۱۴۰۴/۱۰/۱۷
۱۴:۳۲
کد خبر : ۱۱۷۴۱
نسبت‌سنجی انقلاب اسلامی با اندیشه‌های چپ در گفتگو با عبدالوهاب فراتی/بخش اول؛

چپ‌ها روحانیت را دچار «خطای باصره» کردند

چپ‌ها روحانیت را دچار «خطای باصره» کردند
روحانیت به‌خاطر فقدان تسلطش بر زبان انگلیسی، متن غرب را به زبان مادری نخوانده و به زبان درجه دو فهمیده است؛ یعنی از طریق روشنفکران عصر مشروطه دارد آن را می‌فهمد؛ روشنفکرانی که روایتشان از غرب، بیشتر بیانگر جنبه‌های استعماری و بی‌بندوباری‌های اخلاقی است. روحانیت وقتی غرب را از طریق زبان روشنفکران عصر مشروطه درک می‌کند، طبیعی است که نسبت به غرب موضع درستی نگیرد.
عبدالوهاب فراتی تحلیلگر سیاسی : عبدالوهاب فراتی

گروه دین واندیشه «سدید»؛ نسبت انقلاب اسلامی با اندیشه‌های چپ و تأثیر آن بر ایدئولوژی روحانیت انقلابی، همواره یکی از موضوعات بحث‌برانگیز در تحلیل وضعیت ایران معاصر بوده است. انگاره‌ای رایج، روحانیت انقلابی را متمایل به چپ و روحانیت سنتی را نزدیک به راست معرفی می‌کند؛ اما آیا این تقسیم‌بندی قادر به توضیح آن پیچیدگی‌های فکری که به شکل‌گیری ایدئولوژی انقلاب منجر شد، بوده است؟ ریشه‌های این تأثیرپذیری کجاست و چه پیامدهایی را برای مواجهه روحانیت با دنیای مدرن به همراه داشت؟ ما در گفتگو با دکتر عبدالوهاب فراتی - نویسنده کتاب «روحانیت و تجدد» و عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی - به واکاوی این موضوع پرداخته‌ایم. در ادامه بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.

 

تبارشناسی ایدئولوژی انقلاب

موضوع اصلی پرونده‌ای که به واسطه آن، این گفتگو را شکل داده‌ایم، بحث از نسبت میان انقلاب اسلامی و اندیشه‌های چپ است. اما به واسطه حوزه مطالعاتی شما یعنی اندیشه سیاسی روحانیت شیعه، می‌خواهیم ضمن آن موضوع کلی، به واکاوی نسبت میان روحانیت با اندیشه چپ بپردازیم. انگاره‌ای که به نظر تا حدی تثبیت شده است، گرایش روحانیت انقلابی به اندیشه چپ و گرایش روحانیت سنتی به اندیشه راست است. قضاوت شما در این خصوص چیست؟

فراتی: من در کتاب «روحانیت و تجدد»، زمانی که تحولات فکری روحانیت را در قبال مدرنیته بررسی می‌کردم، به این نتیجه رسیده بودم که روحانیت در دلِ مواجهه‌اش با اندیشه مدرن، طبعاً با اندیشه چپ یا مارکسیسم نیز برخورد پیدا می‌کند و در سال‌های قبل از پیروزی انقلاب، مارکسیسم برایش مهم‌تر از لیبرالیسم می‌شود. بعداً با توجه به نیازی که برای تدوین و تبیین ایدئولوژی اسلامی می‌یابد، به ترجمه آثار برخی روشنفکران سلفی جهان عرب مانند «سید قطب»، «محمد قطب» و «محمود عقاد» یا حتی آثار «ابوالاعلی مودودی» گرایش پیدا می‌کند و تحت‌تأثیر ایدئولوژی چپ و روشنفکری سلفی در جهان اهل‌سنت، به ترکیبی ایدئولوژیک دست می‌یابد. هنگامی که وارد دوران پیروزی انقلاب می‌شود، ایدئولوژی انقلاب به‌نوعی ترکیبی از ایدئولوژی چپ، روشنفکری سلفی و اندیشه‌های ناب شیعی است.

