دینپژوه : مصطفی دری گروه دین و اندیشه «سدید»؛ پرسش از نسبت فقه و اندیشههای چپ را شاید بتوان یکی از چالشهای تئوریک در زمینه سیاستگذاری دانست. این پرسش خصوصاً در بستر خوانش دهه شصت و سیاستهای آن میتواند بهمثابه مسئلهای اساسی در پیش پای دستگاه حکمرانی ما قرار گرفته و در زمینه مدلیابی و حل مسئله، دارای وجهی بنیادین باشد. پرسش مهم در این راستا، آن است که ضمن مرور مسائل دهه شصت، آیا فقهای شیعه آنگونه که شهرت یافتهاند، گرایش به اندیشه راست دارند؟ آیا طرح بحث اسلام ناب محمدی و فقه حکومت گرای امام خمینی (ره) به خوانشهای چپ از مسائل گرایش داشته یا از اساس نمیتوان فقه را در دوگانه چپ و راست به بحث گذاشت و مدل مواجهه آن با مسائل، گونه سومی از نظامسازی را رقم میزند؟ در ادامه تلاش داریم تا ضمن گفتوگو با حجتالاسلاموالمسلمین مصطفی دری - استاد درس خارج فقه و اصول و قائممقام پژوهشگاه فقه معاصر - به این مسائل پاسخ دهیم. در ادامه بخش نخست این گفتوگو را از نظر خواهید گذراند.
اسلام، هویت و مشکل نسبتیابی با مکاتب هم عصر
موضوعی که بدان واسطه این گفتگو را شکل دادهایم، بحث از جایگاه اندیشه چپ در انقلاب اسلامی است. گزارهای به نحو کلی توسط برخی طرح میشود که انقلاب ما در سال ۵۷ یک انقلاب ملی و علیه استبداد پهلوی بود، اما به واسطه نفوذ اندیشههای چپ در ایران و همچنین قوت این اندیشهها در فضای جهانی، شاهدیم که اهداف انقلاب، تغییر کرده و مبارزه با امپریالیسم آمریکا یا استکبار در اولویت قرار میگیرد. این ایده در همین نقطه باقی نمانده و به سطوح دیگر نیز کشیده میشود. بهعنوانمثال، شائبه چپ بودن قانون اساسی، چپ بودن سیاستهای عدالتگرایانه دهه شصت نظیر اصلاحات ارضی، قانون کار و... همگی از سطوح مختلف انتشار همین ایده کلان هستند. حتی برخی اصل ایده انقلاب مبتنی بر اسلام ناب محمدی که بر طبقات محروم جامعه تأکید دارد را نیز متأثر از همین ایده چپ بر میشمارند. این مسئله در واقع فضای کلی گفتگوی ما را شکل میدهد. اما به طور خاص، میخواهیم در این گفتگو بر نقش فقه در نزاع چپ و راست متمرکز شویم. بالاخره فقه ما در دهه شصت، درگیر نزاعهایی در همین بستر میشود. قانون کار، قانون تعزیرات، مسئله قیمتگذاری، مسئله اصلاحات ارضی و مخالفت فقها با این قانون به واسطه اصل «الناس مسلطون علی اموالهم» همگی در این میان مطرح است. واقعیت آن است که فقه سنتی ما عموماً با این ایدهها سر سازش نداشته و آنها را متهم به چپ بودن میکند؛ درحالیکه تمام این تلاشها، برآمده از انگیزه عدالتخواهی دینی است که با انقلاب اسلامی جلوهگر شد. بر همین اساس، شاهدیم که برچسبهایی تولید شده نظیر آنکه «فقه سنتی ما راستگرا بوده» یا «فقه امام خمینی (ره) و ایده اسلام ناب محمدی (ص) چپگراست.» به باور شما، این برچسبها پیرامون فقه شیعه تا چه میزان صادق است؟
کجا مکتب اسلام اصرار دارد که با مکاتب دیگر تفاوت ایجاد کند و کجا همچنین اصراری را ندارد.
