گروه دین و اندیشه «سدید»؛ تحلیل وقایع انقلاب اسلامی و ریشههای گفتمانی آن، پس از گذشت بیش از چهار دهه، همچنان محل بحث و ارائه نظرات گوناگون است. یکی از مناقشات پردامنه، به نقش و جایگاه تفکرات موسوم به «چپ» و میزان تأثیرگذاری آن بر آرمانها، شعارها و حتی ساختارهای پس از انقلاب اسلامی بازمیگردد. آیا انقلاب اسلامی در میانه راه از مسیر اصلی خود که مبارزه با استبداد داخلی بود، منحرف شد و تحتتأثیر فضای جهانی و گروههای چپگرا، مبارزه با امپریالیسم و استکبار را در اولویت قرار داد؟ تا چه حد میتوان سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دهه شصت - همچون اصلاحات ارضی یا قانون کار یا حتی برخی مفاد قانون اساسی - را برآمده از تفکرات چپ دانست؟ آیا برچسب «چپ» صرفاً یک ابزار تحلیلی برای فهم پدیدههاست یا کارکردی سیاسی برای طرد و به حاشیه راندن برخی جریانها و اندیشهها پیدا کرده است؟ اساساً چگونه میتوان مرز میان نقد سازنده از درون گفتمان انقلاب و برچسبزنیهای ایدئولوژیک را تشخیص داد و به فهمی عمیقتر از لایههای فکری انقلاب دست یافت؟ ما در پی یافتن پاسخهایی برای این پرسشها و بررسی دقیقتر این صورتبندی از مسائل انقلاب اسلامی، با حجتالاسلاموالمسلمین حسین مهدیزاده - پژوهشگر علوم اجتماعی و عضو هیئتعلمی فرهنگستان علوم اسلامی قم - به گفتگو نشستهایم. در ادامه، بخش نخست این گفتگو را از نظر خواهید گذراند.
انقلاب استعمارستیز اسلامی و شبه چپ
برخی در توضیح انقلاب اسلامی معتقدند که رخدادهای ۱۵ خرداد سال ۴۲ تا انقلاب اسلامی، یک قیام ملی و به طور مشخص در نقطه مقابل دیکتاتوری پهلوی بود. اما متأثر از فضای جهانی چپ و گروههای داخلی چپ که در آن برهه فعال بودند، ما دچار جابهجایی در آرمانها و اهداف شدیم و مبارزه با استکبار و امپریالیسم، جایگزین مبارزه با پهلوی شد. این ایده سپس به مسائل دیگر نیز سرایت میکند. برای مثال، چنین گفته میشود که قانون اساسی ما نیز مبتنی بر اندیشه چپ است. یا سیاستهایی که در دهه شصت اجرا میشود، نظیر اصلاحات ارضی، قانون کار و... و بهطورکلی دغدغه عدالتخواهی، ریشه گرایش به چپ بودن را دارد. ابتدا میخواستیم تا نظر خود را پیرامون این نحوه از صورتبندی مسئله بیان کنید. به باور شما، این تحلیل تا چه میزان درست است؟
به دلیلی نامشخص، مفهوم «چپ» و «مارکسیسم» و برخی اصطلاحات و گروههای فکری - سیاسی در تاریخ معاصر، اکنون به اسم رمزی برای تخریب حجم گستردهای از جریانهایی تبدیل شدهاند که همگی در آن محدوده فعالیت داشتهاند