به‌رغم اینکه بسیاری تصور می‌کنند تفکر روحانیت، یک تفکر ناب شیعی بوده که به عرصه انقلابی‌گری رسیده، ولی تحولات قبل از انقلاب - بعد از مشروطه تا پیروزی انقلاب - نشان می‌دهد که ایدئولوژی آن، بخشی از عناصر اندیشه‌های چپ و سلفی را پذیرفته است. به همین دلیل ما باید بعد از انقلاب می‌نشستیم و این تفکر را از آن اضافاتش رها یا خالص‌سازی می‌کردیم که این کار را انجام ندادیم. این ایده کلی من بود که در کتاب مذکور به آن پرداخته بودم.

به ذهن من می‌رسد که اگر این بخش مواجهه روحانیت با اندیشه‌های چپ که عقبه ایدئولوژیک انقلاب ما را هم تحت‌تأثیر قرار داده است را مرور کنیم، شاید برای شما موضوعیت داشته باشد و بتواند به مسئله اصلی شما کمک کند. در پاسخ به سؤال شما می‌توانیم این‌گونه پاسخ دهیم که روحانیت انقلابی با اندوخته‌ای از اندیشه و تفکر وارد عصر نهضت و عصر پیروزی و نظام‌سازی می‌شود که بخشی از اندیشه‌هایش تحت‌تأثیر اندیشه‌های چپ است. چپ هم که اینجا می‌گوییم، به همان معنایی است که قبل از انقلاب به کار برده می‌شود؛ یعنی تحت‌تأثیر اندیشه‌های مارکسیستی است. راست هم که می‌گوییم، در واقع آن هم تحت‌تأثیر اندیشه‌های غیرچپ است. اگر آنجا دقت کنید، وقتی روحانیت سنتی آن دوره را به طرف‌داری از لیبرالیسم متهم می‌کنند، نه اینکه واقعاً این‌ها نشسته باشند و لیبرالیسم و اقتصاد آزاد را تحلیل کرده و آن را پذیرفته باشند، بلکه به این معنا بوده که چون فقه سنتی، مالکیت خصوصی را می‌پذیرفته و آن را از کنترل دولت خارج می‌کرده، همواره از سوی چپ‌ها متهم به حمایت از لیبرالیسم می‌شدند.

 

این بدان معناست که حمایت آن‌ها از جریان راست‌گرا، خودآگاه و ساختاری نبوده است.

فراتی: بله. اساساً نظریه‌های فقه سیاسی قبل از تصویب قانون اساسی در ایران، هم متساهل‌تر هستند، هم به حقوق و آزادی‌ها احترام بیشتری می‌گذارند و هم مالکیت خصوصی افراد را محترم می‌شمارند. این احترام‌گذاشتن، الزاماً به معنای حمایت آن‌ها از لیبرالیسم نیست. انتساب لیبرالیسم به جناح فقه سنتی، بیشتر تحت‌تأثیر موج انقلابی‌گری در مقابلشان است. پس اگر این بحث، کانون توجه شما باشد، به نظر من باید اتم این بحث در سال‌هایی که ایدئولوژی انقلاب می‌خواسته شکل بگیرد، شکسته شود تا ببینیم اساساً اندیشه‌های چپ چه تأثیری بر ایدئولوژی انقلاب گذاشته است.

 

اندیشه چپ، جزئی از اندیشه غرب

یک نکته مهم این است که روحانیت وقتی با اندیشه مارکسیست یا چپ مواجه می‌شود، در واقع دارد با بخشی از دنیای مدرن مواجهه پیدا می‌کند و به قول «احسان طبری»، مارکسیسم هم از جنس اندیشه غرب است. غرب که فقط به لیبرالیسم تقلیل پیدا نمی‌کرده و شامل اندیشه‌های چپ نیز می‌شده است. انقلاب لنین، اندیشه‌های مارکس و دیگران در دوره مدرن اتفاق افتادند و اندیشه‌هایشان اتفاقاً اندیشه‌های مدرنی بودند که در تقابل با لیبرالیسم شکل گرفته بودند.

روحانیت وقتی با اندیشه مارکسیست یا چپ مواجه می‌شود، در واقع دارد با بخشی از دنیای مدرن مواجهه پیدا می‌کند و به قول «احسان طبری»، مارکسیسم هم از جنس اندیشه غرب است.

