۱۴۰۵/۰۵/۰۷
۱۳:۵۷
کد خبر : ۱۱۹۲۷
تفکر آزاد و هژمون‌های فرهنگی/بخش دوم؛

کلیشه‌ها چگونه ذهن انسان را می‌سازند؟

چگونه کلیشه ها ذهن را می سازند
کلیشه‌ها با ساده‌سازی واقعیت، آن را قابل‌هضم اما تحریف‌شده می‌کنند. برای عبور از این آفت، باید به‌طور آگاهانه در پیچیدگی‌ها غوطه‌ور شد.

گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ اگر به دنبال تبارشناسی تأملات پیرامون انسان برآییم، این موضوع به‌وضوح قابل‌درک است که انسان‌شناسان، اعم از فلاسفه یا دیگر افرادی که پیرامون انسان سخن گفته‌اند، در مقام تعریف انسان، آگاهی و اراده‌مندی را از لوازم وجودی وی برشمرده‌اند. به‌عنوان‌مثال، حتی در دوره مدرن، چنین بیان شده است که موضوع علوم‌انسانی، کنش انسانی بوده و در تعریف کنش، چند عنصر قصدمندی و نیت‌مندبودن، آگاهانه و اختیاری بودن لحاظ شده است. بدین بیان گفته می‌شود که پلک‌زدن چشمان، ضربان قلب یا هضم و جذب غذا و دیگر فعالیت‌های قهری بدن انسان، موضوع دانش انسانی نبوده، بلکه ذیل طبیعیات مورد مطالعه قرار می‌گیرد؛ چرا که این امور، فاقد قصدمندی، آگاهی و اراده هستند. بااین‌حال، انسان به‌مثابه موجودی مختار و اراده‌مند که مبتنی بر آگاهی، کنش خود را سامان می‌دهد، همواره از آگاهی خالص برخوردار نیست. فرایند تفکر انسان، اغلب تحت‌تأثیر اموری است که گاهی آن را مخدوش ساخته و از اعتبار ساقط می‌کند. در بخش نخست این نگاشته، ما ذیل مقوله «حکمرانی انگاره‌ها» تلاش کردیم تا یکی از این موارد را برشماریم. اکنون و در این بخش، به ذکر مقوله دیگری تحت عنوان هژمون‌های فرهنگی و کلیشه‌های ذهنی خواهیم پرداخت.

 

کلیشه‌ها و ساخت‌مندی ذهن انسان

برای آنکه روشن شود در باب چه چیزی سخن می‌گوییم، بهتر است ابتدا از یک مثال شروع کنیم. در فرهنگ ما پیرامون زنان کلیشه‌هایی شکل گرفته است. به‌عنوان‌مثال، کلیشه‌هایی چون «زنان قدرت‌طلب نیستند»، «زنان از خشونت کمتری برخوردار هستند»، «زنان در صورت دستیابی به مناصب حاکمیتی، فسادگریزتر هستند» و مسائلی از این دست، همگی پیرامون زنان شکل گرفته است. دلیل این امر را شاید بتوان در آن شبکه معنایی دانست که حول زنان وجود دارد. مهر مادری، ایثار، فداکاری، صبر و مسائلی از این دست، همگی حول مقوله زنان، شبکه‌ای از معانی را شکل داده و منجر به شکل‌گیری کلیشه‌های فوق شده است. بااین‌حال اندکی مراجعه به تاریخ یا مشاهده آنچه در دنیا می‌گذرد، شواهد خلاف زیادی را پیش روی انسان می‌کشد. «آنگ سان سوچی» - قاتل بزرگ میانمار -، ایندیرا گاندی - نخست‌وزیر هند در دهه هفتاد میلادی - و بسیاری دیگر، نمونه‌هایی از دیکتاتورهای زن هستند. جالب است بدانیم که دادگاه تفتیش عقاید اسپانیا توسط ایزابلا اول - ملکه اسپانیا - راه‌اندازی شد و در نتیجه آن، صدها هزار مسلمان از اسپانیا اخراج یا اعدام شدند. در زمینه اقتصادی نیز تنها به‌عنوان نمونه، یکی از بزرگ‌ترین فسادهای اقتصادی دهه نود با بیش از هفت میلیارد دلار را خانم «مرجان شیخ‌الاسلامی آل آقا» صورت داد.