مهدیزاده: در پاسخ به این مسئله، به باور من نکته اصلی این است که به دلیلی نامشخص، مفهوم «چپ» و «مارکسیسم» و برخی اصطلاحات و گروههای فکری - سیاسی در تاریخ معاصر، اکنون به اسم رمزی برای تخریب حجم گستردهای از جریانهایی تبدیل شدهاند که همگی در آن محدوده فعالیت داشتهاند. برای نمونه، تمام کسانی که اکنون با لیبرالیسم مخالف هستند، «مارکسیست» نامیده میشوند. این در حالی است که بهعنوانمثال در جریانِ جماعتگرا یا سوسیالیسم، باید توجه کنید که «مارکس» یک تضادگرا محسوب میشود؛ حال آنکه سوسیالیستهای اولیه - یعنی سوسیالیستهای پیش از مارکس که خودِ مارکس آنان را «سوسیالیستهای اولیه» مینامد - تعاونگرا و یاریگر هستند و تضادگرا نیستند. مسئله آنان همگرایی و چگونگی ایجاد جامعهای همگرا است. خب این ادبیات اکنون در ایران کجاست؟ بهعنوانمثال ما در این جریان در ایران، دکتر مرتضی فرهادی را داریم. اکنون برچسب سوسیالیست به ایشان زده نمیشود؟ او مجبور میشود تا این اندازه پشت شعارهای آزادی و امثال آن قرار گیرد و با افراد لیبرال آنقدر رفتوآمد کند تا این برچسب به او زده نشود. البته پروژه او نیز ابتر میماند. یا به همین ترتیب، انگ «حجتیهای» مطرح میشود. «حجتیه» سازمانی بوده است که میخواسته در مقابل جریان بهائیت مبارزه کند تا آنان در ساختار قدرت نفوذ نکنند. به لحاظ اعتقادی نیز از آنجا که بهائیان، باب و بهاء را امامزمان میدانستند، اعضای حجتیه بر توجه به امامزمان (عج) بهعنوان یک رفتار فردی و تجربه سلوکی و مکالمه روحی انسانها با امامشان تأکید میکردند. نام اصلی این انجمن، «انجمن ضد بهائیت» و نام دوم آن «انجمن حجتیه» است. میخواهم بگویم شاهدیم که از تفکرات در آن برهه برچسب سازی میکردند و هدف این برچسب سازی نیز طرد اجتماعی و سیاسی است.
ما جریان سنتی گستردهای داریم که اینها ایدههایی دارند. حتی اگر نگویم جریان سنتی، جریانهای اسلامی بسیار گستردهای داریم که میخواهند با ادبیات دینی وارد مطالعات اجتماعی شوند و در عرصه سیاست، سیاستورزی کنند. اما در مورد هر یک از اینها، یک تکجمله یا عبارتی را پیدا میکنند که مثلاً اندک شباهتی با آن گروههای مورد اتهام داشته باشد. سپس وارد طرد اجتماعی و سیاسی آنها میشوند. در فضای علمی نیز گاهی همین مسئله وجود دارد. بهعنوانمثال اگر به فضای علم کلام نگاه کنید؛ تا فردی سخنی مطرح کند، میگویند تو «معتزلی» هستی! دیگری سخنی بگوید، میگویند تو «اشعری» هستی! ممکن است فردی اصالت وجودی باشد، اما اگر یک جمله در مورد فلان موضوع بیان کند، میگویند این که اصالت ماهیت است. رمی به تک جمله و برچسبزدنها، نشاندهنده این است که افراد متوسطالحال بر نهاد علم و فرهنگ ما حاکم هستند و اجازه نمیدهند تکثر واقعی، خود را نشان دهد. شاید بتوان گفت که یا دشمن حاکم است، یا فردی مغرض حاکمیت دارد.
چپنمایی کارکردی
یعنی شما این صورتبندیها را بیشتری سیاسی میدانید تا معرفتی؟ بهعبارتدیگر برچسبی ساخته شده تا گروههایی طرد شوند.
اینکه تأکید میشود انقلاب ایران صرفاً برای نجات از استبداد داخلی پهلوی بوده، این واقعاً تاریخسازی است. مگر ما در آن لحظه علی شریعتی را نداریم؟ ما در آن لحظه علی شریعتی را داریم. خب علی شریعتی مگر دوست «فرانتس فانون» نیست؟ مگر فرانتس فانون بهعنوان یکی از متفکران ضد استعمار معرفی نمیشود؟ او کاملاً ضد استعمار است.
