گروه جامعه و اقتصاد «سدید»؛ در تاریخ معاصر ایران، برچسب «چپگرایی» همواره ابزاری برای مناقشات سیاسی و فکری بوده و هرگونه اندیشه عدالتمحور و منتقد وضع موجود را هدف قرار داده است. این انگاره، پرسشهای بنیادینی را به میان میآورد: آیا آرمانهای عدالتمحور و ضد استعماری انقلاب اسلامی، ریشه در فرهنگ دینی و ایرانی داشت یا صرفاً تقلیدی از فضای جهانی آن روزگار بود؟ چگونه میتوان اندیشه متفکرانی چون شریعتی، طالقانی و مطهری را تبارشناسی کرد؟ آیا ایده حمایت از «مستضعفین» یک برساخت متأثر از مارکسیسم است یا مفهومی اصیل در الهیات شیعی؟ و سرانجام، نیروی پیشران واقعی انقلابها چیست و چرا بازخوانی امروزِ انقلاب، به نفع گفتمانهای ملیگرایانه تغییر مسیر داده است؟ برای یافتن پاسخ این پرسشها و واکاوی انتقادی این مفاهیم، با دکتر سید جواد میری - جامعهشناس و عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی - به گفتوگو نشستهایم.
انقلاب و نیروی سوم مستضعفین
اگر بخواهم صورتمسئله را توضیح دهم، مسئلهای که به واسطه آن، این جلسه را شکل دادیم، بحث از جایگاه اندیشههای چپ در رخداد انقلاب اسلامی است. این بحث یک موضوع درازدامن است و از ابعاد مختلفی موردتوجه قرار میگیرد. برخی حتی خود اصل ایده انقلاب را تحتتأثیر اندیشههای چپ و آن اتمسفری که در آن برهه در جهان وجود داشت، فهم میکنند. این افراد معتقدند ما یک انقلاب ملی با هدف توسعه را میخواستیم، اما اندیشههای چپ، مسیر انقلاب را کاملاً تغییر داد. چپ بودن قانون اساسی، ایدئولوگهای انقلاب، اندیشه عدالت و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی در دهه شصت نیز چپ خوانده میشود. در وهله اول میخواهیم نظر خود را پیرامون این تحلیلها بیان کنید. به باور شما، آیا تأثیرپذیری انقلاب اسلامی از اندیشههای چپ جدی است یا چپنمایی امروزه، دستاویزی برای نفی و اثبات سیاسی است؟
میری: همانطور که خود شما اشاره کردید، یک موضوع بسیار پیچیده است. یعنی یک پرسش بسیطی نیست که ما یک پاسخ تکجملهای به آن بدهیم و بگوییم تمام شد. از یک منظر میتوان گفت که اساساً انقلابی که در ایران رخ داد، در خلأ صورت نگرفت و یک بستر تاریخی داشت. یکی از اضلاع مهم این بستر تاریخی، اساساً قبل از اینکه حتی چپ باشد، خود مفهوم انقلاب یا «رولوسیون» است. این مفهوم از کجا زاییده شد؟ چپ آن را نیاورد. شاید صدسال قبل از انقلاب اکتبر روسیه، در فرانسه اتفاق افتاد و خود مفهوم انقلاب، فقط یک عقبه چپ ندارد، بلکه عقبه بورژوایی هم دارد. درست است که امروزه در ایران، چپ تبدیل به یک ناسزا شده و تا میخواهند کاری بکنند، میگویند این برچسب را برای رد و اثبات به کار میگیرند، ولی اگر تبارشناسی دقیق، انتقادی و غیرسوگیرانه داشته باشیم، اتفاقاً یکی از نیروهای انقلابی عالم جدید یا عالم مدرن، نیروی بورژوازی است. نیروی بورژوازی، نیروی انقلابی بود، اما بر علیه چه کسی؟ بر علیه فئودالیسم و بر علیه فئودالهایی که مثلاً در اقتصاد بر روی زمین تکیه داشتند، در حوزه فرهنگ به خون و خانواده و خاندان اهتمام داشتند و در حوزه دین هم متصل به نهاد کلیسا بودند. بورژوازی آمد و این ارتباطات را قطع کرد یا بر علیه این پیوندهای تاریخی فئودالیته شورید و بزرگترین نیروی انقلابی جهان بود. اما یک اتفاقی بعدها افتاد و آن اتفاق این بود که مانند هر نیروی انقلابی یا هر نیروی نفی تاریخی، وقتی نهادها، سازمانها، سازوکارها و پیوندهای خودش را نهادینه و پیریزی کرد، تبدیل به یک نظم شد. چون بورژوازی تبدیل به یک نظم شد، راجع به هر حرکت دیگری که علیه این نظم میشورید، میگفت: «اینها نیروی انقلابیاند، اینها انقلاباند، اینها میخواهند نظم را به هم بریزند، شورش کنند، آشوب ایجاد کنند و... ما نظم هستیم. هرچه علیه ما باشد، بینظمی است». قبول هم نمیکردند که نظم دیگری باشد.