دری: برای پاسخ به این سؤال، لازم است تا مقدماتی را با هم طی کنیم. مقدمه نخست چنین است؛ من آن چیزی که از مکتب اسلام فهمیدم، این است که اسلام یک جاهایی اصرار دارد که با سایر مکاتب و مذاهب حتماً متفاوت باشد. شما میگویید که تفاوت مثلاً اندیشه چپ یا راست با اسلام یا فقهی که فقهای ما طرح میکنند، چیست؟ برای مثال در موضوعاتی نظیر قلمرو دولت، قیمتگذاری و مسائل مختلف، گویی که اندیشه فقهی فقهای ما به سمت چپ و راست گرایش دارد. ما باید بحث را بر این مسئله متمرکز کنیم که کجا مکتب اسلام اصرار دارد که با مکاتب دیگر تفاوت ایجاد کند و کجا همچنین اصراری را ندارد. بهعبارتدیگر، پیشفرض شما این است که اسلام باید با مکتب چپ یا راست متفاوت باشد؛ لذا اشکال میکنید که چرا این اندیشه اسلامی یا اندیشه فقهی، عین اندیشه چپ است؟ این اشکال زمانی مطرح میشود که شما انتظار دارید حتماً متفاوت باشد؛ لذا انتظار ندارید من در پاسخ بگویم: «خب! حالا اگر مثل هم باشد، چه میشود؟» پس نزاع ما بر سر آن بحث پیشینی است.
تأکید بر پیامبر بر تمایزات هویتی مسلمانان
آیا اسلام باید با سایر مکاتب متفاوت باشد؟ اندیشه چپ که در زمان صدر اسلام نبوده و گفتمان آن خیلی بعدتر شکل گرفت. ولی در برهه صدر اسلام، مثلاً آیین یهود بوده است. آیین نصارا نیز حضور داشته اما به لحاظ مقام اثبات، خیلی ضعیفتر بوده است. توجه دارید که من به لحاظ جمعیت نمیگویم و بروز و ظهورش را مطرح میکنم. الان نیز همینطور است. همین الان هم آیین یهود، جمعیت کمی دارد، ولی بالاخره سروصدا و مقام اثبات بیشتری دارد؛ علیرغم آنکه مسیحیها نزدیک دو میلیارد هستند، بوداییها نیز نزدیک به دو میلیارد جمعیت دارند، ولی آنطور تأثیر و سروصدا ندارند.
در پاسخ به آن سؤال، ما میبینیم که مکتب اسلام یک جاهایی اصرار بر تفاوت میکند. «لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا». پیامبر (ص) که مبعوث میشوند، نامگذاریها در آن زمان با اسامی نظیر «شبر»، «شبیر» و «مشبر» صورت میگرفته است، ایشان میفرمایند شما بگذارید «حسن»، «حسین» و «محسن». اولین کسی که نامش «احمد» بود، شخص پیامبر (ص) بود. «فاطمه» از قبل نیز وجود داشته اما نامی فراگیر نبود. «علی» نیز به همین ترتیب. یعنی در اسامی هم ایشان اصرار داشتند که نوعی تفاوت را ایجاد کنند. همین مطلب را در مناسک دنبال کنید. بهعنوان نمونه، حج ما قبلاً با حج ابراهیمی یکی بود. بعداً خدا حج «تمتع» را اضافه کرد. زمان نمازخواندنها و تعداد رکعاتش هم متفاوت است. آیا اشکالی داشت که مثلاً رکعات نماز ما نظیر نماز یهودیها میشد؟ گاهی آدم احساس میکند که یک اصراری است که تفاوت وجود داشته باشد. بعضی موارد را نیز میبینیم که اتفاقاً پیامبر دنبال اصرار هم نیستند. مثلاً در جنگ خندق، ایشان مشورت میکنند. سلمان قبلاً زرتشتی بوده و یک آیینی غیر از اسلام داشته است. او میگوید «ما در جنگهای ایران، خندق حفر میکنیم.» حضرت در اینجا به سهولت پیشنهاد سلمان را میپذیرند. تلاشی برای ایجاد تفاوت در نوع رزم ندارند؛ لذا یک جاهایی میبینیم که آن اصرار بر تفاوت وجود ندارد. این یک نکته مبنایی است و در همه بحثهای ما حضور دارد. بهعنوانمثال، در نظام سیاسی اسلام، ما نظام سیاسیمان دموکراسی باشد یا خیر؟ اگر باشد که ما مثل غربیها میشویم. اگر اقتصاد ما سرمایهداری باشد که مثل آنها میشویم. اگر دولتی باشد که مثل کمونیستها میشویم. پس آنگونه که برخی میگویند، برویم مکتب اقتصاد اسلامی درست کنیم که به هیچ یک شباهت پیدا نکنیم؟ پرسش آنجاست که آیا لازم است ما با اینها متفاوت باشیم؟
