پژوهشگر فلسفه : علیرضا شفاه گروه فرهنگ و هنر «سدید»؛ عباد محمدی: در ادامه بررسی پرونده «الگوی اثرگذاری فرهنگی و اجتماعی رسانههای نخبگانی مکتوب انقلاب اسلامی» و شنیدن تجربیات و مسیر رفته تعدادی از صاحبان رسانههای مکتوب اندیشهمحور، اینبار میزبان علیرضا شفاه در «سدید» شدیم و از او درباره تجربیاتش در عرصه ژورنالیسم اندیشه سوال کردیم. علیرضا شفاه عضو شورای علمی موسسه علم و سیاست اشراق و مدیر مسئول فصلنامه علم و سیاست بابل است و در این گپوگفتی که دو ساعت به طول انجامید از ورود خود به ژورنالیسم اندیشه و تجربیات خود در روزنامه ایران و فراز و نشیبهایی که در این عرصه با آن مواجه شد، سخن گفت و در ادامه از فعالیت خود در موسسه اشراق که منجر به شکلگیری فصلنامه بابل شد، توضیحاتی ارائه کرد. مشروح بخش اول این گفتوگوی خواندنی از منظر شما میگذرد.
معمولاً افراد از دو حالت به ژورنالیسم اندیشه ورود میکنند؛ یا از کار خبری و رسانهای به این فضا کشیده شدهاند، یا خیر، از همان ابتدا بهواسطه دانشگاه و فضاهای دانشگاهی به این فضا آمدهاند و ماندگار شدهاند که البته این ماندگار شدن، در خود رازهایی دارد که باید از آن سوال کرد. اگر موافق باشید برای شروع گفتوگو بفرمایید چه شد که به فضای اندیشه و محتوا کشیده شدید؟
یکبار که در دفتر جامعه نشسته بودم پستچی دانشگاه نامهای برایم آورد. نامه از دانشگاه «واشنگتن دیسی» امریکا برای «تمدن» آمده بود. باز کردم و دیدم که از طرف پروفسور مولانا بود.
شفاه: ورود من به فضای ژورنالیسم از جنس دوم بود. البته حتی پیش از ورود به دانشگاه، نشریهای منتشر میکردم که متعلق به هیئت مسجدمان بود. وقتی سال ۷۷ در دانشگاه قبول شدم. اوضاع متفاوت شد. یک سال قبل دوم خرداد ۷۶ انتخابات اتفاق افتاده بود و فضای کشور دگرگون شده بود. درک عمومی مردم نیز نسبت به مسائل بهشدت تغییر کرده بود. فضای مسلط کشور در دهه ۷۰ و قبل از وقوع دوم خرداد، فضای تخصصی و غلبه نگرشهای مهندسی بود. اما ناظر به عرصه علوم انسانی با یک افولی، در ابتدای دهه ۷۰ و از پایان جنگ مواجه هستیم. حتی فکر میکنم در میانه جنگ هم چنین وضعیتی وجود دارد. یعنی خود جنگ هم مقداری به آن دامن زده بود. در مقایسه با سالهای اول وقوع انقلاب که فضای فلسفی، علوم انسانی و مطالعات مربوطه بسیار شعلهور بود، این فضا بهتدریج کاهش پیدا کرده بود. اما ناگهان یک بازگشت بسیار عجیب و غریبی از علوم انسانی دوباره در دانشگاه اتفاق افتاد. من که دانشجوی مهندسی برق بودم- با آن واقعهای که اتفاق افتاده بود- ناگهان احساس کردم در دانشگاه چهره تازهای از جهان وجود دارد که از طریق علوم انسانی بهشدت منعکس میشود. دانشگاه نیز در این زمینه دائماً بسیار پرتلاطم و پرجوشوخروش بود. یک احساسی از میدان تعارضات سیاسی هم به وجود آمده و روی نقطه علوم انسانی متمرکز شده بود. این باعث شد من که از قبل علایق کمی به فلسفه علاقه داشتم و هیچوقت آن را بهصورت منسجم پیگیری نکرده بودم، ناگهان این علایق خیلی زنده و شدید و نهایتاً منجر به تغییر رشتهام در دوره ارشد شد. البته در دوره لیسانس، منجر به این شد که مطالعات بسیار مفصلی را شروع کردم؛ چیزی هم بلد نبودم. بسیار پراکنده و نامنسجم، هرچه دستم میآمد، میخواندم. اما با علاقه زیادی که داشتم، نشریهای به نام «تمدن» را راهاندازی کردم. چون عضو جامعه اسلامی دانشجویان بودم این نشریه را از طرف جامعه اسلامی منتشر میکردم. نشریه تمدن آن دوره در فضای دانشجویی و حتی فراتر از دانشگاه، بسیار مورد اقبال قرار گرفت. تشویقهایی از طرف اساتید مختلف مخصوصاً صورت گرفت و تأثیرش را در فضای سیاسی و عمومی دانشگاه بین دانشجوها میدیدم که من را ترغیب میکرد که بتوانم این نشریه را ادامه بدهم. به سیاق کارهای دانشجویی، چند شمارهای هم بیشتر منتشر نشد، اما در جهتگیریهای خود من در زندگی بسیار تأثیر گذاشت. آن موقع فکر نمیکردم که کار ژورنالیسم اندیشه انجام میدهم؛ فکر میکردم کار علمی میکنم و میانجی آن، این نشریه است.