نمیشود گفت که انقلاب ایران صرفاً یک انقلابی بود برای ازبینبردن نظام سلطنتی و درستکردن یک نظام جدید.
حالا جالب است که در پس انقلاب فرانسه یا انقلابیون فرانسه، وقتی تبدیل به یک نظم میشوند، مشخصاً در آلمان و حتی در خود فرانسه، نیروهای چپ یا نیروهای پرولتاریا بودند. در «مانیفست ۱۸۴۸» کارل مارکس و بعد مشخصاً بهصورت یک نیروی سیاسی در سطح جهانی، در مرامنامه و ایدئولوژی لنینیسم که در روسیه شکل میگیرد، یک نیروی تاریخی - انقلابی جدیدی شکل میگیرد که اینها نافی بورژوازی بودند. این نیرو، نیروی پرولتاریا بود.
حالا یک نیروی دیگری در ایران شکل میگیرد. آن نیرو به نظر من نیرویی است که او هم میخواهد نیروی نفی تاریخی بشود؛ اسمش نیروی «مستضعفین» است. از این منظر، به نظر من نمیشود گفت که انقلاب ایران صرفاً یک انقلابی بود برای ازبینبردن نظام سلطنتی و درستکردن یک نظام جدید. اگر اینگونه بنگریم، یعنی انقلاب ایران را صرفاً یک انقلاب ملی و در نقطه مقابل پهلوی فهم کنیم، معلوم است که برش کوچکی از تاریخ را میخواهیم ببینیم. اگر برگردیم به شعارهای انقلابیون، میبینیم که صرفاً محدود به اسقاط نظام پهلوی نیست. جالب هم اینجاست که آن نیروهایی که صرفاً میخواهند انقلاب را در ایران محدود کنند به همان بحث اسقاط نظام و تبدیل آن بهصورت یک کشوری در ساختار بورژوازی، شاید بیش از هفت - هشت ماه نمیتوانند در ساختار قدرت در ایران دوام بیاورند. نمونه بارزش، خود مرحوم مهندس «مهدی بازرگان» و نهضت آزادی بودند.
پرسشی که وجود دارد این است که پس چرا امروزه آن وجوه ملی و ضداستبدادی انقلاب موردتأکید برخی جریانها قرار میگیرد؟
میری: به نظر من بهخاطر ناکامیهای انقلاب نیست، بهخاطر شکستها یا ناکامیهای جمهوری اسلامی است که نتوانست به آن ابعاد جهانی که میخواست، برسد. به نظر من با آن عِده و عُدهای هم که در خود ایران ما داشتیم، رسیدن به آن ایدئالها، بسیار هم ساده و سهل نبود. اما امروز چون آن قسمت مقداری شکست خورده یا بهنوعی به ناکامیهای جدی رسیده است، برخی تلاش میکنند انقلاب را در پسِ شکست جمهوری اسلامی بازخوانی کنند و بگویند: «آن انقلاب اصلاً اینطور نبود. انقلاب قرار نبود با جهان کاری داشته باشد». درحالیکه هر انقلابی یک نیروی پیشران دارد. آن نیروی پیشران که «مستضعفین» بودند، یقیناً اگر میخواست باقی بماند و صرفاً تبدیل به یک شورش نشود - همانطور که بسیاری از سلطنتطلبان امروز وقتی میخواهند در باب انقلاب ۵۷ صحبت کنند، میگویند «شورش ۵۷» - باید نظم بدیل خودش را در حوزه فرهنگ، علم، سیاست و اقتصاد شکل میداد؛ آن هم نه فقط در داخل ایران، بلکه در سطح جهان. چرا؟ چون رقبایی مثل بورژوازی و پرولتاریا داشت. البته امروزه پرولتاریا بهعنوان یک سیستم از بین رفته و حتی پیرامون خود چین هم نکاتی وجود دارد.
ایدئولوگهای بومی در گفتگویی جهانی
شما توضیح خوبی دادید که میتواند زمینهای برای طرح پرسشهای بعدی باشد. اگر بخواهیم مقداری بیشتر جزئی شویم، شاهدیم که همواره ظنی پیرامون چپ بودن ایدئولوگهای انقلاب اسلامی - خصوصاً افرادی نظیر دکتر علی شریعتی - وجود دارد. نظر شما پیرامون این مسئله چیست؟ به باور شما تا چه میزان این برچسبها جدی است؟
امام خمینی (ره)، آقای بهشتی و آقای مطهری، وقتی قائل به «ولایتفقیه» میشوند و فقاهت ولی را اصل میگیرند، در ذیل اسلامگرایی یا خوانشی از اسلامگرایی قرار میگیرند که امام خمینی (ره) تأسیس کرده است.
میری: اولاً بحثهای نظری درباره انقلاب در ایران، خیلی جاافتاده نیست. درست است که شما اگر الان بروید در بازار کتاب، صد یا دویست کتاب ترجمهشده در باب انقلاب میبینید؛ نظیر اینکه «اسکاچ پول» در مورد انقلاب چه گفته و انقلابها چه شکلی است. اما جالب اینجاست که من حداقل تحلیلی ندیدم که بگوید مثلاً این کتابی که اسکاچ پول نوشته یا دیگر نظریهپردازان اروپایی و آمریکایی نوشتهاند، ذیل کدام چتر تئوریک نوشته شده است. یعنی یک بورژوازی دارد در باب انقلاب نظریهپردازی میکند و هر آنچه را که بر علیه سازوکار و جهانبینی بورژوازی است، به نفع خودش تفسیر میکند. یا نه، دارد؛ مثلاً از منظر یک پرولتاریا به انقلاب نگاه میکند، یا از منظر مستضعفین. ما چنین تحلیلهایی نداریم. ما اصلاً هنوز وارد این فضاها نشدهایم. به همین خاطر، صحبتکردن در مورد این مسائل، واقعاً نیازمند یک بازسازی آپاراتوس مفهومی است. باید یک دستگاه مفهومی داشته باشیم که بعد بتوانیم آرامآرام مباحث را پیش ببریم.
حالا چون در مورد شریعتی، بهشتی، طالقانی و حتی مطهری صحبت میکنیم، این چهار نفر یا نظریهپردازان دیگر و حتی خود امام خمینی (ره)، در کدام چهارچوب نظری حرکت میکنند؟ آیا اینها ذیل نظریههای بورژوازی دارند وضع موجود و وضع مطلوب خودشان را ترسیم میکنند؟ آیا ذیل نظریات و چهارچوبهای مفهومی پرولتاریایی صحبت میکنند؟ یا نه بورژوازی است، نه پرولتاریاست، بلکه «مستضعفین» است؟ آن چهارچوب نظری، نام کلانش چیست؟ به نظر من نام کلانش همان چیزی است که ما در ادبیات علومانسانی به آن «اسلامیسم» یا «اسلامگرایی» میگوییم. اما این اسلامگرایی به معنی دین اسلام نیست. یکی از پاشنههای آشیل مفهومی ما این است که نتوانستهایم تمایزی بین «اسلام» و «اسلامیسم» قائل بشویم و فکر میکنیم «اسلامیسم» مترادف و مساوی با «اسلام» است. ما چون در عالم جدید قرار گرفته بودیم، یکی از شاخصههای عالم جدید پس از عصر روشنگری، سیطره «ایدئولوژی» است. ایدئولوژی چیست؟ یعنی یک انسان که تبدیل به سوژه شده و دارای اراده است. او میخواهد جایگاه خودش را بهعنوان سوژه - نه بهعنوان صورت خداوند و نه بهعنوان خلیفه خداوند – بهمثابه یک خدای کوچک در این هستی، بازتعریف کند. ایدئولوژی آن امکان را به او میدهد. چون ایدئولوژی میگوید ارادهات را در کدام کانال قرار بده و آن را حرکت بده.
ایدئولوژی کلان، ایدئولوژی «اسلامیسم» بوده است. اما این «اسلامیسم»، شاخههای متفاوتی دارد. مثلاً ما نمیتوانیم امام خمینی (ره) را با آقای شریعتی - هرچند که هر دو اسلامگرا هستند - در یک طبقهبندی قرار بدهیم. امام خمینی (ره) مؤسس است، آقای شریعتی هم مؤسس است، آقای طالقانی هم همینطور است. اما آقای مطهری و آقای بهشتی، ذیل «اسلامگرایی شریعتی» یا «طالقانی» قرار نمیگیرند. اینها را میشود گفت مفسران اسلامگرایی با خوانش فقاهتی هستند. هر سه اینها، یعنی امام خمینی (ره)، آقای بهشتی و آقای مطهری، وقتی قائل به «ولایتفقیه» میشوند و فقاهت ولی را اصل میگیرند، در ذیل اسلامگرایی یا خوانشی از اسلامگرایی قرار میگیرند که امام خمینی (ره) تأسیس کرده است. اما شریعتی سوسیالیست است؛ البته نه سوسیالیستی مثل «پرودون» یا مثل «کارل مارکس»، بلکه اسلامگرایی است که رویکرد سوسیالیستی دارد. آقای طالقانی، اسلامگرایی است که رویکرد دموکراتیک به قدرت دارد. اگر بتوانیم این تمایزات را قائل بشویم و از پس این تمایزات به مسائل بنگریم، شاید بتوانیم بهتر خیلی از شخصیتها، خیلی از سیاستها، قوانین و رویکردها را تحلیل کنیم.
عدالت بهمثابه مقولهای انسانی
یکی از مواردی که باعث شده بسیاری از سیاستها و شخصیتها، همهشان در سبد چپ انداخته شوند، دغدغه طبقات محروم و عدالت اجتماعی است. یعنی ما شاهدیم کسانی که میخواستند فاصله طبقاتی کاسته شده و طبقات محروم از این استضعاف خارج بشود و بعد تلاش کردهاند این دغدغههایشان را تئوریزه کنند و برایش راهکار ارائه بدهند، نسبت به آنها برچسب چپ زده شود. این باعث شده که بهنوعی خود ایده «مستضعفین» را هم بعضی تلاش کنند بگویند این هم چپ است، چون همهاش به طبقات محروم توجه میکند و بهنوعی پیوندی با ایدههای کارگری مارکسیستی دارد. در پاسخ به این مسئله نظر شما چیست؟
میری: شما سؤال خوبی را مطرح کردید. یک نکتهای که به نظر من اینجا بد نیست به آن اشاره کنیم، قبل از اینکه وارد فضای ایران بشویم، این سؤال را مطرح کنیم: اصلاً خود کارل مارکس یا خود لنین، بهعنوان دو تن از نظریهپردازان جنبش پرولتاریا یا کمونیست در جهان، با دین چه نسبتی داشتند؟ نه با دین اسلام، مراد من دین یهودیت و مسیحیت است. آیا نسبتی دارند یا خیر؟ خوانشهای بسیار سطحی این است که مارکس و لنین بیدین و ضد دین بودند. اما یک سطح از مفهوم دین است که ما به آن میگوییم الهیات یا الهیات سیاسی. یکی از چالشهای بزرگ یا بگوییم ارتباط بین الهیات سیاسی لنین و مسیحیت، این بود که در خوانش لنین، مسیح یا آن قربانی شدن مسیح، نوعی آغاز تاریخِ جبران، مبتنی بر «الهیات جبران» است. حالا لنین میخواهد این الهیات جبران را نه در ساحت متافیزیکی، بلکه در ساحت جامعهشناختی و سیاسی و در پیکر «دولت» بازسازی کند. اساساً اینجا ما میبینیم که چقدر او متأثر از «الهیات جبران» مسیحی، اما با خوانش کلیسای ارتدوکس است، نه خوانش کلیسای کاتولیک.
اما در ایران، آیا میتوانید سه تا کتاب یا دو تا مقاله به فارسی، نه از ما که کمونیست نیستیم، از کسانی که در ایران جزء حزب توده بودند - از احسان طبری گرفته تا یپریم اسحاق، ابراهیم گلستان متقدم، جلال آلاحمد متقدم تا به امروز پیدا کنید؟ آنها اصلاً وارد این فضاها نمیشوند. از آن طرف، شما کارل مارکس را دارید. آیا کارل مارکس واقعاً دغدغهاش نسبت به عدالت اینگونه بوده که او عدالت را بهمثابه یک مقوله کشف کرده و بعد ذیل نظام نقد سرمایهداری خودش آن را بازسازی کرده؟ یا نه، عقبه یهودیت یا حتی عقبه یهودی - مسیحی و الهیات مسیحی، نسبت به مسئله عدالت، در فهم او از انسان و جایگاه او در جامعه تأثیرگذار بوده است؟
آیا دغدغه متفکران ایرانی یا متفکران شیعی در باب مسئله عدالت یا به قول شما در قانون اساسی و اصولی که نگاشته شده، به دلیل چپگرا بودن اینها بوده است؟
حالا اینها را برداریم و بیاوریم در «ولتر»، «دیدرو»، «کندرسه» و... که بهعنوان پیشگامان ایدئولوژی بورژوازی در فرانسه هستند. دغدغه اینها در نسبت با مفهومی به نام آزادی از کجا آمده است؟ اگر آن مؤلفهها یا ایدههای مسیحیت در رابطه با مالکیت انسان بر نفس خود و پاسخگویی او در برابر خداوند و مسئله جبر و اختیار که اگر انسان آزادی نداشته باشد، مسئولیت هم نداشته باشد، اگر این ایدهها در آن کلان فرهنگ مسیحیت کاتولیک نبود، دیدرو و کندرسه بحثهای خود را اینگونه طرح میکردند؟ حالا ما همین بحث را در فضای فرهنگی ایران یا جهان اسلام بیاوریم. این سؤال را مطرح کنیم: آیا دغدغه متفکران ایرانی یا متفکران شیعی در باب مسئله عدالت یا به قول شما در قانون اساسی و اصولی که نگاشته شده، به دلیل چپگرا بودن اینها بوده است؟ یعنی فقط به دلیل سیطره چپ بوده است؟ یا نه، یک زمینهای باید اینجا وجود میداشته که بخشی از جریانهای شیعی در ایران، برخلاف جریانهای سنی، به این سمت حرکت کنند؟
من یک نمونهاش را میگویم. شریعتی پدر - محمدتقی شریعتی - وقتی در خراسان، سبزوار و مشهد فعالیت میکرد، دو جریان سترگ بعد از انقلاب مشروطه و تأسیس نظام پهلوی، در ایران خودنمایی میکنند. یکی در سطح نخبگانی حرکت میکند، یکی هم در سطح نخبگانی و هم در سطح عامه جامعه دنبال سازماندهی است. یکی جریانی است که رهبرش «سید احمد کسروی» است و مسئله خرافهزدایی را مطرح میکند و بهنوعی میخواهد عقل را در کانون بحثها بگذارد. یکی هم جریان چپ است؛ یعنی اعتدالیون، اجتماعیون، مهاجران قفقازی و ایدههایی که از روسیه میآید، تقی ارانی و پنجاه و سه نفر و بزرگ علوی و سید جعفر پیشهوری و فرقه دموکرات آذربایجان.