در تفاوتهایی که بین مکتب اسلام و سایر مکاتب میگذاریم، کجا میتوانیم بگوییم اگر تفاوت نداشتیم هم مهم نیست؟ کجا بگوییم باید تفاوت داشته باشیم؟
من فکر میکنم آن جایی که اسلام اصرار بر تفاوت داشته، در قسمتهای هویتی بوده است. آنجایی که اصرار نداشته، جاهایی بوده که هویتساز نبوده است. اصلاً بحث بر سر کارکرد نیست. ممکن است یک مسئله هویتی، کارکرد خوبی برای ما داشته باشد؛ ولی ما این کار را نباید بکنیم. یک مثال فردی میزنم. کراوات یک چیز قشنگی است. بالاخره لباس را مرتب میکند، باعث میشود یقه همیشه بسته مانده و فرد آراسته باشد. خود رنگبندی و تفاوتش، یک هارمونی و زیبایی را ایجاد میکند. به لحاظ کارکردی حداقل چیز بدی نیست. ولی ما میگوییم نباید کسی کراوات بزند. حالا همه عالم کراوات میزند، ولی ما لباسی درست کردهایم به نام یقه دیپلمات! حکمت این کار چیست؟ ما اینطور میخواهیم تفاوت ایجاد کنیم. شاید بعضی از تصمیمات جمهوری اسلامی هم در راستای همان هویتسازی است. یعنی ما میخواهیم ممشای خود را با دیگر کشورها متفاوت کنیم. توجه کنید که من تکیه کلام را بر روی کارکرد نگذاشتم. این بحث علیالسویه از کارکرد است. بهعنوانمثال، اگر ما الان سلاح هستهای داشته باشیم، اشکالش به لحاظ فقهی چیست؟ سلاح هستهای چه اشکالی دارد؟ میگویند سلاح کشتارجمعی است و بیگناه هم کشته میشود. خب ما در فقه مگر «تترس» را جایز نمیدانیم؟ «تترس» یعنی آنکه دشمن میآید پشت یک سری آدمهای بیگناه پنهان میشود و آنها را سپر خودش قرار میدهد. آیا ما میتوانیم همه را بکشیم تا دشمن هم کشته بشود؟ همه فقها این کار را مجاز میدانند. چارهای نیست و مصلحت کشتن دشمن، بیشتر از حفظ جان آن افرادی است که بهعنوان سپر انسانی استفاده شدهاند. در منطقهای که اصلیترین دشمن ما بمب اتم دارد، ما اصرار داریم که بمب هستهای درست نمیکنیم. به لحاظ فقهی هم شاید اشکال نداشته باشد. ممکن است این هم از باب اصرار بر تمایز و عناصر هویتساز باشد.
تفاوت سیره خاص امیرالمؤمنین (ع) با سایر معصومین
من بر این مقوله اصرار زیادی دارم و از همین رو تلاش میکنم بحث هویتسازی را مقداری بیشتر بسط دهم. توجه کنید این موضوع صرفاً در امور دینی و حاکمیتی نیست. حتی در امور فردی، بعضاً حضرات معصومین بر اعمالی تأکید داشتهاند که ظاهراً با فقه امروز ما تطابق ندارد، اما آن حضرات تأکید بر ایجاد تمایز و هویتسازی داشتهاند. این هویتسازیها گاهی در میان خود ائمه نیز متفاوت بوده است. گویی ائمه تلاش داشتهاند تا یک وجه منحصربهفرد برای خود نمایان سازند. من در سیره امیرالمؤمنین (ع) که نگاه میکردم، دیدم که خیلی از رفتارهای ایشان با فقه ما قابلتوجیه و بیان نیست. مثلاً ایشان زرهشان پشت نداشته است. چرا پشت نداشته؟ میفرمودند «من پشت به دشمن نمیکنم.» شما نمیکنید ولی ممکن است دشمن پشت شما بیاید. شما پشت به دشمن نمیکنید، اما اگر یک دشمنی از پشت بیاید، در سپاه رخنه کند و از پشت حضرت را بزند تکلیف چیست؟ مگر ما در روایات نداریم که «لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه»؟ اگر واقعاً امیرالمؤمنین (ع) از پشت تیر میخوردند و شهید میشدند، ما ایشان را ملامت نمیکردیم که این چه کاری بود؟ این علامت ترس نیست.
