گروه جامعه واقتصاد «سدید»؛ اگر درست به اطراف خود نگاه کنیم، واژگانی را مییابیم که هر روز در قالب پیامهای سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی از طریق رسانهها دریافت میکنیم، علیرغم آنکه تلاش دارند خود را خنثی یا حتی علمی نشان دهند، از نوعی عصبیت خاص بهرهمند هستند. این واژگان، برخلاف ظاهر جذاب خود که تلاش میکنند تا معنایی را به ذهن انسان القاء کنند، به درستی رام نشده و به سازوکارهای پنهان و پیدای شناخت و احساسات انسان تجاوز میکنند. واژگان مذکور در قالبی کادوپیچ شده سختترین و دشوارترین معانی را بر انسان حمل میکنند. برای آنکه روشنتر شود از چه سخن میگوییم، مثالهایی را ذکر میکنیم.
سرکوب قیمتها
این واژه احتمالاً به طور روزانه به ذهن همه ما اصابت کرده است. واژهای با ظاهری زیبا که معانی دشواری را در پس خود پنهان کرده است. سرکوب قیمتها به همراه دوست و همزاد خود یعنی آزادسازی قیمتها، دلالت بر مقوله گرانسازی دارد. مسئلهای که اگر به نحو طبیعی با مردم به میان گذاشته شود، کمتر کسی تاب معنای آن را میآورد. اما وقتی این معنای وخیم را با عباراتی نظیر سرکوب و آزادسازی همراه میکنیم، چهره موجهتری را به آن میدهیم که بر سازوکار ذهن جمعی و افکار عمومی اثر متفاوتی میگذارد.
انعطافپذیری بازار کار
این انگاره در ظاهر، بسیار زیبا و مثبت به نظر میرسد که انسانها بتوانند مشاغل متعددی را تجربه کنند یا آنکه قدرت تحرک بیشتری را در شغل خود به دست بیاورند، ظاهر جذابی دارد. اما در پس این ظاهر زیبا، معانی ترسناکی پنهان شده است. ناامنی شغلی، قراردادهای ماهانه و فقدان آینده مطمئن، همگی در پشت این معنای جذاب در باب بازار کار پنهان شدهاند.
حجاب اجباری
از اساس ترکیب هر مقوله با کلماتی که دال بر اجبار و سلب اختیار از انسان باشد، انگارهای مخرب علیه آن میسازد. پیش از حجاب اجباری، آن انگاره عرفی که گاهی در محاورات عمومی جریان داشت، انگاره «دین زورکی» بود. این قبیل انگارهها از اساس، عبور از آن پدیده را برای افراد به لحاظ ذهنی و اجتماعی تسهیل میکنند.
موارد بسیار متعددی از این واژگان و انگارهها را میتوان برشمرد. اکثریت خاموش، جراحی اقتصادی، دوگانهسازیهایی نظیر تندرو/ معتدل، گفتگو/ جنگ و... همگی از این سنخ گزارهها هستند که خصوصاً امروزه و باتوجهبه گسترش ارتباطات، اطراف ما را آکنده از خود ساختهاند. این قبیل انگارهها ساخته نشدهاند تا بتوان پیرامون آنها بحث و استدلال نمود؛ بلکه ساخته شدهاند تا تکههای پازل یک عملیات روانی را تکمیل کنند؛ بنابراین، بیش از آنکه جنبههای علمی و معرفتی را بتوان در این انگارهها پررنگ کرد، باید با تبارشناسی آنان، بر این موضوع اشراف یافت که این واژگان در صدد تثبیت یا تضعیف چه جریانهایی در عرصه قدرت هستند.
کلیدواژه تروریسم، یکی از انگارههای برساختی است که آمریکا در طرح خود برای راهبری دنیا بهشدت بر آن تمرکز کرده است. استفاده بیش از حد آمریکا از این انگاره، بهگونهای بوده است که میتوان ادعا کرد تروریسم از معنای ذاتی خود تهی شده و معنای جدیدی را به ذهن متبادر میسازد.
این مسئله البته موضوعی صرفاً درونی نیست، بلکه در حوزه بینالملل نیز دیگر کشورها، چنین انگارههایی را برساخت کرده و حکمرانی خود را بر مبنای آنان معتبر میسازند. بهعنوانمثال، کلیدواژه تروریسم، یکی از انگارههای برساختی است که آمریکا در طرح خود برای راهبری دنیا بهشدت بر آن تمرکز کرده است. استفاده بیش از حد آمریکا از این انگاره، بهگونهای بوده است که میتوان ادعا کرد تروریسم از معنای ذاتی خود تهی شده و معنای جدیدی را به ذهن متبادر میسازد. این سیالیت، نتیجه استفاده ابزاری و حداکثری از این واژه برای توجیه یک وضعیت است.
انگارهها چگونه وضع اجتماعی ما را میسازند؟
اکنون که تصوری پیرامون آنچه از آن سخن میگوییم به دست دادیم، میتوان نگاهی به دنیای نظریاتی بیندازیم که با کمک آنها میتوان پرده از آنچه «حکمرانی انگارهها» مینامیم، برداریم. نظریات در حکم چارچوبهای مفهومی هستند که به کمک آنها میتوان پستوهای واقعیت را شکافت و شناختی جدیتر به دست داد. در این میان سه نظر پیش رو میتوانند شناخت مناسبتری از وضعیت فعلی ارائه دهند:
۱. ساخت اجتماعی واقعیت (پیتر برگر و توماس لاکمن)
این نظریه که در کتاب مشهور این دو اندیشمند با همین نام مطرح شد، پاسخی است به این سؤال که «واقعیت» چگونه به وجود میآید؟ پاسخ آنها این است که واقعیت، بهویژه واقعیت اجتماعی مانند نهادها، قوانین و هویتها یک پدیدة از پیش داده شده و طبیعی نیستند، بلکه محصولی هستند که انسانها بهصورت جمعی و در طول تاریخ از طریق تعاملاتشان خلق میکنند؛ بنابراین پژوهش «برگر» و «لاکمن» را میتوان در حوزه جامعهشناسی معرفت صورتبندی کرد.
ایده محوری نظریه آن است که ما دنیای اجتماعی را میسازیم و همزمان، همین دنیای ساخته شده، ما را میسازد. برگر و لاکمن برای توضیح این ایده، یک فرایند دیالکتیکی سهمرحلهای به شرح زیر را طراحی میکنند:
· برونیسازی: انسانها از طریق فعالیتهای فیزیکی و ذهنی خود، مفاهیم، ابزارها و الگوهای رفتاری را به دنیای بیرون فرافکنی میکنند. بهعنوانمثال، وقتی برای اولینبار گروهی از انسانها برای یک رفتار قاعدهای میگذارند (نظیر قاعده «نوبت گرفتن»)، در حال برونیسازی یک ایده هستند. زبان، قدرتمندترین ابزار برونیسازی است. ما با «نامیدن» چیزها، به آنها وجودی متمایز میبخشیم.
· عینیسازی: این محصولات برونی شده، بهتدریج از خالقان خود جدا شده و حیاتی مستقل پیدا میکنند. آنها بهعنوان یک «واقعیت عینی» و خارجی درک میشوند. قاعده «نوبت گرفتن» دیگر صرفاً یک توافق موقتی نیست، بلکه به یک «قانون» یا «هنجار اجتماعی» تبدیل میشود که گویی همیشه وجود داشته است. نهادهایی مانند «خانواده»، «دولت»، «پول» یا «ازدواج» نمونههای اعلای این واقعیتهای عینی شده هستند. آنها چنان واقعی به نظر میرسند که ما فراموش میکنیم خودمان آنها را ساختهایم.
· درونیسازی: نسلهای جدید در این دنیای از قبل «عینی شده» به دنیا میآیند. آنها از طریق فرایند جامعهپذیری توسط خانواده، مدرسه، رسانه و... این واقعیتهای ساخته شده را بهعنوان تنها واقعیت ممکن میآموزند و جذب ساختار ذهنی خود میکنند. این واقعیت بیرونی، به واقعیت درونی و ذهنی فرد تبدیل میشود. ما یاد میگیریم که «پول» ارزش دارد یا «دولت» صاحب اقتدار است.
اگر بخواهیم ایده برگر و لاکمن را در بحث فعلی تطبیق کنیم، باید گفت که «انگارهها»، ابزارهای زبانیِ فشرده و قدرتمندی برای فرایند عینیسازی هستند. آنها یک مفهوم پیچیده را در یک کلمه یا عبارت بستهبندی کرده و آن را به یک واقعیت بدیهی تبدیل میکنند. بهعنوانمثال، وقتی انگاره «توسعه» خلق میشود، یک مسیر خاص برای پیشرفت (الگوی غربی) به یک واقعیت عینی و مطلوب تبدیل میشود و سایر الگوهای زندگی «توسعهنیافته» تلقی میگردند. این انگاره آنقدر درونیسازی میشود که دیگر کسی دربارة خودِ مفهوم «توسعه» پرسش نمیکند.
۲. تحلیل گفتمان (میشل فوکو)
«فوکو» نگاهی رادیکالتر به زبان و قدرت دارد. از نظر او، مسئله صرفاً «ساخت واقعیت» نیست، بلکه مسئله «تولید حقیقت» از طریق نظامهای قدرت است. او به جای «زبان» از مفهوم «گفتمان» استفاده میکند.
«فوکو» نگاهی رادیکالتر به زبان و قدرت دارد. از نظر او، مسئله صرفاً «ساخت واقعیت» نیست، بلکه مسئله «تولید حقیقت» از طریق نظامهای قدرت است. او به جای «زبان» از مفهوم «گفتمان» استفاده میکند. ایده محوری نظریه فوکو آن است که گفتمانها، نظامهایی از دانش، زبان و رویهها هستند که تعیین میکنند در یک دوره تاریخی خاص، چه چیزی را میتوان و نمیتوان گفت، اندیشید و انجام داد. در نظریه فوکو، قدرت فقط سرکوبگر نیست، بلکه تولیدکننده است؛ قدرت، حقیقت را تولید میکند. در این نظریه، چند کلیدواژه دارای اهمیت بالایی هستند:
· گفتمان (Discourse): گفتمان صرفاً مجموعهای از کلمات نیست، بلکه یک چارچوب کامل است که شامل نهادها (مانند بیمارستان، زندان و مدرسه)، متخصصان (مانند پزشک و قاضی)، زبان تخصصی و رویههای عملی است. برای مثال، «گفتمان پزشکی» تعیین میکند که چه چیزی «بیماری» و چه چیزی «سلامتی» است، چه کسی حق دارد درباره آن صحبت کند (پزشک) و چه اقداماتی (تجویز دارو یا جراحی) مشروع است.
· قدرت/دانش (Power/Knowledge): فوکو این دو را جداییناپذیر میداند. هیچ دانشی بدون قدرت وجود ندارد و هیچ قدرتی بدون تولید دانش اعمال نمیشود. دانش روانپزشکی در قرن نوزدهم، «دیوانگی» را بهعنوان یک مقوله علمی «حقیقی» تولید کرد و همزمان قدرت طبقهبندی، حبس و «درمان» دیوانگان را به دست آورد. قدرت، حقیقت خود را میسازد.
· حقیقت بهمثابه محصول گفتمان: از نظر فوکو، حقیقت جهانی و ابدی وجود ندارد. هر گفتمانی رژیم حقیقت خاص خود را دارد. آنچه در گفتمان دینی گناه است، در گفتمان روانپزشکی، یک بیماری روانی و در گفتمان حقوقی، جرم نامیده میشود. هر یک از اینها حقیقتی متفاوت را تولید و اعمال میکنند.
اگر بخواهیم ایده فوکو را بر بحث فعلی تطبیق دهیم، میتوان گفت که «انگارهها» نقطههای کلیدی و استراتژیک در یک گفتمان هستند. آنها مانند پرچمی هستند که قلمرو یک گفتمان خاص را مشخص میکنند. بهکاربردن انگاره «تروریست» به جای «مبارز آزادی»، صرفاً یک انتخاب واژه نیست؛ بلکه فعالکردن کل «گفتمان امنیت» است که با خود نهادهای اطلاعاتی، قوانین اضطراری و اقدامات نظامی را به همراه میآورد و فرد موردنظر را در چارچوب «حقیقت» آن گفتمان قرار میدهد. «حکمرانی انگارهها» از دیدگاه فوکویی، همان اعمال قدرت از طریق به کرسی نشاندن یک گفتمان خاص بهعنوان گفتمان مسلط و حقیقی است.
۳. هژمونی فرهنگی (آنتونیو گرامشی)
سومین متفکری که میتوان از ایدههای وی برای توضیح مسئله حکمرانی انگارهها بهره جست، «گرامشی» است. گرامشی - متفکر مارکسیست ایتالیایی - این سؤال را مطرح کرد که چرا طبقات کارگر در اروپای غربی علیه سرمایهداری قیام نکردند؟ پاسخ او فراتر از سرکوب دولتی بود. او معتقد بود طبقه حاکم نه فقط از طریق زور، بلکه عمدتاً از طریق رضایت و موافقت تودهها حکومت میکند.
ایده محوری نظریه وی آن است که هژمونی، فرایندی است که طی آن، طبقه حاکم موفق میشود جهانبینی، ارزشها و باورهای خود را بهعنوان امری طبیعی، بدیهی و عقل سلیم (CommonSense) به کل جامعه بقبولاند. این یک رهبری فرهنگی و اخلاقی است، نه صرفاً یک سلطه اقتصادی یا سیاسی.
مفاهیم کلیدی نظریه گرامشی به شرح زیر هستند:
· سلطه (Domination) در برابر هژمونی (Hegemony): سلطه از طریق ابزارهای قهری دولت (پلیس، ارتش، دادگاه) اعمال میشود. اما هژمونی در حوزه جامعه مدنی (CivilSociety) یعنی نهادهایی مانند مدارس، رسانهها، کلیساها، اتحادیهها و احزاب سیاسی به دست میآید. این نهادها به واقع کارخانههای تولید رضایت هستند.
· عقل سلیم (Common Sense): هدف هژمونی، تبدیل ایدئولوژی طبقه حاکم به «عقل سلیم» تودههاست. یعنی مردم به شکلی زندگی، فکر و عمل کنند که منافع طبقه حاکم را تأمین کند، درحالیکه تصور میکنند این افکار و اعمال، طبیعیترین و منطقیترین گزینههای ممکن هستند.
هدف هژمونی، تبدیل ایدئولوژی طبقه حاکم به «عقل سلیم» تودههاست. یعنی مردم به شکلی زندگی، فکر و عمل کنند که منافع طبقه حاکم را تأمین کند، درحالیکه تصور میکنند این افکار و اعمال، طبیعیترین و منطقیترین گزینههای ممکن هستند.
· روشنفکران ارگانیک (Organic Intellectuals): هر طبقهای برای تولید و ترویج جهانبینی خود به روشنفکران نیاز دارد. روشنفکران طبقه حاکم (اساتید دانشگاه، روزنامهنگاران و سیاستگذاران) ایدههای هژمونیک را فرموله و ترویج میکنند. طبقات فرودست نیز برای به چالش کشیدن این هژمونی، باید روشنفکران ارگانیک خود را بپرورانند.
اگر نظریه گرامشی را بخواهیم بر بحث فعلی تطبیق دهیم، باید گفت که «انگارهها» سلاحهای اصلی در نبرد برای هژمونی هستند. آنها بستههای ایدئولوژیکی فشردهای هستند که به تولید «عقل سلیم» کمک میکنند. بهعنوانمثال، انگاره «جراحی اقتصادی» باعث میشود مردم یک سیاست ریاضتی دردناک را نه بهعنوان اقدامی در جهت منافع یک طبقه خاص، بلکه بهعنوان یک ضرورت پزشکی برای نجات کل بدن جامعه بپذیرند. این انگاره، بحث را از حوزه عدالت اجتماعی به حوزه تخصص فنی منتقل میکند و مخالفت با آن را غیرمنطقی جلوه میدهد. همچنین انگاره «رقابت آزاد» باعث میشود نابرابریهای عظیم، نتیجه طبیعی تفاوت در استعداد و تلاش افراد به نظر برسد، نه محصول یک ساختار ناعادلانه.
سازوکار عملکرد انگارهها در ذهن انسان
اکنون که جنبههای اجتماعی و معنایی مسئله حکمرانی انگارهها ذکر شد، مناسب است تا به این پرسش بپردازیم که از منظر روانشناختی، چه عاملی باعث میشود تا این انگارهها در ذهن انسان رسوب کرده و مورد پذیرش واقع شوند؟
اولین مؤلفه این انگارهها، بار عاطفی جدی آنان است. کلماتی مانند «سرکوب»، «اجبار»، «جراحی»، «شرارت» و «آزادی» خنثی نیستند. آنها مستقیماً به مراکز عاطفی مغز متصل میشوند و یک واکنش احساسی (معمولاً منفی یا مثبت) را برمیانگیزند. این واکنش عاطفی، تفکر منطقی و انتقادی انسان را فریب داده و اصطلاحاً دور میزند.
دومین مکانیسم روانشناختی پذیرش این انگارهها، «میانبرهای شناختی» هستند. ذهن انسان عموماً از اطناب و زیادهگویی خسته میشود و ترجیح میدهد تا در عوض پاسخی طولانی به عدم مطلوبیت قانون پیرامون حجاب یا شیوه رفعورجوع مشکلات اقتصادی، با کلمات کوتاه مأنوس باشد. در این میان انگارههای گفته شده، تفکر را تسریع و تسهیل میکنند.
مکانیسم سوم ذهنی، فعالسازی طرحوارهها هستند. هر انگاره در میان ذهن ما با مجموعهای از معانی شبکه میشود. بهعنوانمثال، تروریسم با مجموعهای از کلمات نظیر خشونت، قتل، آوارگی، جنگ و تعداد زیادی دیگر شبکه شده و یک منظومه معنایی را شکل میدهد؛ بنابراین یک کلیدواژه هرچند به ظاهر ساده، میتواند ذهن انسان را در قالب یک طرحواره تفصیلی فرو برده و به جمعبندی برساند.
مکانیسم چهارم، اثر حقیقی واهی است. بر اساس این مکانیسم، تکرار مداوم یک انگاره، حتی اگر بیپایه باشد، باعث میشود که در ذهن ما آشناتر و در نتیجه «درستتر» به نظر برسد. این موضوع خصوصاً در جنگ روانی و مهندسی افکار عمومی که عموماً توسط رسانهها محل توجه قرار دارد، به کار گرفته میشود. بنابراین، انگارهها به سرعت و بر اساس سازوکارهای پیشگفته در ذهن انسان رسوخ کرده و مقبول واقع میشوند.
تکرار مداوم یک انگاره، حتی اگر بیپایه باشد، باعث میشود که در ذهن ما آشناتر و در نتیجه «درستتر» به نظر برسد. این موضوع خصوصاً در جنگ روانی و مهندسی افکار عمومی که عموماً توسط رسانهها محل توجه قرار دارد، به کار گرفته میشود.
راهکار کم اثرکردن انگارهها
پرسش پایانی این نوشتار، آن است که چگونه میتوان اثر این انگارهها بر تحلیلهای ذهنی را کم کرده و با بینشی عمیق به تجزیهوتحلیل مسئله پرداخت؟ بهعبارتدیگر، پادزهری که میتواند این طراحیهای رسانهای را در ذهن ما کماثر کرده و اجازه دهد تا با پیشفرضهای کمتری به مصاف با واقعیت برویم چیست؟
پاسخ، در یک فرایند دومرحلهای نهفته است: «آگاهی» و «پرسشگری انتقادی». در گام اول، مراد از آگاهی، شناخت وجود نوعی قاب رسانهای است. در گام نخست، باید به این موضوع توجه نمود که زبان هیچگاه خنثی نبوده و در وهله بعد باید جنبههای رام نشده زبان را شناخت و به تسلط درآورد. باید این اصل را بپذیریم که هر انگاره، یک «قاب» (Frame) است که جنبههایی از واقعیت را برجسته و جنبههای دیگری را عامدانه پنهان میکند. گام دوم، پرسشگری انتقادی (ابزارشکنی انگاره) است. پس از آگاهی، نوبت به «ابزارشکنی» فعالانه انگارهها میرسد. این کار از طریق پرسیدن چند سؤال کلیدی از خودمان، هرگاه با یک انگاره قدرتمند مواجه میشویم، ممکن است. این سؤالات، پادزهر میانبرهای شناختی و بار عاطفی کلمات هستند:
۱. پرسش از تبار و منفعت: اولین سؤال باید این باشد: «چه کسی از رواج این انگاره سود میبرد؟» این واژه در خدمت تثبیت کدام قدرت و تضعیف کدام صداست؟ چه کسی این انگاره را اولینبار و در چه بستری به کار برد؟ این پرسش، ما را از سطح معنای ظاهری به سطح تحلیل قدرت منتقل میکند.
۲. پرسش از جایگزین: سؤال دوم این است: «این پدیده را با چه کلمات دیگری میتوان توصیف کرد؟». برای این منظور، لازم است بهصورت آگاهانه برای یک پدیده، انگارهای متفاوت بسازید. به جای «انعطافپذیری بازار کار»، از «قراردادهای موقت» یا «ناامنی شغلی» استفاده کنید. به جای «آزادسازی قیمتها»، از «حذف نظارت بر قیمتها» یا «افزایش قیمت» استفاده کنید. این کار به ذهن ما نشان میدهد که توصیف اولیه، تنها روایت ممکن از واقعیت نیست.
۳. پرسش از معانی پنهان: سؤال سوم این است که این انگاره چه چیزی را پنهان میکند؟ هر انگارهای با روشنکردن یک نقطه، نقاط دیگری را در تاریکی فرو میبرد. انگاره «جنگ علیه تروریسم» چه چیزی را درباره علل ریشهای تروریسم مانند فقر، اشغال و تحقیر پنهان میکند؟ این پرسش به ما کمک میکند تا به ابعاد نادیده گرفتهشده واقعیت توجه کنیم.
سه پرسش مذکور، لوازم تفکر انتقادی هستند که به ما کمک میکنند تا از حکمرانی انگارهها فرار کنیم و بتوانیم آنها در خدمت خود گرفته و رام کنیم. بهاینترتیب میتوانیم مواجههای درستتر با پدیدهها داشته و از قابهای طراحی شده رسانهای دوری گزینیم. هرچند این مهم به نحو مطلق هیچگاه محقق نمیشود، اما شایسته است تا آنجا که در بقعه امکان اجتماعی و معرفتی انسان قرار دارد، جهان و مسائل آن را به دور از انگارههای تیز و رام نشده فهم کنیم.
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...