وقتی روحانیت شیعه در ایران می‌خواهد با دنیای جدید مواجهه پیدا کند، یک مشکل اساسی دارد و آن هم این است که دنیای غرب را ندیده و چون زبان انگلیسی بلد نیست، متون غرب را هم مطالعه نکرده است. به‌هرحال، اندیشه غرب صرفاً از طریق خواندن آثار فیلسوفان غرب به دست نمی‌آید، بلکه از طریق خواندن رمان‌ها، تاریخ، متون فلسفی و متون غیرفلسفی مانند جامعه‌شناسی درک می‌شود. روحانیت به‌خاطر فقدان تسلطش بر زبان انگلیسی، متن غرب را به زبان مادری نخوانده و به زبان درجه دو فهمیده است؛ یعنی از طریق روشنفکران عصر مشروطه دارد آن را می‌فهمد؛ روشنفکرانی که روایتشان از غرب، بیشتر بیانگر جنبه‌های استعماری و بی‌بندوباری‌های اخلاقی است. روحانیت وقتی غرب را از طریق زبان روشنفکران عصر مشروطه درک می‌کند، طبیعی است که نسبت به غرب موضع درستی نگیرد.

 

غرب‌شناسی روحانیت نجف

آیا این شناخت در خط زمان تکامل نیافته است؟ به‌عبارت‌دیگر آیا همین اشکال متوجه روحانیت متأخر نیست؟

فراتی: من نظر متفاوتی دارم. ما در دوره مشروطه، وقتی به مواجهه روحانیت صدر مشروطه با اندیشه‌های مدرن مراجعه می‌کنیم، احساس می‌کنیم که آنجا فهمشان از دنیای غرب صائب‌تر و نزدیک‌تر از روحانیت شیعه در ایران است. علت هم این است که آن‌ها زبان عربی بلد هستند و عرب‌ها - به‌ویژه بعد از اشغال مصر توسط ناپلئون - که دنیای جدید را دیده بودند، غرب را به زبان عربی ترجمه می‌کنند و این متون در نجف به وفور پیدا می‌شد. یعنی غرب را با یک واسطه زبانی دریافت کرده بودند. به همین دلیل شما وقتی تحلیل روحانیت نجف از دموکراسی، انتخابات یا پارلمان و نقدهایی که به این نهادهای جدید وارد می‌کنند را می‌بینید، بسیار ژرف‌تر از نقدهایی است که بعداً روحانیت ایران به این نهادها وارد می‌کند.

روحانیت ایران حتی این آگاهی با واسطه کمتر نسبت به غرب که روحانیت نجف داشت را ندارد. زبانش فارسی است و اگر خیلی خوش‌بینانه بخواهیم بگوییم، وقتی بخواهد غرب را بشناسد، ترجمه فروغی از «سیر حکمت در اروپا» را خوانده است. حالا جنگ جهانی اول و دوم اتفاق افتاده و نازیسم و فاشیسم به‌عنوان فرآورده‌های این جنگ، دنیا را به آتش کشیده‌اند. اینجا روحانیت، غیر از آن نگاه اولیه‌ای که نسبت به ماهیت غرب داشت، با این جنگ نگاهش کاملاً بدبینانه‌تر می‌شود. یعنی می‌گوید این غربی که دنیا را به آتش کشیده، پس تمدن مفیدی ندارد.

روحانیت ایران حتی این آگاهی با واسطه کمتر نسبت به غرب که روحانیت نجف داشت را ندارد. زبانش فارسی است و اگر خیلی خوش‌بینانه بخواهیم بگوییم، وقتی بخواهد غرب را بشناسد، ترجمه فروغی از «سیر حکمت در اروپا» را خوانده است.

در این دوره اتفاق بزرگی که می‌افتد این است که از این دوره به بعد، روحانیت از طریق ادبیات چپ‌های ایرانی به تحلیل غرب می‌پردازد. چپ‌های ایرانی می‌گویند که نظام سرمایه‌داری به آخرین کمون خود یا نهایت سرمایه‌داری رسیده که آن امپریالیسم باشد و ظهور فاشیسم و نازیسم، همین آخرین مرحله نظام سرمایه‌داری است و این تمدن اگر امروز سقوط نکند، فردا یا پس‌فردا حتماً سقوط خواهد کرد. این نقدی که چپ علیه لیبرالیسم آن دوره مطرح می‌کند، به نظر من تأثیر زیادی بر روحانیت گذاشته و من احساس می‌کنم که روحانیت را از آن دوره دچار «خطای باصره» کرده است. خطای باصره یعنی چه؟ یعنی آن‌قدر چپ در ایران خصلت هژمونیک پیدا می‌کند و آن‌قدر گفتار منسجمی در نقد لیبرالیسم در اختیار روحانیت قرار می‌دهد که روحانیت تصور می‌کند غرب همین روزها در حال فروپاشی و رو به افول است.