مهدیزاده: بله همینگونه است. برداشت من این است که پشت عنوان «مارکسیسم» برخی مسائل سانسور میشود. اگر بخواهم این سخن را باز کنم، به باور من در لحظه انقلاب، دو جریان استبدادستیز و استعمارستیز همزمان در ایران فعال بودند و مردم نیز هر دو را مشکل میدانستند. امام خمینی (ره) از ترکیب این دو، مفهوم «استکبار» را ابداع میکنند و میفرمایند که یک استکبار در درون ماست که باید آن را حل کنیم و یک استعمار در بیرون حضور دارد. بهعنوانمثال، آمریکای جنایتکار و غیره که رهبر و رأس آن است، همان شیطان بزرگ است. یک شیطان درون و یک شیطان بیرون داریم. این تصویر در علوم اجتماعی ما که کاملاً اصطلاحات خود را از غرب وام میگیرد، رسوخ نکرده یا اینکه به عمد اجازه رسوخ به آن داده نشده است.
یکی از مهمترین سؤالات این است که ادبیات استعمارستیزی اصولاً کجاست؟ شما یک گفتگوی ساده با همین هوش مصنوعی انجام دهید و به آن بگویید که آیا مارکسیستها همان استعمارستیزها و ضد استعمارها هستند؟ پاسخ میدهد که خیر، انواع و اقسام ضداستعمار وجود دارد. بهعنوانمثال، ضداستعماری که افرادی نظیر «جواهر لعل نهرو» و «مهاتما گاندی» نمایندگان آن هستند؛ استعمارستیزی اینها جنبه ناسیونالیستی دارد ولی مسئلهشان در مرحله اول، استبداد درونی نیست. اما اینکه تأکید میشود انقلاب ایران صرفاً برای نجات از استبداد داخلی پهلوی بوده، این واقعاً تاریخسازی است. مگر ما در آن لحظه علی شریعتی را نداریم؟ ما در آن لحظه علی شریعتی را داریم. خب علی شریعتی مگر دوست «فرانتس فانون» نیست؟ مگر فرانتس فانون بهعنوان یکی از متفکران ضد استعمار معرفی نمیشود؟ او کاملاً ضد استعمار است.
آیا خود علی شریعتی تأییدی بر ادعای اولیه نیست؟ یعنی خود او رمی به چپ بودن شده است. اتهام چپ بودن در خصوص او خیلی قوی است.
مهدیزاده: سؤال این است که او را چگونه باید تعریف کرد؟ آیا پروژه علی شریعتی همان پروژه چپ است؟ یا پروژهای ضد استعماری است؟ من این را میپذیرم که ادبیات چپ، مجموعهای از مفاهیم ضد استعماری مانند نقد امپریالیسم، مبارزه طبقاتی و جهانی کردن مبارزه را مطرح کرد؛ اما اصل مارکسیسم اساساً برای درون خود اروپا طراحی شده بود. مارکس اصولاً نقطه ثقل انقلاب را انگلستان میدانست و آن زاویه دیدی که ما به آن مبتلا بودیم، در مارکس وجود نداشت. ما جزء کشورهای استعمارزده بودیم. کلیت نهاد علم و علومانسانی ما خود را درگیر توسعهیافتگی و توسعهنیافتگی میداند؛ اما در لحظه انقلاب، آیا مردم ما خود را درگیر توسعهیافتگی یا توسعهنیافتگی میدانستند یا درگیر استبداد محمدرضا و استعمار آمریکا و انگلیس؟ کدام یک از این دو، ادبیات مبارزه در آن لحظه بود؟ توسعهیافتگی و نیافتگی و جهانسومی بودن؟
آن اعتماد به نفسی که ما با آن آرامترین، فراگیرترین و آخرین انقلاب قرن بیستم را به انجام رساندیم، آن ادبیات، ادبیات توسعهیافتگی صرف نبود. ادبیات توسعهنیافتگی که انقلاب نمیطلبد؛ ادبیات توسعهنیافتگی، بهینهسازی اجتماعی را اقتضا میکند. ما با این ادبیات که «من فقط ضداستبداد هستم» انقلاب را تحقق نبخشیدیم. توجه کنید که ادبیات ضداستبدادی، صرفاً یک اصلاحات (Reforme) را میطلبد. ادبیات توسعهنیافتگی، اصلاحات را ایجاب میکند. بهعنوانمثال، علت توسعهنیافتگی من چیست؟ گفته میشود که علتش مثلاً نالایق بودن نیروی انسانی داخلی است؛ باید مثلاً نیروی انسانی داخلی در دولت تقویت شود. حکمران، فناوریهای مناسبی در اختیار ندارد و نیروی انسانی شایستهای نیز تربیت نکرده است؛ پس لازم است اصلاحات داشته باشیم. اما آنچه در انقلاب ۵۷ رخ داد، اصلاحات (Reforme) نبود، بلکه انقلاب (Revolution) بود.
نهاد علم و مسئله چپنمایی
علت این تغییر در صورتبندی چیست؟ بهعبارتدیگر، چرا برخی تلاش دارند تا صورتبندی متفاوتی از آنچه در انقلاب اسلامی رخ داد را عرضه کنند؟
مهدیزاده: به نظر میرسد بخشی از آن به این بازمیگردد که باید یک تبارشناسی صورت گیرد از اینکه چگونه نیروی غربزده و تحصیلکرده در نهاد علم ما، اولویتها را دگرگون کرده است. نهاد علم در ایران اساساً از زیر سیطره گفتمان استعمار خارج نشده است. من کاملاً استعمارستیز و ضد استعمار هستم. من معتقدم هنوز مسئله اصلی منطقه ما، ضدیت با استعمار است و اتفاقاً معتقدم که ما اکنون در نقطه انحطاط ایران قرار داریم و با تقلیل مبارزه به ضدیت با استبداد داخلی، ایران را به مخاطره میاندازیم.
نهاد علم در ایران اساساً از زیر سیطره گفتمان استعمار خارج نشده است.
استعمارستیز میخواهد با نیروی داخلی علیه استعمار مبارزه کند تا آن موانع را برطرف سازد و بتواند ظرفیتهای داخلی خود را شکوفا کند. آن نیروی بیرونی مانند سیل است که با آن سیل، تحریم ایجاد میکند، نرخ دلار را دچار نوسان میکند و ورود دلار را کنترل مینماید. این آمریکا بود که پس از جنگ عراق، اجازه نداد ما دلارهایمان را در داخل ایران تحویل بگیریم. ما صادرات انجام میدادیم، ولی دلارهایمان را در دبی تحویل میگرفتیم. بهاینترتیب، پایتخت تجاری ایران از داخل کشور به خارج از ایران منتقل شد. چرا کسی در این باره سخن نمیگوید؟ این تصمیم را ما نگرفتیم؛ این تصمیم در خارج از کشور گرفته شد و دولت امارات مأمور شد که مراقبت کند. یعنی بانکهای اماراتی مأمور مراقبت از این بودند که ما این پول را در جایی که آمریکا اجازه نداده است، خرج نکنیم. ما تعداد بسیار زیادی از افراد و نیروهای انسانی خود را به دبی فرستادیم تا شرکت تأسیس کنند و این امور را مدیریت نمایند. تهران دیگر پایتخت تجاری ایران نیست. اینها اتفاقات کوچکی محسوب نمیشوند.
