز دولتهایی که بر سر کار آمدند - چه با ایده توسعه اقتصادی و چه توسعه سیاسی - به این نوع نگاه دامن زدند.
بلیغ: بنده معتقدم برای تحلیل هر واقعیت اجتماعی و هر پدیداری در طول این چند دهه، گریزی نداریم جز اینکه به آخرین نقطه گسست تاریخی خود بازگردیم و آن گسست، همانی است که با انقلاب رخ داد. در پرتو آن رخداد تاریخی بزرگ است که باید تحولات بعدی را فهم و تفسیر نماییم. آنچه با انقلاب برای ما حاصل شد، در بنیادیترین وجه خود، «احیای سیاست» یا احیای «امر سیاسی» در ایران بود؛ چیزی که جهان معاصر بهتدریج در حال ازدستدادن آن بود و حتی تجربه رویارویی بلوک شرق و غرب نیز در نهایت به سمت فرسایش سیاست و جایگزینی ایدههای تکنیکال برای اداره جهان حرکت میکرد. ظهور دوباره سیاست در ایران - که امری دفعی نبود - حاصل حدود دویست تا دویست و پنجاه سال فراز و نشیب، تلاشهای گوناگون و شکستهایی است که ما پس از رویارویی با غرب تاکنون متحمل شدهایم و نمیتوان این مسئله را در وقوع و پیروزی انقلاب نادیده انگاشت.
طبعاً با زنده شدن سیاست، «اراده به خواستن» و «اراده به استقلال»، یکی از محوریترین معانیای است که در سالهای پس از جمهوری اسلامی جلوه کرده است؛ حتی میتوان شعارهای دیگر انقلاب را نیز از این زاویه نگریست. اگر شعار اصلی را «استقلال، آزادی» بدانیم، آزادی بدون استقلال معنای محصَّل و دقیقی نخواهد یافت. اما هنگامی که این خواست و اراده به استقلال شکل میگیرد، ما را در برابر نظمی قرار میدهد که ما را بهگونهای دیگر شناسایی کرده و بهعنوان یک نیروی مستقل به رسمیت نمیشناسد. این نظم آنگلوساکسونی یا نظم انگلیسی - آمریکایی که عمری دویست و پنجاه ساله دارد، یک نظم اقتصادی - سیاسی است که با سازوکارهای کنونی، دنیا را اداره میکند و جهان را بهمثابه مجموعهای از منابع مینگرد.
با وقوع انقلاب، ثمره دویست سال تلاش درونی ما، نسل یا لایهای از «نیروهای پیشران» یا «رهبران اجتماعی» را پدید آورد؛ یعنی همان پانزده تا بیست درصدی که در جامعه سیاسی شناسایی میشوند و میتوانند جامعه را به سمت خود سوق دهند و عموم مردم معمولاً تابع و پیرو این نیروها هستند. در کشاکش تاریخ معاصر، ما در نقطه انقلاب توانستیم آن نیروی اجتماعی - تاریخی خود را در جایگاهی قرار دهیم که عموم مردم ایران را فراخواند و در نهایت، منجر به پیروزی انقلاب گردد. اما در چارچوب نظریهها و نگرشهای علوم اجتماعی و انسانی در ایران، این چارچوبها بهدشواری میتوانستند این نیروی اجتماعی را بهدرستی شناسایی و مطالعه نمایند. نهایتاً نتیجه مفهومپردازی و تلاشهای ایشان، جایدهی این نیروی اجتماعی در قالب مفهومی بود که تحت عنوان «طبقه متوسط» از آن یاد میشود.
ناتوانی «طبقه متوسط» از توضیح گروه تحولخواه جامعه ایران
چالش توضیح این نیرو که بیان میکنید با تعبیر «طبقه متوسط» چیست؟ بهعبارتدیگر، طبقه متوسط دارای چه خللی است که نمیتواند جوهره این نیروی جدید را توضیح دهد؟
بلیغ: این امر از دو وجه میتواند ما را دچار خطا کند: نخست اینکه در تعاریف طبقه متوسط، صرفاً به وجه موقعیت اقتصادی توجه کنیم؛ یعنی وضعیتی حاوی انگیزه برای ارتقاء به موقعیت بهتر؛ نه آنچنان فرودست که امکان تحرک اجتماعی نداشته باشد و نه آنچنان مستقر و متنعم مانند طبقه اشراف که تحرک برایش بیمعنا باشد. نباید طبقه متوسط را صرفاً به این معنا فهمید. دوم اینکه تفسیر ما متناسب با همان نظریهها، بر اساس چشماندازهای جهان مدرن تعریف شده است؛ یعنی خواست طبقه متوسط در ایران متناسب با تصویری بوده که از غرب مشاهده میکرده است. در طول سالهای پس از جنگ نیز دولتهایی که بر سر کار آمدند - چه با ایده توسعه اقتصادی و چه توسعه سیاسی - به این نوع نگاه دامن زدند.
