۱۴۰۵/۰۱/۱۲
۲۲:۵۳
کد خبر : ۱۲۱۹۴
روایت بومی جنگ مقدس در گفت‌و‌گو با دکتر سید جواد میری؛

باید به سمت بازدارندگی کامل برویم

سید جواد میری
همزمان با درگیری‌های میدانی، نبردی مهم‌تر در عرصه روایت‌ها و ادراک عمومی جریان دارد؛ نبردی که معنای جنگ و نسبت جامعه با آن را شکل می‌دهد. در این میان، پرسش از چرایی جنگ، نقش رسانه‌ها و چشم‌انداز پایان آن برجسته شده و تحلیلگران با هشدار درباره «ربایش ذهن‌ها» یادآور می‌شوند که نباید پایان این منازعه را آخرالزمانی تصور کرد.

به گزارش «سدید»؛ همزمان با جنگی که در عرصه عینی و نظامی جریان دارد، شاهد نزاعی عمیق و چه بسا تعیین کننده‌تر در عرصه روایت جنگ و اذهان هستیم. در این عرصه شاید مهم‌ترین پرسش برای جامعه آن است که چرا می‌جنگیم؟ ما از این جنگ چه می‌خواهیم و چرا این جنگ به ما تحمیل شد؟ در صورتی که نخبگان جامعه ایرانی نتوانند پاسخ روشنی برای این پرسش‌های مهم اجتماعی ارائه کنند، فارسی زبانان غیر ایرانی خارج نشین که تلاش زیادی برای مهمان شدن بمب‌های آمریکایی در خانه‌های ما کردند، پاسخ آنان را خواهند داد. از همین رو به گفت‌و‌گو پرداخته‌ایم با دکتر سید جواد میری، جامعه شناس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی تا در خصوص ابعاد مختلف این جنگ و لوازم مدیریت آن در سطح سیاسی، اجتماعی و روایی بیشتر کنکاش کنیم.

 

باید به سمت بازدارندگی کامل برویم

نخستین سوال در بخش چیستی و چرایی جنگ آن است که علت و ریشه بروز این جنگ چیست؟ آیا دلیل مسئله آنگونه که روایت می‌شود، جاه طلبی‌های نظام اسلامی (و شخص رهبر شهید) در خصوص مسائل هسته‌ای، موشکی و منطقه‌ای است؟ یا مسئله سلب تمام مولفه‌های قدرت و استقلال از این کشور است؟ 

میری: به باور من یکی از دلایل مهم این جنگ آن است که ما قدرت بازدارندگی نداریم و به عنوان کشوری که تقریبا در این چهل و هفت سال اخیر پس از انقلاب، به عنوان یک موجودیت ضد سیستمی شناخته می‌شدیم، همواره مورد تهدید و تحدید قرار گرفته‌ایم. پس از جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی تلاش کرد تا یک سپر دفاعی نامتقارن با عنوان سپاه قدس را در منطقه شکل دهد. سردار سلیمانی به نوعی مهم‌ترین معمار این مسئله بود. با شهادت ایشان در سال ۱۳۹۸ آن سامانه تضعیف شد و در امتداد آن ما نتوانستیم سامانه بازدارنده جدیدی را ایجاد کند. من تصور می‌کنم این جنگ در امتداد همان عدم ایجاد بازدارندگی جدی در حوزه نظامی/امنیتی/انتظامی است. تا زمانی که ایران نتواند بازدارندگی اتمی خود را تثبیت کند، به باور من آمریکایی‌ها دست از سر ایران برنخواهند داشت. تمامی کشور‌هایی که در این سیستم جهانی که آمریکا معمار آن پس از جنگ جهانی دوم بوده، توانسته‌اند از کمند آمریکا و از کمند خطرات آن بگریزند و در امان باشند و در عین حال تا حدی ضد سیستمی باشند، کشور‌های اتمی هستند. کشور‌هایی نظیر چین، روسیه، کره شمالی و ... اینگونه‌اند. باقی کشور‌ها نظیر استرالیا، اروپای غربی، کانادا و ... یا ذیل چتر خود هژمونی آمریکا قرار گرفته و یا اساسا امتداد آن هستند. در لایه بعد پیز کشور‌هایی هستند که بعنوان بخشی از نظم آمریکایی یا نظم سیستمی آمریکا نقشی را در این پازل ایفا کرده‌اند. نظیر ترکیه، بنگلادش، تایوان، ژاپن و ... در این دسته قرار می‌گیرند. اینها هرچند خود را در ذیل چتر هژمونی آمریکا قرار ندادند، اما تلاشی برای ایفای نقش ضد سیستمی نداشته و به نقش احاله شده توسط آمریکا اکتفا کردند.