اگر بخواهیم یک اولویتبندی کنیم، چنین مسائلی که از ناحیه استعمار بر ایران تحمیل میشود، بهمراتب بزرگتر از مسائلی هستند که از ناحیه استبداد درونی بر ما تحمیل میشود. شما این مسئله تغییر پایتخت تجاری ایران را به لحاظ وسعت تخریب، نمیتوانید با عدم شفافیت و فساد مدیران مقایسه کنید؛ یا اینکه بگویید مدیرانی که عدم شفافیت دارند، فاسد هستند، یا طرح حکمرانی ما قوی نیست. من اصولاً نمیتوانم دلارم را به داخل کشور منتقل کنم. اینکه تمام بندرهای جنوبی شما که از نظر موقعیت مکانی بهترین بندرهای خلیجفارس نیز هستند، ۴۵ سال است که تحت تحریم قرار دارند و یک بندر مصنوعی و گرانقیمت مانند بندر «جبلعلی» که هزینه نگهداری آن بسیار گزاف است، باید به یک ملت ۹۰ میلیونی مانند ایران خدمات تجاری ارائه دهد، عادی نیست. این اتفاقات را آن نیروی خارجی رقم میزند. بعد شما در داخل ایران درگیر چه هستید؟ استعمارستیز میگوید باید این مانع خارجی را حل کنم. استبدادستیز چه میگوید؟ میگوید باید رقابت در بازار شکل بگیرد. میگویم یعنی چه؟ پاسخ میدهد که دلار آزاد شود. چرا آن کوهِ ادعاهای علوم اجتماعی و اقتصادی، ناگهان به این خروجیهای نازل میرسد؟
این دو رویکرد با یکدیگر هیچ سازگاری ندارند. استبدادستیزها در ایران اگر این دوگانه استعمار - استبداد دوباره احیا شود، هیچ حرفی برای گفتن نخواهند داشت. ولی اقبالی که آنان دارند، این است که کل نهاد علم در اختیار آنهاست و شما اجازه ندارید ادبیات استعمارستیزی را در نهاد علم حتی در قالب یک پژوهش مناسب مطرح کنید. دو پایاننامه دکتری، دو استاد یا یک دانشکدهای که بخواهد استعمار را از یک ادبیات فرهنگی به یک ادبیات علمی تبدیل کند، در این چهل سال وجود نداشته است. این موضوع، مسئله اصلی است که اگر به آن توجه کنید، یعنی به سراغ استعمارستیزی بروید، ثمرات فراوانی برای ایران خواهد داشت.
استعمار، تاریخ این منطقه ما را رقم زده است؛ عثمانی را به ۳۳ کشور تجزیه کرده است. استعمار، ایران را به ۹ کشور تجزیه کرده و آسیبهای فراوانی به هند وارد ساخته است. در منطقه ما، استعمار اصلاً اهل تعارف نیست. از لحظهای که «آلبوکرک» در سال ۱۵۰۷ میلادی وارد این منطقه شده، دسترسی ما به جنوب محدود شده است. این همه اتفاق رخ داده است، اما علوم اجتماعی و نهاد علم اصلاً قادر به دیدن اینها نیست. من اتفاقاً معتقدم علوم اجتماعی ما به علت ضدیت با نیروی مذهب - که بیدلیل بهعنوان یک ایده سخیف در علوم اجتماعی ما تثبیت شده - دچار مشکل است.
علاقه عاطفی نهاد علم به غرب!
اگر ممکن است، برای روشنشدن بیشتر بحث، استبدادستیزی را که به نهاد علم منتسب میکنید، بیشتر توضیح دهید. بالاخره استبدادستیزی اگر به وجه درست آن طرح شود، میتواند دریچهای به سمت گفتگو با نیروی انقلاب ایجاد کند.
مهدیزاده: به باور من، برداشت نهاد علم از «استبداد»، حذف نیرویی است که به پشتوانه مذهب میخواهد در مقابل استعمار بایستد. چرا؟ چون نیروی علوم اجتماعی ما، یک احساس عاطفی نسبت به غرب دارد و این قضیه کاملاً احساسی است و اصلاً علمی نیست. یعنی وقتی زمان صرف کنید و بخواهید کار علمی انجام دهید، متوجه میشوید که این پروژهها همگی روایتسازی هستند. در ایران حجم وسیعی از اطلاعات توسط اینها روایتسازی میشود که اگر چند مؤلفه به آن اضافه کنید، کل روایت دگرگون میشود. اما به علت اینکه نهاد علم را در اختیار دارند، میتوانند «استعمار» را به «استبداد» تقلیل دهند و «استبداد» را مسئله اصلی جلوه دهند.
به باور من، برداشت نهاد علم از «استبداد»، حذف نیرویی است که به پشتوانه مذهب میخواهد در مقابل استعمار بایستد. چرا؟ چون نیروی علوم اجتماعی ما، یک احساس عاطفی نسبت به غرب دارد و این قضیه کاملاً احساسی است و اصلاً علمی نیست.