اما این نیروی سیاسی - اجتماعی - تاریخی که انقلاب را رقم زد، درون یک تنش حرکت میکرد؛ تنشی حاصل از پیدایش یک «جامعه قوی» در برابر یک «استیت» (State) یا دولت ضعیف. دولتی که شیرازه و بنیادش بر اساس اراده سیاسی مردم بنا نشده بود. در دورهای که ما مشغول مدرنیزاسیون بودیم، گاهی دولت به نیروی نظامی و قوه قاهره تکیه داشت و در دوره بعد، بر تلاش برای ادغام در نظم جهانی و نقشی که میتوانست در نظام تقسیم کار جهانی ایفا کند (مانند در اختیار گذاشتن منابع خام، انرژی و بازار مصرف).
طبعاً در چنین نگاهی، اگر آن نظریهها به این واقعیت تحمیل شود، شاهد هستید که طبقه متوسط علیرغم داشتن انرژی و نیرو برای تحرک، خواستی که دنبال میکند، مطابق آن ارادهای نیست که در بدو امر در انقلاب شکل گرفته بود. این تنشِ «جامعه قوی و دولت ضعیف»، دقیقاً نقطه مقابل چیزی است که اکنون در غرب میبینیم. در غرب به واسطه نزدیکشدن تاریخ به نقطه تمامیت خود، شاهد دولتهای تکنیکالِ بسیار قوی و جوامع ضعیف هستیم. اینکه فوکو میگوید «باید از جامعه دفاع کرد»، حکایت از همین مطلب دارد. دولتی که در بدو پیدایش دوره مدرن، نماینده اراده سیاسی مردم بود، تبدیل به پلتفرم ارائه خدمات عمومی شده است و این یعنی جایگزینی سیاست با تکنیک. چیزی که در انقلاب دقیقاً به نحو عکس رخ داده و ما با دولت بهمثابه یک موجود زنده مواجه نیستیم.
راهبرد جدی جمهوری اسلامی اکنون باید این باشد که آن الگوی «ساخت رهبران اجتماعی» که در گذشته و در دهه شصت داشتیم و تجربه موفقی بود را احیا کند و سازماندهی را از نو انجام دهد. اگر این اتفاق بیفتد، میتوانیم دولت قوی را هم داشته باشیم. بسیاری از صدماتی که اکنون میخوریم، بهخاطر تضعیف ساختار دولت است
اما این دولت قوی و طرح جهانیشده غرب برای تضمین بقای خود، گریزی ندارد جز اینکه خون در رگهایش جاری باشد؛ اما این خون دیگر کمتر از منابع خود آن تأمین میشود. انرژی، مواد خام، بازار مصرف و نیروی انسانی را از نقاط مختلف جهان در درون نظم خود منحل میکند. قدرتمند ماندن دولت مدرن در اروپا و آمریکا و حفظ ساختارهایی که تحت عنوان شعارهای حقوق بشر و آزادی بیان صادر میکند، نیازمند فشار مضاعفی است که باید به بیرون از خود وارد کند. وقتی چنین فشاری وارد میشود، این ما هستیم که باید خود را از زیر بار این فشار نجات دهیم. اینجاست که آن نیروی سیاسی ظهوریافته در انقلاب میتواند نویدبخش برونرفت از این وضعیت باشد.
چالش جدی که در پیش پای این نیرو وجود دارد را گذشته از مسئله خود دولتهای غربی چه ارزیابی میکنید؟
بلیغ: این برونرفت نمیتواند مطابق سابقه تاریخی ما در حوزه اقتصاد سیاسی باشد. سابقه تاریخی ما به واسطه قرارگرفتن در مسیر تجارتهای خشکی، عمدتاً زیست بازرگانی و تجاری بوده و تولید ما با شکل صنعتی مدرن فاصله داشته است. با غلبه قدرتهای دریایی و نظم آنگلوساکسونی، تجارت به دریا منتقل شد. اتفاقی که در اینجا رخ میدهد، این است که هم منابع ما باید در اختیار آن نظم قرار گیرد و هم نباید امکان رشد مجدد داشته باشیم. مفهوم «خاورمیانه بهمثابه زمین سوخته» زمانی موضوعیت مییابد که این منطقه اهمیت ژئوپلیتیک داشته باشد و حفظ قدرت جهانی نیازمند تخریب این قدرت منطقهای باشد.