یک مثال دیگر میزنم. در جنگ صفین، ایشان به عمروعاص رسیدند. عمروعاص لباس عربی را بالا داد و اندام جنسی خود را عریان کرد. ایشان رویشان را برگرداندند و رفتند و گفتند که من نگاه نمیکنم. این حرکت چه معنایی دارد؟ ما برای اضطرار میگوییم گوشت میته (مردار) را هم میتوانیم بخوریم. برای اضطرار، هزار تا کار خلاف هم میتوانیم انجام بدهیم. حالا چه اشکالی دارد که حضرت یک لحظه وی را نگاه کرده و به قتل برساند؟ مگر نه آن که حکومت اسلام در خطر است؟ توجه کنید که غرض من، تنقیص امیرالمؤمنین (ع) نیست. میخواهم بگویم این افعال با فقه ما هماهنگ نیست؛ لذا ما نمیتوانیم مرتکب آن شویم. ما بهخاطر اینکه مطمئنیم امیرالمؤمنین (ع) معصوم هستند، هیچ شکی در عمل ایشان نداریم؛ اما اگر کس دیگری اینگونه عمل کند، شاید از وی پذیرفته نشود. شاید اینها بهخاطر ایجاد هویت شخصی امیرالمؤمنین (ع) باشد؛ لذا شما میبینید که در میان ائمه، ایشان یک حالات خاصی دارند. ایشان از زن و بچهشان غذا را گرفتند و به فقرا دادند. آیا این عمل شرعاً درست است؟ «و َیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ یَتِيمًا وَ أَسِيرًا». حضرت زهرا (س) بالغ بودند و با طیب خاطر غذای خود را دادند، اما چرا حضرت از بچهها غذا را گرفتند؟ با معیار فقهی، این عمل حضرت اصلاً معلوم نیست که حُسن داشته باشد.
عدالت، اختصاص به اقتصاد ندارد؛ ولی آن چیزی که باعث تفاوت مکتبی میشود، فقط در اقتصاد است. بهعبارتدیگر، عدالت در علوم سیاسی باعث تفاوت مکتبی ما با مکاتب دیگر نمیشود.
میگویند فردی در زمان پیامبر اکرم (ص) فوت کرد. پیامبر آمدند و کفن و دفنش کردند. صبح دیدند پسرش دارد توی مدینه گدایی میکند. حضرت فرمودند «تو پسر چه کسی هستی؟» گفت: «پسر همان فردی هستم که شما دیروز او را دفن کردید». حضرت فرمود: «مگر مالی از خودش برای شما باقی نگذاشته بود؟» گفت: «نه، همه مالش را وقف کرد.» پیامبر (ص) خیلی ناراحت شدند. گفتند: «اگر دیروز به من این را گفته بودی، او را در قبرستان مسلمانها دفنش نمیکردم». مناط این عمل با رفتار امیرالمؤمنین (ع) یکی است. میزان وقف حضرت علی (ع) عجیب است. عنوان «آبار علی» در تاریخ از اساس، یک عنوان خاص است. این میزان وقف، این میزان اعطای به مردم در حضرت کمنظیر است. ما در هیچ یک از حضرات ائمه دیگر، چنین مطلبی را نداریم. بهعنوانمثال تصور کنید که ایشان نان خشک، نمک و شیر را دو خورشت حساب میکردند! بقیه ائمه هر، سه را بر روی هم یک خورشت هم حساب نمیکردند! امام صادق (ع) کجا چنین غذا میخوردند؟ نقل است که یکبار برای ایشان فالوده آوردند. حضرت فرمود بر روی آن زعفران نیز بریزید. الان یک باب در کتاب وسائلالشیعه پیرامون همین موضوع داریم. احتمالاً یک فالوده با آن ملاک امیرالمؤمنین (ع)، مجموعه ده تا خورشت است! باز امام صادق (ع) میگویند «کم است، یک مقدار زعفران هم روی آن بریزید». رفتار ایشان با خود پیامبر (ص) نیز متفاوت است. پیامبر (ص) از قدیمالایام گوشت کتف دوست داشتند. ماجرای نمک و شیر اصلاً نبوده است. یک جنبه این رفتار و اعمال، بازگشت به همین مسئله هویتسازی دارد؛ لذا ما میبینیم که حساب امیرالمؤمنین (ع) با بقیه ائمه جداست. در حکومتداری میگوییم حکومت عدل علی (ع). سرسلسله همه عرفاً - چه سنی و چه شیعه - همه به امیرالمؤمنین (ع) باز میگردد. این رفتارها یک هویت متفاوت برای ایشان ایجاد میکند. همین بحث را میتوانید به موضوعی که در آن بودیم، تطبیق کنید. من مقداری چهارچوب مقدماتی را تفصیل دادم تا مرادم روشن شود. در تفاوتهایی که بین مکتب اسلام و سایر مکاتب میگذاریم، کجا میتوانیم بگوییم اگر تفاوت نداشتیم هم مهم نیست؟ کجا بگوییم باید تفاوت داشته باشیم؟
نظامسازی اسلامی با تأکید بر هویت دینی
برداشت من از صحبت شما این است: آنجا که شاکله نظام اقتصادی، سیاسی، حکومتی و استخوانبندی آن مطرح است، نمیتوان تقلید کرد و در غیر این صورت، تقلید مجاز است. آیا این خوانش درست است؟
دری: خیر، مسئله این نیست. حالا در ادامه، پیرامون نظامسازی مطالبی را عرض میکنم. بهصورت کلی، آن جاهایی که مکتب اسلام عناصر هویتسازش مطرح باشد، ما اینجا نمیتوانیم وارد این مسئله بشویم که از دیگر مکاتب، نکتهای را به عاریت بگیریم. مسئله تمایزگذاری در اینجا مطرح است. این تمایزگذاری نیز هویتی است و ارتباطی با ساخت اقتصادی، سیاسی و... ندارد. من این آدابورسوم را اینگونه تفسیر میکنم. در اسلام داریم که ناخن را از سمت چپ شروع کنیم به گرفتن و به سمت راست ختم کنیم. روز جمعه ناخنها را کوتاه کنیم. با پای چپ وارد دستشویی شویم و با پای راست خارج شویم. من همه اینها را ذیل هویتساز بودن میدانم. هر مکتبی برای آنکه تحقق یابد، لاجرم باید آداب و رسومی را از نزد خود بنیان بگذارد تا بتواند تفاوت ایجاد کند. تفاوت نامها بابت همین است. پیامبر (ص) فرمودند: «نام اهلبیت را بر فرزندان بگذارید.» حکمت این موضوع چیست؟ ما هویت پیدا میکنیم. اینکه ما شیعیان اسامیمان علی، فاطمه، زینب و... است هویتی را برساخت میکند. اگر اسامی ما مثلاً «جورج» و «مایکل» و اینها بود که احساس هویت نمیکردیم. هویت کارکردهای زیادی دارد که خارج از محل بحث فعلی است. این یک نکته کلی بود که بهعنوان مقدمه لازم است تا به آن توجه داشته باشیم.
عدالت، آزادی و مسئله مکتب در اسلام
شما مقدمه خوبی را بیان کردید؛ اما اگر بتوانید بحث را مقداری انضمامیتر کنید، مناسبتر است. بهعنوانمثال، اسلام میخواهد دولت تشکیل دهد. آیا مکتب سیاسی اسلام، مجاز است که از نظامهای سیاسی غربی بهره بگیرد؟ یا در اقتصاد آیا مکتب اقتصادی اسلامی میتواند نظیر مکتب چپ، سرمایه را به واسطه مالکیت محدود ساخته تا عدالت را محقق سازد؟ یا مثلاً ما دوگانه عدالت و آزادی را داریم. عدالت و آزادی عناوینی عام هستند و در اقتصاد، سیاست و... هر یک نمودهای مختلفی پیدا میکنند. آیا مکتب اسلامی یا فقه اسلامی این موضوع را میپذیرد که نظیر مارکسیسم به بهانه عدالت، بتوان آزادی افراد را محدود کرد؟ یعنی اگر ما نظریه عدالت یا نظریه آزادی و کاربست آن در نظامسازی فقهی خود را بپذیریم، این امر از منظر اسلام پذیرفته شده است؟
مطلبی که بر سر آن تفاهم وجود دارد، آن است که اهلبیت چیزی به عنوان مکتب مطرح نکردهاند. این قطعی است. حتی آنهایی که میگویند «مکتب اقتصادی اسلام» داریم، نمیگویند اهلبیت گفتند مکتب اقتصادی اسلام داریم.
دری: اگر به همین مدلی که شما گفتید، بحث را بخواهیم انضمامی کنیم، پاسخ من آن است که عدالت، اختصاص به اقتصاد ندارد؛ ولی آن چیزی که باعث تفاوت مکتبی میشود، فقط در اقتصاد است. بهعبارتدیگر، عدالت در علوم سیاسی باعث تفاوت مکتبی ما با مکاتب دیگر نمیشود. یعنی در اندیشه سیاسی، علوم اجتماعی و... ما عدالت را قبول داریم، ولی این را خودمان هم بهعنوان تفاوت مکتبمان مطرح نمیکنیم. حالا با فرض مباحث گفته شده، اگر بخواهیم نکته مقدماتی پیشین را بر این مسئله تطبیق کنیم، چه نتیجهای حاصل خواهد شد؟ یعنی آیا ما عدالت در اقتصاد را به واسطه یک رویکرد هویتی مطرح میکنیم یا یک اختلاف کارکردی در این میان وجود دارد؟ بهعبارتدیگر، آیا نظام اقتصادی عدالتمحور بهمثابه عنصر هویتی متمایزکننده میان اسلام و دیگر مکاتب عمل میکند؟
من در اینجا مقدمه دومی را به بحث میافزایم تا بعد به طور مجموعی نتیجهگیری کنیم. این شیوه پرسش و صورتبندی مسئله یک پیشفرض مهم دارد. آن پیشفرض ما این است که اصلاً مکتب اقتصادی داریم یا خیر؟ یا به تعبیر دیگر، آیا نظام اقتصادی اسلام داریم یا خیر؟ مطلبی که بر سر آن تفاهم وجود دارد، آن است که اهلبیت چیزی به عنوان مکتب مطرح نکردهاند. این قطعی است. حتی آنهایی که میگویند «مکتب اقتصادی اسلام» داریم، نمیگویند اهلبیت گفتند مکتب اقتصادی اسلام داریم. چنین چیزی نگفتهاند. سخن در فرمایش آقای شهید صدر در کتاب «اقتصادنا» است که میفرمایند «ما با استنطاق از نصوص، میتوانیم مکتب اقتصادی اسلام را به دست بیاوریم.» «استنطاق» یعنی چیزی که نص نیست.
معنای نفی چپ و راست در اندیشه امام خمینی (ره)
به تعبیری میتوان گفت که بحث استنباطی مطرح نیست، بلکه بحثی نظری در میان است.