غرض از نگارش این سطور کاملاً مشخص است؛ موضوع از اساس ارائه تصویر سیاه و مخدوش از زنان نیست، بلکه هدف نشان‌دادن این مسئله است که چگونه کلیشه‌های فرهنگی می‌توانند فرایند تفکر صحیح انسان را مخدوش ساخته و برساخت‌های نابجایی از واقعیت در ذهن انسان ایجاد کنند. چه آنکه برخی جریان‌های فمینیستی، باتکیه‌بر همین مقوله از اساس امر جنسیتی را برساختی فرهنگی قلمداد کرده و این موضوع را به‌صورت خرد تا کلیشه‌های زبانی و... نیز دنبال می‌کنند و معتقدند کلیشه‌های فرهنگی به‌صورت مردسالارانه طراحی شده و همین کلیشه‌ها، نابرابری میان زن و مرد را تشدید می‌کنند.

 

کلیشه به‌مثابه «میان‌بر شناختی»

لیپمن که به «پدر روزنامه‌نگاری نوین» و «بزرگ‌ترین روزنامه‌نگار قرن بیستم» نیز شهرت دارد، در کتاب خود با عنوان «افکار عمومی» مفهوم «استریوتایپ» یا کلیشه را به‌عنوان «تصاویر ذهنی» تعریف می‌کند.

پرسشی که در این مجال شایسته است تا مورد توجه قرار بگیرد، آن است که انسان‌ها چرا به کلیشه‌های زبانی و فرهنگی روی می‌آورند؟ استفاده از این کلیشه‌ها امری طبیعی در زندگی اجتماعی انسان‌ها بوده و ما متعلق به هر فکر و فرهنگی برای ساده‌سازی و به نوعی افزایش قدرت گفتمانی خود، آگاهانه یا ناآگاهانه اقدام به خلق این کلیشه‌ها می‌کنیم. شاید بتوان اولین تحلیل جدی از این پدیده را به «والتر لیپمن» - نظریه‌پرداز ارتباطات - نسبت داد. لیپمن که به «پدر روزنامه‌نگاری نوین» و «بزرگ‌ترین روزنامه‌نگار قرن بیستم» نیز شهرت دارد، در کتاب خود با عنوان «افکار عمومی» مفهوم «استریوتایپ» یا کلیشه را به‌عنوان «تصاویر ذهنی» تعریف می‌کند. از نظر لیپمن، جهان واقعی بسیار پیچیده‌تر، بزرگ‌تر و گذراتر از آن است که ذهن انسان بتواند آن را به‌طور کامل درک کند. در نتیجه، ذهن ما برای صرفه‌جویی در انرژی و مدیریت این پیچیدگی، به ساختن نسخه‌های ساده‌شده و ناقصی از واقعیت روی می‌آورد. این «میان‌برهای شناختی»، همان کلیشه‌ها هستند. آن‌ها به ما کمک می‌کنند تا پدیده‌ها را به سرعت دسته‌بندی کرده و بدون نیاز به تحلیل عمیق، درباره آن‌ها قضاوت کنیم. از این منظر، کلیشه‌ها در وهله اول ابزاری برای بقای ذهنی هستند؛ اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که ما این تصاویر ناقص و دستکاری‌شده را با خود واقعیت اشتباه می‌گیریم. از این رو کلیشه‌ها تبدیل به اموری برساختی می‌شوند که واقعیت را از خود متأثر می‌کند.

 

کلیشه به‌مثابه ابزار «هژمونی»

گذشته از پرسش پیشین، پرسش مهم‌تر خصوصاً در فضای علوم اجتماعی انتقادی، آن است که چرا برخی کلیشه‌ها بیش از بقیه در جامعه رواج می‌یابند و ماندگار می‌شوند؟ چنین به نظر می‌رسد که در اینجا می‌توان باتکیه‌بر نظریه‌پردازانی چون «آنتونیو گرامشی» و مفهوم «هژمونی» به توضیح این مسئله پرداخت. گرامشی معتقد بود که طبقات حاکم برای حفظ قدرت خود، تنها به زور و سرکوب متوسل نمی‌شوند، بلکه مهم‌تر از آن، از طریق نهادهای فرهنگی مانند مدرسه، رسانه و دین، ارزش‌ها و باورهای خود را به‌عنوان «عقل سلیم» و باورهای همگانی به کل جامعه تزریق می‌کنند. کلیشه‌ها یکی از کارآمدترین ابزارهای هژمونی هستند. آن‌ها با طبیعی و بدیهی جلوه‌دادن روابط نابرابر قدرت، به آن مشروعیت می‌بخشند. برای توضیح بیشتر به مثال ابتدایی این نوشتار باز می‌گردم. کلیشه «زنان پاک‌دست، فسادستیز، غیرریاست طلب و...» زمینه را برای جذب بیشتر زنان در موقعیت‌های شغلی فراهم می‌کنم. در نقطه مقابل، حتی می‌توان این کلیشه را وارونه ساخت. به‌عنوان‌مثال، کلیشة «زنان احساساتی، فداکار و غیرسیاسی هستند»، صرفاً یک دسته‌بندی ساده‌انگارانه نیست؛ بلکه به‌طور کارکردی به حفظ ساختار مردسالارانه کمک می‌کند. این کلیشه، با تعریف جایگاه «طبیعی» زن در حوزه خصوصی (خانه و خانواده)، حضور او در حوزه عمومی (سیاست و اقتصاد) را غیرطبیعی و نامطلوب جلوه می‌دهد.

 

تفکر منهای کلیشه‌ها چگونه است؟

پرسش مهم و پایانی این نوشتار، آن است که تفکر منهای کلیشه‌ها چگونه ممکن می‌شود؟ از اساس چگونه می‌توان کلیشه‌ها را دور زده و به تفکری انتقادی و عمیق دست یافت؟

کلیشه‌ها را باید نه به‌صورت معرفتی، بلکه به‌صورت کارکردی مورد مطالعه قرار دهیم. در صورت مواجه‌شدن با این کلیشه‌ها، اگر درصدد واکاوی اجزاء و معانی ظاهری کلیشه برآییم و بخواهیم آن را قضاوت کنیم، در دام کلیشه قرار گرفته و به‌طور ناخودآگاه به تقویت آن کمک کرده‌ایم.

در پاسخ این سؤال، گام نخست، اصلاح رویکرد و نحوه مواجهه با کلیشه‌هاست. کلیشه‌ها را باید نه به‌صورت معرفتی، بلکه به‌صورت کارکردی مورد مطالعه قرار دهیم. در صورت مواجه‌شدن با این کلیشه‌ها، اگر درصدد واکاوی اجزاء و معانی ظاهری کلیشه برآییم و بخواهیم آن را قضاوت کنیم، در دام کلیشه قرار گرفته و به‌طور ناخودآگاه به تقویت آن کمک کرده‌ایم. اما راه درست آن است که در صورت رویارویی با هر کلیشه، به پرسش از خاستگاه، جهت‌گیری سیاسی و نتیجه‌ای بپردازیم که کلیشه در صدد تثبیت و تقویت آن است. باید بپرسیم که چه کسی یا کسانی از کلیشه بهره بیشتری می‌برند؟

البته تنها راه‌حل مواجهه درست برای دورزدن کلیشه‌ها، در گام پیشین خلاصه نمی‌شود، بلکه می‌توان اشارات دیگری را نیز به شرح زیر داشت:

گام دوم: مواجهه فعال با امر پیچیده و روایت‌های مغفول؛ کلیشه‌ها با ساده‌سازی واقعیت، آن را قابل‌هضم اما تحریف‌شده می‌کنند. برای عبور از این آفت، باید به‌طور آگاهانه در پیچیدگی‌ها غوطه‌ور شد. تفکر آزاد، نیازمند کنشی فعال برای جستجوی روایت‌هایی است که توسط کلیشه‌های مسلط به حاشیه رانده شده یا خاموش شده‌اند. به‌عبارت‌دیگر، به جای پذیرش «تصویر ذهنی» رایج از یک گروه اجتماعی، یک پدیده سیاسی یا یک رویداد تاریخی، باید به سراغ منابع دست‌اول، روایت‌های متفاوت و تحلیل‌های چندوجهی رفت.

از منظر علوم اجتماعی، این به معنای عبور از تحلیل‌های تک‌عاملی و پذیرش این اصل است که پدیده‌های اجتماعی، محصول تلاقی ساختارهای متعدد اقتصادی، فرهنگی و سیاسی هستند. یک متفکر منتقدی، به جای آنکه بپرسد «آیا زنان ذاتاً احساساتی هستند؟»، می‌پرسد: «کدام ساختارهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادی، بروز احساسات را برای زنان تشویق و برای مردان سرکوب کرده‌اند و این برچسب چه کارکردی در توزیع قدرت داشته است؟» این تغییر پرسش، ما را از دام کلیشه بیرون آورده و به افق تحلیل ساختاری هدایت می‌کند.