در چنین وضعیتی و با نبود فرصت بازگشت به الگوی اقتصاد سیاسی پیشین، چارهای نیست جز اینکه این نیروی اجتماعی و سیاسی در مسیر «صنعتیشدن» قرار گیرد. در واقع برای جمهوری اسلامی، تولید و صنعتیشدن به یک «معنای سیاسی» تبدیل میشود. ما باید این تجربه را که در دهه شصت داشتیم، ادامه میدادیم؛ اما از دهه شصت به اینسو، ترجیح دادیم به متر و معیارهایی بازگردیم که نظم جهانی به ما تحمیل میکند.
مستضعفین بهمثابه نیروی سیاسی ایران
در بیان شما، رویکردی انتقادی نسبت بهصورت بندی نیروی اجتماعی - سیاسی انقلاب با مفهوم طبقه متوسط بود. اگر بخواهید در سطح ایدهپردازی اولیه مفهومی را برای توضیح این نیرو پیشنهاد دهید، به باور شما با چه چهارچوبی میتواند این نیرو را توضیح داد؟
بلیغ: من معتقدم اگر بخواهیم این نیرو را به شکل متفاوتی مفهومپردازی کنیم، میتوان از ادبیات خود انقلاب وام گرفت. آنچه امام خمینی (ره) تحت عنوان «مستضعفین» از ایشان یاد میکنند، برای ما همان نقشی را ایفا میکنند که طبقه متوسط در دنیای مدرن ایفا کرده است؛ اما واژه مستضعف چون معمولاً معانی اقتصادی را به ذهن متبادر میکند، آن اراده نهفته در طبقه مستضعف نادیده گرفته میشود. آقای دکتر داوری نکته جالبی داشتند و میگفتند میان «مستضعف» و «مُنضلم» فرق است. «منضلم» کسی است که ضعیف است، به او ظلم میشود و ارادهای برای برونرفت ندارد؛ اما «مستضعف» کسی است که ضعیف نگاه داشته شده، اما ارادهای برای برونرفت از این وضعیت دارد. این همان جوهرهای است که در جمهوری اسلامی وجود دارد. این نیرو را باید جدی گرفت. هر چقدر ما در ساختن کالبد مناسب برای روحی که در این نیرو وجود دارد ناموفق بودیم، باعث شده این نیرو حتی در مواقع بسیاری علیه خودمان عمل کند.
اگر در پایان برای جمعبندی نکتهای را میخواهید اضافه کنید، استفاده خواهیم کرد.
بلیغ: بهعنوان کلام آخر عرض میکنم که تجربیات ناآرامیهایی که در سالهای بعد از انقلاب داشتیم - از ۷۸ و ۸۸ تا آبان ۹۸ و ۱۴۰۱ و حتی دیماه ۱۴۰۴- در واقع ضرباتی است که از نیرویی میخوریم که میتوانست درون سازوکارهای جمهوری اسلامی جذب شود و بدنی جدید برای آن ایجاد کند. ما میدانیم آن دولت قبلی برای آرمانها و روحی که باید ارادهاش را پی میگرفتیم، بدن مناسب خود را پیدا نکرد.
ما اکنون در وضعیتی هستیم که در تجربیات متعدد سالیان اخیر، دائماً این نیرو را دچار فرسایش کردهایم و به نظرم حتی در بخش بدنه پیشرو و لایه انقلابی و حزباللهی ما نیز این اتفاق رخ داده است. راهبرد جدی جمهوری اسلامی اکنون باید این باشد که آن الگوی «ساخت رهبران اجتماعی» که در گذشته و در دهه شصت داشتیم و تجربه موفقی بود را احیا کند و سازماندهی را از نو انجام دهد. اگر این اتفاق بیفتد، میتوانیم دولت قوی را هم داشته باشیم. بسیاری از صدماتی که اکنون میخوریم، بهخاطر تضعیف ساختار دولت است؛ اما باید بدانیم که دولتِ قوی، متأخر از شکلگیری یک نیروی سیاسی قدرتمند، متشکل و صاحب یک گفتار علمی در مورد وضعیت ایران و جهان است. این، آن چیزی است که باید امروز بهصورت جدی به آن بیندیشیم وگرنه تکرار وقایع تلخ، عجیب نخواهد بود.
/انتهای پیام/