نامهای از دانشگاه «واشنگتن دیسی» امریکا...
یکبار که در دفتر جامعه نشسته بودم پستچی دانشگاه نامهای برایم آورد. نامه از دانشگاه «واشنگتن دیسی» امریکا برای «تمدن» آمده بود. باز کردم و دیدم که از طرف پروفسور مولانا بود. ما، چون از او زیاد مطلب منتشر میکردیم توجهش جلب شده بود. ظاهراً، دکتر موسی نجفی نشریه را دیده و از آن خوشش آمده بود و به دست پروفسور مولانا رسانده بود. مولانا در این نامه از کار ما تعریف کرده بود و این توصیه را هم داشت که کار را ادامه دهیم. در آن دوره این اتفاق برای من بسیار ارزشمند بود. بهطور کلی تشویق اساتید و تأثیرگذاری نشریه، موجب شد که کار واقعاً برایم جدی باشد.
بعد از دانشگاه، فکر میکردم بیشتر به سمت فضای دانشگاهی بروم، نه روزنامهنگاری. اما وقتی در سال ۸۴ در مقطع ارشد تغییر رشته به فلسفه علم دادم، در آبان ماه همان سال، به واسطه یکی از دوستانم برای صفحه اندیشه روزنامه ایران دعوت به کار شدم. سال ۸۴ دولت آقای احمدینژاد روی کار آمده بود که با فضای قبلی- که فضای اصلاحات با آن رادیکالیته خودش بود- تفاوت داشت. صفحه اندیشه همیشه از نقاط بسیار رادیکال اصلاحطلبان بوده و روزنامه ایران نیز همین وضعیت را داشت، اما با تغییر دولت، طبعاً تیم قبلی آن نقطه را رها کردند و صحنه خالی مانده بود. یکی از همکارانی که من را از دوره دانشگاه میشناخت با من تماس گرفت و گفت که برای بخش اندیشه روزنامه-که آن زمان یک نیم صفحه بود- نیاز به کمک دارند. خود من واقعاً توقع چنین همکاریای نداشتم، اما با اصرار دوستانم به روزنامه ایران رفتم و کار را شروع کردم. از ۱۳ آبان ۸۴ که اولین صفحه اندیشه را منتشر کردم تا سال ۹۰، به مدت شش سال در روزنامه مشغول بودم البته همکاری من بهمرور گسترش پیدا کرد و افزون بر صفحه اندیشه، صفحههای دیگری نیز به من سپرده شد. فکر میکنم زمانی که از روزنامه بیرون آمدم، هفت یا هشت صفحه روزنامه به عهدهام بود. فلذا کار حرفهای روزنامهنگاری را با روزنامه ایران شروع کردم.
در روزنامه ایران قلمرو مستقلی برای خودمان داشتیم
فشار کاری در روزنامه بهشدت زیاد و بهطور کل، کار فرسایندهای است. ضمن اینکه کار فنّیاش سخت بود، به لحاظ محتوایی نیز کار بسیار سختی بود. عمده باری که من آنجا بر دوش داشتم، بر گردن همکارانی بود که خبرنگاران خوبی بودند و به من کمک کردند. ما نسبت به بقیه تیمها خیلی جوان بودیم و بهطور کلی میانگین سنی میز اندیشه بسیار پایینتر از بقیه تحریریه بود. هم بسیار پرانرژی بودیم و هم بسیار پر سروصدا به ویژه خود من! و همین باعث شد که یک اتاق در طبقه پایین تحریریه به ما بدهند که مزاحم اعضای دیگر تحریریه نشویم! آن اتاق، اتاق بسیار خاصی شد طوری که یک قلمرو مستقلی برای خودمان داشتیم.
صفحه اندیشه صفحه بانشاطی بود. حتی برخی از اساتیدی که برایشان خط قرمز سیاسی بود که با روزنامه ایران کار کنند؛ یعنی بخشی از روشنفکرانی بودند که جنبه رهبری برای جریان مخالف دولت داشتند، با ما همکاری میکردند.
البته به دلیل اینکه روشنفکران و دانشگاهیان مخصوصاً در علوم انسانی عموماً با آقای احمدینژاد میانه خوبی نداشتند، کار در صفحه اندیشه خیلی سخت بود و کمی طول کشید تا کارمان بتوان سری توی سرها پیدا بکند و اعتمادی جلب کند. وقتی این اتفاق افتاد، آن اتاق محل رفتوآمد بسیاری از افراد شده بود و خلاصه اینکه فضای خاص و محفل بسیار جالبی شده بود. حتی به خاطر دارم یکبار بابت گفتوگو پیرامون یکی از حملات اسرائیل به فلسطین، دعوای سیاسی بالا گرفت تا حدی که یکی از حاضران یک چیزی را زد و شکست!
به مرور با برخی بزرگان رفیق شدیم. از جمله آقای دکتر داوری اردکانی که در آن دوره دوستی و رفتوآمد بسیار خوبی با ایشان پیدا کردیم. همینطور با آقای جمادی، مترجم آثار هایدگر، دکتر گلشنی، منوچهر آشتیانی و بسیاری دیگر نیز دوستی و همکاری نزدیکی برقرار شد. بهطور کل صفحه اندیشه صفحه بانشاطی بود. حتی برخی از اساتیدی که برایشان خط قرمز سیاسی بود که با روزنامه ایران کار کنند؛ یعنی بخشی از روشنفکرانی بودند که جنبه رهبری برای جریان مخالف دولت داشتند، با ما همکاری میکردند. آقای جمادی علیرغم اینکه کمتر به دفتر روزنامه ایران میآمد، اما برای ما مطلب بسیار میفرستاد. همچنین یکی از کسانی که رفتوآمد زیادی به روزنامه ایران داشت و شاید از اولین جاهایی بود که او را به فضای اندیشه معرفی کرد، و در روزنامه تقریباً یک چهره پیدا کرد، مرحوم منوچهر آشتیانی بود.