 

ایده افول غرب را نه صرفاً چپ‌ها، بلکه افراد دیگری نیز مطرح می‌کردند. شما شاهد مثالی از این بحث دارید؟

فراتی: اگر صحبت‌های نواب صفوی را در آن دوره مطالعه کنید، در یک سخنرانی که در تهران ایراد کرده است، آنجا به‌راحتی می‌توانید این تحلیل را پیدا کنید که مرتب می‌گوید لیبرالیسم در حال افول است و نظام سرمایه‌داری پس از این دو جنگ جهانی اول و دوم به یک وضعیت میرا رسیده و در حال فروپاشی است. به همین دلیل، در ذهنیت روحانیت ما از آن دوره همواره این مطرح می‌شد که نظام سرمایه‌داری نظامی است که افول می‌کند و افولش حتمی است و خیلی هم به بالندگی، قدرت و توانمندی نظام سرمایه‌داری یا اندیشه لیبرالیسم اعتنا نکرده است.

 

روحانیت، اندیشه چپ و مسئله زوال تمدن غرب

این مطلبی که طرح می‌کنید، ایده روحانیت در چه برهه‌ای را توضیح می‌دهد؟

فراتی: این مربوط به دهه بیست یا سی و حتی بازه‌ای طولانی‌تر یعنی پس از مشروطه است؛ در حالتی که شما می‌دانید نظام سرمایه‌داری، نظامی است که بر اساس یک سیکل بحران و تولید نظریه به حیات خود ادامه می‌دهد. یعنی در درونش یک بحرانی به وجود می‌آید، بعد از درون آن بحران یک نظریه‌ای تولید می‌کند و جامعه را از مرحله بحران عبور می‌دهد. بسیاری هستند که اساساً تاریخ را بر اساس بحران و تئوری تحلیل می‌کنند. برای مثال، برخی از آثار دکتر «حسین بشیریه» در تحلیل اندیشه‌های راست یا لیبرالیسم، بر اساس همین الگو بود.

 

حالا نتیجه این خطای باصره‌ای که چپ در تحلیل روحانیت نسبت به افول تمدن غرب و نظام سرمایه‌داری ایجاد کرد، چه بود؟

فراتی: این بود که روحانیت اولاً لیبرالیسم را جدی نگرفت و تصور می‌کرد که مارکسیسم به دلیل اینکه صراحتاً دین را افیون جامعه می‌داند و مخالف حضور روحانیت برای ترویج مذهب است، مهم‌تر از اندیشه‌ای است که نسبت به دین بی‌تفاوت است؛ یعنی سکولاریسم نهفته در لیبرالیسم. چون چپ‌ها صراحت بیشتری در مواجهه با اسلام داشتند و سطح تبلیغات آنان نیز بیشتر بود و به همین دلیل، روحانیت تصور می‌کرد که ابتدا باید حساب چپ برسیم و بعداً اگر فرصتی پیدا کردیم، به سراغ اندیشه‌های لیبرالی برویم؛ چون آنکه مستقیم می‌گوید «دین افیون جامعه است»، مخاطراتش بیشتر است. به همین دلیل، در آن دوره افرادی مثل شهید «مطهری» که پنجشنبه و جمعه‌ها از تهران به قم تشریف می‌آوردند و جلسات نقد مارکسیسم برگزار می‌کردند، در پس ذهنشان همین بود که اکنون آنچه مهم است، این است که باید مبانی چپ در ایران مورد بررسی قرار بگیرد و طلبه‌ها مسلح به نقد این ایدئولوژی باشند.

روحانیت اولاً لیبرالیسم را جدی نگرفت و تصور می‌کرد که مارکسیسم به دلیل اینکه صراحتاً دین را افیون جامعه می‌داند و مخالف حضور روحانیت برای ترویج مذهب است، مهم‌تر از اندیشه‌ای است که نسبت به دین بی‌تفاوت است؛ یعنی سکولاریسم نهفته در لیبرالیسم.