گام سوم: پرورش «شکاکیت روشمند» و خودانتقادی؛ خطرناک‌ترین کلیشه‌ها، آن‌هایی نیستند که در دیگران می‌بینیم، بلکه آن‌هایی هستند که در ذهن خودمان به‌عنوان «عقل سلیم» یا «امور بدیهی» لانه کرده‌اند. تفکر منهای کلیشه، بیش از آنکه یک نبرد با جهان بیرون باشد، یک گفتگوی انتقادی با جهان درون است. این فرایند، نیازمند نوعی «شکاکیت روشمند» است؛ یعنی تمرین مداوم برای زیرسؤال‌بردن پیش‌فرض‌های خودمان. این همان چیزی است که جامعه‌شناسانی چون «پیر بوردیو» از آن با عنوان «خودانتقادی جامعه‌شناختی» یاد می‌کنند. فرد باید بتواند جایگاه خود در ساختار اجتماعی (طبقه، جنسیت، تحصیلات و...) را تحلیل کرده و ببیند که این جایگاه، چگونه جهان‌بینی و قضاوت‌های «طبیعی» او را شکل داده است. به‌عبارت‌دیگر، گام اساسی این است که بپذیریم «من» نیز به‌عنوان یک سوژه اجتماعی، آلوده به کلیشه‌ها هستم و تفکر آزاد با شناسایی و واسازی همین کلیشه‌های درونی‌شده آغاز می‌شود.

خطرناک‌ترین کلیشه‌ها، آن‌هایی نیستند که در دیگران می‌بینیم، بلکه آن‌هایی هستند که در ذهن خودمان به‌عنوان «عقل سلیم» یا «امور بدیهی» لانه کرده‌اند.

گام چهارم: تغییر رژیم مصرف رسانه‌ای و معرفتی؛ در جهان امروز، کلیشه‌ها بیش از هر زمان دیگری از طریق الگوریتم‌های رسانه‌های اجتماعی و رسانه‌های جریان اصلی بازتولید و تقویت می‌شوند. این الگوریتم‌ها ما را در «حباب‌های فیلتر» و «اتاق‌های پژواک» محبوس می‌کنند؛ جایی که باورهای ما مدام توسط محتوای مشابه تأیید شده و ما کمتر با دیدگاه‌های مخالف یا پیچیده مواجه می‌شویم.

بنابراین، تفکر آزاد یک انتخاب فعالانه برای تغییر «رژیم مصرف معرفتی» است. این به معنای خروج آگاهانه از منطقه امن اطلاعاتی خود و جستجوی منابعی است که جهان‌بینی ما را به چالش می‌کشند. دنبال‌کردن رسانه‌هایی با گرایش‌های سیاسی متفاوت، مطالعه کتب و مقالاتی از حوزه‌هایی خارج از تخصص خود و گفتگو با افرادی که با ما هم‌عقیده نیستند، همگی تمرین‌هایی برای تضعیف ساختارهای کلیشه‌ای در ذهن هستند.

در مقام نتیجه‌گیری باید گفت که تفکر بدون کلیشه، شاید یک آرمان‌شهر دست‌نیافتنی باشد. همان‌طور که «لیپمن» اشاره کرد، ذهن ما برای مدیریت پیچیدگی جهان، ناگزیر از نوعی ساده‌سازی است. اما هدف، رسیدن به یک ذهن کاملاً پاک و عاری از کلیشه نیست؛ بلکه هدف، تبدیل «تفکر» از یک فرایند مقطعی و کوتاه، به یک کنش فعال، دائمی و انتقادی است. به بیان دیگر، تفکر آزاد، یک مقصد نیست، بلکه یک مسیر است؛ مسیری که در آن فرد به‌طور مداوم در حال پرسش از کارکرد کلیشه‌ها، جستجوی پیچیدگی‌ها، نقد پیش‌فرض‌های درونی و مدیریت ورودی‌های معرفتی خود است.

 

/انتهای پیام /

گزارش خطا پسندها :