۱۴۰۴/۱۱/۰۷
۱۳:۰۵
کد خبر : ۱۱۹۰۰
بررسی وضعیت آینده‌نگری در سینمای ایران در گفت‌وگو با سعید مستغاثی/ بخش اول؛

هالیوود تیزرِ تصمیمات استراتژیک

هالیوود تیزرِ تصمیمات استراتژیک
در جوامع غربی، گروه‌هایی که بر مراکز سینمایی، مراکز استراتژیک، مراکز نظامی و مراکز سیاسی تسلط دارند، توانایی جهت‌دهی تصویری و روایتی را نیز دارا هستند؛ به‌عبارت‌دیگر، سینما مستقل از ساختارهای قدرتی که آن را شکل می‌دهند نیست و همه تحت حاکمیت یک گروه‌اند. مراکز استراتژیک، از بیست سال قبل طرح می‌ریزند که باید عراق را اشغال کنیم و سینما مانند یک تیزر عمل می‌کند.

گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ در روزگاری که سینمای ایران درگیر تکرار روایت‌های اجتماعی و دغدغه‌های روزمره است، بحث درباره «سینمای آینده‌نگر» بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. سعید مستغاثی - پژوهشگر و مستندساز شناخته‌شده - از جمله چهره‌هایی است که سال‌هاست با نگاهی انتقادی و تئوریک به ریشه‌های فکری و تاریخی سینما در ایران و جهان می‌نگرد. او که سابقه ساخت مستندهای تأثیرگذاری چون «راز آرماگدون» و نگارش مقالات متعددی درباره نسبت سینما و ایدئولوژی را در کارنامه دارد، در این گفت‌وگوی تفصیلی دیدگاه‌های خود را درباره ماهیت سینمای غرب، ریشه‌های ایدئولوژیک آن، نسبت سینمای ایران با تمدن اسلامی و امکان تحقق «سینمای آینده‌نگر» در بستر فرهنگی بومی تشریح می‌کند. مستغاثی در این گفت‌وگو با نگاهی تاریخی و تحلیلی از پیوند میان سینما و قدرت، نقد جریان شبه‌روشنفکری، ضعف نظام آموزشی هنر و ضرورت بازگشت به هویت فکری ایرانی - اسلامی سخن می‌گوید؛ گفت‌وگویی که در عین واکاوی گذشته، نگاهی رو به آینده دارد و تلاش می‌کند پاسخ دهد که چرا سینمای ایران هنوز نتوانسته به افق‌های تمدنی خود دست یابد. در ادامه مشروح بخش نخست این گپ‌وگفت را می‌خوانید.

 

امان از اصطلاحات من‌درآوردی در سینما!

در تعریف سینمای آینده‌نگر، با سه محور آن را تعریف می‌کنند: سینمای علمی، سینمای تخیلی و سینمای ایدئولوژیک که در دهه بیست میلادی، سینمای آمریکا در آثاری از نوع علمی - تخیلی، تصاویری از ساخت برج‌های چندین طبقه و حتی سفر به ماه ارائه می‌داد؛ تصاویری که در آن زمان، تحقق آنها دور از ذهن به نظر می‌رسید. به نظر شما، این نوع نگاه آینده‌نگر در سینمای آن دوران، حاصل تخیل هنرمندان بود یا نوعی پیش‌بینی آگاهانه از مسیر پیشرفت علمی و فناوری بشر؟

مستغاثی: به این ژانر، سینمای «علمی - تخیلی» یا «علمی - افسانه‌ای» می‌گویند که البته واژه دقیقی هم نیست؛ چون نمی‌شود چیزی هم علمی و هم تخیلی و هم افسانه‌ای باشد. بعضی «ژول‌ورن» را مثال می‌زنند، درحالی‌که بسیاری از پیش‌بینی‌های او تحقق نیافته است. مثلاً سفر به ماه شاید تا حدی تحقق پیدا کرده باشد، اما سفر به مرکز زمین یا بیست هزار فرسنگ زیر دریا، هنوز در حد تخیل است.

 

در خصوص سینمای استراتژیک نیز تعاریف متعددی وجود دارد. اگر بخواهیم در نسبت با سینمای آینده‌نگر آن را تعریف کنیم، نظر شما چیست؟

مستغاثی: در مورد «سینمای استراتژیک» هم باید بگویم که این هم از همان واژه‌هایی است که با کمال احترام، بیشتر «من‌درآوردی» است؛ مثل «سینمای اجتماعی» که در واقع چنین عنوانی به شکل استاندارد در سینمای جهان وجود ندارد یا مثلاً «سینمای معناگرا برای کودکان» که باز هم از ساخته‌های ماست. این‌ها اصطلاحاتی هستند که در سینمای استاندارد دنیا، معادل مفهومی ندارند. وقتی می‌گویید «استراتژی»، باید منظورتان را مشخص کنید. اگر از منظر نظامی یا سیاسی نگاه کنیم، می‌شود برایش معنا تراشید، اما در سینما واقعاً چیزی به نام «سینمای استراتژیک» وجود ندارد.

 

به همین دلیل است که فیلم‌سازان از این اصطلاحات فرار می‌کنند.

مستغاثی: در واقع، در بسیاری از موارد، نادانی‌ها، کم‌اطلاعی‌ها و بی‌سوادی‌ها باعث خلق واژه‌هایی می‌شود که پایه و اساس علمی و سینمایی ندارند. در واقع همین‌طور است؛ یعنی یک چیز مفهوم‌دار نیست، بلکه یک چیز بی‌معنا در مورد سینما است. در تاریخ سینما، هیچ‌وقت چنین چیزی نداشتیم.

 

پس شما سینمای آخرالزمانی آمریکا یا مثلاً آثاری مانند (Red Dawn، The Day After، Invasion of the Body Snatchers،War of the Worlds  و The Siege) به‌عنوان ابزاری استراتژیک برای تولید «ترس از دشمن خارجی» و جهت‌دهی به افکار عمومی و سیاست‌های کشور را چگونه دسته‌بندی می‌کنید؟ آیا نمی‌توان این دسته از فیلم‌ها را سینمای استراتژیک دانست؟

سینمای ایران نیز می‌تواند واجد ایدئولوژی خاص خود باشد؛ ایدئولوژی‌ای که در برابر جریان فکری و تمدنی غرب قرار گیرد. اما این امر بستگی دارد به اینکه آیا ایدئولوژی اسلامی - ایرانی توانسته است بر سینما مسلط شود یا خیر.

مستغاثی: سینمای غرب، در واقع از ابتدا بر مبنای اهداف و آرمان‌های مشخص، توسط افرادی که خود دارای ایدئولوژی و غایات معینی بودند، شکل گرفت. به‌عبارت‌دیگر، پیدایش سینما در غرب پدیده‌ای تصادفی یا بی‌هدف نبود. به‌عنوان نمونه، گروهی از یهودیانِ مهاجر از اروپای شرقی - عمدتاً از طبقات اشراف و صاحبان نفوذ - به ایالات متحده مهاجرت کردند و با نیت و هدفی روشن وارد آن سرزمین شدند؛ آنان درصدد تحقق رؤیای «سرزمین موعود» خود بودند. به همین ترتیب، در اروپا نیز اگر به مقاطع تاریخی نظیر رنسانس یا حتی دوران پیش از جنگ‌های صلیبی بنگریم، درمی‌یابیم که تمامی این رویدادها بر پایه اهداف و آرمان‌های خاصی شکل گرفته‌اند. در واقع، تاریخ غرب زنجیره‌ای پیوسته است از جریان‌هایی چون جنگ‌های صلیبی، دادگاه‌های تفتیش عقاید قرون‌وسطی، جنبش‌های روشنگری و نهضت اصلاح دینی که هر یک در تداوم یکدیگر و بر اساس همان آرمان‌ها و جریان‌های فکری حرکت کرده‌اند. این روند نهایتاً به رنسانس، سپس پروتستانتیسم و در ادامه به مهاجرت‌های گسترده به قاره آمریکا منتهی شد؛ حرکتی که همگی در خدمت تحقق مجموعه‌ای از اهداف و آرمان‌های ایدئولوژیک قرار داشتند.

اگر این سیر را به عقب بازگردانیم، می‌توان ریشه‌های آن را حتی تا زمان حضرت موسی (ع) دنبال کرد؛ از ماجرای سامری و انحراف در دین مسیح گرفته تا توطئه‌هایی که در ادامه علیه دین اسلام طراحی و اجرا شد؛ از جمله جنگ‌های صلیبی. این جریان در هر مرحله حامل آرمان‌ها، اهداف و کنشگرانی بوده است که در طول تاریخ، مسیر خود را پیوسته حفظ کرده‌اند. در زمان سامری نیز همان اهدافی مشاهده می‌شود که امروزه نیز وجود دارند: شرک، نژادپرستی، سرمایه‌سالاری یا زرسالاری، امپریالیسم، استعمار و میل به سیطره بر جهان. این مفاهیم در جریان جنگ‌های صلیبی، جنبش پروتستانتیسم، نهضت روشنگری، رنسانس و سپس در مهاجرت به قاره آمریکا و پدیده‌هایی همچون قتل‌عام سرخ‌پوستان و برده‌داری سیاه‌پوستان تداوم یافتند. ما در حقیقت با نوعی نحله فکری و ایدئولوژیک مواجه هستیم که از قرون گذشته تا به امروز استمرار یافته است.

بنیان‌گذاران ایالات متحده در کنار ابعاد سیاسی، اقتصادی و نظامی، ساختار فرهنگی و هنری خاصی را نیز بر پایه همان اندیشه‌ها شکل دادند. به‌طور مشابه، در اروپا نیز تحولاتی چون انقلاب فرانسه، انقلاب صنعتی در انگلستان و موج‌های مهاجرتی، همگی برآمده از همان ریشه فکری‌اند. با ظهور جنبش روشنگری و اندیشمندانی چون «فرانسیس بیکن» و «جان لاک»، این جریان فکری حتی در آثار فلسفی و نظری نیز خود را نمایان کرد. مطالعه آثار این متفکران نشان می‌دهد که مبانی آخرالزمانی و نگرش‌های مرتبط با «اسرائیل تاریخی» در اندیشه آنان حضور پررنگی دارد.

 

سینمای بدون ایدئولوژی، سینما نیست!

آیا این جریان فکری همان فراماسون‌هایی بودند که در قرن یازدهم شکل گرفتند؟

مستغاثی: فراماسونری را نیز باید بخشی از همین جریان دانست؛ چنان‌که در کنار آن، فرقه‌هایی چون بهائیت و نحله‌های عرفانیِ تحریف‌شده نظیر درویش‌مآبی نیز - هرچند با ظواهر و نام‌های متفاوت - همگی شاخه‌هایی از یک ریشه‌اند. این‌ها همان جریاناتی هستند که مسیحیت را منحرف کردند، در برابر اسلام ایستادند، جنگ‌های صلیبی را رقم زدند و سپس در قالب‌هایی چون «کابالا»، فراماسونری و پروتستانتیسم ادامه یافتند. ازاین‌رو، سینمایی که بعدها در غرب شکل گرفت نیز بر بستر همین ایدئولوژی تاریخی و فلسفی استوار شد. شاید بتوان دقیق‌ترین تعبیر را «سینمای ایدئولوژیک» دانست؛ سینمایی که ریشه در ایدئولوژی‌های سامری، صلیبی و صهیونی دارد و در امتداد همان بینش باستانی حرکت می‌کند.

در مقابل، سینمای ایران نیز می‌تواند واجد ایدئولوژی خاص خود باشد؛ ایدئولوژی‌ای که در برابر جریان فکری و تمدنی غرب قرار گیرد. اما این امر بستگی دارد به اینکه آیا ایدئولوژی اسلامی - ایرانی توانسته است بر سینما مسلط شود یا خیر. زیرا سینمای غرب را در اصل، همان افراد ایدئولوژیک پایه‌گذاری کردند. برای نمونه، خانواده‌هایی چون «وارنر»ها یا «جوزف شِن» - که همگی یهودیان مهاجر از اروپا بودند - در خاطرات خود تصریح کرده‌اند که هدفشان از ورود به عرصه سینما، بازتاب آرمان‌ها و رؤیاهای قومی و دینی‌شان بوده است.

همچنین، مهاجران اروپای شمالی در قرن هفدهم که به آمریکا رفتند، اهدافی کاملاً آخرالزمانی داشتند. آنان معتقد بودند که باید زمینه بازگشت مسیح را فراهم کنند، یهودیان را از سراسر جهان به سرزمین مقدس فلسطین بازگردانند و جنگ آخرالزمان را برپا سازند. در واقع تأسیس ایالات متحده نیز بر پایه همین آرمان‌ها و اعتقادات آخرالزمانی صورت گرفت. از همین روست که سینمای آخرالزمانی، یکی از ژانرهای مسلط و برتر در سینمای غرب محسوب می‌شود؛ زیرا ریشه در همان ایدئولوژی تأسیس دارد.

 

سینمای ایران گویی از همان ابتدای شکل‌گیری در ادامه همین نحله فکری تا امروز امتداد یافته است.

مستغاثی: در ایران، شرایط به‌گونه‌ای دیگر بود. کسانی که سینما را وارد کشور کردند، از جنس هنرمندان و متفکران اسلامی - ایرانی مانند سازندگان مسجد «شیخ لطف‌الله» یا آفرینندگان آثار ادبی چون حافظ و سعدی نبودند. آنان از بطن همان جریان فکریِ غرب‌گرا و متجدد برخاسته بودند. ازاین‌رو، سینمایی که در دوره مظفری و پس از آن در ایران شکل گرفت، در امتداد جریان تجددِ وارداتی قرار داشت؛ جریانی که به‌تدریج جایگزین ایدئولوژی و فرهنگ اصیل ایرانی - اسلامی شد.

وقتی علوم‌انسانی، علوم‌انسانی غربی است، طبعاً همان محتوا در سینما و هنر هم تزریق می‌شود. یعنی حتی اگر انقلابیون بیایند و مدرسه یا دانشکده بسازند، باز همان درس‌ها و همان تفکر را تدریس می‌کنند. چون علوم‌انسانی، بر پایه تفکر و ایدئولوژی است.

سینمای ایران از اوایلِ دوره قاجار به‌وسیله فراماسون‌ها، بهائی‌ها و همین فرقه‌ها که در نهایت، به «فرقه سینمایی» ختم شدند، آغاز شد. آخرین حلقه‌هایش همان آدم‌هایی بودند که مظفرالدین‌شاه را به فرانسه بردند تا این دستگاه را بیاورد؛ کسانی مثل «میرزا علی اصغر خان عطا» و «ظهیرالدوله.» این‌ها همه فراماسون بودند.

وقتی هم که به ایران آمدند، کسی که اولین سالن سینما را راه انداخت، همان کسی بود که مظفرالدین‌شاه دستگاه «سینماتوگراف» را از او خرید و سینما را تأسیس کرد؛ «میرزا ابراهیم‌خان صحاف‌باشی». او هم فراماسون بود. یعنی مسلمانِ فرهنگی نبود، از جنس حافظ و سعدی و مثلاً آدم‌های این‌چنینی نبود؛ همان‌طور که مثلاً در غرب، افرادی مثل «لوئی‌بی» یا «وارنر»ها بودند. بنابراین، سینمایی که به ایران آمد با نگاه ایدئولوژیک ایرانی - اسلامی نبود، بلکه با همان رویکرد ایدئولوژیکِ غربی و در ادامه جریان صلیبی - صهیونیِ غرب وارد شد. آن چیزی را هم که باید پیاده می‌کرد، پیاده کرد.

انقلاب هنوز اتفاق نیفتاده بود و انقلابیون هم چندان به سینما اهمیت نمی‌دادند. چون سینما یک هنر وارداتی بود. برخلاف سایر هنرهایی که ما داشتیم، مثل نقاشی، تئاتر، موسیقی، خط، رمان، ادبیات و... که سابقه تاریخی در فرهنگ ما دارند، سینما در تاریخ ما چنین سابقه‌ای ندارد و کاملاً وارداتی است؛ بنابراین، چندان مورد قبول انقلابیون نبود. ضمن این‌که یکی از جاهایی که در زمان انقلاب مورد تهاجم مردم قرار گرفت، در کنار بانک (به‌عنوان نماد فساد اقتصادی) سینما بود؛ چون آن را نماد فساد فرهنگی می‌دانستند و واقعاً هم همین‌طور بود. سینما آمده بود تا جامعه ایران را فاسد کند، نه این‌که مثل غرب، فرهنگ و ایدئولوژی خودش را قوام بدهد. سینما آمده بود تا هویت ایرانی را از بین ببرد.

 

ریشه سینما در علوم‌انسانی است

از همان اول هم که می‌بینید، اولین فیلم‌هایی که در ایران ساخته شد و اولین کسانی که فیلم ساختند، نیتشان هویت‌زدایی و اسلام‌زدایی بود. برای همین هم مردم با آنها درگیر شدند. بعد از انقلاب نیز همیشه این کشاکش وجود داشت که «باشد یا نباشد». البته حضرت امام (ره) و برخی از سران انقلاب از جمله حضرت رهبر انقلاب، فرمودند که باید از این وسیله استفاده کنیم؛ چون چیزی است که وجود دارد. اما متأسفانه به دلیل فضای آلوده‌ای که نه‌تنها در سینما، بلکه در علوم‌انسانی ایران وجود داشت و دارد، این امر محقق نشد. چون سینما یکی از حوضچه‌هایی است که از حوزه اصلی علوم‌انسانی پر می‌شود. ما نشریات، کتاب، تئاتر و ادبیات را داریم که همه از همان حوزه علوم‌انسانی تغذیه می‌کنند. رهبر انقلاب هم به این مسئله اشاره کرده‌اند.

وقتی علوم‌انسانی، علوم‌انسانی غربی است، طبعاً همان محتوا در سینما و هنر هم تزریق می‌شود. یعنی حتی اگر انقلابیون بیایند و مدرسه یا دانشکده بسازند، باز همان درس‌ها و همان تفکر را تدریس می‌کنند. چون علوم‌انسانی، بر پایه تفکر و ایدئولوژی است. وقتی شما بگویید جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و تاریخ ایدئولوژی ندارند، در واقع دارید خودتان را گول می‌زنید. درحالی‌که امروز خیلی‌ها می‌گویند حتی فیزیک و شیمی هم ایدئولوژی دارند.

 

بنابراین، سینما هیچ‌گاه به دست جریان ملی و مردمی نبود.

مستغاثی: اگرچه که انقلابیون آمدند و مسئولیت گرفتند، اما همان تفکر قبلی باقی ماند. یعنی تفکری که انقلابی نبود و بر مبنای ارزش‌ها و سنت‌های ایرانی شکل نگرفت. سینمای ایرانی باید سینمایی باشد که از ارزش‌ها و سنت‌های ایرانی برآید. اما کسانی که بعد از انقلاب آمدند، در زمینه سیاست انقلابی بودند، نه در زمینه هنر. این افراد در حوزه سینما، اصول و مبانی نداشتند. به همین دلیل گفتند: «ما که نداریم، پس مثل ماشین‌سازی، این را هم از آن طرف بگیریم.» درحالی‌که ما شعر، رمان، تئاتر و نقاشی داشتیم، اما سینما نداشتیم. آنها گفتند از همان غربی‌ها بگیریم! اما فکر نکردند که آنچه از آن طرف می‌گیرند، در واقع ایدئولوژی آنها را هم منتقل می‌کند.

 

مثلاً آموزه‌ای مثل «هنر برای هنر» دقیقاً یکی از همان مفاهیمی بود که وارد هنر ایران کردند تا از سینمای ایدئولوژیکی که خودشان داشتند، ما را دور کنند.

اگرچه که انقلابیون آمدند و مسئولیت گرفتند، اما همان تفکر قبلی باقی ماند. یعنی تفکری که انقلابی نبود و بر مبنای ارزش‌ها و سنت‌های ایرانی شکل نگرفت. سینمای ایرانی باید سینمایی باشد که از ارزش‌ها و سنت‌های ایرانی برآید. اما کسانی که بعد از انقلاب آمدند، در زمینه سیاست انقلابی بودند، نه در زمینه هنر. این افراد در حوزه سینما، اصول و مبانی نداشتند.

مستغاثی: همان‌طور که امروز می‌گویند: «شما نباید بمب اتم یا انرژی هسته‌ای داشته باشید، اما ما باید داشته باشیم»، در مورد هنر نیز همین است. هیچ‌وقت در خودِ غرب، «هنر برای هنر» مفهوم پیدا نکرد. چون حتی امروز اگر جشنواره‌ها را ببینید، مثلاً مراسم اسکار را رصد کنید، کدامشان به هنر ناب جایزه می‌دهند؟ خودشان هم چنین ادعایی ندارند؛ چون چیزهای مهم‌تری از هنر برایشان وجود دارد؛ بنابراین، این شعارِ پوک و توخالی فقط برای امثال ماست تا ما به سمت فرهنگ و ایدئولوژی خودمان نرویم. یعنی این حرف‌ها فقط در اینجا کاربرد دارد، مثل همین چیزهایی که در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌شود.

 

در واقع، آنچه سینمای ایران آن را ندیده گرفته، در سینما همان «اثر خلق‌کننده» است؛ اینکه سینما قدرت خلق‌کنندگی در جامعه دارد و هر آنچه ساخته می‌شود، قرار است جامعه را تغییر بدهد.

مستغاثی: واقعاً ما در فرهنگ ایرانی - اسلامی، «خلق» به معنای ابداع تصاویر آینده‌ساز را نداریم؛ «خلق» تنها از منظر هنرمندان ما معنا می‌یابد؛ یعنی همان پهنه‌ای که هنرمند، آنچه در ذات وجودِ حق‌تعالی وجود دارد را کشف می‌کند.

 

منافات سانسور با سینمای پیشرو

منظور این است که آیا آن تصویری که در آینده در جامعه متبلور می‌شود، در سینمای ایران یا حتی در سینمای جهان آن‌چنان تأثیری برجا گذاشته که بخواهد جنبشی پدید آورد؟

مستغاثی: تجربه نشان می‌دهد که سینما معمولاً پیرو بوده است؛ یعنی بیشتر از آن که پیشرو باشد، متأثر از شرایط و تحولات اجتماعی بوده است. دیگر شاخه‌های هنر مانند موسیقی یا رمان، گاهی در جایگاه پیروی یا انعکاس جامعه قرار گرفته‌اند و در مواردی نیز دچار سانسور شده‌اند.

 

با این همه، آیا می‌توان قائل به وجودِ «سینمای آینده‌نگری» شد که توانایی هویت‌سازی و آینده‌سازی داشته باشد؟

مستغاثی: باید توجه کرد که کنش سینما در غرب، اغلب به‌صورت «ایمیج‌سازی» تبلور یافته است؛ یعنی گاهی به‌جای پیش‌بینی رویدادها (مثلاً ادعای پیش‌بینی رخدادهایی مانند یازدهم سپتامبر یا توافق‌هایی مانند برجام)، آنچه رخ‌داده، بیشتر تولید و بازتولید تصویر بوده است. این معنا زمانی روشن‌تر می‌شود که ببینیم در آن جوامع، گروه‌هایی که بر مراکز سینمایی، مراکز استراتژیک، مراکز نظامی و مراکز سیاسی تسلط دارند، توانایی جهت‌دهی تصویری و روایتی را نیز دارا هستند؛ به‌عبارت‌دیگر، سینما مستقل از ساختارهای قدرتی که آن را شکل می‌دهند نیست؛ همان‌طور که کارخانه‌های اسلحه‌سازی یا نهادهای استراتژیک نیز در ساختار کلان سهم دارند، اینها هم جدا از وال‌استریت و بانک‌ها نیستند و همه تحت حاکمیت یک گروه‌اند. مراکز استراتژیک، از بیست سال قبل طرح می‌ریزند که باید عراق را اشغال کنیم و سینما مانند یک تیزر عمل می‌کند.

 

نشست «سان وندی» یک نشست سالیانه است که در آن دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ رسانه‌ای نظیر «فاکس»، «دیزنی» و «اپل» گرد هم آمده و برنامه‌ریزی و جهت‌دهی یک‌ساله رسانه‌ای ایالات متحده را انجام می‌دهند.

مستغاثی: عموماً اینها هر زمان که تحرکات مخفیانه‌شان بسوزد، آن را بر ملا می‌کنند؛ بنابراین ما باید مدام آنها را رصد کنیم. یعنی اطلاعاتی که در قالب فیلم‌های این جریان عرضه می‌شود، قابلیت رمزگشایی دارد. به‌عنوان‌مثال، «تد ترنر» - همسر سابق جِین فُوندا که کمپانی‌های متعددی چون CNN و TCM را تأسیس کرد - رسماً اعلام کرده بود که مشاور اندیشکده CSIS است. این اندیشکده‌ها در واقع برنامه‌ریزی‌ها و تحرکات را جهت می‌دهند. او کسی است که ضمناً در وال‌استریت و کارخانه‌های اسلحه‌سازی سهام دارد یا فیلم‌هایش که اسکار می‌گیرند. یا «جرج سوروس» و «روبرت مرداک»، آدم‌های موثر دولت امریکا هستند، نه جرج بوش و دولت مردان آن و کمپانی‌های و شرکت‌های سینمایی، ویترین و عروسک‌های صحنه برای اجرای این برنامه‌ها هستند. به همین دلیل، شما شاهد هستید که سال‌ها پیش از واقعه ۱۱ سپتامبر، موضوع فروریختن برج‌های دوقلو در ذهن‌ها تصویرسازی شده بود، نه پیش‌بینی؛ یا پیش از مذاکرات هسته‌ای (برجام)، تصویرسازی آن انجام شده بود. همچنین برای آشوب‌های سال ۹۸ و حمله به عراق نیز این فرآیند ایمیج‌سازی صورت گرفته بود.

هدف از این اقدام، آماده‌سازی افکار عمومی برای پذیرش برخورد و عادی‌سازی آن است. به همین دلیل، هنگامی که برج‌های دوقلو فروریخت، مردم واکنش عادی نشان دادند؛ زیرا بارها در فیلم‌ها، سریال‌ها و کارتون‌ها، چنین صحنه‌هایی را دیده بودند و از لحاظ ذهنی آماده بودند. سینمای آخرالزمانی غرب نیز در همین راستا حرکت می‌کند؛ همواره جهانی را به تصویر می‌کشد که توسط یک گروه به تاریکی می‌رود و خودشان را منجی آن معرفی می‌کنند. این امر موجب می‌شود که مردم ناخودآگاه آماده جنگ شده و دشمن خود را جبهه مقابل (مثلاً مسلمانان) بدانند.

 

به این ترتیب، این سینما جنایات آمریکا را توجیه و به آن مشروعیت می‌بخشد.

اگر به یک فیلم‌ساز بگویید درباره مشروطه فیلم بسازد، چون منبع و کتاب درستی جز نوشته‌های فراماسون‌ها در کتاب‌فروشی‌ها وجود ندارد، او نمی‌تواند فیلمی مطابق با واقع بسازد. در مورد کودتای ۲۸ مرداد یا سایر موضوعات نیز وضع به همین منوال است.

مستغاثی: به‌عنوان‌مثال، توجیه فیلم «جن‌گیر» که ۳۰ سال پیش ساخته شد، این بود که اگر ما شیطان را در لانه خود سرکوب نکنیم، او به خانه ما می‌آید و فرزندان ما را سرکوب می‌کند. این شعار، سی سال قبل از حمله به عراق، بارها به نمایش گذاشته شد تا زمینه ورود آمریکا به عراق مهیا شود.

 

می‌شود ادعا کرد که سینمای ایران از مدار جریان حاکم در ایران خارج است و در همان مسیری در حال حرکت است که از زمان پیدایش آن در ایران بر اساس آن تدوین شده است.

مستغاثی: نمی‌توان همه سینمای ایران را در این مدار دید. از ابتدای انقلاب، همواره تلاش‌هایی از سوی گروه‌های انقلابی، فیلم‌سازان و مسئولان برای ایجاد یک سینمای واقعاً ایرانی و اسلامی صورت گرفته است که در برخی موارد نیز موفق به ترسیم سبک زندگی ایرانی - اسلامی شده است. اما متأسفانه، این جریان هیچ‌گاه «حاکم» نشده و به یک جریان غالب تبدیل نشده است.

عده‌ای گمان می‌کنند که باید با سفارش و بخشنامه کار کرد، درحالی‌که سینما و هنر، امری نیست که با سفارش محقق شود؛ گرچه ممکن است در مواردی پاسخ دهد، اما باید از «درون» و «ذات» هنرمند بجوشد. شما نمی‌توانستید به حافظ سفارش دهید که «دیوان حافظ» را بنویسد یا به معمار مسجد سفارش دهید که بنایی عظیم بسازد؛ بلکه این امر باید از هسته وجودی فرد نشئت می‌گرفت.

 

لزوم توجه به میراث تمدن اسلامی

آیا راهکار، ایجاد همان رویکردی است که هالیوود در پیش می‌گیرد؟ یعنی ترسیم یک پازل، یک زنجیره و یک هدف کلی تا فیلم‌سازان در رسیدن به آن هدف، آزادانه دست به خلق اثر بزنند. به‌عنوان‌مثال، اگر کسی که مسئول تصمیم‌گیری است، صرفاً بر ساخت فیلم‌هایی درباره «حجاب» تأکید کند، درصورتی‌که این پازل را باید پله‌پله از «حیا» و سایر مؤلفه‌هایی که بحث حجاب را شکل می‌دهند، بسط داد تا آزادی عمل بیشتری در ساخت آثار فراهم شود.

مستغاثی: ما در تاریخ ۱۴۰۰ساله تمدن اسلامی، تجربه‌ای داریم که تمدن اسلامی هیچ‌گاه فرمایشی نبوده و از کف جامعه رشد کرده است. چه زمان «آل بویه» طرف‌دار اهل‌بیت و چه زمان سلجوقیان که ضد اهل‌بیت بر سر کار بودند، این تمدن - فارغ از دولت‌ها - بدون زور و اجبار، با اتکا به نهادهای مردمی مانند صدقه و وقف، به پیش رفته و حتی مغول‌ها را جذب و مسلمان کرده است و بعدها سلسله گورکانیان به هند رفتند و حکومتی شیعه تشکیل دادند. در تمام این دوره‌ها، بهداشت و تحصیل برای همه رایگان بوده و از طریق وقف تأمین می‌شده است؛ یعنی نیازی به دولت و بخشنامه نبوده است. این تفکر اسلامی در خون مردم جاری بوده و این تمدن اسلامی در هنر، علم، سیاست و اقتصادش جاری و ساری بود؛ بنابراین، تمدن ایران این تجربه را دارد که بدون زور و اجبار، مردم را مسلمان کند و تمدن اسلامی را پیش ببرد.

 

اگر ممکن است قدری اجرایی‌تر بحث کنیم. چطور می‌شود بدون برنامه مدون فرهنگی، جامعه را به جلو حرکت داد؟

مستغاثی: برنامه خود اسلام همواره روبه‌جلو است. یک مسلمان باید همواره در افق دید خود، منتظر ظهور امام‌زمان (عج) باشد. یکی از دلایلی که سینمای آخرالزمانی در غرب شکل گرفت، واکنش به مهدویت در اسلام بود. پس از آنکه ائمه اطهار را شهید کردند، گمان کردند کار تمام شده است؛ اما نمی‌دانستند که امام‌زمان (عج) باقی خواهد ماند و ماجرا این بار متفاوت است. وقتی غرب این حقیقت را درک کرد، شروع به مهندسی معکوس کرد و جنبش مسیحاگری (بازگشت مسیح) را طرح نمود. آنها گفتند: «حالا که شما امام‌زمان (عج) دارید، ما نیز مسیح بازگشته را داریم.» این جنبش پس از جنگ‌های صلیبی آغاز شد و تاریخ بازگشت مسیح را مکرراً اعلام کردند تا به نظریه «لوتِر» رسیدند و در این دوره، این بحث تئوریزه شد. آنها می‌گفتند: «باید تلاش کرد تا مسیح برگردد.» به‌این‌ترتیب، آخرالزمان‌گرایی در غرب نهادینه شد و همواره آنها را در جبهه دفاع قرار داد، درحالی‌که حمله با ما بود.

ما باید ببینیم که جنبش آخرالزمانی در کف جامعه اسلامی چگونه ادامه یافته است. در جامعه اسلامی، این تمدن با وجود حکومت‌های مختلف (آل بویه، غزنویان، خوارزمشاهیان) ادامه داشته است. در این تمدن اسلامی، همیشه بهداشت و درمان رایگان بوده است، از موقوفات و صدقه، مردم را مجانی درمان می‌کردند و خرج از مردم بوده نه از دولت و این تمدن در خون آنها بوده است. حتی زمانی که سریال «تمدن آسمانی» را می‌ساختیم و به سراغ یکی از معرق سازان بازمانده در اصفهان رفتیم، من دیدم که همه کاشی‌ها و معرق‌کاری‌هایش مزین به اسماء الهی و اهل‌بیت است. وقتی از او پرسیدم که چرا غیر از اینها چیزی نمی‌سازی، او عصبانی شد؛ یعنی این مسئله، امری نیست که با بخشنامه انجام شود، بلکه نام الله در ضمیرش نهادینه شده است.

تفکر روشنفکری یک تفکر بسته است و این نسل در آستانه انقلاب، با واقعیتی روبه‌رو شد که برخلاف انتظارشان بود: دین - که تصور می‌کردند عامل رکود است - خود به عامل پیشتاز حرکت انقلابی بدل شده بود. ازاین‌رو، روشنفکران ایرانی که خود را آزاداندیش می‌نامیدند، در عمل در چارچوب‌های تئوریک و ایدئولوژیک بسته‌ای گرفتار ماندند و نتوانستند از آن فراتر روند.

در مقابل، در غرب، انسان‌ها از کودکی با فیلم‌های هالیوودی و محصولات فرهنگی، مشرک و بی‌بندوبار می‌شوند. در جامعه ما نیز کودک تا ۸ سالگی با کارتون‌ها و زندگی غربی رشد می‌کند، سپس در دانشگاه با همان دروس و مفاهیم قبلی مواجه می‌شود. در چنین شرایطی، سیستم آموزشی و تربیتی، منطقاً انسان‌هایی بی‌حجاب تربیت می‌کند و سپس انتظار مسلمان شدن می‌رود. این سیستم آموزشی، منطقش تربیت دختران بی‌حجاب است. باید این خلأ آموزشی از سرچشمه و از کودکی، به‌ویژه در حوزه علوم‌انسانی پر شود.

اگر به یک فیلم‌ساز بگویید درباره مشروطه فیلم بسازد، چون منبع و کتاب درستی جز نوشته‌های فراماسون‌ها در کتاب‌فروشی‌ها وجود ندارد، او نمی‌تواند فیلمی مطابق با واقع بسازد. در مورد کودتای ۲۸ مرداد یا سایر موضوعات نیز وضع به همین منوال است. این‌گونه بود که در دوران انقلاب، گروه‌هایی مانند مجاهدین خلق توانستند بسیاری از هواداران خود را تربیت کنند؛ زیرا تمام رسانه‌های موجود (روزنامه‌های کیهان، اطلاعات و نشریات) تبلیغ آنها را می‌کردند. فردی که پس از ۲۵ سال دیکتاتوری این مطالب را می‌خواند، درحالی‌که خبری از شهید بهشتی و دیگر روحانیون انقلابی نبود، ناگزیر تحت‌تأثیر قرار می‌گرفت. این امر کاملاً منطقی است؛ وقتی شما در مدارس آموزش ندهید، انواع‌واقسام محتواهای نامناسب در جامعه رشد می‌کند. شما بیست سال این بچه را با انواع آموزش‌های مشترک الهی و فراماسونی بالا آوردید و حالا می‌خواهید او را در بیست‌سالگی مسلمانیِ انقلابی کنید. این‌طور نمی‌شود. مثل این است که کسی را از اول بدغذا و بدخواب بار آورده‌اید، بعد در بیست‌سالگی بخواهید او را در یک ماراتنِ المپیکی شرکت دهید و او مدال بگیرد. این ممکن نیست.

 

سینمای ایران، «سینما» و «ایرانی» نیست!

آنچه ما از آن در عرصه فیلمسازی به‌عنوان «استاد» یاد می‌کنیم، دقیقاً چیست؟ یکی از کمبودهای ما این است که پیش از تولیدِ محتوا، شکلی (فرمی) برای آن نداریم. به قولِ یکی از دوستان، دو دروغ درباره سینمای ایران وجود دارد: اول آن که «سینما» نیست و دوم آن که «ایرانی» نیست. من با یکی از اساتید صحبت می‌کردم که چرا سینمای ما آینده‌نگر نیست. ایشان معتقد بود که سینمای ما از امید تهی است و می‌گفت سینمایی که رو به آینده نباشد، در واقع سینما نیست. اگر سینما درست باشد، فرمِ آن نیز درست خواهد بود و باید پیامِ امید را منتقل کند؛ اگر سینمای ما پیامی رو به آینده نداشته باشد، پس اساساً نمی‌توان آن را سینما خواند.

علت این وضعیت را می‌توان در پیوند سینمای ما با وضعیت شِبهِ روشنفکری جست‌وجو کرد؛ شِبهِ روشنفکری را می‌توان نوعی مکتب یا نحله فکری نامید که غالباً تقلیدی است و مقلدِ روشنفکری است؛ روشنفکری که اصولاً از منطقِ نظری غرب تبعیت می‌کند. در غرب، دوران تاریکی و سیاهی قرون‌وسطا حاکم بود؛ پس از آن، دوران روشنگری و عقل‌گرایی پدید آمد. اما ما در تمدن اسلامی، هرگز چنان دوران تاریکی نداشتیم. زمانی که در اروپا قرون‌وسطا در تاریکی سپری می‌شد، در سرزمین‌های اسلامی، دوران روشنایی و شکوفایی علم و معرفت بود. بااین‌حال، روشنفکری ما تقلیدی ناقص از روشنفکری غربی بود و همین امر موجب شد که روشنفکری ایرانی از مسیر اصلی خود منحرف گردد.

روشنفکری غربی در واکنش به سلطه کلیسا و تحجر مذهبی شکل گرفت؛ زیرا دین در آن دوران واقعاً به ابزار سلطه و عقب‌ماندگی تبدیل شده بود. از همین رو، در نگاه آنان، دین «افیون توده‌ها» تلقی شد. اما روشنفکر ایرانی با دینی روبه‌رو بود که نه‌تنها مانع علم و پیشرفت نبود، بلکه جلوه‌ای از حقیقت، مبارزه و آگاهی به شمار می‌رفت؛ لذا روشنفکر ما دچار بحران و افسردگی شد. به بیان دیگر، روشنفکری ما از ریشه در بحران افتاد. نمونه بارز آن را می‌توان در آثار هنری و سینمایی دوران انقلاب مشاهده کرد؛ مثلاً در فیلم «حصار در حصار» ساخته «محسن مخملباف»، کاراکتر از همان نسلی بود که در زندان‌های رژیم پیشین با اندیشه‌های مارکسیستی آشنا می‌شود؛ اندیشه‌هایی که بر مبنای نظریات طبقاتی از فئودالیسم تا بورژوازی و سپس کمپرادوری تبیین می‌شد. در آستانه انقلاب کسانی که در زندان بودند با تفکرات روشنفکری باور نمی‌کردند که انقلاب شده است؛ چرا که معتقد بودند برای رسیدن به انقلاب، باید جامعه از فئودالیسم به بورژوازی تغییر ماهیت دهد و چون این تحول صورت نگرفته، بنابراین انقلاب نشده است. بنابراین، تفکر روشنفکری یک تفکر بسته است و این نسل در آستانه انقلاب، با واقعیتی روبه‌رو شد که برخلاف انتظارشان بود: دین - که تصور می‌کردند عامل رکود است - خود به عامل پیشتاز حرکت انقلابی بدل شده بود. ازاین‌رو، روشنفکران ایرانی که خود را آزاداندیش می‌نامیدند، در عمل در چارچوب‌های تئوریک و ایدئولوژیک بسته‌ای گرفتار ماندند و نتوانستند از آن فراتر روند. این برخورد با نهضت‌های اسلامی آنان را دچار بحران فکری کرد؛ چنان‌که از دهه پنجاه به بعد، شعر و رمان فارسی نیز رنگی غم‌انگیز و افسرده به خود گرفت؛ زیرا روشنفکر ایرانی در برابر ایمان زنده دینی احساس شکست می‌کرد؛ ایمانی که معتقد بود افیون توده‌هاست.

 

آیا می‌توان این‌گونه برداشت کرد که متفکران دوران مدرنیسم همچون نیچه که در نهایت به پوچی و نیستی رسیدند، برآمده از همین تناقضات فکری بوده‌اند؟

مستغاثی: روشنفکران اروپایی با دینی مواجه بودند که واقعاً ارتجاعی و تحریف‌شده بود. روشنفکر ما همان نگاه را تقلید کرد، بی‌آنکه به تفاوت زمینه‌ها توجه کند. تقلیدِ کورکورانه همواره زیان‌بار است. من این داستان را همواره برای شاگردانم تعریف می‌کنم که «ویلی و مادرش در جنگل زندگی می‌کردند. مادر به او گفت چیزی بیاورد تا بتواند از آن استفاده کند. ویلی چوب بلندی یافت، اما مادر گفت باید آن را بشکند و بیاورد. ویلی رفت و کوزه‌ای پیدا کرد و آن را شکست و آورد! بار دیگر مادر گفت: اگر چیزی پیدا کردی، در آب بشوی و بیاور. ویلی این بار خرگوشی را شست و آورد!» روشنفکری ما نیز چنین است؛ تقلید می‌کند، اما نه از معنا و روح کار، بلکه از ظاهر آن. در عرصه هنر، فیلم‌ساز غربی از فحوای یک اثر تقلید می‌کند، نه اینکه عین به عین آن را پیاده کند. به همین دلیل است که سید مرتضی آوینی می‌گفت: «ما اساساً روشنفکر نداریم؛ شبه‌روشنفکر داریم.» تقلید سطحی و بی‌تأمل سبب شد که روشنفکری ایرانی از اساس بیمار زاده شود.

 

تأثیر روشنفکری غرب‌زده بر جوان ایرانی

در همان دوره‌ای که گروهی برای علم و تجدد به غرب رفتند، نتوانستند وارد سطوح علمی آن جا شوند و آن چه برداشت کردند، ظاهر ماجرا بود؛ یعنی تعریف آنها از روشنفکری، نمادهای آن است: کتابی در دست، سیگاری بر لب و روابطی آزاد، بی‌آنکه عمق معرفتی در اندیشه‌شان باشد.

تاریخ تمدن اسلامی را سانسور کردند تا جوان مسلمان هیچ پشتوانه هویتی نداشته باشد. از دوران مدرسه تا دانشگاه، هرجا سخن از دانش و علم است، نام‌ها همه غربی‌اند: مخترعان، کاشفان، دانشمندان و... همگی اروپایی و آمریکایی هستند و جوان مسلمان می‌پندارد که اگر بخواهد پیشرفت کند باید از آنان تقلید نماید. درحالی‌که تاریخ تمدن اسلامی، خود پایه‌گذار تمدن مدرن غرب بود.

مستغاثی: از دوران پهلوی به بعد نیز همین روند ادامه یافت. غربی‌ها سلاح و تکنولوژی خود را به ما دادند، اما همیشه نوع درجه‌دو را می‌دادند. همان‌طور که جنگنده‌های F14 را به ایران فروختند، چون کارایی مطلوبی نداشت. این نگرش نژادپرستانه، سبب شد که همواره ملت‌های دیگر را در مرتبه‌ای پایین‌تر ببینند. روشنفکری ایرانی نیز از همان آغاز، با ورود انجمن‌های فراماسونری به کشور همراه بود و از همان‌جا بود که اندیشه روشنفکری وارد ایران شد؛ اما در همان انجمن‌ها هم تلاش می‌کردند تا آنها به آن‌چنان علمی دست پیدا نکنند. برخی از علوم برای آنها خط‌ قرمز است و به همین سادگی اجازه نمی‌دهند که این علم به دست دیگران برسد.

اسلام خیلی خوب پیش آمده بود. تمدن اسلامی در دوران صفویه به اوج خود رسیده بود؛ در غرب، عثمانی‌ها تا اروپا پیش می‌رفتند و در شرق گورکانیان هند حاکم بودند. در چنین شرایطی، کانون‌هایی که از زمان حضرت موسی (ع) سعی کرده بودند دنیا را تسخیر کنند، اهداف خود را در بن‌بست دیدند. قدرت‌های اروپایی دریافتند که اگر بخواهند بر جهان مسلط شوند، باید ریشه تمدن اسلامی را تضعیف کنند. در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، با ظهور نهضت اصلاح دینی و رنسانس، آنان علمی را که از جهان اسلام گرفته بودند، به نام خود ثبت کردند و پایه‌های سکولاریسم و اومانیسم را بنا نهادند. از همان زمان استعمار آغاز شد: پرتغالی‌ها، انگلیسی‌ها و دیگران وارد شدند و تمدن اسلامی را گام‌به‌گام تضعیف کردند. موتور این تمدن، حوزه‌های علمیه بود؛ پس نخستین هدفشان نفوذ در حوزه‌ها و بی‌اعتبارسازی آنها بود؛ جایی که مفاخر را در دل خود تربیت می‌کردند. سرانجام با تأسیس مدارس جدید و مظاهر تمدن غربی، آن «باغ طبیعی» یعنی حوزه‌های علمیه را نابود کردند و گل‌های مصنوعی تفکرات سکولار جای آن را گرفت.

تاریخ تمدن اسلامی را سانسور کردند تا جوان مسلمان هیچ پشتوانه هویتی نداشته باشد. از دوران مدرسه تا دانشگاه، هرجا سخن از دانش و علم است، نام‌ها همه غربی‌اند: مخترعان، کاشفان، دانشمندان و... همگی اروپایی و آمریکایی هستند و جوان مسلمان می‌پندارد که اگر بخواهد پیشرفت کند باید از آنان تقلید نماید. درحالی‌که تاریخ تمدن اسلامی، خود پایه‌گذار تمدن مدرن غرب بود. قوانین مکانیک، شیمی، فیزیک و بسیاری دیگر، نخستین‌بار توسط دانشمندان مسلمان مانند «جزری»، «ابن هیثم» و «رازی» کشف شد، اما غربی‌ها آن را به نام «نیوتن» و «لاوازیه» ثبت کردند و جوان مسلمان نمی‌داند که دین و ایدئولوژی‌اش پشتوانه تمدنی دارد که بنیان تمدن غربی برآمده از آن است.

 

بنابراین، سینمای ما که در بستر چنین تفکر نادرستی رشد کرده، از اساس بر جهان‌بینی‌ای ناقص بنا شده است. برای اصلاح آن چه باید کرد؟

مستغاثی: راه اصلاح، بازگشت به خودباوری است. همان‌گونه که رهبر انقلاب فرمودند: «جوان امروز از «خیام»، تصویر یک شراب‌خوار را دارد، اما غربی‌ها او را ریاضی‌دانی بزرگ می‌شناسند.» باید نظام آموزشی و فرهنگی ما به جوان نشان دهد که اسلام، دینی است که توان هدایت علم، جامعه و زندگی را دارد.

 

/انتهای بخش اول / ادامه دارد...

گزارش خطا پسندها :