گروه دین و اندیشه «سدید»؛ روحانیت در تاریخ معاصر ایران، همواره نقشی محوری و تأثیرگذار داشته است. از تحولات دوران مشروطه تا پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، این نهاد اجتماعی همواره در کانون دگرگونیهای سیاسی و فرهنگی قرار داشته و نفوذ عمیقی بر جامعه ایران اعمال کرده است. بااینحال، در دهههای اخیر - بهویژه پس از ورود مستقیم روحانیت به عرصه قدرت سیاسی - بحثهایی جدی پیرامون کاهش سرمایه اجتماعی و منزلت این نهاد در میان افکار عمومی مطرح شده است. برخی تحلیلگران از به حاشیه راندهشدن روحانیت در تحولات جاری جامعه سخن میگویند، درحالیکه برخی دیگر، این تحلیل را سادهانگارانه میدانند. مقایسه جایگاه روحانیت در ایران با سایر کشورهای شیعهنشین - بهخصوص عراق و الگوی مرجعیت آیتالله سیستانی - بر پیچیدگی این بحث میافزاید. ازسویدیگر، ظهور روایتهای هویتی رقیب، بهویژه جریانهای باستانگرا و تأثیر عملکرد حکومت بر نگاه جامعه به دین و روحانیت، ابعاد دیگری به این مسئله میبخشد. ما در گفتوگو با دکتر سید جواد میری - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی - تلاش داریم تا ابعاد مختلف این مسئله را به پرسش بگذاریم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
اهمیت تاریخی روحانیت در سایه حضور سیاسی آن
بحثی که میخواهیم به آن بپردازیم، بررسی منزلت اجتماعی روحانیت یا به تعبیر دیگر، سرمایه اجتماعی و جایگاه روحانیت در اثرگذاری بر جامعه ایران است. اگر نگاهی تاریخی به این موضوع بیندازیم، روحانیت نقش پررنگی در معاصرت جامعه ایران ایفا کرده است. در تحولات سه یا چهار قرن گذشته، روحانیت همواره یک عامل بسیار مؤثر بوده و جامعه را بهشدت تحتتأثیر خود قرار داده است. انقلاب اسلامی نیز نمودی از همین تأثیرگذاری عمیق روحانیت بر جامعه ایران بود. اما نکتهای که اکنون گاهی به آن اشاره میشود، این است که این جایگاه روحانیت، طی دو دهه گذشته بهتدریج در حال کاهشیافتن است. گویی بهنوعی در حاشیه تحولات جامعه ایران قرار گرفته است. به بیانهای مختلف، این پرسش مطرح میشود که آیا روحانیت، با تمام اهمیت تاریخی خود، امروزه به حاشیه تحولات اجتماعی ما رانده شده است یا تبیین دیگری برای این وضعیت وجود دارد؟
میری: اگر در تاریخ تحولات بشری تأمل کنیم، بهعنوانمثال از کهنترین تمدنها و مدنیتها مانند هندوستان، مصر، چین، ایران، یونان و حتی بینالنهرین در حدود چهار یا پنج هزار سال پیش و شاید حتی شش هزار سال قبل، به آثار بهجامانده از سومریان یا بابلیان بنگریم، مشاهده میکنیم که تفکیک میان پادشاه یا فرمانروا و کاهن اعظم، موبد اعظم یا روحانی اعظم، چندان مشخص نیست. گویی این تفکیکِ قوا یا تفکیکِ پیشه و حرفه یا تفکیکِ شخصیت، به آن میزانی که بعدها مشاهده میکنیم، متمایز نبوده است. بهعنوانمثال، در دوران مسیحیت، در انجیل آمده است که «آنچه از آنِ قیصر است، به قیصر واگذارید و آنچه از آنِ مسیح است به او». این امر بهنوعی نشاندهنده تفکیک کلیسا بهمثابه یک نهاد مجزا و تفکیک قدرت سیاسی بهمثابه نهادی دیگر است. این تفکیک بهآرامی شکل میگیرد.
هرچند حتی در تاریخ مسیحیت نیز مشاهده میکنیم که در دورهای حدوداً هزارساله که برخی آن را قرون وسطی و برخی دیگر دوران حاکمیت دین یا تجمیع دین و دولت مینامند، پاپ یا کلیسا مجدداً قدرت دنیوی (مُلک) و معنوی (ملکوت) را همزمان در دست میگیرد. این الگو در ایران نیز به همین صورت قابلمشاهده است؛ یعنی در مقاطعی هر دو نهاد دین و دولت به یکدیگر نزدیک میشوند و سپس بهتدریج از هم فاصله میگیرند. اگر نگاه «ماکس وبر» را مدنظر قرار دهیم که معتقد است «یک رهبر فرهمند یا کاریزماتیک ظهور میکند»، چنین رهبری، اساساً خود بهمثابه یک نهاد عمل میکند و نیازی به ساختارهای نهادینه شده یا بروکراسی ندارد. اما در نسلهای دوم و سوم پس از او، بهتدریج نوعی تفکیک قوا شکل میگیرد. این الگو را بهنوعی در دولت ساسانی هم مشاهده میکنیم. در حاشیه بحث باید اشاره کنم که حتی بر اساس برخی مطالعات جدید، چنگیزخان نیز خود را بهعنوان «شمن بزرگ» معرفی میکرده است. بهتدریج، نهاد دین و نهاد دولت در امپراتوری بزرگ مغول از یکدیگر جدا میشوند.
این روند را در ایرانِ دوره ایلخانی نیز میبینیم. در دوره صفویه نیز ابتدا یک رهبر فرهمند و کاریزماتیک مانند شاه اسماعیل ظهور میکند که خودش هم مرشد کامل، هم پادشاه و هم رهبر طریقت صوفی است. اما بهتدریج، هنگامی که به دوره شاهعباس میرسیم، مشاهده میکنیم که اگرچه او عنوان «مرشد کامل» را حفظ کرده، اما دیگر خودش مرجعیت دینی را بر عهده ندارد و این مرجعیت به عناوینی مانند شیخالاسلام منتقل شده است. در امپراتوری عثمانی نیز همین الگو قابلمشاهده است.
وقتی به تاریخ تحولات بشری مینگریم، نهاد روحانیت همواره یک نهاد بسیار مهم بوده است. اما پرسش اینجاست که در تاریخ تشیع، بهویژه در تاریخ معاصر آن و اگر بخواهیم مشخصتر بگوییم، از اوایل دوران سلطنت ناصرالدینشاه که جریان بابیت و سپس بهائیت شکل میگیرد، جنبشهای دینی و اجتماعی به موازات یکدیگر در فضای آن روز ایران آغاز میشوند. در این میان، روحانیت شیعی موضعگیری میکند و وارد فرآیندهای اجتماعی میشود تا جایگاهی فراتر از نقش صرفاً مذهبی برای خود ایجاد نماید
به تعبیر «ژرژ دومزیل» - اسطورهشناس بزرگ فرانسوی - سه طبقه اصلی و بسیار مهم وجود داشته است: طبقه فرمانروایان (پادشاهان)، طبقه روحانیون و طبقه جنگاوران. سایر طبقات بهنوعی وابسته به این سه طبقه اصلی بودهاند. در شرایطی این سه طبقه در یک شخص جمع میشدهاند. حتی کسانی که به اسطورههای هند باستان یا متونی چون وداها میپردازند، اشاره میکنند که خدایان مختلفی مانند ویشنو و دیگران، هر یک نماد کارکردی خاص بودهاند: یکی نماد جنگاوری، دیگری نماد تعقل و حکمت (روحانی) و دیگری نماد مدیریت و وزارت. گفته میشود که این کارکردها ممکن است در دورهای، در یک وجود الهی واحد جمع بوده باشند. این شخصیتهای الهی - نه لزوماً به معنای دقیق کلمه خدا در الهیات - بهنوعی بازتابدهنده طبقات اجتماعی جامعه خود نیز بودهاند.