دری: خیر. استنباط است، اما کیفیت استنباط آن با احکام اولیه شرعی متفاوت است. شهید صدر معتقد است که ما از طریق کنار هم قراردادن احکام اولیه شرعی میتوانیم مکتب اقتصادی را استنباط کنیم. پیشفرض صورتبندی مسئله شما است که ما مکتب اقتصاد اسلامی داریم. اگر کسی این را قبول نداشته باشد، اصلاً نوبت به پرسش شما نمیرسد. شما میگویید: «آیا بهعنوانمثال در زمینه عدالت یا آزادی و ملکیت، مکتب اقتصاد اسلامی با جریان چپ یا راست تفاوت دارد یا خیر؟» اگر کسی قائل به مکتب نباشد، از اساس سؤال شما برای او منحل خواهد شد. بالاخره بسیاری از فقهای ما هستند که نگاههای سیستمی، نظامسازی و... را همین امروز هم نمیپذیرند. فقه آنها، گزارهای است. من در خصوص مرحوم امام خمینی (ره) مطمئن نیستم که ایشان چیزی به نام مکتب اقتصادی اسلام را قبول داشته باشند. بهعبارتدیگر، من تردید دارم ایشان از اساس چیزی به نام «مکتب» اعم از اقتصادی یا سیاسی را قبول داشته باشند. ایشان یک گزارههایی را قبول نداشتند.
ایشان میگفتند «ما نه چپ هستیم و نه راست.» «نه چپ، نه راست» به چه معناست؟ به معنای اینکه رفتارهای آنها را انجام نمیدهیم؟ نه، منظورشان وابستگی بوده است. یعنی این فرمایشات امام خمینی (ره) در نفی چپ و راست، همه ذیل استقلال سیاسی تعریف میشود. امام خمینی (ره) هرجا که میگویند نه غربی، نه چپ، نه راست، نه کمونیستها، نه سرمایهدارها و... در اینجا دو دلیل داشتهاند. نخست آنکه بحث دینی در جریان است. ایشان از بیدین بودن کمونیستها ناراحت بودهاند. دوم آنکه بحث وابستگی نیز در جریان است. به واسطه جنگ سرد، همه دولتها خودشان را ملزم میدانستند که باید بین چپ و راست، یکی را انتخاب کنند؛ لذا ایشان با عبارت «نه شرقی، نه غربی» به دنبال نفی وابستگی بودند.
اگر بخواهیم برای همین بخش اول یک جمعبندی کنیم، به باور شما این شعار، امتداد معرفتی ندارد؛ یعنی شما میتوانید از مکاتب اقتصادی چپ و راست، به طور اصولی گزینش کرده و مورد استفاده قرار دهید، بدون آنکه دچار التقاط شوید؛ بلکه آن چیزی که در فقه امام مردود شمرده میشود، وابستگی هویتی و نفی استقلال سیاسی است، نه آنکه بهصورت گزارهای، برخی از اجزای سیستمهای اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی اینها اخذ شود.
فرمایشات امام خمینی (ره) در نفی چپ و راست، همه ذیل استقلال سیاسی تعریف میشود.
دری: بله کاملاً درست است. من اکنون در صدد اثبات راستی و درستی این فرمایش نیستم و صرفاً میخواهم امام خمینی (ره) را روایت کنم. ممکن است کسی بگوید این فرمایش امام (ره) اشتباه بوده و ما در اسلام مکتب داریم؛ اما آنکه کسی مکتب را به ایشان منتسب کند، خلاف واقع مرتکب شده است. حتی ولایتفقیه ایشان هم تمایز نظام سیاسی اسلام نیست. ولایتفقیه ایشان منتج به جمهوری میشود. آن ولایت فقیهی که «صاحب جواهر» گفت و «شیخ انصاری» در کتاب قضا تکرار کرد، از آن جمهوری در نمیآید. اینها را اتفاقاً امام دارد از دموکراسی اخذ میکند. امام خمینی (ره) اگر میخواستند طبق نصوص عمل کنند، باید به همان نامه خود پیرامون حق رأی زنان عمل میکردند. در سال ۴۲، پنج - شش نفر از بزرگان نظیر امام خمینی (ره)، علامه طباطبایی و... به شاه در نفی حق رأی زنان نامه نوشتند. آقای «مکارم» کتابی در «دلایل عدم مشروعیت حق رأی زنان» نوشت که الان دیگر آن کتاب را چاپ نمیکنند. خب شما نمیتوانید جمهوریت را به اسلام نسبت بدهید. میخواهم بگویم خود امام اتفاقاً از نظامهای سیاسی و اقتصادی دیگر بهره گرفت.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...