اکنون در داخل ایران، ما در حال مبارزه با خودمان هستیم؛ در مقابل آمریکایی که با نیروی دریایی، منطقه را کنترل میکند، اجازه نمیدهد دلار ما وارد کشور شود و اجازه نمیدهد ما از خامفروشی خارج شویم. ما برخی از رشتههای صنعتی را که نفت و گاز ما را فرآوری کرده و امکان صادرات ارزشمندتر آن را فراهم میکند، اصلاً در داخل ایران نداریم. یعنی از زمانی که این صنایع در جهان توسعه یافته، ما آنها را نداشتهایم. درحالیکه قطعاً پیش از انقلاب این فناوریها به ایران وارد شده بود و صنعت آن از قبل از انقلاب شکل گرفته بود، اما ما هنوز دانشهای پشتیبان این فناوریها را نداریم. اکنون مستندات آن موجود است، ولی در دانشگاههای ما هنوز این رشتهها وجود ندارد؛ مانند مکانیک دماهای بسیار پایین که بهعنوانمثال اگر ما بخواهیم گاز را صادر کنیم، به ابزار صادرات گاز LNG نیاز داریم. ابزار صادرات گاز در دنیا LNG است، نه کشیدن خط لوله به هند!
آقایان استبدادستیز در داخل کشور، مخالف خط لولهای هستند که تا روستاها کشیده شده است. بعد تئوری میدهند که برای صادرات گاز، باید لوله به «ند» بکشیم. آن چیزی که ابزار بهینه صادرات است، یعنی تبدیل گاز به LNG، کجاست؟ ابزار LNG کجاست؟ علم آن وجود ندارد و اصلاً دانشکده پایهای برای آن نیست. وقتی در وزارتخانه این دانش وجود ندارد، جزء گزینههای کارشناسی هم قرار نمیگیرد. این ابزار، ابزاری بوده که کمک میکرده پاکترین سوخت صادر شود. فناوری دماهای پایین، مشکل مازوت و مشکل صادرات را حل میکند و دیگر نیازی به کشیدن خط لوله نیست و میتوان گاز را در کشور ذخیره کرد؛ تابستان که به گاز کمتری نیاز دارید، آن را ذخیره کنید و زمستان در اوج مصرف، کارخانهها را تعطیل نکنید. این دانش وجود ندارد. ولی آیا استبدادستیزها هیچوقت میآیند بر سر این مسئله بایستند که چرا این دانش را نداریم؟ بنیان مشکل این است که این دانش نمیتواند وارد شود. خب دانش که در اختیار شماست و نهاد دانش از ابتدا در اختیار شما بوده است، چرا آن را وارد نکردهاید؟
استعمار، مهمتر از استبداد
برای آنکه بحث پراکنده نشود، اگر صلاح بدانید یک جمعبندی داشته باشید تا این تکثیر مثالها سرنخ اصلی را از دست خارج نکند.
توجه به مفهوم «چپ»، یک آدرس غلط است. آنچه باید به آن توجه شود، «استعمار» است. قراردادن استبداد به جای استعمار، به باور من یک تغییر اولویت خطرناک بوده که متأسفانه نهاد علم ما به سبب علقه عاطفی و احساسی که به غرب دارد، آن را مرتکب شده است.
مهدیزاده: بله، نکته اصلی من این است که توجه به مفهوم «چپ»، یک آدرس غلط است. آنچه باید به آن توجه شود، «استعمار» است. قراردادن استبداد به جای استعمار، به باور من یک تغییر اولویت خطرناک بوده که متأسفانه نهاد علم ما به سبب علقه عاطفی و احساسی که به غرب دارد، آن را مرتکب شده است. البته توجه کنید که غرض من، دوگانهسازی از این مفاهیم به این معنا که بگویم اصلاح داخلی را رها کرده و به مبارزه با عنصر خارجی بپردازیم، نیست؛ بلکه در مقابل این سخن که از اساس تلاش دارد تا رد پای استعمار در مشکلات ما را پاک کرده و حرکت دویستساله ما در ضدیت با یک عنصر واقعی و اثرگذار در زندگی اجتماعی ما ایرانیان را نادیده بگیرد، تلاش داشتم تا اثبات کنم که اتفاقاً مسئله اصلی همان استعمار است. در این میان هم چپنمایی، ابزار مؤثری است که این تغییر اولویت را برای نهاد علم ما ممکن کرده است.
/ انتهای بخش اول / ادامه دارد...