اگر بخواهم صورتبندی بسیار موجز و کوتاهی ارائه دهم، باید گفت که وقتی به تاریخ تحولات بشری مینگریم، نهاد روحانیت همواره یک نهاد بسیار مهم بوده است. اما پرسش اینجاست که در تاریخ تشیع، بهویژه در تاریخ معاصر آن و اگر بخواهیم مشخصتر بگوییم، از اوایل دوران سلطنت ناصرالدینشاه که جریان بابیت و سپس بهائیت شکل میگیرد، جنبشهای دینی و اجتماعی به موازات یکدیگر در فضای آن روز ایران آغاز میشوند. در این میان، روحانیت شیعی موضعگیری میکند و وارد فرآیندهای اجتماعی میشود تا جایگاهی فراتر از نقش صرفاً مذهبی برای خود ایجاد نماید؛ نه فقط جایگاهی که مردم برای امور دینی یا تظلمخواهی که بیشتر از دست سلطان یا شاه به آنان رجوع میکردند، بلکه بهعنوان یک نهاد تأثیرگذار، متعادلکننده، جهتدهنده و ارائهدهنده نقشه راه در تحولات اجتماعی ایران. تقریباً از اواسط دوران قاجار به بعد، مشاهده میکنیم که روحانیت نقش بسیار مهمی در تحولات تاریخی ایران پیدا میکند.
در اینجا، به نظر من اگر بتوانیم دو مفهوم را از یکدیگر متمایز سازیم، شاید بتواند به ما در صورتبندی و فهم بهتر موضوع کمک کند. گاه میگوییم روحانیت نفوذ و تأثیر دارد؛ ضریب تأثیر آن (Impact Factor) در تحولات اجتماعی بسیار بالاست؛ اما جایگاه آن، جایگاه فرهنگی است. به بیان جامعهشناختی، روحانیت در حوزه فرهنگی قرار گرفته است؛ یعنی قدرت نظامی یا اجرایی ندارد، اما از قدرت نمادین یا فرهنگی برخوردار است. به دلیل برخورداری از همین قدرت فرهنگی، تأثیر بسیار عمیقی بر تحولات اجتماعی میگذارد. این نقش را تا انقلاب سال ۱۳۵۷ مشاهده میکنیم.
در جریان انقلاب سال ۱۳۵۷ که یکی از بزرگترین نهضتها و انقلابهای جهان را شکل داد، روحانیت تغییر جایگاه میدهد؛ یعنی از میدان فرهنگ به میدان سیاست یا میدان قدرت کوچ میکند و در آنجا، جایگاهی در حوزه قدرت یا میدان قدرت مییابد. به موازات این تغییر و تحول یا در امتداد آن، صورتبندی یا به تعبیری هندسه تأثیرگذاری آن در بطن جامعه قابل مطالعه است؛ یعنی به نظر میرسد تأثیری که بهعنوانمثال، میرزای شیرازی با صدور فتوای تحریم تنباکو داشت - باوجوداینکه در سامرا و در گوشهای اقامت داشت و تنها سطری نوشت - و این تأثیر اجتماعی عظیم را آن هم با وسایل ارتباطجمعی محدود آن زمان به جا گذاشت، با وضعیت امروز متفاوت است. امروزه باوجود وسایل ارتباطجمعی پیشرفته، ممکن است فتوا یا نظر علما و مراجع تقلید، تنها بر گروه خاصی تأثیرگذار باشد. چرا؟ دلایل متعددی برای این امر میتوان برشمرد. من نمیخواهم به این موضوع تکعاملی نگاه کنم و بگویم صرفاً به این دلیل است که روحانیت از میدان فرهنگ به میدان قدرت رفته است؛ مسائل متعدد دیگری هم قابلبررسی است، اما نفس اینکه حوزه اصلی فعالیت خود یعنی حوزه فرهنگ را رها کرده و میخواهند از موضع قدرت در باب فرهنگ و فرهنگ عمومی سخن بگویند، بهنوعی بر نقش و جایگاه آنها تأثیر منفی گذاشته است.