محمدتقی شریعتی اینجا یک نکتهای میگوید. وی میگوید این دو جریان، یکی بحث عقلانیت و خرافهزدایی از دین و یکی هم بحث عدالت را مطرح میکنند. محمدتقی شریعتی میگوید «اتفاقاً این دو، ایدههای کانونی در اسلام و تشیع هستند، اما به دلیل سیطره نگاه روحانیت سنتی و پرهیزکاری آنها - پرهیزکاری به معنای اینکه به عرصههای شبههآور اجتماعی و سیاسی ورود نکنیم - به محاق رفتهاند.» بعد از اتفاقی که در عصر مشروطه برای آخوند خراسانی و علامه نائینی و بعد اعدام شیخ فضلالله میافتد، روحانیت شیعه بهنوعی در یک دورهای به حاشیه میرود و در مسائل اجتماعی ورود نمیکند.
شریعتی میگوید عدالت، اتفاقاً نقطه کانونی تشیع و اسلام است و چیزی که تشیع را از تسنن جدا میکند، مفهوم «عدل» و «امامت» است. عدل به این معنا نیست که خداوند عادل است. خداوند که قطعاً عادل است، اما این عدل بدان معناست که در جامعه باید مناسبات عدالتمحورانه باشد. دیگری هم بحث عقلانیت است که کسروی آن را طرح میکند.
حالا سخنم این است که اگر ما نتوانیم مقولات را دقیق تبارشناسی کنیم، این میشود که هر کسی از عدالت حرف میزند، میگویند این چپ است. سؤال اینجاست که خود چپها اگر به مسئله عدالت میپرداختند، یا خود بورژوازی که به مسئله آزادی میپردازد، این ایدهها را از توی جیب خودشان که درنیاورده بودند. اینها یک عقبه فرهنگی و تاریخی هم داشتند. در ایران هم به نظر من، تشیع و اساساً خود مفهوم کربلا، ایده عدالتمحوری و ظلمستیزی را بهنوعی با روح جامعه عجین کرده بود.
من بهعنوان نکته آخر میخواستم اشکالی را مطرح کنم؛ هنگامی که از تأثیرپذیری و تأثیرگذاری سخن میگوییم، بالاخره هر تفکری با زمینه و زمانه خود شروع به گفتگو میکند و تفکرات در خلأ شکل نمیگیرند. به این معنای عام، همه تفکرات از یکدیگر تأثیر میپذیرند. اما یک تأثیرپذیری خاصتر وجود دارد که به معنای تقلید است. شما به زمینههای عدالت در تاریخ خود ما اشاره کردید، اما نکتهای که راستگرایان و بازارگرایان مطرح میکنند، آن است که تأثیرپذیری از اندیشههای چپ را نه به معنای عام آن، بلکه به معنایی خاصتر مطرح کرده و میگویند این خوانشها از اسلام، از اساس یک برساخت جدید است که شما متأثر از اندیشه دیگری آن را خلق میکنید. پاسخ شما به این اشکال چیست؟
یکی از معضلات عمده یا چالشهای بزرگ ما این است که علیرغم گذشت قریب به پنج دهه از انقلاب، ما هنوز نتوانستیم در باب مفهوم «انقلاب» و تمایزش با «نظام»، به معنای انتقادی و تئوریک، صورتبندی دقیقی داشته باشیم و بگوییم این نیروی پیشران انقلاب چه بود؟
میری: این سخن نهتنها نادرست نیست، بلکه نقیض حرف من هم نیست. من خواستم بگویم که وقتی این موضوع را باز میکنیم، باید به تمام جوانبش نگاه کنیم. اینکه بهعنوانمثال، در دهه شصت شمسی، ما جریانهایی داریم که اصلاً با تابلو و با عنوان مشخص کمونیستی در ایران حرکت میکنند. امروز بعد از پنجاه سال ما به آن صورت دیگر نمیبینیمشان، ولی تصور کنید در دهه چهل یا سی شمسی هستیم؛ ما حزب توده را داریم که بزرگترین حزب کمونیست است. بعد فدائیان را داریم. اقلیت و اکثریت را داریم و بعد احزاب گوناگونی داریم که خودشان را اصلاً با عنوان کمونیست، مارکسیست، مائوئیست، کاستروئیسم و... معرفی میکنند و بعد عملیات نظامی و به قول خودشان انقلابی انجام میدادند، ترور میکردند، مبارزه مسلحانه میکردند. من خودم بهخوبی بهخاطر دارم که در همین دهه شصت خورشیدی، به سمت بابلسر میرفتیم. اینها در جنگلهای آمل و بابل با عنوان کمونیست، عملیات نظامی انجام میدادند. خب اینها وقتی میخواستند خودشان را توصیف کنند، آنها که کمونیست بودند خیلی سخت میگفتند ما ملهم از مارکسیسم - لنینیسم هستیم. کتابهای چریکی فیدل کاسترو و چگوارا را ترجمه میکردند و میخواندند. برخیهایشان حتی مثل گلسرخی که یک عقبه خانوادگی روحانیت هم داشت، میگفتند: «این حرکت من، حرکت امام حسین (ع) است». درحالیکه ممکن بود همان موقع علامه طباطبایی هم که داشت این را نگاه میکرد، میگفت: «امام حسین (ع) چنین کاری نمیکرده است.»
نکتهای که شما میگویید، نقض بحث من نیست. سؤال من این است که چرا یک ایده یا یک مفهومی میتواند خیلی راحت در یک سیستم دیگری قرار بگیرد و چنان درونی بشود که شما نتوانید این را از همدیگر بازنمایی کنید؟ آیا مفهومی مثل عدالت، آزادی، انسانیت یا جامعه بیتبعیض یا بیطبقه توحیدی، مفاهیمی هستند که صرفاً از چهارچوبهای بورژوازی یا پرولتاریا گرفته شدهاند؟ یا نه، یک زمینه وسیعتر انسانی دارند که آن زمینه وسیعتر انسانی را من میگویم مکاتب فلسفی، عرفانی، انبیا و اولیا هستند که در طول تاریخ جامعه بشری آبستن آنها بوده است. ما «مزدک» را چگونه باید طبقهبندی کنیم؟ مزدک یک جنبشی بود که اتفاقاً یک موبد روحانی زرتشتی هم بود، اما بر علیه آن نظام و ساختار کاستی قیام میکند و تلاش میکند تودههای آن روز را بیدار کند. نهایتاً نیز شکست میخورد. تا آمدن اسلام غیرممکن بود که بشود در ایران آن روز این نظام را از بین برد. آن زمینههای بزرگتر فرهنگی و تمدنی صرفاً با بورژوازی و پرولتاریا درست نشدهاند.
با توجه به نکاتی که تا بدینجا پیش رفتیم، اگر نکتهای در جمعبندی نسبت به بحث باقی مانده، بفرمایید.
میری: یکی از معضلات عمده یا چالشهای بزرگ ما این است که علیرغم گذشت قریب به پنج دهه از انقلاب، ما هنوز نتوانستیم در باب مفهوم «انقلاب» و تمایزش با «نظام»، به معنای انتقادی و تئوریک، صورتبندی دقیقی داشته باشیم و بگوییم این نیروی پیشران انقلاب چه بود؟ و چون نمیتوانیم در باب نیروی پیشران انقلاب صحبت کنیم، میبینیم که سیاستمداران جمهوری اسلامی وقتی میخواهند در برهههای چالشآمیز - چه در داخل و چه در مواجهه با نظام جهانی - با چالش مواجه شوند، از «مردم» صحبت میکنند. درحالیکه در هیچ جای دنیا، در هیچ انقلابی، همه مردم هیچوقت با انقلابها نبودهاند. آن چیزی که انقلابها را جلو برده و نظام تشکیل داده و آن نظامها را قدرتمند میکند و ارزشهایشان را جهانی کرده یا میکند، آن نیروهای نفی تاریخیشان است.
/انتهای پیام/