آشنایی و رفاقت با دکتر داوری اردکانی و رهبران روشنفکری
چطور توانستید افراد دانشگاهی را با خود همراه کنید؟ به واسطه این بزرگانی که نام بردید این اتفاق افتاد یا دلایل دیگر نیز داشت؟
شفاه: آقای دکتر داوری رفقایی داشتند که به این سیستم دولت هم علاقه داشتند و هم با آن ارتباطاتی داشتند. در دوره اول ریاست جمهوری احمدی نژاد، استاد گرانقدر دکتر داوری رئیس فرهنگستان علوم بود و بهوسیله دولت ابقا شد- قبل از اینکه ابقا بشود، چون نگرانی نسبت به جابجایی ایشان وجود داشت، با همراهی آقای زرشناس، گفتگویی با دکتر داوری گرفتیم و کمک کردیم به اینکه ابقا بشوند. البته ما گوشه بسیار کوچکی از آن ماجرا بودیم. این شد باب دوستیمان با دکترداوری و به جهت اینکه اعتبار ایشان بالا بود، بسیاری نیز همراه شدند. افزون بر این ماجرا، همراه کردن اساتید با زحمت و کوشش و فرسایش بسیار، اتفاق افتاد که لطفی از جانب خدا بود.
یکی از افرادی که در اینجا به من کمک بسیاری کرد، خانم فخری دبیر فعلی اندیشه روزنامه ایران نیز آن ایام کمک بزرگی بودند. طوری که عمده زحمات کار به عهده ایشان بود و با تجربه بیشتر و روحیه مسئولانهای که داشتند نقطه ضعفهای مرا جبران میکردند. ایشان چندین سال پیش از من وارد روزنامه شده بودند و تماماً خود را وقف صفحه اندیشه کرده بودند. یک نفر خیلی متفاوت هم علیرضا سمیعی بود که در واقع از روزنامه ایران وارد فضای ژورنالیسم اندیشه شد. البته قبلاً خود او یک نشریه منتشر میکرد، اما همکاری ما، بسیار تصادفی اتفاق افتاد و از کسانی بود که واقعاً به کار ما تحرک داد و کمک کرد تا در آن فضای سخت اساتید برای مصاحبه با روزنامه، اعتماد کنند و این همکاری موجب شد یک رفاقت بیستساله بین ما شکل بگیرد.
ارتباطات ما آنقدر گسترش پیدا کرد که با بعضی از افرادی که شاید رهبران روشنفکری بودند، رفاقتهای بسیار خوبی پیدا کردیم. از همه مهمتر، سیدجواد طباطبایی بود. زمانی که با او گفتوگو گرفتیم، کتاب «حکومت قانون» در آستانه انتشار بود. بخشی از این کتاب را در اختیار ما قرار داد تا در روزنامه چاپ کنیم. البته خیلی سریع فاصله ایجاد شد و حدس شخصی من این بود که برخی افراد همفکر او این ارتباط را نپسندیده بودند! اما بهطور خلاصه، با اینکه ایام کار در روزنامه، دوره سختی بود به لطف خدا، بهخوبی پیش رفت.
ناظر به صفحه اندیشه روزنامه باید این نکته را بگویم که گفتوگوهایی که در فضای ذهنی اتفاق میافتد، معمولاً تأثیر عینیاش به این سادگیها معین نمیشود. به همین خاطر نیز شاید از طرف روزنامه هم هیچوقت بحثهای صفحه اندیشه جدی گرفته نمیشد البته ما کار خودمان را جدی میگرفتیم.
وصیتنامه علمی دکتر و رفاقتی که فراز و نشیب یافت!
چگونه سوژههایتان را پیش میبردید؟ از همان ابتدا مشخص کرده بودید که بالفرض طی این یک ماه میخواهیم این سوژهها را پیش ببریم؟ یا طوری بود که همزمان با اتفاقات روز هم یک سری سوژههای این مدلی پیگیری کنید؟
شفاه: من آن ایام دانشجوی فلسفه بودم و از طرفی، به مسائل مطرح شده حوزه علوم انسانی در صحنه سیاسی ایران یا در صحنه فکری ایران، بهشدت علاقه داشتم و همیشه سعی میکردم خودم دیدگاه داشته باشم. به همین دلیل فراز و نشیب جامعه، برای من فکرم و دیدگاهم را تحریک میکرد و با صحنه سیاست و جامعه مماس میماندیم.
اما نقطه عطفی که به کار ما انرژی میداد و به نظرم امتیاز محسوب میشد، این بود که با همکارانمان دائماً بحث و مطالعه میکردیم و گاهی کتاب مشخصی را میخواندیم. یعنی بین ما یک دیدگاه فکری پرورش پیدا میکرد و یک فضای فکری منسجمی، بهصورتی که ما آن را پژوهش میکردیم و یاد میگرفتیم، وجود داشت. موضع داشتیم و این به ما بسیار کمک کرد که از طرفی خط فکری داشته باشیم و از طرفی از طریق تماس با مسائل روز بتوانیم شخصیتی کنیم.
نقطه عطفی که به کار ما انرژی میداد و به نظرم امتیاز محسوب میشد، این بود که با همکارانمان دائماً بحث و مطالعه میکردیم و گاهی کتاب مشخصی را میخواندیم. یعنی بین ما یک دیدگاه فکری پرورش پیدا میکرد و یک فضای فکری منسجمی، بهصورتی که ما آن را پژوهش میکردیم و یاد میگرفتیم، وجود داشت. موضع داشتیم و این به ما بسیار کمک کرد که از طرفی خط فکری داشته باشیم و از طرفی از طریق تماس با مسائل روز بتوانیم شخصیتی کنیم.
اما حوزههایی هم برای خود ما قدری نامنتظره میشد. نقطه عطف آن یکی از متنهای دکتر داوری بود. آقای دکتر داوری به دلیل اعتمادی که به ما پیدا کرده بود و رفاقتی که فی مابین شکل گرفته بود، گاهی لطف میکرد و به ما مقاله میداد. یکبار ایشان متنی نوشت و گفت که: «این وصیتنامه علمی من است. روی تیتر هم درج کنید وصیتنامه.» موضوع مقاله نیز این بود که شیوه مقالهنویسی که در دانشگاه باب شده، علم را نابود میکند و به تعبیری متن چاپ شده علیه استقبال بیحساب و بیمعنا از مقالات آیاسآی بود. ما این مقاله دکتر را چاپ کردیم و برای خود من هم افتخاری بود که دکتر چنین متنی را برای انتشار به ما داده است.
آن زمان فضای روشنفکری از آقای داوری اصلاً استقبال نمیکرد و سایه درگیریهای دهه ۷۰ بین آقای داوری و جریان روشنفکری طرفدار سروش هنوز بسیار شدید وجود داشت. حتی بهسادگی، آقای داوری را بخشی از «آپاراتوس فاشیستی» جمهوری اسلامی تلقی و ایشان را واقعاً اذیت میکردند. رویکردهای عملگرایانهای که در سمت خود جمهوری اسلامی هم در کار بود و هست و واقعاً نتیجه بد سیاستهای کوتهبینانهاش در حال بروز است هم او را مانعی بزرگ تلقی میکردند. یک ماه پس از انتشار مقاله، معاون پژوهشی دانشگاه تهران یک متنی بهعنوان جوابیه مقاله دکتر داوری برای ما فرستاد. متن این جوابیه بسیار تند و بیادبانه و با لحنی نامناسب بود و من مردد شدم که چاپ کنم یا خیر. مطمئن بودم آن چیزی که آقای دکتر میگوید درست است، اما با خودم فکر کردم اگر این متن جوابیه را چاپ نکنم، بحث در پشت پرده و کمیسیونهای تخصصی مدفون میشود. اما در نقطه ژورنالیستی، میشود به این موضوع دامن زد و آن دعوایی که پشت پرده است، به میدان میآید و میدانستم که میتوانم از این موقعیت دفاع کنم؛ و میخواستم نتیجه به گونهای شود که معلوم گردد اتفاقاً قضاوت دکتر داوری درست است فلذا تصمیم به چاپ گرفتم- همان ایام، یکی از دانشگاههای آمریکایی با کامپیوتر یک مقاله بیمعنا با یک چکیده بیربط، درست کرده بود و قبل از چاپ، این مقاله را به نشریه معتبر (Elsevier) داده بود. این نشریه نیز مقاله را تایید کرده بود، اما درست پیش از انتشار نویسندگان اعلام کرده بودند که این مقاله بیمعنی است و مانع چاپ آن شده بودند- من در کنار متن جوابیه، این مقاله را کار کردم و با این کار موضع تمسخرآمیزی نسبت به آن جوابیه گرفتم. آقای دکتر داوری از اقدام ما ناراحت شد و به من گفت «شیطنت روزنامهنگارانه کردی.»، اما حقیقت این بود که من قلباً سمت آقای دکتر داوری بودم و فکر میکردم چاپ کردن جوابیه به دیدگاه دکتر کمک میکند، نه اینکه به آن ضربه بزند. اما ماجرا خیلی بد شد. چند روز بعد از انتشار این متن، از طریق خبرنگار بخش اجتماعی روزنامه متوجه شدیم دعوا بسیار بالا گرفته است؛ یعنی زمانی که ما جوابیه مقاله دکتر داوری را منتشر کردیم، ناگهان همهچیز به هم ریخت. معاون پژوهشی دانشگاه تهران سکته کرد و بعد هم از سمتش برکنار شد. این یکی از شدیداللحنترین کارهایی بود که من در حوزه اندیشه کردم. خود آقای دکتر داوری هم از دست ما شاکی بود و آقای احمدینژاد، مدیر مسئول روزنامه را در هیئت دولت خواسته بود. نهایتاً نیز یک ماجرای بسیار عمیقی در سیاستهای مربوط به مقالهنویسی در ایران پیش آمد. البته به آن سمتی که من میخواستم نرفت و متأسفانه تمام آن نیرویی که ما آزاد کردیم، تبدیل شد به اینکه مثلاً استانداردهای بومی برای مقالهنویسی داشته باشیم. درحالیکه اصلاً مسئله ما این بود که کار علمی نمیتواند از طریق شمردن مقاله پیش برود، چه با استانداردهای آیاسآی باشد، چه با استانداردهای آیاسسی.
این ماجرا برای ما که در روزنامه بودیم، عملیات بسیار بزرگی بود. هم تأثیر عینی کارمان را دیدیم، هم صفحه ما بسیار نامدار شد. افزون بر اینکه ارتباطات ما را با همه افرادی که دوست داشتیم با آنها گفتوگو کنیم، بسیار تسهیل کرد و صفحه ما تبدیل شد به صفحهای که همه بزرگان اندیشه و مخصوصاً افرادی که به آن موضوع اهمیت میدادند، برایمان مطلب میفرستادند و من اصلاً وقت نمیکردم تمام اینها را چاپ کنم. بزرگانی، چون دکتر منصوری، دکتر گلشنی، از جمله کسانی بودند که در دو جناح مخالف، این مسئله برایشان بسیار مهم بود. هنوز هم بزرگانی که واقعاً درد این ماجرا را کشیدهاند، دردشان هیچوقت تسکین پیدا نکرده است. خود دکتر داوری و دکتر گلشنی بهشدت ناراحت بودند و آن ناراحتی درست بود و امروز نتایج آن نگرانی را میبینیم که کار علم به کجا کشیده و در اثر این ماجرا چه فسادی در دانشگاه به وجود آمده است.
در یک نقطه به تسلیم بسیار بدی رسیدم!
تا چه زمانی در روزنامه ماندید؟ و چه شد که با فضای کار در روزنامه خداحافظی کردید؟
شفاه: سال ۸۹ احساس کردم که دارم از بین میروم و فشار این کار روی زندگی من بالا رفته، نه اینکه این کار پرزحمتی بود. اصلاً این بخش اهمیتی نداشت، اما کار روزنامه طوری است که شما احساس میکنید خالی میشوید، چون دائماً باید ارائه بدهید. من خودم را دانشجوی فلسفه میدانستم و شاید در ابتدا، فکر میکردم این خیلی میتواند کمک کند، اما عملاً به نقطه ناگوار تسلیم رسیدم و احساس کردم تمام زندگی من درحال تباه شدن است. از خودم میپرسیدم انتهای این راه چه خواهد شد. با اینکه آن ایام عضو شورای سردبیری روزنامه بودم و در سن جوانی موقعیت خوبی داشتم، اما کاملاً به یک نتیجه قاطعی رسیده بودم که اگر الآن این کار را رها نکنم، چیز مهمی را در زندگی و آیندهام از دست میدهم فلذا تصمیم گرفتم آن را رها کنم که البته بیرون آمدنم از آنجا تا تیر۹۰ طول کشید.
عاملی که به این تصمیم کمک کرد، وضعیت بد دولت آقای احمدینژاد در دوره دوم و روی کار آمدن آقای جوانفکر بود که اعضای تحریریه را تحت فشار قرار میداد که مثلاً مطالبی علیه سپاه کار کنند. چنین رویکردهایی موجب شد کسانی که در دوره اول در روزنامه مشغول بودند، خارج شدند و آدمها و تیپهای دیگری آمدند. – من آن ایام همزمان مسئول انتشارات روزنامه هم شده بودم و کتاب منتشر میکردم. روزی آقای جوانفکر به من گفت: «این کتابهای فلسفی که چاپ میکنی، مخاطب ندارد.» گفتم: «چهکار کنم؟» گفت: «صفحه حوادث ما مخاطبش بالاست، مجموعه حوادث سال را کتاب کن و منتشر کن.» گفتم: «من درسهایم مانده، اگر اجازه بدهید مرخص میشوم!» و او هم پذیرفت؛ و این همان نقطهای شد که از روزنامه ایران بیرون آمدم.
پژوهش در قم، لغو برنامه دانشگاه کمبریج، بازگشت به تهران!
کار روزنامه طوری است که شما احساس میکنید خالی میشوید، چون دائماً باید ارائه بدهید. من خودم را دانشجوی فلسفه میدانستم و شاید در ابتدا، فکر میکردم این خیلی میتواند کمک کند، اما عملاً به نقطه ناگوار تسلیم رسیدم و احساس کردم تمام زندگی من درحال تباه شدن است.
بعد از بیرون آمدن تا مدتها نسبت به زنگ تلفن، حساس بودم و در خانه که بودم هرچه زنگ تلفن بود را خاموش میکردم، چون در روزنامه دائماً باید مکالمه میکردم. تصمیم گرفتم تهران را رها کنم و به قم بروم. برنامهام هم این بود که در قم مقدماتی بچینم که از آنجا بتوانم به کمبریج بروم و در دورهای که دانشگاه کمبریج در حوزه فلسفه گذاشته بود، شرکت کنم. دو سه سالی را در قم ماندم که خیلی مفید بود. در این مدت بهصورت غیر رسمی چیزهایی خواندم. مثلاً برای خواندن طبیعیات ابنسینا مزاحم وقت دوست عزیزم حجتالاسلام کرمانشاهی که از اساتید فلسفه است شدم که در فلسفه علم برای من بسیار مهم بود. من از آن فضای شلوغ روزنامه، ناگهان به خلأ پا گذاشته بودم؛ در هیچ موقعیت رسمی هم نبودم. یعنی نه در دانشگاه بودم و نه در حوزه. فقط تقریباً سه سال، فعالیتهای پژوهشی را انجام دادم که برایم خیلی مفید بود. فلسفه اسلامی و غرب خواندم، و اندکی عربی تمرین کردم و به آموختن زبان آلمانی و انگلیسی پرداختم. کتابی در تاریخ فلسفه علم و رساله تراژدی و سکولاریته را نوشتم. فیزیک و فلسفه فیزیک خواندم و یکی دو مورد رساله در فلسفه فیزیک نوشتم.
یکی از الطاف الهی هم این بود که برنامه رفتن به دانشگاه کمبریج لغو شد. ماجرا اینطور بود که من مقالاتم را نوشتم و همه کارهایم را انجام دادم، اما ناگهان قیمت دلار جهش کرد و از آنجایی که آن دانشگاه پولی بود، دیدم من از عهده هزینههای آن برنمیآیم. اما درحالیکه تصمیم گرفته بودم دیگر به تهران برنگردم، شرایط به گونهای شد که بعد از سه سال در سال ۹۳ به تهران بازگشتم.
البته در این مدتی که ساکن قم بودم برای «سوره اندیشه» و رسانههای دیگر مینوشتم. بعد از بازگشت به تهران نمیخواستم دیگر در جایی کار ثابت انجام دهم. میخواستم همین سبکی که در قم داشتم، یعنی زندگی آزاد، را ادامه دهم، اما آقای متولی یکی از دوستان عزیز ما، به من اصرار کرد که با مؤسسه «اشراق» همکاری کنم. من هم شروطی گذاشتم که نپذیرد، از جمله اینکه زمان حضور به دلخواه خودم باشد، یک مکانی در اختیارم قرار دهند و...! اما آقای متولی تمام شروط من را پذیرفت.
انفجار علمی در موسسه اشراق
پیشنهاد آقای متولی برای شکل دادن به یک مجله بود؟
شفاه: خیر، اصلاً مسئله مجله مطرح نبود. کمکی که قرار بود به آقای متولی بدهم، در زمینه پشتیبانی فکری دورههای آموزشی «عهد» که موسسه برگزار میکرد، بود- آن موقع به مؤسسه اشراق، «جبهه فکری انقلاب اسلامی» میگفتند و فضا، فضای فکری بود؛ و البته بعد، تبدیل به معاونت راهبردی قرب بقیه الله شد- من زمانی که به اشراق رفتم برای کمک به همکاران آنجا بود. اما در آنجا یک اتفاق بسیار عجیبی افتاد؛ آدمهایی که در اشراق جمع شدند، نباید آنجا جمع میشدند، خطایی بود که مرتکب شدند و ما را آنجا جمع کردند!
چون موجب ایجاد جرقهای بین ما شد. آن نقطهای که بسیار خطرناک بود این بود که جمع ما که متشکل از خود آقای متولی، دکتر محمودی، دکتر تقیزاده بود و بعداً افراد دیگری هم به این جمع اضافه شدند، ناگهان با هم تقاطع پیدا کردیم وگونهای انفجار علمی یعنی یک اتفاق علمی بسیار پرنیرویی بین ما افتاد. با اینکه در آن دوره فکر میکردم در رشته خودم، کار خودم را انجام دادهام، اما در آن لحظه احساس کردم انگار هیچچیزی بلد نبودهام و گویی برای اولینبار است که دارم میفهمم. اتفاق بسیار عجیب و در عین حال مبارکی بود.
تولد «بابل» و تاسیس دوباره «اشراق»
ایده «بابل» از همین جا شکل گرفت؟
شفاه: خیر. در این نقطه «اشراق» از ابتدا تأسیس شد. حسی که ممکن است یک دانشجو و طلبه فلسفه پیدا کند که «الآن تازه دارم میفهمم.» این حس، یکجور حس تأسیس است. یعنی مثلاً من خودم در آن دوره، بسیار شدید تحت تأثیر آن حادثه بودم. فکر میکردم هیچکس متوجه نشده داستان چیست. یعنی احساس اعتمادبهنفس بسیار عجیبی بر اثر دیدگاهی که بین ما ناگهان به وجود آمد؛ دیدگاهی که نظریه نیست که بگویی بالا و پایین آن چیست. بهعنوان مثال یک گونه بصیرت است که ناگهان احساس میکنی «دارم میبینم.» این حس بین همه ما اتفاق افتاد. یعنی ناگهان همه احساس کردیم که چیزی میفهمیم که انگار تا به حال هیچکس نفهمیده است مثلاً نه فیلسوفان غربی به نظرمان میرسیدند و نه شرقی! یک اعتمادبهنفس عجیبی به وجود آمد که انرژی و نیرویی که مؤسسه اشراق نیز پیدا کرد و تا همین امروز بسیار فزاینده حرکت میکند، متعلق به همین حادثه بود.
اتفاقی که آنجا افتاد، این بود که احساس کنید ما میتوانیم جهان را دگرگون کنیم. بعد از آن منجر به تنشهایی بین ما و قرارگاه شد که البته دو سال به طول انجامید. در ظرف این دو سال، هم ما شکل خودمان را پیدا کرده بودیم، هم راه را پیدا کرده بودیم، میفهمیدیم میخواهیم چه چیزی درست کنیم. یکی از کارهایی که به این نتیجه رسیدیم باید وجود داشته باشد، این بود که گفتیم باید یک خروجی داشته باشیم. حقیقت این است که آن موقع شد «بابل».
یعنی تقریباً بیش از یک سال بعد از فعالیت در موسسه اشراق مجله بابل متولد شد؟
ناگهان همه احساس کردیم که چیزی میفهمیم که انگار تا به حال هیچکس نفهمیده است مثلاً نه فیلسوفان غربی به نظرمان میرسیدند و نه شرقی! یک اعتمادبهنفس عجیبی به وجود آمد که انرژی و نیرویی که مؤسسه اشراق نیز پیدا کرد و تا همین امروز بسیار فزاینده حرکت میکند، متعلق به همین حادثه بود.
شفاه: بله. «بابل» تقریباً در سال ۹۴ پایهگذاری و بهار سال ۹۵ منتشر شد. وقتی اواخر سال ۹۲ وارد اشراق شدم، نه برای ژورنالیسم اندیشه بلکه برای یک کار فکری و پژوهشی بود. سال ۹۴ به این نتیجه رسیدیم که باید کارمان یک خروجی داشته باشد. این دوره انقباض ماست و اصلاً فکر نمیکردیم که کسی به این سادگی میفهمد ما چه میگوییم که بخواهیم توضیح بدهیم و بعد فکر میکردیم امور از بیرون رقم نمیخورد؛ از درون خود ما رقم میخورد! یعنی یک مبدأ مختصاتی کشف کردهایم و باید این را بسط بدهیم. در خودمان باید حرکت کنیم. «بابل» را هم که منتشر کردیم، فرم پژوهش خود ما بود.
ایده اولیه شکلگیری مجله بابل با شما بود؟
شفاه: یادم نیست. شاید فکر دوستان دیگر بود. اما این ایده بین ما شکل گرفت که مجله منتشر شود. مسئولیتش با من بود. در مورد نام آن بین دوستان اختلاف نظر وجود داشت. اما نهایتاً من یک روز به جمع گفتم میخواهم اسم مجله را «بابل» بگذارم!
وجهه تسمیه از باب نگاه تمدنی بابل بود؟
شفاه: اسم بابل برای من یک جذابیت فانتزی داشت. وجه تسمیهاش نیز این بود که بابل شهری است که در آن عبارات مهمی در متون قدیمی وجود دارد. یکی از آن عبارتها را که اول هر شماره بابل منتشر میکردیم، عبارتی از تورات است که: «از برای خود شهری بسازیم و نامی پیدا کنیم، مبادا در زمین پراکنده شویم.» یعنی بهعبارتی گفته میشود که انگار اولین شهری است که آدمها ایجاد کردند. این عبارت را دکتر بیگدلی پیدا کرد و به من داد.
اما از سمت دیگر، چیزی که باز برای خود ما دلالت جذابی داشت، مسئله «بلبله بابل» بود؛ در بابل برجی ساخته شد و نمرود، حاکم آن به بالای برج رفت و گفت میخواهم خدا را بکشم. وقتی بازگشت، عذاب نازل شده بود و مردم که همه یک زبان داشتند، یعنی بشر یک زبان داشت، در بابل دیگر زبان هم را نمیفهمیدند؛ و زبانها متکثر شد. این جنبهها به لحاظ نمادین، فانتزی کافی داشت برای اینکه این اسم برای من پرانرژی باشد.
اما ما بابل را منتشر نمیکردیم که دیگران بخوانند بلکه منتشر میکردیم که خودمان یک خروجی منظم داشته باشیم و عمدتاً رو به خودمان هم مینوشتیم. به خاطر همین، تیراژ بسیار پایین بود.
یعنی صرفاً مخاطب خاص داشت؟
شفاه: در وهله اول خودمان بودیم؛ و میگفتیم این خروجی پژوهش ماست و و پژوهشهای خودمان را تنظیم میکرد و برایمان خیلی مهم بود. هنوز هم در بابل، ملاحظه هیچکس را نمیکنیم یعنی هنوز هم ما بابل را اولاً منتشر نمیکنیم که کسی بخواند. اگر دانشگاه فکر میکرد که اگر مقاله علمی-پژوهشی منتشر کند، علم پیشرفت میکند، ما فکر میکردیم چیزی مثل بابل میتواند آن چیزی باشد که کار علمی را زنده کند. با بابل ما به کار علمی بین خودمان سازمان میدادیم.
نه به دانشگاه کاری داشتیم نه به جامعه!
یعنی ژورنالیسم اندیشه را بین جامعه و دانشگاه قرار دادید. جایی که نه حرف مقالهای دانشگاه را میزند، نه حرف خبری و عام را؟
شفاه: بین این دو تا نبود، در یک نقطه سوم بود. یعنی تا حد بسیار زیادی مطمئن هستیم که در دانشگاه بذر علم بسیار ضعیف شده است. شخصیتهای کمی در دانشگاه وجود دارند که با حقیقت علم مرتبط باشند. بهعنوان مثال شما در ریاضیات آقای دکتر شهشهانی را دارید، در فیزیک آقای دکتر گلشنی، و بعضی دیگر از اساتید فیزیک را دارید که خیلی کم هستند. بقیه اسیر شدهاند و در بنیان کار سرگردان هستند. در دانشکده فلسفه و سایر رشتهها نیز همین طور است. یعنی تعداد شخصیتهایی که حقیقتاً از نقطه علم حرکت میکنند، بسیار کم شده است. ما این درک را داشتیم، آن موقع غلیظتر هم داشتیم؛ دانشگاه و جامعه برای ما اهمیت تام داشت اما در نقطه انتشار بابل نه به دانشگاه کاری داشتیم نه به جامعه. بهعنوان مثال در بابل بهندرت از فردی بیرون از جمع خودمان یا افرادی که در موضوعات خاصی دیدگاه آنها را مغتنم میدانستیم، چیزی را منتشر کردیم و نخواهیم کرد. الا اینکه ما متون سنت را میآوردیم. مثلاً از علامهطباطبایی متن منتشر کردیم، از فیلسوفان غربی، از وبر و... متن منتشر کردیم؛ و اینها متنهایی بود که ما میدانستیم در آن یک شعله بسیار مهمی است و متن باید بسیار خاص میبود و با سختی زیادی انتخاب میشد.
بابل بهنوعی ژورنالیسم نیست، بابل یک فصلنامهای است که یک عده که کار علمی میکنند، برای اینکه کار علمیشان فرم پیدا کند، آن را منتشر میکنند. گونهای تعهدِ متقابل علمی است. یعنی نهاد علمی ما با این شکل میگرفت. در مؤسسه علم و سیاست اشراق، آنچه کشف شد، یک فرمی برای کار علمی بود. یعنی بابل، فرم کار علمی ما بود. البته دوست داشتیم که آدم حسابی حتماً این را بخواند یا بقیه هم بدانند که ما چنین چیزی منتشر میکنیم.
پس بابل بهنوعی ژورنالیسم نیست، بابل یک فصلنامهای است که یک عده که کار علمی میکنند، برای اینکه کار علمیشان فرم پیدا کند، آن را منتشر میکنند. گونهای تعهدِ متقابل علمی است. یعنی نهاد علمی ما با این شکل میگرفت. در مؤسسه علم و سیاست اشراق، آنچه کشف شد، یک فرمی برای کار علمی بود. یعنی بابل، فرم کار علمی ما بود. البته دوست داشتیم که آدم حسابی حتماً این را بخواند یا بقیه هم بدانند که ما چنین چیزی منتشر میکنیم. ولی مثلاً ما در لحنی که آنجا داریم، اصلاً ملاحظه هیچکس را نمیکنیم و ما مطالبی را منتشر میکنیم که شاید برای خواننده عادی نامفهوم به نظر برسد. نه به معنای عادی کلمه علمی است و نه ژورنالیسم. قرار نیست تصویری هم در جهان خارج داشته باشد یعنی بنای ما این نیست که مجله بابل بخواهد با جهان خارج ارتباط بگیرد. در وهله اول، این باید خود ما را شکل بدهد.
جنس هدفگذاریتان در بابل به همین منوال پیش رفت؟
شفاه: بله. این مسئله برای بابل مهم است که اینگونه بماند. یعنی بابل قرار نیست به هیچ وجه یک قدم پایش را به معنای عادی کلمه در جهان بگذارد. ما با جهان سروکار داریم، ولی با جهانی که در آن، هسته علمی در جوهرش پدیدار میشود، سروکار داریم؛ نه با جهانی که در آن اتفاقات روزمره رخ میدهد.
پس اقتصاد این مجله چه میشود؟
شفاه: بله. به همین خاطر هم مجله اقتصاد ندارد و با صفر تومان بیرون میآید. بابل فقط یک نقطه داشت که در فرم تعریف کرده بودیم که نامههای پایانش بود. این یک فرم رادیکال شدیدی در بابل است. فرم بابل اینطور است که سه فصل دارد که هر کدام از فصلها را یکی از گروههای پژوهشی اشراق انجام میدهد. هر فصلی اینگونه است که یک متن از سنت علم دارد. یک مقدمه برای متن نوشته میشود که عمدتاً توضیح داده میشود چرا این متن مهم است و باید به لحاظ فلسفی خوانده شود و یک مقالاتی دارد که حاصل متنخوانیهای همکاران موسسه است. یعنی در واقع در هر شماره حاصل تقریباً کار یک یا دو ساله مان را در یک فصل مینویسیم. اما فقط یک نقطه هست که این فرم بهشدت منقبض و درونگرا ناگهان نیروی خودش را آزاد میکند. یک نقطه در پایان مجله که در قالب نامه به یک فرد است که آن نامه متکی به کل پژوهشمان محسوب میشود.
نامه اول ما هم در بابل، به دکتر داوری بود. این نامه قدری تند بود و موجب ناراحتی ایشان از دست من و متأسفانه خراب شدن رابطه من با دکتر داوری شد.
در یک جلسهای که همه اساتید فلسفه حضور داشتند رفتم تا از آقای دکتر داوری دلجویی کنم. اما ایشان تا من را دید، بلند شد و چند دقیقه سر من فریاد کشید. بعداً خیلی تلاش کردم این قضیه را بهبود ببخشم، اما درست نشد.
این نامهها بازخورد میگرفت. یعنی یک مجلهای که اصلاً نوشته شده که هیچکس نخواند، ولی بابت فرم نامهاش بازخورد میگرفت، چون بخش پژوهشی مجله، از نامه که در انتهای آن میآمد، پشتیبانی مستحکمی میکرد. نامه دوم به آقای حداد بود که آن هم واکنش زیادی گرفتیم. نامه سوم به خبرگان بود که طبیعتاً واکنش خاصی نگرفتیم!
/انتهای بخش اول/ ادامه دارد...