چالش روحانیت سیاسی یا فرهنگی در مقایسه روحانیت عراق و ایران
توضیح خوبی دادید. این بحث را اساتید دیگری نیز طرح میکنند که سیاسیشدن روحانیت بر نفوذ آن در جامعه اثرگذار بوده است. اما من میخواهم به این موضوع نیز توجه دهم که دوگانه مصطلح «روحانیت حکومتی» یا «روحانیت سیاسی» در مقابل «روحانیت سنتی» همچنان پایگاه مستحکمی داشته و دارد. اگر با دقت بنگریم، روحانیت سنتی همواره تلاش کرده که بهمثابه یک نیروی اجتماعی مستقل عمل کند و اساساً بحث استقلال حوزه علمیه نسبت به حاکمیت، همواره مورد اهتمام بوده است. اما باز هم حتی نفوذ همین روحانیت سنتی که همواره تلاش کرده است در میان مردم باشد، به تبلیغ بپردازد، وجهه مردمی خود را حفظ کند، با مردم همراه باشد و از فناوریهای نرم اجتماعی که همواره به کار میگرفته، استفاده نماید نیز در عمل با چالش مواجه شده است. واقعیت آن است که روحانیت درگیر در امر سیاسی امروزه در اقلیت قرار دارند. مقصودم این است که شاید این چالشها، صرفاً ناشی از انتقال از عرصه فرهنگ به عرصه سیاست نباشد و این مطلب، کفایت نظری لازم برای توضیح کامل این پدیده را نداشته باشد و ما لازم است به تحولاتی در سطح خود جامعه اشاره کنیم که خروجی آن در نهایت وضعیت فعلی را پدیده آورده باشد. نظر شما در این خصوص چیست؟
میری: به نکته خوبی اشاره کردید. من نیز مایلم بُعد دیگری را به این بحث بیفزایم. هنگامی که از روحانیت شیعه سخن میگوییم، نخست باید توجه داشت که این پدیده محدود به ایران نیست. تشیع، دامنه وسیعی دارد که از آناتولی (ترکیه) آغاز شده و تا دریای آدریاتیک در اروپای شرقی (مانند آلبانی و مناطق دیگر) امتداد مییابد. در این مناطق، نحلههای گوناگون تشیع حضور دارند. ممکن است از عناوین متفاوتی مانند «پیر» استفاده کنند و مفهوم «مریدپروری» مطرح باشد و شاید لزوماً از عنوان «روحانی» استفاده نکنند. در خود ترکیه، در مناطقی که شیعیان دوازدهامامی و پیرو مرجعیت تقلید سکونت دارند، نقش روحانیت قابل توجه است. همچنین در جمهوری آذربایجان و روسیه، روحانیت جایگاه خاص خود را دارد. سپس به عراق میرسیم که بهویژه نجف و کربلا، جایگاه بسیار مهمی دارد. در آنجا مشاهده میکنید که خوانشی از تشیع یا رویکردی نسبت به دین و دولت وجود دارد که امروزه آیتالله سیستانی نماد و سمبل آن به شمار میروند.
سپس در بحرین و کشورهای جنوب خلیج فارس تا تانزانیا و دیگر مناطق آفریقا (البته وضعیت نیجریه تا حدی متفاوت است) و همچنین در سوریه و لبنان که تشیع در آنجا حضور دارد نیز شاهد حضور روحانیت هستیم. در همه این مناطق، تکثری از خوانشها و رویکردها نسبت به دین و دولت وجود دارد. بنابراین، هنگامی که در باب جایگاه روحانیت شیعه سخن میگوییم، باید توجه داشت که منزلت و جایگاه روحانیت در ایران با جایگاه آن در سایر بخشهای حوزه تمدنی تشیع (مانند پاکستان و هندوستان) یکسان نیست. درست است که شما میفرمایید حوزه علمیه تلاش میکند فاصله خود را از حاکمیت حفظ کند، ولی اساساً بیرون از ساختار، تقریباً به نظر میرسد که امکانی برای هیچ نهادی وجود ندارد که بتواند خود را کاملاً منفک نماید.