ایران اگر نتواند بازدارندگی را در سریع‌ترین زمان ایجاد کند، شرایط مناسبی را پیش روی خود نخواهد داشت. برای صورت بندی نظری پرسش شما باید بگویم که اساسا در نظام مستقر جهانی کشور‌ها تقریبا به سه دسته کلان تقسیم می‌شوند. نخست کشور‌هایی که هژمون هستند. یعنی خودشان به نوعی نظم جهانی را شکل می‌دهند، آنها در داخل نظم جهانی نیستند، معمار آن هستند. وقتی می‌گوییم سیستم جهانی اشاره به محتوایی داریم که آن‌ها بدان شکل داده‌اند. دسته دوم کشور‌هایی هستند که نظم جهانی نبوده، ضد آن هستند ولی توانسته‌اند قدرت بازدارندگی اتمی ایجاد کرده و در کنار آن اقتصادی را شکل دهند که هرچند جهانی نشده، اما می‌تواند در برابر این نظم جهانی مقاومت کند. چین نمونه بارز این مطلب است، اما روسیه و کره شمالی، اینها از نظر اقتصادی، فرهنگی یا مولفه‌های دیگر نمی‌توانند در سطح آلترناتیو قرار گیرند. با این حال آنقدر قدرت و جایگاه یافته‌اند که آمریکا نمی‌تواند طمعی به طور مستقیم به آنها کند. این کشور‌ها تحریم می‌شوند، اما حمله مستقیم نظامی به آن‌ها صورت نمی‌گیرد. روسیه، چین و کره شمالی را در این سطح دوم باید قرار داد. سطح سومی هم در جهان وجود دارد که به باور من کشور‌هایی هستند که مدیریت این کشور‌ها از منظر اقتصادی، نظامی، جهت گیری‌ها و ... کاملا تابع هژمون است. نظیر این سطح سوم کشور‌های حاشیه خلیج فارس و بسیاری دیگر از کشور‌ها هستند. ایران به باور من در هیچ یک از این دسته‌ها نیست. ایران تلاش می‌کرد به صورت موازی یک جهان چهارمی را ایجاد کند که در آن هم استقلال خود را داشته باشد و هم بهره‌هایی از نظم جهانی ببرد، در عین حال یک سپر دفاعی هم به عنوان محور مقاومت برای خود ایجاد کند. آیا ایران می‌تواند به رده نخست برسد؟ یعنی خود نظم دهنده جهانی باشد؟ به باور من این یک کار ارادی نیست.

یعنی اینگونه نخواهد بود که ایران امروز اراده کند و بتواند خود یک نظم جهانی شکل دهد. این مسئله عقبه تاریخی، فرهنگی، اقتصادی، تکنولوژیک و ... می‌خواهد که ممکن است در طول دویست سال شکل بگیرد؛ لذا گزینه نخست منتفی است. گزینه سوم یعنی آنکه ایران تبدیل به کشور دست نشانده و از اقمار استعمار شود، نه مطلوب است و نه جامعه ایران زیر بار آن خواهد رفت. گزینه دوم به باور من قابل دسترس‌تر است. یعنی بتواند به یک قدرت بازدارندگی هسته‌ای برسد. کشوری که توانسته است شصت درصد غنی سازی انجام دهد، می‌تواند تا این بازدارندگی را ایجاد کند. در صورت وقوع این بازدارندگی جنگ تمام شده و ایران می‌تواند از این وضعیت مهلک عبور کند.

 

سوال دوم در لایه چیستی و چرایی مرتبط با روایت جنگ است. روایت بومی ما از این جنگ چیست؟ آیا ما روایت منسجم و واحدی داریم، یا باید داشته باشیم؟ یا لازم است تا خرده روایت‌های متعددی را بازتولید کنیم؟ چه تعداد از جامعه درگیر روایت ما از جنگ می‌شوند یا هستند؟ برای درگیر ساختن جامعه با روایت خود به باور شما چه باید کرد؟

میری: در باب پرسش دوم شما لازم است سوال مقداری پردازش مفهومی شود. من تصور می‌کنم این جنگ دو بعد دارد. به عبارت دیگر علل این جنگ را در دو ساحت باید جست‌و‌جو کرد. یک ساحت آن داخلی بوده و ساحت دیگر بعد خارجی است. در ساحت داخلی یکی از علل مهم این جنگ به بحران انتقال قدرت باز می‌گردد. بحران انتقال قدرت در جامعه ما و فرایند آن به نوعی وضعیتی را ایجاد کرده بود که نیرو‌های سیاسی نتوانسته بودند با یکدیگر به اجماعی رسیده و این جنگ با شهادت رهبر جمهوری اسلامی ایران، وارد یک مرحله دیگری شد و خود همین نشان می‌دهد عدم انتقال قدرت یکی از علل داخلی آن بود که ابعاد اجتماعی، فرهنگی و ذهنی ایجاد کرده بود. در نبود نیرو‌های سیاسی برخی از توده‌ها که وارد میدان شدند، شعار‌هایی را می‌دادند که به دلیل فقدان چشم انداز و تحلیل درست از وضعیت نظام جهانی، به سراغ نتانیاهو، ترامپ و رضا پهلوی رفتند. اگر نیرو‌های سیاسی توانسته بودند در طی حد اقل سی سال گذشته، به صورت معناداری ذیل مفهوم ایران به مثابه ملک مشاع مشارکت سیاسی داشته باشند، ما در این وضعیت قرار نمی‌گرفتیم. اما مسئله صرفا بعد داخلی نیست. این بحران یک بعد خارجی نیز داشته و آن را می‌توان به مفهوم کلونی شدن ماهیت قدرت یا آنچه که «آنیبال کوییجانو» فیلسوف و جامعه شناس پرویی با عنوان وضعیت استعماری قدرت طرح می‌کند بازگرداند. در وضعیت استعماری قدرت، ایران یا نظام جمهوری اسلامی نمی‌تواند تمام سامانه‌ها و شبکه‌ها را از نزد خود خلق کرده تا در آن زندگی کند و به موجودیت خود ادامه دهد. وضع استعماری قدرت مکانیسم‌های تحریم، مکانیسم‌هایی در حوزه حقوقی، تجارت جهانی، فرهنگی و رسانه‌ای را علیه ایران سامان دهی می‌کند. در این پرسش وقتی ما به دنبال روایت انتقادی در درون می‌خواهیم برویم، باید این دو بعد را به صورت همزمان ببینیم. آنچه که امروز در فضای حماسی فعلی وجود دارد، تلاش دارد اذهان را مدیریت کند تا از این لحظه خاص عبور کنیم، مسئله صرفا عبور از لحظه نیست، بلکه باید وضعیت را کلان‌تر مشاهده کرد. حماسه در جایی کارساز است، اما در مقام تحلیل بایستی به پیچیدگی‌های وضعیت هم التفات بنیادین داشته باشیم.

 

هدف اینترنشنال مشوش کردن ذهن ایرانیان است

سخن شما با کسانی که روایت خود را از رسانه‌هایی نظیر ایران اینترنشنال، صدای آمریکا و ... دریافت می‌کنند چیست؟

میری: BBC و صدای آمریکا تا حدودی متفاوت بوده و شاید بتوان آن را به عنوان یک رسانه خطاب کرد، اما ایران اینترنشنال عملا نشان داده است که رسانه اسرائیل بوده و به عنوان بازوی جنگی اسرائیل در حوزه روایت سازی نقش ایفا کرده است. نقش این رسانه تولید محتوی نیست بلکه به دنبال مشوش کردن اذهان ایرانیان و تبدیل نمودن آنها به ستون پنجم دشمن است. به باور من ناآگاهانه برخی از ایرانیان فریب این قدرت رسانه‌ای اسرائیل را خورده‌اند. در کلان اگر بخواهیم این رسانه‌های خارجی نظیر مواردی که نام برده‌ام را نگاه کنیم، یعنی رسانه‌هایی که به نوعی در تضعیف نظم سیاسی کشور تلاش دارند رابخواهیم تحلیل کنیم، می‌توان آن را ذیل یک مفهوم قرار دارد. آن مفهومی است که فیلسوف و جامعه شناس مالزیایی با نام سید حسن العطاس مطرح کرده با عنوان «ذهن ربوده شده». جهان هنگامی که وارد عصر استعمار می‌شود، استعمارگران به عنوان صاحب و ارباب شناخته می‌شدند. آنها در هر نقطه‌ای که ورود پیدا می‌کردند، بومی‌های آن سرزمین و مردمان آنجا را برده خود می‌کردند. در دوران استعمار برده فیزیکی معنادار بود. سفیدپوستان اروپایی در آفریقا، هند و ... می‌آمدند و این مردمان را به اسارت و بردگی می‌گرفتند. از دهه پنجاه قرن بیست که جهان تغییر کرد و جنبش‌های ضد استعماری پیدا شد، این مردمان به نوعی از نظر فیزیکی/سیاسی آزاد شدند و دیگر ارباب‌ها در آن کشور‌های آسیایی، افریقایی و ... حضور فیزیکی نداشتند، اما ساخت فرهنگی/آموزشی/رسانه‌ای را در جهان به گونه‌ای بسط دادند که افراد علی رغم آنکه اربابشان به صورت فیزیکی آنان را تحت ستم قرار نمی‌داد، اما توانسته بود ذهن‌های آنان را برباید. ذهن به گونه‌ای بود که کارکرد آن دقیقا آنگونه حرکت می‌کرد که ارباب می‌خواست. حالا ارباب در این وضعیت پیچیده جهان پسااستعماری دیگر آن سیستم برده داری قدیم نیست، بلکه پیچیده شده و دارای لایه‌های عمیق اقتصادی، شبکه‌ای، سیاسی و ... شده است. وضع استعماری قدرت شرایطی را رقم زده که برخی از افراد برده ذهنی ارباب هستند. ارباب امروز آمریکا و قدرت‌های استعماری اروپای غربی بوده و جالب آن است که اسرائیل به عنوان کشوری در جهان که یکی از الگو‌های کلاسیک «کلونیالیسم شهرک نشین» را نمایندگی می‌کند و، چون اکثر طبقه حاکم اصلی آن از کشور‌های اروپایی و آمریکایی هستند، همان ذهنیت استعماری را بنادارند تا تجدید کنند. دولت ترامپ به صورت روشن گفته است که وضع جهان باید به دوران ارباب/رعیتی بازگردد و کسانی که روایت هستی اجتماعی خود و زیست روزمره اجتماعی خود را از رسانه‌هایی نظیر اسرائیل اینترنشنال می‌گیرند، به عبارت دیگر دارای ذهن منقاد و اسیر دستگاه مفهومی ارباب است.

 

نقش کاهش شکاف‌های اجتماعی بر جنگ

پرسش چهارم در لایه چیستی و چرایی جنگ ناظر به مسئله اتحاد جامعه ایرانی است. حسب مصاحبه‌هایی که برخی مسئولین غربی صورت دادند، بروز اغتشاشات اخیر و شکاف در جامعه ایرانی، در تسریع جنگ اثرگذار بود. اگر این فرض را بپذیریم که کاهش انسجام جامعه ایرانی در بروز جنگ اثرگذار بوده است، آیا نمی‌توان اتحاد جامعه ایرانی را در پایان بخشی به این جنگ موثر دانست؟ محور تألیف قلوب و انسجام بخش جامعه ایرانی امروزه چه می‌تواند باشد؟ آیا ترس از سوریه‌ای شدن می‌تواند منجر به انسجام جامعه شود؟ همانطور که می‌دانیم جامعه به واسطه دو دهه تحریم، تورم و مشکلات ضعیف شده است، با این حال جامعه ایرانی به مرز بحران رهاشدگی نرسیده و خطوط قرمز جدی نظیر تجزیه کشور، سوریه‌ای شدن، از دست رفتن امنیت و. را در مقابل خود می‌بیند به گونه‌ای که ممکن است حتی فقر، تورم و مشکلات بیشتر را تحمل کند. تابآوری جامعه ایرانی را چگونه می‌توان فهمید؟ برای ارتقاع آن چه برنامه‌هایی را می‌توان اندیشید؟

میری: در پاسخ به این سوال تمام مولفه‌هایی که گفته‌اید موثر هستند. حالا اینکه در خصوص آن چه می‌توان کرد، حداقل خود من در این ۱۵ سال گذشته که نوشته و گفته‌اند، یکی از پاسخ‌ها آن بود که ما بایستی به وحدت کلمه برسیم. یعنی بتوانیم زخم‌هایی را که بر پیکره جامعه ایرانی وارد شده بود، ترمیم کنیم. حالا به دلایل مختلفی این اتفاق رخ نداد و روایت طبقه حاکمه آن بود که مسیری را که ما پیش گرفته‌ایم درست بوده و باقی افراد باید مطیع و پیرو این ترسیم راه باشند. در جامعه‌ای نظیر ایران که متنوع و متکثر است، آرایش‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با ذائقه‌های گوناگون وجود داشت. اما این آرایش‌های گوناگون را می‌توان هنوز هم ذیل ایران به مثابه ملک مشاع قرار داد. این سخن یعنی در ساختار‌های رسمی ما این مفاهیم کلیدی نیازمند بازسازی و واسازی هستند. به عنوان مثال برای تشخیص مصلحت، مجمع تشخیص بایستی معنای وسیعی از این مسئله را لحاظ کند. در مجلس ما بایستی احزاب گوناگون که بر سه کلان گرایش جامعه بزرگ ایران یعنی اسلام گرایان، تجدد گرایان و باستان گرایان تمرکز دارند، دارای حضور و کرسی باشند. این سه گروه باید بتوانند ذیل مفهوم ایران به مثابه ملک مشابه قرار بگیرند. البته در این مقطع خاص کنونی شاید این مباحث تئوریک نتواند کارساز باشد، اما برای عبور از این وضعیت، باید قائل به این باشیم که جامعه ایران پس از این جنگ، تکثر را به مثابه یک فرصت ببینید و نه یک تهدید. سپس انتقال یا گردش قدرت در ذیل ساختار جمهوری اسلامی بتواند در یک فرایند دموکراتیک‌تر شکل بگیرد، در این صورت امید است که این شکاف‌ها کمتر شده و بسیاری از مشکلات حل شوند.

 

پایان جنگ را آخرالزمانی نبینیم

پرسش پنجم مرتبط با چشم انداز جنگ است. پایان این جنگ در چه نقطه‌ای می‌تواند رقم بخورد؟ اخراج آمریکا از منطقه آیا أمری ممکن است؟ آیا پایان این جنگ یک أمر آخر الزمانی است؟ پایان نزدیک جنگ به معنای ناتمام ماندن پرونده‌های باز فعلی آیا نهایتا به نفع جامعه ایرانی است یا به سقوط آن بیشتر کمک می‌کند؟

میری: در خصوص پایان جنگ و آنکه چه چشم اندازی داشته باشیم، به باور من اخراج آمریکا از منطقه یک کلان پروژه است که فقط آن را نباید وظیفه ایران به تنهایی دانست. این مطلب مطلوب روسیه و چین هم هست. آنها نیز از اخراج آمریکا از منطقه، نفع بسیار بزرگی خواهند برد؛ لذا هوشمندانه بایستی توجه کرد که هزینه‌های این مطلب را صرفا ما نپردازیم. به عبارت دیگر اگر هدف غایی ما اخراج آمریکا از منطقه است، بایستی روسیه و چین نیز به طور معناداری هزینه‌های این مطلب ر پرداخته تا بعد بتوانند منفعت آن را نیز ببرند. نه آنکه ایران به صورت انتحاری بخواهد وارد این پروسه شده و در صورت موفقیت روسیه و چین بتوانند از این وضعیت جدید نهایت استفاده را ببرند. نکته دیگر آنکه اخراج آمریکا یا محو کردن اسرائیل را نباید به یک هدف مقدس به گونه‌ای تبدیل نمود که کلیت ظرفیت جامعه را در خود قرار دهد. در این راستا بایستی ظرفیت داخلی، توان‌های منطقه و أمور دیگر را لحاظ کرد. ما برای مدیریت این وضعیت، نیازمند خلاقیت و خروج از چهارچوب و قواعدی هستیم که هژمون تعریف کرده است. هژمون تعریف کرده است که ایران پس از تضعیف جبهه مقاومت از سال ۱۳۹۸، بایستی به کشوری مانند عربستان به مثابه یکی از اقمار آمریکا تبدیل شود. اگر ما می‌خواهیم در این وضعیت قرار نگیریم، بایستی به سمت افزایش قدرت بازدارندگی خود به صورت غیر مترقبه و تغییر هندسه آن برویم که پیش‌تر در قالب بازدارندگی اتمی به آن پرداختم. در خصوص اینکه پایان این جنگ یک أمر آخرالزمانی است، من موافق این موضوع نیستم. همین الان که ما در حال سخن هستیم، گفت‌و‌گو‌های جدی چه در طبقه حاکمه و چه در افکار عمومی مردم و جهان طرح می‌شود که دولت آمریکا را برای صلح تحت فشار قرار داده است. حتی در داخل اسرائیل نیز این فشار به سیاست وجود دارد. به باور من یکی از راهکار‌های مهم آن است که سیاست‌های خود را وقتی می‌خواهیم در سطح جهانی مدیریت کنیم، به نیرو‌های ضد راستگرایی مذهبی افراطی که در آمریکا و اسرائیل تحت عنوان نئوکان‌ها حضور دارند، به این نیرو‌ها توجه بیشتری کرده و فضارا به سمتی نبریم که نیرو‌های راست افراطی قدرت بیشتری پیدا کنند. یکی از پاشنه‌های آشیل ما این است که توجه دقیقی به نیرو‌های چپ ملایم در جامعه اسرائیل نداشتیم و با برخی سیاست ها، راست افراطی در اسرائیل را تقویت کردیم. به دلایلی نیز در آمریکا نیرو‌های نئوکان مسیحی/صهیونی به قدرت رسیده و ائتلاف نامیمون آنان با راست افراطی در اسرائیل این وضعیت را برای ایران و جهان رقم زد.

 

دکترین امنیت ملی را باید تهاجمی بازسازی کرد

پرسش ششم و پایانی مرتبط با چشم انداز جنگ، بحث از انگاره جنگ طولانی است. آیا طولانی شدن این جنگ منفعتی برای کشوری دارد؟ چرا آمریکا نمی‌تواند طولانی مدت بجنگد؟ موانع داخلی و بین المللی پیش روی آن چیست؟ آیا ایران ظرفیت جنگ طولانی مدت را دارد؟

میری: جنگ طولانی یقینا نمی‌توان به نفع کشور باشد. ما دنبال این جنگ نبودیم، اما امروز که در درون آن قرار گرفتیم، باید جنگ را هوشمند به پایان برسانیم. جنگ هوشمند یعنی آنکه در جهان به صورت واقعی مشخص است که ایران مورد هجمه قرار گرفته و برای مردم نیز در داخل این أمر روشن شده که اگر ما نتوانیم قدرتمند باشیم و بازدارندگی حداقلی و سیاست‌های نظامی تهاجمی نداشته باشیم، هرلحظه ممکن است توسط اسرائیل یا آمریکا مورد هجمه قرار بگیریم. برای عبور از این وضعیت دکترین امنیت ملی ما از دفاع به تهاجم تغییر کرده و در وضعیت تهاجم نیز قدرت بازدارندگی حداکثری را مد نظر خود قرار دهد که این قدرت در دکترین ما، بایستی انقدر بازدارنده باشد که حتی کشوری مانند آمریکا طمع حمله به ایران را نکند و بداند که سرزمین خود نیز مورد هجمه قرار می‌گیرد. این انگاره بایستی مورد تغییر قرار گیرد، نظیر آن کاری که کره شمالی، روسیه و چین در دکترین امنیت ملی خود اعمال کرده‌اند. شاید امروز مقداری برای این مسئله دیر باشد، اما باز آسیب‌های کنار گذاشتن آن جدی‌تر است. معماران دکترین امنیت ایران بایستی دکترین امنیت ملی چین و روسیه را یکبار دیگر مورد بازخوانی قرار دهند و بپرسند آیا در ذهن این دو کشور این انگاره که خاک خود آمریکا دور از دسترس است وجود دارد یا خیر. در دکترین امنیت ملی چین، روسیه و کره شمالی خود سرزمین آمریکا به عنوان هدف قرار گرفته است. ما در این جنگ باید به طور هوشمند از این وضعیت استفاده کرده و دکترین امنیت ملی پیشین را ارتقاع دهیم.

 

/ انتهای پیام /

منبع: کانون اندیشه جوان

گزارش خطا پسندها :