 

امام خمینی (ره) و خط مستمر مبارزه با راست‌گرایی

در این بین، شما کنش امام خمینی (ره) را چگونه تحلیل می‌کنید؟ چراکه از دو دهه پیش از انقلاب، ایشان هیچگاه خط مبارزه با آمریکا را رها نکردند. برخی بهائیت را وسط می‌کشیدند، اما ایشان به صراحت می‌گفتند که مسئله اول، آمریکاست. برخی نقد چپ را مطرح می‌کردند و حتی پس از انقلاب برخی می‌خواستند تا شوروی را به‌عنوان دیگری اصلی انقلاب اسلامی مطرح کرده و در کانون توجه قرار دهند، اما امام خمینی (ره) باز هم آمریکا را در کانون نقد خود قرار می‌دادند. برداشت شما از این رویکرد امام خمینی (ره) چیست؟

فراتی: به مطلب خوبی اشاره کردید. جالب است که در همان بحبوحه اهمیت یافتن چپ، امام خمینی (ره) اولین اثر سیاسی خود یعنی «کشف اسرار» را که در نقد کتاب «حکمی زاده» است، می‌نویسند. آدم انتظار دارد که ایشان در دام نگاه‌های نقادانه روحانیت نسبت به چپ بیفتد، ولی شما وقتی کل متن کشف اسرار را تحلیل می‌کنید، می‌بینید امام خمینی (ره) داهیانه یا زیرکانه متوجه می‌شود که مشکل آن روز ما اساساً اندیشه مارکسیست نیست و تصور می‌کند که نقد افکار کسانی مانند «کسروی» یا «حکمی زاده» که تحت‌تأثیر جریان‌های لیبرال در ایران هستند، مهم‌تر از پرداختن به نقد چپ است. نقد چپ به نظر من راحت است. کسی که صریح می‌گوید «دین افیون جامعه است و برای تزویر انسان‌ها اختراع شده»، چون سخن صریحی علیه دین دارد، راحت می‌توان او را حذف کرد. در یک جامعه سنتی نظیر ایران که تعلقات مذهبی مردم به‌شدت قدرتمند است، این حرف محلی از اعراب ندارد. به همین دلیل، امام خمینی (ره) به نظر من زیرکانه دریافته بود که چون ایده چپ در ایران جواب نمی‌دهد و به جز چند دانشجو یا کارگر در شرکت نفت آبادان یا صنعت نفت مسجدسلیمان را به خود جذب نمی‌کند و نهایتاً سر از یک حزب سیاسی درمی‌آورد، نمی‌تواند فرهنگ عمومی جامعه را تحت‌تأثیر قرار دهد. من فکر می‌کنم ایشان تعمداً، اساساً از مارکسیسم عبور کرد و جالب هم این است که ما در طول نهضت اسلامی، یک سخنرانی جدی یا یک نقد مفصل از امام خمینی (ره) علیه اندیشه‌های چپ یا مارکسیست در ایران نداریم.

امام خمینی (ره) به نظر من زیرکانه دریافته بود که چون ایده چپ در ایران جواب نمی‌دهد و به جز چند دانشجو یا کارگر در شرکت نفت آبادان یا صنعت نفت مسجدسلیمان را به خود جذب نمی‌کند و نهایتاً سر از یک حزب سیاسی درمی‌آورد، نمی‌تواند فرهنگ عمومی جامعه را تحت‌تأثیر قرار دهد.

پس اگر بخواهم مجموعه مباحث را تا اینجا خلاصه کنم، عرض شد که تحت‌تأثیر اتفاقاتی که بعد از جنگ جهانی دوم در دهه ۲۰ و ۳۰ افتاد، یعنی غلبه ایده فروپاشی غرب و بعداً همین اهمیت به دهه ۴۰ و ۵۰ کشیده شد، این بشد که مارکسیسم جای لیبرالیسم را در اندیشه روحانیت گرفت و روحانیت تصور می‌کرد که مشکل اول و آخرش مارکسیسم است و باید اول پنبه این را بزند تا بتواند مذهب را به نقطه رهایی‌بخش برساند. 

/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :