به گزارش «سدید»؛ نوجوانان، بیش از هر نسل دیگری، با هیجان زیست میکنند؛ هیجانی که اگر در مسیر درست هدایت نشود، میتواند به ضد سرمایهای علیه خودشان بدل شود. در اغتشاشات اخیر، یکی از پرسشهای مهم افکار عمومی همین بود: چرا پای نوجوانان به خیابان باز شد؟ چرا بخشی از نسلی که هنوز در حال شکلدادن به هویت فردی و اجتماعی خود است، و حتی به صورت تئوریک آگاهی لازم در خصوص اتفاقات درحال جریان را ندارد، در بزنگاهی پیچیده تصمیمی گرفت که هزینههای سنگینی برای خود، خانواده و جامعه بهجا گذاشت؟
رهبر انقلاب روز گذشته در دیدار مردم آذربایجان شرقی، با نگاهی دقیق و تفکیکگر، به همین مسئله اشاره کردند؛ آنجا که میان مفسدان و فتنهگران و فریبخوردگان مرز روشنی ترسیم کردند. ایشان از گروهی سخن گفتند که «فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بیتجربه بودند و با فتنهگرها همراه شدند» و با تأکید معنادار افزودند: «آنها هم از ما هستند؛ آنها هم بچههای ما هستند.» این تعبیر، صرفاً یک موضع عاطفی نیست، بلکه یک چهارچوب تحلیلی است برای فهم آنچه بر بخشی از نوجوانان و جوانان گذشت.
واقعیت این است که نوجوان، برخلاف بزرگسال، بیش از آنکه با منطق محاسبهگر تصمیم بگیرد، با منطق هیجانی عمل میکند. او بهدنبال معناست؛ بهدنبال دیدهشدن، اثرگذاری و یافتن جایگاهی در جمع همسالان. در چنین وضعیتی، اگر تصویر روشنی از آینده پیش رو نداشته باشد، اگر افق فردا برایش مبهم، تار یا دستنیافتنی به نظر برسد، طبیعی است که به پیامهایی جذب شود که هیجان فوری، احساس قهرمانبودن یا هویت اعتراضی به او میدهند؛ حتی اگر این پیامها در نهایت، او را به مسیری اشتباه بکشانند.
گفتوگوهای انجامشده با این گروه به ما ثابت میکند که بسیاری از این نوجوانان، نه با قصد تخریب، نه با برنامه سیاسی مشخص و نه با درک عمیق از پیامدها وارد میدان شدند. آنها بیشتر تحتتأثیر فضای احساسی شبکههای اجتماعی، روایتهای ناقص، بزرگنماییها و گاه دروغهای هدفمند قرار گرفتند. آنها تنها با یک گجت چند گرمی در دنیایی حضور دارند که سرعت انتقال تصویر و پیام از سرعت تحلیل پیشی میگیرد، هیجان جای تفکر را میگیرد و حضور در صحنه را مهمتر از فهم صحنه نشان میدهد.
اینجاست که مفهوم «فریبخوردگی» معنای دقیقتری پیدا میکند؛ فریبخوردگی نه بهمعنای بیریشگی یا بیاعتقادی، بلکه بهمعنای کمتجربگی در مواجهه با بحرانهای پیچیده اجتماعی و رسانهای. همانگونه که رهبر انقلاب تأکید کردند، «حتی آنهایی که از میان این گروه جان خود را از دست دادند، در دایره شهدای این حوادث قرار گرفتند»؛ نگاهی که نشان میدهد نظام، مسئله را صرفاً امنیتی نمیبیند، بلکه آن را یک زخم اجتماعی میداند.
اما پرسش اساسی که از چهل روز پیش بارها تکرار شده همچنان پابرجاست؛ چه باید کرد تا این چرخه تکرار نشود؟ پاسخ، صرفاً در مدرسه، خانواده یا برخوردهای سلبی خلاصه نمیشود. مسئله عمیقتر از اینهاست. نوجوان امروز نیازمند «افق» است؛ افقی قابل تصور، قابل دسترس و صادقانه. تا زمانی که جامعه نتواند برای نسل جدید، تصویری روشن از مسیر تحصیل، مهارت، شغل و آینده ترسیم کند، هیجانهای خام و پیامهای فریبنده، همچنان قدرت بسیجگری خواهند داشت. شناخت نوجوانان و جوانان فریبخورده، نه برای توجیه خطا، بلکه برای پیشگیری از تکرار آن ضروری است. آنها مسئله نیستند؛ آنها نشانهاند. نشانهای از گستردگی جنگ شناختی و عدم شناخت قربانیانش، ابهام آینده و ناتوانی ما در گفتوگوی مؤثر با نسلی که «بچههای ما» هستند، حتی اگر در لحظهای حساس، راه را اشتباه رفته باشند. در همین راستا محمدجواد بادینفکر و میثم مهدیار، جامعهشناس به تحلیل و بررسی ریشههای جامعهشناختی رفتارهای نسل جدید در بحرانها پرداختند.
کنشورزیهای تودهوار به پدیدهای جهانی تبدیل شده است
مهدیار با اشاره به جهانی بودن این نوع کنشها گفت: «فقط مرتبط با کشور ما نیست. در واقع اگر شما فیلم «جوکر» را دیده باشید، متوجه میشوید که این نوع کنشورزیهای تودهوار به پدیدهای جهانی تبدیل شده است. تقریباً هر جا که بحرانی اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی رخ میدهد، چنین کنشهای خشونتورزانهای (بهویژه از سوی نسلهای جدیدتر) دیده میشود و ما نیز از این قاعده مستثنی نیستیم. بخشی از این مسئله به فضایی بازمیگردد که نسل جدید در آن زندگی میکند؛ یعنی رسانههای اجتماعی و نوع زیست شهری که تجربه میکنند. این فضاها بهنوعی زمینهساز بروز چنین رفتارهایی میشوند. یکی از این زمینهها، تنهاتر بودن کودکان و نوجوانان نسل جدید در خانه است. در گذشته، خانوادهها معمولاً فرزندان بیشتری داشتند و بچهها در زندگی جمعی درون خانواده، بهواسطه تعاملات و رقابتهایی که با خواهران و برادران خود داشتند، زودتر اجتماعی میشدند. وجود سه تا پنج خواهر و برادر، خود بهتنهایی تجربه زیستهای فراهم میکرد که تابآوری آنها را در مواجهه با مسائل و چالشهای مختلف تقویت میکرد. در مقابل، سبک زندگی جدید و افزایش خانوادههای تکفرزند باعث شده است که بسیاری از کودکان در خانه خواهر یا برادری نداشته باشند و این خود میتواند یکی از زمینههای مسئله باشد.»
مشغله والدین تعامل خانوادگی را کمرنگ کرده است
وی در خصوص تغییر شرایط اقتصادی و فرهنگی خانوادهها افزود: «نکته دوم، شرایط اقتصادی و فرهنگی ـ اجتماعی امروز است. معمولاً هم پدر و هم مادر شاغلاند؛ درحالیکه در نسلهای قبل، غالباً مادر در خانه و پدر بیرون از خانه مشغول کار بود. اکنون کودک بخش عمدهای از وقت خود را تنها میگذراند؛ حتی غذا خوردن، انجام تکالیف درسی و بازی کردنش نیز اغلب در تنهایی سپری میشود. به دلیل مشغلههای والدین، کودک بیشتر در خود و تنهاییاش رشد میکند و در نتیجه بیشتر درگیر بازیهای الکترونیکی یا فضاهای رسانهای مختص خود میشود و تعامل جدیتری با خانواده ندارد.»
نوجوانان تجربه زیسته «واقعی» کمتری دارند
این جامعهشناس با انتقاد از محدود شدن فضاهای تعاملی فیزیکی تصریح کرد: «نکته سوم، زیست شهری و بهویژه زندگی در کلانشهرهاست که باعث شده کودکان از همنسلان خود فاصله بگیرند. در دهههای ۶۰، ۷۰ و حتی ۸۰، کودکان بیشتر در کوچهها با هم بازی میکردند؛ فوتبال، گلکوچک یا دوچرخهسواری انجام میدادند. آن فضاهای اجتماعی که بچهها را دور هم جمع میکرد و به جامعهپذیری آنها کمک میکرد، امروز بسیار محدود شده است. فعالیتها بیشتر فردی و مجازی شدهاند. اگر هم جمعی باشند، غالباً شکل مجازی دارند و تجربه زیسته واقعی کمتری برای آنها رقم میزنند. حضور در فضای مجازی برای بسیاری از کودکان پررنگتر از حضور در کوچه، محله، مسجد یا حتی جمع اقوام شده است.»
وی با اشاره به تأثیرات دوران کرونا و تعطیلی مدارس، گفت: «نکته دیگر، پیامدهای دوران کروناست. مدرسه یکی از مهمترین نهادهای جامعهپذیرکننده کودکان است؛ اما پس از شیوع کرونا، دانشآموزان برای یکی دو سال از کالبد فیزیکی مدرسه جدا شدند. پس از آن نیز به دلایلی مانند آلودگی هوا، سرما، گرما یا قطعی برق، در این دو سه سال اخیر بارها از حضور در محیط واقعی مدرسه بازماندهاند. در نتیجه، ارتباطاتشان در مدرسه نیز محدودتر شده است و حتی با همکلاسیهای خود روابط عمیق گذشته را کمتر تجربه میکنند؛ زیرا به طور متوسط، تعداد روزهایی که در مدرسه حضور دارند و فرصت دیدار و تعامل با یکدیگر را پیدا میکنند، کاهش یافته است.»
نوجوانان یکی از اهداف اصلی در حوزه جنگ شناختی به شمار میآیند
مهدیار با بیان اینکه کاهش جامعهپذیری منجر به کاهش تابآوری شده است، اظهار داشت: «مجموع این شرایط اجتماعی، فرهنگی، رسانهای و اقتصادی باعث شده است که نسلهای جدید آمادگی کمتری برای زندگی اجتماعی داشته باشند، جامعهپذیریشان کاهش یابد و در مواجهه با مسائل و مشکلات اجتماعی تابآوری کمتری نشان دهند. به همین دلیل، واکنشهای آنها نسبت به برخی وقایع میتواند هیجانیتر و شدیدتر باشد. از همین منظر، نوجوانان یکی از اهداف مهم سرمایهگذاری در حوزه جنگ شناختی به شمار میآیند؛ چنانکه در ماههای اخیر دیدهایم بخشی از شایعاتی که در فضای مجازی شکل میگیرد، حتی توسط خود نوجوانان تولید و بازنشر میشود. برای مثال، شایعاتی مانند ماجرای «سوسیس» که در فضای مجازی منتشر شد؛ بهدلیل پیوند خوردن با موضوع نوجوانان، بسیار برجسته شد. همچنین اتفاقاتی که از سال ۱۴۰۱ در فضای رسانهای پیرامون مدارس مطرح شد؛ از جمله ادعاهایی درباره «حمله شیمیایی به مدارس» که بازتاب گستردهای پیدا کرد. در آن مقطع، نوعی هیجان و اضطراب جمعی شکل گرفت و بخشی از بازنشر و دامنزدن به این فضا، توسط خود نوجوانان انجام میشد. فضای بازیهای رسانهای و شیطنتهای مجازی پیرامون این موضوع، دلهره زیادی ایجاد کرد؛ درحالیکه بسیاری از این روایتها پایه مستندی نداشت و بیشتر محصول هیجان جمعی بود.»
وی درباره تبعات جدایی و اتمیزه شدن نسل جدید گفت: «این وضعیت را میتوان از تبعات همان تنهایی، جداافتادگی، اتمیزهشدن و جامعهپذیری ناقص نسل جدید دانست. نوجوانانی که تجربه زیسته اجتماعی کمتری دارند، طبیعی است که راحتتر تحتتأثیر قرار بگیرند، تحریک شوند یا واکنشهای تند نشان دهند. همچنین در حوزههایی مانند شرکتهای هرمی یا برخی فعالیتهای اقتصادی پرریسک، قربانیان عمدتاً از میان همین نسل انتخاب میشوند؛ زیرا با وجود آنکه ممکن است از هوش دیجیتالی بالایی برخوردار باشند، در مقایسه با نسلهای پیشین از تجربه زیسته و هوش اجتماعی و فرهنگی کمتری بهرهمندند. دلیل این امر نیز همان جامعهپذیری کمتر و فرصت محدود برای کسب تجربه اجتماعی واقعی است.»
مدرسه، در دسترسترین راهکار برای جبران کاستیها
این جامعهشناس در پایان در پاسخ به راهکارهای کوتاهمدت خاطرنشان کرد: «در پاسخ به این پرسش که آیا راهکاری کوتاهمدت برای پیشگیری وجود دارد، به نظر میرسد مهمترین و در دسترسترین نهاد، مدرسه است. مدرسه اصلیترین بستر رسمی آموزش و تربیت نسل جدید به شمار میرود. کوتاهترین مسیر آن است که در کارکرد مدرسه بازاندیشی شود؛ بهگونهای که بتواند هویت تاریخی، فرهنگی و اجتماعی دانشآموزان را تقویت کند، مهارتهای زندگی، تفکر انتقادی و مسئولیتپذیری اجتماعی را در آنها پرورش دهد و فرصت تجربههای جمعی واقعی را برایشان فراهم سازد.»
تضعیف ارزشها و ترس از آینده محرک اصلی حضور جوانان است
بادینفکر با اشاره به آمار دانشآموزان بازداشتشده گفت: «آماری مطرح شده بود که حدود ۱۷ درصد از دستگیرشدگان دانشآموز بودند. در مورد اینکه چرا این افراد به خیابان میآیند، قطعاً بخشی از موضوع به آموزشوپرورش بازمیگردد. اما پرسش این است که چرا آموزشوپرورش از نگاه نوجوانان کارآمدی لازم را ندارد؟ برخی معتقدند مفاهیم ملیگرایانه به اندازه کافی منتقل نشده است. شنیدهام کتابی درباره جنگ و ملیگرایی به محتوای درسی اضافه شده؛ فکر میکنم در مقطعی از مدارس تدریس میشود و احتمالاً مرتبط با درس سواد رسانهای، و ظاهراً محتوای آن درباره دفاع از ایران و موضوعات مشابه است.»
«اما آنچه به نظر من نوجوان و جوان را به خیابان میکشاند، دو عامل اصلی است. گفته میشود بیش از ۷۰ درصد افراد بازداشتشده زیر ۳۵ سال سن داشتهاند. دو عامل اصلی که کدگذاری شده عبارتاند از؛ نخست، تضعیف ارزشهای بنیادین؛ مانند ارزشهای خانوادگی و موارد مشابه. دوم، نداشتن تصویر روشن از آینده؛ به بیان دیگر، نوعی درماندگی نسبت به وضعیت موجود و ناامیدی نسبت به آینده. در نظرسنجیها نیز اعداد قابل توجهی دیده میشود. بهعنوان نمونه، در هفته دوم یا سوم آذرماه (حدود یک هفته و نیم پیش از این ماجراها) در یک نظرسنجی اعلام شد که حدود ۶۰ تا ۶۵ درصد مردم در هفته گذشته احساس اضطراب و نگرانی را تجربه کردهاند و این شایعترین هیجان گزارششده بوده است. از نظر روانشناختی، اضطراب زمانی بروز میکند که ترس از ابهام، غافلگیری یا نبود شفافیت وجود داشته باشد؛ مانند زمانی که ندانیم پشت یک دیوار چه چیزی قرار دارد. بنابراین، وقتی بخش بزرگی از جامعه چنین احساسی را بهصورت جمعی تجربه میکند، نشاندهنده سطح بالای نگرانی و ابهام نسبت به افق پیش رو است. تحلیل من این است که در چند سال اخیر، در گرایشهایی مانند مصرف فرهنگهای خارجی، افزایش مصرف دخانیات یا برخی رفتارهای پرخطر، ریشهای مشترک وجود دارد و آن، تصور آیندهای نهچندان روشن در ایران است.»
نسل دیجیتال، معنا و چهارچوب میخواهد نه اطلاعات خام
این جامعهشناس با بیان اینکه نوجوان سرشار از تخیل و امید است، افزود: «درحالیکه نوجوانی سنی است که فرد سرشار از تخیل، امید و آیندهنگری است و از نظر روانشناختی، هیجان و امید از هیجانهای پررنگ این دوره به شمار میآیند. حال اگر نوجوان به آینده فکر کند و آن را مبهم، تاریک یا نامشخص ببیند، طبیعی است که دچار اضطراب و بیانگیزگی شود. در چنین شرایطی، آیا نظام آموزشی مقصر است؟ آموزشوپرورش کانالی است که باید اطلاعات و ارزشها را منتقل کند و فرایند جامعهپذیری و فرهنگپذیری را تسهیل کند. اما اگر جامعه تصویری روشن از آینده نداشته باشد، آموزشوپرورش دقیقاً چه چیزی را باید منتقل کند؟ بهویژه در نسلی که با رسانهها رشد کرده و بهعنوان نسل دیجیتال شناخته میشود و امروز ابزارهای هوش مصنوعی دسترسی گستردهای به اطلاعات برایشان فراهم کرده است. بنابراین، صرف ارائه اطلاعات خام دیگر کفایت نمیکند. در گذشته، آموزشوپرورش منبع اصلی انتقال دانش بود؛ اما امروز نوجوانان فراتر از معلمان و کتابهای درسی به اطلاعات دسترسی دارند و دیگر جذابیتی برایشان ندارد. به نظر میرسد مسئله اصلی، کمبود اطلاعات نیست، بلکه ضعف در منطق، تفکر انتقادی و توان تحلیل است. نوجوانان چهارچوب منسجمی برای کنار هم گذاشتن دادهها و رسیدن به استنباط منطقی ندارند. شاید نظام آموزشی بیش از هر چیز باید بر تقویت قدرت تحلیل، استدلال و چهارچوبسازی ذهنی تمرکز کند، نه صرفاً انتقال دادهها.»
بیافقی اجتماعی، قوۀ تحلیل نسل نوجوان را تضعیف میکند
بادینفکر درباره نقش هویت و هیجان در رفتار نوجوانان گفت: «سطح گسترده و منسجمی برای ارتباطگیری با نوجوانان وجود ندارد؛ بنابراین آنها بیشتر با منطق هیجان و عواطف خود ارتباط برقرار میکنند. به این توجه میکنند که کدام محتوا حال بهتری به آنها میدهد، احساس مثبتتری ایجاد میکند یا میتواند در جمع دوستانشان برایشان نوعی هویت و وجهه بسازد. عنصر هویت در این میان بسیار مهم است. برخی از نوجوانان میگویند فلان موضوع «فاز خوبی میدهد» یا جذاب است؛ بدون آنکه پشت آن، تحلیل عمیق یا چهارچوب فکری روشنی وجود داشته باشد. در چنین فضایی، قوه تحلیلی تضعیف میشود و هیجان جای آن را میگیرد. البته کتاب، معلم و خانواده بیتأثیر نیستند؛ اما مسئله کلانتر از اینهاست.»
«بیافقی و ابهام گستردهای که در سطح جامعه وجود دارد، بهویژه در شرایط اقتصادی و پیچیدگیهای سیاسی، بر ذهن نوجوانان اثر میگذارد. وقتی پرسشهایی مانند «جنگ یا صلح؟» به دغدغه عمومی تبدیل میشود، طبیعی است که احساس نااطمینانی افزایش یابد. حتی گاهی برخی افراد از سر ناامیدی ترجیح میدهند تکلیف هرچه زودتر روشن شود، حتی اگر نتیجه آن پرهزینه باشد. این نشاندهنده شدت ابهام و فرسودگی روانی جامعه است. مسئله اصلی ابهام نسبت به آینده و نبود تصویر عینی و ذهنی روشن از آن است. ساختن آینده، زمانی ممکن میشود که گذشته بهصورت انتقادی و واقعبینانه بازخوانی شود؛ چه در رسانهها و چه در کتابهای درسی. بدون این بازخوانی، امکان ترسیم افق مشترک دشوار میشود. بخشی از جامعه گرایش به بازگشت به گذشته دارد و بخشی دیگر بر گشودن مسیر تازهای بهسوی آینده تأکید میکند. آنچه برای نسل نوجوان و جوان اهمیت دارد، حرکتگشایی رو به آینده و ایجاد امید عملی است.»
/ انتهای پیام /