عامل دیگری که به نظر من تأثیر منفی و قابلتوجهی بر دیدگاه مردم ایران نسبت به روحانیت داشته است، برخوردهای ناشی از پیشداوریها و ذهنیتهای منفی است.
یا حداقل بگوییم که جامعه این تفکیک را به رسمیت نمیشناسد.
میری: بله. این نیز نکته مهمی است. آنجایی که جامعه، روحانیت مستقل از دولت را به رسمیت میشناسد، جایی است که بهعنوانمثال، یک روحانی به طور مستقیم به حاکمیت مبتنی بر ولایتفقیه اعتراض کند. در آن صورت نیز، دیگر وجهه روحانی بودن او چندان برجسته نمیشود و گفته میشود: «این فرد اعتراض کرده است». در واقع، اعتراض او به حکومت است که موردتوجه قرار میگیرد. اینگونه موارد نیز معمولاً بهصورت فردی مطرح میشود، نه بهعنوان موضع طبقه روحانیت. اما در کلیت، رابطه دین و دولت پس از انقلاب کاملاً دگرگون شده است و اساساً دیگر اینگونه نیست که دولت، یک نهاد و دین هم نهادی دیگر باشد؛ بلکه طبقه روحانیت، خود بخشی از طبقه حاکم یا دولت محسوب میشود.
منزلت روحانیت در عراق، نهادی یا فردی؟
مثال کشور عراق، بسیار خوب است. در گفتوگوهایی که پیرامون روحانیت نیز انجام میشود، عراق و جایگاه آیتالله سیستانی بسیار موردتوجه قرار میگیرد. در این گفتوگوها بهدرستی اشاره میشود که آیتالله سیستانی جایگاه بالایی در نزد مردم داشته و ریشه این موضوع نیز به عدم مداخله ایشان در سیاست بازگردانده میشود. سپس در مقام مقایسه با روحانیت شیعه در ایران چنین گفته میشود که اگر روحانیت نیز در دولت ورود نمیکرد، چهبسا امروزه منزلت بیشتری داشته و از همین منظر، الگوی روحانیت شیعه عراق را نسبت به الگوی روحانیت شیعه ایران دارای برجستگیهای بیشتری میدانند. پرسشی که در اینجا به وجود میآید، آن است که آیا منزلتی که امروزه آقای سیستانی دارند، یک منزلت نهادینه و متعلق به «نهاد روحانیت» است یا ناشی از «شخصیت» خود ایشان است که فردی کاریزماتیک محسوب میشوند؟ آیا اگر ایشان در رأس یک دولت نیز قرار میگرفتند، مانند امام خمینی (ره) کاریزمایشان موجب جذب همگان نمیشد؟ چنانکه امام خمینی (ره) نیز چنین وضعیتی داشتند و مردم مجذوب ایشان بودند. آیا پس از رحلت ایشان، این جایگاه برای مرجعیت نجف همچنان در نزد مردم باقی خواهد ماند یا روحانیت شیعه در عراق نیز محکوم به تضعیف خواهد بود؟
میری: حرف شما از جهاتی درست است. به این معنا که نمیتوانیم بگوییم شخصیت افراد در تغییر و تحولات جهانی و تاریخی چندان مهم نیست، ولی منش آیتالله سیستانی و کاریزمای ایشان، صرفاً ناشی از ویژگیهای روانشناختی نیست، بلکه مبتنی بر یک متن و سنت فکری نیز هست. گویی آیتالله سیستانی اصرار و تأکید دارند که بر سنتی تکیه زدهاند که پیش از ایشان، شخصیتهایی چون آیتالله خویی و پیش از او، شیخ مرتضی انصاری قرار داشتهاند. این سنت معتقد است مادامی که ظهور امامزمان (عج) محقق نشده، ورود به عرصه قدرت سیاسی و حکومت مجاز نیست؛ زیرا حکومت در عصر غیبت، غصبی تلقی میشود. این دیدگاه، متکی بر یک پیشینه متنی و تاریخی است که قدمت آن اگر نگوییم ۱۴۰۰ سال، دستکم به ۱۰۰۰ یا ۱۲۰۰ سال میرسد.
اینکه آیا پس از آیتالله سیستانی، حوزه علمیه عراق یا نجف میتواند این جایگاه (Position) و این وضع را حفظ کند، به نظر من محل پرسش است. زیرا ممکن است آنچه «توازن قدرت» نامیده میشود، از میان برود. یعنی ممکن است مرجع تقلید بعدی، اولاً آن مقبولیت، مشروعیت و محبوبیتی را که آیتالله سیستانی دارند و توانستهاند با اتکا به آن، شخصیتهایی مانند «مقتدی صدر» و امثالهم را در حاشیه قرار دهند (بهگونهای که تلاشهای آنان تأثیر چندانی بر جایگاه ایشان ندارد)، نداشته باشد. ایشان دارای یک عقبه علمی و سنتی قوی هستند و میدانیم که در جوامع شرقی، اولاً جایگاه «شیخوخیت» بسیار مهم است. ثانیاً در حوزههای علمیه، اینکه فرد شاگرد چه کسی بوده، به کدام سنت فکری تعلق دارد، کجا تحصیل کرده، کجا تدریس نموده، شاگردان و اساتیدش چه کسانی بودهاند، بسیار اهمیت دارد. آیا پس از آیتالله سیستانی، شخصی در این تراز ظهور خواهد کرد که به تعبیر علمای پیشین، «مرجع علیالاطلاق» باشد؟ به نظر من، این احتمال وجود دارد که چنین شخصیتی یافت نشود و آن توازن به هم بخورد. اما با وجود این، نفسِ آن متن و سنت فکری نجف، حائز اهمیت است.
آن متن یا پیشینه فکری نجف، در ایران مورد پرسش قرار گرفته است. با وقوع انقلاب اسلامی و طرح نظریه ولایتفقیه که اساساً به ساختار دولت، نوعی تقدس بخشید، این دیدگاه را مطرح نمود که چه کسی گفته حکومت در عصر غیبت، غصبی است؟ بلکه برعکس، ما میخواهیم راه را برای ظهور هموار کنیم. این رویکرد، اساساً غصبی بودن را از امر قدرت زدود و به آن وجههای قدسی بخشید. به نظر من، این امر موجب تفاوت سنتها یا به بیان بهتر، رویکردها شد و فضای متفاوتی را در ساختار روحانیت ایران ایجاد کرد. البته امکان بازگشت به نقطه اول و تغییر ناگهانی مسیر نیز دیگر وجود ندارد.
عامل دیگری که به نظر من تأثیر منفی و قابلتوجهی بر دیدگاه مردم ایران نسبت به روحانیت داشته است، برخوردهای ناشی از پیشداوریها و ذهنیتهای منفی است. بهعنوان یک مشاهده شخصی عرض میکنم که چند روز پیش، برای یکی از همکاران بازنشسته، تاکسی اینترنتی گرفتم. هنگام سوارشدن، روحانی پیشنماز مسجدمان را دیدیم که به دلیل شکستگی پا، لنگلنگان حرکت میکرد. ایشان از راننده پرسیدند: «ببخشید، کدام مسیر تشریف میبرید؟ آیا امکان دارد من هم با شما هممسیر شوم؟» پیش از آنکه من فرصت کنم مسیر دقیق خودمان را بگویم تا مشخص شود هممسیر هستیم یا نه، راننده با لحنی قاطع گفت: «نه، شما را سوار نمیکنم!» من از شنیدن این پاسخ متعجب و متأثر شدم. یعنی وضعیت به گونهای شده است که روحانیت عملاً در یک پیکار سیاسی قرار گرفته است. البته صحت و سقم و میزان درستی این ادعاها باید ارزیابی شود، اما وقتی یک نهاد یا افرادی از آن به یک سیستم رانت دولتی، آن هم دولتی نفتی مانند دولت ایران متصل میشوند، در آن زمان، اگر نه خود مرجع تقلید، عالم یا روحانی، بلکه مثلاً بیت او یا افراد متصل به او به این سیستم متصل شوند، آن وجهه قدسی که روحانیون و علمای شیعه در طول تاریخ برای خود ایجاد کرده بودند و سرمایه بزرگ فرهنگی، تاریخی و نمادین آنان بود، در جامعه ایران کاملاً فروپاشیده است.
نه در کل جامعه ایران، بلکه در بخشی از آن، این تصور در حال القاشدن است که اسلام و روحانیون، ایران را اشغال کردهاند و باید همان الگوی اسپانیا پیاده شود.
نهتنها آن وجهه قدسی فروپاشیده، بلکه به نظر من اتفاق بزرگتری در ایران در حال وقوع است و آن هم تکرار الگوی اسپانیا یا آندلس است. البته نه در کل جامعه ایران، بلکه در بخشی از آن، این تصور در حال القاشدن است که اسلام و روحانیون، ایران را اشغال کردهاند و باید همان الگوی اسپانیا پیاده شود. یعنی گروهی از افراد تندرو و افراطی که قصد دارند پس از سرنگونی جمهوری اسلامی و به دستگرفتن قدرت، نهتنها روحانیت و ساختار حکومتی آن را کنار بزنند، بلکه معتقدند پایگاه این نظام، اسلام است. آنان میگویند اگر بتوانیم اسلام و تشیع را از ایران ریشهکن کنیم - همانند اتفاقی که در آندلس رخ داد - میتوانیم ایران را نجات دهیم؛ چنانکه اسپانیاییها، کشور اسپانیا را در قرن پانزدهم میلادی از سلطه مسلمانان رها ساختند. چنین انگارهها و تصوراتی بهویژه در بین نوجوانان و جوانان دیده میشود.
آیا فراوانی این افراد در حدی هست که قابلبحث باشند؟
میری: پیرامون فراگیری آنان شاید نتوان چندان دقیق سخن گفت، اما به لحاظ گفتمانی به نظرم پرداخت به آنان مهم است. من این موضوع را در امتداد آن سهگانهای که در مباحث هویتی خود بحث میکنم، قرار میدهم: روایت باستانگرایانه، روایت اسلامگرایانه و روایت تجددگرایانه. مادامی که این سه روایت نتوانند با یکدیگر به یک سنتز متعالی دست یابند و در وضعیت تقابل باقی بمانند، این شکافها تشدید میشود و دامنه آنها در حال گسترشیافتن است.
هر اندازه ناکارآمدی حکومتی که صبغه دینی دارد و اساساً ولایتفقیه بهعنوان نماینده روحانیت در رأس قدرت قرار دارد، تشدید شود و تضادهای سیاسی، بینالمللی و اجتماعی ما نیز عمیقتر گردد، ممکن است وزن و نفوذ جریان باستانگرا افزایش یابد. بهعنوانمثال، تصور کنید سیسال پیش، آیا رئیس ستاد کل نیروهای مسلح ایران برای عکسگرفتن به تختجمشید میرفت؟ خیر، به حرم امام رضا (ع) میرفت. اکنون چرا شاهدیم که به آرامگاه فردوسی یا تختجمشید میرود و عکس میگیرد؟ این امر نشان میدهد که سیگنالهایی به کانون قدرت میرسد مبنی بر اینکه بطن جامعه و لایههای زیرین آن در حال تغییر و تحول است. موضوع دیگر صرفاً به روحانیت محدود نمیشود.
پس اگر در بخش نخست این گفتوگو بخواهیم خلاصهای از مباحث شما را بیان کنیم، میتوان چنین گفت که روحانیت تلاش کرد به قدرت تقدس ببخشد اما در این میان، تقدس خودش نیز مخدوش شد و از این چهارچوب میتوان کاهش منزلت روحانیت شیعه را نیز ارزیابی کرد.
میری: بله کاملاً درست است.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...