بررسی الگوی اثرگذاری رسانه‌های نخبگانی مکتوب با تمرکز بر مجلات «همشهری» در گفت‌وگو با مجید حسینی/ بخش دوم؛

مسئولیت انسانی‌تان را بشناسید

مسئولیت انسانی‌تان را بشناسید
من می‌گویم تو در مورد این میکروفن صحبت کنی یا ملاصدرا، یک اصل بیشتر در مورد آن مهم نیست: رهایی‌بخشی. اگر ندارد آن را دور بینداز. هیچ ملاک دیگری برای ارزیابی علوم‌انسانی وجود ندارد. ما برای تفسیر جهان نیامده‌ایم. ما چنین موضعی نداریم. ما آرمان و تعهد داریم و نسبت به تمام آدم‌های گرسنه، همه زنان سرپرست خانوار و همه کودکانی که در خیابان‌های تهران به آنها تجاوز می‌شود و... تعهد داریم. اگر توانستید تعهدتان را توضیح دهید، عالی است. در مورد مبانی حرف بزنید، اما آن مبانی که نمی‌توانید نسبتش را با اینها معلوم کنید، جفنگ است.

گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ مجید حسینی در بخش اول این گفت‌وگو که با عنوان «راهی جز آگاهی عمومی نداریم» منتشر شد، از تجربیات خود در گروه مجلات همشهری گفت و به شرایط فعلی حوزه اندیشه نقد‌هایی را وارد کرد. از دید او دوره رسانه‌های مکتوب پایان یافته است. حسینی در بخش دوم گفت‌و‌گو بر این نکته تاکید کرد امروز مجلات اندیشه‌ای صرفاً سراغ یک سری سلبریتی اندیشه‌ای می‌روند درحالی‌که این عرصه نیاز به تولید خلاقیت از طیف گمنامان دارد از همین رو کار مهم بلندکردن صدای این طیف گمنامان است که در حاشیه قرار گرفته‌اند. در ادامه مشروح بخش دوم این گپ‌وگفت را می‌خوانید.

 

مبانی غیرمتعهد به زمان

یک انتقادی وجود دارد مبنی بر اینکه وقتی درباره اندیشه صحبت می‌کنیم، برخی سراغ ملاصدرا و دعواهای علمی می‌روند؛ درحالی‌که زمان اینها گذشته و باید مسئله روز را خیلی امروزی و با زبان همه‌فهم بیان کرد. از سوی دیگر، برخی نیز می‌گویند اگر به ریشه‌ها و ادبیات قدیم مراجعه نکنید و آن سنت را به لحاظ ادبیاتی و اندیشه‌ای نبینید، تبدیل به یک سلبریتی می‌شوید که سخنان بسیار مردم‌پسند می‌گوید ولی به درد کسی نمی‌خورد و مسئله مردم را نیز حل نمی‌کند. به نظر شما باید بین اینها نسبتی برقرار کرد یا یکی را کنار گذاشت؟

حسینی: مردم‌دوست بودن یا نبودن، ملاک هیچ چیزی نیست. اما یک چیزی ملاک است؛ اینکه کار تو چه میزان رهایی‌بخش است. اگر آقایان می‌توانند از مبانی ملاصدرا، رهایی‌بخشی درآورند که حتماً باید انجام دهند، اما نمی‌دانم چرا انجام نمی‌دهند. همیشه بین اختلافات «ملاصدرا» و «حاجی سبزواری» گیر می‌کنند. این مبانی چه زمانی قرار است رهایی‌بخش باشد؟ آیا آن مبانی که رهایی‌بخش نیست، مبانی است؟ من در سخنان حضرت علی (ع) ندیدم که در مورد مبانی صحبت کنند، اما می‌فرمودند «من امشب خوابم نمی‌برد؛ چون دو نفر در یمامه و حجاز گرسنه هستند» و این برای همه روشن است که درباره عدالت صحبت می‌کردند.

در بخش وضعیت، رهایی‌بخشی امری تئوریک است و حتماً انضمامی نیست. شما باید به لحاظ تئوریک نشان دهید که چه میزان رهایی‌بخش هستید یا نیستید. مسئله این است.

این دسته، دوست دارند این سخنان را به ملاصدرا وصل کنند؛ اما من به آنها می‌گویم تکلیفتان را روشن کنید که شما کجا رهایی‌بخشی داشتید؟ درحالی‌که وضعیت را بدتر کردید و هر لحظه از مبانی حرف زدید و ما فکر کردیم قرار است دو میلیون نفر دیگر گرسنه بمانند. باید این را پاسخ دهند. اینجا بحثی از مردم‌پسندی و غیر مردم‌پسندی نیست. بحث این است که وظیفه تو چیست؟ اگر قرار است میلیاردها پول مملکت را به فلان مؤسسه و مرکز بدهیم که در مورد مبانی کار کنند که نهایتاً نیز آنها را نفهمیم، نسبت آن با این مبانی چیست؟ در واقع این پول را دور ریخته‌ایم. مانند یک عده آدمی که در «ایران‌خودرو»، اضافی هستند و به هیچ درد نمی‌خورند. در وزارت اقتصاد نیز کارمندهای الکی هستند و حقوق‌های الکی می‌گیرند. در اینجا هم یک عده آدم هستند که پول می‌گیرند و رهایی‌بخشی ندارند. بالاخره تو در کشوری داری زندگی می‌کنی و نسبت به آن یک تعهدی داری. پس کجاست؟ اگر ملاصدرا به‌عنوان مبانی، تعهدی برای ما دارد و این را حل می‌کند، این را توضیح دهیم که من ۳۰ سال روی ملاصدرا کار کردم و رهایی‌بخشی‌اش این است. نه اینکه شرایط هر روز بدتر شود و شما نتوانید هیچ نسبتی بین خودتان و شرایط تعریف کنید.

من می‌گویم تو در مورد این میکروفن صحبت کنی یا ملاصدرا، یک اصل بیشتر در مورد آن مهم نیست: رهایی‌بخشی. اگر ندارد آن را دور بینداز. هیچ ملاک دیگری برای ارزیابی علوم‌انسانی وجود ندارد. ما برای تفسیر جهان نیامده‌ایم. ما چنین موضعی نداریم. ما آرمان و تعهد داریم و نسبت به تمام آدم‌های گرسنه، همه زنان سرپرست خانوار و همه کودکانی که در خیابان‌های تهران به آنها تجاوز می‌شود و... تعهد داریم. اگر توانستید تعهدتان را توضیح دهید، عالی است. در مورد مبانی حرف بزنید، اما آن مبانی که نمی‌توانید نسبتش را با اینها معلوم کنید، جفنگ است. جفنگیاتی برای نشخوارکردن است و باید توضیح دهید که چه چیزی را می‌خواهید حل کنید. من نمی‌گویم در مورد مسائل روز حرف بزنید یا نزنید. اصلاً حرف بزنید. اما جایگاه شما چیست؟ بنیامین می‌گوید ما یک روشنفکری داریم که فلانور (پرسه‌زن) است. در خیابان‌ها راه می‌رود و می‌گوید اینجا خطاست، اینجا خطاست... این مسئولیت انسانی اوست. خب مسئولیت انسانی‌تان را بشناسید.

 

قدری به بحث اولیه‌مان بازگردیم. شما گفتید که به لحاظ محتوایی ما باید حرفمان مستقل و رهایی‌بخش مردم خودمان باشد.

حسینی: در بخش وضعیت، رهایی‌بخشی امری تئوریک است و حتماً انضمامی نیست. شما باید به لحاظ تئوریک نشان دهید که چه میزان رهایی‌بخش هستید یا نیستید. مسئله این است.

 

تحلیل متفاوتی از نسبت فرم و محتوا

به لحاظ فرم اشاره کوتاهی کردید که من کار باکیفیت می‌کنم. از حیث فرم باید چه کاری انجام داد که در حوزه فکر مستقلِ پیش‌برنده موفق باشیم؟ باید چه اقتضائاتی را رعایت کنیم؟ چون شما یک مسیری را طی کردید و تا به امروز رسیدید و این تجربه شما می‌تواند کمک‌کننده باشد.

حسینی: به نظرم فرم مال ما نیست. فرم ترکیبی از آدم‌هایی است که برای تولید و جامعه کار کرده‌اند. به‌عنوان‌مثال، فرم نسل زد با نسل آلفا فرق می‌کند و یک فرم دیگری است. همچنین فرم دهه ۶۰ با اینها متفاوت است. الان برخی از دهه شصتی‌ها این‌گونه هستند که یک روسری می‌گذارند و گاهی می‌افتد و باز بر سر می‌گذارند، اما دهه نودی‌ها این‌گونه نیستند. اصلاً چنین چیزی به ذهنشان نمی‌رسد که چنین کاری انجام دهند. یک فرم دیگری هستند. دهه شصتی‌ها نیز یک فرمی دارند و می‌خواهند از آن فرار کنند یا در آن فروبروند. این در حالی است که دهه نودی‌ها فرمی ندارند که بخواهند از آن فرار کنند.

فرم، حاصل ارتباطِ مولد - به تعبیر دقیق‌تر مؤلف - با وضعیت است. وضعیت دائماً فرم را تغییر می‌دهد و برای اینکه به یک فرم درستی برسید، باید دائماً و هم‌زمان هم مؤلف باشید و هم خوانندهِ وضعیت. مگر نه آن فرم یا حاصل وضعیت است که زرد است یا حاصل مؤلف است که خوانده نمی‌شود و به درد نمی‌خورد. در واقع یک ارتباط متقابل است بین وضعیت، مخاطب و اوضاعی که جدید ساخته می‌شود. به تعبیر «دلوز و گارتری»، آن خلاقیت میل که پایین است و مؤلف، نمونه برجسته آن در سرمایه‌داری است. سرمایه‌داری به‌شدت میل خلاق مؤلف و مخاطب را به کار می‌گیرد در اینکه بتواند فرم جدیدی را خلق کند؛ به‌عنوان نمونه در سریال‌های «سیتکام» که آمریکایی‌ها می‌سازند، از یک جایی به بعد، شخصیت برجسته می‌شود و بقیه کنار می‌روند؛ یعنی اینها دائماً با وضعیت تعامل می‌کنند و فیلمنامه را تغییر می‌دهند؛ چون می‌بینند که مخاطب با آن کاراکتری که ما فکر می‌کردیم رابطه نداشت و یک کاراکتر دیگری برای او جذاب بود؛ لذا آن را برجسته می‌کنند. در واقع بین مؤلف و وضعیت در رفت‌وآمد هستند تا فرم ساخته شود و اگر این رفت‌وآمد را از دست دهید یا زرد هستید (یعنی چیزی به وضعیت اضافه نمی‌کنید) یا آن‌قدر پرت هستید که وضعیت با شما ارتباطی ندارد. فرم در واقع حاصل این ارتباط متقابل است.

 

کمک مجلات به سلبریتی سازی اندیشگانی!

اندیشه باید با نخبگان حرف بزند یا با توده و عامه مردم؟

حسینی: نمی‌دانم منظورتان از اندیشه چیست! آن چیزی که در مجلات اندیشه‌ای و... موردتوجه است، این است که اینها یک سری سلبریتی اندیشه‌ای می‌شناسند و مکرر سراغشان می‌روند. این چند نفر را یا کنار هم می‌گذارند و مناظره برگزار می‌کنند یا از آنها مقاله می‌گیرند. برای همین دلیل هم این افراد مشهور شده‌اند. درحالی‌که بالعکس، ما نیاز به تولید خلاقیت از طیف گمنامان داریم؛ آنهایی که ایده‌ها و فکر خلاقانه‌ای دارند، حرف‌های جدیدی می‌زنند و تولیدات خلاقانه‌ای دارند، اما سلبریتی نیستند. اینها دسترسی به رسانه و قدرت و دانشگاه ندارند و در این بازی گم شده‌اند. به‌طور خلاصه، حاشیه‌ها صدا ندارد. ما کار مهمی که می‌توانیم انجام دهیم، بلندکردن صدای حاشیه‌هاست.

فرم، حاصل ارتباطِ مولد - به تعبیر دقیق‌تر مؤلف - با وضعیت است. وضعیت دائماً فرم را تغییر می‌دهد و برای اینکه به یک فرم درستی برسید، باید دائماً و هم‌زمان هم مؤلف باشید و هم خوانندهِ وضعیت. مگر نه آن فرم یا حاصل وضعیت است که زرد است یا حاصل مؤلف است که خوانده نمی‌شود و به درد نمی‌خورد.

 

برای چه کسانی؟ برای نخبگان یا مردم؟

حسینی: برای نخبگان. در واقع مخاطب اندیشه مستقیماً مردم نیست. باید با یک فیلتری به مردم برسد. به‌عنوان‌مثال، چپ در دوره قبل از انقلاب نمی‌توانست به‌صورت مستقیم با مردم حرف بزند. می‌توانست به شریعتی بگوید و او حرف بزند. این چپ، پشت شریعتی است. یعنی معمولاً این اندیشه با یک فیلتری به مردم می‌رسد و خود اندیشه دائماً برای شریعتی و برای طیف واسطه تولید می‌شود. این طیف واسطه دیگر آن‌قدر تکرار شده که ملال‌انگیز شده است و ما نیاز داریم که این پایین دوباره شخم زده شود و آنهایی که به حاشیه پرتاب شده‌اند، دوباره بازگردند و حرفهای‌شان شنیده شود. در واقع سخنان فروافتادگان باید شنیده شود. قطعاً آنها سخنانی خواهند داشت که برای این حلقه واسط که با مردم در ارتباط هستند، جذاب است.

 

باید چه کنیم که این جذابیت به قشر میانی که واسط مردم و اندیشه‌ها هستند، منتقل شود و از چه محتوا و فرم و کنش و ادبیاتی استفاده کنیم؟ چه کاری انجام دهیم که صدای حاشیه‌ها برای این آدم‌های میانی جذاب باشد؟!

حسینی: ما باید برچسب‌ها را جمع کنیم. چند وقت پیش در دانشگاه تهران تجمعی برای حمایت از فلسطین شکل گرفت که افراد مختلفی در آن حضور داشتند. از خانمی که این تجمع را شکل داده بود، سؤال شد برای چه این بسیجی‌ها را به تجمع راه داده‌اید؟ او در پاسخ گفت «مسئله ما فلسطین است. هر کس حاضر است برای فلسطینیان و کودکانی که در غزه شهید می‌شود، فریاد بزند می‌تواند در این تجمع حضور یابد.»

جالب است بدانید که ما در حال حاضر در بحرانی قرار داریم که در بسیاری از موضوعات مشترک است؛ بحران حذف مشترک. در کل ایران، ۸۰۰ هزار نفر هستند که ماهانه ۳۵۰ هزار تومان خرج سوپری می‌کنند و بقیه به شیوه واحدی حذف می‌شوند. اگر الان شما از جایی حقوق دریافت می‌کنید و حذف نشدید، ماه بعد حذف می‌شوید و اگر ماه بعد حذف نشدید، در جهش ارزی بعدی حذف خواهید شد. این چرخه‌ای است که همه در آن مشترک هستند، جز آن ۸۰۰ هزار نفر. به‌عنوان نمونه اگر در تهران که در آستانه زلزله است، زلزله‌ای رخ دهد، احتمالاً هم بسیجی زیر آوار می‌ماند و هم بی‌حجاب و هم سایر اقشار دیگر و تفاوتی ندارد و ما در این لحظه مشترک هستیم. در چنین لحظه‌ای که در مقابل زلزله مقاومت می‌کنیم، اگر برچسب بزنیم، باخته‌ایم و اگر بتوانیم در چنین مجمع‌الجزایری از برچسب‌نزدن‌ها اجتناب کنیم، امکان تولید خلاقیت و امکان بازگشت به میدان را داریم.

فروافتادگان و حاشیه‌ها از اصل بزرگ‌تر هستند. می‌گویند حاشیه از متن بزرگ‌تر است؛ مثلاً در کنکور ۲ هزار نفر رشته پزشکی پذیرفته شده و ۶۳۰ هزار نفر حذف می‌شوند! یا در بانک ۴۷۰۰ همت به دو درصد سپرده‌گذارها وام می‌دهند و بقیه هیچ و... در هر عرصه‌ای به شیوه واحدی مشغول حذف‌شدن هستیم و این یک «اختلاف» ایجاد می‌کند. اما «ائتلاف» چطور ایجاد می‌شود؟ با فراخوان همگانی که به شیوه‌ای واحدی حذف شده‌اند. آن زمان است که شما می‌توانید یک خیمه به معنای جدید بسازید وگرنه دیگر با متن نمی‌شود چیزی ساخت، چون متن کوچک‌تر از حاشیه است و حاشیه بزرگ‌تر از متن است. بازنده‌ها بیشتر از برنده‌ها هستند و به شیوه واحدی هم باخته‌اند؛ لذا ما نیاز به چنین فراخوانی داریم و اندیشه است که شرایط و امکانیت این فراخوان را فراهم می‌کند.

 

دوگانه اصیل وضعیت و علیه وضعیت

یک مرزی وجود دارد بین حرفِ جدی تغییرِ وضعیت دهنده و حرفِ سرگرم‌کننده که هر دو دارای ادبیات قوی هستند. باید چه‌کار کنیم که اندیشه، اولین ماجرا باقی بماند و وضعیت را تغییر دهد، به جای اینکه سرگرم‌کننده باشد؟ الان وضعیت به‌گونه‌ای است که استاد دانشگاه نیز دانشجویانش را سرگرم می‌کند. تلویزیون نیز مخاطبانش را سرگرم می‌کند. چگونه مرز این را جدا کنیم و بشناسیم؟

حسینی: این یک دیدگاه هایدگری است که در واقع فکر می‌کند این فرم، یک ذاتی را در خودش می‌تند. شهید آوینی می‌گفت تلویزیون ذاتش سرگرمی است. در واقع فرم را به‌مثابه یک شکل از محتوا تحلیل می‌کنیم؛ اما من محتوا را به‌مثابه یک فرم از قدرت می‌دانم که شکلی از قدرت است و آن شکل از قدرت دوگانه‌اش تفریح و اندیشه نیست. دوگانه‌اش وضعیت و علیه وضعیت است. تو می‌توانی مهران مدیری باشی و کاملاً مردم را هم بخندانی و هم‌زمان توضیح دهی که پزشکان چه بلایی سر مردم می‌آورند. یا می‌توانی اندیشه‌ورزترین آدم این عالم هستی باشی - که الان دانشگاه مملو از اساتید تمام است - و در خدمت‌ترین آدم همین وضعیت باشی. الان مهران مدیری علیه وضعیت است، اما فلان استاد دانشگاه علیه وضعیت نیست؛ لذا به نظرم دوگانه‌ای به نام تفریح و اندیشه نداریم. دوگانه‌ای به نام وضعیت و ماله‌کشی و انتقاد و ماله‌کشی داریم. تو با سرگرم‌کننده‌ترین وجه از این رسانه می‌توانی منتقد باشی. بسیاری از این تئاترهای روحوضی که حرف‌های جنسی می‌زنند، منتقد هستند. بسیاری از این تئاترهای روشنفکری نیز که سر تا ته آن حرف‌های اندیشه‌ای است، مزخرفاتی جز ماله‌کشی وضعیت امروز نیست؛ لذا ارزش یک اثر به موضعش نسبت به وضعیت است.

 

آیا کاری بوده که شروع کرده باشید و در ادامه متوجه شوید این کار مفید فایده نبوده و نباید سراغ این کار می‌رفتید؟

حسینی: من یک زمانی مسئول راه‌اندازی باغ کتاب - معروف‌ترین فروشگاه کتاب تهران - شدم و فکر می‌کردم که خدمت خوبی است برای اینکه بزرگ‌ترین ویترین کتاب خاورمیانه را داریم. اما پس از ده سال که به آنجا سر می‌زنم، می‌بینم که این در جایی ساخته شده که برای طبقات بالاست و تغذیه و غذای روح و روان این طبقات در آنجا تأمین می‌شود. قصد من این نبود. قصد من این بود که این چرخه آموزش که در شهر قطع شده و یک میلیون دانش‌آموز دارد که چیزی نمی‌خوانند را به این چرخه بازگردانم. لذا فکر می‌کنم موفق نشدم.

 

لزوم تغییر ریشه‌های تأمین اندیشه

اگر شما سیاست‌گذار باشید و بخواهید به عرصه اندیشه سامان دهید، سیاست‌گذاری‌تان برای سامان‌بخشی به این عرصه چه خواهد بود؟

حسینی: واقعاً سیاست‌گذار نمی‌شوم. چون سیاست‌گذار کسی است که در این بافت کار می‌کند. شما یک جزیره کارآمد در دریای ناکارآمد ندارید. اندیشه جدای از بقیه وضعیت‌ها نیست. در واقع جزیره مستقلی به نام اندیشه نداریم. همان قدر که از نظر من اساتید اندیشه، ماله‌کش هستند، همان قدر هم مهندسانی که بنزین را گران می‌کنند، ماله‌کش هستند. چیز جدایی قائل نیستم. تغییر وضعیت، تغییر کل وضعیت است، نه صرفاً تغییر اندیشه. اندیشه در واقع یک کاتالیزوری بین وضعیت‌ها است. آن اتفاقی که باید بیفتد، تغییر وضعیت اندیشه‌ای نیست، بلکه تغییر ریشه‌های تأمین اندیشه است. تا زمانی که دانشگاه‌ها، مجلات و این رسانه‌های غیرمستقل هستند و پول دریافت می‌کنند، از اینها چیزی بیرون نمی‌آید. به‌عنوان نمونه، خبرگزاری مثل فارس علیه فلان مسئول سیاسی شمشیر می‌کشد، اما علیه یک بانک حرف نمی‌زند! فکر می‌کنید چرا؟ پاسخ بسیار روشن است!

آن چیزی که در مجلات اندیشه‌ای و... موردتوجه است، این است که اینها یک سری سلبریتی اندیشه‌ای می‌شناسند و مکرر سراغشان می‌روند. این چند نفر را یا کنار هم می‌گذارند و مناظره برگزار می‌کنند یا از آنها مقاله می‌گیرند. برای همین دلیل هم این افراد مشهور شده‌اند.

 

خب ممکن است خلائی در ذهن خواننده ایجاد شود مبنی بر اینکه تا کی منتظر باشیم تا این عرصه درست شود؟ شاید درست نشود! البته قدری ذهن من به سمت ایجاد عرصه عمومی در غرب رفت. هرچند آن عرصه عمومی بازگشت به سرمایه‌داری بود، اما حداقل آن وضعیت پادشاهی و قدرت بالا را تغییر داد. آیا منتظر بمانیم که این عرصه روزی درست شود یا اینکه خودمان باید گام‌هایی برداریم؟

حسینی: تک‌تک ما به اندازه توانمان، تعهدی به وضعیت داریم و اصلاً مهم نیست که جواب می‌دهد یا نمی‌دهد. من سال‌ها وقتم را برای جنگیدن با مؤسسات کنکور گذاشتم و شکست خوبی هم خوردم، اما ناراضی نیستم؛ چون این مؤسسات، دو میلیون بچه را نابود می‌کنند و ماهی ۲۶ -۲۵ میلیون یورو از فقیرترین بخش جامعه در می‌آورند. من با اینها دعوا کردم و دادگاه رفتم و آگاهی‌رسانی کردم و نهایتاً شکست خوردم، اما ناراضی نیستم.

همه این تعهد را دارند و هر کسی هر جایی احساس می‌کند نسبت به ظلم می‌تواند تعهدی را اجرا کند، باید اجرا کند. نتیجه آن هم مهم نیست. مهم این است که در کدام لشکر ایستاده‌ای؟ در لشکر ماله‌کشی یا لشکر مظلوم؟! این اهمیت دارد. مگر نه عمرهای ما آن‌قدر نیست که بتوانیم تا پایان هر پروژه‌ای برویم. حداقل می‌توانیم جای درست آن بایستیم. تک‌تک ما مسئول هستیم، مستقل از اینکه این حرکت نتیجه‌ای بدهد یا ندهد.

 

با پول حرام، مجله در نیاورید!

باتوجه‌به این صحبت‌های شما، اگر کسی الان بخواهد وارد فضای اندیشه شود و سراغ رسانه‌های مکتوب برود، شما به او توصیه‌ای دارید؟

حسینی: مهم این است که آیا پول مستقلی داری؟ اگر داری به این حوزه ورود کن. اگر قرار است از جایی پول دریافت کنی و حرف‌هایشان را تکرار کنی، به این حوزه ورود نکن. در خدمت ظلم نبودن، بهتر از هیچ کارنکردن است. مسئله این است که آیا تو حاضری به دادگاه بروی؟ من بابت «گاج» و «قلمچی» هفت بار به دادگاه رفتم. اگر قرار است از گاج و قلمچی به‌عنوان مؤسسه فرهنگی پول بگیری و کار فرهنگی در مورد اسلام انجام دهی، بهتر است انجام ندهی. اگر به صداوسیما بروی و از آنجا پول بگیری که برنامه در مورد وحی بسازی، فایده ندارد. مانند زمان امام صادق (ع) که فردی گوسفند می‌دزدید و خیرات می‌کرد، صداوسیما این کارها را انجام می‌دهد. خب برای همین اثرگذار نیست. با نان حرام که نمی‌شود کسی را مسلمان کرد.

صداوسیما در چند سال اخیر از همین مؤسسات کنکور ۴ هزار میلیارد تومان پول گرفت که چه چیزی بسازد؟ برنامه «معلی». چند میلیون برنامه را نابود می‌کنند که معلی بسازند. معلوم است که اثر نمی‌کند. آن حجم ظلمی که بازتولید می‌کنید، با آن چهار قطعه مداحی «محمد طاهری» که به اینها یاد می‌دهید، یکی است؟ واقعاً فکر می‌کنید اینها این حجم از تبعیض و ناروایی را بینند، مسلمان می‌شوند؟ اینکه طرف‌دار محمد طاهری بشوند به چه دردتان می‌خورد؟

یکی از دلایلی هم که در برخی محلات فقر وجود دارد، خود شهرداری است. مردم را فقیر و از خانه‌هایشان اخراج می‌کنند و بعد تراکم می‌فروشند و به «رضا هلالی» پول می‌دهند که در برخی محلات غذا پخش کند. یا بنیاد مستضعفان ستاد اجرایی فرمان امام، «رویال مال» می‌سازد و در آن برند می‌فروشد و بعد خانم‌هایی که آن برندها را می‌خرند، با گشت ارشاد کتک می‌زنند. الان یک خانم با پوشش چادر نمی‌تواند به این رویال مال برود و اگر برود همه به او نگاه می‌کنند. این همه از تناقض واقعاً نوبر است. آیا شما با ته اقتصاد نئولیبرال و برندینگ می‌خواهید تبلیغ حجاب کنید؟ این مجتمع را که بخش خصوصی نساخته، ستاد اجرایی فرمان امام ساخته است. بانک‌های وابسته به سیستم ساخته‌اند. مشهد مال را آستان قدس رضوی ساخته است ولی با پوشش چادر نمی‌توانید به آنجا بروید. بعد برای همه این مردمی که شما این برندها را برایشان می‌فروشید، تبلیغ حجاب می‌کنید؟ چقدر باید دو رو باشید؟ از محل نئولیبرال‌ترین شکل از اقتصاد پول در می‌آورید و می‌خواهید حجاب را تبلیغ کنید؟ این پول، پول تبلیغ حجاب نیست.

 

مردم را مسخره کرده‌اید؟!

تضاد‌هایی که کار را پیش نمی‌برد.

حسینی: یک بار به ستاد احیای امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر رفته بودم. به من گفتند شما موافق هستید که در مورد حجاب برخورد کنیم؟ گفتم صددرصد موافق هستم، فقط اول با ستاد اجرایی، دوم بنیاد مستضعفان، سوم «بانک سینا» وابسته به این سازمان برخورد کنید. اینها همه عامل این وضعیت هستند. نمی‌شود که اقتصادی تا نهایت برندینگ و مصرف‌گرایی و نئولیبرالیسم ایجاد کنید و در آن نمازجمعه بخوانید. بعد جلوی درب آن هم «میثم نیلی» را بفرستید که برای «مجمع ناشران انقلاب اسلامی» مجلات شما را بفروشد. مردم را مسخره کرده‌اید! از نولیبرال‌ترین شکل اقتصاد پول در می‌آورید. دبی که این کار را انجام می‌دهد، مشروب می‌خورد و حجاب برایشان معنی ندارد. شما اگر می‌خواهید دبی باشید، دبی آن طور است. اگر هم از اقتصاد اسلامی و فرهنگ اسلامی و... حرف می‌زنید، از این چیزها در نمی‌آید.

شهید آوینی می‌گفت تلویزیون ذاتش سرگرمی است. در واقع فرم را به‌مثابه یک شکل از محتوا تحلیل می‌کنیم؛ اما من محتوا را به‌مثابه یک فرم از قدرت می‌دانم که شکلی از قدرت است و آن شکل از قدرت دوگانه‌اش تفریح و اندیشه نیست. دوگانه‌اش وضعیت و علیه وضعیت است.

همه نهادهای قرض‌الحسنه را در کشور تعطیل کردند و جای آنها بانک‌هایی ایجاد کردند که یک به صد پول می‌گیرند. خدا پدر ربا را بیامرزد و اگر توضیح بدهم که بانک‌ها چه کاری انجام می‌دهند، دست ربا را می‌بوسید. در شرایطی که بانک‌های امریکا - سرمایه‌دارترین کشور جهان - خلق نقدینگی آن یک به سه است، یعنی از هر یک دلار، سه دلار وام می‌دهند، در ایران یک به ۹ است و از دلاری که نداریم یک به ۹ وام می‌دهیم. ۸۵ هزار میلیارد ریال به بانک آینده وام می‌دهید که «مال» بسازد و در آن «نایک» و برندهای دیگر بفروشد، اما از طرف دیگر می‌گویید خانم‌های محترم از این برندها نپوشند. یعنی شما بخرید، اما نپوشید!

این وضعیت را که نمی‌توان با ماله‌کشی حل کرد. نمی‌شود از پول گاج و قلمچی تبلیغ اسلام کرد. تو نمی‌توانی از یک آدمی که گرسنه است پول دربیاوری و به سازمان تبلیغات بدهی که مجله اندیشه‌ای منتشر کند. اینها از محل گران‌کردن زندگی مردم است. از محل بیرون‌کردن چهار و نیم میلیون نفر از تهران است. اندیشه‌ای که نسبت به اینها تعهدی ندارد، اسمش اندیشه است؟

یک بار به یکی از وزرا گفتم حضرت علی (ع) می‌فرمودند من شب‌ها خوابم نمی‌برد. شاید یک نفر در حجاز و یمامه گرسنه باشد. الان در کشور ما وجود دو و نیم میلیون گرسنه قطعی است. تا ۹ و نیم میلیون نفر نیز کالری لازم به آنها نمی‌رسد. آیا اندیشه‌ای که به این مسئله تعهد ندارد، اندیشه است؟ دعوا بر سر این نیست که تو می‌خواهی ملاصدرا بخوانی یا «گورویچ» بخوانی یا «هایدگر» بخوانی. اصلاً اهمیت ندارد. مهم این است که تو نسبت به کاری که داری انجام می‌دهی، چه تعهدی داری؟ این سؤال اصلی است و به نظرم پاسخی ندارد. از من گاهی درباره سواد رسانه مصاحبه می‌گیرند. سواد رسانه چیست؟ وقتی که رسانه تو با پول گاج و قلمچی اداره می‌شود، سواد رسانه چیست؟!

 

/انتهای پیام/